رمان ارباب وحشی من پارت ۱

رمان ارباب وحشی من

جهت مشاهده به ترتیب پارت های اول تا اخر وارد شوید

#پارت_۱ .
در اتاق حنا رو بستم و تکیه دادم بهش نفس عمیقی کشیدم
دختره احمق نمیدونه داره چه غلطی میکنه عاشق برادر دشمن من شده دییوونه
با صدای مریم )خدمتکار(پریدم هوا مریم-خاانم -چته زهرم آب شد سرش رو انداخت پایین
-کارتو بگو
مریم-میخواستم بگم شام حاضره تشریف بیارین
-حنا رو صدا کن و از پله ها رفتم پایین
هرکی میخواست از کنارم رد بشه اول احترام میزاشت و بعد رد میشد بعد از تصادف پدر و مادرم و برادرم تمام ارث رسید به من و من شدم ارباب روستا پشت میز نشستم یکم بعد حنا هم اومد و نشست حنا-من میخوام با علی ازدواج کنم
-نمیتونی حنا-میتونم -بس کنن حنااا حنا-یعنی چی هانا چرا نمیزاری
دیگه نتونستم تحمل کنم و قاشقم رو کوبیدم توی بشقاب و داد زدم
-چون ازشون بدم میاااد حنا با بغض نگاهم کرد اولین هق رو زد و دوید سمت اتاقش از دست خودم ناراحت شدم که سرش داد زدم
خواهریم دل نازک بود طاقت یه دیقه دوری نداشت چه برسه به داد ناراحت از کارم از روی صندلی بلند شدم
-مرییم مریم-جانم خانم
-دوتا فنجون قهوه درست کن سریع مریم-چشم
وقتی قهوه هارو آورد رفتم سمت اتاقش دوتا تقه در زدم و رفتم تو
-ابجی جونم با بغض نگاهم کرد
-ببخشید بد حرف زدم دست خودم نبود عصبی شدم حنا-آبجی من علی رو دوست دارم
-حنا شروع نکن حنا-چراا
با اشک گفتم
-چون زندگیم رو نابود کرد خاندانش میفهمی
همونجوری نگاهم کرد شروع کردم به گفتن
۸- سالم بود تو هم ۴ سالت بچه بودی چیزی نمیفهمیدی ،صدای خنده هام دیوارای عمارت رو میلرزوند توی روستا میدویدم با بچه ها بازی میکردم زندگیم پر از شادی بود با مامان و بابا میرفتم کوه میرفتیم لب رودخونه ،بابا با ارباب روستای بالا
منصور خان دعوا داشت یه کینه قدیمی اونروز مامان و بابا و فرهاد ماشین راه افتادن سمت تهران بی تابی میکردیم هردومون ولی عمه بلقیس آروممون کرد ۳ روز بعد کل روستا رو غم گرفت برنگشتن عزیزای من برنگشتن عمه کل ارث رو امانت نگه داشت و وقتی ۱۸ سالم شد ارث برگشت به خودم فهمیدم که بابا و مامان و فرهاد رو خاندان شاهسوند کشتن حالا فهمیدی با بهت نگاهم کرد
#پارت_۲
حنا-بخدا علی اینشکلی نیست ما عاشق همیم من ۳ ساله میشناسمش بخدا میشناسمش بزار بیان برای خواستگاری
-خیله خوب اگر اردلان خواست باشه حالا هم بگیر بخواب حنا-عاشقم شب بخیر
-شبت بخیر
رفتم توی اتاق بزرگم و وقتی لباس خوابم رو پوشیدم روی تخت دراز کشیدم قرصم رو خوردم و خوابیدم
***
با برخورد نور آفتاب به چشمام چشام رو باز کردم
دامن بلند مشکی رنگی به همراه بلوز سفید ساده ای گزاشتم روی تخت و وارد حموم شدم بعد حموم لباسام رو پوشیدم و موهام رو آزادانه دورم ریختم کفشای پاشنه بلند مشکی رنگی پام کردم و رفتم پایین پشت میز نشستم
حنا خیلی شاد بود و با شادی صبحانش رو میخورد
-مریم
مریم-بله خانم
-اول بگو اسبم رو آماده کنن میخوام از روستا بازدید کنم و بعدش عمارت رو تمیز کنین شاید شب مهمونی داشته باشیم مریم-چشم خانم
بعد خوردن صبحانه رفتم توی اتاقم
شلوار سفید سوارکاریم رو پام کردم و کت مشکی رنگ مخصوص سوار کاریمم پوشیدم موهام رو کردم توی کلاه گردی و پشت سرم ولش کردم
از اتاقم که اومدم بیرون حنا گفت حنا-منم میشه بیام
-بیا
سریع حاضر شد و رفتیم بیرون عمارت دستی روی گردن اسب سفیدم کشیدم اسمش رو گزاشته بودم رویال
سوار اسبم شدم و بعدش حنا سوار اسبش شد آروم روی جاده خاکی روستا میتازوندم
با صدای جییغ زنی بند اسبم رو کشیدم که وایساد و شیهه کشید برگشتم سمت اون زن
#پارت_۳
با دیدنش که زیر ضربات کمربند شوهرش داشت جون میداد عصبی از اسب پیاده شدم محافظ ها مردم رو کنار زدن
-داری چیکار میکنی
مرد با دیدنم دست از زدن کشیدو گفت مرد-سلام ارباب
با اخم دست اون زن رو گرفتم کمک کردم وایسه
-با چه جرئتی این زن رو میزنی مرد-زنم ارباب
-هرکسی تو جرئت زدنش رو نداری مرد-آخه …
-خفه شو وقتی دادم فلکت کنن میفهمی سریع ببریدش زن-تروخدا ارباب با شوهرم کاری نداشته باشید
-چرا ازش حمایت میکنی سرش رو پایین انداخت با اشارم مرد رو ول کردن سوار اسب ها شدیم و راه افتادیم
با دیدن اردلان و علی و آدماش کنار مرز روستا سرعتم رو زیاد کردم
-اینجا چی میخوای اردلان-به به ارباب
-گفتم اینحا چی میخوای اردلان خوب میدونی سر روستام حساسم اردلان-استپ استپ چرا عصبی میشی بانو الان میرم ….شب میبنمت پرنسس و با سرعت رفت
بی هدف کلت گرون قیمتم رو از توی جیبم در آوردم و به آسمون شلیک کردم
-مییکشششمتت اردلاااان خودم توی قبر میزارمت بی توجه سوار اسبم شدم و با سرعت رفتم سمت عمارت ***

#پارت_۴
برو هانا تو اربابی اینجا خونه تو اینجا قلمرو تو حای استرس نیست دیوونه برو دختر خوب برو در ورودی پذیرایی که دوتا در بلند و سفید بود رو با هم برام باز کردن وقتی رفتم تو همه بلند شدن
تمامی افراد خاندان شاهسوند و خاندان من اونجا بودن با اشاره سرم همگی نشستن
روی مبل نشستم و به ارباب اردلان نگاه کردم هعی یعنی باید با هم فامیل بشیم هرچند نفرتم از بین نمیره هیچوقت حنا هم اومد و کنارم نشست
اردلان-خوب فکر نکنم حرفی داشته باشن خوب
-وایسید
همگی با تعجب نگاهم کردن
-من شرط دارم ادامه دادم
-حنا باید عمارت جداگانه داشته باشه یه عمارت بین هر دو روستا اردلان-انجام میشه با پوزخند نگاش کردم -مبارک باشه …..مرییم مریم-بله ارباب -پذیرایی کنید
بلخره این مهمونی کذایی تموم شد و من با خیال راحت روی مبل ولو شدم
هوووف خسته کننده بود مخصوصا نگاه های خیره و عجیب اردلان روی صورت و بدنم حتی از فکر کردنشم بدنم مور مور میشد وارد اتاقم شدم
چند روزی بود به حساب کتاب های روستا نرسیده بودم به عکس ۵ نفرمون نگاه کردم
-بابایی کمکم کن مامانی برام دعا کن دختره قدرتمندی که همیشه میگفتی قدرتمندتر بشه داداش فرهاد مراقبم باش دوستون دارم کنار میز روی صندلی نشستم و شروع کردم لنقدر کار کردم که نمیدونم چیشد خوابم برد
***
دکلته کرمی رنگ و تنگم که سینه های گردم رو حسابی توی دید گزاشته بود پوشیده بودم روی لباسم پر از سنگ کاری های براق بود و تکون میخوردم لباسم برق میزد
قرار عروسی رو گزاشته بودیم برای آخر هفته هفته بعد توی این دو هفته همگی در حال جنب و جوش بودن
میدونم که حرفی که میخوام بزنم احمقانست ولی واقعیت بود توی این ۲ هفته حتی عمارت حنا رو هم ساختن حرف اردلان حرف بود

#پارت_۵
موهام رو آرایشگر فر کرده بود و دورم ریخته بود آرایش کرمی آجری هم روی صورتم نشونده بود از لیموزین مشکی رنگ پیاده شدم همه جارو صدای بوم بوم آهنگ گرفته بودم
کلاه شنلم رو از روی سرم برداشتم و شنلم رو باز کردم و دادم دست یک خدمه بعد از سلام و علیک با آشنا ها روی صندلی کنار صندلی عروس و دوماد نشستم اردلان هم اونورش نشسته بود
حنا و علی هم بلاخره رسیدن خواهریم توی اون لباس عروس مهمهشر شده بود
کم کم صدای آهنگ بالاتر رفت و حنا و علی رفتن وسط پیک ۱۱ ام مشروب درصد بالام رو هم سر کشیدم حسابی خمار شده بودم و گرمم بود رفتم سمت اتاقی که میدونستم توش تراس هست هوای سرد که به بدنم خورد کمی حالم بهتر شد می دونستم تا فردا ظهر حسابی مستم با حلقه شدن دستی دور کمرم برگشتم با دیدن اردلان که دکمه های بلوزش رو باز کرده بود گرمای بدنم رفت بالا گرماش به منم منتقل میشدی
#پارت_۶

اردلان:اوممم میدونستی خوشگل

کردن عواقب داره هانا!!حالا من

چجوری از این لعبت بگذرم؟؟

هانا: از گرمای بدنش حالم داشت

بد میشدمیدونستم اثرات مشروبه

نفس عمیقی کشیدم که بهتر شم

ولی بدتر بوی عطرش مستم کرد

چند ثانیه بی حرکت موندم

هانا:بکش کنار میخوام رد شم

تنه محکمی بهش زدم خواستم رد شم

که دستامو از پشت قفل کرد

چیکار میکنی ولم کن ولم کن لعنتی

وگرنه جیغ میکشم خم شد لاله گوشمو

گاز ریزی گرفت

اردلان:خیلی وقته تو کفتم امشب دیگه نمیزارم در بری با یه حرکت

پرتم کرد رو تخت تا اومدم پاشم

خیمه زد روم و لبمو به دندون گرفت

پر از شهوت میبوسید لب پایینمو

محکم مکید حالم داشت خراب میشد

نمیخواستم وا بدم واسه همین محکم

لبشو گاز گرفتم شوری خونو تو دهنم

حس کردم ولی لبمو ول نکرد به جاش

خشن تر شروع به بوسیدنم کرد

#پارت_۷ دارای صحنه های سکسی میباشد دیگه نتونستم تحمل کنم دستمو بند

موهاش کردم و باهاش همراه شدم

پر از احساس میبوسید عقلمو از دست

داده بودم مشروب حسابی داغم کرده

بود بوسه خیسی به لبام زد زبونشو

کشید تا گردنم مک های عمیق میزد

منم فقط آه و ناله میکردم

اردلان:دیگه نمیتونم تحمل کنم هانا

با یه اشاره لباس قشنگمو از وسط جر

داد جیغی کشیدم ولی بدون توجه

به من خم شد روم و سینمو به دندون کشید گاز میگرفت و میمکید نوک اون

یکی سینم کشید اخخخ کمرم بلند شد

روتخت مثل اب نبات سینه های

خوش فرم و گردمو میلیسید مثل مار

به خودم میپیچیدم حسابی داشتم

لذت میبردم کم کم از سینه هام رفت

پایین تر رو نافم بوسه ای زد رفت

پایین تر زیر دلم فهمیدم قصدش چیه

خواستم جلوشو بگیرم که یه دونه

خوابوند در گوشم چند لحضه منگ

شدم تا به خودم بیام دستامو با
کمر بند بالای تخت بست
#پارت_۸

داری صحنه های سکسی میباشد اردلان: امشب دیگه نمیزارم از دستم

در بری باید مال من بشی

لعنتی کا ش مشروبو نمیخوردم تیکه های لباسمو پرت کرد اون ور و شرتمو

از وسط جر داد بین پامو باز کرد

خم شد تفی بهش زد و با دستش

مالید با کاری که کرد اهم رفت رو هوا

چوچولمو مک محکمی زد زبونشو از

بالا تا پایین میکشید و میمکید

حسابی داشتم لذت میبردم و اهو ناله
هام رو هوا بود دیگه نتونستم تحمل

کنم پاهامو دور گردنش سفت کردم

و سرشو به کسم فشار دادم مک

محکم دیگه ای زد که شروع به لرزیدن

کردم و ارضا شدم اهه عمیقی کشیدم

#پارت_۹

دارای صحنه های سکسی میباشد نفس نفس میزدم با چشمای خمارم

زل زدم به چشماش زبونشو لیسی زد

و اومد سمتم نفس عمیقی کشیدم

و با چشمای مشتاق زل زدم بهش
فکر کردم میخواد دستمو باز کنه

ولی به جاش زیپ شلوارشو باز کرد

و از تنش کند پیرهنشم که همون

اول در اورده بود لخت اومد سمتم

ترسیده خودمو جمع کردم اومد

نشست رو سینه هام مردونه کلفتش

جلوم بود تمیز بدون مو کشیده و

کلفت فکر کنم ۲۲ سانتی بودش

کشیدش رو لبم لبامو محکم جفت

هم کردم ولی بدتر عصبی شد فکمو گرفت با دستاش

اردلان:هانا تو امشب تو همین اتاق
زن من میشی فکر نکن ازت میگذرم

پس راه بیا که به نفعته ولی اگر نیای

به بدترین نوع ممکن میکنمت فهمیدی؟؟

اگر بگم نترسیدم دروغ گفتم چهرش

واقعا ترسناک شده بود من ارباب

هانا اعتراف میکنم امشب از اردلان

ترسیدم سرمو تکون دادم که چونمو

ول کرد دوباره مردونشو سمت دهنم

اورد اینبار مخالفتی نکردم هلش داد

تو دهنم اردلان:مواظب باش دندون

نزنی هانا مثل یه اب نبات خوشمزه
لیسش بزن سعی کردم کارایی که

گفتو انجام بدم داشتم خفه میشدم

تلمبه میزد تو دهنم و جفت سینه هام

با دستاش فشار میداد کیرش تا حلقم

عق زدم و اومدم سرمو تکون بدم

که نذاشت با دستاش سرمو نگه

داشت و هماهنگ شروع به تلمبه

زدن کرد نمیدونم چقدر این عذاب

طول کشید نمیدونم کی ارضا شد

فقط فقط چشمامو بسته بودم و اشک

میریختم مایه شوریو تو دهنم حس
کردم دستشو گذاشت رو دهنم و

نذاشت تفش کنم مجبور شدم کلشو

قورت بدم با چشمای بی حال زل زدم

بهش دیگه جون نداشتم

از زبان اردلان:این دختر معجزست

اون بدن نرمش اون سینه های گردش

اون بهشت تپل و خیسش اون کمر

باریک و هیکل رو فرمش باید خیلی

مرد باشی که بتونی از همچین لعبتی

بگذری با چشمای بی حالش نگام کرد با اون چشمایی که دنیای من بود

میدونستم هانا منو نمیخواد ولی من

اردلان امشب مال خودم میکردمش

دستی به موهاش کشیدم خم شدم

و با تمام احساس بوسه ای به لبش

زدم کنارش دراز کشیدم و یه وریش

کردم یه دستمو بند سینه هاش کردم

یه دستمم بند بهشت خیسش

کم کم اه و ناله هاش در اومد فهمیدم

وقتشه به اندازه کافی تحریک شده بود یه پاشو بلند کردم خودمو پشتش

تنظیم کردم و با یه حرکت واردش کردم دیگه مال خودم شد دیگه کسی نمیتونست ازم بگیرتش حتی خودش جیغش گوشمو کر کرد تنگ بود و داغ

چند ثانیه بی حرکت موندم تا به

سایزش عادته کنه بغلم میلرزید دردش اومده بود یواش یواش

شروع کردم به حرکت همینجوری

اشک میریخت و جیغ میکشید

هیشششش هانا الان دردت اروم

میشه عزیزم یه دستمو رسوندم به

کسش همزمان با دستم شروع کردم

به حرکت حالا به جای جیغ داشت اه

ناله میکرد معلوم بود داره لذت میبره

خوب بود دیگه باید روی واقعی خودمو نشون بدم پاشو محکم گرفت و خشن شروع به تلمبه زدن کردن صداش که تبدیل به جیع شده بود اومد

اردلان تمومش کن اخخخخخ اردلان

دردم میاد دارم پاره میشم درش بیار

چند تا تلمبه دیگه زدم و ارضا شدم

خالی کردم داخلش جیغی کشید

هانا:اخخخخ سوختم چیکار کردی اردلان

دوبار رفته بودیم ولی باز کم بود واسم

یه دور دیگه میخواستم نفس عمیقی

کشیدم که عطر تنش رفت تو دماغم

دوباره تحریک شدم بلند شدم دستاشو باز کردم نمیتونست تکون بخوره

با یه حرکت برش گردوندم به پشت
#پارت_۱۲
دارای صحنه های سکسی میباشد

از زبان هانا:زیر دلم وحشتناک تیرمیکشید اشک میریختم ولی لذتم داشتم هم مشروب هم اردلان جفتشون

داغم کرده بودن ابشو که ریخت توم

یه لحضه احساس کردم مواد داغ ریختن

داخلم سوختم کارش که تموم شد بلند

شد دستامو باز کرد فکر کردم تموم شده

ولی یهویی برم گردون به پشت جیغ

خفیفی کشیدم دلام کرد و ضربه ای

رو باسنم زد اخخخخ دومیم زد

۱۲ تا بهم اسپنک زد ۵ تا یه باسنم

پنج تا دیگه اون یکی داشت میسوخت
پشتم پوست حساسی داشتم که سریع

کبود میشد

اردلان:چقدر بدنت نرمه هانا لعنتی

هرچی بکنمت باز کمه لمبره های باسنمو گرفت و از هم باز کرد

میدونستم میخواست چیکار کنه

اردلان درد دارم خواهش میکنم پشت

نه تمومش کن

اردلان:هیشششش شل کن خودتو

نگران نباش تو هم لذت میبری

وسوسه شدم امتحان کنم شل کردم

خودمو خم شد تفی به باسنم زد
زبری زبونشو که حس کردم اهمم رفت

هوا رو ابرا بودم که یهویی یه انگشتشو واردم کرد

جیغغ اردلان درش بیار وحشی درش

بیار دردم اومد توجه نکرد به حرفم

مثل وحشیا تکون میدادم خودمو

و میخواستم ازاد شم

اردلان:تو لیاقت نداری باهات نرم

برخورد کنم یهویی کل کیرشو واردم کرد

اخخخخخخخ جیغغغعغ

چیکار کردی وحشی اشکم داشت در اومد همینجوری داشتم زار میزدم

ولی بدون توجه به من محکم تلمبه میزد
حدود نیم ساعت داشت تلمبه میزد

تو روده هامم حسش میکردم دردم بهتر شده بود و با جاش

فقط لذت بود با اه مردونه ای که

کشید جفتمون با هم ارضا شدیم

و زیرش لرزیدم نفس نفس میزد

چشمام داشت بسته میشد

خودشو پرت کرد تو بغلم و سفت چسبید بهم نمیتونستم از جام تکون بخورم سرمو گذاشتم رو قفسه سینش انقدر خسته بودم که خوابم برد

#پارت_۱۱
با دردی که زیر شکمم و کمرم میپیچید آروم چشامو باز کردم خواستم تکون بخورم که متوجه دستب دور کمرم شدم به صاحاب دست نگاه کردم کم مونده بود چشام از حدقه بزنه بیرون
اردلااااان
دستش رو باز کردم و سریع از روی تخت بلندشدم که دوباره زیر شکمم تیر کشید چشم به بدن لخت هردومون افتاد سریع یه ملافه برداشتم و دورم پیچیدم چشم رو یه چیزی موند اونم خون روی ملافه
پس بگو درد زیر شکمم برای چی بود عقب عقب رفتم و چسبیدم ب دیوار روی زمین لیز خوردم برای دومین بار توی عمرم گریه کردم من دیگه دختر نبودم
با صدای اردلان سرم رو آوردم بالا اردلان-هانا
-خفه شو بدبختم کردی بدبختتتتت اردلان-چیزی نشده
با درد بلند شدم و از توی کمدی که نمدونستم برای کیه یه شلوار و یه پیرهن مردونه برداشتم و پوشیدم خودم رو خیلی ناشناس رسوندم به عمارت وارد حموم شدم
۱۱ بار خودم رو شستم ولی احساس نا پاکی میکردم بلخره از حموم اومدم بیرون
کت شلوار سرمه ای رنگ ای رو با همراه بلوز سفید و کروات سرمه ای برداشتم و پوشیدم موهامم فقط برس کشیدم با صدای اس ام اس گوشیم برشداشتم از اردلان بود
اردلان-همین الان بیا عمارت من
-برای چی اردلان-بیا میفهمی
موهام رو دم اسبی بستم و خط چشم نازکی کشیدم به رژ قرمزی اکتفا کردم کفشای پاشنه بلند مشکی رنگی هم پام کردم و از اتاق رفتم بیرون سوار کالسکه شدم و به همراه محافظ هام رفتم سمت عمارت اردلان با بادیگارد ها وارد شدم و نشستم پای راستم رو انداختم روی اون یکی یکم بعد اردلان اومد و جلوم نشست اردلان-خوش اومدی
-حرفتو بگو حالم خوب نیست لبخند شیطانی زد اردلان-خصوصی
و به بادیگاردا نگاه کرد با اشارم همشون رفتن
-خوب
اومد کنارم نشست و گوشیش رو گرفت جلوم با دیدن فیلم س*ک*س امون چشلم گشاد شد -چی میخوای اردلان پول مال زمین ملک چی میخواای اردلان-من کمتر که نه بیشتر از تو هم ندارم من یچیزه دیگه میخوام
-چی؟

#پارت_۱۲

اردلان-ترو -چیییی
اردلان-تو با من ازدواج میکنی در عوض آبروت چطوره بلند شدم و داد زدم -دییوووونه شدی همه بادیگاردا مسلح ریختن تو اردلان وایساد و کتش رو مرتب کرد اردلان-منتظرم هانا فقط ۲۴ ساعت بعد منم و اون فیلم و رفت سمت پله ها سرم گیج رفت و زانو هام سست شد قبل اینکه بیوفتم دوتا از بادگیارد ها گرفتنم وقتی رسیدیم به عمارت سریع رفتم توی اتاقم تا شب فقط فکر میکردم
برای نگه داشتن آبروی بابام مجبور به ازدواج با اردلان بودم زنگ زدم به عمارتش یه خانمی که حتما خدمتکار بود جواب داد خدمتکار-عمارت شاهسوند بفرمایید -من با اردلان خان کار داشتم خدمتکار با کنایه گفت خدمتکار-شما؟
-هانا سلطانی هستم به تته پته افتاد
خدمتکار-ای وای خوبین خانوم
-بگو ازدلان خان بیاد
چشمی گفت و ۵ دیقه بعد اردلان جواب داد اردلان-بعله هانا
-من من اردلان-تو چی
چشام رو بستم و گفتم
-من پیشنهاد ازدواج باتو رو قبول میکنم چند ثانیه بعد گفت
اردلان-فردا میایم خواستگاری خدانگهدار و صدای بوق که توی گوشم میپیچید تلفن رو قطع کردم
چه فرقی داشت اگر چند روز دیگه با یکی دیگه ازدواج میکردم و میفهمید من زن هستم و بکارت ندارم حتما بدبخت میشدم خیلی زود فردا رسید
کت دامن سفیدی رو از روی تاپ صورتی رنگی پوشیدم موهام رو هم که فر کرده بودن دورم ریختم
آرایش جذابی از رنگ های صورتی و سفید روی صورتم بود کفشای پاشنه بلند سفیدم رو پام کردم و از اتاق اومدم بیرون وقتی وارد شدم همه برام دست زدن کنار عمه نشستم
هیچ حواسی به حرفاشون نداشتم فقط به زندگی که هیچ خبری از نداشتم فکر میکردم اردلان-ماحرافامون رو زدیم میمونه جوابه هانا
-من راضی هستم با این حرفم همگی دست زدن
-فقط من عروسی نمیخوام فقط یه خطبه عقد کافیه همه با تعجب نگاهم کردن ولی نظر من این بود
فردای اون روز عاقد اومد و من شدم زن ارباب بعد عقد رفتم عمارت اردلان

]۲۴:۵۸ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
#پارت_۱۳
روی تخت نشستم که اردلان گفت
اردلان-تو الان شرعی و قانونی زنه منی فقط یادت باشه شب تمکین میخوام
-چییی اردلان-تمکین
-واقعا پیش خودت چی فکر کردی هاان دیگه اون فیلم ارزشی نداره اردلان-حنا چی -چی میخوای بگی
اردلان-با یه اشاره من زندگی خواهتر میتونه خراب بشه علی عاشقه ولی میدونه سرپپیچی از دستوراتم چه عواقبی داره
-زندگی منو نابود کردی زندگی خواهرم رو میخوای نابود بکنی
اردلان-شرط زندگی آزادانه خواهرت تمکین از منه بعدشم تو با میل خودت بکارتت رو از دست دادی
-باشه هرکاری بگی میکنم لبخند مرموزی زد
اردلان-خوبه شب خودت رو آماده کن و از اتاق رفت بیرون
روی صندلی میز توالت نشستم و سرم رو با دستم گرفتم خدایا تنها کسی که الان کنارمه توی فقط تو تا شب فقط داشتم به آینده ای نامعلوم فکر میکردم از اتاق اومدم بیرون
ته راهرو که در مشکی رنگ بود که روش یه علامت ورود ممنوع داشت
-فاطمه فاطمه-جانم خانم -اون اتاق چیه
فاطمه-خانم جان نرید توش ها
-چرا
فاطمه-اتاق ممنوعست ببخشید من کار دارم و سریع رفت
یه حسی قلقلکم میداد برم توی اتاق رو نگا کنم دستگیره رو کشیدم و رفتم تو
با دیدن یک عالمه وسیله شکنجه تمام وجودم رو ترس گرفت یه طرف پره وسایلای شکنجه جنسی بود و یه تخت هم کنارشون با صدای اردلان با ترس برگشتم اردلان-خوش میگزره -ام من برم توی اتاق
خواستم از کنارش بگزرم که مچم رو گرفت و زیر گردنم نفس کشید و زبون زد
-اردلان اردلان-جونم -ولم کن
کشیدتم توی اتاق و درو قفل کرد و همونجوری که کتش رو در میاورد گفت اردلان-نه دیگه اومدن توی این اتاق عواقب داره عقب عقب رفتم که پام خورد به پایه تخت ضربه آرومی به سینم زد که افتادم روی تخت پیرهنش رو باز کرد و انداخت یه گوشه نمیتونستم چیزی بگم فقط سکوت
یه تاپ شل سفید با شلوار مشکی تنم بود و از زیر تاپم سوتین نپویده بودم و نوک سینه هام توی دید بود از روی لباس زبون زد به نوک سینم که آهم بلند شد شلوارمر و بای ک حرکت در آورد چه فرقی داشت برام اونکه تجاوز کرده بود
تاپم رو زد بالا و سینه راستمر و کرد توی دهنش و زبونش رو دور نوک سینم کشید
-آهه اردلان
اردلان-جوون بی تابی آره
و همونطور یکه حرف میزد دستش رو کشید رو بهشتم
#پارت_۱۴

اروم دستشو حرکت میداد مثل نوازش سر واسم لذت بخش بود یهویی دستشو کشید و نشست جدی گفت اردلان:هانا باید صحبت کنیم باهم ابروهامو کشیدم توهم
اردلان:میخوای بدونی این اتاق واسه چیه؟
کنجکاو نشستم تا ادامه بده سرمو به معنی نه تکون دادم نفس عمیقی کشید انگار توضیع دادن واسش سخت بود بعد چند لحضه مکث سرشو اورد بالا و خیره تو چشمم گفت هانا این اتاق خوی وحشیه منه من بیماری دارم با خشونت ارضا میشم و خواهان bdsm هستم خشک شدم اصلا فکر نمیکردم اردلان همچین شخصیتی داشته باشه هانا:یعنی چ چیی از تعجب و ترس به پته تته افتاده بودم
اردلان:خیلی سادست من مسترم و برده میگیرم خیلی ها زیر خشونتم مردن درواقع کسی نتونسته تاحالا زنده بمونه ولی از این به بعد تو زن منی یعنی دیگه من برده نمیگیرم تو میشی اسلیو من و از لحاظ چیزهای دیگه این که این خشونت فقط داخل رابطه هست تو یه کلمه امن انتخاب میکنی و هرموقع دیدی نمیتونی کم بیاری اون کلمه رو بلند میگی حالا کلمه امنتو بگو و سوالاتت بین دوراهی گیر کرده بودم از یه طرف نمیخواستم قبول کنم از یه طرفم جالب بود هانا:اگر این کارو قبول نکنم چیکار میکنی؟ کار خاصی نمیکنم هانا سرشو اورد کنار گوشم
اردلان:اوممم فقط برادرمو تشویق میکنم یه ذره خواهر خوشگلتو ادب کنه میدونی که خیلی ازم حرف شنوی داره

#پارت_۱۵
تو چشماش خیره شدم من مجبور به قبول این رابطه بودم حالا ازدواج کرده بودم نمیتونستم طلاق بگیرم مطمئنن اردلان راضی به جدایی نمیشد و نمیخواستمم زندگی خواهرم خراب شه پس نفس عمیقی کشیدم و بدون فکر گفتم ارباب کلمه امنم ارباب یه لبخند یه وری زد دستشو اورد سمت صورتم و گذاشت روی گونم اردلان:خوبه هانا خوشم اومد اردلان ؟ جونم
خیلی خشنی تو رابطه؟درد داره
اردلان:هانا عزیزم تو زن منی دوست دارم پس مطمئن باش نمیزارم بهت بد بگذره خودتم خوشت میاد موافقی شروع کنیم؟ترسیده سرمو تکون دادم
دستمو گرفت و بلند کرد با هم به یه سمت اتاق رفتیم در یه کشویی رو باز کرد توش پر از شلوار جین مردونه بودکنجکاو نگاهش کردم
اردلان:هرموقع بهت گفتم میای این اتاق واسم شلوار در میاری میزاری رو میز موهات پشت سرت بافته میشه و با ربان قرمز بسته میشه هانا:چرا قرمز؟
اردلان:دوست دارم رنگشو بهم ارامش میده به غیر از لباس زیرت لباسی نمیپوشی
روی تخت به دمر دراز میکشی پاهاتو تکون میدی تا من بیام اوکیه؟ #پارت_۱۶ اره
اردلان:پس شروع کن من میرم بیرون تا ۱۲ دقیقه دیگه اماده باش تکرار نمیکنم هانا فقط ۱۲ دقیقه و رفت بیرون
بعد رفتنش اتاقو یه گشت خیلی کوچیکی زدم وسایل ترسناک و جالبی بود داخلش یهو یادم افتاد گفت ۱۲ دقیقه وقت دارم رفتم سمت کشو و یه شلوار لی که زانوهای جفت طرفش بودو برداشتم و گذاشتم رو میز بالای کشو لباساما دراوردم سوتین که نپوشیده بودم فقط گذاشتم یه شرت تنم باشه موهای بلندم یه وری کردم و شروع کردم به بافتنش هانا:اهه حالا ربان قرمز از کجا گیر بیارم
دور تا دور اتاقو گشتم یهویی چشمم خورد به یه کمد که داخلشو نگاه نکرده بودم درشو باز کردم یه مشما بود داخلش ربان های تیکه تیکه قرمز بود یکیشو برداشتم پایین موهامو پاپیونی بستم با ربان رو تخت دمر دراز کشیدم و پاهامو تکون دادم و منتظر ارسلان موندم
#پارت_۱۷
بعد چند دقیقه اومد داخل از گوشه چشم نگاش کردم بدون نگاه کردن به من رفت سمت میز شرت و شلوارشو باهم کشید پایین و شلوار روی میزو پوشید به سمت قفسه شلاق ها رفت و یه شلاق مشکی نازک برداشت کشوی پایین قفسه رو باز کرد و دوتا طناب برداشت و اومد سمتم اومدم برگردم که نزاشت و با طناب دستامو به دو طرف تخت بست
اردلان:خب هانا امشبزیاد بهت سخت نمیگرم فقط میخوام مهکت بزنم تا چقدر میتونی تحمل کنی هر ضربه ای که میزنم میشماری اگر یکیو جا بندازی ضربت دوبرابر میشه فهمیدی؟
با ترس گفتم اره و چشمامو بستم دستشو نوازش بار کشید رو باسنم و یهو اولین ضربه رو محکم زد جیغ بلندی زدم
اردلان:بشمار هانا از زور درد نمیتونستم تکون بخورم شلاقو برد بالا همون باسنم دوباره ضربه زد ولی محکم تر از قبل اشکم در اومده بودم اومد سومیو بزنه که با بغض شروع کردم شمردن
۱
رفت سمت راستم
۲

۳

۴

۵

۶

۷ اخخخخ
۸

۹
۱۲
پشتم سر شده بود احساس میکردم یه ذغال داغ گذاشتن پشتم انقدر گریه کرده بودم بالش خیس شده بود اردلان:خوبه واسه اولین بار ۱۲ ضربه این بار کم زدم دفعه بعد بیشتر میشه فهمیدی؟
جواب ندادم بهش که یهویی سوزش عمیقیو رو کمرم حس کردم نامرد محکم زد بود به پشتم با شلاق جیغغغ اره فهمیدم نزن
#پارت_۱۸
دستامو باز کرد دوتاشو و اروم برم گردوند اشکام بند نمیومد دستاشو اورد سمت صورتم و اروم اشکامو پاک کرد
هیشش عروسک خوشگلم دردت اروم میشه حالا گریه نکن خب؟یه قطره دیگه اشک بریزی تا صبح به صفحه اویزونت میکنم فهمیدی؟ ترسیده سرمو تکون دادم و با دستام اشکامو پاک کردم
لبخندی روم زد و پاشد رفت سمت شلاق ها ترسیدم فکر کردم دوباره میخواد شلاقم بزنه ولی یه چیزه عجیبو برداشت یه میله بود که دوطرفش مچ بند بود
با اون میله و یه چشم بند اومد سمتم مچ دوتا دستامو با همون طناب دوباره بست بهم هانا:اینا چین اردلان؟
هیسس الان خودت میفهمی با چشم بند چشمامو بست محکم تکون نمیتونستم بخورم نفس های گرمشو پشت لبم حس میکردم یهوو لبشو گذاشت رو لبم و اروم شروع به بوسیدن کرد منم اروم تکون دادم لبامو و باهاش همراهی کردم با احساس میبوسید و گاز میگرفت لب بالامو مک محکمی زد دوباره رفت به سمت پایین و مثل بالایی اونم مک محکمی زد لب پایینشو کشیدم تو دهنم و شروع به بوسیدنش کردم
بعد چند دقیقه بوسیدن حس کردم نفسم داره بند میاد تو دهنش ناله ای کردم که سرشو برد سمت گردنم و شروع به بوسه های ریز زدن کرد همونجوری رفت به سمت پایین و رسید به سینه هام یکیشو کشید تو دهنش مثل بچه افتاده بود به جونش میلیسیدش و اون یکیو چنگ میزد مثل مار میپیچیدم به خودم و اهو ناله میکردم
#پارت_۱۹
تو اوج لذت بودم یهو پاشد صدای قدم هاشو میشنیدم بعد چند دقیقه اومدم سمتم
چیکار میکنی اردلان؟
جوابمو نداد صدای خش خش میومد
یهوی یه لرزشیو تو ک*س*م حس کرداهههه اردلان اخخ این چیه؟فکر کنم ویبراتور بود همونجوری که ویبراتور روم بود یهوو یه چیزی بسته شد به مچ پام فکر کنم اون میله بود جفت پاهامو بست بهش و بنداشو سفت کرد ویبراتورو گذاشت کنار و میله رو برد بالا که پاهامم با میله کشیده شده میله رو از وسط باز کرد که پاهام همراه باهاش کشیده شد و به سمت بالا مایل شدم جیغغ اردلان الان پاره میشم
اردلان باز کن پامو اصلا به حرفم گوش نمیداد سفتیشو زیر دلم حس کردم با یه حرکت واردم کرد اییییییییییی اردلان
تند تند تلمبه میزد پاهام که بند میله بود دستامم با طناب بسته بود تکون نمیتونستم بدم خودمو انقدر محکم ضربه میزد که تخت جا به جا میشد
یه دونه زد بالای کسم اهه اردلان توروخدا درش بیار میسوزه اردلان:نگران باش بیبی الان به جای درد فقط لذت میاد سراغت ویبراتورو گذاشت بالای ک*س*م و هزمان شروع به تلمبه زدن کرد اهههههههه
صدایی پیچید تو اتاق که باورم نمیشد صدای منه لعنتی خیلی لذت داشت
تند تند تلمبه میزد تو اوج لذت بودم و داشتم ارضا میشدم که کشید بیرون ویبراتورو خاموش کرد و پاهامو باز کرد برمگردوند به باسن و یهو وارد پشتم کرد اخخخخ
دوباره در اورد کرد داخل اههه اردلان
اردلان:جونم عروسک دوباره در اورد کرد تو داشتم دیوونه میشدم با جیغ اسمشو صدا کردم چی میخوای بیبی سکسی من
اردلان بکن تو تمومش کن
اردلان: مطمئنی هانا ؟ اره زود باش یهوو محکم واردم کرد و دوباره شروع کرد تلمبه زدن بعد ۵ دقیقه تلمبه زدن بی وقفه با اهه عمیقی جفتمون ارضا شدیم سینه هام بالا پایین میشد خیس عرق شده بودم

#پارت_۲۲
از زبان اردلان
اعتراف میکنم این دختر معرکست لذتی که به من دادو هیچکدوم از برده هام نتونستن بدم هانا رو تخت دراز کشیده بود و سینه های گردش بالا پایین میشد هنوز با یه دور سیر نشده بودم و بازم میخواستم به سمت کشو رفتم یه گوی مقعدی برداشتم و رفتم سمتش هنوز همون حالت بودش خم شد روش که خودشو جمع کرد با خیسی جلوش پشتشو خیس کردم و یهو پلاگو واردش کردم جیغی کشید و اسممو صدا کردم برش گردوندم به جلو و پاهاشو گذاشتم رو شونم اون کس تپلش قشنگ جلوی صورتم بود دیلیدو روشن کردم گذاشتم رو چ*و*چ*ل*ش همزمان خم شدم و شروع کردم به خوردن بهشتش گاز میگرفتم و مک های محکم میزدم بلند اه و ناله میکرد و میپیچید
لبه کسشو گاز گرفتم که جیغ بلندی کشید نیشخندی زدم اینو نمیتونه تحمل کنه پس دیلیدو چطوری میخواد تحمل کنه چشماشو بسته بود از فرصت استفاده کردمو دیلیدو محکم وارد جلوش کردم جیغ میکشیدو گریه میکرد
هانا:اردلان پاره شدم درشششش بیاررر
اردلانن اخخخخخ بهش توجه نکردم محکم تلمبه زدم پلاگ پشتش بود دیلیدم جلوش دیلیدو روشن کردم داخلش شروع به لرزیدن کرد دیلد خیلی بزرگ بود ولی به اندازه سایز من نمیرسید چند تا تلمبه زدم که ارضا شد و ابش پاشید میدونستم طاقت یه دور دیگه رو نداره پس دیلیدو خاموش کردم گذاشتم کنار دستاشم باز کردم پلاگو گذاشتم بمونه دولا شدم روش چشمای خوشگلش اشکی بودش روی جفت چشماشو بوسیدم چند ثانیه همونجوری موندم تا احساس واقعیمو درک کنه

#پارت_۲۱
هانا:تعجب کردم اردلان با احساس به جفت چشمام بوسه زد فکر میکردم منو فقط واسه رابطه میخواد ولی الان شک کردم به احساسم با صداش به خودم اومدم
اردلان:هانا میدونم طاقت یه دور دیگه رو نداری ولی باید راضیم کنی راست میگفت هنوز پشتو جلوم میسوخت طاقت یه بار دیگه رو نداشتم چجوری راضیت کنم؟
با سرش به پاین اشاره کرد فهمیدم دستامو باز کن اینجوری نمیتونم
اردلان:هرموقع من خواستم اون موقع دستت باز میشه
اومد سمتم دهنو باز کردم که کرد تو دهنم اروم اروم خودشو تکون میداد دندون نزنی هانا حواست باشه دندوناتو بپوشون همون کاری که گفتو کردم اردلان:افرین خوبه همینجوری ادامه بده
اروم اروم خودشو تکون میداد و حرکاتمو کنترل میکرد اعتراف میکنم خوشم اومد با لذت ادامه دادم سرمو کشیدم کنار از دهنم در اومد با دستای بستم گرفتمش و نوکشو زبون زدم اهه مردونه ای گفت سرش به سمت بالا رفت خوشم اومد کنترلشو گرفتم دستم اردلان دستمو باز کن خودم ادامه بدم
دستامو باز کرد بلند شدم هلش دادم رو تخت و اومدم روش خم شدم رو لبش بوسه عمیقی بهش زدم زبونو رو سینش کشیدم پایین رسیدم پایین مردونشو با دستام گرفتم شروع کردم حرکت دادن خم شدم زبونمو اروم کشیدم روش با لذت کردم دهنم دوباره درش اوردم رگه هایش زده بود بیرون
اردلان:اوففف ادامه بده هانا
هنونجوری کردم تو دهنم یهویی سرمک گرفت تا ته کرد تو حلقم کنترلشو دوباره خودش گرفت نزدیک چند دقیقه داشتم میخوردم واسش یهویی پرتم کرد رو تخت مردونشو کرد داخلم اههههههه
دوباره داغ شده بودم محکم تلمبه میزد رو ابرا بودم اهو ناله هام زیاد شده بود
با اهه عمیقی ارضا شدم ولی اردلان هنوز نشده بود بعد چند دقیقه داغیشو تو خودم حس کردم نفس نفش میزد تو همون حالت برمگردوند پلاگو از پشتم در اورد پرت کرد کنار تخت بغلم کرد سرمو گذاشتم رو قفسه سینش اردلان
جونمم
زیر دلم درد میکنه
هیشش خوب میشه دستشو اورد زیر دلم اروم شروع به مالیدن کرد تو همون حالت با دستای گرمه اردلان خوابم برد خواب بدون رویا پر از خستگی #پارت_۲۲
*از زبان اردلان
به بدن بلوریش که حالا کمی کبود شده بود نگاه کردم لعنتی نگاه کردن به بدنشم داغم میکرد
بعد پوشیدن لباس ملافه ای رو دورش پیچوندم و بردمش تو اتاق روی تخت گزاشتمش و لباش رو طولانی بوسیدم
خودم به خوبی میدونستم توی س*ک*س خیلی خشنم ولی واقعا دست خودم نبود ملافه رو که از روی تنش برداشتم چشم خورد به ک*ص کبودش لعنتی بازم زیاده روی کرده بودم
برای رابطه بعدیمون میخواستم ۳ نفر باشیم
بعد اینکه حموم کردم لبای مرتبی پوشیدم و از اتاق اومدم بیرون گفتم همه جمع بشن
-نگهبانا خوب گوش بدن هانا بدون اجازه من حق بیورن رفتن نداره میتونید برید…..شما خدمتکارا هرچی هانا بگه انجام میدید هرچی فهمیدید چشمی گفتن و رفتن سر کارشون
*از زبان هانا
چشامر و با درد باز کردم بدنم کمی کبود بود با خستیگی رفتم سمت حموم
بعد حموم لباس پوشیدن و از اتاق رفتم بیرون دو یا سه لقمه نون خوردم و کشیدم کنار با مریم و لیلا حسابی دوست شده بودم و میگفتیم و میخندیدیم با صدای حنا از جا پریدم

#پارت_۲۳ حنا-آبجی
-جون آبجی فدات بشم من محکم بغلش کردم -چطوری اومدی حنا-بدون اجازه تغریبا داد زدم

پارت بعد

 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن