رمان متجاوز دوست داشتنی من پارت۶

رمان متجاوز دوست داشتنی من

جهت مشاهده به ترتیب پارت اول تا اخر این رمان وارد شوید

” گذشته ”
خمیازه بلند بالایی کشیدم و توی جام نیم خیز شدم. ساعت حدودای ۱۱ صبح بود و می خواستم خودم رو واسه ناهار برسونم هتل. واسه ی آخرین ناهار و بعدشم آخرین تفریح. می خواستم امروز رو کنار بچه های گروه باشم. کنار همسفرای مهربونم. سه روزی می شد که از شیراز برگشته بودیم و تو این چند روز مارتین با اصرار خودش و البته اشتیاق مادرم واسه دیدنش؛ چند باری به خونمون اومده و لحظات خوبی رو واسمون رقم زده بود. مثل یک دوست؛ یک رفیق و یا شایدم…
هرچی که بود؛ فردا صبح بچه ها به کشورشون برمی گشتن، در واقع ناهار امروز یه جورایی حکم خداحافظی آخر رو داشت. به همین زودی ۲۱ روز گذشته بود.۲۱ روز ایران گردی و بودن در کنار مارتین و بقیه. شاید روزهای اول واسم سخت می گذشت، عصبانی و کفری می شدم اما حالا که بهش فکر می کنم، می بینم روزهای خوبی رو در کنار همدیگه پشت سر گذاشتیم و بعدها حتما دلم واسشون تنگ می شه. مخصوصا مارتین.
دستم رو آروم به گوشم کشیدم. گوشواره ی فیروزه اییم تکونی خورد و همراهش دلمم. هیچ وقت هیچ کسی اینجوری به من توجه نکرده بود. حتی کارن. کارنی که تموم این چند روز زنگ هم نزده بود تا حالی ازم بپرسه. اصلا انگار نه انگار چند روزی بود که برگشتم. اما مارتین… تمام این چند روز رو در کنارم بود و یه قول خودش می خواست از آخرین روزای ایران بودنش نهایت استفاده رو ببره. نمی دونم چرا اما حس می کردم دلم واسه مارتین بیشتر از همه تنگ می شه.
مارتینی که فردا صبح به کشورش برمی گشت و من دیگه هیچ وقت چشمای مهربون آبی و بی پرواش رو نمی دیدم. روزهای خوب و بد زیادی رو در کنار هم سپری کرده بودیم و حالا دل کندن واسه من احساساتی سخت بود. همیشه همین جور بود واسم. اما من یاد گرفته بودم دل کندن رو، دل نبستن رو. زود گذر بودن رو یاد گرفته بودم. دوش کوتاهی گرفتم و بعد از آماده شدنی که این بار به خاطر وسواس تو انتخاب لباس و آرایش نسبتاغلیظم، بیشتر از همیشه طول کشید، راهی هتل شدم.
نمی دونم چرا اما استرس مختصری داشتم و پاهامم کمی می لرزید. بی دلیل… حسی که هیچ وقت نداشتم. حسی که نو بود، تازه بود. دلشوره ایی که عجیب بود. نگاهم رو دور تا دور سالن چرخوندم. اکثر بچه ها توی رستوران هتل جمع شده و ضمن خنده و شوخی باهم گفت و گو می کردن. علیرضا و کارن به همراه مهشید پشت میزی نشسته و چایی میخوردن اما مارتین نبود. به سمت کارن رفتم و بعد از سلام و احوال پرسی مختصری با مهشید و علیرضا، سراغ مارتین رو ازش گرفتم.
– نمی دونم والا، اینجوری که همسفراش می گن حالش زیاد خوب نبوده، مونده اتاقش استراحت کنه. بیا بشین الان ناهار رو میارن. کلی حرف دارم باهات بزنم ماهک، این چند روز که همراهت نبودم انگار چند ماه گذشته.
نگاهم روی در آسانسور افتاد، درحالی که دل شورم بیشتر شده بود. من نباید دلم واسه مارتینی شور می زد که کلی عصبانی و اذیتم کرده اما شایدم دلم واسه خودم این جوری دلواپسی می کرد. نمی دونم.
– صبر کن من می رم دنبالش.
– ماهک زود بیا، من باید زود برگردم، امشب یه کار مهم دارم.
سری تکون دادم و به سمت آسانسور رفتم، در حالی که حس می کردم با جمله ی آخر کارن لبخند کمرنگی از لبای مهشید گذشت. دکمه ی آخر رو فشردم و منتظر شدم. حوصله فکر کردن به مهشید رو نداشتم. حوصله ی فکر کردن به کار مهمِ کارنم همین طور. تمام فکر من اون لحظه درگیره مارتین بود. ناخواسته. بدون اینکه کنترلی روی افکارم داشته باشم نگرانش بودم. شایدم توقع داشتم امروز رو باهم بگذرونیم. این ناهارِ آخر بود و دلم می خواست در کنار هم، همه با هم مثل همه ی روزهای گذشته غذا بخوریم.
پشت در اتاقش ایستادم و آروم در زدم. یه بار، دو بار، سه بار …جوابم تنها سکوت بود و سکوت. صورتم رو به در چسبوندم و آروم صداش کردم. انگاری همه چیز از سفر شیراز شده بود. از همون لحظه، توی شلوغی بازار وکیل که فهمیده بودم مارتین فارسی حرف می زنه. بعد از کلی دعوا و شکوه و گلایه از این که تمام این مدت رو با بدجنسی تمام؛ مجبورم کرده بود باهاش ایتالیایی حرف بزنم؛ در کنارش باشم و همه چیز رو واسش ترجمه کنم.
از همون باز شدن سفره ی دلش پیش من. شیرین زبونی و درد و دلای قدیمیش در مورد ایران و خانوادش و باز کردن سفره ی دلم. پیاده قدم زدن روی سنگفرش های ارگ کریمخان و فالوده خوردن های دو نفری. هر شب و هر شب حافظیه رفتن و فال گرفتن. از بالای هتل ستاره ها رو شمردن و شعر خوندن. احساس صمیمت بیشتری باهاش می کردم و باهاش فارسی حرف می زدم.
مارتین هم صمیمی تر از قبل شده بود؛ سعی می کرد به هر بهانه ایی خودش رو بهم نزدیک تر کنه؛ انقدری که حتی وقتایی که با مادر و پدرم تلفنی صحبت می کردم اونم چند کلمه ایی رو باهاشون حرف می زد. انقدری که مادرم شیفته ی این پسر شده بود.
– مارتین؟ منم ماهک. در رو باز نمی کنی؟
به ثانیه نکشید که در اتاقش باز شد. یک قدم رفتم عقب و با بهت ناباوری نگاهش کردم.
– مارتین؟
صورتش داغون و چشمای پف کرده اش، سر خخِ سرخ بود. موهای بهم ریخته و حال پریشونش دلم رو ریش کرد.
– چت شده؟
بی حرف دستمو کشید و در رو پشت سرم بست. اتاقش پر از ماتم و تاریک، بوی سیگار همه جا رو گرفته و فضای اونجا رو غریب و خفه کرده بود. اما بدتر از همه مارتینی بود که رو به روی من تکیه زده به دیوار ایستاده بود و مظلوم تر از همیشه نگاهم می کرد.
– چی شده؟ چته تو؟
دستش رو روی قلبش گذاشت و چشماش رو بست. چشماش رو بست و یک قطره اشک از چشمش پایین چکید.
– درد دارم ماهک. قلبم درد می کنه ماهک. خیلی درد می کنه. دارم می میرم ماهک، دارم کم میارم.
لبم رو به دندن کشیدم از صدای گرفته و پر غمش. این پسر امروز یه چیزیش می شد، حالاتش اصلا طبیعی نبود.
مارتین، مارتین همیشگی نبود.
– می خوای بریم دکتر؟
کلافه سری تکون داد و روی تخت نشست، با جفت دستاش سرش رو گرفت و نالید.
– هیچ دکتری نمی تونه درد منو درمون کنه. دردِ من بی درمونه. بی درمون…
پایین پاهاش نشستم و به چهره ی غمگین و نزارش چشم دوختم.

– مارتین. دلم می خواست ناهار امروز رو باهم بخوریم، فکر کردم تو هم دوست داری که آخرین روز از بودنتونتوی ایران رو پیش ما باشی. ازت می خوام پاشی و خودت رو مرتب کنی؛ این چه وضعیه آخه؟ تو نباید اینجوری باشی الان.
به چشمام نگاه کرد و چشمم سوخت از دیدن قطرات درشت اشک توی نگاهش.
– اما من فقط می خواستم که پیش تو باشم.
لبخند آرومی زدم و سرم رو پایین انداختم. هم حرفاش رو می فهمیدم و هم نمی فهمیدم.
– ماهک ، چه جوری بذارمت اینجا و برم؟ چه جوری دلم طاقت میاره این همه ازت دور شم؟ من نمی تونم ماهک.
دلم. دلم داره می ترکه.
دل منم داشت می ترکید از بغض صداش، از اندوه نگاهش. از جام بلند شدم و دستامو مشت کردم. شاید اینجوری کمتر می لرزید. من تحمل اینجوری دیدنش رو نداشتم. منی که تمامی این روزها مارتین رو سخت و محکم، مغرور و سرد دیده بودم.
– خواهش می کنم مارتین پاشو، بچه ها پایین منتظرن. بذار روز آخری بهمون خوش بگذره.
اشک چشماشو پاک کرد و بلند شد .
– می شه انقدر نگی روز آخر؟ می شه انقدر تکرارش نکنی این واژه ی لعنتی رو؟ من خودم دارم می سوزم. از دیشب که از پیشت برگشتم؛ دارم توی آتیش دست و پا می زنم. من دیشب یک لحظه هم نخوابیدم از کابوس فردا. از فکر کردن به فرداها.
هیچ وقت فکر نمی کردم این مرد با چشمای سرد و یخیش، با اون غرور نهفته توی چشماش، این همه احساساتی و دل نازک باشه. این همه پر حس…
– مارتین فردا کابوس نیست. این ۲۱ روز باید می گذشت، جزیی از زندگی ما بوده، اومده و حالام تموم شده. روزهای بعدشم می گذره، به همین سرعت. کابوس نیست؛ فقط یه فصل از زندگی ماست که داره ورق می خوره و رو به جلو حرکت می کنه.
چند قدم جلو اومد، چند قدم عقب رفتم. اونقدری که پشتم به در بسته خورد و توی حصار دستاش اسیر شدم. همراه با ههُرم نفس های داغش که توی صورتم پخش می شد با چشمایی که حس می کردم داره منو جادو می کنه.
اما من از فردا می ترسم. من نمی خوام اذیتت کنم ماهک، هیچ وقت نخواستم اذیتت کنم. منو ببخش باشه؟ لبخند اطینان بخشی بهش زدم.
– من از تو دلگیر نیستم نگران نباش.
– می شه ازت یه خواهشی بکنم، واسه آخرین بار؟ سرم رو بالاتر کشیدم تا بهتر ببینمش.
– چی؟
– یکی از دوستانم به خاطر من امشب یه مهمونی ترتیب داده، ازت می خوام که باهام بیای.
چشماش داشت می لرزید و دستای مشت شده اش روی دیوار هم.
– اما من نمی تونم مارتین، اینکار اصلا درست نیست.
– من آدرس رو بلد نیستم ماهک، این شهر رو بلد نیستم من. خواهش میکنم همراه من بیا. مگه خودت چند لحظه قبل نگفتی امروز روزِ آخره، باید پیش هم باشیم. در کنار هم باشیم. بذار با خاطره ی خوبی ازت جدا بشم، بزار دلم آروم بگیره تا بتونم ازت دل بکنم و برم. خواهش می کنم ماهک. با من بیا. این آخرین خواسته ی من از توئه، نه نگو بهم.
قلبم توی دهنم میزد و توان حرف زدن نداشتم. صدای مارتین می لرزید و حالت عجیب چشماش، طرز نگاه و خواهش های تن لرزونش.
– ماهک تو رو به هرچی که می پرستی، تنهام نزار امشب رو. امشب شب سختیه. فردا هم سخت تر. تنهام نذار.

” ماهک ”
اینقدر ناراحتی و اضطراب بهم فشار آورده بود که بدنم حسابی خالی کرده بود. خودم رو روی تخت انداختم و شروع کردم به زیر و رو کردن عکسامون. دلم براش تنگ شده بود. برای توجهاش؛ برای مهربونی هاش؛ برای حرص خوردناش. برای… برای آغوشش که هروقت رفتم تو بغلش همه چیز یادم رفت. اگه با خودم رو راست باشم؛ دلم برای اون روز صبح هم تنگ شده. هرچند با قرص بود ؛ ولی بازم دلم تنگ شده. اونقدر فکر کردم که بیهوش شدم. غلتی زدم و بدنم رو کشیدم. مانک کنارم روی تخت لم داده بود و گوشیم تو دستش. با صدای خواب آلود ازشپرسیدم:
– پیامی چیزی ندارم؟ گوشی انداخت کنارم:
– چرا داری. دیشب من رو جای تو اشتباه گرفته بود. زودتر از اینا منتظر پیام و زنگش بودم ولی گویا خیلی به حرفم گوش کرده و از اتاق نیومده بیرون؛ برای همین متوجه نشده من نیستم اونجا.
متوجه نمی شدم در مورد چی حرف می زنه. ادامه داد:
– فعلا جوابشو نده؛ من فکری دارم صبحانه بخور و بیا اتاقم.
بلند شد و رفت بیرون. فوری پیام هام رو باز کردم. اوه چه زیاده.
“ماهک تو کجا رفتی؟”
“ماهک این موقع صبح خطرناک بود تنها رفتی”
“این قدر ازم بدت میاد که بدون خدافظی رفتی؟ ”
“لعنتی بگو من چی کم دارم؟ بگو تا درستش کنم”
“ماهکم ؛ ماهکی و دلم برای چشمای خودت تنگ شده. دیشب چشمات رو انگار قرض گرفته بودی”
“ببخش منو…”
نگاهی از استرس به ساعت انداختم. اون… اون نگرانم بوده… نفهمیده که دیشب خواهرم رو دیده. اون نگران من شده. چیزی که برام پیش نیومده نگرانی نزدیکام نسبت به دیر و زود اومدنم بوده و حالا این توجه از طرف مارتین.
گوشی رو بوسیدم و تو بغلم گرفتم. این یعنی انرژی اول صبح. انرژی یعنی کسی که دوستش داری نگرانت بشه. رفتم پایین و سریع صبحانه ام رو خوردم. بعدشم راهم رو کج کردم و با سر افتاده وارد اتاق مانک شدم. پشت میزش نشسته بود و مشغول طراحی شده بود:
– هنوز در زدن رو یاد نگرفتی!
رفتم پشت در و زدم به در:
تق تق تق…عشق تون داره وارد می شه مانک خانوم اجازه ورود می دن؟!
لبخند کوچکی زد و عینکش رو از روی چشماش برداشت:
– بیا بشین مسخره بازی بسه.
رفتم نشستم روی تخت. مانکم صندلیش رو چرخوند و رو به روم نشست:
– راحت حرفم رو می زنم؛ نسبت به اتفاقایی که افتاده تو هم بی تقصیر نبودی. اینکه با اون پاشدی رفتی مهمونی به هوای اینکه راه بلد نیست حماقت محضه. ولی حالا در کل هر اتفاقی افتاده گذشته. مهم اینکه آینده ات رو میخوای چیکار کنی. اون چیزی که من تو این چشم ها میبینم عشق و علاقه به مارتین هست. پس دوست داری باهاش بمونی. گفتی ازت درخواست ازدواج کرده. خوب اینو بدون که آدما چیزایی که راحت به دست میارن قدرشو نمی دونن و به همون راحتی هم از دست می دن. پس باید از الان سخت شی براش. خیلی سخت و غیر قابل نفوذ…
الان چی گفت؟ راحت از دست می دن؟ من برای مارتین آسون بودم؟ خواهر من که عیناً شکل من هست؛ ولی فقط لحن سرد صداش و نگاه یخش فرق داره چطور دلش اومد این حرف رو بگه؟ چشمام رو بستم و سعی کردم به نبودن مارتین فکر نکنم. به رفتنش هم. مانک نفسش رو با صدا بیرون فرستاد:
– ببین اگه از الان بخوای اینطوری کنی؛ من هیچ کمکی بهت نمی کنم. هیچ توقعی هم ازم نداشته باش.
بغضم رو به سختی قورت دادم:
– باشه ادامه بده.
پوفی کشید:
– سه بار رابطه داشتین؛ قرص یا وسیله خاصی استفاده کرده برای جلوگیری؟ خجالت زده سرم رو به نشونه نه تکون دادم. خیره نگام کرد:
– واقعا که پر دل و جراتی؛ ولش کن می تونیم بگیم تو حامله ای و می خوای بری سقط جنین کنی. فعلا هم حاضر شو؛ بریم آزمایش بدی، بعدش دکتر وقت گرفتم بریم ببینیم در چه حالی و اگه بشه درستش کرد.
باشه زیر لبی گفتم و رفتم تو اتاق خودم. سعی کردم به هیچ چیز فکر نکنم. هول هولکی حاضر شدم و با مانک زدیم بیرون. رفتیم آزمایشگاه و خون دادم. جوابشو توی کم تر از یه ساعت گرفتیم و از آزمایشگاه بیرون رفتیم .از دکتر زنان واسم وقت گرفته بود. تو مطب داشتم می مردم از خجالتی که همه وجودم رو گرفته بود. از ترس واسترس داشتم خفه می شدم و زیر نگاه های عصبی مانک نمی تونستم هیچ واکنشی نشون بدم. در اتاق معاینه باز شد و یه زن حامله بیرون اومد. شکم گردشو که دیدم زیر دلم به طرز عجیبی تیر کشید. نکنه واقعا منم… نه…
نه.
این امکان نداشت. مگه ما اصلا چند بار با هم بودیم. منشی که اسممو گفت؛ پر استرس به مانک نگاه کردم و بلند شدم، مانک هم همراهم به اتاق معاینه اومد که ای کاش نمی اومد؛ به اندازه کافی از همه زار و زندگیم با خبر شده بود و همین الانشم برای تمام عمرم ازش خجالت می کشیدم. پزشک تقریبا جوانی پشت میزش نشسته و مشغول نوشتن در پرونده ی زیردستش بود. همزمان با مانک بهش سلام کردم. نگاهی بهمون کرد و لبخند گرمی بهمون زد.
– سلام؛ بفرمایید.
و به صندلی های جلوی میزش اشاره کرد. نزدیک ترین صندلی رو انتخاب کردم و مانک هم رو به روم نشست.
بعد از چند لحظه پرونده رو بست.
– خب، من در خدمتم عزیزم.
مانک با چشم و ابرو اشاره کرد که خودم بگم. من و من کنان به حرف اومدم.
– خانم دکتر راستش… من فکر می کنم… حامله ام!
دکتر جدی سر تکون داد و پرسید.
– آخرین رابطه ات کی بوده عزیزم؟
از گوشه چشم به مانک نگاه کردم و خطاب به دکتر جواب دادم.
– ۱۲-۱۳ روز پیش.
– آزمایش دادی؟
مانک جواب ازمایش رو به خانم دکتر داد. نه خودش جواب رو دیده بود و نه گذاشته بود من ببینم. البته من که از استرس جرئت نداشتم لای اون برگه ها رو باز کنم و جواب رو پیدا کنم. شاید خودش هم دست کمی از من نداشت .تمام وجودم پر از نگرانی استرس بود. پر از حس بد… پر از دلشوره. دکتر چند ثانیه کوتاه به برگه نگاه کرد و گفت:
حامله نیستی عزیزم.
حس می کردم آرامش بهم برگشته. بعد از مدت ها عذاب و اضطراب این اولین نفس راحتی بود که کشیدم. از جام بلند شدم، مانک آروم گفت.
– چند لحظه بیرون وایسا من الان میام.
– واسه چی؟!
چشماشو گرد کرد.
– ماهی گوش کن به حرفم!
– تو پنج دقیقه از من بزرگتری ولی به اندازه پنج سال اختلاف سنی زورگویی می کنی!
لبخندی زد و ابروشو بالا انداخت.
– می دونم خواهری! حالا برو بیرون!
راهمو به طرف در اتاق کج کردم. شنیدم که زیر لب گفت.
– افرین خواهر کوچولو!
در اتاق رو بستم و پشت در منتظر موندم. بعد از چند دقیقه مانک از اتاق بیرون اومد و درو محکم به هم کوبید.
عصبی بود و بهش کارد میزدی خون درنمی اومد.
– چته؟! چی شده؟!
دستمو گرفت و به طرف در خروجی کشید.
– مانک چته؟ صبر کن پول ویزیتو ندادیم.
غرغر کرد.
– پول ویزیت بخوره تو سرم!!
با حرص دستمو آزاد کرد. به طرف منشی رفتم و بهش پول دادم و به دنبال مانک از مطب بیرون رفتم. جلو اسانسور ایستاده بود و با پا روی زمین ضرب گرفته بود.
– چی گفتین به هم؟!
زیر لب نق زد.
– واسه من بهانه میاره. غیرقانونیه، نامه دادگاه میخواد، جریمه می کنن، پروانه طبابتمو باطل می کنن! انگار می خواد مفت و مجانی واسه خیریه، کار کنه!
– مانک میگی چی شده یا نه؟ یه سره داری غر میزنی!
بهم توپید.
– خودت چی فکر می کنی؟! خواهر ساده لوح من! بهش گفتم اون پسره گنده دماغ چه بلایی سرت آورده ازش خواستم…
نگاهی به راهروی خلوت مجتمع پزشکی انداخت و آروم ادامه داد.
– اون بکارت کوفتی تو رو ترمیم کنه. هزار تا بهونه ریز و درشت برام ردیف کرد!
انگار یه سطل آب یخ روی سرم ریخته بودن. باور نمی کردم مانک چنین کاری کرده باشه.
– مانک!
دوباره دکمه اسانسور رو زد که بیاد بالا و نگاهم کرد.
– هان؟ چیه؟ اون جور بهم زل نزنا. به خاطر جمع کردن گند اون شازده خارجی از دکتر خواستم…
– آبروی منو بردی ، میگی به خاطر جمع کردن گند مارتینه؟!! تو خواهرمی یا دشمنم؟! این دیگه چه کاری بود؟ آسانسور بلاخره به طبقه دهم رسید و داخل اسانسور رفتیم. نگاهی به پیرمردی که گوشه اسانسور ایستاده بود انداخت و زیر گوشم زمزمه کرد.
– مثل خر راه افتادی دنبال پسره رفتی مهمونی، خربزه کوفت کردی پای لرزش هم بشین!
پوفی کردم و به در آسانسور خیره شدم. آسانسور طبقه پنجم متوقف شد، دو نفر اومدن داخل و دوباره به سمت پایین راه افتاد . بلاخره بعد از دو بار توقف آسانسور به همکف رسید و از مجتمع پزشکی بیرون زدیم. جلوتر از مانک به طرف ماشین رفتم.
– ماهک ، خواهر خوشگلم ، من به خاطر خودت می گم آجی.

به طرفش برگشتم.
– من از هرکسی انتظار داشتم جز تویی که الان همه ی اسرار من رو می دونی!!
– اون وقتی که تند و تند قرص می خوردی می رفتی بغلش انتظار چی داشتی؟!؟ بغض گلومو گرفت و اشک تو چشمام جمع شد.
– بس کن مانک! می خوای کمکم کنی یا شکنجه بدی؟! من خواهرتم؛ می فهمی خواهرت؟! به جای زخم زبون و مامان بزرگ بازی کمکم کن.
چند لحظه بهم خیره شد؛ نزدیکم اومد و دستامو گرفت.
– قربون خواهر لوسم برم! میخای من کمکت کنم؟! هرچی بگم گوش می دی؟
– اگه دوره نمی افتی مطب این دکتر و اون دکتر رسوام کنی؛ آره .
لبخند زد و به ماشین اشاره کرد.
– پس سوار شو بریم خونه ، فکرامونو بذاریم رو هم ببینیم باید چیکار کنیم .
آهنگ ملایمی از ضبط پخش می شد.
– مانکی؟
لبخندی روی نیم رخش نشست:
– جان مانک؟
چرخیدن سمت پنجره و جمع شدم تو خودم:
– می شه نریم خونه.
می دونستم الان ابرویی بالا انداخته:
– نریم خونه؟
ناخون هام رو به دندون گرفتم:
– چیزه … دلم تنگ شده! فقط…
پرید بین حرفم:
– نه! حرفامو یادت رفت؟!
نالیدم:
– مانک فقط ببینمش… از دور… مانک!
هیچی نگفت! می دونستم این یعنی خودمو اتیش هم بزنم راضی نمی شه. چشمامو بستم و سعی کردم آغوش گرمش رو بخاطر بیارم. رسیدیم خونه و یکراست بدون حرفی وارد اتاقم شدم و خودم رو تخت انداختم. پشت سرم وارد شد و روی مبل تک نفره ی راحتی اتاقم نشست:
– ماهک!
هوم کشداری گفتم. کلافه پا روی پا انداخت:
– نمی خوام ناراحتیتو ببینم اما الان وقتش نیست! تو باید قوی باشی و اینا بخاطر خودته ماهک! نباید راحت به دستت بیاره! هر چند اتفاقی ک نباید میفتاد به راحتی افتاده! اما نباید به این زودی وا بدی! ماهک .می شنوی چی میگم!؟
سرمو تکون دادم اما من نمی خواستم. من فقط دلم تنگ شده بود واسش. من فقط دست نوازشگرش رو می خواستم. ادامه داد:
– برای همین فکر می کنم اول از همه باید بترسونیش. نظرشو راجب بچه می دونی؟ با خجالت گفتم:
– بهم گفت که دوست داره مادر بچه هاش باشم.
متفکر به زمین خیره شد:
– نظرت چیه بگیم بهش پدر شدی؟ مات نگاهش کردم:
– یعنی چی؟ اومد کنارم نشست: – می خوام ترس تو دلش بیافته! وقتی بگیم حامله ای و می خوای بندازیش می ترسونتش! چون فکر می کنه بچه باشه میتونه تو رو نگه داره. وقتی بگیم سقطش کردی مطمئن باش به چیزی که می خوای نزدیک می شیم!
حرفاشو نمی فهمیدم. مانک همیشه دوست داشت کارا رو به روش خودش درست کنه و مدیریت کنه! اما من نمیخواستم! مارتین بچه دوست داشت! می شکنه! نمی خواستم اما جرات مخالفت هم نداشتم. باشه ای به اجبار گفتم. دستی بین موهای صافش کشید. تنها فرقمون حالت موهامون بود. موهای مانک لخت و صاف و موهای من مجعد و کم پیش میومد کسی متوجه بشه! عینک روی بینیش جا به جا کرد:
– بهتره از همین الان شروع کنی!
گنگ نگاهش کردم:
– چیکار کنم؟
– پیام بهش بده و بگو حامله ای!
هیچ حرکتی نکردم. اخمی بین ابروهای کشیدش نشست و دست سمت گوشیم برد. دستمو روی دستش گذاشتم:
– خودم انجامش می دم!
با دست های لرزون برای مارتین تایپ کردم و دکمه ارسال رو زدم. قلبم دیونه وار توی سینه می کوبید. ثانیه ای نگذشته بود که گوشیم شروع به زنگ خوردن کرد. نگاهی به مانک کردم. با سر اشاره به گوشی کرد:
– جواب بده ولی سرد حرف میزنی! می گی می خوای بندازیش! تهدیدش می کنی.
نفسی کشیدم و بی حرف گوشی رو کنار گوشم گذاشتم و صدای شادش رو شنیدم:
– ماهک… ماهک… واقعا؟ حامله ای؟ بچه ی من! باورم نمی شه خدایا .قربونت برم خانومم تو الان باید پیش من باشی! بدنت ضعیف شده! وای بچه من ماهک! یعنی بچه من و تو! شدی مامان ماهی کوچلوم!
دلم غنچ رفت از حرفاش و حس خوشی سر ریز شد توی رگ هام و تک تک سلولام رو در بر گرفت. لبخندی روی لبم نشست ک مانک ضربه ای به بازوم زد. خودمو جمع و جور کردم و سعی کردم مثل مانکی باشم که به کوه یخ می شناختنش.
– بچه؟ در حد یه سلول!! و قراره سقط بشه!!
از سردی صدام خودم تعجب کردم و مانک لبخندی زد! سکوت! ناگهان صدای فریاد بلند و تن لرزونش از پشت خط شنیده شد .گوشی رو کمی از گوشم فاصله دادم:
– ماهک… به خدایی ک می پرستیش؛ به جان خودت ک می پرستمت! اگه بلایی سر اون بچه بیاری من…
پریدم بین حرفش:
– تو چی؟ دیگه چه کار می خوای باهام بکنی؟ فکر کردی این بچه ای ک نطفش حروم هست رو نگه می دارم! یه بچه حرومزاده؟ یه لکه ننگ؟ یه دختر مجرد و حاملگی؟ مارتین یادت رفته الان کجایی؟ اینجا اون خراب شده ای که ازش اومدی نیست! می خوای خانوادم سکته کنن؟ بین حرف پرید:
– ماهک باید همو ببینیم!
چشام برق زد و خواستم بگم باشه که مانک گوشی رو ازم گرفت. بغض جا خوش کرد میون گلوم! ملتمس نگاش کردم:
– تو رو خدا مانک!
نگاه عصبانی بهم انداخت و گوشی به دست از اتاق خارج شد! لعنتی… می خواستم ببینمش! غمزده لبه ی پنجره نشستم و به بیرون خیره شدم!ثانیه ها؛ دقیقه ها؛ پشت سر هم گذشت تا مانک اومد. حرف زد اما من چیزی نفهمیدم! هیچی نشنیدم. منی که نخواستم بفهمم. غرق بودم تو حال و هوای خودم. گذشت دقیقه های بعدی مثل برق و باد بود. پشت سرهم. مانک عصبی رفت… گذشت …گذشت. تا اینکه زمان ایستاد.
ماشین شاسی بلند مشکی رنگی و پیاده شدن مرد هول زده و آشفته ای که بی شباهت به مارتین من نبود. با ضربات کوبنده قلبم به خودم اومدم و سریع از اتاق خارج شدم. تا به آیفون برسم، مانک زودتر از من رسیده بود!
نگاهی بهم انداخت:
– جمع کن خودتو این چه وضعشه!
نگاهم از چشماش به دستاش در گردش بود. زنگ آیفون قطع شد.
نگاهم پی مانیتورش رفت و از نبود مارتین، پاهام سست شد و همونجا نشستم. نباید گریه می کردم. الان نه؛ جلو مانک نه. نفس های عمیق و پی در پی کشیدم. لعنت به من ک این همه ضعیف بودم. همزمان با صدای زنگ واحد، نگاهم به مانک افتاد. نرفته بود! در رو براش زدم.
– خودت در و باز کن ؛ ولی وا ندی ماهک ک خودم می کشمت با همین دستای خودم!
آب دهنمو به سختی قورت دادم. گلوم به آنی خشک و تلخ شده بود! مانک کنار کشید و من سمت در رفتم و با باز کردن در نگاهم به چشمای آبی نگرانش افتاد. دلم از دیدنش ریخت و پاهام سست شد که به آغوشش کشیده شدم. نفس کشیدن از عطرش مثل خیال بود؛ بغضم در حال شکستن. من طاقت نمی اوردم. دستام تا کمرش بالا اومد اما… به سختی مارتین رو پس زدم و کنار مانک ایستادم. نگاهش از من به مانک و از مانک به من بود گیج شده بود. مانک دست به سینه به ستون تکیه داده بود و حرفی نمی زد. مارتین به حرف اومد و با صدای لرزونی گفت:
– ماهک؟
هیچ کدوم هیچ عکس العملی نشون ندادیم. اومد جلو:
– دوقلو؟ همسان؟
دلم می لرزید. نمی دونم چرا نخواستم بدونه من ماهکم. می خواستم خودش بفهمه. اگه واقعا دوستم داشت حتما می فهمید. جلوی من ایستاد. دستشو رو گونم گذاشت:
– تو ماهکی… تو ماه منی! تو چشات مهربونه… ماه من مهربونه! من ماهک خودم رو می شناسم… دیروز تو نبودی.
سرم و زیر انداختم؛ اشک تو چشام می رقصید. جلوی پام زانو زد و دستش و رو شکمم گذاشت:
– ماهک. بچه من اینجاست! تو اونقدر بی رحم نیستی که بکشیش. ماهک بچه ی من و تو! ما… نکن اینکارو.
سرشو به شکمم چسبوند و ناخوداگاه دستم دور سرش حلقه شد. من چیکار داشتم می کردم…؟! مانک به حرف اومد:
– ماهک بیا بشین.
مارتین تکونی خورد. نفس عمیقی کشیدم. مانک راست می گفت. اگه می خواستم مارتین رو برای همیشه نگهش دارم باید بترسونمش. از خودم جداش کردم:
– به من دست نزن!
با چشمای غمگینش نگاهم کرد. لعنت بهت! به سختی خودمو به مبل رسوندم و روش نشستم. اونم اومد و نشست روبروم… نگاهی از استرس به ساعت انداختم. ساعت دوازده ظهر بود و مامان تا عصر نمیومد. رفته بود پیش خاله منیژه. این وسط یادم به پیامک نیلوفر افتاد ” ماهک بلاخره شد . بالاخره مامان اینا سیاوش رو قبول کردن” و احتمالا مامان واسه همین رفته بود اونجا!
– ماهک!
با گیجی نگاش کردم. چشم غره ی بدی رفت بهم. متنفر بودم از این حس مدیریتش! به مارتین نگاه کردم و به حرف اومدم:
– من تصمیم رو گفتم. سقط جنین. شما هم بهتره همین الان از اینجا بری!
کلافه شد:
– ماهک چرا اذیت می کنی؟ اصلا من پدرشم. من راضی نیستم.
صدای پوزخند مانک واضح بود! پا روی پا انداخت و دست به سینه تکیه داد:
– ببخشید شما؟
نگاهم به ژست قدرتمندش افتاد! حریفش و از پا درمیاورد! مارتین بیچاره من. نگاهم از مانک؛ پی مارتین رفت. بی توجه به مانک هنوز به من نگاه می کرد! دوباره صدای مانک شنیده شد:
– آقای محترم پرسیدم شما؟ شما دقیقا چیکارشی؟ نسبتت چیه باهاش؟ نگاه یخ و سرد مارتین سمت مانک چرخید:
– فکر نمی کنم بی خبر از همه چی باشین. اونم وقتی دیروز اشتباهتون گرفتم و هیچی نگفتین.
مانک خودشو جلو کشید:
– لازم نمیدونستم بگم!
مارتین پوزخندی زد و به سمت من برگشت. اومد و جلوی پام نشست:
– می شه بریم تو اتاقت حرف بزنیم.
نگاهم لرزید و خواستم حرف بزنم که مانک پرید وسط.
– نه؛ نمی شه؛ شما هم تشریف ببرید بیرون!
آب دهنمو قورت دادم که دوباره حرف زد:
– ماهک زندگیت دست خودته نه خواهرت!
ملتمس نگاش کردم:
– مارتین برو خواهش میکنم برو .
کف دستشو رو زانو هام گذاشت:
– همه حرفت همینه؟ سرم و تکون دادم:
– فقط برو .. لعنتی برو
ایستاد؛ ایستادم. تار میدیدمش و قبل از سرازیر شدن اشکام به سمت اتاقم رفتم. در رو بستم و اشکام سرازیر شد.
صدای جر و بحث مانک و مارتین بلند شده بود و من نمی دونستم باید چیکار کنم. من دلم مارتین رو می خواست؛ ولی حسابی ترسیده بودم؛ از اینکه منو راحت بزاره کنار وحشت داشتم. نبودنش سخته خیلی سخت. در اتاقم به شدت باز شد و محکم بسته شد. صدای چرخیدن کلید تو قفل تکونم داد.
مارتین با عصبانیت اومده بود تو و پشت در مانک عصبانی داد و بیداد می کرد. مارتین سری گردوند تا پیدام کنه؛ پشت میز کنار دیوار تو خودم جمع شده بودم. دستم رو روی دهنم گذاشتم تا صدای گریه ام کمتر شه. متوجهم که شد اومد جلوم. از قد بلندش که سایه انداخته بود روم؛ ترسیدم و توی خودم جمع شدم. جلوم نشست:
– چرا اینجوری می کنی؟! هان؟ حرف بزن. خواهرتو شیر کردی انداختی به جون من؟! خوب لعنتی مگه بهت نگفتم گردن می گیرم؟! مگه نگفتم پای هرکاری کردم می مونم؟! با توام! جواب منو بده ماهک. زنگ می زنی تهدید می کنی بچه منو می کشی؟ آره؟! گریه نکن ماهک جواب منو بده.
بازوم رو گرفت و کشیدم سمت خودش. وای که از عطر تنش داشتم از هوش می رفتم. چطور می تونستم در مقابلش اینقدر ضعیف باشم؟! چرا با اینکه دعوام می کنه ولی آرومم؟! صدای مانک نمیومد. فقط صدای نفس های خشمگین مارتین و هق هق های بی وقفه من سکوت رو می شکست .مارتین خیره نگاهم می کرد. سرم رو انداختم پایین. گریه هام آروم تر شد و حالا که پیشم بود آروم تر بودم. با یک حرکت پرتم کرد تو آغوشش. سرم رو سینه اش بود. روی زمین نشست و من رو تو بغلش گرفت. چونش رو گذاشت رو سرم و آروم نوازشم کرد. گریه هام آروم شده بود:
– مارتین…
بوسه ای روی موهام زد:
– جونم.
خودمو بیشتر تو بغلش جا دادم:
– مارتین.
کنار گوشم؛ بازم زمزمه کرد:
– جونم.
سرمو توی سینه ی پهنش پنهان کردم و عطر تنش رو نفس کشیدم. بوییدمش از سر دلتنگی. از سر خواستن. از سر ترس و دلواپسی هایی که دیگه داشت از پا درم میاورد. من دیگه طاقت نداشتم. طاقت این عذاب و اضطراب های لحظه ایی رو. من دلم فقط و فقط آرامش می خواست. یه نور… یه امید… یه اطمینان قلبی. یه حضور.
– مارتین؟ هیچ وقت تنهام نزار. بگو که همیشه هستی؛ بهم بگو که تا آخرش با منی. پیشم میمونی. من میترسم مارتین؛ خیلی می ترسم.
دستش رو پر از نوازش پشت کمرم کشید. پر از مهر و محبت های ذاتی وجودش و من چقدر نیازمند نوازش ها و مهربونیاش بودم.
_قربون اشکات برم من؛ من که صدبار بهت گفتم ماهکم. بازم بهت میگم. تو مال منی؛ فقط مال منی. تا آخر دنیا.
چرا باور نمی کنی؟ من خودم تاب نمیارم بدون تو. چرا نمی خوای بفهمی و باورم کنی که چقدر دوستت دارم.
چقدر نیازمند بودنتم. من دوستت دارم خانوم؛ بهت عادت کردم؛ به وجود مهربون و نازنینت. نمی دونی ماهک. نمی دونی چقدر سخته برای یک مرد دور بودن از عزیزش. سخته دلبستگی من به تن و بدنت؛ به روحت. بزار تا ابد کنارت باشم. تا وقتی نفس می کشم و نفس می کشی. تا آخرش هستم.
نه گریه می کردم؛ نه هق هق؛ نه بغض داشتم و نه ترسی تو دلم. پر از آرامش؛ انگار فقط و فقط منتظر شنیدن این حرفا و این کلمه ها و محتاج این آغوش گرم و پر از امنیت بودم. دیگه هیچی اهمیت نداشت. نه حرفای مانک مهم بود واسم نه آینده نگری های مدبرانش. مارتین مال من بود. دوستم داشت. دیگه ترسی توی دلم نبود از رفتنش. حالا باورم شده بود که مارتین منو دوست داره و هیچ وقت ولم نمی کنه.
اصلا چرا باید حرفای مانک درست باشه. چرا باید پسم بزنه. چرا باید سخت یا سهول بودن وصالمون؛ انقدر منوآشفته کنه. وقتی صداش انقدر مطمئن می گفت دوستم داره. وقتی آغوشش این همه گرم بود. وقتی که من این همه دوستش داشتم. جفت دستامو بالا کشیدم و دور گردنش حلقه کردم. دست خودم بود حرکاتم. با اختیار کامل. به تلافی تموم نبودن هاش. به تلافی تمام روزهای دلتنگی و اشک های داغ چشمام. به تلافی همه شبهای بی خوابی.
لبهامو روی لبهاش گذاشتم و عمیق و طولانی بوسیدمش. به محض رسیدن لبهام به لبهای داغ و نرمش؛ دستش رو پشت گردنم گذاشت و لب هام رو به کام کشید. پر از حسرت و انتظار. پر از نیاز. با ولع می بوسید و لبهام رو می خورد. مک های عمیق و لب گرفتن های داغ و پر عطشش؛ دلم و زیر و رو می کرد. تمام وجودم از خواستن زیاد می لرزید و قلبم پر شتاب توی سینه می کوبید. تمام وجودم؛ از خواستن زیاد می سوخت. از با هم بودن. از یکی شدن. دستمو توی موهای سیاهش فرو بردم و با نهایت لذت همراهیش کردم. لذتی ناب. خاص و انگار بی پایان.
صدای لب گرفتن هامون توی اتاق مسکوت پیچیده بود که تو یک حرکت؛ مارتین دستشو زیر زانوم انداخت و از زمین بلندم گرفت. لب هام هنوز قفل لبهاش بود؛ وقتی منو روی تخت گذاشت، روی تن و بدن لرزونم خیمه زد.
خوب که لبهام رو خورد و مک زد سرش رو پایین تر کشید. از چونم خورد؛ گاز گرفت و لیسید تا گودی گردنم.
گردنی که زیر لبهاش نبض می زد. محکم و قوی.
هم زمان دکمه های بلوزم رو باز کرد و بازم پایین تر. قفسه ی سینم همراه با نفس های پر صدام؛ پر شتاب بالا و پایین می شد؛ وقتی دستاش سینه هامو چنگ زد و لبهاش پوست تنم رو به آتیش کشید. باز هم تن و بدن پر نیاز من بود و دستای گرم و پر نوازش مارتین. باز هم زیر یک سقف بودیم. توی آغوش هم. نفس های داغم همراه با نفس های خوش بو و خواستنی گرمش. دستاش همه ی جای تن و بدنم رو لمس می کرد و من هر لحظه بیشتر از قبل از خودم بی خود می شدم.
بی توجه به صدای مشت های محکم و پی در پی که به در اتاق می خورد و صدای فریاد تهدید آمیز مانک. خطاب به مارتین که اگر یک مو از سر ماهک کم بشه این خونه رو روی سرش خراب می کنه. انگار گوشام نمی شنید؛ صدای پر حرص مانک رو. گوشایی که تو حصار لب های مارتین خیس شده و اسیر بود. دستش روی شکمم رو مهربون نوازش کرد و لبهاش روی شکمم رو بوسید.
– با اجازه ی فسقلی خودم؛ میخوام یکم مامانش رو ازش قرض بگیریم. کوچولوی من بهتره چشماش رو ببنده؛ که می خوام حسابی به مامانش حال بدم و حال کنم.
یه بوسه دیگه؛ دستش رو دور سینه هام حلقه کرد و سرش رو بین پاهام برد. صورتم رو روی متکای زیر سرم فروکرده و همراه با نفس های طولانی و آه و ناله های ریز و خفه به خودم می پیچیدم. تنم می لرزید. پاهام می لرزید و حس می کردم دست هام خواب رفته. با شتاب گرفتن حرکت لب و زبون مارتین وسط پام و فشار دستاش روی سینه هام؛ انگار از جای بلندی به سمت پایین رها شدم. رها شدم از تمام دردها. از تمام غصه ها و دلتنگی ها. از همه ی ترس ها و دلخوری ها.
چند دقیقه ای طول کشید تا نفسم سرجاش بیاد که تنم کمی گرم شه. چند دقیقه ای که حس رو به تن و بدنم برگردوند. سرمو بلند کردم. سر مارتین روی شکمم بود و چشماش بسته. دستی لا به لای موهای خوش حالت و خیس از عرقش کشیدم. لبهاش اروم خندید. با یه حرکت نرم شونه اش رو به عقب هل دادم و جلوی چشمای متعجب و حیرونش روی تنش خیمه زدم. حالا نوبت من بود. لب پایینشو گاز گرفتم؛ دست انداختم زیر تیشرتش و از تنش بیرون کشیدم. ناباورانه زمزمه کرد:
– ماهک!
انگشتمو روی لبش گذاشتم:
– هیس! هیچی نگو.
چنگ انداختم به موهای سرش و لب هاشو به کام کشیدم. بی تاب و بی قرار. دستاشو حصار صورتم کرد و خندید؛ همزمان گازی از چونم گرفت. دوباره هلش دادم عقب و مجبورش کردم دراز بکشه. سعی کردم کمربندش رو باز کنم ولی خیلی سفت بود. اه لعنتی… مارتین تک خنده ای کرد و با یک حرکت کمرش رو باز کرد. بعدشم ایستاد و شلوارش رو در آورد. رفتم طرفش و روی بدنش دست کشیدم. می دونم از کارام پشیمون می شم و یا نه شایدم نمی شم. مهم نبود اون لحظه واسم. پس بیخیال. لحظات الانم رو خراب نمی کنم. حرکات دست و زبونم. بازی لبهام روی پوست تنش حسابی بی قرارش کرده بود.
از مقابل پاش بلندم کرد و انداختم دوباره روی تخت. می دونستم که بی طاقتش کردم. اومد روم و لب هام رو به کام گرفت. خودم رو آویزون گردنش کردم و فشاری آوردم بهش. حالا موقعیتمون عوض شده بود. من روی شکمش نشسته بودم و تنش رو پر لذت می بوسیدم. پام دو طرف بدنش بود؛ کمی عقب رفتم و با کمک خودش کمی کمرم رو بالا کشیدم و بعد آروم نشستم. درد تو کل وجودم پیچید و بدنم ناخودآگاه سفت و منقبض شد.
مارتین با دست راستش آروم شکمم رو نوازش کرد؛ تا بدنم رو شل کنم. دستام رو روی سینه اش گذاشتم و برای خودم تکیه گاه ساختم. در حالی که آروم خودم رو بالا پایین می کردم. صدای مانک دیگه نمیومد؛ فکر کنم رفته بود پایین. اونقدر زور نداشتم که حرکاتم رو تند کنم. مارتین دستام رو گرفت و پشت گردنش قفل کرد. تو همونحالت هر دو با هم از روی تخت بلند شدیم. مارتین پر شدت ضربه می زد.
گذاشتم روی طاقچه و با دستش تند تند زیر دلم رو تحریک می کرد. خم شد و لبم رو به دندون گرفت و باز ضربه های محکمش رو تکرار کرد. کوبنده و پر شتاب. پر صدا. نفس هام تند شده بود و تن هر دومون خیس عرق. نمی دونم این چندمین بار بود که حس رهایی داشتم. مارتین واقعا کارش رو بلد بود. نمی دونم چقدر گذشت که مارتین هم آهی کشید و بی حرکت ایستاد.
دست انداخت زیرم؛ تو آغوشش بلندم کرد و روی تخت گذاشتم. دستمال رو از کنار تختم برداشت و چندین برگ ازش جدا و خودم و خودش رو پاک کرد. بی رمق کنار هم دراز کشیدیم. در حالی که من خجالت می کشیدم و مدام صورتمو بین سینه و گردنش قایم می کردم. دستشو بین موهام برد و نوازشم کرد. مارتین بلد بود. خوب می دونست چجوری میتونه احساساتمو قلقلک بده!

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن