رمان ارباب وحشی من پارت ۲

رمان ارباب وحشی من

جهت مشاهده به ترتیب پارت های اول تا اخر وارد شوید

-جون آبجی فدات بشم من محکم بغلش کردم -چطوری اومدی حنا-بدون اجازه تغریبا داد زدم
-چییی حنا-بدون اجازه -دیوونه شدی
حنا-نع علی توی عمارت نبود منم اومدم
-علی نباشه خبرچیناش که هستن حنا-چی میخواد بشه یکم میشینم و میرم بعد ۳۲ دیقه بلند شد و رفت
رفتم سمت آشپزخونه که صدای گفتگو ۴ نفر رو شنیدم مریم-مینو ول کن دیگه
مینو-نه چرا ول کنم دختره هرزه دیشب صدای آه و ناله هاشو نشنیدی ندیدی چجوری جییغ میزد از بس که ج*ن*دست سهیلا-مینو هانا خانم اربابه
مینو-هرخری میخواد باشه اینم مثل بقیه دو روز میمونه بعد پرتش میکنه بیرون مطمئن باش
لیلا-ارباب هیچوقت اینکارو نمیکنه چون خانم رو دوست داره مینو-چی دوست داره برو بابا فقط برای نیازشه
بابغض و چشای اشکی برگشتم که دیدم اردلان توی یک قدمیمه اردلان-چرا داری گریه میکنی
بغضم شکست و دویدم سمت اتاق
#پارت_۲۴
صدای دادا و فریادای اردلان رو میشنیدم ولی یچیزی هنوز روی دلم سنگینی میکرد
صدای باز و بسته شدن در اتاق رو شنیدم چند ثانیه بعدم بالا پایین شدن تخت و حلقه شدن دستش دور کمرم
-ولم کن
اردلان-فدای چشات بشم گریه نکن باشه برگشتم سمتش و گفتم
-اونروز توی عروسی بهم تجاوز کردی منکر اینکه خودمم میخواستم نشدم بخاطر مشروب بود ولی منو مجبور به این ازدواج اجباری کردی و زیر خواب شدن تو بعدشم تهدیدم کردی زندگی خواهرم رو خراب میکنی سر شونم رو بوسید و گفت اردلان-ببخشید یکم بعد گفت
اردلان-نمیخوای از شوهرت پذیرایی کنی منظورش رو گرفتم و کوبوندم به سینش
-خیلی پرویی دیروز جرم دادی بازم میخوای نمیتونم اردلان-عههه هانا منم نیاز دارم
-به منچه
اردلان-میرم فاحشه اجاره میکنما
-برو من هنوز درد دارم و بلند شدم و رفتپ توی حموم لخت شدم و رفتم زیر دوش
با قرار گرفتن چیز کلفت و گرمی پشت سوراخ کونم از جا پریدم
-چیکار میکنی اردلان اردلان-باید ارضام کنی
-نه
اردلان-هوووووف هانا عصبیم نکن دیگه گریم در اومده بود -تروخدا اردلان درد دارم
#پارت_۲۵
اردلان:هوففف باشه عزیزم گریه نکن کاریت ندارم فقط حموم کنیم تو وان با شک نگاهش کردم یعنی اردلانم میتونست انقدر مهربون باشه
با صداش به خودم اومدم وان اماده میکنی یا خدمتکارو صدا بزنم یاد حرفای زشتشون راجب خودم افتادم نه خیر خودم بلدم اماده میکنم یه تای ابروشو داد بالا اردلان:باشه زود باش
دستشو از دور کمرم باز کردم به سمت وان رفتم درشو بستم و ابو تنظیم کردم گذاشتم پر بشه بعد چند دقیقه پر شد اردلان تکیه داده بود به دیوار و منو نگاه میکردم خجالت کشیدم یکم و گونه هام قرمز شد ولی اون که همه جای منو دیده بود سعی کردم عادی رفتار کنم و بشم هانای سابق کمرمو صاف کردم به سمت قفسه شامپو ها رفتم بعد باز کردن چند شامپو یکیو که بوی یاس میداد انتخاب کردم ریختم تو وان برگشتم سمت اردلان امادست
انگار داره فیلم سینمایی میبینه نفس عمیقی کشید و اومد سمت وان دستمو کشید باهم رفتیم داخلش پشتم نشست سرمو تکیه دادم به سینش با دستاش خطای فرضی میکشید رو پام اردلان؟
هومم
من تو زندگیه تو فقط نقشه یه خرابو دارم؟کسی که خودشو قالب کرده بهت فقط واسه نیازات با منی؟ سرمو برگردوند سمت خودش
اردلان:چی میگی هانا کی اینارو گفته بهت؟ از خدمتکارای پایین شنیدم
اردلان:پس واسه همین بود تو همسر منی عزیزم تازه اگه تمکین نکنی هم طلاقت نمیدم چون دوست دارم دستاشو قفل بدنم کرد اردلان:تو تا اخر عمرت عزیزه منی و جات داخل همین عمارت کناره منه
ذوق کردم از حرفاش چشمامو بستم اروم با نوازشای دست اردلان و اب داغ نفهمیدم کی خوابم برد

#پارت_۲۶
اردلان:تو فکر بودم با این خدمتکارا چیکار کنم که یهو جسم هانا سنگین شد رو تنم به صورتش نگاه کردم خوابش برده بود تصمیم گرفتم منم به چرتی بزنم چشمامو بستم ولی حرفای هانا اومد تو سرم
واقعا برای چی مجبورش کردم باهام ازدواج کنه یعنی فقط واسه نیازام میخواستمش نه من این دخترو دوسش داشتم همون بار اول که دیدمش عاشقش شدم عاشق اون غرورش عاشق اون هیکل بی نقصش نه من این دخترو از دست نمیدم ولی باید حساب این خدمتکارارو برسم که دیگه پشت هانا حرف بی مربوط نزنن اروم بلند شدم و سرشو گذاشتم رو لبه وان رفتم سمت کمد حوله ها یه حوله برداشتم دور کمرم زدم برگشتم هاناو بغل کردم با چشمای نیمه باز نگام کرد اررردلاننن چیی ششدهه
چیزی نیست عزیزم تو بخواب دستاشو دور گردنم حلقه کرد به زور تونستم یه حوله دور بدنش بپیچم سفت گردنمو چسبیده بود
اروم رو تخت گذاشتمش دستاشو باز کردم از دور گردنم پتورو روش مرتب کردم به سمت کمد لباسام رفتم سریع یه لباس راحتی پوشیدم رفتم سمت اشپزخونه منیره خانوم در حال اشپزی بودش از زمانی که من یادمه منیره خانوم تو این خونه کار میکرد خیلی دوسش داشتم اردلان:منیره خانوم
سلام پسرم چی شده اومدی اینجا چیزی لازم داری؟
نه منیره خانوم لطفا همه خدمتکارا و بادیگاردارو تا ۱۲ دقیقه دیگه جمع کنید حیاط کار واجب دارم

#پارت_۲۷
دقیقا ۱۲ دقیقه بعد همشون جلوم صف کشیدن دستامو پشتم گره کردم شروع کردم قدم زدن خانوم اینجا کیه؟ با ترس نگام کردن و چیزی نگفتن
ساکت بشید زبونتونو میدم سگای عمارت بخورن جواب من بدید با ترس گفتن هانا خانوم
خوبه هانا خانوم و ایشون کی هستن؟
ارباب روستای پایین زن من عروس ارباب بالا اون وقت چطور جرئت کردید بهش بی احترامی کنید و اشک زن منو در بیارید؟ با چشمای از حدقه بیرون زده نگام کردن صدامو بردم بالا جواب منو بدید بی مصرف هاا
همشون ساکت وایساده بودن و منو نگاه میکردن کسایی که پشت خانوم حرف زدن تا ۳۲ ثانیه وقت دارید بیاید جلو خودم پیداش کنم سرشو همینجا میبرم همونجوری که قدم میزدم حواسم بهشون بود که چطور اشک میریختن و میلرزیدن صدای منیره خانومو شنیدم مگه نشنیدید ارباب چی گفت کسایی که این غلطو کردن بیان جلو خودتون میدونید ارباب پیداتون کنه چیکار میکنه منیره خانوم خوب میشناخت منو میدونست حرفی بزنم میمونم سرش و انجامش میدم نگاهم بهشون بود که ۴ نفر از خدمتکارا اومدن جلو سرشون پایین بود و گریه میکردن

#پارت_۲۸ چی گفتید بهش
افتادن به پاهام شروع کردن التماس کردن ارباب غلط کردیم توروخدا مارو ببخشید نادونی کردیم به نگهبانا اشاره کردم جمعشون کنن به سمتشون که اومدن جیغ کشیدن بی توجه به دستو پا زدنشون بلندشون کردن منیره خانوم به عباس اقا بگید اسبارو بیاره با طناب بعد ۲ دقیقه عباس اقارو دیدم که اسبارو اورد
ببخشید ارباب یکمی طول کشید با سر اشاره کردم بره
سریع ببندینشون به اسب صدای جیغشون عمارتو پر کرد الکی صدا در نیارید از تنبیهتون نمیگذرم همشون به ترتیب بسته شدن به اسب ها موهاشون از روسریشون زده بود بیرون و صورتشون خیس بود شلاقو گرفتم از دستشون خب دونه دونه بگید چی گفتید بهش ارباب به خدا نادونی کردیم نمیدونستیم بگذرید از ما غلط کردیم خفه شیدددددد اون موقع که دهنتونو باز کردید فکر این روزارو نکردید
زن من خرابه ارررره؟من واسه نیازام باهاشم ارهههه؟شلاق زدم به اولین اسب شروع کرو دور حیاط چرخیدن دومی سومی چهارمی اسبا حرکت میکردن بدن خدمتکارا کشیده میشد رو سنگا تمام زخم شده بوده نگهشون دارید

#پارت_۲۹
کدومتون بود بحثو شروع کرد یکیشون شروع کرد حرف زدن
ارباب به خدا مینو شروع کرد ما گفتیم ایشون خانوم اینجاست اقا دوسشون دارن ولی گوش نکرد به خدا ما بیگناهیم رفتم سمتش راست میگه؟ داد زد
اره ارباب اردلان مگه غیر این زنت زیر خوابته اگه دوسش داری اگر میخوایش پس چرا عروسی ندیدیم ما معلومه خودشو انداخته بهت همه اینو سیلی محکمی زدم بهش که حرفشو نتونست کامل کنه
نگهبانااااا این سلیطه رو ببرید انبار تا بیام حسابشو برسم کشون کشون بردنش بعد رفتنشون برگشتم سمتشون
خوب گوش کنید ببیند چی میگم ماه دیگه عروسیه من و خانومه یه عروسی در شان خانواده ما از امروز به بعد کوچیک ترین بی احترامی بکنید بهش با من طرفید یه دونه خواستشو زمین نمیزارید فهمیدید یا نهههه همه گفتن چشم
خوبه حالا برید سر کارتون سریع
رفتم سمت انبار تا حساب این دختره رو برسم درو که باز کردم دیدم حسابی ازش پذیرایی کردن یکی از نگهبانا اومد جلو ارباب ببخشید چموش بازی در اورد مجبور شدیم
خوب کاری کردید
رفتم سمتش خب مینو خانوم گفتی زنم زیر خوابه دیگه اره با ترس نگام کرد لخت شید با تعجب نگام کردن تا ارضا نشدید این زنو ول نمیکنید فهمیدید نیششون باز شد چشم ارباب
#پارت_۳۲ شروع کنید سریع
رو تنها صندلی که تو انبار بود نشستم ۳ تاشون لخت شدن رفتن سمتش دختره یک سره جیغ میکشید و خودشو تکون میداد پسرا لختش کردن کف انبار گریه میکرد یکسره التماس میکرد هه التماس دیگه فایده نداشت اگر اشتباهشو قبول میکرد مثل اون یکی خدمتکارا ازش میگذشتم بلند شدم خودتون کارشو یکسره کنید بعدش خواست میره نخواست همینجا کار میکنه از انبار بیرون اومدم همه سرشون به کارای خودشون بود به سمت اشپزخونه حرکت کردم منیره خانوم منیره خانوممم
با اون هیکل تپلش سریع خودشو رسوند جانم اقا چیزی میخواید؟
اره منیره خانوم اگر میشه عصرونه رو تو الاچیق اماده کنید و تدارکات شام شب علی و همسرش دعوتن چشمم اقا بهترین غذاهارو اماده میکنم
اردلان: منیره خانوم من میرم هانارو بیدار کنم تا اون موقع اماده باشه عصرونه
اومدم بیرون همزمان تلفنمو برداشتم با دومین بوق جواب داد به به سلام خان داداش خوبی خوشی؟زنداداش چطوره متاهلی خوش پریدم وسط حرفش بسه مزه نریز شب حنارو بردار بیاید اینجا اوکی داداش شب اونجاییم فعلا
در اتاقو باز کردم رفتم تو هانا هنوز خوابیده بود خندم گرفت عجب خوش خوابه ها

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۳۱
نشستم روی تخت به صورتش نگاه کردم
بنظرم موقع خواب حتی مظلوم تر میشد یکم پتو رو پایین کشیدم و به بدن لختش و کبودی های روش نگاه کردم ،کبودی ها مهر مالکیت من بود به بدنش
این زن مال منه حتی اگر خودش نخواد .
اروم موهاشو نوازش میکردم که چشمای پف کرده شو باز کرد

#هانا

با حس نوازشی چشمامو باز کردم و وقتی اردلانو دیدم تعجب کردم اردلان و اینهمه احساس
وقتی که دید من بیدار شدم گفت:بلند شو خانم که خواهرت و داداشم دارن میان و ما کلی کار داریم برای انجام

تعجبم بیشتر شد و با صدای کمی خش دار و خواب الودم گفتم:
چی کار؟
_قراره تا ماهه دیگه عروسی بگیریم و کلی کار داریم باید برنامه ریزی کنیم

از یه طرف خوشحال شدم و از طرف دیگه ناراحت ولی برای حفظ موضع خودم گفتم
_من که گفته بودم عروسی نمیخوام چه اصرای داری برای عروسی
_مثل اینکه یادت رفته حرفای خدمتکارارو مثل اینکه فراموش کردی چه چیزایی پشت سرت میگفتن برای من فرقی نداره عروسی گرفتن یا نگرفتن ولی باید اینم بدونی اینجا روستاست مردمش سواد زیادی ندارن عقلشون تو چشمشونه و فکرای بد در موردت میکنن هر چند که اربابشون باشی اونا این فکرارو درمورد تو دارن چون دختری مثل حرفای امروز خدمتکارها
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۳۲
منطقی به حرفام فکر کن و اگر نظرت عوض نشده بود بیا پایین تا برناممونو هماهنگ کنیم اردلان از اتاق بیرون رفت و منو با فکر و خیال تنها گذاشت

بنظرم راست میگفت حالا که به اجبار زنش شدم چرا خودمو از زندگی محروم کنم چرا از زندگیم لذت نبرم منم حق زندگی دارم
من اربابم پس میتونم از عهده. خودم زندگیم و همسر هرچند اجباریم بر بیام
از روی تخت بلند شدم و تو ایینه نگاهی به بدن عریان خودم انداختم بدن بی عیب و نقصم که حاصل تلاش طولانی مدتم توی ورزشهای مختلف بود
شنا،سوار کاری،تیر اندازی مهم ترین ورزشها بود که یه دختر خان باید بلد میبود و من و خواهرم به بهترین نحو این ورزشهارو یاد گرفته بودیم

دل از ایینه کندم و در کمد رو باز کردم لباس های زیر قرمز مشکیم که عاشقشون بودم و روش هم پیراهن بلند و خنک تابستونیم که برای جمع مناسب بود پوشیدم موهامو بافتم و به سمت پایین راه افتادم
حنا اینا هنوز نیومده بودن پس تصمیم گرفتم عمارت اردلان رو کمی برسی کنم
به طرف اسطبل راه افتادم تا اسبارو ببینم باید به اردلان میگفتم که اسب منم بیاره اینجا
نزدیک اسطبل بودم که صدای ناله جیق و گریه وحشتناک زنی رو شنیدم
به طرف صدا راه افتادم هرچی نزدیک ترمیشدم صدا وحشتناک تر ودلخراش تر میشد میدونستم صحنه بدی در انتظارمه وقتی به انبار رسیدم و در رو باز کردم از شدت تعجب و انزجار و ترس نمیتونستم عکس العملی از خودم نشون بدم

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۳۳
سعی کردم به خودم مسلط شم و با صدای بلندی داد زدم
_اینجا چه خبره
نگهبان ها که تازه متوجه حضور من شده بودن هول کرده دنبال لباس هاشون گشتن پشت بهشون کردم و گفتم
_زود لباس هاتونو بپوشین تا تکلیفتونو روشن کنم

بعد از دو دقیقه که مطمعن شدم لباس هاشون رو پوشیدند برگشتم و سریع به سمت خدمتکار بیچاره رفتم که تموم بدن لختش زخم و کبود بود و خون بود که از جای جای بدنش میریخت با عصبانیت فریاد زدم
_چرا سر این دختر بیچاره این بلا رو اوردین

نگهبان با ترس و لکنت زبون گفت
_خ خ خ خانم بخدا اقا دستو داده بودن
_اقا غلط کردن با شماها تکلیف شمارو خودم مشخص میکنم که همچین بلایی سر این دختر بیچاره اوردین حالا سریع یکیتون بگه اقا بیاد و یکیتون هم دکتر رو خبر کنه

زووووووود
نگهبانا که تقریبا از من به اندازه اردلان حساب میبردن چشمی گفتن و سه تاشون روونه بیرون شدن

برگشتم سمت دختره که از درد به خودش میپیچید و ناله میکرد صورتش پر خون بود ولی یکم که دقت کردم دیدم یکی از دختراییه که تواشپزخونه داشت از من بد میگفت
یعنی بخاطر همین بود که اردلان دستور این کار وحشتناک رو داده؟؟؟

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۳۴

نمیتونستم باور کنم که بخاطر دوتا حرف بی ارزش زندگی یه دختر رو به بازی گرفته باشند از شدت عصبانیت داشتم خون خودم رو میخوردم که اردلان با دوتا از خدمتکار ها وارد شدند با عصبانیت به سمت اردلان رفتم و گفتم
_این چه کاریه که سر این بیچاره اوردی چرا گفتی نگهبانا همچین بلایی سرش بیارن مگه چیکار کرده بود؟؟

_این از همون خدمتکاراست که باعث شده بود تو ناراحت شی از هموناست من بقیشونو بخشیدم ولی این یکی گناه خودشو قبول نمیکرد منم گفتم شکنجش کنن

_این چه شکنجه ای هست اخه تجاوز به جسم یه دختر اونو میکشه نمیتونی اینو بفهمی ؟؟ چون خدمتکاره و بی دفاع باید بهش تجاوز کنی

اردلان میخواست جوابم رو بده که رو کردم به خدمتکاراوگفتم
_مواظبش باشین ببرینش تو یه اتاق و زخماشوشستشو بدین و دکتر که اومد بگین معاینش کنه و هرچی لازم داشت به راننده بگین براش بخره
نمیخوام یه لحضه هم ازش نگاه بگیرن
وبی توجه به اردلان از انبار خارج شدم داشتم به سمت اتاقم میرفتم که حنا و علی رو دیدم سلام کردن که جواب دادم و گفتم
_ببخشید بچه ها ولی من امروز سرم درد میکنه میدونم برای برنامه ریزی عروسی ما اومدین ولی بزارینش برای یه روز دیگه

و به سمت اتاقم رفتم

سردردشدید و بدن درد حاصل از رابطه با اردلان داشت دیونه ام میکرد
یه قرص قوی خوردم پیراهنم رو کندم و خودمو توی تخت گرم و نرمم رها کردم و پتو رو دور خودم پیچیدم داشتم به این فکر میکردم که چه تنبیهی برای نگهبانا درنظر بگیرم که کم کم چشمام گرم شد و به خواب رفتم
صبح با نور خورشید که مستقیم به چشمام میخورد بیدار شدم اردلان کنارم خوابیده بود و پاش رو روی پای من انداخته بود

دلم هوس کمی شیطنت کرده بود پس بند لباس زیرمو باز کردم
تحریک شده بودم و همه چیز از ازدواج زوری تا اون خدمتکار بیچاره یادم رفته بود خودمو از پشت کامل به بدن لختش که فقط یه ش ورت پاش بود چسبوندم

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۳۵
چیزی نفمید..خوابش خیلی سنگین بود..
کرم درونم عجیب روشن شده بود..
از پشت اروم دستمو بردم جلو داخل شورتش کردم..
آلتشو گرفتم دستمو شروع به بازی کردن بهش کردم..
یواش یواش داشت بزرگ میشد..بیدار بود ولی نمیخواست نشون بده..
خنده شیطونی کردمو رفتم سراغ سرش..خوب میدونسم بهش حساس بود ..با سر انگشت شروع کردم باهاش بازی کردن که یهو وحشی شد و برگشت رومو روم خیمه زد..
اردلان_چته توله سگ..چرا نمیخوابی..
چشمامو مظلوم کردم که با حرص گفت:نکن اونجوری..
انگشتمو روی لبم گزاشمو گفتم:چجوری؟!
چشماشو بستو گفت:برات گرون تموم میشه ها..
لبخند شیطونی زدمو گفتم:خریدارم..
چشماشو باز کرد و گفت:خودت خواسی..
دستامو محکم گرفت و برد بالا سرم..سوتینمو ک دراورده بودم برداشت و به تاج تخت بست..
حس خوبی داشتم..میدونستم به اوج رسوندمش..
به سمت پایین رفت و گفت:پشیمونت میکنم..
پاهامو با خشونت باز کرد د ضربه ای به وسط پام زد که جیغ زدمو کمی جمع شدم که سریع پامو بازکرد و رفت وسط پام..
گاز محکمی از چوچولم گرفت مه جیغ زدمو گفتم:آیییی.آروممم فشار دندون هاشو زیاد تر کرد..اشک توی چشم های حلقه بست .
من_اردلا اننن دردم میاددد اردلان_منم میخوام درد بکشی..
چوچولمو به دهن گرفت و با قدرت مک میزد..صدای ملچ ملوچش توی اتاق میپیچد..جوری مک میزد که سرش تکون میخورد..
حالم داشت داغون میشد..آه و ناله هام جوری شده بود ک خودمو نمیشناختم..
من_آههههه
اردلان_همینه..ناله هاتو میخوام
چوچولمو از دهنش دراورد و شروع کرد تند تند بهش زبون زدن..
نتونستم تحمل کنمو پاهام غیرارادی بسته شد ک وحشی تر شد ..
ضربه محکمی به رونم که آخ بلندی کفتم..پوستم میسوخت اردلان_ب نفعته خودته نبندی پاتو
روم خوابیدو دستشو برد سمت بهشتمو با فاکش تند تند چوچولمو
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۳۶
میمالید سینمو محکم میک میزد..
میلرزیدمو آه ناله میکردم..ملافه زیرم خیسه خیسه بود با التماس گفتم_میخوام اردلان..
سینمو ول کرد و گفت_چی میخوایی؟!
من_آهههه..تورو
اردلان شیطون گفت_میخوایی چ کار کنم؟!
با کلافگی سرمو کوبوندم رو بالشتو گفتم_شروع کن اردلان اذیت نکن..
اردلان_جووون..این بیقرار شدنتو دوس دارم..
ضربع محکمی به سینم زد و رفت بین پام..پاهامو باز کرد .
سر آلتشو روی بهشتم مالید ک آه بلندی کشیدم..حس نابی بود..
اردلان_آه و ناله ات دیوونم میکنه..
و با پایان جملش محکم واردم کرد که جیغی کشیدمو کمرمو کوبیدم به تخت..
محکم تلمبه میزد..
جوری که سینه هام تکون میخورد و صدای جیر جیر تخت دراومده بود..
صدای آه های اردلان توی گوشم میپیچید و لذتم بیشتر میشد..
دستشو به سمت چوجولم برد همزاه با تلمبه تند تند میمالید..
اردلان_آه..چقد تو تنگی دختر..هیچوقت ازت سیر نمیشم..
و محکم به سینم ضربه زد..از درد و لذت داشتم بیهوش میشدم که سرعتش بیشتر شد و گفت:داره میاد..آههههه

تا اومدم به خودم بیام اومد روم نشستو آلتشو تا ته فرو کرد داخل دهنمو آبش توی دهنم خالی شد ☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۳۷

با اردلان سر میز صیحانه نشسته بودیم که خدمتکار ورود علی و حنا رو اعلام کرد علی و حنا با تیپای کاملا متفاوت و مخصوص شهر وارد شدن و بعد از سلام علی گفت

_ بچه ها شما هنوز دارین صبحانه میخورین زود باشین زود باشین مثلا ماه دیگه عروسیتونه باید بریم شهر کلی کار داریم

اردلان همینجوری که داشت چاییشو هم میزد در جواب علی گفت

_شما بشینید تاما اماده میشیم

چاییشو یه جا سر کشید و از پشت میز بلند شد منم پشتش بلند شدم و به اتاق رفتیم

بعد پوشیدن لباس هامون )که کاملااا کاملااا به طور اتفاقی ست شدند(

راهی بیرون شدیم که اردلان به علی گفت

_شما با ماشین خودتون بیاین ما با شورلت میایم

و به محمد یکی از دستیاراش دستور داد که سریع شورلت رو بیاره چشمام داشت چهارتا میشد که جلوی خودمو گرفتم
من عاشق ماشین های قدیمی بودم و فکر اینکه سوار شورلت بشم هم به وجد میوردتم
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۳۸

وقتی محمد ماشین رو اورد چشمام برق زد یه شورلت مشکی که معلوم بود تازه تمیز شده و برق میزد علی سوتی زد و گفت

_بالاخره اقااااااافتخار دادن از ماشینشون استفاده کنن تا وقتی من باهات زندگی میکردم از این شانس ها نداشتم بعد دست حنا رو گرفت کشید و گفت

_بیا بریم بیا بریم با همون پیکان جوانان گوجه ای خودمون خوش باشیم
وحنایی که داشت ریز ریز میخندید رو سوار ماشین خودش کرد که صد البته پیکان جوانان نبود و بنز بود . گازشو گرفت و من رو با شورلت و اردلان تنها گذاشتن

_اردلااااان

_بلههههه میشه من برونم؟؟
_عه مگه تو گواهینامه هم داری؟؟؟

پوکر نگاهش کردم و گفتم _نه عزیزم فقط تو داری

_بله فقط ارباب باید گواهینامه داشته باشه حالا بپر بالا بریم

_یعنی نمیدی دیگه؟؟؟

_نه

خبیث نگاهش کردم و گفتم

_باشهههه اقا اردلان باشهههه به هم میرسیم،منم چیزایی دارم که بهت ندم

اردلان با اخم نگاهم کرد و گفت _خانم خانما فکر کردی دست خودته؟؟؟ دست به کمر شدم و گفتم

_معلومه که دست خودمه فکر کردی پس دست کیه

_حالا اونم به موقعش معلوم میشه بپر بالا تا ظهر نشده

سوار ماشین شدیم و اردلان به سمت شهر روند توی شهر در یه پاساژ با علی اینها قرار داشتیم ماشین هارو توی پارکینگ پارک کردیم و با هم به سمت پاساژ روانه شدیم

تا ظهر من و حنا کلی خرید کرده بودیم جوری که اردلان و علی رو با اون قیافه ها وکلاسشون مجبور کردیم خریدای مارو بیارن البته خیلی چیزا خریدیم از حلقه بگیر تاااا کفش و کیف و لوازم ارایش وووو لباس خواب که چقدر من و حنا سر خریدنشون حرص خوردیم و خجالت کشیدیم همینجور که داشتیم با حنا مانتو هارو نگاه میکردیم علی با صدای خیلی خسته ای گفت

_اوووف خانما تروخدا بسه من دارم از خستگی و گشنگی میمیرم

اردلان گفت
_خرید بسه منو علی میریم خریدارو میزاریم تو ماشین و شمارو توی رستوران پاساژ میبینیم
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۳۹

توی رستوران با حنا نشسته بودیم و منو رو نگاه میکردیم که پسرا رسیدن

_انتخاب کردین؟
_هوم من سلطانی میخورم حنا هم گفت که جوجه میخوره

اردلان دوتا سلطانی و دوتا جوجه سفارش داد و جالب بود که به انتخاب های مارو قبول داشتن لاقل تو این مورد

با حنا در موردلباس عروس حرف میزدیم و اردلان هم با ارسلان در مورد کارهای روستاها حرف میزدند
من خودم فعلا به طور موقت روستای خودمون رو هم به اردلان سپرده بودم تا نکنه ادمای فرصت طلب ادعای اربابیت و مالکیت بکنن همینجور که با حنا گرم صحبت بودیم صدای جیغ جیغویی روشندیم که از دور داشت میومد و اردلان اردلان میکرد
هممون صورتمون رو برگردوندیم و یه دختر با قیافه و هیکل معمولی ولی ارایش بسیار وحشتناک رو دیدیم که داشت به ما نزدیک میشد به اردلان نگاه کردم که رنگش پریده بود

دختر که نزدیک ما رسید اردلان بلند شد و دختر خودش رو محکم پرت کرد توی بغلش

_اردییی جونممممم کجا بودی تو چرا پیام هامو جواب نمیدادی عشقم دلم برات یه زره شده بود

اردلان که دختره رو به زور از بغلش کشید بیرون گفت

_این روزا سرم خیلی شلوغه شهره جون اصلا وقت نمیکنم به تلفن نگاه کنم

من که با چشمای گرد شده نگاهشون میکردم به تقلید از شهرررررره جون گفتم

_اردییی جون معرفی نمیکنی؟

اردلان که هول شده بود یه نگاه به ما کردو گفت

_شهره دوستم و دختر شریکم توی کارخونه و شهره جون علی داداشم حنا زن داداشش و در اخر منو نشون داد و گفت ایشونم هانا خانم خواهر حنا

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۴۲

چشمام اندازه وزغ شده بود اومدم حرفی بزنم که شهره یه خوشبختم مختصری گفت اردلان دستشو گرفت و برد و من مات به مسیر رفتنش نگاه کردم
حنا یه نگاه به علی کرد و گفت
_یعنی چی چرا داداشت خواهر منو زن خودش معرفی نکرد این دختره کیه چطور به خودش جراعت داد با اردلان اینجوری حرف بزن

_یواااش چخبرته حنا منم نمیدونم فقط میدونم این دختر شهره دختر شریک اردلانه در واقعه یه قسمت زیادی از سهام شرکت دستشه
حنا اومد حرفی بزنه که ناهارو اوردن و علی با گفتن اینکه احتمالا اردلان خودش همه چیو توضیح میده بحث بینشون رو خاتمه داد زیاد نتونستم بخورم و بیشتر با غذام بازی میکردم وقتی غذای علی و حنا هم تموم شد بهشون گفتم بریم
_ولی اردلان چی
_اون اگر میخواست بیاد تا الان اومده بود من دارم میرم نمیاین اژانس میگیرم
_نه ماهم میایم بریم

سمت پارکینگ رفتیم ماشین اردلان همون جا پارک بود حیف که تهشم نتونستم برونمش
به عمارت رسیدیم هانا و علی رو با اصرار روونه عمارت خودشون کردم و خودم به سمت اتاقم رفتم لباس های سوار کاریمو پوشیدم و با یکی از اسبهای اردلان زدم به دل جنگل
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۴۱

وقتی از اسب سواری برگشتم که هوا تقریبا تاریک شده بود ولی اردلان هنوز هم نیومده بود به ساعت نگاه کردم که هفت بود بی حوصله تلویزیون رو روشن کردم و به فیلمی که داشت پخش میشد نگاه کردم که البته هیچی ازش نفهمیدم وقت شام شد و باز هم اردلان نیومد ساعت از۱۱گذشته بود که تصمیم گرفتم بخوابم لباساموبا یه بلوز شلوار خرسی عوض کردم و موهامو شونه کردم و خرگوشی بستم و خودموچپوندم زیر پتو
چشمام داشت کم کم گرم میشد که در باز شد و اردلان داخل اتاق شد پشتم به در بودخودمو به خواب زدم ولی فهمیدم اردلان داره لباس هاشو عوض میکنه و بعد خودشو ولو کرد روی تخت منو گرفت توی بغلش و من چون مثلا خواب بودم مجبور شدم تحمل کنم کم کم چشمام گرم شد و به خواب رفتم
صبح با نوری که به چشمام میخورد بیدار شدم اردلان هنوز خواب بود و من هنوز تو بغلش یواش یواش از تو بغلش اومدم بیرون که صدای نامفهومی از گلوش بیرون اومد و چرخید نفسمو بیرون دادم از روی تخت بلند شدم

حولمو برداشتم و به داخل حموم شدم و درشو قفل کردم یه لبخند شیطانی روی لبم اومد بچرخ تا بچرخیم اردلان خان
مشغول دوش گرفتن بودم که دستگیره در بالا پایین شد
اردلان بود که میخواست بیاد و وقتی دید در قفله چندتا ضربه به در زد و گفت
_هانا خانومی درو باز نمیکنی؟؟

_نه عزیزم شما صبر میکنی من دوش بگیرم بعد میتونی بیای دوش بگیری
_چرا اخه وقتی دو نفری میتونیم دوش بگیریم اینقدر اب مصرف کنیم و جدا جدا بریم حموم خب؟؟
_حالا نه که تو پولش برات مهمه
_بله که مهمه خانمممممم
_من خرنمیشم عزیزم صبر کن من بیام بعد برو
_به جهنم

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۴۲

اینو گفت و من صدای پاشو شنیدم که دور میشد منم یه به درک گفتم و به ادامه دوشم پرداختم
وقتی که از حموم اومدم اردلان توی اتاق نبود داشتم لباس میپوشیدم که در باز شد و اردلان وارد اتاق شد بی توجه بهش داشتم لباس میپوشیدم لباس زیر هامو پوشیده بودم که اومد جلو دستمو گرفت و گفت
_این کارا یعنی چی؟؟
_چیکار؟من که کاری نکردم
صورت که از عصبانیت قرمز شده بود گفت
_یعنی چی که در حموم رو قفل میکنی یا شب خودتو میزنی به خواب مثل اینکه یادت رفته من شوهرتم و باید تمکین کنی
_برو به شهره جونت بگو تمکین کنه وقتی منو جلوش خواهر زن داداشت معرفی میکنی فکر نکنم دیگه باید ازت تمکین کنم

گوشه لبش بالا رفت و عصبانیتش کم شد
_پس بگو خانم حسودیش شده
نوبت من بود که عصبانی شم از شدت حرص سرم دود کرده بود
_حسودییییی حسودیییی هه فکر کردی من حسودی میکنم نه عزیزم نه من به مجبور شدم زنت شم ولی ترجیح میدم همون خواهر زن داداشت باشم پس دستت رو بکش
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۴۳

حالا عصبانیت اردلان هم برگشته بود

_من که میدونم این رفتارات بخاطر شهره است به موقع همه چیز روبرات تعریف میکنم سر لج افتاده بودم گفتم
_نمیخوامممم نمیخوام تعریف کنی ولم کن کلی کار دارم به لطف تو
_باشه خودت خواستی فقط بدون شهره داره میاد چند وقتی با ما زندگی کنه و نمیدونه تو زن منی
_عروسی رو میخوای چیکار کنی؟؟؟
_اون قبل از عروسی میاد پس اگر همه دهناشون رو بسته نگه دارن هیچی نمیفهمه شونه هامو بالا انداختم و بدرکی گفتم
_حالا اگرمیشه ولم کن میخوام لباس هامو بپوشم
_یعنی واقعا نمیخوای توضیح بدم؟
_یک بار گفتم نه
_باشه هروقت خواستی من حاظر و اماده ام
اینو گفت و دستمو ول کرد و از اتاق خارج شد و من موندمو یه دنیا فکر و خیال

لعنت به این غرور که نمیگذاشت چیزی ازش بپرسم لعنت…

لباسهامو پوشیدم به حنا زنگ زدم و بهش گفتم که میرم پیشش تا کارارو اونجا پیش ببریم کارای ازدواج اجباریم اونم فقط به خاطر حرف این مردم و چقدر سخته تحمل این سنت ها
فاصله ی عمارت ما تا عمارت حنا و علی تقریبا یک ساعت بود پس به محمد که تقریبا همه کاره ی عمارت بود گفتم یه ماشین اماده کنه و خودمم اماده شدم و به سمت عمارت حنا به راه افتادم

تا شب خونه ی حنا موندم و بی توجه به تماس های اردلان خودمو مشغول کردم

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۴۴

حتما خبر ها به گوشش رسیده بود که من خونه حنام
ساعت ۱۱شده بود شام رو با حنا و علی خوردیم کنار حنا داشتم فیلم میدیدم که حناگفت

_هانا نمیخوای بری عمارت؟
_چیه اضافیم اینجاا؟؟
_نههه نههه دیونه این چه حرفیه خله تو خواهرمی عشقمی چرا اضافی
میدونی اخه علی گفته بود اردلان روی زمان خیلی حساسه بخاطر همین میگم شاید عصبانی بشه
_بدرک بزار عصبانی بشه اولا من ازش نمیترسم دوما خودش میره نصف شب پیداش میشه اشکال نداره سوما من خودم هنوزم اربابم درسته موقتا کار هارو به اردلان واگذار کردم ولی دلیل بر این نمیشه که دیگه ارباب نباشم پس دیگه اصلا نمیخوام درموردش حرف بزنیم

حنا شونه هاشو بالا انداخت و گفت

_باشه هرجور خودت میدونی فقط دو روز دیگه این اردلان خانتون اوار نشه رو سر شوهر بدبخت من هااااا

_نه عزیز دلم نترس نمیزارم حالا هم ساکت شو میخوام ادامه فیلمم رو ببینم

حنا باشه ای گفت و هردو حواسمون رو به تلویزیون دادیم تقریبا یک ساعتی گذشته بود که جمیله یکی از خدمتکار ها اومد و خبر داد که اردلان اومده

_اوه اوه خدا به داد برسه که خانتون اومد
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۴۵
اردلان:منتظر بودیم غذاهارو بیارن یهو یه صدای اشنا شنیدم صدای نکریه شهره بود بعد اون قرارداد خودمو گم گور کردم تا این نچسب ولم کنه
مجبور شدم نسبت هانارو مخفی کنم قیافه بهت زده هانا و حضور شهره بدجور عصبیم کرده بود دستشو گرفتم از رستوران اومدیم بیرون اردلان:اینجا چیکار میکنی شهره
شهره:وااا اردلان یعنی چی مگه قرار نبود بیای خواستگاری من پس چرا منو پیچوندی؟ها چرا خودتو گم کردی
هوفففف دوماه پیش تو مرز ورشکستگی بودم معاونم بهم نارو زده بود و تمام قرار هارو پیچونده بود اون موقع با بابای شهره اشنا شدم قبلا باهاش قرار داد بسته بودم بهم گفت اگر بیای خواستگاری دختر من منم کل خسارت هارو میدم دختر نچسب و عمیلشو میشناختم چند بار نخ داده بود بهم مجبور بودم قبول کردم میخواستم باهاش ازدواج کنم بعد یه مدت طلاقش بدم ولی وقتی هانارو دیدم پشیمون شدم و پبچوندمش به بهونه های مختلف تا الان که پیدام کرد

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۴۶
نمیدونم امروز از کجا پیداش شده بود با صدای شهره به خودم اومدم خودشو جسبوند بهم
اردلاننننن جونمممم بریم بگردیم اومدم مخالفت کنم که اجازه نداد گفت اردلان تو دوتا چک سفید پیش بابای من داری کاری نکن از طریق اونا اقدام کنم دهنم بسته شد اینو فراموش کرده بودم هوفف باشه کجا بریم
شهره:یه رستوران جدید باز شده اینجا با دوستام قرار گذاشتم بریم اونجا؟ با اکراه قبول کردم ماشین اوردی؟
ادامس دهنشو باد کرد اره بیبی چندش دختره سبک اهه حالمو بهم زد سوار مازراتی سفیدش شدیم اردلان:ادرس
شهره…………
به اون سمتی که گفت راه افتادم بعد ۱ ساعت رانندگی رسیدیم به نظر جالب بود کافه اب و اتش
رفتیم داخلش شهره به سمت یکی از تختا رفت خوبه حداقل داخلش خوب بود وگرنه با این شهره دق میکردم با دوستاش سلام علیک کردیم و نشستیم دوستاشم مثل خودش سبک چسبیده بودن به بغل دستی هاشون گارسون منو رو اورد و منتظر وایساد بدون نگاه کردن بهش گفتم شاندیز با مخلفاتش بعدشم سرویس قلیون سیب یخ

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۴۷
نیم ساعت طول کشید تا غذارو بیارن تو طول این نیم ساعت کم مونده بود سرمو بکوبم به دیوار شهره چسبیده بود بهم ولم نمیکرد سیما:شهره جون عروسیتون کیه انشالا بگو باید خودمونو اماده کنیم
شهره با عشوه خندید دستشو حلقه کرد دورم خیلی زوده عشقم مگه نه اردلان؟ به اجبار لبخندی زد و تایید کردم
بدون این که مگس های دورش بفهمن زیر گوشش گفتم جمع کن خودتو شهره انقدر نچسب بهم وگرنه پامیشم میرم تهدیدمو جدی گرفتو خودشو جمع کرد میدونستم نقطه ظعفش اینه پیش دوستاش کم نیاره
حدود ۱ ساعت طول کشید تا غذاهاشونو با ناز بخورن منم تو این فاصله برای خلاص شدن از شر شهره رفتم سمت اقایون به قولی جدیدی ها رل هاشون
پسرای خوبی بودن معلوم بود دخترا رو فقط واسه رابطه میخوان گرم صحبت باهاشون بودم و قلیونمو میکشیدم شهره هم با دوستای بدتراز خودش با عشوه میخندید و لوندی میکرد صدای گوشیم در اومد با یه معذرت خواهی از جمع فاصله گرفتم علی بود
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۴۸
علی:سلام داداش خوبی
نه خوب نیستم این نچسب ولم نمیکنه میخوام بیام خونه کاش ورشکست میشدم ولی این دختره عملی نمیفتاد گیرم علی:درست میکنیم داداش نگران نباش سعی کن باهاش ریلکس باشی تا چک هارو بگیریم اردلان:هانا کجاست حالش خوب بود؟
علی:وای وای خان داداش بدبخت شدی زن داداش توپش پر بود بعد شهره باید بری منت کشیش هوففف باشه قطع کن دیگه بای علی:اوکی خوش بگذره با شهره جون دم دستم بود سرشو بریده بودم رفتم برگشتم پیششون ساعت ۱۱ بود نمیخواید پاشید خیلی دیر شده
انگار پسرا از خداشون بود سریع پاشدن دخترا هم با اکراه شهره سریع اومد چسبید بهم با پسرل گرم خداحافظی کردم واسه اون عملی ها هم سر تکون دادم سریع خودمو رسوندم به ماشین

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۴۹ شهره
چندین ماه بود اردلان خودشو گم کرده بود نه جواب پیامامو میداد نه جواب تماس هامو خیلی سعی کردم بهش پا بدم ولی از من خوشش نمیومد اولین بار تو شرکت بابا دیدمش عاشق اون هیکل و مردونگیش شدم به بهونه های مختلف هرروز میرفتم شرکت ولی اصلا بهم توجه نمیکرد تصمیم خودمو گرفته بودم این مرد باید مال ما میشد باید عاشق من میشد معاونش بد تو نخم بود واسه به دست اوردن اردلان باهاش ریختم رو هم با چند تا رابطه دهنشو بستم و مجبورش کردم معامله هاشو بهم بریزه خودشم فرستادم یه کشور دیگه پیشنهاد چک و خواستگاری هم خودم به بابا دادم اولش ناراضی بود ولی همیشه هرچی میخواستم واسم تهیه میکرد چون تک دخترش بودم از وقتی هم مامان رفته بود علاقش دوبرابر شده بود بابارو فرستادم شرکت تا این پیشنهادو با اردلان بده خودمم موندم خونه از صبح که بابا رفته بود مثل مرغ سرکنده بودم ساعت ۸ میومد تا شب خودمو سرگرم کردم صدای در اتاقم اومد بیا تو
یکی از خدمتکارا بود خانوم اقا تشریف اوردن گفتن ده دقیقه دیگه سر میز شام باشید
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۵۲
لباسامو مرتب کردم و با عجله پله هارو رفتم پایین بغلش کردم شهره:سلام بابا جون خسته نباشی
پیشونیمو عمیق بوسید سلامت باشی یکی یدونم نیشم باز شد باباجون صحبت کردید اخمی کرد
اره عزیزم صحبت کردم طبق قرار دوتا چک سفید دستم داره و قرار گذاشتیم بعد یه مدت کوتاه اشنایی بیاد خواستگاری از گردنش اویزون شدم واییییی مرسی بابایییی
به قدری خوشحال بودم که حد نداشت بالاخره داشتم به مرد رویاهام میرسیدم با صدای اردلان به خودم اومدم اردلان:کجا میمونی
هتل …. دوروزه اومدم ولی دیگه نمیتونم بمونم تو هتل من عادت به این جا ها ندارم اردلان:هه یادم نبود مادمازل فقط رو تخت سلطنتیشون خوابشون میبره
بدون توجه به طعنش گفتم میخوام بیام عمارتت یه مدت اونجا میمونم بعدش میای خواستگاری یه راست عروسی میگیریم میریم سر زندگیمون
ماشینو روشن کرد با اخم گفت اوکی هماهنگ میکنم راننده میفرستم دنبالت راجب اون قضیه هم صحبت میکنیم

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۵۱ لبشو محکم بوسیدم مرسیی هانیییی
منو از خودش جدا کرد صاف بشین اویزونم نشوو خندم گرفت صاف نشستم کمربندمم بستم اردلان راه افتاد سمت هتل بعد نیم ساعت رسیدیم جلوی در هتل نگه داشت تعجب کردم
نمیای با من؟
نه عمارت کار دارم برو خودت هماهنگ میکنم باهات ماشینم میفرستم یعنی چی اردلان من تنها برم بالا؟
عصبی داد زد مگهههه تا الان تنها نبودییییییی برو بالا خودم باهات تماس میگیرم با بغض سر تکون دادم و پیاده شدم تموم میشه اینا اره اردلان عاشقم میشه
اردلان:دختره زبون نفهم نمیفهمه نمیخوامش هی اویزونم میشه با سرعت روندم سمت عمارت یه جنگ اساسی با هانا داریم حالا که مجبورش کردم باهام ازدواج کنه حالا که باهام راه اومده بود اجازه نمیدادم شهره خراب کنه درستش میکردم فقط یکم تحمل لازم بود
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۵۲
بالاخره رسیدم عمارت دوتا بوق زدم عباس اقا سریع درو باز کرد ماشینو وسط عمارت ول کردم مش عباس به بچه ها بسپر ماشینمو از رستوران…. بیارن این ماشینم ببرن هتل…….
چشم اقا همین الان میسپرم بهشون
رفتم داخل چراغا خاموش بود فهمیدم خوابیدن به سمت بالا راه افتادم جلوی در اتاق مکثی کردم چجوری این دختره کله شقو راضی کنم هوفف نیاز شدید به رابطه داشتم تا فکرم باز بشه خیلی عصبی بودم درو باز کردم چراغا خاموش بود هانا پشتش به من بود لباسامو عوض کردم یواش رفتم رو تخت نفس های هانا نامنظم بود بیدار بود داشت وانمود میکرد خوابه هیچی نگفتم بهش بزار بازیشو بکنه گرفتمش بغلم عطر تنشو نفس عمیقی کشیدم چشمامو بستم انقدر خسته بودم نفهمیدم کی خوابم برد

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۵۳
با صدای دوش حموم و تلفنم به زور چشمامو باز کردم شماره ناشناس بود بفرمایید؟
شهره:سلامم عشقممم صبحت بخیرر خوبی کجایی؟ خوبم تو تختم خواب بودم که نزاشتی شهره:اخی عسیسمم بیا اینجا خوب بخواب چی میخوای زنگ زدی
وایییی دیدی چی شد داشت یادم میرفت بیا دنبالم بریم خرید لباس لازم دارم مدل اینایی که اوردم قدیمی شده من نمیتونم بیام شهره خودت برو تلفنو قطع کردم
اهه رید تو روزم با اون صدای مزخرفش الان فقط یه رابطه با هانا میتونست حالمو خوب کنه دستگیره رو کشیدم دیدم در قفله واا
از در محبت وارد شدم هانا خانومی درو باز نمیکنی؟
نه عزیزم شما صبر میکنی من دوش بگیرم بعد میای دوش میگیری
چرا اخه وقتی میتونیم دونفری حموم کنیم این همه اب مصرف کنیم جدا جدا بریم؟ حالا نه که پولش برات مهمه
خندم گرفت پول اخرین چیزی بود که بهش فکر میکردم بله که مهمه خانوممممم
من خر نمیشم عزیزم صبر کن من بیام بعد برو دیگه عصبی شدم روی خوش به این دختر نیومده به جهنم
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۵۴
رفتم لباسامو بپوشم که دیدم تلفنم داره زنگ میزنه هوففف جواب ندادم دوباره شهرست میخواد مخمو بخره از شر حموم گذشتم لباسامو داشتم میپوشیدم که به گوشیم اس اومد به سمتش رفتم
پیام از طرف بابای شهره بود
)بهتره که دختر منو ناراحت نکنی و هرکاری میخواد انجام بدی وگرنه چشم رو عشق دخترم میبندم و چک هارو اجرا میزارم دودمانت میره رو هوا مواظب تک تک کارات هستم

محتشم (
فقط همینو کم داشتم سلیطه زنگ زده باباش جوری بکنمش این سری که دیگه هوس این کارارو نکنه شمارشو گرفتم جونممم عسلمم
اماده باش نیم ساعت دیگه اونجام چشممم الان اماده میشم
تلفنو قطع کردم رفتم بیرون
میز صبحانه اماده بود فقط یه قهوه خوردم رفتم بالا فکرم مشغول بود هانا داشت لباس میپوشید رفتم جلو دستشو گرفتم این کارا یعنی چی؟ چیکار؟ من که کاری نکردم تو مرز انفجار بودم
یعنی چی در حمومو قفل میکنی یا شب خودتو میزنی خواب من شوهرتم یادت نرفته که باید تمکین کنی؟
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۵۵
برو به شهره جونت بگو تمکینت کنه
وقتی جلوش منو خواهر زن داداشت معرفی میکنی فکر نکنم دیگه باید ازت تمکین کنم تمام عصبانیتم پوچ شد پس خانومم حسودیش شده پس بگو خانوم حسودیش شده مثل گاو پرچم دیده عصبی شده
هه حسودی؟فکر کردی من حسودی میکنم نه عزیزم نه من مجبور شدم زنت بشم ولی ترجیح میدم همون خواهر زن داداشت باشم پس دستت رو بکش
دود از سرم بلند شد با این حرفش باید قضیه شهره رو براش توجیح میکردم
من که میدونم این رفتارات به خاطر شهرست به موقع همه چیزو واست تعریف میکنم
سر لج افتاده بود نمیخوامم نمیخوام تعریف کنی ولم کن کلی کار دارم به لطف تو باشه خودت خواستی فقط اینو بدون شهره داره میاد اینجا چند وقتی با ما زندگی کنه عروسی رو میخوای چیکار کنی؟
اون قبل عروسی میاد پس اگر همه دهنشونو بسته نگه دارن چیزی نمیشه شونه هاشو انداخت بالا گفت به درک حالا میشه ولم کنی میخوام لباسامو بپوشم یعنی واقعا نمیخوای توضیح بدم؟ یک بار گفتم نه دیگه اصرار نکردم باشه هروقت خواستی بگو
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۵۶
با عصبانیت اومدم از اتاق بیرون منیره خانوممممممم منیرهههه خانونممممممممم سریع از اشپز خونه اومد بیرون
جانم اقا چی شده؟ شب کل خدمتکارارو جمع میکنی یه جا تکرار میکنم حتما همه باید باشن چشم اقا حتما
به سمت بیرون رفتم سوار بوگاتی سیاهم شدم روندم سمت هتل اعصابم خیلی داغون بود باید این اوضاع رو درست میکردم نه هانارو از دست میدم نه با اون عفریته ازدواج میکنم رسیدم جلوی هتل شمارشو گرفتم شهره:جونمم عشقمم بیا پایین سریع شهره:اوکی اومدم
بعد یه ربع خانوم با عشوه سوار شد
خم شد لبمو ببوسه اومدم بکشم کنار که یاد باباش افتادم بوسه کوتاهی زد به لبم خوشحالم اومدی عزیزممم کجا بریم؟ شهره:اول بریم خرید اوکی

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۵۷
روندم سمت یه پاساژ معروف یکسره دم گوشم داشت وز وز میکرد بعد ۱ ساعت طاقت فرسا رسیدیم پیاده شو رسیدیم شهره:عع چقدر زود
بس که حرف میزنی متوجه اطرافت نیستی
با ناز پیاده شد دوباره مثل میمون اویزونم شد
۲ ساعت بعد
اردلان:بسه دیگه شهره خسته شدم چقدر خرید میکنی اوکی هانی بریم ناهار بخوری برو کافی شاپ پاساژ من وسایلو بزارم بیا مواظب خودت باش گلمم
راه افتادم سمت ماشین وسایلو گذاشتم نگران هانا بودم دختره کله شق کاری نکنه زنگ زدم عمارت بعد دوبوق محمد گوشیو برداشت محمد خانوم خونست؟
سلام ارباب نه بعد از شما خانوم رفتن خونه خواهرشون هنوز برنگشتم تلفنو قطع کردم خوبه سرگرم میشه کم تر میفته به جونم

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۵۸
داخل کافی شاپ جلوی شهره نشستم به جای غذا دارم خونمو میخورم کوفت میخوردم بهتر بود با اون لبای پروتزیش یک سره داره فک میزنه
شهره:ارسلان عروسیمونو دوست دارم تو عمارت خودمون بگیریم ماه عسلم بریم المان چند ماه بمونیم لباس عروسمو سریع باید سفارش بدم بهترین طراحا باید بدوزنش
هوفف ولش میکردم تا ازدواج پدربزرگمم پیش میرفت
شهره عزیزم وقت زیاده واسه این فکرا زود غذاتو بخور باید برم عمارت کار دارم پس من کی میام دیگه نمیتونم بمونم هتل فردا راننده میفرستم برات اوکی هانی
بعد غذا گارسونو صدا کردم صورت حساب چشم اقا
بعد چند ثانیه با دفتر اومد کارتو گذاشتم لای دفتر رمز:***
بعد ۵ دقیقه با کارت اومد بلند شو شهره
با نارضایتی پاشد انگار چسب دوقلو زده بودن زیرش اردلان چرا انقدر عجله داری اخه عزیزم
دستشو گرفتم همونجوری که سمت ماشین میرفتم گفتم عجله ندارم عزیزم یه سری کارا دارم باید انجام بدم

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن