رمان متجاوز دوست داشتنی من پارت۸

رمان متجاوز دوست داشتنی من

جهت مشاهده به ترتیب پارت اول تا اخر این رمان وارد شوید

به دقیقه نکشید که در اتاق آروم باز شد. حس مرده ایی رو داشتم که روح به تنش برگشته. مرده ایی که انگار به آب حیات رسیده. دوباره به زندگی برگشته. سریع از جام بلند شدم و خودم رو توی اتاق تاریک و خفه انداختم. مارتین دقیقا رو به روی در ایستاده و نگاهم می کرد. نگاهش سرد و یخ بود. بی روح بود. خالی از مهر و حس. من اما مشتاق نگاهش می کردم و انگار که با نگاهم تک تک اجزای صورتش رو می بلعیدم. نگاهی که با کشیده شدن یه سمت دستش و خالی دیدن انگشتش از حلقه ی ازدواجمون منجمد شد.
– مارتین؟
روش رو ازم برگردوند.
– از اینجا برو.
– من نیومدم که برم؛ اومدم باهات حرف بزنم.
– نمی خوام ببینمت.
به سمتش رفتم و دستم رو روی سینش گذاشتم .
– خواهش می کنم با من اینجوری نکن. من دارم از دلتنگی می میرم مارتین. دارم واسه یه لحظه بودن کنارت له له می زنم. اینکارو باهام نکن مارتین.
بی توجه به عجز و التماسم؛ روی مبل کنار پنجره نشست و به بیرون خیره شد. انگار که بارون می بارید. اولین بارون پاییزی؛ اما من اصلا متوجه باریدنش نشده بودم. نگاه از بارش بارون گرفتم و جلوی پاهاش نشستم. نگاه مارتین اما به همه جا بود غیر از من. دیگه اشکام آروم و بی صدا نبود. اشک تمام صورتم رو خیس کرده و به معنای واقعی کلمه داشتم جلوش زار می زدم. صدای بلند گریه هام با صدای بارش بارون قاطی شده بود و قلبم در حال له شدن. بلند بلند صداش کردم و ضجه زدم.
– مارتین؟ نگاهم کن. نگاهم کن لعنتی؛ ببین دارم می میرم از بی توجهی هات. از کم محلی هات. مگه اشتباه نکردم؟ مگه بهت دروغ نگفتم؟ پس چرا ساکتی؟ پاشو کتکم بزن… پاشو سرم داد بکش… فریاد بزن… پاشو هر کاری که دوست داری باهام بکن تا دلت خنک بشه. فقط حرف بزن باهام. اینجوری سکوت نکن من دارم دق می کنم.
دیگه حتی فریادم نمی زدم. داشتم با تمام وجودم جیغ می کشیدم و هر لحظه ناتوان تر از قبل. مثل اینکه روحم داشت جسمم رو ترک می کرد. حس مرگ، سقوط.
– باهام حرف بزن لعنتی؛ بغلم کن. پاشو مارتین؛ پاشو.
چشماش رو بسته و صورتش هنوز رو به پنجره بود. صداش؛ آروم و خالی از هرگونه حسی.
– برو بیرون.
بینیم رو بالا و خودم رو روی زمین عقب کشیدم. مرگ چه شکلی بود خدا؟ من الان همون شکل بودم. دستم رو محکم روی صورتم کشیدم و با اندک توان مونده توی تنم از اونجا بیرون زدم. بارون با شدت بیشتری می بارید و من دیگه گریه نمی کردم. مارتین به بدترین شکل ممکن پسم زده بود. ماهکش، ماهی کوچولوش، ماهش رو پس زده بود! گفته بود برو. نمی خوامت. نمی خوام ببینمت و باهات حرف بزنم. سرم و رو با عجز به طرف آسمون گرفتم:
– خدا جون قسمت من اینه که همش عذاب بکشم! آره؟ من کم آوردم؛ دیگه نمی تونم تحمل کنم این همه درد و غصه رو.
برگشتم خونه! نمی دونم چجوری اما سالم رسیدم. زنده رسیدم! خونه آروم بود و من بی صداتر از همیشه وارد اتاق تاریکم شدم و کلید رو چرخوندم! با همون لباسای خیس، با چشمای خیس تر، با قلبی یخ زده از سرمای نگاه مارتین بدون حلقه؛ روی تخت دراز کشیدم و زل زدم به دیوار سفید رنگ. نگاه یخ مارتین مدام جلوی چشمام تکرار می شد، دست بی حلقش! نه… لعنت بهت نه! میون اون همه دیونگی و جنون خندیدم! احساس سرمای بدی

می کردم. پتو رو محکم تر دور خودم پیچیدم. تقه ای به در خورد و صدای بابا؛ انگار از فاصله ی خیلی دوری بهگوشم رسید:
– ماهک بابا بیداری؟ بیام داخل کمی حرف بزنیم؟
توان حرف زدن نداشتم؛ درحالی که قطره های گرم اشک روی گونم سر می خوردن. دستگیره در بالا و پایین شد:
– ماهک در چرا قفله؟ بیدار نیستی؟
دیگه صدایی نیومد. مارتین نیستی چرا؟ نیستی که ببینی ماهت داره از بین میره! مگه نگفتی گریه نکنم. مگه نگفتی طاقت دیدن غم منو نداری! بیا ببین حالا چجوری می لرزم! تو که گفتی تا آخر دنیا باهامی. تو که گفتی من مال تو ام تا ابد؛ لعنتی پس کجایی؟ کجایی؟ انقدر زیر لب این کلمه رو تکرار کردم تا از حال رفتم. چشمام آروم روی هم افتاد و جدا شدم از دنیای واقعی. همه تن و بدنم می لرزید.
” با کمک مارتین لباس تنم رو در آوردم و آرایش ملیح صورتم رو هم پاک کردم. بعد از تموم شدن مراسم عقد و رفتن مهمونا؛ گفته بود چند لحظه توی اتاق خلوت کنیم و حرف بزنیم. حالا روی تخت تک نفره؛ خودم رو گلوله کرده بودم تو بغلش و آروم نوازشم می کرد. حالا دیگه شوهرم بود. محرم ترینم. نزدیک تر از قلبم.
سکوت اتاق رو دوست داشتم. سکوتی که تنها صدای نفس های آروممون سکوتش رو به هم می زد.
– برم برات آب بیارم؟
محکم تر از قبل؛ کمر لختش رو چنگ زدم و با زور کمم سعی داشتم نگهش دارم. حالا دیگه دوری و جدایی از مردم سخت بود. سخت تر از جون کندن.
– نه نرو خواهش می کنم؛ می خوام فقط پیشم باشی.
خط کمرم رو آروم نوازش کرد و بوسه های ریزی روی موهام گذاشت. حلقه ی دوست داشتنیم رو توی انگشتم چرخوندم.
– مارتین؟
– جونم خانومم.
– برام حرف بزن امشب.
– می خوای چی بگم؟!
– هرچی فقط حرف بزن؛ دلم می خواد تا خود صبح واسم حرف بزنی.
– خوشگله من جور دیگه هم می تونم در خدمت باشم امشب.
معترض مشتی به سینه اش کوبیدم:
– لوس نشو دیگه حرف بزن. امـــم… از خودت بگو… از ایتالیا… مارتین ما عقد کردیم امروز؛ ولی من اصلا هیچی ازت نمی دونم. از خانوادت. اصلا نمیدونم تو خواهر داری یا برادر.
دستش رو زیر لباسم کرده بود و شکمم رو نوازش می کرد. خوب می دونست که روی شکمم حساسم. شکمم رو دادم تو و معترض گفتم:
– جواب سوال منو بده شیطون.
فقط تاپ سبزم با لباس زیر تنم بود. حق داشت شیطنت کنه. پای راستم رو اورد بالا و روی کمر خودش گذاشت و لب هاش رو لب هام گذاشت و مکید. به نفس نفس افتادم که عقب کشید:
– نمی دونم چقدر برای بچه مون خوبه یا بد. در اولین فرصت باید بریم دکتر.
خواستم ذهنش رو از بچه منحرف کنم:
– مارتین جواب سوال من چی شد؟!
– بیا تو بغلم تا برات تعریف کنم.
نمی دونم ساعت چطوری گذشت؛ اصلا نمی دونم چقدر گذشته. چقدر گذشته و من توی خواب و خیال؛ توی وهم و رویا پیش مارتینم. نمی دونم. هیچی نمی دونم. مارتین نیست. رفت. احتمالا برگرده ایتالیا. خب معلومه براش تموم شدم. با دروغی که گفتم؛ براش تموم شدم. خیلی راحت. بهم گفته بود اولین دروغ؛ آخرین دروغه. بهم گفته بود دروغ هرچیزی باشه؛ خیانت حساب می شه. به من لعنتی گفت و من سکوت کردم. من ترسیده سکوت کردم.
من احمق سکوت کردم و نفهمیدم. سکوت کردم و با نفهمیم زندگیم رو به باد دادم. به باد دادم و الان؛ اینجا منم که تنها شدم. نابود شدم. منی که دیگه نمی تونم ببینمش؛ دیگه نمی تونم باهاش باشم و لمسش کنم. مارتین دیگه منو نمی خواد. گفت دروغ خدافظی میاره. هوا سرده؛ ولی بدنم سرمایی حس نمی کنه انگار. حالم جسمیم به حد حال روحیم؛ بد نیست. اونقدری که بتونم فضای اطرافم رو تشخیص بدم. اما نمیدونم ساعت چنده. بارها مامان و مانک اومدن و در زدن. با التماس و خواهش؛ گفتن یک چیزی بخور. گفتن حرف بزن ماهک. بابا اومد وگفت و گفت.
ولی من هیچی نشنیدم. نخواستم که نشنوم. صداشون برام گنگ بود. من تو رویای خودم بودم. رویای بودن با همه کسم. رویای نیمی از وجودم که خودش نمی دونه چه جوری همه وجودم شده. چشمام رو بستم و بازم رویا.
” من و مارتین تو ساحل می دویدیم و من جیغ می کشیدم. می دونستم آخرش گیرم میندازه؛ ولی دوست داشتم حریصش کنم. دنبالم می دوید و از پشت تاپ نازکم رو کشید. منم مستانه خندیدم و سر عقب دادم. بلندم کرد و بردتم سمت آب. جیغ کشیدم و دست و پا زدم. گذاشتم تو آب و خودش هم کنارم نشست .آفتاب داشت غروب می کرد؛ ولی ما دل از هم نمی کندیم. موهای چسبیده به صورتم رو کنار زد. صورتم رو با دستاش قاب گرفت و از ته دل منو بوسید و منم با همه وجود جواب عشقش رو دادم”
نمی دونم چطور از رویام پرت شدم بیرون. مثل پرت شدن از کوه بلند و مرتفع. مثل پرت شدن از بلندی. مثل سقوط. خودم رو به زور تکون دادم و روی طاقچه کنار پنجره کز کردم. هنوز بارون میبارید. بی رمق موبایلم رو برداشتم و روی شماره مارتین مکث کردم. عکسش که بزرگ شد روی گوشم گذاشتم. رفت روی پیغام گیر. صدام می لرزید و بغض توی صدام همراه شعر خوندنم شکست و اشکام روی صورتم راه گرفتن.
– بگو چرا مثل قدیما نمی شی؛ مثل غریبه ها شدی چرا می گی گذشته ها گذشته قید خاطراتو زدی حالا که نفسمی؛ راه شکستن غرورمو خوب بلندی تو که می دونستی؛ هر لحظه مو به یادت بودم به خدا منطقی نیست؛ بری حالا که شدی تار و پودم بگذری از من؛ می گذرم بی تو از جونم داری ستاره بارون میکنی شبای غمگین منو باشه قبول هرچی که تو بگی فقط نرو متاسفم. متاسفم مارتین. خداحا..

هوای بارونی بیرونی نشون نمی داد ساعت چنده. زمان مرگ. ساعت فوت. وقت تموم شدن. گوشی از دستم افتاد.
هم زمام حس از تن منم رفت. انگار که روح از تنم. اونقدر که حتی نتونستم بگم خدافظ. پشت بند گوشی؛ خودمم از روی طاقچه افتادم پایین. انگار که منم تموم شدم. فاصله اش تا زمین؛ از کمر من بالاتر بود. سرم از شدت ضربه درد می کرد.
یکی پشت در داشت داد می زد. دیگه چیزی حس نمی کردم. هیچی. مارتین که رفت. این آخرشه. منم میرم. چشمام سیاه شد. انگار یک چاه پیچ در پیچ سیاه داشت منو می کشید تو خودش. وقتی دیگه دوستم نداشت؛ چه فرقی می کرد زنده بودن یا نبودنم. وقتی نیست… نمی خواستم باشم. یه قطره ی دیگه از چشمام چکید و چشمام بسته شد. انگار کم کم داشتم هوشیاریم رو به دست میاوردم و بهتر فضای دور و برم رو تشخیص می دادم. چشمام بسته و بوی الکل شدیدی توی بینیم پیچیده بود.
دوست نداشتم چشمام رو باز کنم. با خودم فکر می کردم که چرا تموم نمی شم پس. چرا تموم نمیشه این همه سیاهی. این همه تباهی. من هنوز زنده بودم و بازم باید زجر می کشیدم .صدای جر و بحث از بیرون میومد. صدای صحبت کردن چند نفر باهم. یهو صدا قطع شد و یکی در اتاق رو باز کرد. صدای بابا بود: صدای خشن؛ عصبی و پر غصه اش. صدای نگران و پدرانه اش.
– آوردمت اینجا تا بتونیم مرد و مردونه حرف بزنیم. من دوتا نور چشم دارم که یکی از اونا چند روز شده زن تو.
اما از همون روز…
صدای مارتین اومد. صدای پر درد و آرومش.
– پدر جان.
– ساکت باش و گوش بده؛ حرف نزن تا حرفم تموم نشده. ببین پسر جون من کاری ندارم تو از کجا اومدی و چه جوری بزرگ شدی. من بهت اعتماد کردم. تو به من قول دادی و من پاره تنم رو با هزار امید و آرزو دست تو سپردم. هنوز امضای عقدنامتون خشک نشده؛ بچم رو به این روز انداختی. چند روزه دارم کلافگیش رو می بینم.
دارم آب شدنش رو با چشمام می بینم. اصلا نمی خوام بدونم چی بینتون گذشته و چیزی رو واسم توجیح کنی. دیگه واسم مهم نیس مارتین. اون وقتی که پیغوم دادم بیای تا ببینم دردتون چیه محل ندادی. حرفم واست پشیزی ارزش نداشت. اما الان دارم باهات اتمام حجت می کنم. دارم بهت می گم؛ واسه اولین و آخرین بار…
صدای مارتین حالا کلافه و سردرگم بود.
– بابا جون اجازه بدین منم حرف بزنم.
– نمی خوام چیزی بگی. چی می خوای بگی اصلا؟ بگو ببینم این اون دختریه که قرار بود مثل دسته گل مواظبشباشی؟ همیشه اینجوری قول و قرار می ذاری؟ من دیشب جنازه ی این بچه رو از اتاق کشیدم بیرون. بی جون، بی حس، بی نفس. بچم دیشب تا پای مرگ رفت و برگشت. می دونی اگر بلایی به سرش میومد دومانت رو به باد می دادم؟
– چشم هرچی شما بگین؛ من همون کار رو می کنم.
– بشینین باهام مساله تون رو حل کنین. مثل آدم. این بازی ها برای سن شما دوتا نیست! یک بار دیگه بهت فرصت می دم! گوش بده پسر جان فقط یکبار دیگه. کوچک ترین بلایی سرش بیاد زندگیت زیر و رو می شه!
زندگیت جهنم میشه مارتین. مفهوم بود حرفام برات؟ صدای آروم مارتین رو شنیدم:
– بله پدر جان. من سعی می کنم مشکل رو حل کنم. ببخشید که نگران شدین. معذرت می خوام که این اتفاق افتاد؛ باور کنید فکر نمی کردم اینجوری بشه. بازم متاسفم. باور کنید ماهک از تمام دنیا واسه من با ارزش تره.
تمام زندگیم رو به پاش می ریزم.
– پس پای حرفات وایسا. نذار پشیمون بشم از این فرصتی که بهت دادم؛ چون اگر یک بار دیگه این اتفاق تکرار بشه… به جان دوتا دخترم؛ نمی ذارم دیگه ببینیش. مثل آب خوردن طلاقش رو ازت می گیرم و خلاص.
– باشه، چشم. قول میدم بهتون. الانم شما برین خونه خیلی خسته شدین. من پیشش می مونم.
بابا نفسش رو محکم بیرون داد:
– مواظبش باش.
– هستم؛ خداحافظ پدر جان.
صدای آرام بسته شدن در اومد و بعد از گذشت دقایقی صدای کشیده شدن یک صندلی تا نزدیکی تختم. چشمام رو مصرانه بسته بودم و خودم رو به خواب زدم. مارتین دستم رو گرفت و گونه ام رو با پشت دست نوازش کرد.
نمی دونم چقد گذشت تا به حرف اومد. از شنیدن صداش داشتم جون می دادم.
– ماهک… ماهک من. بیدار شو که کلی حرف دارم. کلی حرف داری.
آروم نشسته بود و با انگشت شصتش پشت دستم دایره آرامش رسم می کرد. صدای دکتر رو شنیدم که وارد شد و توصیه هایی کرد و در آخر گفت:
سرمش که تموم شد ببرینش. ولی خیلی مراقبش باشین؛ شک عصبی بدی بهش وارد شده و خدا خیلی بهتونرحم کرده که الان سالمه.
دکتر رفت و منم خودم رو باز هم به خواب زدم چون نمی دونستم وقتی بیدار شم چه اتفاقی قراره بیوفته. هرچند حرفا و پشتیبانی بابا ته دلم رو گرم کرده بود. اما باز هم می ترسیدم از مارتینی که هنوز واسم ناشناخته بود. از نبودن هاش. از درک نکردن هاش. از تفاوت هاش. پرستار که اومد سرم رو از دستم خارج کنه آروم چشمام رو باز کردم. این بار من بودم که چشم می دزدیم از نگاه خیره ی مارتین. از نگاهی که می ترسیدم یخ باشه و سردیش منو منجمد کنه. چشم دزدیدم ازش.
بی حرف لباسام رو جلوم گرفت و کمکم کرد بپوشم. نه من حرفی می زدم نه اون. تو سکوت مطلق. کمکم کرد از تخت بیام پایین و تا دم در ماشین دستم رو گرفت و مواظبم بود. در رو باز کرد و آرنجم رو گرفت، کشیدم بالا تا بتونم راحت تر سوار ماشین غول پیکرش بشم. در رو بست و سمت خودش نشست. بغ کرده و سر به زیر نشسته بودم. خم شد طرفم و کمربندم رو بست. داشتم از بوی تنش هلاک می شدم؛ ولی اون عقب نکشید. آب دهنم رو قورت دادم و سرم رو بیشتر توی گردنم فرو بردم.
اینقدر تو همون حالت موند که در مونده و بی قرار سر بالا آوردم و نگاهش کردم. چشم تو چشم که شدیم؛ ابرویی بالا داد، چشم ریز کرد و عقب کشید. از نگاهش هیچی مشخص نبود، نه سرد بود و نه… سرم رو تکیه دادم به شیشه ماشین و چشمام رو بستم. ماشین که ایستاد چشم باز کردم. اینجا؟ این خونه؟ با تعجب به طرفش برگشتم.
اما مارتین بی تفاوت؛ بی حرف بود. باز هم کمک کرد پیاده شم و تا داخل خونه دستم رو گرفت و همراهیم کرد. درمونده ایستاده و میلی به دیدن فضای اطرافم نداشتم. بسته های دارو رو گذاشت روی اپن و اومد نشست رو به روم.
– بشین.
آب دهنم رو قورت دادم و نشستم. من از این مکان، از این خونه، از این در و دیوار ها خاطره ی خوبی نداشتم. من بی زار بودم از گوشه به گوشه ی این خونه. از یاد آوری تموم اون روز و شب سیاه. هرچند مارتین رو به من داده بود اما… دستام رو توی هم گره کردم و با عجز نالیدم.
– میخوام برم خونه .
صداش خشک و بی حس بود. صداش ذره ای انعطاف نداشت لامصب.
– اول حرفای منو می شنوی، حرفات رو می زنی. بعد هرجایی که خواستی می برمت.
حالم چندان مساعد نبود و توان مخالفت باهاش رو نداشتم. تنها سرم رو تکون دادم و با ترس زل زدم تویچشماش.
– چرا ماهک؟ فقط بهم بگو چرا بهم دروغ گفتی؟ چرا اونجوری بازیم دادی؟ تو که دیدی چقد شوق و ذوق داشتم واسش؛ دیدی چه جوری بال بال می زدم. چه جوری دلت اومد بی انصاف منو اینجوری ببینی و هیچی نگی. فریبم دادی ماهک. به بدترین شکل ممکن. اول زندگی؛ اول شروع مشترک. همه چیز رو با دروغ و نیرنگ شروع کردی؟ چرا؟ فقط بهم بگو چرا؟ آروم پلک زدم.
– می ترسیدم از دستت بدم.
حس کردم مردمک چشماش لرزید. مارتینی که سعی داشت خودش رو سنگ دل و بی احساس نشون بده. حالا چشماش دو تا تیله ی گرم و آتشین بود.
– چون می ترسیدم بری. مانک می گفت آسون به دستت بیاره؛ آسونم بی خیالت می شه و می ره. می ره و تو می مونی و بدبختی. رسوایی. تنهایی و بی آبرویی.
خودم رو جلو کشیدم و دستم رو روی زانوش گذاشتم.
– من نمی خواستم بری مارتین؛ نمی خواستم از دستت بدم. می دونم اشتباه کردم. دروغ گفتم. اما به خدا نمی خواستم آزارت بدم. فقط می خواستم پیشم باشی مارتین؛ کنارم باشی. من شرایط خوبی نداشتم. اون همه ترس؛ استرس؛ عذاب. تو شاهد حال بدم بودی. توی شرایط بدی بودم که نتونستم تصمیم درستی بگیرم.
سرم رو دور تا دور خونه چرخوندم.
– درست مثل تو. توی اون شرایط؛ اون شب. نتونستی تصمیم درستی بگیری و بدترین خاطره ممکن رو برام رقم زدی. بدترین ترس که شاید تا ابد توی وجودم باقی بمونه.
رگ گردنش متورم و دستش مشت شد. بلند شدم و کنارش نشستم. صورتش رو با دستام قاب گرفتم و توی چشماش خیره شدم.
– تو یک بار اشتباه کردی، اما من گذشتم چون دوستت داشتم. بخشیدمت. حالا نوبت تو هست که ثابت کنی دوستم داری یا نه.
پوفی کشید و نفسش رو توی صورتم رها کرد.
از دست تو ماهک؛ با زبون بازی هات می خوای گولم بزنی آره؟
آروم خندیدم و خودم رو جلو کشیدم. اما قبل از رسیدن لبهام به لبهاش خودش رو عقب کشید. زل زدم توی چشماش. چشماش خبیث و نگاهش ترسناک بود. جدی نگام کرد:
– گوش کن این آخرین دروغی هست که تو عمرت به من می گی؟ شنیدی ماهک آخرینش! تا حالا هم مراعات حاملگیت رو می کردم و خودم رو به سختی کنترل کردم. اما الان؛ دیگه دلیلی واسه این امتناع و خودداریم نمی بینم.
داشتم حرفاش رو توی ذهنم تحلیل می کردم که تو یه چشم به هم زدن؛ دستش رو زیر زانوم برد و از روی مبل بلندم کرد. انداختم رو تخت. همون تختی که همه چیز از اونجا شروع شده بود. همون تختی که کابوس شبهام و وحشت روزام بود. سرم رو بالا گرفتم و با ترس زل زدم توی آبی طوفانیش. صورتش سخت بود و نگاهش عجیب.
دکمه های مانتوم رو باز کرد و از تنم درش آورد. تو تک به تک حرکاتش خشونت حس می شد.
می دونستم هنوز ناراحته؛ می دونستم هنوز دلش صاف نیست. می دونستم عصبانیه و شاید می خواد اینجوری خودش رو خالی کنه. اما من از این اتاق، از این تخت. می ترسیدم. دست زیر لباسم انداخت.
– دستات رو بده بالا. زود باش تکون بده خودت رو ماهک.
– مارتین چیکار می خوای بکنی؟ اذیتم نکن خواهش می کنم.
چشماش رو دوخت توی ترس چشمام.
– نترس… اذیتت نمی کنم. زنمی؛ می خوام کاری کنم جفتمون لذت ببریم. بعد از اون همه دوری و خودداری این حقمونه. نیست؟
چشماش حالت اطمینان بخشی داشت و صداش خش دار. من با تمام وجودم بهش اعتماد داشتم. منم می خواستمش. منم خسته بودم از روزها و شب های جدایی. منم دلم می خواست این بودن رو. حق منم بود. ترس رو کنار زدم و خودم رو با تمام وجود؛ به دستاش سپردم. دستام رو بالا دادم و مارتین با یک حرکت لباس رو از تنم کند. شلوار و لباس زیرم رو هم. دست پشت کمرم برد و سگک لباسم رو باز کرد و پرتش کرد اون سمت اتاق.
بعدشم کمی عقب رفت و لباس های خودش رو کند و اومد جلو. لب تخت بودم؛ کمرم رو گرفت و هولم داد جلو تر و خودش رو انداخت روم. لبام رو گاز می گرفت و رها می کرد؛ سرش رو زیر گلوم برد و گاز محکمی گرفت و همون قسمت رو مکید. پشت سر هم. تو دلم جنجالی با هر حرکتش به پا بود. هم درد داشتم و هم… من می خواستمش. با گاز محکمی که از گودی گردنم گرفت؛ دلم از حال رفت. همه سعیم رو میکردم که جیغ نکشم وگریه نکنم.
من می خواستمش. با تمام وجودم. پاهام رو دور کمرش حلقه کردم و در برابر گازهایی که از بدنم می گرفت؛ فقط سر عقب می دادم و لبم رو گاز می گرفتم که صدایی ازم در نیاد. مارتین؛ مثل قحطی زده ها محکم و با همه وجودش تنم رو مک می زد و بعد گاز می گرفت. با دست چپش می زد رو سینه ام؛ اونقدری که قرمز بشه و باز برای قسمت دیگه هم این کار رو تکرار کرد. نمی گم بدم میومد. نمی گم دوست نداشتم. درد و لذت با هم توی وجودم بود.
لحظه ای با دستای مشت شدم رو تختی رو چنگ می زدم و چند لحظه بعدش لبهاش رو با ولع می خوردم و مثل خودش گاز می گرفتم. خوب که تنم رو خورد؛ عقب کشید و پاهام رو گرفت و تا لب تخت آوردم جلو. با فشار از دو طرف پام رو کشید و باز کرد. سرش رو بین پاهام برد و بازی زبونش رو شروع کرد و اونقدر ادامه داد که تا دیوانگی من چیزی نمونده بود. تا اوج خواستن و رها شدن. بدنم سر شده بود و زیر شکمم در حال دل زدن بود.
نفسام یکی بود و دوتا نبود. سرش که جدا شد نفس بلند و خسته ای کشیدم.
مارتین ایستاد و با کف دستش محکم کوبید زیر دلم. خودم رو جمع کردم و سعی کردم بکشم عقب که ضربه دیگه ای هم زد. بعدشم دستم رو گرفت و بلندم کرد. سرم تا روی سینه اش بود. پاهام می لرزید به سختی می تونستم بایستم. تو اوج ناباوری؛ گیج و منگ از ارضا شدنم برعکسم کرد و روی شکم درازم کرد رو تخت. جفت زانوهام روی زمین بود. بالشتی برداشت و زیر شکمم گذاشت. دستش رو بین پام کشید. چشمام رو بستم.
****
از شیطنت کلامش، خنده ی بلندی کردم و موهاش رو بهم ریختم:
– شب؟ شب من اینجا نیستم عزیزم !
اخمی کرد:
– کجا؟ زن هرشب پیش شوهرش می مونه!
انگشت اشارم رو بردم بین پیشونیش و اخمشو باز کردم:
– نه تا وقتی عروسی نکردن. وای مارتین گشنمه! دیگه طاقت ندارم.
از تخت پایین رفت:
تو استراحت کن الان بر می گردم.
چشمام رو با سرخوشی بستم. من کنار مارتین خوشبخت بودم. شاد و دلگرم. به خاطره های روی این تخت فکر کردم؛ یکی دردناک و از سر اجبار و یکی پر از لذت و خواستن! مارتین سینی به دست روی تخت نشست:
– بلند شو که وقت تقویت شدنه .
ملحفه رو دور خودم پیچیدم؛ تکونی به خودم دادم که از درد ناله ام بلند شد:
– آخ مارتین نمی تونم. نمی تونم تکون بخورم.
کنارم نشست:
– چی شد؟! کجات درد می کنه؟!
تو چشای نگرانش نگاه کردم و خندیدم:
– دست گل خودته آقای شوهر. سرویسم کردی! اون قدری که الان نمی تونم بشینم.
بازم اخم کرد:
– بلند نشو عزیزم…
رفت بیرون و با کیسه اب گرم برگشت. ملحفه رو به زور ازم گرفت و کیسه رو گذاشت زیر دلم. بعدشم رفت بیرون و بالشتک های کنار شومینه رو آورد و گفت روش بشینم. از روی میز کنار تخت پیرهنش رو برداشتم و تنم کردم؛ بدون اینکه دکمه هاش رو ببندم. نگاهی به محتوی سینی انداختم. عسل، گردو، تخم مرغ، شکلات، شیرموز، هر چی که فکر می کرد برام لازمه رو آورده بود با خودش!
– چه خبره مارتین؟! مگه می خوای به گاو ماده صبحانه بدی.
بلند خندید:
– گفتم که تقویتت می کنم. فکر نکن میتونی از زیر شوهر داری امشب در بری؛ پس حسابی بخور تا جون بگیری.
از بوی تخم مرغ صورتم تو هم رفت:
– وای مارتین؛ تو روخدا این تخم مرغ رو از اینجا بردار حالم بد شد!
بینیم و با دست گرفتم و صورتم رو عقب کشیدم:
– نوچ نوچ خانوم! این تخم مرغا فقط و فقط؛ مخصوص شما درست شده. تا لقمه آخرش رو هم می خوری!
با عجز نالیدم:
– نه!
اولین لقمه رو سمتم گرفت.
– باز کن دهنت رو گلم.
سرم تکون دادم و بی حواس دهنم رو برای نه گفتن باز کردم که مارتین لقمه رو گذاشت دهنم!
– دو راه داری ماهک خانوم یا می خوری یا به زور می خوری حالا کدوم؟
بعدشم لبخند دندون نمایی زد و خیره شد بهم. اخمی کردم و شروع کردم به خوردن. زیادم طعمش بد نبود. در واقع از دست مارتین همه چیز خوشمزه و دلچسب بود. مارتینی که تو کل خوردن صبحانه هی اذیتم کرد و قلقلکم می داد؛ تا درد های دیشب کامل یادم بره. صبحانه رو که جمع کرد و از اتاق بیرون رفت؛ منم خودم رو انداختم تو حموم. واقعا نیاز به دوش آب گرم داشتم. شیر آب رو که باز کردم صدای مارتینم هم زمان پیچید توی حمام.
– کی بهت اجازه داد تنها بیای؟
– مارتینی…
لباس هاش رو در آورد و به سمتم اومد.
– دیگه حق نداری تنهایی حمام کنی این رو یادت باشه.
****
لباس و شلوارم رو پوشیدم؛ خودم رو انداختم رو تخت و شماره مارتین رو گرفتم. صداش بعد از دو تا بوق پیچید تو گوشی:
– دارم به این فکر می کنم چرا ساعت هفت نمی شه که تو رو ببینمت دلم که از الان رفته پیشت.

اومدم وسط شعر خوندنش و خودم ادامه دادم:
– الانم که دارم فکر میکنم که واسه شب چی بپوشم من به تو فکر میکنم حتی وقتی زیر دوشم
– اوم وقتی اون زمان به من فکر می کنی یعنی یاد اتفاقات هیجان انگیز میوفتی.
– تو داری به چی فکر می کنی؟ جواب منو میدی یا نه بگو توهم هرجا رفتی تصویر منو دیدی یا نه؟
– من کل وجودتو حس می کنم هر لحظه و هر جا کنار خودم عزیز ترینم.
لبخند و حسی که تو دلم بود وصف ناپذیر بود پتوم رو تو بغلم گرفتم که مارتین ادامه داد:
– تو داری به چی فکر می کنی جواب منو می دی یا نه بگو تو هم هرجا رفتی تصویر منو دیدی یا نه؟
خنده بلندی کردم، زرنگ خان تیکه منو به خودم بر گردوند:
– قبول نیست من خوندم اینو.
– خیلی هم قبوله زود باش من منتظر جوابم.
لبخندی از ته دل زدم:
من اگه یک لحظه تو رو کنارم
حس نکنم نمیتونم نفس بکشم تو همه وجودم شدی
سکوت مارتین پشت خط طولانی شد، بعد از چند دقیقه گفت:
– ماهک حاضر شو دارم می رسم. تو دیوونه ام می کنی با این عاشقانه های یک دفعه ایت.
خنده خبیثانه ای کردم:
– مرد من؛ من آماده ام منتظر شما.
کلافه شده بود انگار:
– بیا پایین ماهک.
لبخندی زدم:
– اومدم پایین قشنگ ترین اتفاق زندگیم.
وسایلم رو برداشتم و از پله ها پایین رفتم. از مامان خداحافظی کردم و بهش گفتم ممکنه خریدمون طول بکشه دیر شد نگران نباشین و زدم بیرون. مارتین تو ماشینش نشسته بود و عینکش رو به چشماش زده بود؛ اخمی که تو صورتش بود دل منو با خودش برد. در رو باز کردم و با هیجان کودکانه گفتم:
– وای سلام آقای خوشگل اخمالو.
در رو بستم و چرخیدم طرفش آرنجش رو گذاشته بود روی در و از پشت شیشه های عینکش نگام می کرد. لحنم رو لوس و بچه گونه کردم:
– آقای اخمالو من از صبح هی دلم رفت براش شما؛ هی اومد. شما هم معلوم نیست کجا هستین من دلم برای شما یک ریزه ریزه شد.
مارتین نتونست جلوی خنده اش رو بگیره دست برد سمت سویچ و ماشین رو روشن کرد:
– نه این طوری نمی شه تو خیلی شیطون شدی.
لبخند دندون نمایی زدم:
– بعله من خیلی شیطون شدم؛ دارم می زنم رو دست خودت آقا پسر…
مارتین عینکش رو داد بالای سرش و دستم رو گرفت:
– بیا بریم ایتالیا زندگی کنیم؛ اینجا با این قوانین من نمی تونم بگیرمت وسط خیابون به خودم فشارت بدم یا ببوسمت.
شلیک خنده ام به هوا رفت. اخمی کرد و گفت:
– نخند جدی میگم. من تازگی ها خیلی دارم خودم رو کنترل می کنم این خیلی سخته ماهک.
– سخت نیست دیگه آقاهه… یاد می گیری!
تهدید آمیز گفت:
– ماهک کاری نکن قید خریدو بزنم ببرمت خونه ها!
آروم زدم رو دستش:
– اولا شما حواست به رانندگیت باشه! دوما کی خریدای عروسی رو انجام بده؟ سوما…
ماشین رو نگه داشت و به سمتم چرخید؛ خم شد سمتم:
– سوما چی؟
دست رو دستگیره گذاشتم و به سرعت بوسه ای روی لبش زدم و از ماشین پریدم بیرون:
– فعلا رابطه بی رابطه تا شب عروسی .
بعدشم نیشخندی زدم و در و بستم! از ماشین پیاده شد و به سمتم اومد! در حالی که لبخند خبیثی رو صورتش بود؛ بی حرف دستام رو گرفت! می دونستم در حال خط و نشون کشیدن که بعدا اجراش می کنه! خنده ریزی زدم و دستش رو محکم گرفتم! وارد مزون شدیم و یه لحظه شور و شوقی بی پایان وجودم رو گرفت! از بچگی عاشق این لباسای سفید و شیری رنگ بودم. عاشق این همه پف های روشن. سفید و یک دستی خالص. پر از تور و حریر. یه تور بلند و یه تاج.
همراه یک مرد. همراه با مارتین بین لباس ها قدم می زدیم و با شور و هیجان راجب لباسا صحبت می کردیم. بین اون همه لباس های خوشگل و بی نظیر نگاهم به یک لباس فوق العاده چشم گیر افتاد. به سمت مارتین برگشتم. اونم دقیقا داشت همون لباس رو نگاه می کرد. سفیدسفیدِ سفید. با طرح گیپور بی نظیر و رویایی. یقه ی نسبتا بازی داشت و آستین سه ربع. روی سینه و کمرش تنگ و از کمر به پایین چین عروسکی خوشگلی خورده بود همراه بایه دنباله ی بلند از همون جنس.
با تایید مارتین کوچیک ترین سایزش رو از مسئول اونجا خواستم و وارد اتاق پرو شدم. مزون اون روز خیلی شلوغ بود و کارمنداش نمی تونستن تو پوشیدن لباس کمک کنن. لباسام رو در اوردم. با ذوق و به سختی لباس سفید رنگ رو بالا کشیدم. ولی برای بستن بند های پشت لباس هیچ ایده ای نداشتم. نگاهی تو آینه به خودم انداختم که تقه ای به در خورد و صدای مارتین به گوشم رسید:
– ماهک تموم نشد!
– ببین از خانوما کسی سرش خلوت نشد بیاد کمک کنه لباس رو بپوشم!
– در و باز کن خودم کمکت می کنم!
نه بلندی گفتم:
– مارتین تروخدا اینجا یکم مراعات کن! زشته.
بازدم پر حرصش به گوشم رسید:
– وایسا!
چند دقیقه بعد دوباره در زد:
– باز کن ماهک!
به خیال اینکه یکی از خانوما اومده کمک؛ در رو باز کردم که مارتین سریع پرید داخل و در و بست! با دیدن چشمای گرد شدم نیشخندی زد:
– مگه آقاتون مرده که کسی دیگه بیاد کمکت! حیف نیس غیر از من یکی دیگه بیاد اینجا. توی این اتاقک کوچیک.
با دستام لباس رو گرفته بودم از تنم پایین نیاد؛ یکی از دستام رو مشت کردم و به شونش کوبیدم:
– دیونه برو بیرون آبروم رفت مارتین!
بی توجه به اعتراضم؛ پشت سرم ایستاد و لباش رو کنار گوشم گذاشت:
– شما جیغ و ویغ نکنی کسی متوجه نمی شه! بعدشم تقصیر خودته منو چند هفته اس از داشتن خودت محرومکردی. معلومه اینجوری بی قرارت می شم دیگه.
پوفی کشیدم از دستش.
– مارتین تو رو خدا.
– خیلی خب؛ کاریت ندارم. اوم خب این چجوریه؟
بعدشم آروم هلم داد جلو؛ جوری که به دیوار اتاق پرو چسبیدم. چشمام رو با حرص روی هم گذاشتم.
– مارتین!
لباش رو روی سر شونه هام گذاشت و گاز کوچیکی زد:
– حالا واسه من تعیین تکلیف می کنی فسقلی!
تو اوج درموندگی خندیدم:
– آره… همین که گفتم! تا شب عروسی رابطه بی رابطه .
دستش رو سمت سینه هام برد و محکم فشارشون داد. انگار می خواست توی دستاش لهشون کنه.
– آخ نکن مارتین… دردم گرفت!
– آخه تو به من بگو! بگو من چجوری تحمل کنم! وقتی پیشمی و عطر تنت دیوونم می کنه! وقت مست می شم از خنده هات و از بازیگوشی هات. بگو من چجوری خوددار باشم آخه ماه من!
از پشت بغلم کرده بود و سرش توی گردنم بود. صدای نفس های خش دار و بلندش نشون از حال خرابش داشت و حرارت تن و گرمی نفسش داشت گردنم رو می سوزند. هم زمان دستش رو پایین برد و از زیر دامن لباس روی رونم کشید. ته دلم داشت می لرزید از این همه نزدیکی. سرم و به سرش چسبوندم و زمزمه کردم:
– مارتین خواهش! بذار ببرون صحبت می کنیم!
– خونه!
ریز خندیدم:
– باشه خونه صحبت میکنیم پسر لجباز!
موهام رو کنار زد و کتفم رو بوسه بارون زد! کمی که بدنم رو از زیر لباس چلوند؛ ازم جدا شد و بند لباس رو کشیدو گره زد. به سمت آینه چرخیدم و اول از همه از آینه به مارتین خیره شدم! چشماش برق میزد.
– خوبه مارتین؟!
آب دهنش روصدا دار قورت داد:
– نمی شه جشن نگیریم! تو این لباس رو بپوش و یه راست بریم خونه! معرکه شدی ماهک. مثل فرشته ها. من چه جوری طاقت بیارم آخه بی انصاف. بیا جشنمون دوتایی باشه…
خندم گرفته بود از دستش.
– نه نمی شه!
نالید:
– وای من چجوری دووم بیارم لعنتی !؟
برگشتم سمتش و خواستم حرفی بزنم که بی طاقت گفت:
– فقط یه دقیقه!
خواستم بگم چی؛ که دست برد بین موهام و حریصانه لبامو مکید! از پشت دست انداخت و بند لباسم رو شل کرد و عقب کشید:
– سریع عوض کن؛ بیرون منتظرم.
سریع لباس خودم رو پوشیدم و رفتم بیرون. تا شب کلی خرید دیگه هم کردیم و دیگه نایی برامون نموند. تو پاساژ که داشتیم راه می رفتیم مارتین یک دفعه کشیدم تو یک مغازه، یک قسمتش لباس خونه بود. یک قسمت دیگه مغازه لباس خواب و بخش های دیگه که لباس های مختلفی داشت. هر لباس خوابی که چشمش رو می گرفت؛ می داد دستم و می رفت رگال بعدی. بعدشم رفت قسمت لباس های زیر در حالی که من داشتم از خجالت می مردم.
خانم فروشنده اما با لبخند جواب سوالاش رو می داد و هر مدل و رنگی رو که می خواست جلوش می ذاشت. لباس ها رو گذاشتم روی میز و اومدم پشت مارتین تا بیشتر از این چشمم تو چشم زن فروشنده نیوفته. فکر کنم باید به پیشنهاد مارتین جهت زندگی تو ایتالیا بیشتر فکر کنم. من هروقت بیام بیرون باید از خجالت و ترس بمیرم. جالب ترین قسمت خریدش این بود که بهترین جنس ها و مارک ها رو می شناخت و درمورد هر کدوم نظر میداد. بعد از اتمام خریداش رفتیم بیرون و تا جایی که جون داشتم سرش غر زدم و تمام مدت مارتین لبخند از روی صورت محو نمی شد. داشتم حرف میزدم که چشمم خورد به مغازه سرویس خواب. تخت خواب نباتی اشرافی؛ اینقدر زیبا بود که ساکت شدم و رفتم رو به روی ویترینش. مارتین رو که کنارم حس کردم گفتم:
– مارتین ببین این رو… معرکه اس.
متفکر خیره شد به تخت و گفت:
– به نظرت خوبه؟ هیجان زده گفتم:
– وای مارتین من عاشق این تخت شدم.
خم شد تو گوشم و گفت:
– این خیلی ملوسه تختش؛ به نظرت طاقت کارای ما رو داره؟ تخت خواب ما باید خیلی محکم و مقاوم باشه عزیزم.
هیجان هنوز تو صدام بود:
– ما که کاری نمی کنیم می خوابیم فقط.
مارتین ابروش رو داد بالا و باز تو گوشم زمزمه کرد:
– جدیدا زیادی مفعول شدی؛ وقتشه بیارمت روی کار تا بفهمی من چیکار می کنم قبلا اینقدر تو هپروت بودی که نفهمیدی من چیکار می کنم.
تازه متوجه حرفاش شدم؛ احساس می کردم گوشام قرمز شدن:
– مارتین تو خیلی خیلی خیلی…
صورتش رو آورد پایین و رو به روی صورتم گرفت:
– من خیلی خیلی خیلی خوب و تو دل برو هستم. مرسی عزیزم نیاز به گفتن نبود.
پام رو حرصی به زمین کوبیدم و رفتم سمت ماشین. من اصلا هم تو هپروت نبودم؛ اون خودش با کارایی که میکرد منو… اوووف دیوانه شدم الان دارم تو ذهنم دلیل می تراشم. پوفی کردم و در ماشین رو محکم بستم. وقتی تو ماشین نشست خنده های زیر زیرکیش رو احساس می کردم؛ ولی سعی کردم نگاهش نکنم تا بیشتر از اینبهش رو ندم. پسره ی بی حیا. با چشمای چهل چراغش چرخید سمتم:
– خب حالا کجا بریم!

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن