رمان ارباب وحشی من پارت ۴

رمان ارباب وحشی من

جهت مشاهده به ترتیب پارت های اول تا اخر وارد شوید

#پارت_۹۹
جلوی چشمای بهت زدشون چک هارو پاره کردم ریختم زمین
و شما شهره خانوم کلیپ رابطشو تو گوشیم پلی کردم و دادم دستش
رنگش پرید من از اولشم نمیخواستم با تو ازدواج کنم مجبور شدم بخوامم نمیتونم چون من زن دارم قبل از این که بیای من با هانا ازدواج کرده بودم هانا زنه منه
شهره:نه نههه داری دروغ میگی تو این کارو نمیکنی مطمئنم
اردلان:برو از خودش بپرس به ساعتم نگاه کردم کل این مدارک دست پلیسه و تا ۲۲ دقیقه دیگه اینجاست شهره بلند زد زیر گریه باباشم شروع کرد به داد و بیداد محتشم:نابودت میکنم اردلاننن نابودت میکنممم
شهره رفت از اتاق بیرون رفتم جلوی محتشم زندگی تو از همین ثانیه نابود شده اقای محتشم
صدای بحث هانا و شهره میومد از اتاق اومدم بیرون شهره یقیه هانارو گرفته بود تو دستش و تکون میداد اردلان:داری چه غلطییی میکنی شهرههههههه
شهره:دارم زنتو میبینمم دارم کسیو میبینم که ارزوهای منو نابود کرد جلوی چشمای من هانارو هل داد پشتش پله بود اردلان:نههههههه پرت شد پایین پله ها هاناااااااا
شهره رو زدم کنار سریع رفتم پایین
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۲۲
صورتش زخمی شده بود و زیر سرش خون جمع شده بود اردلان:هانا عزیزمم پاشوو پاشوووو لعنتییییی
محمد اومد تو اومدم هانارو بغل کنم که نزاشت اقا تکون ندید الان زنگ میزنم به امبولانس با خشم برگشتم سمت شهره اومد فرار کنه که گرفتمش برگردونمش یه دونه محکم خوابوندم در گوشش تا به خودش بیاد دومیم زدم از بینیش خون اومد و پرت شد زمین صدای اژیر پلیس اومد دست شهره رو گرفتم بلندش کردم پلیسا اومدن داخل پرتش کردم سمتشون این دخترش باباشم بالاست
همزمان صدای امبولانسم اومد برگشتم سمت هانا با برانکارد وارد خونه شدن دونفر اومدن بالا سر هانا اول نبضشو گرفتن
نبضش ضعیفهه سریع باید برسونیمش بیمارستان اروم بلندش کردن گذاشتن رو برانکارد رفتن بیرون اردلان:محمد حواست به اینا باشه من میرم بیمارستان سریع سوار ماشین شدم پشت امبولانس روندم

با بهت به دکتر نگاه کردم یعنی چچچییی دکتر؟
ضربه به گیج گاه خانومتون وارد شده و باعث شکل گیری لخته خون شده باید عمل بشه ریسک این عمل خیلی بالاست
۵۲ درصد امکان این هست که نتونه تحمل کنه و بره کما و ۵۲ درصدم هست که یا فلج بشه یا حافظشو از دست بده هرچی سریع تر باید عمل بشه تصمیم با خودتونه اگر عمل نشه چی؟
دکتر:متاسفانه زنده نمیمونن
چیکار باید بکنم برای عمل از پذیرش فرمو بگیرید و پر کنید تا ما اماده بشیم برای عمل
اومدم از اتاق بیرون با بدنی رنجور به سمت پذیرش رفتم بعد پر کردن فرم ها به سمت صندلی رفتم و روش نشستم دکتر گفت ریسکش بالاست سرمو با دستام گرفتم وایی خدا چیکار کنمم
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۲۱
با صدای علی سرمو بلند کردم حنا هم کنارش داشت گریه میکرد علی:چی شد داداش
لخته خون تو سرش هست باید عمل بشه دکترش میگه ریسک عملش بالاست صدای گریه حنا رفت بالا علی بغلش کرد

۸ ساعته که هانا داخل اتاق عمله ولی هنوز خبری نشده چشمام داشت میسوخت در اتاق عمل پاشد سریع رفتم سمتش چی شد دکتر با ناراحتی نگاهم کرد
دکتر:متاسفم ما تمام سعیمونو کردیم ولی بیمار رفت کما وا رفتم رو زمین فقط یه صدا میپیچید تو گوشم رفت کما
یاد اخرین صحبتمون افتادم گفت نمیبخشتم دیگه نتونستم تحمل کنم از بیمارستان اومدم بیرون سوار ماشین شدم روندم به یه جای نامعلوم پنلو روشن کردم اهنگی اومد که خیلی با حال و روزم جور بود

شهر خاموشه جز منه دیوونه کی بیداره کاش امشب فکر تو دست از سرم برداره مُرُدم که بسکه ریختم دردمو تو قلبی که عشقش ازش بیزاره منه بیچاره

درگیرم من هنوزم با خودم درگیرم دلگیرم بی تو حتی از خودم دلگیرم
آخرش از دست تو تنها تو این شهر شلوغ میمیرم آره میمیرم

بعد تو من شدم تنهاترین آدم شهر شدم با خودم غریبه با همه قهر دیوونه میشم من آخر سر بعد تو من شدم تنهاترین آدم شهر شدم با خودم غریبه با همه قهر دیوونه میشم من آخر سر

قلبه من بگو واسه تو چی کم گذاشت تهش واسه دله من چی داشت نری بگی دوسم نداشت رفتیو ندیدی بعد تو من چمه گفتی برات دوری لازمه دیگه میترسم من از همه این حاله منه

بعد تو من شدم تنهاترین آدم شهر شدم با خودم غریبه با همه قهر دیوونه میشم من آخر سر بعد تو من شدم تنهاترین آدم شهر شدم با خودم غریبه با همه قهر دیوونه میشم من آخر سر فریان شهر خاموشه
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۲۲ اردلان
به ساعت نگاه کردم ۵:۱۲ دقیقه صبح دقیقا ۱۵ روزو ۸ ساعته که هانا تو کماست هیچ نشونی از بهوش بودن نداره دقیقا ۱۵ روزه که روزهای هممون شده عذاب روزا حنا بیمارستانه شبا من یه پام عمارته یه پام بیمارستان رفتم پشت شیشه مثل هرروز به صورت ماهش خیره شدم یهویی صدای بوق دستگاه اومد خط های قلبش داشت صاف میشد با بهت نگاهش کردم کمتر از چند ثانیه کل اتاق پر از دکتر و پرستار شد قلب بیمار ضعیفه دستگاه شوکو بیارید
۱
۲
۳
حاظر
یه بار دیگه درجه رو ببر بالا
۱
۲
۳ حاظر
پرستار:دکتر جواب نمیده بیمار داره تموم میکنهه
از همه جا ناامید شدم پخش شدم رو زمین هانا منو تنها گذاشت؟
هانا مرد باور نمیکنم همون دقیقه صدای اذان اومد برای اولین بار خداروصدا کردم خدایا نزار چیزیش بشه این یه بارو بهم برش گردون دکتر اومد بیرون از اتاق زندست؟ صورتش خوشحال بود
دکتر:اره جوون زندست این شوک باعث این شد که از کما در بیاد فردا وارد بخش میشه بلند شدم واقعا؟
خدایا شکرتت بلند شروع کردم خندیدن

]
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۲۳
سریع زنگ زدم به عمارت صدای خوابالود علی پیچید بله؟
علی بهوش اومددد
وایییی داداش الان با حنا میایم خدافظ فعلا
بعد ۲ ساعت رسیدن از لباس های جفتشون معلوم بود بدون فکر سریع اومدن حنا:داداش ابجیم کجاست خوبه؟
فردا میبرنش بخش خداروشکر از کما اومد بیرون اشکاش ریخت پایین
حنا: خدایا شکرتت که بهمون برش گردوندی
چند ساعت بعد هانارو بردن بخش براش اتاق خصوصی گرفتم حنا و علیو بعد این که هانارو دیدن فرستادم خونه دست هانارو گرفتم و سرمو گذاشتم رو دستش چشمام افتاد روهم بعد ۱۵ روز با ارامش خوابم برد
با تکون خوردن دستم بیدار شدم از خواب هانا بیدار بود و با تعجب نگاهم میکرد هانا عزیزم بهوش اومدی؟درد که نداری؟
درد؟چرا بدنم درد میکنه ولی شما کی هستید؟دکترید؟اصلا اینجا کجاست من کیم؟

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۲۴
با بهت به دکتر نگاه کردم یعنی میگید حافظشو از دست داده؟
بله متاسفانه یا خوشبختانه حافظه بلند مدتشو از دست داده ولی باید خداروشکر کنیم که سالمه و میتونه راه بره امکان این بود که فلج بشه حافظش برمیگرده؟
این امکان خیلی کمه چیزی حدود ۴۲ درصد شما سعی کنید مکان هایی ببرینش که خاطره داشته یا علایقش این کار خیلی میتونه بهش کمک کنه
کی میتونه مرخص بشه؟
برای اطمینان بیشتر امروزو میمونه فردا میتونه مرخص بشه
از اتاق اومدم بیرون هانا از وقتی بهوش اومده بود یکسره داشت سوال میپرسید من خیلی بد کردم بهش اگر حافظشو از دست نداده بود حتی نگاهمم نمیکرد این میتونه یه شروع جدید باشه برای ما برای ساختن زندگیمون در اتاقشو باز کردم رفتم داخل رو تخت نشسته بود و این ور اون ورو نگاه میکرد تا منو دید صاف وایساد رفتم پیشش دستشو گرفتم تو دستم
هانا:خب دکترم دید منو میشه برام تعریف کنی اینجا چه خبره من کیم تو کی هستی؟اسم تو هاناست عزیزم منم شوهر تو هستم با تعجب نگاهم کرد
من ازدواج کردم؟اره چند ماهی میشه هانا:خب من اینجا چیکار میکنم؟
بهش نگاه کردم نباید قضیه رو بهش میگفتم سرت گیج رفت از پله های خونه افتادی پایین چون به گیج گاهت ضربه خورده حافظتو از دست دادی
اهان خو حافظم برمیگرده دیگه؟ اره عزیزم سعی کنیم برمیگرده
اسم تو چیه؟لبخند یه وری زد اسم من؟ اردلان
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۲۶ اردلان
تو خواب نازم بودم یهوو احساس کردم یخ کردم چشمامو باز کردم نشستم رو تخت هانا اب یخو ریخته بود روم اخمامو کشیدم تو هم و بلند شدم قیافمو که دید اومد فرار کنه ولی با یه حرکت گرفتمش روش خیمه زدم حالا روی من اب میریزی خانومم ریز خندید
هانا:خب بلند نمیشدی داره دیر میشه یه عالمه کار داریم
پیشونیشو بوسیدم چند ثانیه تو همون حالت موندم شما برو صبحانه بخور منم برم حموم بیام هانا:چشممم رفتم
بلند شدم رفتم سمت حموم دوش ابو باز کردم رفتم زیرش دستامو تکیه دادم دیوار از اون حادثه ۱ ماه میگذشت پدر شهره فرار کرده بود ولی شهره و وثوقی دستگیر شدن و به جرم کلاهبرداری و انداختن هانا وثوقی به ۱۵ سال و شهره به ۲۲ سال حبس محکوم شد تو این یک ماه تمام سعیمو کردم که انا بهم عادت کنه از عشق بازی های نصفه نیمه تا بیرون رفتن هاا کارای عروسیو یکم عقب انداختم حال هانا خوب شه و امروز عروسیمون بود
دوست نداشتم حافظه هانا برگرده من این دخترو همین جوری میخوام بدون به یاد اوردن گذشته

حوله دور کمرم بستم اومدم بیرون یه لباس راحتی پوشیدم و رفتم بیرون هانا داشت تلوزیون میدید رفتم بغلش ارایشگر کی میاد گلم؟
هانا:نمیدونم الاناست که پیدا شه حنا هم هنوز نیومده میان نگران نباش منم برم عزیزم هانا:تو کجا
بالاخره دامادم کار داره عزیزم
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۲۷
هانا:۲۲ دقیقه بعد از رفتن اردلان زنگو زدن سریع بلند شدم ارایشگر و حنا بودن حنا تا منو دید بغلم کرد حنا:سلاممم ابجی گلممم چطوری عروس خانومم بزور از خودم جداش کردم لهم کردی بابا خوبمم تو چطوری؟ مگه میشه عروسی خواهرم باشه من بد باشم اوکی لوس نکن خودتو
برگشتم سمت ارایشگره سلام هانا هستم باهام دست داد سلام خانومی منم زهره هستم هانا:خوش اومدید بریم بالا تو اتاق نشستم رو صندلی
خب عزیزم مدل خاصی هست که دوست داشته باشیش؟
اومم مدل خاص که نه فقط ارایشم کم باشه و رژم جیغ نباشه اردلان بدش میاد چشممم
با بهت به خودم نگاه کردم این منم؟چقدر عوض شدمم از ذوق رو پام بند نبودم موهام بالای سرم جمع شده بود ارایشمم خیلی به صورتم میومد با سایه قهوه ای و مشکی کار کرده بود روچشمم یه خط چشم نازکم کشیده بود حنا:چقدر خوشگل شدی ابجییی
برگشتم سمتش تو هم خیلی خوشگل شدی عزیزمممم شیطون گفت
حنا:مطمئنم داداش اردلان امشب نمیتونه ازت دل بکنه یه دونه محکم زد بازوش خجالت بکش دوباره خندید
حنا:مگه دروغ میگم شدی هلووو بپر تو گلو صدای بوق اومد اردلان رسیده بود
حنا:اوو رسیدنن بیا بریم پایین فیلم بردار هم پایینه عروسی تو عمارت خان بالا بود پدر اردلان
لباس عروسم استینش بلند بود از کمرم تنگ میشد و از اونجا به پایین کاملا پف و دنباله دار تورمم بلند بود
حنا درو باز کرد رفتیم به سمت پایین به پله ها که رسیدم دیدم با علی پایین وایسادن دست گلم دستش بود فیلم بردار اشاره کرد با لبخند بیا پایین

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۲۸
یه لبخند خوشگل زدم اروم رفتم پایین اردلان با بهت نگاهم میکرد به اخرین پله که رسیدم تازه به خودش اومد دسته گلو داد بهم و پیشونیمو عمیق بوسید این بوسه هاشو خیلی دوست داشتم حس امنیت میداد بهم
دست تو دست هم حرکت کردیم به سمت بیرون یه ماشین قدیمی دم در بود که با گلای نرگس درست شده بود ذوق زده شدم چقدرررر خوشگله اردلانن
اردلان:عروسیمون باید خاص و متفاوت باشه دیگه دومن شما قبلا عاشق این ماشین بودی
درو باز کرد و کمک کرد سوار ماشین بشم تا عمارت بالا ۴۲ دقیقه راه بود صدای ظبتو برد بالا اهنگ شادی داشت میخوند فیلم بردار پشتمون بود دسته گلمو بردم بیرون و تکون دادم یه دستمم تو دست اردلان بود تو ماشین میرقصیدم و خودمو تکون میدادم
اردلان:هی خانومم همین الان به زور دارم خودمو کنترل میکنم شما دیگه بدترش نکن اخه نمیگی این همه خوشگل کردن عواقب داره؟ هانا:اروم خندیدم عواقبشم به جون میخریم اقا
وقتی رسیدیم یه عالمه ماشین پارک بود فهمیدم عروسیه خیلی شلوغیه اردلان درو باز کرد و کمک کرد پیاده بشم باهم حرکت کردیم به سمت داخل از دم در ورودی تا حیاط فرش قرمز گذاشته بودن و دورش مشعل های اتیش که ابی و قرمز بودن میزهارم تو حیاط چیده بودم همون جوری که خودم میخواستم با گل های نرگس درستش کرده بودن وقتی رفتیم داخل صدای دستو جیغ رفت رو هواا حنا و علی هم پشت ما داشتن میومدن

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۲۹

منصور خان و حلیمه خانوم بلند شدن اومدن سمتمون جفتشون خوشحال بودن دست جفتشونو بوسیدیم
منصورخان:سلامت باشید هانا از این به بعد تو قبل از عروس این خاندان دختر خانواده شهسوند هستی مثل خواهرت ما دوتا پسر و دوتا دختر داریم
ممنون بابا جون سعیمو میکنم بهترین بشم براتون بریم مهمونا منتظرن عمه اومد سمتم
بغلش کردم اروم زیر گوشم گفت خوشبخت بشی عزیز عمه با عشق زندگی کن عزیزم مرد بغلت عاشقته از چشماش میخونم ولی به خاطر مغرور بودنش چیزی نمیگه بهت کلید زبون اون دست خودته
قول بده بهم هرموقع احساس کردی نمیتونی پیشش زندگی کنی بیای پیش خودم
گنگ سرمو تکون دادن چشم عمه جون باهم سمت مهمونا راه افتادیم و جواب تبریک هاشونو گفتیم تو جایگاه عروس و داماد نشستیم نوبت رقص تانگو رسید اردلان بلند شد اردلان:این خانوم زیبا افتخار رقص با منو میدن؟ اروم دستمو گذاشتم تو دستش چرا که نه اقای جنتلمن
باهم رفتیم وسط اهنگ ملایمی داشت پخش میشد دستمو گذاشتم رو سینش اونی یکیم تو دستش شروع کردیم حرکت دادن خودمون اردلان سرشو برد تو گودی گردنم و عمیق بو کشید
اردلان:دیگهه نمیتونم تحمل کنم پس کی تموم میشه این عروسی ریز خندیدم حسابی بی تاب شده بود صبر کن یه ذره دیگه اخراشه
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۱۲
امشب بهترین شب زندگیم بود درسته گذشته رو یادم نمیاد نمیدونم اردلان

با من چه رفتاری داشته یا من عاشقش بودم ؟ولی من مرد الانمو

دوست دارم سرمو گذاشتم رو سینش و با اهنگ همراه شدم

اخرای عروسی بود جوونا ریخته بودن وسط رقص و پای کوبی داشتن

ارسلانم مشروبو گذاشته بود جلوش پیک به پیک میخورد

اردلانن؟ جونمم منم مشروب میخوام

باشه عزیزم یه پیک پر کرد داد بهم یه سره رفتم بالا گلوم سوخت

یکی دیگه بده
۵ پیک خوردم داغ شده بودم دست

اردلانو گرفتم رفتم وسط شروع کردیم رقصیدن بعد رقص مراسم تموم شد جوونا پشتمون عروس کشی اومده بودن سرمو بردم بیرون شیشه بلند جیغ کشیدم

ساعت ۲ شب بود که رسیدیم عمارت ساکت بود از پله ها رفتیم بالا

مستقیم رفتم داخل اتاق خیلی خسته بودم رفتم جلوی آیینه تاجمو در اوردم داشتم گوشوارمو در می اوردم که

دست اردلان دور کمرم قلاب شد سرشو برد تو گودی گردنم و عمیق بوسید

اردلان:هومممممم کل شب دیوونت شده بودم مست عطر تنت شده بودم اروم خندیدم دستمو گذاشتم رو

صورتش برگشتم سمتش و تو چشماش خیره شدم

با یه حرکت لباشو گذاشت رو لبام خشن شروع به بوسیدن کرد
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۱۱
دستمو دور گردنش حلقه کردم و باهاش همراهی کردم زبونمو گرفت

دهنش و مک زد زبونشو از لبم کشید تا گردنم با بوسه های ریزش تا شونم

رفت یهویی گاز محکمی گرفت اهههه
اردلان:امشب طولانی ترین شب زندگیمونه

اروم برمگردوند و زیپ لباسو واسم باز
کرد خم شد روم لاله گوشمو بوسه خیسی زد مور مورم شد شونمو جمع کردم

اردلان:داخل کمد یه لباسه اونو بپوش بیا پایین با کنجکاوی رفتنشو نگاه کردم

تورمو باز کردم استینای لباس عروسمو دراوردم افتاد پایین به سمت کمد

رفتم و بازش کردم یه جعبه مشکی توش بود درشو باز کردم یه لباس خواب زرشکی توش بود با یه نامه دست خط اردلان بود

)رژ قرمز یادت نره عروسک موهاتم باز بزار( لبخندی زدم سریع لباسو پوشیدم رفتم جلوی آیینه بلندیش تا روی باسنم بود روی سینش و پایینشم گیپور

مشکی بود
یه پد برداشتم ارایشمو پاک کردم کلا

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۱۲
رژ قرمزو برداشتم و یکم زدم به لبم سنجاقارو باز کردم موهام مثل ابشار ریخت پایین یکی از عطر های

ملایممو برداشتم به مچ دست و گردنم زدم

اومم عالی شد همونجوری رفتم پایین هیچکس داخل عمارت نبود پله هارو

رفتم پایین اردلان رو مبل نشسته بود صدای پاهامو که شنید برگشت سمتم

از نوک پام تا فرق سرمو خیره نگاه کرد با خجالت سرمو انداختم پایین اروم پاشد اومد سمتم دستش یه چشم بند بود بستش به چشمام هیچی نمیدیدم
دستمو گرفت به سمت جلو هدایت کرد اردلان کجا میریم؟؟؟؟؟

هیچی نگفت بهم یهو وایساد صدای در اتاق اومد

اردلان:حالا میتونی باز کنی چشماتو
سریع چشم بندو در اوردم ولی خشک شدم دهنم باز مونده بود از بهت

داخل اتاق کل عکسامون روی دیوار بود رو یه سمت دیوارم عکس من و

اردلان نقاشی شده بود که دوسش داشتم اون روز رفته بودیم پیک نیک

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

)توجه توجه این پارت برای گذشته هست(هانا داره تعریف میکنه( #پارت_۱۱۳
رو پاهای اردلان خوابیده بودم و موهامو نوازش میکرد

اردلان؟چرا همیشه پیشونیمو میبوسی شیطون خندید

اردلان:خب دوست نداری میتونم لباتو ببوسم اخم کردم نه اونجا نه

دوباره خندید خب میتونم جاهای دیگه رو هم ببوسم مثلا اصله کاریو محکم مشتمو زدم به پاش

هانا:هیی بی حیاا
اردلان:اوک اوک نزن عزیزم دستت سنگین شده هاا کتکم نزنی وسط

عمارت با قهر رومو برگردوندم نوازش موهامو از سر گرفت

اردلان:بوسه یه مرد روی پیشونی زنش یعنی حمایت،حامی

ولی برای من یعنی تو هستی تو زندگیم یعنی لمست میکنم

با عشق نگاهش کردم و اشاره به پیشونیم کردم منظورمو فهمید خم شد ببوسه که سریع دوربینو برداشتم عکس گرفتم

اردلان:ای ناقلا کلک زدی
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۱۴
اشک تو چشمام جمع شده بود عکسا تو کل حالت هامون بود یه سری

هاشم یهویی بود لابه لای عکس ها هم یه سری بندها کشیده شده بود که روش چراغ های رنگی بود

برگشتم سمتش به دیوار تکیه داده بود و منو نگاه میکرد به سمتش رفتم و لبشو عمیق بوسیدم

هانا:خیلی خوشگلهه مرسیی زبونشو کشید رو لبش

اردلان:اینجا اتاق خاطره های ماست از این به بعد همه عکسامون میاد اینجا هم عکس های خودمون هم بچه

هامون با ذوق نگاهش کردم
اردلان:خب خانوم حالا شما هدیه منو بده ببینم

با گیجی سرمو تکون دادم هانا: من که چیزی نخریدم بدم

با صدای بلند خندید
اردلان:اون نه عزیزم هدیه اصلیو منظورمه همون که سهممه

تازه منظورشو فهمیدم قرمز شدم از خجالت اردلان:خب حالا نمیخواد خجالت

بکشی عزیزم لبو نشو
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۱۵
داشتم نگاهش میکردم که یهو حس کردم رو هوام

باخنده جیغ کشیدم و زدم به پشتش هانا:اردلانننن میفتمم بزارم زمین محکم زد رو باسنم نمیوفتی عزیزم حواسم هست

از پله ها رفت بالا داشتو به سمت اتاقمون میرفت درو باز کرد به سمت تخت رفت یهوو پرتم کرد رو تخت

پیرهنشو در اورد و خیمه زد روم لبامو گذاشتم رو لباش اروم بوسیدم

لب پایینو با دندونش کشید که خون اومد زبونشو کشید روش رفت پایین بوسه های خیس میزد رو گردنم

حواسم پرتشون بود که یهوو گردنمو گاز گرفت هانا:اخخخ

از گردنم رفت رو سینه هام یکی از سینه هامو گرفت تو مشتش اون یکیم نوکشو گرفت کشید

اروم اهه کشیدم داغی زبونشو رو نوک سینم حس کردم لبامو فشار دادم بهم که صدام بلند نشه تو اوج لذت بودم

که سوزش عمیقی رو سینم حس کردم

☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۱۶
هانا:اخخخخ سینمو گاز گرفته بود اردلان:هانا صداتو خفه نکن میخوام

بلند بشنوم صداتو سرمو به معنی باشه تکون دادم باز رفت سمت اون یکی سینم نوکشو برد سمت دهنش

اه های اروم میکشیدم هنوز ازش خجالت میکشیدم زبونشو از سینم کشید تا پایین زیر نافمو بوسه ای زد

رفت پایین تر با کاری که کرد جیغم رفت بالا انگشتشو واردم کرده بود و تکون میداد

خم شد روم و لبمو به دندون گرفت نمیبوسید فقط گاز میگرفت و مک های محکم میزد یکی در میون

همراهیش میکردم انگشتشو اورد بیرون دوتاشو واردم کرد اهم تو لبش خفه شد تند تند با دستش تلمبه میزد

این دفعه من لبشو گاز گرفتم انگشتشو در اورد شروع کرد به مالش

دادن ک*س*م یه دستشم بند سینم کرد فشار های محکم میداد بهش

تحریک شده بودم و میخواستم اردلانو حس کنم باهاش رابطه داشتم

ولی اردلان همیشه در حد عشق بازی تمومش میکرد

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۱۷
سرمو تکون دادم که لبامو ول کنه با نفس نفس نگاهش کردم

هانا:تمومش کن اردلان اردلان:مطمئنی اماده ای هانا؟

هانا:فقط میخوام حست کنم تمومش کن جفت دستامو برد بالای سرم و

قفل دستاش کرد خودشو تنظیم کرد و با یه حرکت واردم کرد

اهههههه یکمی درد داشت ولی اردلان امادم کرده بود همونجوری وایساده بود و منتظر من بود

با اطمینان سرمو تکون دادم همین حرکتم کافی بود که شروع کنه

اروم اروم تلمبه میزد خم شد روم و دوباره لبمو به دندون گرفت با

احساس میبوسید بعد ۱۲ دقیقه تغییر پوزیشن داد بغلم دراز کشید پامو برد بالا با یه حرکت واردم کرد دستشو

قفل سینم کرد و شروع کرد به چنگ زدن تو اوج لذت بودم و اه های ریز

میکشیدم ک*ی*ر*ش*و اورد بیرون وارد پشتم کرد اخخخخخخخ
صدایی پیچید تو اتاق که شک داشتم مال من بشه منی که ازش خجالت

میکشیدم حالا بلند اهو ناله میکردم نزدیک ۲۲ دقیقه تو همین حالت ک*ر*د منو که یهویی ارضا شدم و

شروع کردم به لرزیدن بعد ۵ مین اردلانم ارضا شد و ابشو توم خالی کرد احساس کردم اب جوش ریختن توم

خیلی داغ بود با نفس نفس افتاد روم
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۱۹
تصمیم گرفته بودم خودمو درمان کنم در اتاق بازی همچنان قفله با خودم
عهد کردم تا زمانی که هانا هست پا تو اون اتاق نزارم هوففف فردا باید

برم پیش دکتر با هانا هم باید درمیون بزارم موضوعو بدونه خیلی بهتره

هانا .. هاناا
جوابمو نداد نگاهش کردم بغلم خوابیده بود لبخندی زدم و دستامو

قفل کرد دورش ارردلانن هوممم
خوابم میاد بریم بخوابیم

اروم بلند شدم و هانارو تکیه دادم به وان به سمت کمد رفتم و یه حوله دور

کمرم بستم به سمت هانا رفتم تو خواب عمیقی بود بغلش کردم بردم رو

تخت بدنشو با حوله خودم خشک کردم همونجوری حوله رو پرت کردم پایین تخت هانارو بغلم کیپ کردمش پامو انداختم رو پاهاش دستامم دورش حلقه کردم خوابیدم
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۲۲ هانا
با احساس خفگی چشمامو باز کردم اردلان قفلم کرده بود خندم گرفت

انگار میخوام فرار کنم یه ذره خودمو تکون دادم که چشماشو باز کرد خوابالود بود

هانا: شل کن دستاتو اردلان خفه شدم
اردلان:نچ نمیکنم شما صبحانمو بده به من خیلی گشنمه

هانا:باشه خب شل کن دستتو صبحانتو بدم بهت دستاشو باز کرد از

دورم و با اشتیاق نگاهم کرد لبامو اروم اروم بردم نزدیکش چشماشو

بست از فرصت استفاده کردم محکم چونشو گاز گرفتم اردلان:اخخخ اخخ ول کن چونموو

صدای خندم بلند شد تو همون حالت بلند شدم ملافه رو کشیدم رو خودم
برم دستشویی که ملافه از پشت کشیده شدهانا:هعععع

با اخم برگشتم سمت اردلان
هانا:عع با ملافه چیکار داری ولش کن باید برم دستشویی

شیطون ابروهاشو انداخت بالا اردلان:خب برو عزیزم من با شما

چیکار دارم هرکاری کردم ملافه رو ول نکرد اخرم حرصم گرفت همونجوری

رفتم سمت دستشویی صدای خندش از پشت سرم اومد
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۲۱
وقتی اومدم بیرون اردلان لباساشو پوشیده بود داشت جلوی ایینه

موهاشو مرتب میکرد رفتم سمتش
هانا:کجا میری اردلان لپمو بوسید

اردلان:باید برم شرکت عزیزم یه سری مشکل پیش اومده حتما باید خودم باشم

هانا:باشه عزیزم مواظب خودت باش زیاد خسته نکن خودتو

اردلان:چشمم خانوم من برم دیگه دیرم شد هانا:خداحافظ

دیدم نمیره منتظر نگاهم میکنه هانا:خب برو دیگه چی شده؟

اردلان: بوس خداحافظیمو بده برم خندم گرفت رفتم جلو دستامو دور

گردنش حلقه کردم لبامو گذاشتم رو لباش اروم بوسیدمش اردلان:اوممم طعم عسل بود

یه دونه زدم به بازوش خیلی خب دیگه برو اردلان:اوکی اوکی رفتم بعد رفتن اردلان رفتم سمت کمد لباس هام درشو باز کردم هوس

سوارکاری کرده بودم برای همون یه شلوار تنگ چسبان چرم پوشیدم

شومیز سفید کمر بنن مشکی جلیغه چرم مخصوص سوار کاری هم

روش پوشیدم با پوشیدن چکمه های سوار کاری کارم تموم شد

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۲۱
از پله ها اومدم پایین مستقیم رفتم سمت آشپزخونه خدمتکارا در حال کار

کردن بودن تا منو دیدن دست از کار کشیدن یه زن سالخورده اومد جلو صورتش

خیلی مهربون بود خانوم چیزی لازم دارید؟ لبخندی زدم بهش یه کیک با قهوه

برام بیارید لطفا
چشم شما برید من الان براتون میارم به سمت سالن رفتم و رو مبل های

راحتی نشستم
تو فکر بودم که خدمتکار با سینی اومد جلو چیدش رو میز وسط

خانوم امر دیگه ای ندارید؟ نه میتونی بری
سریع کیک شکلاتی با قهوه مو خوردم

پاشدم لباسامو مرتب کردم رفتم بیرون هرچی گشتم محمدو پیدا

نکردم خودم به سمت اسطبل رفتم اسب های زیادی داخلش بود

چشم یه اسب مشکیو گرفت موهاش بلند بود خیلی خوشگل بود دستمو

کشید رو پوذش که شیهه ای کشید هانا:چقدر تو خوشگلی عزیزم

درو باز کردم اوردمش بیرون پامو گذاشتم رو رکاب با یه حرکت سوارش شدم
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۲۲
راه افتادم به سمت جنگل اسب ارومی بود کسی تو جنگل نبود واسه همین

کش موهامو باز کردم و رهاشون کردم باد زد بینشون لبخند اومد رو لبم عاشق این طبیعت بودم یه ضربه زدم پهلو اسب که تند تر حرکت کنه

به وسطای جنگل رسیده بودم
همینجوری داشتم اسب سواری میکردم که یهویی اسب رم کرد رو

دوپاش وایساد و شیهه کشید هرکاری کردم نتونستم نگهش دارم به زور خودمو نگه داشته بودم یهوو

شروع کرد به دویدن هیی وایساااا وایسا پسرر
اصلا به حرفم گوش نمیداد اخرای جنگل یه دره بود دقیقا داشت به

سمتش میرفت صدای یه اسب دیگه رو کنارم شنیدم برگشتم به اون ور که

یه پسره رو سوار بر اسب دیدم دیگه داشت میرسید به دره از ترس جیغ

بلندی کشیدم پسره با اسبش اومد نزدیک من و مسیر اسبو به اون طرف

هدایت کرد نتونستم خودمو کنترل کنم و پرت شدم زمین بعد چند تا ملق زدن وایسادم پام خیلی درد میکرد

دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم زدم زیر گریه
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۲۳
با صدای یه پسری کنارم سرمو بلند کردم خانوم حالتون خوبه؟

سرمو تکون دادم
هانا:فقط پام درد میکنه اصلا نمیتونم

تکونش بدم
من دکترم اجازه بدید چک کنم
اروم کفشمو از پام در اورد یکم اینور

اون ورش کرد که از درد جیغم بلند شد شکسته باید برید بیمارستان

با ترس نگاهش کردم حس کردم رنگم پریده اجازه بدید من ببرمتون

هانل:نه میشه لطفا تلفنتونو بدید من زنگ بزنم شوهرم بیاد با تعجب نگاهم کرد سرمو به معنی

چیه تکون دادم که به خودش اومد از جیب شلوارش تلفنو در اورد داد بهم

شماره اردلانو گرفتم سریع با دومین بوق جواب داد اردلان:الو بفرمایید؟

از گریه صدام گرفته بود ار…ردلان
اردلان:هانا تویی عزیزم چی شده

اومدم جنگل اسب سواری از اسب افتادم پام شکسته

اردلان:چییی وایی خدای من الان میام سریع تا ۳۲ دقیقه دیگه اونجام

هانا:باشه زود بیا
برگشتم سمت پسره و گوشیو دادم بهش میاد؟
بله تا ۳۲ دقیقه دیگه اینجاست اوکی تا اون موقع یکم دردتونو کم تر کنیم رفت اون ور بعد ع دقیقه با دوتا سنگ برگشت سنگ هارو گذاشت کنار هم اروم پامو دراز کرد روشون تکونش ندید لطفا
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت۱۲۴
با سر گفتم باشه قیافش نمیخورد مال اینجا باشه با کنجکاوی نگاهش کردم

یهوو برگشت سمتم سریع سرمو انداختم پایین که صدای خندش اومد قرمز شدم از خجالت

لابد داری فکر میکنی من کیم درسته؟ اسمم نیک

مال اینجا نیستم تازه از مالزی اومدم خونه داییم اینجا هستش و شما

خانوم زیبا؟
به صورتش نگاه کردم هانا ارباب روستای پایین

خوشبختم ممنون همچنین

بعد ۱۲ دقیقه ماشین اردلانو از دور دیدم دونه های عرق رو صورتم بود و

احساس ضعف میکردم تا رسید نگه داشت و پیاده شد سریع اومد سمتم و بغلم کرد

اردلان:هانا خوبی عزیزم سرمو تکیه دادم به شونش خیلی

سعی کردم بیدار بمونم ولی احساس ضعف شدید میکردم چشمامو بستم و دیگه چیزی نفهمیدم

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن