رمان ارباب وحشی من پارت ۳

رمان ارباب وحشی من

جهت مشاهده به ترتیب پارت های اول تا اخر وارد شوید

#پارت_۵۹
با سرعت روندم سمت هتل ساعت ۶ شده بود
شهره رو به زور پیاده کردم خریداشم دادم دست نگهبان هتل
شهره گلم کار واجبی دارم الان برو بالا من فردا راننده میفرستم بیای عمارت دستشو انداخت دور گردنم چشم عزیزم شهره:بای هانی دست تکون دادم فعلا
نشستم پشت رول با سرعت ۱۲۲ تا روندم سمت عمارت محمد دم در با محافظا صحبت میکرد بوق زدم دوتا سریع درو باز کرد وسط حیاط ماشینو ول کردم محمد:خسته نباشید ارباب خانوم اومده؟ نه اقا هنوز نیومدن اوکی ماشینو پارک کن رفتم داخل
اول رفتم سمت اشپزخونه منیره خانوم داشت چایی میخورد منیره خانومم سلام اقا خسته نباشید
مرسی یه قهوه واسم بیارید سالن خدمتکارا هم تا ۱ ساعت دیگه همه جمع باشن

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۶۲
رو مبل مخصوص خودم نشستم دارم قهوه تلخمو میخورم
۲ باز زنگ زدم هانا جواب نداد خیلی داره خود سر میشه امشب یه تنبیه درست داره منیره:اقا همه خدمتکارا جمعن اون دختره مینو موندش؟ نه اقا بعد درمانش سریع رفت خوبه بگو بیان همینجا چشم اقا
بعد ۵ دقیقه همشون سر به زیر جلوم بودن
اردلان:فردا یه مهمون مهم میاد یه مدت طولانی تو عمارت مستقل میشه تو این مدت خانوم فقط خواهر زن برادر منه که به دلایلی اینجا میمونه هیچکس حق نداره حرفی از نسبت خانوم و عروسی بزنه سرنوشت اون چهار نفرو که یادتونه؟ بدتر از اونو سرتون میارم فهمیدید؟ بله اقا چشم خوبه برید همتون
منیره خانوم من میرم بخوابم لطفا هانا اومد خبرم کنید لبخندی مهربون زد چشم ارباب
شما راحت استراحت کنید
به سمت اتاقم رفتم با همون لباسا خودمو پرت کردم رو تخت با فکر به تنبیه هانا چشمامو بستم سریع خوابم برد
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۶۱
با صدای منیره خانوم بیدار شدم فقط اون اجازه داشت بیاد به اتاق چهرش نگران بود
خوابالود بودم چی شده منیره خانوم ارباب خانوم هنوز نیومدن خواستم خواب از سرم پرید چی ساعت چنده؟ منیره:۹:۳۲ارباب
هوفف باشه شما برو من الان بهش زنگ میزنم منیره:چشم ارباب شامو کی سرو کنیم میگم بهت منیره خانوم شما برو
سریع گوشیمو برداشتم زنگ زدم بهش رد تماس داد باز زنگ زدم جواب نداد
حدود ۲۲ بار زنگ زدم هربار یا رد تماس میداد یا جواب نمیداد
بلند شدم رفتم بیرون از اتاق
منیره خانوم تو سالن با دوتا از خدمتکارا حرف میزد منیره خانوم تا ۲۲ دقیقه دیگه شام اماده باشه خانوم دیر میادچشم ارباب
گوشیمو دراوردم از جیبم شماره علیو گرفتم با دوبوق جواب داد سلام داداش خوبی سلام هانا اونجاست؟ اره داداش خیلی وقته اوکی فعلا فعلا داداش
کاری میکنم امشب تا بفهمه لجبازی با من چه عواقبی داره

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۶۲
بعد شام دوباره گوشیشو گرفتم باز جواب نداد ساعت ۱۱ بود ولی زن من بیرون خونه اردلان:محمددددد محمدددد
سریع اومد بله ارباب؟چیزی شده نه ماشینو اماده کن میریم سمت عمارت علی محمد:چشم ارباب سریع اماده میکنم رفتم سمت اشپزخونه
منیره خانوم من میرم بیرون وقتی میام کارا تموم شده باشه و کل خدمتکارا تو اتاقشون چشم ارباب خیالتون راحت
رفتم سمت حیاط محمد ماشینو اماده کرده بود حوصله رانندگی نداشتم نشستم عقب محمدم نشست پشت رول روند سمت عمارت بعد ۴۲ دقیقه رسیدیم
۱ بوق زد مستخدم در عمارت باز کرد وقتی رفتیم داخل سریع پیاده شدم در خونه رو زدم خدمتکار درو باز کرد سلام ارباب خوش اومدید سر تکون دادم اطلاع بده اومدم
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۶۳
رفتم داخل نشسته بودن تو سالن جمعتون جمعه فقط من کمم؟ علی بلند شد سلام خان داداش خوش اومدی مرددنه بغلم کرد مرسی
با چشمای سرد نگاه هانا کردم فهمید سریع خودشو جمع کرد
رفتم سمتش همونجوری که لپشو میبوسیدم اروم گفتم میری اماده میشی تا ۱۲ دقیقه دیگه میریم عمارت خودمون نشستم کنارش دستمم بردم پشتش اروم گفت
هانا: من هیجا نمیام شما برو پیش شهره جونت دستتم بکشعع جداا نمیخوای که همینجا به علی بگم دخل خواهرتو بیاره رنگش پرید
هانا:نه تو این کارو نمیکنی مطمئنم اوک خانومم وایسا نگاه کن فقط علی برگشت سمتم جانم خان داداش بگم بمیر میمیری درسته؟
لبخندی زد تو فقط امر کن داداش هرکاری بخوای من برات میکنم اوک پس کاری که میگمم میتو
هانا:من برم حاظر شم خیلی دیر شده مگه نه اردلان پاشو بریم دستمو گرفت کشید دنبال خودش
اردلان:عع خانومم کجا داشتم حرف میزدم به زور لبخندی زد نه دیگه عزیزم زیاد مزاحمشون شدیم بریم دیگه کلی کار داریم شونه انداختم بالا اوک بریم
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۶۴
هانا:وقتی با چشمای سردش نگاهم کرد ترسیدم و خودمو جمع کردم احساس کردم الانه که بزنه تو گوشم ولی خیلی ریلکس اومد سمتم لپو بوسید
اردلان:میری اماده میشی تا ۱۲ دقیقه دیگه عصبی شدم با چه حقی اینجوری حرف میزنه با من من هیجا نمیام شما هم برو پیش شهره جونت
اردلان:عع جدا نمیخوای که همینجا به علی بگم دخل خواهرتو بیاره رنگم پرید دست رو نقطه ضعفم گذاشت
فکر نمیکردم این کارو کنه ولی با حرف علی مطمئن شدم سریع پاشدم من برم حاظر شم خیلی دیر شده مگه نه اردلان دستشو گرفتم کشیدم دنبال خودم
اردلان:عع خانومم کجا داشتم حرف میزدم
لبخندی زورکی زدم نه دیگه عزیزم زیاد مزاحمشون شدیم بریم دیگه کلی کار داریم اوکی بریم
لباسامو پوشیدم دم در حنارو بغل کردم هانا:هرچی شد به من میگی عزیزم باشه؟ چشم ابجی
خداحافظی کردیم سوار ماشین شدیم
اردلان هیچی نمیگفت تا برسیم خونه صدایی در نیومد ازش اردلان
هیششش هیچی نگو تا برسیم خونه بزار توضیع بدم بهت
توضیع نمیخوام ساکت باش تا برسیم خونه
وقتی وارد خونه شدیم سکوت کامل بود هیچکس نبود انگار همه خواب بودن ترسیدم سابقه نداشت اینجوری بشه با صدای اردلان به خودم اومدم
میری اتاق بازی اماده میشی تا بیام فهمیدی بازومو گرفت فشرد وای به حالت اگر امادده نباشی باشه ول کن دستمو شکست خوبه
رفتیم بالا اون رفت سمت اتاق منم رفتم سمت اتاق شکنجه گاهم
…….. ادامه وانشات فردا شب
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۶۵
جلوی در اتاق نفس عمیقی کشیدم میدونستم تلافی تمام بی احتنایی منو امشب سرم در میاره
هوفف درو باز کردم رفتم داخل طبق خواستش اول یه شلوار لی واسش گذاشتم لباسامو کلا در اوردم فقط لباس زیرم موند
رفتم سمت کمد ربان بردارم که درو باز کرد نیم نگاهی بهم انداخت ربانو برداشتم موهامو ببافم نفسای داغشو پشت شونم حس کردم اردلان:بده من میبندم دادم بهش اروم شروع کرد به بافتن موهام وقتی کارش تموم شد عقب رفت برو وسط اتاق تا بیام
پشتمو کردم بهش وسط اتاق یه دایره بود همونجا پشت بهش وایسادم
از صداهایی که اومد فهمیدم داره شلوارشو میپوشه صدای قدماشو شنیدم ولی برنگشتم یهویی پشتم حسش کردم اومدم برگردم که یه چشم بند بست رو چشمم اردلان:تکون نخور
گرشو سفت کرد پشتم
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۶۶
چیکار میکنی اردلان؟اینو واسه چی بستی
هیچی نگفت دستمو گرفت برد به یه سمت هلم داد اماده بودم بخورم زمین ولی سفتی یه چیزیو پشتم حس کردم مثل تخته بود هیچی نگفتم میدونستم جواب نمیده
دست و پاهامو بست به مچ بند و پابندی که وصل تخته بود
بعد این که قشنگ سفت کرد پاهامو بلند شد هیچی نگفتم میدونستم چیزی بگم هم جواب نمیده صدای قدم هاشو میشنیدم یهو سینم گرم شد
اههه دوباره داشت شلاق میزد بشمار هانا
اردلاننن صبر کن توضیع اخخخخخ
اردلان:گفتم بشمارررر نگفتم توضیع بده
باشه یواش بزن یک دوو اهه سه چچچهار اهه بسهه بعدی محکم تر زد پنجج
اردلان:حالا جواب تلفن منو نمیدی؟حالا با شوهرت لج میکنی ارههههه؟ محکم کوبید شکمم غلط کردم نزن

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۶۷
حالا مونده تا درد بکشی بشماررر شش
……….
تا ۱۵ شمردم دیگه نتونستم صبر کنم
اردلان غلط کردم توروخدا بس کن
فقط میزد دیگه نا نداشتم واسه شمردن یاد حرفای اردلان افتادم گفته بود کلمه امن سریع گفتم اربابببب
بس کرد فقط صدای نفساش میومد هنوز درد اصلیت مونده عزیز دلم
به شوهرت اعتماد کن صورتم خیس شده بود از اشک انقدر دستامو تکون داده بودم میسوخت یهوو حس کردم رو هوامم تخته رو برگردوند عقب
اردلان میفتمم اردلانن
اردلان:هیشش نمیفتی مچ پاهامو باز کرد تا ته باز کرد صدای زیپ شلوارشو شنیدم یهوو تا ته واردم کرد جیغغغغ اههههه
بدون توجه بهم محکم تلمبه میزد
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۶۸
سوزش عمیقی تو کلیتوریسمم حس کردم اردلانننن یواششش
خشک خشک تلمبه میزد احساس کردم دارم جر میخورمم پشت هم محکم تا دسته میکرد توم بعد ۲ دقیقه درد کشیدن بی وقفه حس کردم دارم لذت میبرم پاهامو حلقه کردم دور کمرش همراه با هر تلمبش اه میکشیدم خم شد روم لبمو عمیق بوسید بعد ۱۲ دقیقه یهوو توم ارضا شد
اردلانن حامله میشمم خالی نکن توم
منتظرم بابا بشم عزیزم دیگه داریم پیر میشیم
دستامو باز کن اروم پاشد دستامو باز کرد چشم بندو برداشتم از چشمم
چند بار پلک زدم تا چشمام به نور عادت کرد صورت اردلان قرمز شده بود شلوارشم تا نصفه پایین بود سر مردونگیش شیرش مونده بود اردلان:خوردیش هانا: چشمام گرد شد چیی؟
میگم خوردیش با چشمات خیلی دوست داری بیا قشنگ بخورش هانا:مرسی قبلا صرف شد
]
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۶۹
لبخندی شیطانی زد عوضش منم میخوام مزت کنم دلم تنگ شده واست یهوو بلندم کرد رو شونش جیغغغغغ
اردلاننننن میفتم بزارم زمین
رو هوا برم گردوند جوری که مردونگیش جلوی دهنم من بود و ک*س*م جلوی دهنش
مک عمیقی زد پاهامو سفت گرفته بود نمیذاشت بیفتم مردونشو گرفتم دستم بازی بازی زبون زدم به نوکش اهه مردونه ای کشید یکو لمبره های ک*س*م*ک گاز محکمی گرفت غرق لذت شدم اه عمیقی کشیدم
ک*ی*ر*ش*و گرفتم دستم سرشو کردم تو دهنم شروع کردم به خوردنش مثل اب نبات خوشمزه بود نمیدونم چقدر داشتم واسش میخوردم اونم واسه من فقط میدونم نیاز عمیقی داشتم بکنه داخلم هانا:اردلانن دیگه نمیتونم تحمل کنم بکن داخلم
یهوو برم گردوند دوطرفه پامو گرفت محم فرو کرد توم
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۷۲
وجودم پر از لذت شد دستامو حلقه کردم پشت گردنش همراه با ریتمش خودمو تکون دادم صدای بدنامون پخش شد تو اتاق یواش یواش خودشو تکون میداد دلم محکم تر میخواست
اهههه اردلان محکم ترررر دوتا ضربه دیگه زد یهو شروع به لرزیدن کردم ابم پاشید رو ک*ی*ر*ش اردلان:هنوززز زووده من نشدمم ادامه بده محکم تر
محکم تر از قبل شروع به تلمبه زدن کرد بعد ۱۲ دقیق باهم ارضا شدیم هوففف دختر عالی هستیی رو لبش بوسه ای زدم چیزای جدید نشونم بده اردلان از اون لبخندای معروفش زد
به سمت تخت راه افتاد منو گذاشت روش به سمت قفسه ها رفت چند تا چیز برداشت اومد سمتم دوتا گیره و یه ک*ی*ر پلاستیکی بود دستشو زد تخت سینم

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۷۱
اردلان:تکون نخور
گیره هارو زد به نوک سینم کشوی بغلو باز کرد فندکشو برداشت یه تا پارافین روشن کرد گذاشت رو پاتختی نسوزونیم ارباب لبخند یه وری زد اردلان:حواسم هست نترس
بعد دودقیقه شمعا اب شدن بلند شد برش داشت گرفت رو سینم چکید تا نافمم یه ذره سوختش ولی نه زیاد اولی تموم شد دومی هم برداشت ریخت بین پام اهههه
شمعو پرت کرد اون طرف اومد روم خم شد رو م لبمو گرفت دهنش یهوو درد عمیقی رد سینم حس کردم گیره هارو کشیده بود از رو سینم نوک سینه هام بر امده شده بود لبامو ول کرد از زبونش کشید تا گردنم اروم اروم مک های پر از لذت میزد هانا:اردلان کبود میشه گردنمه
هیشش اینا مهر مالکیت توه که همه بفهمن تو شوهر داری نوک سینمو کشید تو دهنش
اهههه مثل یه نوزاد گرسنه سینه هامو میخورد مثل مار میپیچیدم به خودم موهاشو محکم کشیدم

☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۷۲
یهو بلند شد ک*ی*ر پلاستیکیو اورد جلوی دهنم فهمیدم کردمش تو دهنم خیسش کردم روشنش کرد یهوو کرد جلوم از اندازه خودش کوچیک تر بود خودشم وارد پشتم کرد سوراخ پشتم با جلوم پر بود اهه اههه اخخخخ
همزمان با اون ماسماسک محکم تلمبه میزد بعد ۵ دقیقه خستگی ناپذیر کشیدش بیرون پرت کردش گوشه یه وریم کرد دوتا انگشتشو وارد کرد جلوم با یه دست پامو بالا نگه داشته بود با اون یکیم ور میرفت با ک*س*م ک*ی*ر*ش*و محکم تکون تکون میداد دیگه رو ابرا بودم عاشق این پوزیشن بودم دیگه نتوستم تحمل کنم ارضا شدم بعد ۱۲ دقیقه اونم ارضا شد بدنامون سر شده بود نفس نفس میزدم هانا:اردلان بریم حموم؟
رو موهامو بوسید صبر کن وانو داغ کنم بیام
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۷۳
دیگه داشت خوابم میبرد که اردلان اومد دستاشو برد زیر پام و بلندم کرد سرمو گذاشتم رو سینش تاجلوی حموم رفتیم در بسته بود اردلان:درو باز کن عزیزم
درو باز کردم رفتیم داخل منو گذاشت رو وان خودشم روبه روم نشست تعجب کردم
چرا پشتم نمیشینی اردلان؟
دوباره از اون لبخند های دخترکش زد اخم کردم
هانا:دیگه از این لبخندا نمیزنی جلوی هیچ دختری اول تعجب کرد بعد بلند بلند شروع کرد خندیدن
چشم خانوم حسود پشتت نشستم چون دوباره اردلان کوچولو شیطون میشه هانا:اوههه بله
اروم سرمو تکیه دادم به وان یاد شهره افتادم دوباره عصبی شدم ولی سعی کردم منطقی رفتار کنم
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۷۴
میشه قضیه شهره رو توضیح بدی البته اگر دوست داری با مکث شروع کرد به صحبت
اردلان:چند وقت پیش چند تا قرارداد مهم بستیم با چند تا شرکت خیلی معتبر معاونم تمامی قراردادهارو پیچوند و فرار کرد کل پولمم میدادم باز نمیتونستم بدهی اونارو بدم پای اعتبارم وسط بود یه روز محمد رضا محتشم اومد دفترم قبلا باهاش قرار داد بسته بودم میشناختمش دخترش خیلی پیله بود ولی محل نمیدادم بهش گفت من کل بدهیتو میدم دوتا شرط دارم دختره من عاشق تو شده میای خواستگاریش دوتا چک سفیدم میدی بهم
پیشنهاد خیلی خوبی بود فرداش چکو دادم بهش قرار بود با دخترش ازدواج کنم بعد چند وقت بهونه جور کنم طلاقش بدم

☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۷۵
ولی باتو اشنا شده بودم نتونستم کاری کنم چون محتشم کل بدی هارو داده بود چکم دستش بود هانا:با حرفاش چشام چهارتا شد
چرا از پدرت کمک نگرفتی؟؟اون که میتونست قضیه رو حل کنه اردلان:نمیتونستم کل اعتبارم پیش پدرم از بین میرفت خب
هیچی شهره ادرس عمارتو نداشت منم اومدم اینجا تلفن ها و پیاماشم جواب ندادم تا دیروز که تو رستوران دیدمش مجبور شدم دهنشو ببندم
صبحش پدرش تهدیدم کرد چک هارو میزاره اجرا منم مجبوری دارم به سازش میرقصم
هانا عزیزم شهره فردا میاد اینجا ازت میخوام یه مدت کوتاه تحمل کنی فقط یه مدت چک هارو ازش میگیرم نمیزارم وارد زندگیمون بشه هانا:من میتونم مبلغ اون پولو بهت بدم اردلان چرا این کارو نمیکنی؟ به من بدهکار باشی خیلی بهتره تا محتشم

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۷۶
با تاسف سرشو تکون داد نمیشه قبول نمیکنه حاظره بمیره ولی دخترش یه ذره ناراحت نشه هانا:اوهه زیاد نمیچسبی بهش هاا شبا تو اتاق خودمون میخوابیم قولم بده زود حل کنی این قضیه رو از اون لبخندای هانا کشش زد چشم عزیز دلم
دستاشو باز کرد بیا اینجا ببینمت توله از خدا خواسته رفتم بغلش سرمو گذاشتم رو سینش حالا از کلمه امنت استفاده میکنی؟
هانا:خیلی درد داشت دیگه نمیتونستم تحمل کنم شونمو بوسید هانا عصبیم نکن عزیزم من عصبی بشم هیچیو نمیبینم
زن من نباید بعد از من بیاد تو خونه
لطفا من حساس نکن نسبت به خودت هانا:چشمم
بریم حموم کنیم شمعا چسبیده به بدنم اردلان:تو برو منم میام
باشه پاشدم رفتم سمت دوش لیفو برداشتم
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۷۷
شامپو بدن زدم بهش اروم شروع به لیف کشیدن کردم تمام شمع ها رو پاک کردم شامپو شکلات ریختم رو موهام یه بار بیشتر نشستم چون خوابم میومد
برگشتم سمت اردلان دیدم هیز داره نگام میکنه اخمامو نمایشی کشیدم تو هم هانا:هی اقا چشماتو درویش کن اردلان:دوست دارم مال خودمی
ریز خندیدم بدنمو اب کشیدم رفتم سمت حوله ها یه حوله بستم که فقط سینم و بین پامو میپوشوند من میرم زود بیا اوکی تو برو
در اتاقو باز کردم رفتم سمت اتاق خودمون لباسامو با یه لباس خواب زرشکی عوض کردم رو سینه هاش تور بود بلندیش هم تا رونم بود یه چاکم بغلش داشت

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۷۸
موهامو با حوله خشک کردم حوله رو گذاشتم رو در کمد سریع رفتم تو تخت خیلی خوابم میومد چشمامو بستم تازه داشت چشمام گرم میشد که صدای درو شنیدم برگشتم سمت در اردلان؟تویی؟
اردلان:اره عزیزم بخواب
بعد ۲ دقیقه اومد رو تخت لباس راحتی پوشیده بود من گرفت بغلش سرمو گذاشتم رو سینش بدون فکر کردن به چیزی تو آغوش گرمش خوابم برد
اردلان:هانا تو بغلم خوابش برد حتما باید خشونت میدید تا زبون منو میفهمید دیگه میدونستم چجوری کنترل هانارو بگیرم دستم فردا شهره میومد باید سریع دخلشو میکندم انگار یه بار از رو دوشم برداشته شده بود از ته دلم هانارو دوست داشتم منبع ارامشم بود این دختر موهاشو نفس عمیق کشیدم چشمامو بستم خوابیدم
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۷۸
هانا:با فشار مثانم از خواب بیدار شدم اردلان دستاشو انداخته بود دور گردنم یه دستش زیر گردنم بود پاشم قفل پام کرده بود خندم گرفت انگار میخوام در برم خوابش خیلی سبک بود بنابراین تصمیم گرفتم یکم شیطونی کنم لبمو گذاشتم رو لبش چشماشو خوابالود باز کرد یهویی لب بالاشو محکم گاز گرفتم دادش رفت رو هوا سریع ولم کرد
اردلان:نچ نچ شانس نداریم که زنای مردم شوهراشونو با بوسو بغل بیدار میکنن زن من با گاز هرچی خواب داشتم پرید ریز خندیدم اینم ورژن جدیده حالا بده زن شما با بقیه فرق داشته باشه؟ نه قربونت بشم من به همین راضیم
یهوویی مثانم جیغ زد سرم مثل فشنگ پریدم به سمت دستشویی صدای خنده اردلان بلند شد
بعد این که کارامو انجام دادم اومدم بیرون اردلان اتاق نبود سریع یه شلوار سفید با یه شومیز ابی پوشیدم کفشامم پوشیدم رفتم بیرون

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۷۹
اردلان مشغول صحبت با نگهبانا بود به سمت اشپزخونه راه افتادم
زن مسنی در حال اشپزی بود رفتم سمتش برگشت چهرش شبیه مادرم بود بی اختیار لبخندی بهش زدم سلام خانوم صبحتون بخیر سلام هانا صدام کنید لطفا من منیره سر خدمت اینجام میشه لطفا بگید صبحانه رو اماده کنن چشم خانوم
به سمت سالن رفتم اردلان هنوز مشغول صحبت بود معلوم نیست چی میگفت بعد ۱۲ دقیقه خدمتکار اومد خانوم صبحانه امادست تشریف بیارید برو الان میام چشم
به سمت اردلان رفتم همون دقیقه نگهبانا گفتن چشم و رفتن اردلان صبحانه امادست اومد سمتم دستشو گذاشت پشت کمرم بریم عزیزم
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۸۲
رو میز ناهاری خوری توی سالن غذاخوری نشستیم و داریم قهوه میخوریم اردلان شهره کی میخواد بیاد؟
پوففف امروز راننده میفرستم واسه ناهار اینجاست یه قولی بهم میدی؟ با چشمای مهربون نگاهم کرد قول بده زود این قضیه رو حل کنی لبخند زد تمام سعیمو میکنم اذیت نشی پس من برم حاظر شم تو هم خبر بده شهره بیاد فقط من اینجا چیکار میکنم؟
اردلان:فکر اونجاشو کردم عمارتتون یه سری تغییرات باید انجام بدی برای همون اینجایی مزاحم حنا اینا هم نمیخوای بشی اوکی من برم حاظر شم رفتم بالا کمد لباسامو باز کردم
اومم چی بپوشم؟دلم نمیخواست پیش شهره کم بیارم پس یه شلوار مشکی دمپا گشاد پوشیدم که جلوش تا بالا زیپ میخورد یه تاپ سفیدم پوشیدم موهامو باز گذاشتم
اردلان نمیزاشت نگهبانای مرد بیان داخل پس راحت بودم
کفشای پاشنه ۱۲ سانت کرم هم پوشیدم خوبه حاظر بودم عطر سکری فایسم که خیلی خوشبو بود هم به مچ دستم و گردنم زدم اومم عالی شدم رفتم پایین

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۸۱ اردلان
به نگهبانا برای اخرین بار گوش زد کردم و رفتم بالا به پله ها که رسیدم هانارو دیدم لباس فوق العاده به تنش نشسته بود چه خوشگل کردی عزیزم اخم کرد
هانا: من خوشگل بودم از اول منتها برای آقام فقط خوشگل میکنم
آقاتون فدات بشه راننده رو فرستادم دنبال شهره تو برو پایین من لباس عوض کنم بیام باشه فعلا فعلا
رفتم بالا دلم میخواست با هانا ست کنم پس مثل اون یه شلوار کتان مشکی پوشیدم با به پیرهن سفید کمربندمم کرم بستم میدونستم شهره بیاد تازه اصله کاری شروع میشه نمیدونم چجوری جفتشونو باهم اداره کنم تلفنمو برداشتم زنگ زدم علی جواب نداد دوباره زنگ زدم سلام خان داداش سلام خوبی
مرسی داداش زن داداش خوبه مرسی
علی حنارو بفرست اینجا شهره میاد دوست ندارم تنها باشه خودتم شب بیا
دنبال یه زن کار بلد باش که وارد زندگی محتشم بشه چک هارو سریع باید پیدا کنیم اوکی داداش حله پس فعلا تا شب من برم یکیو جور کنم فعلا
گوشیو قطع کرد به زودی از شرت خلاص میشم محتشم
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۸۲ شهره
اردلان زنگ زد گفت راننده رو فرستاده بی صبرانه منتظر این روز بودم جیغی از فرط خوشحالی زدم
وسایلم که جمع بود رفتم جلوی آیینه ارایشم که داشتم موهامم مرتب بود فقط باید لباس میپوشیدم
یه شلوار لی قد نود پوشیدم که از بالا تا پایینش زاپ دار بود یه تیشرت سفید که روش نوشته های قرمز داشت یه کت قرمزم پوشیدم روش یه شال پلیسه مشکی هم انداختم رو موهام خوبه عالی شده بودم با تلفن اتاق زنگ زدم پذیرش بله بفرمایدد
سلام اتاق ۴۲۷ هستم میشه یکیو بفرستید واسم چمدونمو بیاره پایین؟ الان میفرستم خانوم
کتونی های سفیدمو پوشیدم با چمدون رفتم بیرون همون لحضه یه پسر جوون اومد بی هیچ حرفی دسته چمدونو ول کردم رفتم سمت اسانسور
کارای تسویه رو انجام دادم اومدم بیرون
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۸۳
یه هیوندای مشکی دم در هتل بود
اومدم سمتم چمدونو گرفت گذاشت پشت ماشین درم باز کرد خم شد بفرمایید خانوم
با احتیاط نشستم که لباسام چروک نشه
نزدیک نیم ساعته تو راهیم هنوز نرسیدم دلم برای اردلان یه ذره شده بود پس کی میرسیم به این عمارت کوفتی؟ نزدیکیم خانوم
بعد ۱۲ دقیقه جلوی یه در ویلایی وایساد چند تا بوق زد که یه پیرمرد از کار افتاده درو باز کرد رفت داخل جلوی در ورودی پارک کرد صبر کردم تا درو باز کنه ولی همینجوری نشسته بود عصبی شدم معتل چی هستی درو باز کن دیگه با تعجب نگام کرد با مکث گفت چشم خانوم
پیاده شد ماشینو دور زد درو واسم باز کرد
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۸۴
رفتم دم در ورودی خدمتکار درو باز کرد خوش اومدید خانوم بفرمایید داخل شهره:بکش کنار شالمو با مانتومو دادم سمتش رفتم داخل هرچی نگاه کردم اردلانو ندیدم پس اردلان کجاست؟
بفرمایید من راهنماییتون میکنم
پشتش راه افتادم که رسید به یه سالن خیلی بزرگ اردلان و اون دختره که اون روز تو رستوران بود نشسته بودن و قهوه میخوردن تعجب کردم این دختره اینجا چیکار میکنه اردلان بلند شد ولی دختره نشسته بود هنوز رفتم بغلش لپشو بوسیدم
سلام هانی خوبی؟ دلم واست یه ذره شده بود سلام شهره خوش اومدی مرسی جیگر معرفی نمیکنی صدای دختره اومد
هانا هستم ارباب ده پایین خواهر زن برادر اردلان خب باشه فهمیدم ولی اینجا چیکار میکنه اردلان؟
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۸۴هانا
با حرص نگاهش کردم اخه یکی بگه دختره میمون به تو چه مگه تو صاحاب خونه ای؟ بلند شدم نزاشتم اردلان چیزی بگه اسمتون؟
با تعجب نگاهم کرد منو یادت نمیاد؟
نه متاسفانه اخه میدونید چیه قیافه ها همه شبیه هم شده الان میدونید که دخترا هزار جور عمل انجام میدن واسه همون شما رو به یاد نیاوردم
صورتش قرمز شد شهره هستم هانی همسر اینده اردلان یه تای ابرومو دادم بالا خوشبختم
و این که چرا من اینجام
میدونید که ارباب ده بالا و پایین با هم در ارتباط هستن من تو عمارتم یه سری تعمیرات دارم و پدر اردلان ارباب بالا از من خواهش کردن بیام اینجا
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۸۵
اردلان
خونسرد داشتم به صحبت هاشون گوش میدادم هانا خیلی خوب برخورد کرد دقیقا مثل یه ارباب زاده
شهره عصبی شده بود از صورتش معلوم بود اوضاع داشت خراب میشد واسه همون یکی از خدمتکارارو صدا کردم سریع اومد
امر کنید اقا
خانومو به اتاق مهمان اماده کن و به منیره خانوم هم بگو تا ۴۵ دقیقه دیگه غذارو سرو کنه چشم اقا بفرمایید خانوم
هانا ریلکس نشست ادامه قهوه شو خورد شهره عصبی پا کوبید زمین
اردلانن یعنی چی اتاق مهمان این رفتارا یعنی چی از الان باید حدشو مشخص میکردم
شهره من روی اتاقم حساسم بدون اجازه من حق نداری بری تکرار میکنم از دومتری اتاقمم رد نمیشی حالا هم برو اتاقت تا ۴۵ دقیقه دیگه پایینی نباشی ناهارو از دست دادی
با قهر روشو گرفت رفت بهتر دختره سلیطه فکر کرده من باباشم هرچی میگه بگم چشم

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۸۶
با رفتنش برگشتم سمت هانا ریلکس داشت ناخوناشو سوهان میکشید خوبی عزیزم؟
لبخند زد اره گلم عالیم
دلم هوس لباس قرمزشو کرد عقب عقب رفتم در سالنو بستم کلیدشم قفل کردم کسی مزاحم نشه چیکار میکنی اردلان؟
نشستم رو کاناپه اشاره به پاهام کردم بیا اینجا
اروم اومد سمتم رو پاهام نشست دستاشم حلقه کرد پشت گردنم
حالا خانومم حسودیش میشه پیشونیشو چسبوند به پیشونیم
نمیتونم تحمل کنم کسی غیر من کنار شوهرم باشه
اروم لبامو گذاشتم رو لباش چشماشو بست همراهیم کرد لب بالامو مک زد هانا پشت من کارامو تکرار کن
زبونشو کشیدم تو دهنم و میک زدم اونم همین کارو کرد بعد لب بالاشو گاز گرفتم

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۸۶ هانا
لب بالامو گاز گرفت اشک تو چشمام نیش زد
منم نامردی نکردم محکم لب پایینشو گاز گرفتم مزه خونش اومد دهنم لباشو ول کردم نفس نفس میزدم نفس کم اوردم ولی انگار اردلان تازه گرم شده بود
اردلان:لبات قرمز شده بادم کرده
اوفف کاش تنها بودیم لبخندی روش زدم بالاخره تموم میشه مگه نه اره تموم میشه زود زود
صدای در عمارت اومد ازش جدا شدم منتظر کسی بودیم؟ اردلان:اره عزیزم خواهرته
ذوق زده شدم واقعا ا اره گلم برو پیشوازش سریع بلند شدم به سمت در رفتم حنا داشت مانتوشو در میاورد حنا:سلام ابجی سلام عزیز دلم خوش اومدی
مرسی دستشو کشیدم بردم یکی از اتاقا نشستیم رو تخت چی شده ابجی به نظر ناراحت میای کل جریانو واسش تعریف کردم قیافش شک شد
حنا: همون دختر عملیه که تو رستوران مثل میمون اویزون داداش شد؟
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۸۷
هانا:اره همون دختره حنا:حالا میخوای چیکار کنی ابجی؟
باید منتظر اردلان بمونم ببینم میخواد چیکار کنه صدای در اومد بیا تو
خانوم اقا گفتن بیاید پایین سر میز
باشه تو برو ما هم میایم با رفتن خدمتکار برگشتم سمت حنا تو فکر بود پاشو بریم بریم ابجی
روبه روی اردلان نشستم و دارم به حرکاتش نگاه میکنم به طرز مشکوکی از وقتی که شهره بغلش نشسته اخلاقش با من ۱۸۲ درجه فرق کرده اردلانننن بریم بخوابیم؟من خیلی خستم اردلان:باشه عزیزم تو برو تو اتاقم تا منم بیام شهره:همون در قهوه ایه که بهم نشون دادی؟ اردلان:اره همون
چشمام اندازه چشمای قورباغه شد بره اتاق ما؟با شهره بخوابه وقتی شهره رفت برگشتم سمتش میشه توضیح بدی دلیل این رفتارا چیعع یعنی چی شهره بره تو اتاق ما بخوابه؟خنثی نگاهم کرد اردلان:همین که شنیدی اگر جایی مونده که متوجه نشدی بگو بگم اردلان:منیرهههه خانومممم سریع خودشو رسوند جانم اقا چی شده
اردلان:من و شهره ۲ ساعت دیگه میریم بیرون خرید خانومو به اتاق بغل اتاق من راهنمایی کن بعد از ما هم وسایلشو انتقال بده به اتاق جدیدش
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۸۸
منیره خانوم با تعجب نگاه من کرد اما اقا
اردلان:همینننن که گفتممممممممم
به پته تته افتاد چچ.شش..م ا.قق.ا هنوز داشتم با تعجب نگاهش میکردم
از سر میز بلند شد برگشتم سمتم کسی مزاحم ما نشه
صورتم از عصبانیت قرمز شده بود جوری بلند شدم که صندلی از پشت برگشت هانا:هیچ میفهمیی داری چی میگیی چت شدهه تو شهره جونتو دیدی منو یادت رفت؟ حنا:ابجی اروم باش توروخدا
هانا: دیگه نمیتونم این رفتارهاتو تحمل کنم من میرم عمارت خودم بریم حنا
راه افتادم سمت اتاق خودمون که حالا شهره توش بود حنا:ابجی صبر کن یه دقیقه بزار حرف بزنیم
دستم از پشت کشیده شد تا با خودم بیام سمت چپ صورتم سوخت با بهت نگاهش کردم
اردلان منو زد؟منی که تا حالا از پدر مادرم کتک نخوردمو زد؟ دستمو بردم بالا بزنم در گوشش که یهوو اون طرف صورتم سوخت اشکام از هم سبقت گرفتن فقط نگاهش کردم
اردلان:تو فقط نقش زیر خوابو واسه من داری فهمیدیی؟
من شوهرتم وظیفه تو هم اینه اینجا بمونی و تمکین کنی اگر بخوای به کسی حرفی بزنی یا بخوای پا بزاری تو عمارتت میدم خواهرتو تو عمارت سلاخی کنن همون که گرفتمت برو کلاتو بزار رو سرت

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۸۹
اردلان:هانا سریع رفت سمت در خواهرشو خیلی دوست داشت این از همون اول فهمیدم کاش منم به اندازه اون دوست داشت پوففف با صدای تلفنم به خودم اومدم شماره ناشناس بود بله
به به داماد عزیزم چه عجب چشممون به جمال شما روشن شد
اردلان:من گم نشده بودم اقای محتشم همینجا بودم منتها شما پیدا نمیکردید محتشم:خوبه بریم سر اصل مطلب میدونی من الان کجام؟ گوشامو تیز کردم یعنی چی؟
یعنی این که انبارت داره میسوزه منم دارم فیلمشو نگاه میکنم میخوای واسه تو هم بفرستم اردلان:دود از سرم بلند شد یعنی چی مرتیکههه این کارا یعنی چی
یعنی اخطار یک بار دیگه دخترمو ناراحت ببینم اون موقع میفرستمت تا اخر عمرت اب خنک بخوری تلفنو قطع کردم سریع زنگ زدم به علی سومین بوق جواب داد علی کدوم انبار آتیش گرفته
انبار تحویل داداش ولی خداروشکر جنسارو قبل اون تحویل داده بودیم اگر جنسا توش بود پای هممون گیر بود باشه کارارو انجام بده با بیمه هم صحبت کن هزینه رو بدن بعدش مستقیم بیا اینجا چشم داداش
بلند شدم رفتم تو اتاق مهمان یهویی درو باز کردم
شهره با لباس زیر جلوی آیینه وایساده بود تا کی میخوای زنگ بزنی به بابات بابت هر ناراحتیت؟
شهره:تا زمانی که کامل واسه من بشی اون موقع مطمئن باش هیچکس نمیتونه بهت ضربه بزنه
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۹۲
برگشتم سمت در که برم بیرون
شهره:نمیخوای اتاقمونو نشونم بدی مجبور بودم باهاش راه بیام لباستو بپوش بیا بیرون منتظرم پشت در وایسادم باید با هانا یکم سرد برخورد کنم تا اوضاع درست بشه بعد ۵ دقیقه اومد بیرون یه لباس دکلته پوشیده بود دستشو حلقه کرد دور بازوم شهره:بریم عشقمم
تا وارد اتاق شدیم شروع کرد گشتن اینور اونور وسایل هانا اینجا بودش تا ندیده باید میبردمش بیرون خب اتاقم دیدی دیگه بریم واسه ناهار دوباره مثل میمون اویزون شد شهره:باشه عشقم بریم باهم سمت سالن غذا خوری رفتیم
طبق معمول همیشه من راس میز نشستم شهره هم صندلی بغلم شهره:میگم اردلان جونمم این دختره خیلی میخواد اینجا بمونه؟ اردلان:اخم کردم اره تعمیرات عمارت باید تمام بشه مشکلی داری ؟ شهره:نه عزیزم چه مشکلی بعد ناهار بریم بیرونو بهم نشون بده اوک
خدمتکارو فرستادم هانا رو صدا کنه
بعد ۵ دقیقه اومد پایین رو صندلی نشست حنا هم روبه روش

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۹۱
مجبور بودم با هانا سنگین برخورد کنم شهره با ناز غذاشو میخورد اخرای ناهار بودیم شهره:اردلاننن بریم بخوابیم؟
به چهره هانا نگاه نکردم میدونستم اگر نگاه کنم خراب میشه باشه عزیزم تو برو تو اتاقم تا منم بیام شهره:همون در قهوه ایه که بهم نشون دادی؟ اره همون
از میز بلند شد گونمو بوسید و رفت هانا با تعجب و چشمای گرد نگاهم میکرد
هانا:میشه توضیح بدی دلیل این رفتارا چیعع یعنی چی شهره بره اتاق ما بخوابه؟خنثی نگاهش کردم باید نقش بازی میکردم یه مدت استارتشم از همین الان میخوره
همین که شنیدی اگر جایی مونده متوجه نشدی بگو بگم بلند منیره خانومو صدا کردم
جانم اقا چی شده
من و شهره ۲ ساعت دیگه میریم بیرون خرید خانومو به اتاق بغل اتاق من راهنمایی کن بعد از ما هم وسایلشو انتقال بده اتاق جدیدش با تعجب نگاهم کرد اما اقا
برای اولین بار سرش داد کشیدم بیچاره جوری ترسید سریع چشم گفت رفت از سر میز بلند شدم برگشتم سمت هانا کسی مزاحم ما نشه از عصبانیت قرمز شده بود

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۹۲
از سر میز که بلند شد دیگه نتونستم تحمل کنم دستشو از پشت کشیدم یه دونه محکم خوابوندم تو گوشش اشک تو چشماش جمع شده بود هزار بار خودمو لعنت کردم که باعث شدم هانا ناراحت شه ولی میدونستم شهره یه جای خونه نظاره گره دستشو برد بالا بزنه یه دونه دیگه زدم در اون یکی گوشش اخرین ضربه رو زدم
تو فقط نقش زیر خوابو واسه من داری فهمیدییی؟
من شوهرتم وظیفته تو هم اینو اینجا بمونی و تمکین کنی اگر بخوای به کسی حرفی بزنی یا بخوای پا بزاری تو عمارتت میدم خواهرتو تو عمارت سلاخی کنن همون که گرفتمت برو کلاتو بزار سرت فهمیدییییی
با چشمای اشکیش نگاهم کرد
هانا:اره فهمیدم مثل همیشه باید در برابرت سکوت کنم تا از تنها خانوادم محافظت کنم حالا ولم کن با مکث دستشو ول کرد سریع رفت تو اتاق
هوفففف برگشتم سمت اتاق خودم شهره داشت اماده میشد منو که دید اومد جلو
شهره:عشقمم بریم دیگهههه دیر میشه هاا باشه من میرم بیرون لباس پوشیدی بیا شهره:اوکی هانی
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۹۳
بعد ۵ دقیقه خانوم تشریف فرما شدن
یه مانتو کوتاه با یه شلوار تنگ پوشیده بود که نمیپوشید سنگین تر بود هیچی بهش نگفتم شهره:بریم عشقمم اوک
هانا و حنا نبودن سوار یکی از ماشینا شدم ولی دقیقه اخر چشم خورد به پنجره هانا داشت نگاه میکرد گازو گرفتم سریع خارج شدم خب کجا بریم؟
عشقممم بریم یه کافی شاپ قلیونی چیزی بکشیم باشه
روندم به سمت یکی از کافه ها بعد نیم ساعت رسیدیم سرم رفت از بس دم گوشم ویز ویز کرد پیاده شو رسیدیم
با ناز پیاده شد ماشینو قفل کردم منم پیاده شدم دستشو دور بازوم حلقه کرد باهم رفتیم سمت کافه یکی از گوشه ترین میزهارو انتخاب کردم زنگو زدم گارسون اومد سریع روز بخیر خوش اومدید منورو داد دستم یه اسپرسو با یه سیب یخ
منم یه هویج بستنی میخورم با سیب یخ چشم امر میشه
شهره:زنگ زدم به دوتا از طراحا فردا میان عمارت واسه لباس عروس نمیخوام اشنا شیم زودتر ازدواج کنیم بقیه چیزهارم بسپار به من هانی سریع اوکی میکنم باشه سفارشا رسید
سریع بخور باید بریم خونه شب مهمون داریم شهره:کیه؟ علی
شهره:عع باشه گلم

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۹۴
داشتیم قلیون میکشیدیم که صدای گوشی شهره اومد از کیفش دراورد یهویی رنگش پرید و دود قلیون پرید گلوش با شک نگاهش کردم کی بود؟
شهره:دوستمه گلم همین الان پیام داد پدر مادرش مردن اردلان:اهان
تو راه خونه ایم نقشمو هرچی سریع تر باید بگم به علی وقت نداریم دوتا بوق زدم عباس اقا درو باز کرد دم در پارک کردم پیاده شدیم شهره دستاشو قفل دستم کرد
وقتی رفتیم داخل هانا باخواهرش نشسته بود و میخندید منو که دید خنده رو لباش ماسید نگاهش اومد پایین رو دستامون یه لحضه چشمم خورد به اشک روی گونش ولی سریع پاشد رفت شهره:واا اردلان چرا اینجوری کرد خستست لابد شهره:شاید
بریم لباس عوض کنیم علی میاد تا ۱ ساعت دیگه شهره:باشه هانی بریم
وقتی رسیدیم اتاق شهره شالشو پرت کرد رو کف زمین اردلان:چی شده چرا اینجوری میکنی؟ هیچی عشقم حوصله ندارم خیلی خوابم میاد باشه تو بخواب یکم علی اومد بیدارت میکنم شهره:تو نمیخوابی؟
نه کار دارم باید انجام بدمباشه گلم از الان خسته نباشی
با همون لباسا خودشو پرت کرد رو تخت
لباسامو با یه لباس راحتی عوض کردم اومدم برم بیرون از اتاق که صدای گوشی شهره اومد کنجکاو شدم کیه تو کافه هم مشکوک بود واسه همین گوشیشو برداشتم
یه اس اومده بود و چند تا تماس از یه شماره متن اس این بود:
شهره خانوم منو از کارم انداختی روانه خارج از کشور کردی که الان جواب ندی؟
من برگشتم ایران اگر دوباره باهام راه نیای میرم همه چیزو به عشقت اردلان میگم از رابطمون تا قرارداهایی که پیچوندیمش
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۹۵
کارد میزدی خونم در نمیومد یعنی شهره باعث شده اون قرارداد ها فسخ بشن و معاونم بهم خیانت کنم شک ندارم این وثوقیه همون پس فطرتی که کل قراردادای منو پیچوند و فرار کرد شمارشو زدم به گوشیم اومدم بیرون زنگ زدم به یکی از دوستام که تو اداره اگاهی بود ولی به خاطر کارهای خلاف اومده بود بیرون با دومین بوق جواب داد
به به ببین کی زنگ زده داداش اردلان چطوری رامین جان شکر خدا خوبم داداش
رامین یه شمارست میخوام رد یابیش کنی واسم و صاحبشو کت بسته واسم بیاری
رامین:چشم داداش شما امر کن همین الان پیگیرش میشم اوکی مرسی رامین:فعلا
تلفنو قطع کردم زنگ زدم علی کجایی علی
توراهم داداش ۲۲ دقیقه دیگه اونجام اوکی فعلا
رفتم سمت اتاق هانا صدای دوش حموم میومد رفته بود حموم پس نیم ساعت بعد علی اومد
سریع بردمش اتاق کارم درو قفل کردم پیدا کردی یه زن مطمئن اره داداش پیدا کردم
خوبه من تو گوشی شهره یه اس از طرف وثوقی دیدم که ثابت میکنه با شهره همدسته فکر میکنم بارابطه خرش کرده شهره نقشه چیه داداش
این زن یه جور وارد زندگی محتشم میشه و ازش مدرک جمع میکنه من مطمئنم پای محتشم میلنگه یه جا منم این پسره رو پیداش میکنم بعد از طریق اینا محتشمو تهدید میکنیم چکو بده

☘☘☘
☘☘

#پارت_۹۶ هانا
یک ماهه از مستقر شدن شهره میگذره تو این ۱ ماه اردلان باهام رابطه نداشته خیلی دلگیرم ازش هرروز به اون رفتارهای سردش ادامه میده فردای همون روز خیاط اومد واسه لباس عروس شهره
دارن مقدمات عروسیو میچینن افسرده و گوشه گیر شدم بیشتر اوقات تو این اتاقم دلم نمیخواد چشم به چشمشون بشم لباسامو عوض کردم رفتم بیرون عمارت خلوت بود
رفتم حیاط محمد داشت با بادیگاردا صحبت میکرد
به سمت یار همیشگیم رفتم اسب خوشگلم با یه حرکت سوارش شدم اومدم بیرون که محمد نزاشت برو کنار محمد چیکار میکنی؟
محمد:خانوم اقا دستور دادن امروز کسی از عمارت خارج نشه لطفا برید داخل هوفف لعنت بهت اردلان پامو گذاشتم رو زین اومدم پایین خودت اسبو ببر مواظبش باش محمد:چشم خانوم
به سمت خونه رفتم که اردلانو دیدم
اومد سمتم پیشونیمو بوسید سریع کشیدم خودمو کنار بهش اخم کردم اردلان:امروز همه چی تموم میشه هانا ازت میخوام بابت این مدت منو ببخشی پوزخندی زدم پوزخندی از جنس درد
هانا:هه ببخشمت امکان نداره ببخشمت اردلان هیچ وقت نمیبخشمت و هیچ وقت به عنوان شوهرم قبولت نمیکنم اینو اویزه گوشت کن تمام سعیمو میکنم این زندگی اجباریو تموم کنم هلش دادم رفتم سمت اتاقم

☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۹۷
اشکام از هم سبقت گرفته بودن و بند نمیومدن سریع خودمو پرت کردم تو حموم ابو باز کردم رفتم زیرش همزمان هق هقم هم شروع شد انقدر گریه کردم زیر اب که احساس کردم بدنم جون نداره حولرو پیچیدم دورم اومدم بیرون سریع خشک کردم لباسامو پوشیدم رفتم بیرون که یه چیزی قوی بخورم از اتاق کار اردلان صدای داد و بیداد یه مرد و صدای گریه میومد تعجب کردم صدای چیه رفتم سمت پله ها که یهویی در باز شد و شهره اومد بیرون تا منو دید صدای گریش بیشتر شد با عصبانیت داد زد شهره:تو زن اردلانییییییییی این همه مدت زنش بودی من از چیزی خبر نداشتم ارههه؟ با تعجب نگاهش کردم
اره من زنشم خیلی وقته یهویی با خشم دوید سمتم نابودت میکنم یقمو گرفت ولم کنن چیکار میکنی ولم کن
اردلان اومد بیرون از اتاق تا مارو دید داد زد اردلان:شهرهه داری چه غلطییی میکنی
شهره: دارم زنتو میبینم دارم کسیو میبینم که ارزوی های منو نابود کرد یهویی هلم داد عقب تا با خودم بیام پرت شدم از پله ها پایین
دونه دونه پله هارو پرت میشدم و بدنم داغون میشد به اخرین پله که رسیدم سرم محکم خورد به لبه پله اخرین صدایی که شنیدم صدای داد اردلان بود چشمامو بستم و سیاهی مطلق
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۹۸ اردلان ۱ ماهه با علی درگیریم از فردای اون روز زنه وارد زندگی محتشم شد خیلی مدارک تونسته جمع کنه تو این ۱ ماه فهمیدم محتشم قاچاق اعضای بدن میکنه کل مدارکش دستمه به علاوه اون چک ها که داخل گاوصندوقش بود وثوقیو پیداش کردم داخل انبار زندانیه بعد این که قشنگ کتک خورد اعتراف کرد
زمانی که شهره میاد شرکت وثوقی ازش خوشش میاد بعد این که شهره بهش اوکی میده و باهاش رابطه برقرار میکنه کل قرارداد هارو فسخ میکنه و فرار میکنه
مدرک مهمی که دستش بود هم اینه که از رابطشون فیلم داره صبح زنگ زدم به محتشم و دعوتش کردم به عمارت
به محمد هم سپردم تعداد بادیگاردارو بیشتر کنه و کسی از عمارت بیرون نیاد حدود ظهر بود که محتشم رسید به خدمتکارا سپردم که شهره و باباشو بیارن اتاق کارم
وقتی رسیدن جفتشون شنگول بودن شهره:سلامم عشقمم خوبیی؟ پوزخندی زدم بهش
بشینید میترسم سرپا وا برید با تعجب نگاهم کردن محتشم:چی میگی جوون واضح حرفتو بزن بشینید بگم
نشستن رو مبل های راحتی اتاق از تو کشوم کپی مدارک در اوردم و دادم دست محتشم
با خوندن مدارک صورتش قرمز شد و نفسش بند اومد دکمه بالای پیرهنشو باز کردم خب اینجور که معلومه مدارکو شناختید اقای محتشم محتشم:توووو چطور جرئت کردی همچین کاری کنییی همین الان میرم از دستت شکایت میکنم با اون چک هات زندگیتو نابود میکنم پوزخندی زدم بهش از تو کشوم چک هارو در اوردم منظورت ایناست؟ قیافه جفتشون تو بهت بود

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن