رمان ارباب وحشی من پارت ۵

رمان ارباب وحشی من

جهت مشاهده به ترتیب پارت های اول تا اخر وارد شوید

#پارت_۱۲۵ اردلان
تو جلسه بودم که صدای گوشیم بلند شد با یه ببخشید بلند شدم و جواب دادم

الو بفرمایید؟
صدای گریه هانا بود گفت پاش شکسته نفهمیدم چجوری قطع کرد

فقط به منشی گفتم جلسه رو کنسل کنه سریع رفتم سمت اسانسور

لعنتی طبقه اخر بود دویدم سمت پله ها ماشینو روشن کردم با یه تیک اف

حرکت کردم تمام راهو یا سبقت رفتم یا چراغارو رد کردم از راه میانبر جنگل

رفتم که سریع تر برسم از دور هانارو دیدم روبه روش یه مرد نشسته بود

که فقط پشتش معلوم بود ماشینو نگه داشتم سریع پیاده شدم رفتم

سمتش رنگش پریده بود و صورتش عرق کرده بود بغلش کردم هانا خوبی عزیزم؟

سرشو تیکه داد به شونم یهوو احساس کردم بدنش سبک شد

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۲۶
لعنتی از حال رفته بود اومدم بغلش کنم که یه صدای اشنا شنیدم

پاشو مواظب باش شکسته برگشتم سمتش چشام چهار تا شد

اردلان:نیک پسر تو اینجا چیکار میکنی

نیک:تازه اومدم از اسب افتاده پاش شکسته باید بره بیمارستان

اروم بغلش کردم رفتم سمت ماشین کلید ماشینو انداختم سمتش بشین بریم پسر در عقبو باز کرد سوار شدم هانارم اروم خوابوندم تو ماشین نیک سوار شد و حرکت کرد

اردلان:کدوم بیمارستان میری نیک:بیمارستانی که خودم هستم ظاهرا خیلی میترسه خودم واسش گچ میگیرم

سر هانا رو پاهام بود خم شدم عمیق پیشونیشو بوسیدم

نیک:تازه ازدواج کردی؟
اره چند ماهی میشه دیشب عروسیمون بود تو کی رسیدی؟

ساعت ۴ صبح رسیدم مستقیم رفتم کلبه خودم

اردلان:پس کسی خبر نداره اومدی نیک:نه هنوز

نیک:از بیماریت گفتی بهش؟ مکث کردم با نیک خیلی راحت بودم اره گفتم بودم ولی سر یه حادثه

حافظشو از دست داد الان نمیدونه کم کم دارم خودمو مداوا میکنم دنبال دکتر خوبم

پارک کرد جلوی بیمارستان نیک:دکتر خوبم پیدا میشه فعلا هانارو ببر ☘
#پارت_۱۲۷
درو باز کرد برام هانارو بغل کردم رفتم داخل بیمارستان نیکم داشت پشت

سرمون میومد یکی از پرستارهارو صدا کرد برای کمک یار

به سمت یه اتاقی هدایتمون کرد نیک رفت دستاشو بشوره

پرستار با وسایل گچ اومد سمتمون همون لحضه نیکم رسید

کارای گچ گرفتن که تموم شد یه سرم وصل کرد به هانا

نیک:تا چند ساعت دیگه بهوش میاد اگر درد داشت بگو بهش مسکن بزنم

اردلان:مرسی پسر این لطفتو فراموش نمیکنم

نیک:خواهش وظیفست
روبه روم نشست و به صورت هانا خیره شد بعد چند دقیقه خیره نگاه کردن صداش اومد نیک:چقدر شبیه آنالینه

اردلان:تاحالا به این نکته توجه نکرده بودم

آنالین دوست دختر نیک بود ۳ سال پیش تصادف کرد درجا تموم کرد بعد

اون نیک از یه پسر شاد تبدیل شد به یه پسر گوشه گیر

بدون حرفی سریع پاشد رفت بیرون گوشیمو در اوردم و شماره خونه رو

گرفتم مامان گوشیو برداشت سلام مامان
اردلان تویی سلام پسرم خوبی هانا خوبه؟

مرسی مامان هانا از اسب افتاده پاش شکسته الان بیمارستانیم

وایی خدا مرگم بده حالش خوبه الان خوبه مامان واسه یه چی دیگه زنگ زدم

نیک برگشته
برگشته کی؟پس چرا نیومده اینجا یا خبر نداده بهمون؟

نمیدونم مامان ساعت ۴ صبح رسیده الانم بیمارستانه
باشه مامان جان به بابات میگم حتما مواظب خودتون باشیدچشم خداحافظ سلام برسونید به بابا

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۲۸ هانا
با احساس درد شدید تو پام چشمامو باز کردم تو بیمارستان بودیم و سرم

وصل بود بهم سرمو گردوندم اردلانو پیدا کنم که کنار پنجره دیدمش به

دیوار تکیه داده بود و سیگار میکشید اولین بار بود میدیدمش سیگار

میکشه صدام گرفته بود هانا:ا..رردلان

سیگارشو از پنجره انداخت بیرون اومد سمتم

اردلان:خوبی عزیزم؟درد که نداری؟هانا:چرا پام خیلی درد میکنه

اردلان:الان نیک صدا میکنم واست مسکن بزنه با تعجب نگاهش کردم

بعد ۵ دقیقه با اون پسره که نجاتم داده بود اومد داخل با شک نگاهشون کردم

هانا:اردلان شما میشناسید همو؟ با این حرفم اردلان زد زیر خنده

اردلان:بلع بلع شما زودتر با پسر عمه من اشنا شدید

چشمام افتاد کف دستم پپ…سر ععمه؟؟

اردلان:اره نیک پسره عمه منه هانا:اهانن خوشبختم از اشناییتون

خب خانوم خوشگل اردلان گفت درد داری اره؟ سرمو به معنی بله تکون دادم اومد سمتم یه مسکن برام زد این دردتو اروم میکنه نیاز نیست الکی تو بیمارستان بمونی میتونی مرخص شی

اردلان:من برم کارای پذیرشو انجام بدم نیک:دوسش داری؟ با تعجب نگاهش کردم هانا:یعنی چی؟ خیره نگاهم کرد نیک:هیچی

بعد ۱۵دقیقه اردلان اوم دمپایی و دوتا عصا بود نیک دمپاییو از دستش گرفت و واسم بست

پامو اروم گذاشتم پایین تخت اومدم بلند شم دیدم نمیتونم

اردلان:صبر کن من بغلت کنم با یه حرکت بغلم کرد سرمو تو سینش قایم کردم
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۲۹
اردلان:نیک میخوای بری کلبه باز؟ مامان نگرانته

اره خودم به زن دایی زنگ میزنم فردا میرم پیششون امروز باید بیمارستان باشم

اردلام:باشه پس فعلا میبینمت
هانا:خداحافظ نیک بازم ممنون که نجاتم دادید

نیک:خواهش وظیفم بود
در جلورو باز کرد اروم گذاشتم رو صندلی
درو بست ماشینو دور زد خودشم سوار شد اروم شروع به رانندگی کرد

حوصلم سر رفته بود دستمو بردم پنلو روشن کردم بعد چند بار این ور اون ور کردن اهنگ مورد علاقم اومد میلاد بابایی بود عاشقت میشم صداشو زیاد کردم

جوری عاشقت میشم صداش دنیا رو برداره کسی جز تو نمیتونه منو آروم نگهداره یه جوری عاشقت میشم نتونی از دلم رد شی نمیذارم که یه لحظه رو تصمیمت مردد شی

میشه هنوزم با یکی خوش بود این حسو با تو تجربه کردم هر چی که با تو هست همش خوبه دنباله غیر از تو نمیگردم

من از تو میگم چون دلت پاکه تو معنیه خوبی رو میفهمی میبینی عاشقت شدم صافی هوامو داری چون که دل رحمی تو باشی زندگی خوبه نباشی زندگی سخته خیالم راهته با تو دلم همیشه خوشبخته

میشه هنوزم با یکی خوش بود این حسو با تو تجربه کردم هر چی که با تو هست همش خوبه دنباله غیر از تو نمیگردم

من از تو میگم چون دلت پاکه تو معنیه خوبی رو میفهمی میبینی عاشقت شدم صافی هوامو داری چون که دل رحمی

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۳۲
با لبخند برگشتم سمت اردلان این اهنگو واسه تو اومد ها

دستمو برد سمت لباش و بوسه ای پشتش زد اردلان: قربون خانومم بشم

جلوی یه پاساژ پارک کرد اردلام:همینجا باش من الان میام عزیزم

هانا:باشه کجا میری؟ اردلان:الان میام
بعد ۱۲ دقیقه مشما به دست اومد سمت ماشین

وقتی نشست مشمارو گذاشت رو پام درشو باز کردم یه شال خوشگل توش

بود با یه شنل بلند مشکی که روی سینش ۳ تا گل سفید بود

ایینه ماشینو دادم پایین موهامو مرتب کردم شنلو پوشیدم روش لباس

هام شالمم سرم کرد
برگشتم سمت اردلان مهربون نگاهم میکرد

خوردیم
اردلان:هنوز درست حسابی نخوردم که یه دونه زدم رو شکمش

بی حیاا
با خنده سرشو تکون داد
من که چیزیم نشد خودت دستت درد گرفت

اردلان:خب از کار که افتادیم حالا کجا بریم؟

دستمو متفکر گذاشتم زیر چونم من دلم اب انار میخواد با بستنی شکلاتی

صدای خندش اتاقک ماشینو برداشت اردلان:مثلا پات شکسته هااا؟

هانا:پام شکسته دهنم که نشکسته اردلان:امان از دست تو دختر راه افتاد به یه جایی که نمیشناختمش بعد ۲۲ دقیقه رسیدیم

با ذوق برگشتم سمتش هانا:واییییی چقدر خوشگلهه
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۳۱ لبخندی زد
اردلان:خوشحالم خوشت اومده بریم؟

هانا:بریم
از ماشین پیاده شد دور زد اومد سمت من درو باز کرد از صندلی پشت

عصاهارو اورد و کمک کرد پیاده شم اردلان:عصاهارو بگیر دستت و

سنگینیتو بنداز روی پای سالمت
تا دم در ورودی لنگون لنگون با کمک اردلان رفتم داخل

با ذوق به اطراف نگاه کردم داخل کافه تاریک بود سقفش سورمه ای بود و

روش پر از ستاره بود که انگار اسمون شبه با کمک اردلان رویه یکی از میز ها نشستم

بعد دودقیقه گارسون اومد گارسون:سلام خوش اومدید منورو داد به اردلان بعد یه گشت کوچیک اشاره کرد

گارسون سرشو اورد جلو نمیدونم چی گفت در گوشش

گارسون:چشم قربان امر دیگه ای ندارید؟ نه میتونی بری با اخم نگاهش کردم اردلان ما که

هنوز سفارش ندادیم چیزی لبخند یه وری زد من از طرف جفتمون سفارش دادم

با دهن باز نگاهش کردم اردلان:اگه نمیخوای بخورمت دهنتو ببند

سریع دهنمو بستم اردلان تهدید الکی نمیکرد

وقتش بود تا غذا رو میاوردن ازش سوال کنم
هانا:اردلان؟ ☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۳۲
چرا تاحالا حرفی از نیک نزدی نشنیده بودم که عمه ای داشته باشی

تاحالا کجا بوده؟
اردلان:۲۸ ساله پیش بود که عمم

عاشق سرایدار خونه شد اون موقع من کوچیک بودم یادم نمیاد ولی از مادرم شنیدم

پدر اجازه ازدواج به اینا نمیده و عمه رو تهدید میکنه اگر باهاش در ارطبات باشه از خانواده حذف میشه

عمم عاشق اون پسر بود واسه همون شب نامه گذاشت تو اتاقش و با

پسره فرار کرد
سرایداره میره بنایی یه ساختمونو

میکنه یه خونه کوچیکم تو پایین شهر اجاره میکنه تو یه روز که هوا بارونی

بوده از ساختمون پرت میشه پایین و ضربه مغزی میشه بعد چند روز

عمم با یه شکم حامله برمیگرده خونه که پدرم قبولش نمیکنه با هزار تا

التماس و پشیمونی اجازه میده بیاد داخل خونه بعد چند ماه نیک به

دنیا اومد همه عمه رو بخشیده بودن و زندگی شادی داشتن نیک شد ۲

ساله که خبر رسید عمه سرطان خون داره از نوع پیشرفته شیمی درمانی دکتر های

مختلف ایران خارج هیچ کدوم جواب نداد بعد ۶ ماه عمم فوت کرد پدرم من

علی و نیک در کنار هم بزرگ کرد نیک که شد ۱۷ سالش گیر داد میخوام برم مالزی

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۳۳
ادامه تحصیل پدرم تمام شرایطو براش مهیا کرد و فرستادتش اون ور

پیشرفت خیلی خوبی داشت باهوش بود تونست بشه یه دکتر موفق

مکث کرد هانا:بعدش

موضوع اصلی از این جا به بعد شروع میشه

نیک عاشق دختری به اسم انالین شد اونم ایرانی و پرستار بود با نیک

داخل یه بیمارستان کار میکردن دختر خوشگلی بود و نکته قابل توجه اینه که خیلی شبیه تو بود

انالین هم نیکو دوست داشت با پدر در میون گذاشته بودن و قرار بود که

بیان ایران و باهم ازدواج کنن
ولی تو یه روز دختره تصادف کرد و درجا تموم کرد

بعد اون نیک شد یه پسره سرد گوشه گیر همونجا موند و ایران نیومد تا

امروز که دیدمش با ناراحتی نگاهش کردم هانا:متاسفم واقعا همون لحظه گارسون اومد با چشمای درشت شده داشتم

نگاهش میکردم وسایلو چید و رفت
هانا:اردلاننننننن اینا چینن

با لبخند نگاهم کرد غذاست دیگه عزیزم

هانا:اخه من اینارو چجوری بخورممم؟ اردلان:نگران نباش کمکت میکنم

بالاخره باید قوت داشته باشی که پات زودتر خوب شه بخورمت دیگه عزیزم

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۳۴
یه نگاه دیگه به میز کردم سوپ جو سوپ قلم پاستا استیک گوشت کباب دنده ای و جوجه

سوپ قلمو گذاشت جلوم
اردلان:منم پام شکسته قبلا مادر هرروز

بهم سوپ قلم میداد میگفت باعث میشه زودتر استخونت جوش بخوره

شما هم میخورید زودتر جوش بخوره قاشقمو برداشتم اروم شروع کردم

خوردن طعم خوبی داشت اروم اروم تمومش کردم رفتم سراغ پاستا اردلانم داشت کباب میخورد

بعد ۵۲ دقیقه بالاخره غذاها تموم شد هانا:وایییی دارم میترکمم خیلی

خوردم
اردلان:نوش جانت عزیزم

گارسون اون طرف وایساده بود باز بهش اشاره کرد اونم از دور سرشو

تکون داد
با شک نگاهش کردم

اردلان چی میگی بهش من نمیفهمم؟ اردلان:مگه باید چیزی باشه

هانا:اهان خب بریم دیگه تازه غذا خوردیم بشین

با بی حوصلگی به مردم نگاه کردم هرکدومشون یه کاری میکردن میز

کنارمون یه زن و شوهر بود که ۱ دونه پسر داشتن

پسر خیلی بانمکی بود و از دست مامانش غذا میخورد با ذوق نگاهش

میکردم که صدای اردلانو شنیدم اردلان:به چی نگاه میکنی؟ برگشتم سمتش

اردلانن اون بچه رو چقدر خوشگله منم بچه میخوام

با چشمای درشت شده نگاهم کرد یهویی زد زیر خنده
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۳۵
کل جمعیت رستوران برگشتن و به ما نگاه کردن با پای سالمم یه دونه محکم زدم به پاش که ساکت شد با یه سرفه صداشو صاف کرد

اردلان:ببخشید مزاحم اوقات شریفتون شدم به شامتون ادامه بدید لطفا

هانا:دقیقا به چی داری میخندی؟بگو منم بخندم

اردلان:اخه عزیز من ما دیشب تازه عروسیمون بود ولی اگر خیلی بچه

دوست داری اشکال نداره همین امشب واست میکارم

قرمز شدم از خجالت و سرمو انداختم پایین

با صدای گارسون سرمو بلند کردم اب انار و بستنی و قهوه رو گذاشت

رومیز و رفت با ذوق نگاهشون کردم اردلان:بخور دیگه

هانا:اردلان یه چیزیو میدونی
با تعجب نگاهم کرد

اردلان:چیو؟
هانا:این که دیوانه وار عاشقتم لعنتی با عشق نگاهم کرد

نمیتونی به اندازه من عاشق باشی حالا بخور بریم باید استراحت کنیم

بعد نیم ساعت از رستوران اومدیم بالا تمام وزنمو رو اردلان انداخته بودم

میخواست بغلم کنه نزاشتم همین مونده که جلوی اون همه جمعیت

آبروم بره سوار ماشین شدم اردلان درو بست ماشینو دور زد پشت رول نشست

خیلی خسته بودم اهنگ ارومی هم داشت میخوند با حرکت ماشین

چشمام گرم شد و نفهمیدم کی خوابم برد

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۳۶
اردلان
به صورت هانا نگاه کردم تو نور مهتاب بیشتر میدرخشید معلوم بود

خیلی خستست سرعت ماشینو کم تر کردم که بیدار نشه

۴۲ دقیقه بعد جلوی عمارت پارک کردم اروم پیاده شدم و در سمت هانارو باز

کردم خودشو مثل گربه خیس شده جمع کرده بود یواش جوری بغلش

کردم که پاش اذیت نشه
خوابالود دستاشو دور گردنم حلقه کرد و سرشو چسبوند به سینم

لبخندی زدم اردلان:گربه ملوس
…………..

درو اروم باز کردم و گذاشتمش رو تخت لباس هاشو در اوردم ولی

شلوارشو نمیتونستم کاری کنم از کشوی میز یه قیچی برداشتم و

شلوارشو بریدم با لباس زیر بود فقط لباس های خودمم در اوردم اروم

بغلش کردم خودشو جمع کرد تو بغلم سفت دستامو دورش حلقه کردم و چشمامو بستم

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۳۷ اردلان
با صدای تلفنم به زور چشمامو باز کردم هانا هنوز خواب بود تلفنو

برداشتم از اتاق رفتم بیرون درحالی که خمیازه میکشیدم جواب دادم بله؟

اردلان پسرم؟خواب بودی مامان

اردلان:سلام مامان جان بله خواب بودم چیزی شده؟

پسرم نیک برگشته خونه به مناسبت برگشتش میخوام مهمونی بدم ولی پدرتو که میشناسی اصلا

با این جور چیزا سازگار نیست خواستم بگم اگه….مزا

اردلان:مامان مامان فهمیدم عزیزم میخوای مهمونی اینجا بگیریم چشم

من همه چیو ردیف میکنم مرسی پسرم شما جوونید دیگه

میدونید چی خوبه چی بد پس به من خبر بده مامان جان

اردلان:چشم فعلا کاری نداری عزیزم؟ نه پسرم به عروسم سلام برسون

چشم خداحافظ

☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۳۸
رفتم اتاق هانا رو تخت نشسته بود و چشماشو میمالوند اروم رفتم کنارش

چطوری گربه ملوس؟ هیعععع سکسکش گرفته بود اردلا..هعع.ن این..هعع

خب حرف نزن عزیزم مگه نمیبینی لکنت میگیری

چشماشو تو حدقه چرخوند وقتش بود یکم اذیتش کنم

اردلان:هانا باید یه موضوع مهمو باهات صحبت کنم

بگ..هعع..و
اردلان:راستش من خیلی فکر کردم دیدم نمیتونم نسبت به عشقم بی

تفاوت باشم مکث کردم
من یکی دیگه رو دوست دارم میخوام طلاق بگیریم

شوکه وایساده بود و تکون نمیخورد چشماش داشت اشکی میشد اردلان:غلط کردم عزیزم شوخی بود خواستم سکسکت بند بیاد یهوو زد زیر گریه بغلش کردم

هانا:خیلی بیشوریییییییی دیگه از این شوخی ها نکننننن دوست ندارمممم دیگه

اردلان:چشمم عزیز دلم ببخشید حالا بند اومد؟

مظلوم نگاهم کرد هانا:اهومم دیگه نتونستم طاقت بیارم

]۴۲:۲۵ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۳۹
هل دادم رو تخت و روش خیمه زدم لبامو گذاشتم رو لباش و خشن شروع

به بوسیدنش کردم دستشو دور گردنم حلقه کرده بود و همکاری

میکرد باهام حسابی که ازش سیر شدم لباشو بوسه ای زدم و ولش کردم نفس نفس میزد

اوممم چسبید عزیزم مرسی لبخندی زد

بلند شدم رفتم سر کمد لباس هامو بپوشم که صداش از پشت اومد

اردلان نیک امشب واسه شام دعوت کن خیلی زحمت کشید

اردلان:فکر خوبیه مامان هم صبح زنگ زد گفت به مناسبت اومدنش میخواد

مهمونی بگیره ولی چون پدر از این چیزا خوشش نمیاد ما تو عمارت

خودمون ورود نیکو مهمونی میدیم با ذوق نشست

هانا:اخ جونن مهمونیییی یهوو لباش اویزون شد اردلان:دوباره چی شد عزیزم؟ هانا:من با این پای شکسته چجوری

تو مهمونی شرکت کنمم اخه نگران نباش دیروز با نیک صحبت

کردم گفت دوهفته دیگه جوش میخوره بعدش مهمونی میگیریم

خوبه؟ نیشش باز شد هانا:عالیییی

]۲۵:۴۲ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۴۲ هانا
بعد این که صبحانه خوردیم اردلان رفت سرکار حوصلم تو خونه داشت سر میرفت عصامو برداشتم و رفتم سمت اشپزخونه همشون جمع بودن

همون خدمتکار مهربونه اومد سمتم چیزی لازم داری دخترم

لبخندی بهش زدم نه راستش شب مهمون داریم خواستم بگم بهترین غذاهارو اماره کنید

چشمم خانومم حتماا نگران نباشید شما برید استراحت کنید

برگشتم سمت نشینمن و جلوی تلوزیون نشستم از حنا خبری نبود

معلوم نیست سرگرم چیه که خبری ازم نمیگیره

کنترل تلوزیونو برداشتم روشنش کردم انقدر کانال هارو بالا پایین کردم که

حوصلم سر رفت زدم رو pmc خمیازه بلندی کشیدم همونجوری که داشتم به اهنگ گوش میدادم چشمام گرم شد و نفهمیدم کی خوابم برد

]۲۵:۴۲ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۴۱ نیک
از وقتی که این دخترو دیدم یک لحضه هم فکرش نرفته از سرم انگار

که انالین روبه روم وایساده و داره حرف میزنه نگاهش خنده هاش گریه

هاش ترسش همه چیش شبیه انالین منه اردلان همیشه مثل برادر

بوده برام ولی اون یه بیمار جنسیه هانا نمیتونه پیشش دوام بیاره من

یک بار عشقمو تنها دلیل زندگیمو از دست دادم این دفعه دیگه نمیزارم

این دختر میشه انالین من عشق من …
فقط باید بهشون نزدیک بشم

از رو صندلی بلند شدم کتمو برداشتم رفتم بیرون نفس عمیقی کشیدم

نشستم پشت رول روندم سمت عمارت اردلان صبح رفتم پیش دایی و

زندایی بهشون سر زدم و از تصمیمم که جزوی از نقشه بود باخبرشون کردم عمارتشو خوب بلد بودم بعد ۱ ساعت رسیدم و جلوی عمارت پارک کردم

پیرمردی اونجا بود کلیدو دادم بهش لطفا پارک کنید واسم ماشینو چشم اقا

زنگ درو زدم و منتظر موندم درو باز کنن
چند دقیقه بعد منیره خانوم درو باز کرد زن خیلی مهربونی بود یه جورایی دایه اردلان حساب میشد

نیک تویی پسرمم؟برگشتی؟ اروم بغلش کردم سلام برگشتم
منو از خودش جدا کرد و لبخندی زد خوش اومدی پسرم بیا تو

]۲۵:۴۲ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۴۲
چی میخوری واست بیارم؟ قهوه کافیه منیره خانوم

چشم تو برو منم بیام نمیدونم خانوم کجا رفته
رفتم تو نشینمن بشینم که یهوو یه جسم مچاله شده رو مبلو دیدم

خدای من هانا بود مثل گربه خودشو جمع کرده بود اروم رفتم اشپزخونه منیره خانوم نبود بفرمایید اقا امری داشتید؟

برگشتم سمتش یکی از خدمتکارا بود نیک:یه پتو واسم بیار

سرشو خم کرد چشم
سریع یه پتو اورد داد بهم بفرمایید

پتورو انداختم روی هانا و کنارش نشستم اروم موهاشو نوازش کردم

نیک:مال من میشی به زودی اینو مطمئن باش عزیزم

رو مبل روبه روش نشستم و نگاهش کردم من از این دختر سیر نمیشم هیچ وقت

منیره خانوم قهوه رو اورد واسم نیک پسر…
نیک:هیشششش خوابه

منیره:خدا مرگم بده چرا اینجا خوابیده سرما میخوره

بیدارش نکنید لطفا بزارید بخوابه باشه پسرم پس من برم سرو صدا نشه

بعد رفتنش نشستم رو مبل و قهوه مو برداشتم و دوباره نگاهش کردم

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۴۳ هانا
با احساس سنگینی نگاهی چشمامو باز کردم بدنم خشک شده بود و

نمیتونستم تکونش بدم بالاخره بیدار شدی؟
شوکه برگشتم سمت صدا

هعععع
یهوو از مبل پرت شدم زمین پای شکستم گیر کرد لبه مبل

جیغغعغعع زدم زیر گریه خیلی درد میکرد احساس کردم از یه اسمون سقوط کردم پایین

نیک:چیکار کردی با خودت دختر هانا:همش تقصیر توه اخخخ

زد زیر خنده
هانا:کوفت من پام داره میترکه تو میخندی؟ تازه فهمیدم چی گفتم دستمو گرفتم جلوی دهنم

ببخشید ببخشیدد دوباره زد زیر خنده بریده بریده گفت خواه..ش..م..شکل نیست دوباره درد پام یادم افتاد زدم زیر گریهزیر بغلمو گرفت که بلندم کنه نتونستم

با صدای اردلان یه لحضه ساکت شدم اردلان:اینجا چه خبرههههعهعع؟

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۴۳
نیک ولم کرد که خوردم زمین باز زدم زیر گریه این سری کمرم داغون شده بود

اردلان سریع کیفشو ول کرد اومد سمتم بغلم کرد

اردلان:هانا چی شده عزیزم چرا گریه میکنی؟

هانا:دماغمو کشیدم بالا
پام گیر کرد مبل خوردم زمین الانم کمرم داغون شد

از اون لبخند های نادرش زد و سفت تر بغلم کرد سرمو تو سینش پنهون کردم اردلام:نازک نارنجی من فکر کردم چی شده نیک:ببرش بالا یه مسکن براش بزنم اروم بلندم کرد رو دستاش و به سمت اتاق رفت
……………….
رو تخت دراز کشیده بودم و نیک داشت سرمو واسم درست میکرد اردلان:بهتر شدی هانا؟

درد پام یکم بهتر شده بود ولی میخواستم خودمو لوس کنم واسش

لبامو جمع کردم
هانا:نه کمرم درد میکنه پامم ذوق ذوق میکنه

]۲۵:۴۲ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۴۴
با مهربونی نگاهم کرد و پیشونیمو بوسید

اردلان:استراحت کن میگم شامتو
بیارن بالا من و نیک هم بریم پایین

با شنیدن این حرف سریع نشستم میگم اردلان چیزه… اوممم

با شک نگاهم کرد اردلان:چی میگی؟
اوم میگم الان که بغلم کردی هم درد پام خوب شد هم کمرم پس دیگه نیاز

نیست بمونم اتاق تنهایی مگه نه؟
جفتشون نگاه کردن یهویی زدن زیر خنده حالا نیک بخند اردلان بخند

با اخم نگاهشون کردم هانا:مگه من چی گفتم میخندید؟

نیک اومد سمتم نیک:هانا اخه میدونی چیه؟

پات یکم جوش خورده بود که با ضربه امروز دوباره استخون هات شکسته

الانم که پات ارومه واسه مسکنه با گفتن این حرف رنگم پرید نگاه اردلان کردم خودش فهمید نیک داداش اذیتش نکن نازک نارنجی منو

اومد سمتم پیشونیمو بوسید
اردلان:استراحت کن تا سرمت تموم شه بعد میام بالا میبرمت باشه عزیزم؟

لبام اویزون شد باشه
اردلان یه جور خاصی نگاهم کرد سرشو اورد دم گوشم

اردلان: لباتو اویزون نکن یهوو دیدی بدون توجه به نیک گاز گازیشون کردم ها؟؟؟؟

قرمز شدم از خجالت

اردلانننن تو برو منم استراحت کنم با خندا بلند شد اردلان:چشمم خانوم

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن