رمان متجاوز دوست داشتنی من پارت۷

رمان متجاوز دوست داشتنی من

جهت مشاهده به ترتیب پارت اول تا اخر این رمان وارد شوید

– ماه من؟
بی رمق هوم کش داری گفتم.
– هوم نه و بله.
سرم و بیشتر چسبوندم به سینش:
– اذیت نکن مارتین خوابم میاد!
– پاشو لباست و بپوش… بریم بیرون!
تمام حس خوبم پر کشید. مانک پشت در اتاق ایستاده. عصبانی. می تونستم چهره برفروخته اش رو تصور کنم.
لعنت… از حس خجالت بدنم گر گرفت و به آنی مارتین رو پس زدم از تختم پایین اومد:
– ما چیکار کردیم مارتین!!
تند تند لباس هام رو پوشیدم و مارتین هم! به سمت در اتاق رفتم که از پشت کشیده شدم:
– ماهک اتفاق بدی نیفتاده؛ نمی خوام هر سری اینجوری پریشون بشی!
نالیدم:
– مانک می کشه منو…
شکمم و نوازش داد:
– غلط کرده .. مگه من مرده باشم!
برگشتم سمتش:
– اگه چیزی گفت، تو هیچی نگو باشه؟ چشماشو بست:
– نه!
صورتش رو با دست هام قاب گرفتم:
– به خاطر من!!
نفس پر حرصی بیرون فرستاد. به سمت در رفتم و با استرس بازش کردم. مانک رو به روی در اتاق ایستاده بود و به محض دیدن من گامی به جلو برداشت. به ثانیه نکشید؛ صورتم سوخت و سرم کج شد. دستمو روی صورت پر دردم گذاشتم و توی چشمای مانک خیره شدم. حق نداشت. حق نداشت دست روی من بلند کنه. هم زمان صدای فریاد بلند مانک چهار ستون بدنم رو لرزوند.
– گمشو از خونه ی ما بیرون. برو بیرون تا پلیس خبر نکردم؛ مرتیکه ی دزد. برو بیرون عیاش. فقط اومدی یکم خوش بگذرونی و بری. کارت رو کردی. هری. برو تا ننداختمت بیرون.
سرمو با ترس و به طرف مارتین چرخوندم. مارتینی که آتیش از چشماش می بارید. صورتش قرمز و عصبانیت از نگاهش سرخش شعله می کشید. همراه با صدای عصبانی و پر خشمش؛ منو کنار زد و با سینه ایی ستبر جلوی مانک ایستاد.
– اول که صداتو بکش پایین و انقدرم غلط اضافی نکن دختر جون؛ تو هنوز بچه تر از اونی هستی که بخوای به من امر و نهی کنی. دوما آخرین بارت باشه روی زن من؛ زندگی من دستت رو بلند می کنی. به چه جراتی بهش سیلی زدی. تو حق نداری حتی انگشتت رو بهش بزنی فهمیدی یا نه؟
مانک باز دستش رو بالا آورد تا این بار توی صورت مارتین بزنه. دستش هنوز توی هوا بود؛ که مارتین مچ دستش رو گرفت، محکم پیچوند و به عقب هولش داد. اونقدری سریع که مانک نتونست عکس العملی از خودش نشون بده و همراه با صدای آخ گفتن بلندش، بی هوا روی زمین افتاد. حالا از چشمای مانک هم خشم و نفرت باهم بیرون می زد. آخرین چیزی که می خواستم؛ درگیر شدن این دوتا با هم بود. جفتشون واسم عزیز بودن. هرکدوم به نوعی. مانک دستش رو به دیوار گرفت و بلند شد. انگشت تهدید آمیزش مارتین رو نشونه گرفت و اینبار دست مارتین به سمتش بلند شد. از پشت تی شرت مارتین رو کشیدم و خودمو بینشون قرار دادم. بین خواهرم و عزیز جونم. تمام تنم می لرزید و صورتم می سوخت، همراه با بغضی که داشت گلوم رو جر می داد.
– تمومش کنید این مسخره بازی رو. با هر دوتون هستم. این معرکه رو تمومش کنید.
مانک اون طرف جبهه گرفت. سفیدی چشماش به سرخی می زد و لبهاش از حرص می لرزید.
– دختره ی احمق ؛ اونی که باید این بازی کثیف رو تموم کنه تو هستی .اما اونقدر خر و بی شعوری که…
مارتین خودش رو جلو کشید. با دست به سینش فشار آوردم و خودمو توی بغلش انداختم. جفت دستامو محکم دور کمرش حلقه کردم و صورتمو به سینش فشردم.
– خواهش می کنم مارتین چیزی نگو؛ ولش کن حرفی نزن. همه چیز رو از اینی که هست خراب تر نکن. هیچی نگو مارتین.
– نه بذار بگه؛ بذار ببینم چی می خواد بگه. اصلا چی میتونه بگه؟ دستمو روی قلب مارتین گذاشتم و سرمو به طرف مانک چرخوندم .
– خفه شو مانک؛ زندگی من به تو مربوط نیست. من بچه نیستم؛ مطمئن باش نمی شینم یه گوشه تا تو بخوای برام تعیین و تکلیف کنی. هرچیزی که تا الان گفتی و هرچی شنیدم بسه دیگه. این زندگی خودمه. خودم انتخابش می کنم؛ نه تو و نه هیچ کس دیگه ای حق دخالت ندارین. من این حق رو بهتون نمی دم.
قلب کوبنده ی مارتین زیر دستم آروم گرفت و تنش گرم شد. اما نگاه من قفل شده بود تو نگاه لرزون مانک. نگاه مات و مبهوتش. نگاه گیج و منگش. توقع نداشت ازم، می دونم. منی که هیچ وقت صدام براش بلند نشده؛ اینجوری جلوش وایستاده بودم. اما الان این زندگی من بود. آینده ی من در گرو این مرد بود. تمام وجودم مال مارتین بود. مانک چند قدم عقب رفت و به دیوار تکیه داد. قفسه ی سینش از شدت خشم بالا پایین میشد و صورت قرمزش به سفیدی می زد. نگاهش اما از من به مارتین؛ از مارتین به من بود.
– جفتتون احمقین؛ هیچی حالیتون نیست؛ متوجه نیستین دارین توی منجلاب دست و پا می زنین. اصلا به من چه برین به درک. هردوتون.
روش رو برگردوند و به سمت اتاقش رفت اما قبل از اینکه کامل وارد اتاق بشه. نگاه پر تاسفش رو دوخت به مارتین.

– اگر انقدر دوستش داری که ادعا می کنی؛ بیا دستش رو بگیر و ببر مثل آدم زندگی کنید. نه اینجور عاریه و دزدکی. نه اینجوری یواشکی.
بعدشم بدون اینکه نگاهی به من بندازه توی اتاق رفت و درو بست. سرمو بالا گرفتم و آبی های خوشگلش رو نگاه کردم. شاید دنبال یک تایید بودم. دنبال یک اطمینان. چشمای مارتین اما به در اتاق دوخته شده بود.
– مرد نیستم اگر همین فردا نیام خواستگاری و توی همین هفته عقدش نکنم.
قلب منم حالا آروم می زد.

فصل سوم
با دست موهای ریخته شده روی پیشونیم رو بالا گرفتم. شال نخ ییِ نازکم رو کمی کنار زدم و جلوی اسپیلت آژانس وایسادم. هوا به شدت گرم بود و م ننِ گرمایی به شدت کلافه. با برخورد باد خنک به صورتم حس خوبی تمام وجودم رو در برگرفت. چشمام رو بستم و هم زمان لبخندِ آرومی روی لبام نقش بست. لبخندی از یادآوری چند روز گذشته. درست فردای همون روزِ دعوا و گیس کشی مارتین و مانک، مارتین با یه دست کت و شلوار رسمی خیلی شیک و برازنده، با یه دسته گل خوشگل از گل های رز قرمز توی دستش اومد خواستگاریم.
بی خبر، بدون اطلاع. مهمون سر زده ی خوشتیپِ من. اومد و منو خیلی رسمی از مامان و بابام خواستگاری کرد. مامان و بابامم انقدر گیج و متعجب از حضور این مهمون ناخونده، با چشمای گشاد شده نگاهش می کردن. مارتین از دوست داشتن می گفت، از عشق و علاقه اش نسبت به من و قول خوشبختی. من سرمو پایین انداخته و مانک ساکت بود. این که چه جوری با زبون بازی های خاص خودش مامان و بابام رو راضی کرد بماند. فقط همین رو میدونم که انقدر اصرار کرد و شیرین زبونی تا مثل دل من، دل همرو به دست بیاره، جواب مثبت بگیره و دقیقا ۲ روز بعدش رفتیم آزمایش خون. با حس حضور کسی کنارم چشمام رو باز کردم و نگا ههِ بی تفاوتم رو دوختم به نگاهِ جست و جو گ ررِ کارن.
– می شه چند لحظه… باید باهات صحبت کنم ماهک. یه حرفایی هست که…
نذاشتم ادامه بده، بی حرف سمت میز رفتم و کیفم رو روی دوشم انداختم. بی توجه به حضور کارن کنار دستم با بچه ها خداحافظی کردم و از آژانس بیرون زدم.
– صبر کن ماهک خواهش می کنم، چت شد تو؟ چرا از من فرار می کنی؟ من فقط می خوام باهات حرف بزنم. با اخم هایی در هم به طرفش برگشتم و انگشت اشاره به طرفش.
– چه حرفی؟ مگه حرفی هم مونده که من و شما با هم داشته باشیم؟ کارن خودش رو جلو کشید و راهمو سد کرد.
– چرا اینجوری می کنی ماهک خانوم؟ چرا مثل غریبه ها باهام حرف می زنی؟ چند لحظه صبر کن، فرصت بده بزار حرف بزنیم.
– چون غریبه هستین. الانم برید کنار من عجله دارم باید برم.
کارن اشاره ای به ماشینش کرد .
– من می رسونمت. هوا گرمه می دونم اذیت میشی اینجوری.
– نیازی نیست، خودم میرم.
– ماهک خواهش می کنم انقدر تند نرو، من اصلا نمی دونم چی شدی تو. چرا انقدر عوض شدی. تلخ و سرد شدی. بیا حرف بزنیم. خواهش می کنم.
کیفمو روی دوشم جا به جا کردم .
– دست از سرم بردار کارن؛ من با تو هیچ حرفی ندارم. حوصله ی شنیدن حرفاتم همین طور.
یک قدم بهم نزدیک شد و ملتمس توی چشمام زل زد. حالم بهم می خورد ازین چشمای مظلوم و دروغگوش.
ازین همه دورویی. فریب و پنهون کاری.
– ماهک جان تو کمی بهم فرصت بده؛ بابا من اصلا نمی دونم تو چرا اینحوری شدی. ماهک به جان خودت که می خوام دنیات نباشه تا حرفام رو نزنم هیجا نمیرم.
سری از روی تاسف واسش تکون دادم و کلافه به سمت ماشینش رفتم. می دونستم تا به حرفاش گوش ندم دست بردار نیست و مدام می خواد مثل کنه بهم بچسبه و آویزونم بشه. پشت فرمون نشست و ماشینو روشن کرد. من اما بی تفاوت به بیرون خیره شدم:
– زود حرفتو بزن؛ زیاد حوصله شنیدن ندارم.
دستشو روی دست مشت شده ام گذاشت. دستشو با عصبانیت پس زدم:
– دیگه هیچ وقت به من دست نزن. دیگه دستت هرز نمی ره سمت من فهمیدی؟
– تو چت شده ماهک؟ چرا اینجوری می کنی؟ هوای کی زده به سرت که منو اینجوری پس می زنی.
براق شدم توی صورتش و جیغ زدم:
– خفه شو! از اول هم بین من و تو چیزی نبوده که من حالا بخوام پست بزنم و تو نگران رفتار الان من باشی! در ضمن تو برو برس به مهشید جانت.
به وضوح دیدم که وا رفت و چشاش از تعجب گرد شد. به ثانیه نکشید که ماشین رو کنار زد و به سمتم چرخید:
– این مزخرفات چیه که می گی؟ خیالاتی شدی؟ مهشید دیگه کدوم خریه.
– همون خری که تو رو دم به ساعت دعوت می کنه خونش. همون ک مدام باهم جیک تو جیک پچ پچ می کنید. فکر می کنی من احمقم؟ کورم؟ نمی فهمم؟ نمی بینم؟ فکر کردی همه مثل خودت کودنن؟ حالم دیگه داره ازین همه وقاحت و پرویی بهم می خوره.
کلافه دستی به گردنش کشید و آب دهنش رو قورت داد.
– داری اشتباه می کنی ماهک جان. آخه… آخه این حرفا چیه که می زنی؟ اصلا کی این حرفا رو کرده تو گوشت.
به خدا می خوان بین من و تو رو بهم بزنن. تو نباید توجه کنی به این اراجیف.
رو برگردوندم ازش:
– خیلی بیشعوری کارن خیلی. منو مثل خودت احمق فرض نکن. من می دونم. همه چیز رو می دونم. هیچ کسی به من چیزی نگفته؛ من خودم دیدمتون. با چشم های خودم دیدم که رفتی خونش. دیدم چه طوری دور و برش می پلکی و واسش دم تکون می دی. اراجیف تویی و حرفای پوچت.
دستش رو توی موهاش کشید. چند لحظه چشماش رو بست. انگاری فهمیده بود که دیگه حاشا کردن بی فایده اس و حناش دیگه پیش من رنگی نداره. برگشت سمتم. دست زیر چونم انداخت و سرمو به سمت خودش چرخوند.
دوباره جیغ زدم و خودم رو عقب کشیدم:
– گفتم به من دست نزن کثافت. نزدیکمم نشو.
– ماهک جان؛ من دوستت دارم. باور کن بهت دروغ نمی گم. هیچ وقتم از احساسم نسبت به تو دروغ نگفتم. ببین مهشید فقط یه سرگرمی بود واسم؛ من تو رو واسه تمام عمر می خواستم و می خوام .
آتیش گرفتم از مکرش. از این همه رذلی توی وجودش:
– تو غلط کردی مرتیکه هرزه. پیش خودت نشستی فکر کردی با این و اون لاس بزنی و منم مثل احمقا منتظرت می شینم و هیچی نمی گم! ببین کارن خوب گوش کن ببین چی دارم بهت می گم. دیگه از این به بعد حق نداری سمت من افتابی بشی. حق نداری حتی به بهونه ی کار نزدیک من بیای. دیگه هیچ وقت نمیخوام ریخت نحستو ببینم. هیچ وقت.
دستم رو دستگیره در نشست:
– حالم ازت بهم می خوره کارن؛ تو یه موجود پستی که فقط بلدی احساست این و اون رو به بازی بگیری. تو یه حیوون پستی! ازت متنفرم.
– اینجوری باهام حرف نزن ماهک. اینجوری خردم نکن. یه فرصت بهم بده؛ بذار جبران کنم. من دوستت دارم دختره ی دیوونه نمی تونم ولت کنم. اینکارو باهام نکن ماهک. تو الان عصبانی هستی؛ حقم داری. باور کن مهشید خودش اومد طرفم و بهم ابراز علاقه کرد. خب منم…
– تو هم مثل یه لاشخور کثیف بدت نیومد و استفاده کردی.
– ماهک.
تحمل این آدم و نفس کشیدن کنارش دیگه واسم غیر ممکن بود.
– فراموش کن ماهکی وجود داشته. خداحافظ واسه همیشه.
در و باز کردم و از ماشینش پیاده شدم. از اون فضای بسته و خفه. فضایی که سیاهی و تباهیش تموم وجودم رو کدر کرده بود. به سرعت از ماشین دور شدم؛ بی توجه به ماهک گفتن های کارن. به قدری ناآروم شده و حالم خوب نبود که فقط میخواستم از اون محیط دور و یه جورایی فرار کنم. نگاهی به دور و برم کردم و بی معطلی سمت پارک اون طرف خیابون دویدم. باید توی فضای باز نفس می کشیدم. باید این حس خفگی رو از خودم دور می کردم. صدای هیاهو و بازی بچه ها توی گوشم می پیچید و حس حالت تهوع و سرگیجه رهام نمی کرد. پاهای لرزونم رو سمت شیر آبخوری کشیدم و صورتم رو زیر آب گرفتم.
حرارت از صورتم بلند می شد و تمام وجودم از گرمای درونم می سوخت. از تمام صورتم آب می چکید اما من هنوز کلافه؛ مشت های آب رو پشت سرهم توی صورتم می پاشیدم. با احساس کمی خنکی؛ روی نزدیک ترین نیمکت تن بی جونم رو رها کردم. نمی دونم چقدر گذشت. چقدر با چشمای بسته سرم رو به سمت بالا؛ سمت درختای سر به فلک کشیده و آسمون آبی گرفتم تا حالم کمی سرجاش اومد و تصویرش جلوی چشمام نقش بست.
باد آرومی می وزید و حالا بهتر می تونستم نفس بکشم. با آستین مانتو صورت نم دارم رو پاک کردم و از جام بلند شدم. دیگه نمی دویدم اما قدم هام بلند و شتاب زده. واسه رسیدن بهش عجله داشتم. خوشحال از اینکه نزدیک بودم… خیلی نزدیک. دو تا چهار راه بعدی رو بی وقفه دویدم. من چم شده بود؟ مهم نبود. مهم این بود که بی تاب و بی قرارش بودم. دلتنگ و عجول. خودم رو توی آسانسور انداختم و خیره به طبقات شمار. دینگ…! با سرعت از آسانسور بیرون دویدم. تقه ای به در زدم. نفس نفس می زدم و قلبم بی قرار می کوبید. به محض باز شدن در؛ بی حرف خودم رو توی آغوش امنش پرت کردم.
– ماهک! اینجا چیکار می کنی؟ چرا خیسی؟ کجا بودی ماهک؟ چرا قلبت تند می زنه؟
– تمام راه… رو… واسه رسیدن بهت…دویدم.
نفس کلافه و پر صدایی کشید.
– دویدی؟ دختره دیوونه… اصلا حواست به خودت هست؟! حواست به این بچه هست ماهک؟!
چشمام رو بسته بودم و داشتم از آغوشش نهایت لذت رو می بردم. قلبمم حالا آروم گرفته بود.
اما مارتین حس می کردم صداش عصبی و کلافه اس.
– نمی خوای حرف بزنی ماهک خانوم؟ سرم رو به نشونه نه تکون دادم.
– نمی خوای از بغلم بیای بیرون و بریم بشینیم؟
دوباره سرم و تکون دادم. پوفی کشید. دست انداخت زیر پاهام و بلندم کرد.
– پس مجبورم خودم وارد بشم!
چسبیدم بهش و غر غر کردم:
– من از بغلت نمیام بیرون!
آروم خندید:
– نیا!
گذاشتم روی تخت و با دستای قویش، دستام رو از دور گردنش باز کرد:
– یه دقیقه اجازه بده به من ماهک!
لب برچیدم:
– نمی خوام.
– ماهک. امروز به اندازه کافی عصبانی هستم از دستت الانم اینجوری؛ با این سر و وضع. خواهش می کنم بدترش نکن!
نگاهم خیره به چشمای عصبانی و اخم های درهمش بود. لبمو به دندون گرفتم؛ با اکراه دستام رو از دور گردنش باز کردم و سرم رو پایین انداختم.
– ماه من! تو که بچه نیستی! ناسلامتی داری مامان می شی؛ باید حواست به خودت و بچه مون باشه! نمی گی توی این هوای گرم بیرون باشی حالت بد می شه. فکر نکردی این همه راه رو دویدی؛ ممکن به بچه صدمه بزنی؟ هلش دادم عقب و دست پیش گرفتم:
– هنوز بچه ای در کار نیست تو همش نگرانشی .اصلا من واست مهم نیستم دیگه.
با چشمای گرد شده زل زد تو چشام:
– در کار نیست یعنی چی؟ نکنه ..
من من کنان گفتم:
– نه… نه منظورم اینه ک هنوز هیچی نیست. در حد یه نقطه ریزه. یه سلول. ولی تو همه توجهت سمت اونه!
متفکر دست برد سمت شالم و از رو سرم برش داشت:
– حسود نبودی!!
سرمو پایین انداختم:
– نمی خوامش. من بچه نمی خوام چرا نمی فهمی!
یکی یک دکمه های مانتوم رو باز کرد:
– اول این مانتوت رو در بیار خنک بشی!
بعدشم به سمت آشپزخونه رفت و با یه لیوان آب خنک برگشت. با ولع آب رو یک نفس سر کشیدم:
– آخیش جیگرم حال اومد.
مهربون خندید و لپم رو کشید:
– شیرین زبونی نکن میخورمتا!
آروم گفتم:
– مارتین!!
با انگشت شصت گونمو نوازش کرد:
– جان دلم ماه من؟ زل زدم تو چشای روشنش:
– تو که اینقدر مهربونی چرا اون روز اون کار رو باهام کردی؟ مات شد! دستش از حرکت ایستاد و دیدم مردمک چشاش لرزید:
– ماهک…
لب ورچیدم و روی تخت دراز کشیدم:
– من اون حس بد رو هیچ وقت یادم نمی ره مارتین! من می دونم که تو خیلی خوبی. منم خیلی دوستت دارم!
بدون تو حس می کنم زندگی معنی نداره. من بدون تو هیچم اما…
چرخیدم و پشت بهش کردم. نمی خواستم بیشتر از این ناراحتش کنم؛ اما دست خودم نبود. قطره اشک سمجی از گوشه چشمم سمت گوشم راه گرفت. حسش کردم که بی حرف کنارم دراز کشید و از پشت به آغوشم کشید.
دستاشو جلوی شکمم حلقه کرد و منو به خودش فشرد.
– مارتین، می شه واسم بخونی؟
لاله گوشم رو نرم بوسید:
– چی بخونم واست عزیز دلم؟
دستمو روی دستش، که روی شکمم بود گذاشتم:
– هرچی خودت خواستی… فقط بخون!
فشار دستاش بیشتر شد و صداش تا عمق وجودم رو قلقلک داد.
” آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن… منو از این دلخوشی و آرامشم جدا نکن من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم…. واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر می کشم منو تو آغوشت بگیر آغوش مقدسه…. بوسیدنت برای من تولد یک نفسه چشمای مهربون تو منو به آتیش می کشه… نوازش دستای تو عادته ترکم نمیشه فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بذار…. به پای عشق من بمون هیچ کسو جای من نیار مهر لباتو روی تن و روی لب کسی نزن….. فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من ” چشمام و بسته بودم و نفس هام آروم و منظم بود. صدای خوندن مارتین قطع شد و آروم گفت:
– خوابیدی؟
تکون نخوردم و اجازه دادم فکر کنه خوابم. لباش رو روی لاله ی گوشم گذاشت.
– ماهم من رو ببخش. شاید هیچ وقت نتونم جبران کنم اون اتفاق لعنتی رو. من فقط از ترس از دست دادنت به جنون رسیده بودم و فکر می کردم؛ بهترین راهه برای بدست آوردنت. هیچ وقت نمی خواستم اذیت بشی؛ اما نمی خواستمم از دستت بدم! می دونم تا عمر دارم شرمندتم. جسمت رو با زور بدست آوردم و کاش اون روز می مردم و اینجوری روحت و جسمت رو آزار و اذیت نمی کردم. ماهم درسته که نمی تونم برگردم و درستش کنم! نمی تونم اون روز و شب سیاه رو از ذهنت پاک کنم. اما تو ببخش این عاشق مجنون رو! تو ببخش من دیوونه رو! تو ببخش مهربون من. تو ببخش ک تن لطیفت رو با خشونت تمام اذیت کردم. تا آخر عمرم می پرستمت. تو تمام زندگی منی!
لبخندی روی لبم نشست. مارتین احساساتی من! همون لحظه به خودم قول دادم دیگه هیچ وقت به روش نیارم؛ اون شب لعنتی رو! فراموشش کنم! برای آرامش هردوتامون که شده. دستش رو نوازشگونه روی شکمم حرکت داد:
– ماه من میدونی چقدر خوشحالم! اینجا یه فسقلی داره رشد می کنه که از جنس تو و منه! دختر باباشه!
قلبم از حرفاش تکون خورد! من داشتم چیکار می کردم با مارتین! اگه می فهمید اینا همش نقشه س؟ اگر می فهمید همش دروغ بوده چی می شد؟ مارتین می شکست! مرد من ،تکیه گاه امن من؛ بدجور ویرون می شد.
دستای نوازشگرش، فکر و خیال رو از سرم پروند و چشمای سنگینم گرم خواب شد! تو خواب و بیداری. پر از وهم و خیال. میون حجمی از سیاهی جلو می رفتم، انگار دنبال کسی بودم. پریشون احوال و سرگردون؛ دور تا دورم و نگاه می کردم اما همه جا سیاه بود. صدای گریه ی بلند بچه ای توجه ام رو جلب کرد. با نگاهی نگران؛ صدا رو دنبال کردم. پام خورد به توده ای. خم شدم و پتوی بچه گونه ای رو از رمین برداشتم. پتویی که از خون قرمز شده بود. صدای گریه بچه بیشتر شد. حضور کسی رو کنار خودم حس کردم! برگشتم سمتش. مارتین بود که پتو رو از دستم گرفت:
– بهم دروغ گفتی ماهک! تو به من دروغ گفتی. ازت متنفرم دروغگو. ازت متنفرم.
مدام جمله رو تکرار می کرد و از من فاصله می گرفت. خواستم به سمتش برم؛ اما انگار پاهام بهم جفت شده بودن. حس می کردم جسم سفتی دور پاهام پیچیده می شه. نگاه کردم و از ترس جیغی زدم! طعمه مار بزرگی شده بودم! صدای گریه بچه ای هنوز میومد و من التماس گونه صداش میزدم:
– مارتین. مارتین تنهام نزار. مارتین تروخدا برگرد پیشم. مارتین من می ترسم.
دست کسی رو روی بازوهام حس کردم و از خواب پریدم! هنوز داشتم جیغ می زدم که تو آغوشش کشیده شدم.
– هیس ماهکم هیس. خواب دیدی… من اینجام. من جایی نمیرم ماه من. هیس هیس!
کمی آروم گرفته و استرس و وحشت لحظات قبل رو نداشتم. حالا خودم رو سپرده بودم به دستای نوازشگر و نجواهای عاشقانه مارتین .
– مارتین
– جان مارتین؟
خودمو بالا کشیدم، صورتم مقابل صورتش قرار گرفت.
– من… من این بچه رو نمی خوام.
اخم کمرنگی روی پیشونیش نشست.
– فکرشم نکن ماهک؛ ما بچه رو نگه می داریم و با هم بزرگش می کنیم!
نشستم روی تخت و با بیچارگی نالیدم.
– مارتین ما حتی عقد هم نکردیم. بگیم این بچه از کجا اومده! اینجا ایرانه، نه ایتالیا!
مارتین هم مثل من نشست و از پشت سر به آغوشم کشید.
– بسپارش به من؛ اگه خیلی آزارت می ده؛ بلافاصله بعد از عقد می ریم ایتالیا. اونجا…
خودمو از حصار دستاش بیرون کشیدم.
– من میگم نمی خوامش ، تو می گی بریم ایتالیا؟!
سفیدی چشماش؛ حالا به قرمزی می زد. هم زمان شونه هامو گرفت و محکم تکونم داد.
– دیگه این حرف رو، حتی به شوخی تکرارش نکن ماهک. هیچ وقت. نکنه… نکنه می خوای ازم انتقام بگیری؟!
امروز زیادی منو آزار دادی ماهک تمومش کن.
کمی خودمو عقب کشیدم. من از عصبانیتش می ترسیدم.
– مارتین من… من فقط آماده نیستم. چه انتقامی…!
– سقط خطرناکه ماهک. خواهش می کنم فکرشم نکن.
هنوز چشماش سرخ بود و نگاهش ترسناک. لبمو به دندون گرفتم و با تردید نگاهش کردم.
– مگه من چیکار کردم ؟!
رنگ لباش سفید و رگ گردنش متورم شده بود.
– هیچی… فقط سرت رو انداختی پایین و رفتی سوار ماشین اون پسره ی آشغال شدی .
تپش قلبم زیاد و نفس هام به شماره افتاد. مارتین از کجا فهمیده بود. یعنی ما رو دیده بود؟ سوالی نگاهش کردم.
چشماش رو بست؛ سرشو پایین انداخت و دستش رو مشت کرد.

حق من این نیست وقتی با هزار شوق و ذوق میام دنبالت؛ جلوی چشمام بری سوار ماشین یکی دیگه بشی. اونم یه نامرد عوضی.
خودم رو روی تخت به عقب کشیدم. سرش رو بالارفت و مشکوک نگاهم کرد. غم چشماش دلمو لرزوند. دستم رو آروم روی صورتش گذاشتم.
– به خدا نمی خواستم باهاش برم.گفت تا حرفاش رو نزنه ولم نمی کنه؛ فقط می خواستم یه بار واسه همیشه بهش بگم دست از سرم برداره و دیگه سراغم نیاد. به جان خودت مارتین بهش گفتم دیگه حق نداره نزدیکم بشه.
دست سردش رو روی دستم گذاشت.
– من خودم بلدم چه جوری به اون پسره نفهم بفهمونم دیگه حق نداره نزدیک زن من بشه. اگر فقط یه بار؛ فقط یه بار دیگه طرفت ببینمش گردنش رو می شکنم. تو هم آخرین بارت باشه که سوار ماشین غریبه ها می شی و یا حتی باهاشون همکلام… فهمیدی؟
سرم رو آروم تکون دادم و از روی تخت یلند شدم. بغض داشت خفم می کرد. من تحمل اخم و تلخی مارتین رو نداشتم. تحمل اینجوری حرف زدنش رو هم. یهویی بی هوا از پشت سر بغلم کرد و دستش رو زیر لباسم برد. آروم شکمم رو قلقلک داد؛ درحالی که نفس های گرمش گوشم رو نوازش می داد.
– عزیز دلم؛ خانومم. آخه من که غیر از تو و بچمون کسی رو توی این دنیا ندارم. من ازت توقع دارم عاقلانه تر رفتار کنی. مثل یه خانوم شوهر دار. دلم می خواد بیشتر به فکر خودت و این بچه باشی. در مورد بچه هم… وقتی عقد کردیم، می شینیم مثل دوتا آدم عاقل با هم دربارش حرف می زنیم. من نمی خوام تو دلگیر و ناراحت باشی قربون دل کوچیکت برم. من معذرت می خوام اگر باهات تلخی کردم. اما همش واسه خاطر خودته که خیلی برام عزیزی.
به طرفش چرخیدم. چقدر من این مرد رو دوست داشتم. با تمام وجودم. با تک تک سلول هام.
– من معذرت می خوام. ببخشید…
لباش رو روی لبام گذاشت و عمیق بوسید.
– اشکال نداره عزیزم دیگه فکرشم نکن. من فدای خانم خوشگلم و فندق کوچولوش بشم!
****
موهای مواج و تازه رنگ شده ام رو با کلیپس بالا گرفتم و بند افتاده ی تاپم رو روی شونه مرتب کردم. روتختی رو محکم کشیدم و گلوله اش شده شوتش کردم توی حمام. برای بار هزارم؛ کلافه و عصبی به سمت مارتین برگشتم و دستامو به کمر زدم.
– خستم کردی مارتین؛ همش نشستی اینجا ور دل من هی به جونم غر می زنی که چی؟ پاشو برو بیرون تو کار و زندگی نداری.
بی خیال پا رو پا انداخت و نگاهشو دوخت به چشمام.
– زندگی من تویی و اون فسقلی توی شکمت.
دستی توی موهام کشیدم و عاجزتر از همیشه جلوی پاهاش نشستم. دیگه خسته شده بودم از این بازی موش و گربه. از این همه پنهون کاری و دروغ. از ترس و کابوس های شبانه هم. از این همه اصرار مارتین و انکار من. دست مشت شده ام رو روی زانوش گذاشتم .
– من حالم خوبه؛ نیازی به دکتر نیست. ماه های اول اصلا…
به سمتم خم شد و چونم رو توی دستش گرفت.
– اتفاقا از همین ماه اول باید تحت نظر پزشک باشی؛ مگه من و تو چقدر تجربه تو این زمینه داریم؟ من و تو با این طبع گرممون، اگر یکم حواس پرتی کنیم ممکنه عواقب بدی داشته باشه. وقتی از خودمون بی خود می شیم دیگه حواسمون به این بچه نیست. باید راهاشو یاد بگیریم. آشنا بشیم. همه جوره مواظبش باشیم. من اصلا نمی فهمم دلیل این همه مخالفتت رو ماهک. یا داری با من و خواسته هام لجبازی می کنی تا یه بلایی سر این بچه بیاد و یا شایدم چیزی که من ازش بی خبرم.
توی چشمای نگرانش نگاه کردم. این مرد واقعا نگران من و این بچه ی خیالی بود. تا کی می تونستم فریبش بدم؟ تا کی می تونستم گولش بزنم و با دروغام بازیش بدم؟ تا کجا می خواستم پیش برم؟ دیگه کم آورده بودم جلوی تمام حرفای منطقی و خواسته های عقلانیش. کم آورده بودم مقابل تمام نگرانی های شوهرانه و پدرانه اش. چشمام رو برای لحظه ایی بستم و نفس عمیقی کشیدم. مرگ یه بار؛ شیون هم یه بار. من دیگه بیش از این کشش نداشتم.
– خیلی خب مارتین؛ هرچی که تو بگی. قبول…
به وضوح دیدم برق چشمای شاد و لبخند واقعی روی لباش رو. پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند و چشماشو بست.
من تا آخر دنیا نوکر دست به سینتم؛ مامان کوچولوی خودم.
****
کمی روی صندلی جا به جا شدم و دستای خیس از عرقم رو بیشتر توی هم پیچیدم. با انگشت حلقه ی ازدواجم رو لمس کردم و توی دلم خدا رو صدا زدم. دلی که بدجور شور می زد .ضربان قلبم کند و صدای نفس های یکی در میونم توی گوشم اکو می شد. استرس امونم رو بریده و با تمام وجود وحشت رو حس می کردم. وحشت از جانب شوهرم. اونم از فاصله ی خیلی نزدیک. با حرکت دست مارتین روی دست های بهم جفت شده ام به طرفش برگشتم.
– پاشو خانومم نوبت ماست.
همراهش بلند شدم و پاهای بی جونم رو روی زمین کشیدم. حس آدمایی رو داشتم که به مسلخ می رفتن. شایدم سر صحنه ی جرم و اجرای حکم. خدا بگم چیکارت نکنه مانک، ببین چه دردسری واسم درست کردی. من احمقم توی این ماجرا باهاش همکاری کردم و خودم رو به نیستی کشوندم. از اون لحظه و از اون ساعت چیز زیادی یادم نیس. تنها یادمه. همراه مارتین توی اتاق دکتر نشستیم. پر از لرز و وحشت. حتی حرفایی که مارتین با دکتر زد رو نشنیدم. بعدشم به خواست خانوم دکتر روی تخت خوابیدم تا معاینه ام کنه. مارتین بیچاره که فکر می کرد من از سونوگرافی می ترسم مدام دلداریم می داد و همراه با قربون صدقه هاش دستام رو می بوسید و مطمئن نگاهم می کرد. نگاهی که آتیش به جونم می کشید.
نگاهی که رفته رفته گرما و محبتش رو از دست داد و از اون چشمای مهربون چیزی نموند جز بهت و سرما. جز حسرت و یخ زدگی. لب های خانوم دکتر مدام تکون می خورد و هر لحظه دستای مارتین مشت تر؛ صورتش قرمز تر؛ نگاهش بی حس تر می شد.
– شما میتونید تشریف ببرید؛ ایشالله سری بعدی که میاین اینجا همسرتون باردار باشن . نگران نباشید مشکل خاصی نداره؛ محض اطمینانم می تونید آزمایش بدید. گاهی این شک و تردید ها واسه بارداری پیش میاد.
مارتین بی حرف به سمتم اومد. خودم رو روی تخت جمع کردم و قلبم حالا پر تپش توی سینم می کوبید. بدون اینکه نگاهم کنه؛ دستش رو زیر کمرم گذاشت و کمکم کرد تا بلند بشم. نگاهم قفل نگاهش بود و نگاهش از من دور. به طرز عجیبی نگاهم نمی کرد. حق داشت. از جام بلند شدم و بعد از پوشیدن مانتوم پشت سرش از اتاق بیرون رفتم. در حالی که هر لحظه منتظر منفجر شدنش بودم.
می دونستم که هر لحظه ممکنه صدای فریادش بلند بشه. صدای داد و بیدادش. منتظر بودم. منتظر توبیخ و تنبیهش. صدای فریاد بلندش، اما مارتین به طرز ترسناکی ساکت بود. ریموت ماشین رو زد و سوار شدم. تمام طول مسیر نگاهش رو دوخته بود به خیابون و لب از لب باز نمی کرد. منم جرات حرف زدن نداشتم. مدام لب می جویدم و دستام رو توی هم می پیچیدم. با رسیدن جلوی خونه مامان اینا بدون اینکه نگاهم کنه خیلی آروم لب زد.
– پیاده شو.
بغض امونم رو بریده بود. اشک توی چشمام جمع شده و دلم داشت می ترکید. ترس از رفتنش… از دست دادنش.
– مارتین؟
– برو پایین.
با دست اشکایی که آروم از چشمام راه گرفته بود رو پاک کردم و پیاده شدم. هنوز در ماشین رو کامل نبسته بودم که با سرعت زیادی حرکت کرد و مقابل چشمای خیسم دور شد.
****
جلوی آینه ایستادم و دستی زیر چشم های گود رفتم کشیدم. زیر چشمام خط کبودی افتاده و صورتم بی رنگ و دلم پژمرده. چقدر چهره ام خسته و داغون بود. به معنی واقعی کلمه له بودم و حس افسردگی و دلمردگی تمام وجودم رو در بر گرفته بود. حالا چقدر چهره ام با دو هفته ی گذشته فرق داشت. با روز عقدم. صورتم شاداب و چشمام پر از شور و هیجان. تمام وجودم داغ از عشق و دستام تمام مدت توی دستای مارتین گره خورده بود.
مارتینی که تمام اون روز نگاه از صورتم نمی گرفت و مدام زیر گوشم تکرار می کرد که شبیه فرشته ها شدم.
لباس گیپور نباتی رنگی پوشیده و موهای شینیون شده ام با گل های ریز سفیدی تزیین شده بود و مارتین… به معنای واقعی کلمه داماد شده بود. دامادی که نگاه شیدا و عاشقش لحظه ایی از من گرفته نمی شد. اون روز همه چیز رویایی و زیبا بود. مثل خواب. عروس و دوماد عاشق؛ رو به روی سفره ی عقد طلایی رنگ؛ با دست های گره خورده توی هم. لب هاش می خندید و لب هام… با صدای در اتاق به از رویاهای شیرینم بیرون اومدم و از توی آینه نگاه پوچم رو دوختم به مانک. مانکی گرچه هنوزم کم حرف؛ اما قهر نبود.
– مامان میگه بیا پایین می خواد شام رو بکشه. این قیافه آویزونتم درست کن تو رو خدا دلمون گرفت.
– میام.
چته ماهک چرا حرف نمی زنی؟ با مارتین حرفت شده؟ خدا به داد این زندگی برسه با این شروعش.
– برو بیرون مانک حوصله سوال و جواب شدن ندارم.
اخمی کرد و از اتاق بیرون رفت. بازم تلخ بودم و داشتم با تلخی هام همه رو می رنجوندم. منی که تمام این ۳ روز گذشته. از همون لحظه ایی که مارتین منو رسوند خونه و رفت ازش بی خبر بودم. نه جواب تلفنم رو می داد و نه در اتاقش رو به روم باز می کرد. ۳ روز بی خبری. ۳ روز ضجه و آه و ناله. ۳ روز جنون و دیوونگی. موبایلم رو از روی میز برداشتم و شمارش رو گرفتم. با هر بوقی که می خورد؛ یک قطره اشک از چشمام پایین می چکید. این بدترین کاری بود که مارتین می تونست با من عاشق بکنه. بدترین مجازات. بدترین تنبیه، بدترین نوع شکنجه.
ناامید از برقراری تماس؛ تلفن رو با حرص روی میز کوبیدم و از اتاق خارج شدم. همگی سر میز نشسته و منتظر من بودن، یه جورایی خجالت می کشیدم نگاه مامان و بابا کنم! اصلا نمی خواستم پی به ماجرا ببرن و یا مارتین پیششون بد بشه. آهسته سلامی کردم؛ ولی جوابم تنها نگاه خیره مامان و بازی بابا با غذاش بود. سعی کردم لبخند بزنم هر چند تلخ و بی روح. بی توجه مشغول بازی با غذای توی بشقابم بودم و ذهنم درگیر مارتین. یعنی الان کجا بود؟ داشت چیکار می کرد؟ یعنی اونم به من فکر می کرد و یا اصلا دلش واسم تنگ می شد؟ چقدر دلتنگ شنیدن صداش بودم و یه لحظه دیدنش. ای کاش اینجوری نمی شد.
اون لحظه تنها فکر احمقانه ای که میتونستم بکنم این بود که کاش واقعا حامله بودم! اگر چه نطفه ای حروم بود؛ اما حداقل مارتین پیشم بود! پیش منی ک هاین روز ها محتاج بوی تنش بودم؛ بود! نگاه مهربون و دست های نوازش گرش. بی حوصله تشکری کردم و از سر میز بلند شدم. هنوز قدم از قدم برنداشته؛ صدای محکم بابا سرجام نشوندم:
– ماهک نکنه یادت رفته دوست ندارم تا وقتی سر میز نشستم کسی پا شه!
مظلومانه نگاهش کردم:
– بابا اجازه بدین برم اتاقم؛ زیاد حالم خوش نیست بهتر دراز بکشم!
پوفی کشید و نگاهی بهم انداخت:
– بهتر؛ من و مامانت حرف بزنیم، ولی قبلش با مارتین تماس بگیر بگو فردا ظهر بیاد اینجا فکر می کنم حضورش واجب باشه! من دختر شوهر ندادم که اینجوری افسرده و پژمرده بیاد جلوی روم بشینه و به جای غذا خوردن مدام آه بکشه. مگه چقدر از عقدتون گذشته که اینجوری دل مرده شدی؟
آه از نهادم بلند شد:
– ولی بابا ربطی به مارتین نداره! من خودم یکم…
– اینو من تشخیص می دم! حالا دیگه می تونی بری!
این پدر مستبد رو نمی شناختم. می دونستم که طاقت درد کشیدن من دردونه رو نداره! حتما خطر و حس کرده بود و نگران! بابا مثل همیشه حواسش بهم بود. وارد اتاق شدم و با بدبختی روی تخت نشستم. سرم رو بین دستام گرفتم و چشمام رو بستم. حالا باید چیکار می کردم؟ گوشی رو برداشتم و با هزار امید بهش پیام زدم:
” مارتین تو رو خدا جوابم رو بده ”
” مارتین مامان بابا شک کردن و من اینو نمی خوام ”
” لعنت بهت مگه نگفتی تنهام نمی ذاری مگه قول ندادی بهم ”
” مارتین خواهش می کنم باهام حرف بزن ”
دیوانه وار شروع کردم به تماس گرفتن اما دریغ از جواب! تلفن رو روی تخت پرت کردم و مچاله شدم تو خودم. مانک راست میگفت. راحت به دستم آورد و خیلی راحتم کنارم گذاشت! بی قرار و آشفته سر جام ایستادم. همه اینا تقصیر مانک بود! به ساعت نگاه کردم. دو نیمه شب بود! تعجب کردم از گیجی خودم. از گذر زمان و نفهمی خودم. یعنی پنج ساعت گذشته بود. باید تا صبح صبر می کردم. تا روشن شدن هوا.
اون وقت می تونستم برم پیشش؛ شاید این سری دلش به رحم میومد و در رو باز می کرد. نمی دونم اون چند ساعت باقی مانده رو چه جوری سپری کردم. انقد طول اتاق رو متر کردم و به آسمون سیاه خیره شدم تا هوا روشن بشه. ساعت ۶ صبح بود اما من حتی ۱ ثانیه هم نخوابیده بودم. سریع لباس عوض کردم و آهسته از خونه بیرون زدم. سوار ماشین شدم و به سمت هتلی ک مارتین اقامت داشت روندم! به همین زودی بیخیالم شدی اما من نمی تونم بیخیالت بشم مارتین.
آسانسور خراب بود و حال من خراب تر. خودم و با زحمت به طبقه چهاردم رسوندم. طبقه ایی که انگار بوی مارتین رو می داد. بدنم از بی غذایی و بی خوابی این چند روز ضعیف شده بود! با پاهایی لرزون پشت در ایستادم. آب گلوم رو به سختی از گلوی خشک و تلخم پایین فرستادم. آروم چند تقه به در زدم اما بی فایده بود! صورتم رو به در چسبوندم تا بهتر حسش کنم. هم زمان مشت دستم رو گره کردم و به در کوبیدم. حالا صدامم مثل پاهام می لرزید و قلبم توی سینه تکه تکه می شد.
مارتین. مارتین جان. در رو باز کن خواهش می کنم. مارتین بیا؛ ببین ماهکت اومده. ببین اومده تا بغلش کنی؛آرومش کنی؛ اومده تا عطر تنت رو نفس بکشه. مارتین. دلم داره واست پر پر میزنه دیوونه. نکنه دیگه دوستم نداری مارتینم.
دست خودم نبود حرکاتم و به هق هق افتاده بودم. اشکای گرمم روی صورتم راه گرفته و قلبم داشت ازین دوری آتیش می گرفت.
– مارتین جونم؛ تو رو خدا. بذار فقط یه لحظه ببینمت؛ بذار باورم بشه هنوزم هستی؛ ترکم نکردی. مارتین من دارم از این نگرانی و اضطراب می میرم. تو رو به مرگ ماهک. یه چیزی بگو.
تنها سکوت بود و سکوت. همراه با صدای هق هق گریه های آرومم. آروم پشت در لیز خوردم و گوشیم رو به دست گرفتم و نوشتم:
” می دونم بیداری؛ مارتین قسم می خورم تا وقتی نبینمت از اینجا تکون نمی خورم ”
به دقیقه نکشید که در اتاق آروم باز شد. حس مرده ایی رو داشتم که روح به تنش برگشته. مرده ایی که انگار به آب حیات رسیده. دوباره به زندگی برگشته. سریع از جام بلند شدم و خودم رو توی اتاق تاریک و خفه انداختم. مارتین دقیقا رو به روی در ایستاده و نگاهم می کرد. نگاهش سرد و یخ بود. بی روح بود. خالی از مهر و حس. من اما مشتاق نگاهش می کردم و انگار که با نگاهم تک تک اجزای صورتش رو می بلعیدم. نگاهی که با کشیده شدن یه سمت دستش و خالی دیدن انگشتش از حلقه ی ازدواجمون منجمد شد.

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن