رمان ارباب وحشی من پارت آخر

رمان ارباب وحشی من

جهت مشاهده به ترتیب پارت های اول تا اخر وارد شوید

به سمت چاقوها رفتم یکیو برداشتم و

روی صندلی نشستم با فندک داغش کردم

وقتی حسابی داغ شد به سمت بردم رفتم

با چشمای گشاد شده نگاهم میکرد ا…رببب.ا..ب چیی…ککار میکنید؟

خم شدم رو شکم تختش اردلان:هانای منم شکمش تخت بود که قرار بود بچه هام بزرگش کنن با یاداوری هانا عصبی شدم چاقو رو

محکم کشیدم روی شکمش که جیغش بلند شد

دوباره داغش کردم محکم کشیدم روی رون پاش

از درد زیاد بیهوش شد اردلان:هعع چقدر زود طاقتت تموم شد

از اتاق اومدم بیرون مستقیم رفتم به سمت اتاق خاطره ها

اتاقی که قرار بود همه چیمون اونجا باشه

تکیه دادم به دیوار و زل زدم

]۲۵:۵۴ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۲۲۱
به عکس بزرگش روی دیوار ۸ ماهه تمام کوچه به کوچه این شهرو گشتم

دیگه کسی نموند که واسه پیدا کردنش بسیج نکرده باشم

هههه اصلا خبر ندارم کجا رفته بچم چطوره حالش

من باباشم ولی نمیدونم بچم دختره یا پسر

بعد از هانا زندگی من شد همین مثل سابق یه مرد خود خواه مغرور و صد البته ارباب

چند تا برده زیرم جون دادن تا حالا ولی هیچی واسم مهم نیست

دنبال اون صبای لعنتیم پیداش کنم زندش نمیزارم

فردای همون روز نیک زنگ زد و گفت مشکلی پیش اومده مجبوره برگرده

پوف کلافه ای کشیدم از جیبم سیگارمو در اوردم خیره به عکس هانا یه بسته رو تموم کردم

هنوز اروم نشده بودم هرروز که از خواب بلند میشم فکر میکنم کنارمه

از کمد کنارم یه شیشه برداشتم تا ته سر کشیدم

جیگرم سوخت ولی سوزشش به اندازه این ۸ ماه نبود

پیدات میکنم عزیزم بالاخره پیدات میکنم

]۲۵:۵۴ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۲۲۱ هانا
بعد یک هفته بالاخره میتونم از بیمارستان مرخص شم

اسم دخترمو گذاشتم مانلی و اسم پسرم مانی

دوست داشتم دخترم و پسرم مثل باباشون با اقتدار بشن این قلب لعنتیم هنوزم دوسش داره با کارایی که کرده هنوزم دوسش دارم

به صورت بچه هام نگاه کردم پسرم شبیه من بود و دخترم شبیه باباش با

صدای گریه مانی به خودم اومدم سریع لباسمو باز کردم و سینو گذاشتم

تو دهنش اروم میک میزد خنده ارومی کردم و گونش نوازش کردم

بعد این که بهش شیر دادم خوابوندمش رو تختش

با صدای در توجهم بهش جلب شد برگشتم سمت در نیک بود یه دست گل بزرگم دستش

نیک:سلام مامان کوچولو اخم کردم

هانا:نیکک کجای من کوچولو اخهه نه منو ببین کوچیکم؟

با خنده سر تکون داد نیک:چشم چشم مامان بزرگ

]۲۵:۵۴ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۲۲۲
نیک:کارای بیمارستانو انجام دادم حاظری بریم هانا:اهومم بریم
……………..

بچه هارو گذاشتیم تو کریر خودشون کمربندشونو محکم بستم

خودمم نشستم صندلی جلو راه افتادیم

درد شکمم خیلی بهتر شده بود نیک:هانا درباره پیشنهادم فکر کردی

برگشتم سمتش امروز باید این موضوعو حل میکردم

هانا:نیک خیلی واسم زحمت کشیدی خیلی کارا واسم کردی ولی باور کن

نمیتونم من هنوزم اردلانو دوست دارم هنوز زنشم و تورو میتونم مثل برادر ببینم فقط نه چیز دیگه ای امیدوارم درک کنی این مسئله رو

بعد چند لحضه مکث صداش اومد نیک:اوکی فرشته ناراحت نکن خودتو

همین که هستی کافیه واسم خم شدم گونشو بوسیدم

هانا:مرسیی داداش نیم ساعت بعد رسیدیم خونه اومدم

بچه هارو بردارم که نیک مانع شد من میارمشون سنگینن ماشالا

با ذوق خندیدم هانا:تپلی منن بچه هام

رفتیم داخل خونه نیک مستقیم رفت اتاق وسط اتاق خودم و خودش

با تعجب نگاهش کردم
هانا:نیک چرا اونجا میری؟
]۲۵:۵۴ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۲۲۳
نیک:فرشتهه کم سوال بپرس بیا پشت سرش رفتم داخل اتاق که

چشمام چهار تا شد با ذوق اطرافو نگاه کردم

هانا:نیککککک چقدر خوشگلهه اینجاا

لبخند زدم خوشحالم خوشت اومده دستم خشک شد بیا بخوابونیمشون

با ذوق به اطراف نگاه کردم
رنگ دیوارو طوسی کرده بود که روش ابرهای سفید بود

دوتا تخت کوچیک با فاصله از هم بالای تختا تور وصل بود تشکچه
طوسی کاناپه و صندلی گهواره ای به سمت نیک رفتم و یکی از بچه هارو گرفتم ازش

هانا:نیک به نظرت نباید حمومشون کنیم؟

با کنجکاوی نگاهشون کرد نیک:به نظرت واجبه؟

سرمو تکون دادم هانا:فکر کنم

باشه پس بیا باهم ببریمشون پسرمو بغل کردم نیک هم مانلیو

بعد برداشتن وسایل مورد نیازشون به سمت رفتیم حموم

آذرخشم دادم بغل نیک خودمم اب وانو تنظیم کردم

اروم از بغلش گرفتمش دستمو شامپو زدم و سرش و بدنشو شستم اروم با

اب میریختم روش همش میترسیدم از دستم سر بخوره Shad5i2, [۱۲.۱۲.۱۸ ۲۵:۵۴[
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۲۲۴
دوباره اب ریختم رو سرش که رفت تو چشمش و صدای گریش پیچید تو

حموم دست پاچه بغلش کردم ولی هرکاری میکردم اروم نمیشید درمونده

به نیک نگاه کردم که زد زیر خنده عصبی شدم

هانا:نیککککک بچم داره گریه میکنم اون وقت تو میخندی

اومد سمتم
نیک:باشه فرشته عصبی نشو بیا این

دخترتو بگیر بچه هارو جابه جا کردیم کنار وایسادم و نگاهش کردم اروم باهاش بازی میکرد و بدنشو تو اب تکون میداد بعد چند دقیقه صدای گریش قطع شد

بعد از حموم کردن بچه ها خیس اومدیم بیرون لباساشون و پوشکشونو عوض کردم

و روی تخت خوابوندمشون بعد از چک کردن همه چی برگشتم سمت نیک

هانا:نیک برو حموم منم برم خیس اب شدیم

نیک:باشه عزیزم واسه ناهار میبینمت به سمت حموم رفتم دوش ابو باز

کردم با لباس رفتم زیرش انتقام اصلی من هنوز شروع نشده بود

جواب تک تک کارای اردلانو ازش میگیرم فقط باید صبر کنم

]۲۵:۵۴ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۲۲۵
در کمدمو باز کردم و سرگردون نگاهش کردم

اومم اینا که لباس بارداریه با یاد چاقیم نفس عمیقی کشیدم

خداروشکر برگشتم به سابق
قفسه بعدیو باز کردم لباس های تنگم اونجا بود

با خیال اسوده یه ست برداشتم پوشیدم

با پا کردن کتونی و زدن عطر تیپم کامل شد

به سمت اتاق بچه ها رفتم اروم خوابیده بودن آذرخشو بغل کردم

سینم گذاشتم تو دهنش چشماشو بسته بود و اروم اروم میک میزد

صورتشو نوازش کردم بعد این که سیر شد خوابوندمش رو تخت و

آناشیدو بغل کردم خیلی شیطون بود و مک های محکم میزد اروم موهاشو بوسیدم

جاشونو مرتب کردم لباسامو مرتب کردم و رفتم پایین

نیک رو مبل نشسته بود و داشت تلوزیون میدید حواسش به اطراف

نبود یواش یواش رفتم پشتش هانا:پخخخخخخخخخ

کنترلو پرت کرد بالا نیک:هانااا این چه کاریه دختر

مظلوم سر تکون دادم
هانا:خو تقصیر خودته حواست جمع نیست من چیکار کنم

]۲۵:۵۴ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۲۲۶
نیک:از دست تو دخترر بچه ها خوابیدن؟ ذوق کردم
هانا:اره اره شیرشونو دادم خوابوندمشون لبخند زد
نیک:افرین مامان کوچولو حالا بیا بریم غذا بخوریم
……………..
خدمتکارا در حال سرو غذا بودن که صدای نیک اومد نیک:کافیه میتونید برید همگی چشم گفتن و تنها شدیم
نیک:خب هانا خداروشکر بچه ها سالم به دنیا اومدن و خودتم حالت خوبه حالا نوبت اصله کاریه مکث کرد
نیک:حاظر به انتقام هستی؟
با یاداوری کارایی که در حقم کرده بود مصمم سرمو تکون دادم هانا:بهت اعتماد دارم نیک میدونم هرکاری که صلاحمه انجام میدی لبخند ملایمی زد
خب غذاتو بخور بعدش راجب نقشه صحبت میکنیم

]۲۵:۵۴ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۲۲۷ نیک
دقیق ۸ ماهه که هانا پیشمه درسته نمیتونه منو قبول کنه اما همین که

کنارمه کافیه واسم زندگیم تو ارامشه همه چی واسه انتقام از خانواده

شاهسوند اماده بود تازگیا یه واقعیتو فهمیدم

اون اینه که پدرم غیر عمد کشته نشده بعد چند سال بی خبری فهمیدم داییم

کسی که تنها الگوم بود یکیو اجیر کرده که بابامو بکشن

اون شخصو پیدا کردم و حسابشو رسیدم

داییم بابام و مادرمو ازم گرفت منم پسرشو نوه هاشو ازش میگیرم

بعد از شام بلند شدیم به سمت سالن مهمان رفتیم سفارش قهوه دادم و به هانا نگاه کردم

منتظر نشسته بود گلومو صاف کردم و نقشمو گفتم

واسش
هانا چند وقتیه متوجه شدم شرکت

اردلان روبه ورشکستگیه پس مجبورن نصف سهام های شرکتو فروختن

۴۲ درصد از سهام شرکتو من خریدم به اسم ناشناس که کسی متوجه نشه مکث کردم

نقشه اصلی اینه من و تو به عنوان زن و شوهر از این سهام استفاده میکنیم با بهت نگاهم کرد

هانا:یعع.نی از..دواج..کن..یم؟ نیک:یه جورایی بلند شدم

نیک:صبر کن الان میام به سمت اتاقم رفتم از کشوم

شناسنامه و پاسپورت های جعلیو برداشتم
……………
مدارکو دادم دستش نیک:مدارک جدیده تو اینه

الما مرادی
اسم من به عنوان همسر تو

شناسنامته همچنین اسم تو تو شناسنامه من مشکلی نداری؟

هانا:نه ولی شناسنامه بچه ها چی؟ از جیبم دوتا شناسنامه هارو برداشتم دادم بهش

]۲۵:۵۴ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۲۲۸ هانا شناسنامه هارو باز کردم مانی سهیلی

بعدیو باز کردم مانلی سهیلی نام پدر:نیک سهیلی نام مادر:الما مرادی

با دهن باز نگاهش کردم یعنی الان اسم تو به عنوان پدرشونه؟

چیزی نگفت فقط سکوت کرد
برای انتقام از اردلان مجبور بودم اره

این موضوع که تموم شد شناسنامه هاشونو عوض میکنم

هانا:کی میریم ایران؟ نیک:۴ روز دیگه

فردا پرستار بچه ها میاد ۳ روز بعدشم ۵ تایی به سمت ایران حرکت میکنیم

که برای شنبه شرکت باشیم هانا:اوک حله

قهوه هامونو خوردیم خیلی خوابم میومد

خمیازه بلندی کشیدم
هانا:نیکک من برم بخوابم دیگه نیک:برو عزیزم

هانا:تو نمیخوابی؟
نیک:یکم کار دارم انجام بدم میخوابم

هانا:باش شبت بخیر نیک:شبت خوش فرشته

به سمت اتاقم خواستم برم که صدای گریه بچه هارو شنیدم سریع به سمت

اتاق دویدم جفتشون داشتن گریه میکردن صورتشون قرمز شده بود از

بیچارگی نیکو صدا زدم هانا:نیکککککککک نیککککک

بیچاره ترسیده اومد تو اتاق نیک:چی شده هاناا؟

هانا:نمیدونمم اومدم اتاق دیدم دارن گریه میکنن
نیک:شیر خوردن؟ هانا:اره به جفتشون دادم

نیک:پوشکشون چی؟ هانا:اونم عوض کردم

پوف کلافه ای کشید نیک:پس چشونه اینا؟

]۲۵:۵۴ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۲۲۹
هانا:نمیدونمم ببریمشون بیرون یکم هوا بخورن

سریع دخترمو بغل کردم نیکم آذرخشو بغل کرد به سمت پایین رفتیم هرچی

گردوندمش گریش بند نیومد دیگه داشت گریم میگرفت که یکی از خدمتکارا اومد جلو و به زبان خودشون با نیک صحبت کرد

نیک بچه رو داد بهش اروم کمرشو مالید و زد پشتش بچه رو

پشتو رو کرد خواستم برم سمتش که نیک دستمو گرفت

نیک:صبر کن ببینیم چیکار میکنه بعد چند بار زدن پشتش آروغ زد و

اروم شد با تعجب نگاهش کردم بچه رو داد دستم و با اون یکی هم همین کارو کرد

جفتشون اروم شده بودن نیک باهاش صحبت کرد ولی من

هیچی از حرفاشون نفهمیدم کلافه به نیک نگاه کردم

هانا:چرا گریه میکردن نیک خدمتکاره رفت
نیک:بعد شیر آروغشو نگرفتی دل درد گرفتن

هانا:پس واسه همین گریه میکردن ای خداا هیچی از بچه داری بلد نیستمم

نیک:واسه همینه دیگه پرستار گرفتم

]۲۵:۵۴ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۲۳۲
بالاخره روز موعود فرا رسید لباس رسمی مشکی پوشیدم با کفش پاشنه

بلندم چتری هامم جمع کردم عطر زدم

کیفمو مرتب کردم رفتم بیرون
شیر من بچه هارو سیر نمیکرد مجبور بودیم شیر خشک بدیم بهشون

بهشون سر زدم بعد بوسیدنشون برگشتم سمت پرستارشون

هانا:مواظبشون باش پشه هم نیشش بزنه تورو مقصر میدونم

پرستار:چشم خانوم نگران نباشید از اتاق اومدم بیرون نیک داشت قهوه میخورد

نیک:حاظری فرشته؟ هانا:اهومم میتونیم بریم

کتشو پوشید اومد سمتم و یه حلقه داد بهم

نیک:اینو تو انگشت حلقت دست کن ستشم خودش دست کرد

با هم به سمت ماشین راه افتادیم بعد سوار شدن راه افتاد

هانا:نیک من اونجا باید چیکار کنم؟ یه سری برگه از داشبورد بهم داد

نیک:اینارو بخون متوجه میشی برگه هارو ازش گرفتم همه چیزو

توضیح داده بود
با توقف ماشین سرمو از برگه ها در اورد

هانا:چقدر زود رسیدیمم خندید

نیک:زود نرسیدیم فرشته شما حواست نبود

پیاده شدیم دستشو حلقه کرد تو دستام به سمت اتاق جلسه رفتیم

پشت اتاق نفس عمیقیی کشیدم نیک درو باز کرد اول خودش وارد شد بعدش من

به جمع نگاه کردم
علی اردلان منشی اردلان و چند نفر دیگه که نمیشناختمشون

]۲۵:۵۴ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۲۳۱
با بهت مارو نگاه میکردن نیک:اقایون ببخشید دیر رسیدیم
نیک سهیلی هستم صاحب ۴۲ درصد از سهام شرکت و ایشونم همسرم الما مرادی که با من شریکن صورت اردلان قرمز شده بود اومد پاشه که علی دستشو گرفت با اعتماد به نفس برگشتم سمت جمع
هانا:خوشبختم از اشنایی همتون امیدوارم کاراهای موفق در کنار هم داشته باشیم یهوو صدای شکستن شیشه اومد برگشتم سمتش اردلان میزو برگردونده بود اردلان:همهههههههه بیرونننن سریععععع
کم تر از چند ثانیه اتاق خالی شد اردلان به سمت در رفت و درو قفل کرد از ترس رنگم پریده بود به سمت نیک حمله ور شد و مشت محکمی به صورتش زد جیغ بلندی زدم و رفتم سمتشون
اردلان:کثافتتتت من به توووو اعتمادددد کردهه بودممم آشغاللل من زنمو سپردم دستت که بدزدیششش ارههههه؟ نیک محکم هلش داد بلند شد خون دهنشو تف کرد نیک:هیچ هانایی در کار نیست الما زنه منههه حالا شبیه زن تو مشکل من نیست دستمو گرفت نیک:بریم الما
]۲۵:۵۴ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۲۳۲
دستمو قفل دستش کردم درو باز کرد بریم بیرون که یکی دستمو از پشت

گرفت بینشون گیر افتاده بودم اردلان:هاناا جاییی نمیاد با تو

نیک عصبی شد
نیک:هانا نه الماااااااا

دیگه خسته شده بودم دستمو از دست نیک در اوردم و سیلی محکمی به اردلان زدم

هانا:هانا کیه اقای شاهسوند؟ بسه دیگه

اسم من الماست الما مرادی با بهت نگاهم میکرد هانا:بریم
از در شرکت که اومدیم بیرون نفس

عمیقی کشیدم اشک تو چشمام نی میزد

نیک:هانا اروم باش عزیزم
سرمو تکون دادم سوار ماشین شدیم و به سمت خونه رفتیم

…………………
۳ هفته بعد اردلان

نیک به من نارو زده بود تمام کارا رو برنامه ریزی کرده بود صبارو پیدا کردم

و نقششو فهمیدم هه فکر کرده خیلی زرنگه زن منو

فراری داده و میخواد شرکت منو ورشکسته کنه

تمام برگا که به نفع اون بود برگردوندم به من میگن اردلان
ارباب اردلان
تازگیا فهمیدم ۲ تا بچه خوشگل دارم

مانی مانلی انقدر ذوق کردم دورادور حواسم به هانا هستش

میدونم نیک مجبورش کرده این کارو کنه

]۲۵:۵۴ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۲۳۳
ادعا میکنه الماست ولی من بوی هانای خودمو میشناسم اون پاره

وجود منه با صدای تلفنم با خودم اومدم

اردلان:همه چی امادست؟ ناشناس:بله ارباب بچه ها صحیح سالم داخل عمارتن اردلان:خوبه حواست باشه

امروز دیگه الما هانا میشد و بازی جدیدش تموم میشه

به سمت راه افتادم با اخرین سرعت میروندم

۲۲ مین بعد رسیدم ماشینو پارک کردم و پیاده شدم با دو رفتم تو

اردلان:منیرهههههه خانوممم منیرهههه خانوم

منیره:جانمم پسرم چی شده؟ اردلان:بچه هام کجان

خندید
منیره:ماشالا ماشالا مثل پنجه افتابن بالا تو اتاق خودتن پسرم

………..
درو باز کردم جفتشون رو تخت خواب بودن

رفتم سمتشون بچه هام مثل فرشته

خوابیده بودن گرفتم بغلم جفتشونو و صورتشونو بوسه بارون کردم

اردلان:خدایااا شکرتت شکرتت صدای گریشون بلند شد

سپردمشون به حمیده خانوم و رفتم پایین حالا نوبت هانا بود

تلفنمو برداشتم و شمارشو گرفتم با اولین بوق جواب داد

اردلان:سلام عزیزم هانا:بفرمایید اقای شاهسوند

اردلان:هاناا عزیزم نمیخوای بس کنی؟ هانا:شما بس کن شورشو در اوردید

من به همسرم اطلاع میدم حتما اعصابمو خورد کرد

اردلان:بیا عمارت بچه هات منتظرن
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۲۳۴ هانا
با شنیدن این حرف روح از بدنم جدا شد

هانا:چچ..یییی ب..چ.ها اردلان:اره خانومی بچه هامون

تلفنو قطع کردم زنگ زدم خونه کسی جواب نداد

اردلان دروغ نمیگفت سریع به سمت عمارت رفتم

هانا:خدایاا بچه هامو نگیر ازم

……………..
از ماشین پیاده شدم با دو به سمت عمارت رفتم اردلان لم داده بود رو مبل و بچه ها بغلش بودن عصبی شدم
اردلان:این کارا یعنیییی چیی؟

جدی بلند شد اردلان:منیرههههه خانومممم

سریع اومدش اردلان:بچه هارو ببر بال به سمتش رفتم

هانا:یعنی چی ببر بچه هامووو بده به من

بچه هارو داد به منیره خانوم و نشست رو مبل

از عصبانیت داشتم کلافه میشدم صدای اردلان اومد

اردلان:نیاز نیست فیلم بازی کنی هانا از جیبش یه برگه دراورد و داد بهم بازش کردم

اما همون لحضه دنیا رو سرم خراب شد

اردلان:طبق این ازمایش ۹۹ درصد بچه ها مال منن و این نشون میده شما هانایی زن من مادر بچه هام

عصبی شدم
هانا:خفههههععع شوووو لعنتیی

توبه من خیانتتت کردییی با صبا خواببیدییی دروغ گفتییی بهمم حالا از چی داری حرف میزنی

اومد سمتم و بغلم کرد اردلان:به جون بچه هامون من

خیانت نکردم
هانا:دروغغغع نگووو خودم دیدم با چشمای خودم دیدم اشکام راه افتاد

اردلان:باشه گریه نکن این فیلمو ببین بعد خودت تصمیم بگیر
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۲۳۵
با تعجب نگاهش کردم گوشیو برداشت از جیبش داد بهم یه فیلم
بود پلی کردم
اولش اتاق خالی بود در باز شد اردلان و صبا وارد شدن

معلوم بود خیلی مسته چون هیچ حرکتی نداشت صبا لباسای اردلانو در

اورد کامل لباس های خودشم در اورد رفت بغلش

صدای شخص سومم اومد انگار عکاس بود با چشمای اشکی و

بهت زده نگاهش کردم خشک شده بودم گوشی از دستم افتاد

به صورتش نگاه کردم هانا:یع…نی خ…یانت نک..ردی بهم سرشو تکون داد و بغلم کرد

اردلان:عزیزم تو پاره وجودمی اگر از گذشته چیزی بهت نگفتم به خاطر

خودت بود به خاطر زندگیمون بود من عاشقتم

عاشق تو و بچه هامون عاشق زندگیمون
بغلش کردم
هانا:اردلاننن ببخش منووو ببخش منو عزیزممم

اردلان:هیشش تموم شد دیگه

………………..

تو بغل اردلان خوابیدم و موهامو نوازش میکنه

اردلان:نیک که کاری نکرده باهات هانا:نه مثل یه برادر پیشم بوده

پیشونیمو بوسید و بلند شد با رفتنش سرما برگشت به جونم پتورو دورم گرفتم

هانا:اردلان کجا میری لباساشو پوشید

هیچی عزیزم با نیک صحبت خصوصی دارم شما مواظب خودت و بچه هامون باش شب خونم
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۲۳۶
۱۵ سال بعد

با صدای جیغ مانلی برگشتم سمتش هانا:چته دختر چرا جیغ میزنی

مانلی:مامااااااااانننن دیررر شدد بدوووو بابا دوساعته پایین

منتظرمونههه کیفمو برداشتم

هانا:باشه بریم عزیزم سوار ماشین شدیم صورت اردلانو بوسیدم

هانا:ببخشید عزیز منتظر موندی اردلان:اشکال نداره خانوم جونت سلامت

اردلان:خب کجا بریم؟ بچه ها پریدن بالا پایین مانی:بابا بابا بریم شهر بازیییی لطفاااا لپ جفتشونو گاز گرفت

اردلان:چشمم زندگی های من خم شد شکممو بوسید و راه افتاد

باهم به سمت شهربازی رفتیم یاد ۱۵ سال پیش افتادم

تا شبش دلهوره شدید داشتم ولی غیره منتظره ترین صحنه عمرمو دیدم

نیک همراه با اردلان اومدن خونه صورت جفتشون کبود بود

اشتی کرده بودن و نیک فهمیده بود که همه چی سوئتفاهم بوده

به شکمم دست کشیدن وارد ماه پنجم شده بودم

بعد اون قضیه نیک به ایران اومد و تدریس توی دانشگاه شروع کرد با

یکی از دانشجوهاش ازدواج کرد الانم دختر نازشون الیزا که ۳ سالشه

علی و حناا هم که متاسفانه نتونستن بچه دار بشن مشکل از علی بود

واسه همون از پرورشگاه بچه اوردن پدر مادر اردلان توی سانحه تصادف

فوت کردن اردلان خیلی داغون شد یه مدت افسرده بود

☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۲۳۶

هرچی نباشه پدر مادرشو از دست داده
طبق وصیت باباجون اردلان شد ارباب روستای بالا و صاحب شرکت ها شد علی

خداروشکر زندگی خیلی خوبی داریم صدای اهنگ رو زیاد کردن

بچه ها شروع کردن به رقصیدن از خنده زیاد دل درد گرفته بودم

بعد ۱ ساعت رسیدیم دست بچه هارو گرفتم به سمت غرفه های خوراکی

رفتم هرچی دستم اومد برداشتم
…………………….
روی چمن ها کنار اردلان دراز کشیدم هانا:اردلان شهره چی شد

اردلان:حالا چی شد یاد اون افتادی شونه ای بالا انداختم

هانا:همینجوری
اردلان:فکر کنم ۳ سال دیگه حبسش تموم شه

چرخید روم
اردلان:تا بچه ها نیومدن یکم شیطونی کنیم

خندیدم
هانا:خجالت بکش بابای نمونه

هنوز حرفم کامل نشده بود که خم شد رو لبم و عمیق بوسید

نفس نفس زنان لبامو ول کرد اردلان:عاشقتم ارباب پایین

هانا:من بیشتر ارباب وحشی من بچه ها اومدن پیشمون بغلشون کردیم

و خداروشکر کردم بابت این زندگی

پایان
۱۳۹۷/۳/۷ ساعت ۱۲:۲۴

ارباب وحشی من به قلم:ملیکا

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن