رمان متجاوز دوست داشتنی من پارت۹

رمان متجاوز دوست داشتنی من

جهت مشاهده به ترتیب پارت اول تا اخر این رمان وارد شوید

پام رو حرصی به زمین کوبیدم و رفتم سمت ماشین. من اصلا هم تو هپروت نبودم؛ اون خودش با کارایی که میکرد منو… اوووف دیوانه شدم الان دارم تو ذهنم دلیل می تراشم. پوفی کردم و در ماشین رو محکم بستم. وقتی تو ماشین نشست خنده های زیر زیرکیش رو احساس می کردم؛ ولی سعی کردم نگاهش نکنم تا بیشتر از اینبهش رو ندم. پسره ی بی حیا. با چشمای چهل چراغش چرخید سمتم:
– خب حالا کجا بریم!
بعدشم واسه خودش زد زیر آواز و بشکن زدن.
– امشب چه شبی ست؛ شب مراد است امشب ماهک رو ببین؛ که خیلی داغ است امشب .
لبم رو محکم گاز گرفتم تا صدای خندم بلند نشه صورتمم برگردنوندم و به بیرون خیره شدم. یه شبی نشونت بدم اقا مارتین حظ کنی.
– منو ببر خونمون، خسته شدم!
با دستش چونم و گرفت و صورتم رو به سمت خودش چرخوند:
– ماهک بدم میاد نگاهم نکنی! قهری؟ چت شد یهو؟ لب ورچیدم:
– نه! فقط خستم میخوام بخوابم .
کلید و چرخوند:
– خب پس میریم خونه خودمون! اونجا حسابی دل خودم می خوابی. اصلا من امشب یه کاری می کنم خستگی از تنت در بیاد خانومم.
محکم گفتم:
– نه مارتین نه! خونه خودم.
مظلوم گفت:
– آخر شب برت می گردونمت خب!
زیرکانه گفتم:

تو بیا خونه ما؛ چه فرقی داره! تازه مامان زنگ زد گفت واسه شام بیای اونجا؛ شام درست کرده واست.
حرصی گفت:
– ای بابا. فرق داره دیگه لعنتی! من جلو مامان و بابات نمی تونم که بغل بگیرمت! می تونم؟ خندیدم:
– مطمئنی فقط میخوای بغلم کنی!
شبیه پسر بچه ها سری تکون داد. چرخیدم سمتش:
– مارتین! بریم خونه ما! مامان اینا واسه شام منتظرن باشه؟ زشته به خدا. دومادم دومادای قدیم. والا بخدا…
مثل پسر بچه های لجوج لب ورچید و بی حرف ماشین و حرکت داد سمت خونه. دستام رو روی دستش گذاشتم که دستام رو گرفت و به سمت لبش برد و بوسه ای زد. دلم گرم شد! مارتین خوب بود… خیلی هم خوب بود. تا رسیدن به خونه مهر سکوت به لبامون بود! انگار یه پیمان نامه بسته بودیم تا از سکوت پر از عشقمون لذت ببریم. دم خونه با ریمووت کنترلی ک از قبل به مارتین داده بودم؛ در پارکینگ رو باز کرد . بعدشم باهم وارد اتاقک کوچیک آسانسور شدیم. تکیه دادم و مارتین روبروم ایستاد و دستشو دو طرفم روی دیوار اتاقک اسانسور گذاشت.
خم شد سمتم و تو صورتم فوت کرد. قلقلکم اومد:
– نکن مارتین !
– تو چرا اینقدر خوردنی هستی؟! چرا من نمی تونم بیخیالت بشم؟ بینیش رو بین دو انگشتم گرفتم:
– چون آقامون سیری ناپذیر.
خواست چیز بگه که آسانسور ایستاد. کف دستام و رو سینش گذاشتم و هلش دادم عقب. زنگ واحد رو سریع زدم به مارتین نیشخندی زدم. در واحد باز شد و مانک جلوی در قرار گرفت. هنوز دلم ازش گرفته بود و سرد بودم باهاش، اما لبخندی زدم و طبق عادت همیشگی بوسه ای روی گونش زدم:
– سلام آبجی.
لبخندی زد و از جلو در کنار رفت. مارتین سلام سردی گفت و سریع وارد شد. مانک آروم ولی جوری که مارتین بشنوه گفت:
جای اینکه من طلبکار باشم تو طلبکاری!
مارتین ایستاد و خواست چیزی بگه که سریع مامان رو صدا زدم:
– مامان، بیا دامادتو اوردم!
مامان از اشپزخونه بیرون اومد:
– سلام، خسته نباشید!
مارتین مامان و بغل کرد و کنارم ایستاد. مانک بی توجه خودشو روی مبل جلوی تلویزیون انداخت. صدای مامان توجهمو از مانک گرفت:
– کجاها رفتین؟! چیکار کردین؟ انگار منتظر بودم ازم سوال بپرسن:
– وای مامان خسته شدم.
شروع کردم به غر زدن. مارتین خندید و دستشو جلو دهنم گذاشت و رو به مامان گفت:
– مامان می یرمش بالا تا سرتونو نخورده!
مامان خندید و گفت:
– برین استراحت کنید صداتون می زنم!
خواستم دست مارتین رو کنار بزنم اما فایده نداشت.
– وول نخور دختر!
مجبورم کرد به سمت پله ها حرکت کنم. وارد اتاق شدیم. دستشو از روی دهنم برداشت و در اتاق بست. به در تکیه داد و خندید.در اتاق رو بست. چپ چپ نگاش کردم:
– می خوام برم حموم!
سر بالا انداخت:
– نوچ نمی شه! گفتم بدون من حموم نمی کنی اینجا هم که نمی شه!
مارتین بخدا حالت رو می گیرم!
به سمتم اومد و دکمه های مانتوم رو باز کرد:
– فعلا که زور من می چربه!
مانتو رو از تنم در آورد و به سمت تخت هلم داد. نشستم رو تخت و حرصی گفتم:
– مارتین!
کتفم رو گرفت و مجبورم کرد رو تخت دراز بکشم. روم خیمه زد و سرش رو کنار گردنم برد:
– ماهک هیس!
نالیدم:
– حداقل دست و صورتمون رو بشوریم! وای مارتین نکن!
بلندم کرد و به سمت سرویس بهداشتی طبقه بالا بردم. دست و صورتمون رو شستیم و دوباره به سمت اتاق برگشتیم. کنار پله ها خواستم راهم رو کج کنم که جلو راهم رو سد کرد. وارد اتاق شدیم و در قفل کرد:
– خب دیگه چه بهونه ای داری!
لب ورچیدم:
– در رو قفل نکن!
به سمتم اومد:
– نمی شه به خواهرت اطمینانی نیست!
– باید راجب و تو مانک با هم حرف بزنیم!
تاپم و از تنم بیرون اورد:
– حرفی نیست اما باشه برای بعد!

این دفعه به دیوار چسبوندم و پر حرص سینه هام رو فشار داد. گازی به گردنم زد که صدای گوشیم بلند شد. حرصی شده بودم از دستش و خنده ام هم گرفته بود. گوشیم رو از تو جیب شلوارم در آوردم، تصویر مانک روی گوشیم بود؛ با تعجب تماس رو وصل کردم و گذاشتم دم گوشم:
– مانکی چی شده؟ صداش پچ پچ ریزی بود:
– بابا اومده مامان داره میاد بالا صداتون کنه! جمع کنین بساط تون رو…
گوشی رو قطع کرد. مارتین که گوشش رو چسبونده بود به گوشیم فهمید ماجرا چیه سریع کنار رفت و قفل در رو باز کرد. منم تاپم رو چنگ زدم و موهام رو باز کردم و دورم ریختم و سرم رو کردم تو کمد و دنبال لباس می گشتم مارتین هم خودش رو انداخت رو تخت. صدای تق تق در اومده مارتین به احترام مامان نشست و بعد مامان در رو باز کرد:
– بچه ها بیاین پایین میخوام شام بکشم بابات هم اومده ماهک جان.
چشمی گفتم و لباسم رو سریع عوض کردم. تمام مدت برام کری میخوند که یک بار از دستم در رفتی وروجک دفعه دوم وجود نداره. خنده از ته دلی کردم و دستش رو گرفتم و باهم رفتیم پایین. سر میز شام، بحث حول عروسی و خرید می گشت. بعد از شام سفره رو جمع کردم؛ به مامان و مانک گفتم خودم آشپزخونه رو جمع و جور می کنم! ترجیح می دادم جلوی بابا دور و بر مارتین نباشم. یه جورابی خجالت می کشیدم.
از آشپزخونه سرکی کشیدم؛ مارتین و بابا رو کنار هم مشغول صحبت دیدم. خودم رو مشغول جمع و جور کردن ظرف و شستن کردم! غرق آینده ام با مارتین بودم و بی حواس از اینکه دمپایی پام نیست؛ حرکت کردم که بعد از دو قدم سر خوردم! جیغی زدم؛ از درد اشک تو چشمام جمع شد. داشتم از درد به خودم پیچیدم:
– وای مامـــان…
اول از همه مارتین خودش رو بهم رسوند و جلو پام زانو زد:
– چی شد؟! ماهک… کجات درد گرفت؟!
بی حرف از شدت درد هق می زدم. بقیه اومدن داخل؛ مامان زد تو صورتش:
– وای خدا مرگم بده ماهک چی شدی!
نفسم بالا نمیومد و یه جورایی حس می کردم فلج شدم. مارتین دست انداخت زیر پام و بلندم کرد. روی کاناپه گذاشتم؛ پشتم حسابی درد گرفته بود. سعی کردم خودم رو کنترل کنم و گریه نکنم. مانک از آشپزخونه اومد بیرون و آب قندی که درست کرده بود رو جلوی دهنم گرفت:
– بخور ضعف کردی.
مامان هم کیسه آب گرم گذاشت و گفت:
– گرم بگیری بهتر.
مارتین تمام اشکایی که میریختم رو با سر انگشتش پاک می کرد. از این کارش جلوی بابا بیشتر خجالت می کشیدم. مانک که متوجه حالم و دل نگرانی های مارتین شد بلند شد:
– زیر بغلش رو بگیر کمک کن ببریمش بالا. مامان جان شما هم شور نزن چیزی نیست حالش خوبه.
مارتین اخمی کرد:
– لازم نیست خودم میبرمش بالا
من که به انداره کافی داشتم می مردم از خجالت خودم رو آویزون مانک کردم:
– نه اونقدر وضعیتم بد نیست میتونم راه بیام.
مارتین چون جلوی بابا بودیم هیچی نگفت و مثل مانک کمکم کرد. وسط راه پله بودیم که گوشی مانک زنگ خورد. با اون دست دیگه اش که آزاد بود از تو شلوارش گوشیش رو کشید بیرون تا صفحه گوشیش رو نگاه کرد؛ گوشیش از دستش افتاد. دردم رو فراموش کردم و به حرکات هول شده و ترسیده مانک نگاه کردم:
– الان جلوی چشم مامان بابا نیستیم که خجالت بکشی فکر کنم شوهرت تنهایی از پسش بر بیاد.
پا تند کرد و دوید سمت اتاقش. مانک الان ترسیده بود؟! مگه چیزی هم هست که ازش بترسه؟ تو افکار خودم بودم که مارتین دست انداخت زیرم و با یک حرکت بغلم کرد و بردم بالا. آروم روی تخت گذاشتم:
– لباستو عوض می کنی؟!
لب گزیدم از درد کمرم:
– آره نمی تونم اینجوری بخوابم.
کمکم کرد و شلوار و بلوزم رو با تاپ و شرت کوتاهی عوض کردم. دمر خوابیدم و مارتین کیسه آب گرم رو روی کمرم گذاشت و آروم ماساژ داد. در اتاق رو قفل کرد و لباساش رو در آورد و کنارم دراز کشید:
– حالت بهتره یا هنوز همون قدر درد داری؟!
سرم رو روی بازوش گذاشتم:
– نه دردش کمتر شده.
بوسه ای روی لبهام زد و پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند. اونقدرخوب ماساژ می داد که هم دردش کمتر شد هم غرق خواب شده بودم.
*****
با کمک مانک؛ رو به روی آینه بزرگ سالن آرایشگاه ایستادم و به آرومی چشمام رو باز کردم. خودمم باورم نمی شد. این دختر سپید پوش توی آینه؛ عروس امشب، این همه زیبا و برازنده؛ من باشم. موهام خیلی شیک و قشنگ بالای سرم جمع شده و آرایش طلایی ملیح اما بی نظیرم. لبهام قرمز آتشین بود، سرخِ سرخ. گونه های آجری رنگم از همیشه برجسته تر و چشمام برق می زد. دستم رو بالا آوردم و کنار تور بلندم کشیدم. از همیشه زیبا و دل فریب تر شده بودم. راضی بودم از خودم.
– خیلی ناز شدی ماهک؛ خوشگل ترین عروسی هسی که تا به حال دیدم. باید بریم؛ مارتین بیرون منتظره.
لبخند گرمی به مانک زدم و دامن پف دار بلندم رو کمی بالا گرفتم. چقد شوق داشت این لحظه؛ چقدر هیجان و خوشی. توی دلم از شادی وصف ناپذیری قنج می رفت. به معنای واقعی کلمه شاد بودم. سپید پوشیده و عروس بودم. مانک تور بلند رو روی صورتم انداخت و دستم رو گرفت. صدای تپش قلبم رو می شنیدم. کوبنده و محکم. عاشق و دلداده. دلی که توی سینه بی قراری می کرد واسه دیدن یارش. مردش. شوهر و دامادش. سرم رو پایین انداختم و همراه مانک از سالن خارج شدم. با پیچیدن بوی عطر مردونه و دل انگیزی همراه با صدای محکم و رسای مارتین سرم رو بالا گرفتم.
– سلام.
انگاری که جواب سلام مانک رو داده بود اما چشماش ؛ نگاه خیره و پر حرارتش میخ من بود. منی که می دونستم امشب؛ زیباییم اساطیری شده. مانک به سمت ماشین خودش رفت و مارتین. دو قدم آروم به سمتم برداشت و دستش رو نوازش گونه کنار تورم کشید.
– خودتی فرشته ی من؟
لبخند زیبا و خانومانه ایی بهش زدم. مارتینم؛ توی کت و شلوار دومادیش حسابی خوشتیپ و آقا شده بود.
– چقدر خوشتیپ شدی آقا…
نگاهش هنوزم مات و چلچراغ بود .
– نه به زیبایی تو خانومم؛ محشر شدی.
بازم لبخند. دنباله ی لباسم رو جمع کرد؛ دستم رو توی دستش گذاشتم و کنارش توی ماشین سفید رنگ نشستم. راننده نگاهی از آینه بهمون انداخت و همراه با لبخند آهنگ شادی گذاشت. تمام مدت تا رسیدن به آتلیه عکاسی؛ دستم توی دستای داغش؛ نگاه عاشق و شیدامون قفل هم و دل هامون اسیر بود. توی آتلیه و محوطه ی بیرونیش عکسای تکی و دونفره ی خوشگلی انداختیم.
جالب اینجا بود که مارتین ؛ آقا وار تمام حرفای عکاس رو گوش میکرد و بدون مخالفت اجرا. تمام مدتی که عکس می گرفتیم. نه مثل قبل شیطنت می کرد و نه تهدید. نه دنبال فرصتی واسه عشقبازی با من. تنها با لبخند گرم و آرومی نگاهم می کرد. آخرین عکس. مارتین پشت سرم ایستاد و دستاش رو روی شکمم گذاشت. من کمی سرم رو به طرفش چرخوندم و نگاهمون باز قفل و درگیر هم شد. آروم لب زدم.
– چته؟ چرا اینجوری نگاهم می کنی.
نگاهش رو دور تا دور صورتم چرخوند و روی لبای سرخم ثابت نگه داشت. صداش رو پایین کشید؛ انقدری که فقط من بشنوم و خودش.
– مثل عروسکا شدی امروز ماهک. دلم نمیاد دستت بزنم. فقط دوس دارم بشینم نگاهت کنم.
ماه شب چهارده گرد و روشن. درخشان و مهتابی. آسمون شهر چراغونی شده بود با ستاره های پر نور و چشمک زن. صدای جیغ و سوت. موزیک و رقص و شادی. صدای هلهه و کل کشیدن های گوش کر کن. قلبم اون شب متفاوت تر از همیشه؛ پر از عشق و آرامش بود. نگاهم آروم و تنم داغ. صدای شاد جوونا و دعای خیر بزرگ ترها همراه لحظاتمون شده بود و مارتین به معنای واقعی کلمه جنتلمن.
تمام مدت دستام توی دستش و نگاهش خیره ی من. اون شب حرفی نبود. کلامی نبود. فقط نگاه بود و لبخند های گرم و اطمینان بخش. دستش رو توی دستم فشردم و با تمام وجودم؛ از ته دلم ، خدا رو شکر کردن بابت داشتنش. بابت این حضور گرم و مطمئن. مامانم اشک توی چشماش بود اما لبهاش می خندید. بابام آروم سر تکون داد و دستای من و مارتین رو توی دست هم گذاشت. ازمون خواست تا آخر عمر در کنار هم؛ پا به پا و شونه به شونه هم ؛ شاد و خوشبخت زندگی کنیم. قدر لحظه هامون رو بدونیم و با اوقات تلخی های کوچیک و بچگونه عمرمون رو هدر ندیم. مانکم که مجلس گرم کن و پایه ثابت پیست رقص. نگاه های زیادی رو دنبال خودش می کشید منو توی بغلش گرفت و گونم رو بوسید.
– زودتر از من عروس شدی خواهر کوچولو. آرزوم اینکه همیشه خوشبخت باشی لبت مثل امشب بخنده.
همون حرفا رو به مارتینم زد و ازش خواست مواظب یه دونه خواهرش باشه. اون شب واسه ی اولین بار تو کل این مدت مارتین بهش لبخند زد و بابت تمام زحمت هاش ازش تشکر کرد و قول داد آب توی دلم تکون نخوره. مارتینی که هر لحظه تعجب من رو بیشتر می کرد. هیچ وقت فکر نمیکردم مارتین شر و شلوغ؛ با اون همه شیطنت و بازیگوشی، این همه آقا منشانه و لبریز از آرامش باشه. این همه محترم و با شخصیت. مرد من؛ تکیه گاه محکم آینده ی درخشان و روشن من.

فصل چهارم
روی صندلی نشستم کنار پنجره قسمت جلو بهترین مکان هواپیما. دیدن آسمون شب از این بالا حس خوبی توی رگام جریان مینداخت. چشمام رو بستم و سرم رو تکیه دادم به شونه مارتین. حالم خوب بود. از همون لحظه ی دست به دست دادن؛ حرکت کردن و زدن به جاده برای رسیدن به فرودگاه، توی سکوت شبانگاهی یک جور آرامش قلبی داشتم. مراسم به خوبی برگذار شده و من و مارتین؛ الان و توی تاریکی شب به سمت ماه عسلمون پرواز می کردیم. پیشنهاد خود مارتین بود که همون شب عروسی بریم ایتالیا و هفته ی اول زندگیم رو کنار روزهای کودکیش سپری کنیم. لبخندی زدم و کف دستم رو روی دست مارتین گذاشتم.
– دستت سرده عزیزم؛ هوا سرده لباست مناسب نیس سرما می خوری.
چشمام رو باز نکردم و لبام هنوز لبخند داشت.
– گرممه .
– باشه عشقم از درون گرمی متوجه نمی شی؛ چشماتو ببند یکم استراحت کن.
با همون چشمای بسته و لبخندی که حالا عمیق تر شده بود سرم رو روی شونه ی مردونه اش تکون ریزی دادم تا جاش بهتر بشه. یک دستم دور بازوش و دست دیگه ام رو روی رون پاش.
– سعی کن یکم بخوابی خانومم؛ حسابی خسته شدی امروز.
– دلم نمیاد بخوابم مارتین؛ میخوام تمام طول راه رو کنار تو بیدار باشم.
دستش رو دور شونم حلقه کرد. منو به خودش فشرد و روی موهام رو بوسید. ستاره ها کم نورتر و آسمون به سرمه ایی روشن می زد. بین خواب و بیداری بودم که مارتین صدام زد:
– پاشو قشنگم رسیدیم دیگه.
چشمام رو با دستام مالوندم:
– ساعت چنده؟
کمربند رو برام باز گذشت:
– نزدیک هشت هست.
پیاده شدنمون و رفتنمون بیرون خیلی طول نکشید. ماشین مارتین هنوز تو پارکینگ فرودگاه بود. سوار شدیم.
شهرش بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم قشنگ بود. مارتین ماشین رو توی حیاط پارک کرد و به سمتم اومد. دستم رو گرفت و کمک کرد بهم و از ماشین پیاده شدم. نگاهی توی چشمای سرخ و خوابالودش انداختم و هم زمان روی گونش رو بوسیدم.
– الهی بمیرم چشمات خوابِ خوابه.
لبخندی زد و دستش رو پشت کمرم گذاشت.
– نمی دونی ماهک چقدر هلاک خوابم. باور کن چشمام رو به زور باز نگه داشتم.۲۴ ساعت بیشتر نخوابیدم.
همراه هم وارد خونه اش شدیم. پیامی به مانک از گوشی مارتین دادم و گفتم رسیدیم خیالشون راحت باشه.
بعدشم رو مبل ولو شدم و مارتین وسایل ها رو آورد داخل و به سمت اتاق برد. بلند شدم و پشتش وارد اتاق شدم. اونقدر تو اون لحظه حسم خوب و هیجانی بود که خستگی راه رو حس نمی کردم. اصلا انگار خسته نبودم. امروز مهمترین روز زندگی من بود. مارتین چمدون ها رو کنار دیوار گذاشت و روی تخت دراز کشید هم زمان دستش رو هم برای من باز کرد:
– بیا اینجا ماهم. بیا که هلاکم .
با ناز و عشوه ی مخصوص به خودم گفتم:
– باید اول لباسو در بیارم موهامو باز کنم
با چشمایی که خستگی و خواب و فریاد میزد نشست:
– بیا اینجا موهاتو باز کنم.
با خوشحالی پشت بهش نشستم. دستش رو موهام نشست و آروم گیره ها رو از موهام بیرون کشید. خوشبختانه آرایشگر مدل موهام رو باز درست کرده بود و زیاد گیره نداشت و زود تموم شد. بعدشم دستش نشست رو لباسم و کمک کرد درش بیارم. تو ایران لباس عروسم رو در آوردم و یک مانتو کوتاه جلو باز سفید تنم بود کل ست سفیدم رو مارتین انتخاب کرده بود. دلم لرزید. یعنی وقتش بود. درسته قبلا رابطه داشتم. درسته اولین بارم نبود.
اما الان… بوسه ای روی کتفم زد:
– مثل فرشته ها شده بودی ماه من… بالاخره مال خودم شدی!
به سمتش چرخیدم و پر حرارت لبام و رو لبش گذاشتم . این بار من بودم ک پیش قدم شدم. بعد از چند هفته کنترل هر دومون و سر باز زدن از رابطه. حتما مارتین هم بی طاقت شده بود. هلش دادم سمت تخت و مجبورش کردم دراز بکشه. دستش رو تو موهام برد. با قلبی که تند می زد و نفسی که از لب بازی طولانیمون کم اورده بود خودمو عقب کشیدم! هر دومون ایستادیم و مارتین کمک کرد بقیه لباسم رو هم در بیارم. لباس خواب حریر گلبهی رنگی که به انتخاب خودش بود و از چمدون در آورد و به دستم داد. با لبخند لباس خواب و به کناری پرت کردم با تعجب نگام کرد. کراواتش رو گرفتم و به سمت خودم کشیدمش.
بس بود این همه دوری و امتناع؛ دیگه طاقت خودمم طاق شده بود. لب هام رو روی لبهاش گذاشتم و وحشیانه بوسیدمش. لب هاش رو مک می زدم و گاز می گرفتم. یک دستم رو روی سینش گذاشتم و محکم توی دستم فشردمش. کرواتش رو باز کردم و گوشه ی اتاق انداختم. دکمه هاش رو باز کردم و پیرهنش رو در آوردم. با چشمای خمار سرشو عقب کشید و نفس نفس زد:
– ماهک! بذار برای بعد… من خستم! چشام داره از خواب می میره.
بی توجه بهش دستم رو روی پایین تنش حرکت دادم.
– اما من الان می خوام.
مچ دستم رو گرفت و توی چشمای بی حالم زل زد.
– خواهش می کنم گل من. من الان نمی تونم. باور کن خیلی خستم؛ توانش رو ندارم.
تو یک لحظه وا رفتم و دستم از حرکت ایستاد. حس خجالت همراه با شکستن تمام وجودم رو گرفت. عقب کشیدمو کوتاه گفتم:
– باشه…
لباس خواب رو از زمین برداشتم و پوشیدمش. نمی خواستم شب اول زندگی مشترکمون قهر کنیم. حق داشت خسته بود اما من… بغض کرده بودم. بوسه ای کوتاه به گونش زدم و آروم شب به خیری گفتم. دراز کشیدم و پتو رو تا گردن بالا اوردم. بعد از چند دقیقه چراغ و خاموش کرد و کنارم حسش کردم. پشتم بهش بود و نمی دیدمش. دستش رو از پشت دورم گرفت و من رو سمت خودش کشید. چونش رو روی کتفم چفت و دستش رو به حالت دورانی روی شکمم کشید:
– خانومی… ماهم؟
دستم و رو دستش گذاشتم و هوم کشداری گفتم .
– می دونی که دوست دارم؟
من می تونستم از دستش ناراحت باشم؟ می تونستم ازش دوری کنم؟ چرخیدم سمتش و سرم رو تو سینش قایم کردم. ناخواسته چند قطره اشک از چشمام پایین اومد. بغلم کرد و آروم موهام رو نوازش کرد. نمی دونم چقدر گذشت و من توی فکر و خیال خودم غرق بودم. این همه نزدیک و بازم دور ازش. الان بعد مراسم عروسی بودنش برام مهم بود اما. اونقدر میون سینه عضلانیش فکر و خیال کردم تا چشمام گرم شد و به خواب رفتم. نمی دونم ساعت چند بود. هوا روشن بود یا تاریک. گرمم بود. خیلی زیاد. حرارت عجیبی رو توی تنم حس می کردم. همراه با حرکت لب هایی روی صورت و زیر گلوم حسش می کردم. خیلی نزدیک بود. حرارت نفس های گرم و داغی تنش روی تنم.
مغزم هنوز خواب بود انگار، اما مثل بیداری. نزدیک تر از واقعیت. یه چیزایی داشت اتفاقات میوفتاد. حرکت لب های مارتین به بالا کشیده شد. دستش روی تنم حرکت می کرد و با حرارت دم گوشم اسمم رو صدا می زد. لاله گوشم رو می لیسید و گاز می گرفت. وسط پام دل دل می زد و تنم کوره ی آتیش بود. حس داغی و رهایی. حس اوج و پرواز. می خواستمش. با تمام وجودم؛ دلم می خواست واکنشی نشون بدم.
چشمام رو باز کنم و چشمای خمار و غرق نیازش رو جلوی صورتم ببینم. هرچند نمی دونستم بهترین واکنش چی می تونه باشه. کم کم داشت یادم میومد. اتفاقات صبح. عروسی… هواپیما… چشمای خسته مارتین و پس زده شدنم. شاید باید قبول می کردم. شاید اگر منم جای مارتین بودم با اون همه خستگی مخالفت می کردم. مطمئنا اگر مارتین بود کلی قربون صدقم می رفت و رعایت حالم رو می کرد اما من اینقدر بی تابش بودم که… اما حالانزدیکم بود و خودش شروع کرده. منم می خواستم. حتی بیشتر از قبل…
که با شنیدن صدای نسبتا بلندی؛ هوشیار و از عالم خواب جدا شدم. چشمای بی تاب و منتظرم رو بلافاصله باز کردم اما… نفس هام تند و پشت سرهم. تمام تنم عرق کرده و حس گرمی هنوز توی وجودم حس می شد. دهنم خشک شده و چشمام از خیره موندن زیاد درد گرفته بود. ناچار سرم رو به طرف چپ چرخوندم. اشک توی چشمام حلقه و بغض با شدت زیادی به سینم چنگ زد. من خواب بودم. یعنی من، منِ بی قرار، منِ بی تاب و بی طاقت همه اون اتفاقات خوب رو توی خواب دیده بودم؟ تو خواب اون همه حس رهایی و رسیدن. اون هم واقعی رو تجربه کرده بودم؟
دستم رو آروم روی گونه های خیسم کشیدم و از جام بلند شدم .
دیگه طاقت خوابیدن و باز رویا دیدن رو نداشتم.
پتوی کنار زده شده از روی مارتین رو تا روی سینش بالا کشیدم؛ نگاهم رو ازش گرفتم و بی صدا از اتاق بیرون رفتم. از مارتینی که آروم و آسوده روی تخت خوابیده و همراه با نفس های آرومش سینه اش بالا پایین می شد.
باید خودم رو جمع و جور می کردم و این افکار رو دور می ریختم. این همه حس خواستن در وجودم عجیب بود.
باید تا بیدار شدن مارتین حسم رو کنار می زدم.
حسی که واسه ی خودمم تازگی داشت. این همه تحریک شدن. این همه بی قراری برای ایجاد رابطه. این همه عطش و گرم مزاجی. اول از همه چیز دوش گرفتم تا این حس کلافگی و بی قراری ازم دور بشه. بعدشم ناهاری رو آماده کردم. مطمئنا مارتین هم که بیدار بشه گرسنه بود؛ نه صبحانه درستی خوردیم و نه ناهاری. این اولین ناهار مشترک بعد از ازدواجون هست.
ساعت سه عصر بود. دیگه کاری نمونده بود که نکرده و سر خودم رو الکی گرم نکرده باشم. دیگه کم کم داشت زیر پاهام که هیچی؛ روی سرمم علف سبز می شد. دل ضعفه امونم رو بریده و بدجوری حوصلم سر رفته بود. ناچارا چند قاشق از اسپاگتی که درست کردم خوردم و از پشت میز بلند شدم. کمی دور و بر خودم چرخیدم و اطراف رو نگاه کردم. پرده های سالن رو کشیدم و خیره ی بارونی شدم که از صبح باریدن گرفته بود. هوا تیره و گرفته؛ بارونی دل انگیزی شده بود.
منِ عاشق هوای ابری و بارونی. به قولی هوا دو نفره بود اما من یک نفره پشت پنجره ایستاده و بارش تندش رو نگاه می کردم. از موقع بیدار شدنم؛ بعد از اون خواب پر حرارت مدام با خودم تکرار کردم که تا مارتین نمی خواست سمتش نمی رفتم اما حالا… این هوا، این صدای بارون. دل داشت واسش پر پر می زد و خواستن امونم روگرفته بود. چشمام رو برای چند لحظه کوتاه بستم و نفش عمیقی کشیدم. حیف این هوا نبود؟ لبخند شیطونی روی لبام نقش بست و پاهام به طرف اتاق تند شد. قلبم از شدت هیجان توی دهنم می زد و دستام کمی سرد شده بود. در اتاق رو باز کردم؛ جلو رفتم و کنارش روی تخت نشستم. انگشت اشاره ام رو از روی پیشونیش تا روی شقیقه، تا گودی گردنش امتداد دادم.
بی حرف. از روی چونه تا کناره های لب هاش. روی گونش رو با انگشتم خط کشیدم. پلکش کمی لرزید. صورتم رو جلو کشیدم و بینیم رو توی گودی گردنش فرو بردم. بوس آرومی تو گودی گردنش نشوندم و دستم رو تا روی سینش امتداد دادم. نوک سینش رو کمی فشردم و دستم رو دورانی روی سینه سفتش کشیدم. دستش که دور کمرم محکم شد؛ صدای خمار و خواب آلودش توی گوشم پیچید فهمیدم که توی بیدار کردنش حداقل موفق بودم. حالا مونده بود بیدار کردن حسش.
– ماهکم؟
دست شکمش رو نوازش کرد و انگشتم سوراخ نافش رو به بازی گرفت. نفسش کمی بلند و عمیق؛ صداش خش دار و خواستنی.
– شیطون کوچولوی من.
زبونم رو وسوسه انگیز زیر گلوش کشیدم. با دستاش شونه هام رو گرفت و کمی بالا کشیدم. صورتم دقیقا جلوی صورتش بود. چشمای پف کرده و خواب آلودش رو بوسیدم.
– عصر بخیر آقا .
لبخند دندون نمایی زد.
– عصر بخیر خانومم؛ همسرم چرا زود بیدار شده؟
لبهام رو به گوشش رسوندم و نفس داغم رو توی صورتش رها کردم.
– چون دلش تنگ شده .
دستم رو محکم کشید و من رو روی خودش خوابوند.
– داری بدجور تحریکم می کنی وروجک. این ادا و عشوه هات آخر و عاقبت خوبی نداره ها.

مشتم رو توی بازوش کوبیدم. سینش رو گاز محکمی گرفتم و نوک سینش رو مک محکم تری زدم. صدای آخبلندش همراه شد با چشمای تهدید آمیزش.
– می کشمت ماهک.
حس سرکشی توی وجودم می گفت خوب پیش رفتی. حالا وقت حریص کردنشه. تو یک حرکت از روی تنش پایین پریدم و زدم از اتاق بیرون. پشت سرم صدای داد و فریادش رو شنیدم که داشت دنبالم میکرد:
– ماهک یعنی بگیرمت کشتمت. بدجور تلافیش رو سرت درمیارم. بعدشم از دست من در میری خودت رو مرده بدون!
پایین پله ها ایستاده بود و من پشت مبل سنگر گرفته بودم.
– یک دقیقه وقت داری برگردی همون جایی که بودی. تا نشونت بدم با کی طرفی.
با شیطنت نگاش کردم و زبونم رو دادم بیرون و خیره چشماش شدم.
– من که عمرا نمیام می تونی بیا ببرم.
ابروش رو بالا داد و پوزخندی رو لباش اومد دنبالم دوید و من جیغ زنان از دستش به این ور و اون ور می رفتم. به نفس نفس افتاده بودم و دیگه جونی برای دویدن نداشتم که از پشت گرفتم و روی مبل پرتم کرد. بلافاصله روم خیمه زد:
– خوب داشتی چه غلطی می کردی؟! از دست من در می ری؟ منو گاز می گیری؟ شوهرت رو کتک می زنی؟ دست روی من بلند می کنی.
دستامو روی بازوهاش گذاشتم:
– وای… مارتین… نفسم… بالا… نمیاد!
خندید و بینیم رو بوسید:
– از بس تنبلی خانوم!
مشتی زدم به سینش:
– نیستم!
صورتم رو چرخوندم و به حالت قهر رو گرفتم. خم شد و صورتم رو غرق بوسه کرد:
– قربونت برم من… ببخشید بخاطر صبح… من خیلی بدم می دونم! تو ببخش تو که خانومی ببخش! قول میدم امروز تلافی کنم کم کاری دیشبم رو…
همونی شده که من می خواستم. شاد و سرخوش دست انداختم دورگردنش:
– نیستم! مگه می تونم ازت ناراحت باشم؟ من نفسم به نفست بند شده!
پیشونیم رو به پیشونیش چسبوندم:
– دیشب یه ذره فقط یه ذره و برای ثانیه ای…
نذاشت ادامه بدم؛ لبهاش رو محکم روی لبام گذاشت. با اشتیاق همراهیش کردم که دست پشت کمرم انداخت. از روی مبل بلندم کرد و به سمت اتاق رفت. سر عقب بردم و آب دهنم رو نفس زنان قورت دادم؛ دست تو موهاش کشیدم و دوباره لبهامون رو توی هم قفل کردیم. به پشت خودش رو انداخت روی تخت و لبهام رو می مکید. با دست چپش محکم روی باسنم می کوبید که با هر ضربه اش آهم رو توی دهنش رها می کردم.
سر که عقب کشیدم برای نفس کشیدن پرتم کرد وسط تخت و با یک حرکت لباسم رو از تنم کند. پاهام رو به دو طرف باز کرد و خودش رو انداخت روم و شروع کرد به مکیدن زیر گلوم. زیر تنش خودم رو بالا و پایین می کردم و حرکت می دادم تا لذتش بیشتر باشه. هر دستم رو با یک دستش گرفت و شروع کرد به لیسیدن بدنم. گاز های ریزی که از زیر سینه هام می گرفت لذت و درد رو باهم داشت. خیلی راحت آه می کشیدم و ناله می کردم. دلم می خواست بدونم وحشی شدن مارتین تو رابطه چطوریه .دلم تجربه کردن هرچیزی رو کنار مارتین می خواست.
سعی کردم تقلا کنم برای آزاد کردن دستام. یک دستش رو از دستام جدا کرد و محکم کوبید روی سینه ام و محکم تو دهنش کرد و مکید. دست آزاد شدم رو تو موهاش کردم و محکم کشیدم. این بار از گاز محکمی که گرفت جیغم هوا رفت. این بار اون سمت از بدنم رو با ضربه دستش مستفیض کرد و باز مکید. نفسم رفت و برگشت؛ باز ضربه محکمش و جیغ من:
– که از دست من فرار میکنی آره؟
وسط نفس نفس زدن هام خندیدم. پاهام رو گرفت و به هم چسبوند و به سمت چپ قفل کرد و بعد با کف دستش محکم زد پشتم. اونقدر این حرکت رو تکرار کرد تا از قرمز شدنش مطمئن بشه. هر چند من از کارش خوشم میومد ولی مدام جیغ می زدم تا بیشتر تکرارش کنه شدت حرکاتش رو، با دستش پاهام رو محکم تو شکمم جمع کرد و با شدت و قدرت زیاد شروع کرد. چون شدتش زیاد بود و یهویی پشتم وحشتناک می سوخت و درد میکرد. محکم و پر قدرت آن چنان ضربه هایی می زد که کل بدنم تکون می خورد. جیغ میزدم و از نفس افتاده بودم. محکم دستش رو کوبید پشتم:
– جونم… عزیزم. جــــــون دلم. آه بکش… ناله کن برام.
خوب که ضرباتش رو تکرار کرد عقب کشید و اینبار پاهام رو باز کرد؛ کمی با دست زیر دلم رو ماساژ داد و این بار هم پر شدت ضربه هاش رو شروع کرد. گاهی خم می شد و لبهام رو به کام می گرفت، گاهی محکم روی سینه هام می کوبید. اونقدر ادامه داد تا باز حس رهایی به سراغم اومد. حس خالی شدن. مارتین کنارم روی تخت افتاد. تمام صورتش خیس از عرق و نفس هاش پر صدا بود. چند دقیقه ای طول کشید تا ضربان قلبم منظم شه و نفسم سرجاش بیاذ.
نمی دونم قبلا کجا خونده و یا شنیده بودم که زن؛ با هر بار ارضا شدن میلش بیشتر و ایجاد رابطه براش خواستنی تر می شه. من الان دقیقا همین حس رو داشتم. با اینکه رابطه ی خوب و کاملی داشتیم اما بازم می خواستم تکرار بشه. همون لحظه. انگار هرچی بیشتر ارضا می شدم؛ به طبع تحریک تر و گرم ترم می شدم. به طرف مارتین چرخیدم و دستم رو روی صورتش کشیدم. گونه اش رو بوسیدم و زبونم رو روی لباش حرکت دادم.
– مارتینی؟
با چشمای بسته هوووم کشداری گفت.
– عالی بودی عزیزم؛ ممنون.
دستش رو پشت کمرم گذاشت و به آغوشم کشید .
– تو هم خسته نباشی خانومم. اذیتت که نکردم؟
– من عاشق اینجور اذیت کردن هاتم.
لای چشمش رو باز کرد و بهم خیره شد. دستم رو روی سینه و شکمش پایین کشیدم.
– گفتی تلافی می کنی!
ابروش رو بالا انداخت.
– نکردم؟
دستم پایین تر رفت و نفس مارتین صدادارتر شد.
– کردی اما کافی نبود. بازم می خوام.
فشار دستم رو لای پاش بیشتر کردم و چندین مرتبه پشت سر هم دستم رو تکون دادم. بی تاب و بی طاقت از بازی دست و انگشتام؛ شونه هام رو به عقب هل داد و روم خوابید.
– میدونی که؛ سری دوم طولانی تر؛ نفس گیر تر و برای تو دردناک تره.
– میخــوامت.
سرش رو توی گودی گردنم فرو برد و خودش رو روی تنم بالا کشید. همراه با گاز محکمی که از گردنم گرفت لای پامم آتیش گرفت. هوا تاریک شده اما ما از روی تخت کنده نمی شدیم؛ دل از تن و بدن هم نمی کندیم. از پهلو توی هم فرو رفته؛ یکی شده بودیم. دستم روی کمرش چنگ شد و با انگشتم فشاری به پهلوهاش آوردم و ناله ی بی جونی کردم. دیگه جونی واسم نمونده و تنم سر و بی حس شده بود. حتی توان ناله کردن؛ اه کشیدن و عقب نشینی نداشتم. لبهام ورم کرده و سینه هام از فشرده شدن زیاد کوفته شده و درد می کرد. صدای ضربات محکمش کل اتاق رو پر کرده بود. پای راستش رو محکم دور پاهام پیچیده و هم چنان پر قدرت ضربه می زد.
چشمای نیمه بازم رو توی چشمای سرخ و نالونش دوختم.
– مـــا…
لب روی لبهام گذاشت.
– یکم دیگه تحمل… کن.
حس می کردم بدنم داره از هم جدا می شه. حس شکافت خوردن. تکه تکه شدن داشتم. همراه با ضربه های آخرش؛ از درد صورتم جمع شد و ناخونام رو توی پهلوش فرو کردم. انگاری که مهره های کمرم داشت از هم باز می شد. با کنار کشیدن مارتین و حس راه گرفتن مایه گرم و لزجی از وسط پام تا روی رونم. با درد و وحشت سرم رو بلند کردم و به پاهام خیره شدم. پاهایی که رد خون قرمز روش خودنمایی می کرد.
درد داشتم ولی بیشتر از اون خسته بودم. اونقدر که نا نداشتم چشمام رو باز نگه دارم. صدای رفت و امد مارتین رو شنیدم ولی چشمام بازم بسته شد و رفتم تو دنیای شیرین خواب. صدایی تو ذهن و گوشم می پیچید. بدنم گرم بود. زیر دلم درد کمی داشتم و دستی روی کمرم رو ماساژ گونه لمس می کرد. دلم نمی خواست از این خلسه بیرون بیام. گرمی و هرم نفس های مارتین رو کنار گوشم احساس می کردم. با صدای قشنگش داشت براممی خوند:

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن