رمان متجاوز دوست داشتنی من پارت۵

رمان متجاوز دوست داشتنی من

جهت مشاهده به ترتیب پارت اول تا اخر این رمان وارد شوید

عصبی هندزفریمو از گوشم بیرون کشیدم. بارون شدیدتر شد و موهامو تا حدودی خیس کرد. صدای محزون مارتین که این آهنگ رو می خوند تو ذهنم پخش شد.
– ماهک!؟
با پشت دست به صورتم کشیدم و به عقب برگشتم. خانم پرهیزکار همسایه طبقه چهارممون رو دیدم. به سختیلبخند زدم.
– سلام! خوبین؟
متقابلا لبخند گرم و دوستانه ای زد.
– سلام خانوم کم پیـ..
حرفش تو دهنش ماسید.
– حالت خوبه ماهک؟
چقدر حالم نزار بود. همسایه ای که ماه به ماه هم نمی دیدمش فهمید حالم خرابه! با صدای گرفته جواب دادم.
– خوبم چیزی نیست. فقط یه کم سرما خوردم!
یه دستش نون گرم و تازه بود و با دست دیگه آروم به کمرم زد.
– بیا با خودم برگرد خونه. حالت اصلا خوب نیست. مامان اینا خونه ن؟!
سر تکون دادم و زیر لب گفتم.
– آره. هستن.
بغض دوباره به گلوم برگشت. این خرمگس معرکه از کجا پیداش شد. قدمهاشو با گام های آروم من هماهنگ کرد. ده دقیقه ای طول کشید تا به خونه رسیدیم و تو این مدت حسابی خیس شده بودم. در حیاط رو باز کرد و همزمان زنگ خونمونو هم زد. خدایا حالا باید دلسوزی های بی پایان مامانو جواب بدم که چه مرگمه! منتظر تمام شدن چقولی خانم پرهیزکار نموندم و به طرف راه پله رفتم. حوصله مودب بودن و حفظ احترام همسایه رو نداشتم. اصلا هم تمایل به ادامه صحبت باهاش نداشتم.
پله اول، پله دوم، پله سوم، به پله ی چهارم که رسیدم دوباره اشکم سرازیر شد. از کنترلم خارج بودن. پاگرد طبقه اولو رد کردم. با آستین لباسم صورتمو خشک کردم و چند نفس عمیق کشیدم. من از عهده ش برمیام. هنوز بغض داشتم ولی حداقل اشکام روون نبود روی صورتم. به طبقه دوم رسیدم. مامان دل نگرون جلوی در منتظرم بود. تا چشمش بهم افتاد صندلشو پوشید و به طرفم اومد. دستم رو تو دستش گرفت.
– چی شده دخترم؟ بیا داخل بیا حسابی خیس شدی!
شالمو از سرم کشیدم و بدون اینکه جوابشو بدم رفتم داخل. به ماهک گفتناش اعتنا نکردم و به نشیمن رفتم. رویمبل سه نفره دراز کشیدم و خودمو مچاله کردم. مامان با یه دست لباس از اتاقم بیرون اومد.
– پاشو عزیزم لباستو عوض کن سرما می خوری قربونت برم.
فضای خونه گرم و خفه بود. تو همون وضعیتم نگاهش کردم.
– مامان؟
کنار مبل روی زانو نشست.
– جون مامان؟
– گرممه. یه چیز خنک بهم میدی بخورم!؟ هندونه داریم؟!
دست روی پیشونیم گذاشت.
– تب داری دخترک من. پاشو لباستو عوض کن برات قرص بیارم. پاشو عزیز مادر.
به زور روی مبل نشوندم.
– تا من برات قرص میارم لباساتو عوض کرده باشیا!
سری به نشونه تایید براش تکون دادم. من قرص نمی خواستم. کارمو می خواستم. مارتینو می خواستم. من قرص نمی خواستم .نمی دونم چه اتفاقی افتاد. یادم نیست. هیچی یادم نیست. چشمام به طرز فجیعی می سوخت و بدنم مثل گوله ی آتیش بود. احساس می کردم پر می شم روی هوا و به چیزی چنگ می زنم. صدای تپش قلبی رو میشنیدم که دیوانه وار خودش رو به سینه می کوفت.
فکر کنم ترسیده. اما از چی ترسیده؟ چشمام باز نمی شد. دلم آب می خواست ولی سردم بود. تنم داغ بود و دلم پتویی گرم می خواست. نمی دونم چقد توی همون حال معلق میون زمین و هوا موندم و بعدش دیگه نفهمیدم چی شد. بوی الکل و مواد ضد عفونی کننده توی مشام پیچیده بود. بوی سنگین فضایی خشک و سرد. پلکام سنگین بود؛ چشم که باز کردم خودم رو تو اتاق سرتاسر سفید بیمارستان دیدم.
دلم گرفت وقتی بیدار شدم و مارتین نبود. سر کسی روی تختم بود؛ ولی درست نمی دیدمش. انگاری قدرت تشخیص هیچی رو اون لحظه نداشتم. هرچند برام عجیب بود این ناشناس. دستم رو گذاشتم روی دستش و بی جون صداش زدم. سرفه ای کرد و سرش رو برگردوند طرفم. چشمای نالون و بی قرارم توی حدقه چرخید. خدای

من باورم نمی شد. برگشته؟ خاطرات تمام لحظات کودکی من برگشته؟ تمام کودکی من. تمام خنده های سادهو بی ریای من برگشته! حس سوزش توی رگ متورمم؛ به دستم سرم وصل بود؛ ولی دلم آغوشش رو می خواست. بی معطلی خودم رو پرت کردم تو بغلش. تو بغل گرم خاطراتم. سرما خورده بود واسه همین با صدای گرفته اش گفت:
– چی شده خانوم کوچولو؟ از دوری من اینجوری شدی؟ یعنی انقد سخت بوده واست دوری من؟
صدای هق هق تلخ و مملو از دلتنگیم اتاق سفید رنگ رو برداشته بود. خدا جونم شکرت. خدای خوب و مهربونم؛ ازت ممنون که برش گردوندی. من واقعا تنها بودم این روزا. تنها و بی کس. بی هم زبون. خدایا ممنون که صدام رو شنیدی و این جوری جوابم رو دادی. تو سینه اش مشت زدم:
– کی اومدی؟ بی معرفت می دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود؟ می دونی نبودت چقدر سخت بود واسم؟ وای که نمی دونی؛ هیچکس نمی دونه.
آروم پشتم رو نوازش می کرد:
– خودتو خالی کن ماهک… آروم شو. من اینجام و حالا حالا هام بر نمی گردم. پیشتم؛ کنارتم. نزدیکتم.
گونه اش رو بوسیدم:
– دلم برات تنگ شده بود مانکی.
محکم فشارم داد:
– منم همینطور عزیز تر از جونم.
دوباره سرجام دراز کشیدم اما دستش رو محکم چسبیدم. شاید می ترسیدم اینا همش خواب باشه ،وهم و شایدم رویا باشه. می ترسیدم خیال شیرینی باشه که بخاطر حال بدم، حسش کرده باشم. از سر بیچارگی؛ بغض کردم:
– نمی ری؟ مانک نمی ری؟ یعنی هستی؟ پیشم می مونی؟ تنهام نمی ذاری؟ دستشو محکم فشار دادم و گفتم:
– قول بده نری. قول بده تنهام نذاری… من خیلی داغونم. بهت احتیاج دارم… تروخدا…
نذاشت حرفمو کامل کنم و دست دیگشو روی دستم گذاشت و هم زمان ماسک سفید رنگ صورتش رو پایین آورد:
۸۱
– هیش عزیز دلم. من هستم. همیشه هستم دورت بگردم. چه به روز تو اومده ماهکم؟
چشمامو روی هم گذاشتم. عطر تنش مشاممو پر کرد. نفسم با عطر وجودش همراه شد. انگار یه سرنگ آرامش بهم تزریق کرده بودن. بند بند وجودم دلتنگ اون نیمه بود. دلم می خواست مثل قدیم تو اتاقمون بشینیم و حرفای مگو بزنیم. بازم صدای پچ پچ و ریز خندیدنامون داد مامانو در بیاره. بازم من گناه اونو گردن بگیرم و اون تقصیر منو. آه مانک… مانکم… نیمه وجودم؛کاش می تونستم اینو هم مثل تمام حرفام به راحتی بهت بگم. کاش می شد مانک. آهی کشیدم و جواب دادم:
– هیچی فقط دلتنگت بودم!
تو وجود مانک یه همراز می خواستم تا بگم بیقرارم. بگم همه ترسم از دست دادن اون نگاه سرد یخ زده است. بگم چه ساده افسار دل باختم. دستامو محکم و پر اطمینان فشار داد:
– یادت رفته من از خودتم. مثل توام. من حال بدتو حس می کنم. می فهمم. باور کن تمام این چند وقت دلشورتو داشتم.
لبخند آرومی زدم از حضور دل گرم کننده اش:
– بذار بعد حرف می زنیم؛ الان خستم.
صدای باشه گفتنش رو شنیدم و آنی به خواب عمیقی فرو رفتم. بوی عطر آشنا… خدای من. حتی تو خواب هم دست از سرم بر نمی داره! مارتین لعنت بهت چه بلایی سرم اوردی تو. من و به بدترین شکل ممکن به خودت وابسته کردی. خیلی راحت. صداش تو سرم بود. انگار همینجا بود و داشت واسم؛ بیخ گوشم حرف می زد. حضورش؛ صداش؛ حس گرمای تنش… همگی واضح و واقعی بود:
– ماهکم؛ عزیز دلم ببخش منو. اینقدر اذیتت کردم که مریض شدی. ضعیف شدی. دورت بگردم خانومم؛ پاشو اینجوری می بینمت نابود می شم من. بهم رحم کن ماه قشنگم.
زمزمه های پر مهرش رو می شنیدم. انگار همینجا بود. نزدیک تر از همیشه. اه خدایا خیالشم دست از سرم نمی داشت و باهام حرف می زد. همه جا کنارم بود انگار. حس می کردم بین باتلاقی گیر کردم و هر لحظه بیشتر توش فرو می رم. نفسام سنگین شده بود و میون موجی از سیاهیا و تباهیا دست و پا می زدم. هر لحظه بیشتر از قبل فرو می رفتم؛ تا جایی که بین سیاهی گم شدم. با وحشت؛ از خواب پریدم. مانک کنارم بود.
آرومتر که شدم؛ صبحانه خوردیم و منتظر شدیم تا دکتر بیاد. دکترم گفت باید استراحت کنم و داروهامو سروقت بخورم. مانک هم مثل من؛ مریض شده بود. هر دومون حتی مریضی هم با هم می گرفتیم. بعدشم رفتیم خونه؛ دوش گرفتم و اومدم بیرون. مانک خسته شده بود و خواب بود. منم سعی کردم خودمو مشغول کنم؛ اما هیچ کاری پیدا نمی کردم. گوشیم رو زیرو رو کردم؛ اما هیچ پیام یا زنگی نبود. تو حال خودم بودم که مامان رو بالای سرم دیدم. ابروهای هشتیشو تو هم گره زده بود. نگاهمو به صورت بر افروخته اش دوختم. می دونستم آماده است تا با روش خودش از زیر زبونم حرف بکشه.
– چیزی شده مامان؟ کنارم نشست و گفت:
– اینو شما باید بگی.
– من یه کم بی حالم… چیزیم نیست!
– من دختر خودمو خوب می شناسم. نمی تونی چیزی رو از من پنهون کنی.
خودمو جمع کردم و گفتم:
– باور کن هیچیم نیست… این مدته مانک نبود دلتنگ بودم. تازه منم خونه نشین کردی. من همیشه دوست داشتم کار کنم. اینکه هی بمونم خونه و خودمو حبس کنم؛ سخته مامان. خیلی سختمه این همه درجا زدن.
به طرفم جبهه گرفت:
– کی گفت خودتو حبس کنی؟ هان؟ کی گفت خونه نشین بشی؟ حالت که بهتر شد؛ برو باشگاه. برو کلاس؛ برو ورزش. سفر برو؛ هرجایی که دوست داری و دلت می خواد. اما کار نه؛ کار نکن.
روشو برگردوند و گفت:
– خوبه خوبه. هرکی ندونه فکر میکنه بستیمش به غل و زنجیر.
مثل همیشه جای حرفی نذاشت واسم. منم ترجیح دادم بشینم؛ به بدبختی هام فکر کنم جای یکه به دو کردن های بی نتیجه با مامان. بازم از مارتین خبری نبود. مثل تمام این مدت، از کارن هم. در مورد کارن اگه خبری بود؛ جای شک داشت. مگه وقتایی که با لاس زدن با مهشید بی شرف پر می شد جایی برای منم داشت. تو دلم از همه بیزار بودم. از کارن. از مهشید. از مامان. از مارتین.
دلم می خواست به تلافی این مدت؛ حال همشون رو بگیرم. اما فعلا نبودن مارتین منو آچمز کرده بود. بی نهایتبی حوصله بودم. یا می چسبیدم به تلویزیون و تو کانالهای بی سر و تهش پرسه می زدم. یا خودمو با بازی بازی کردن با شیشه بزرگ نوتلا سرگرم می کردم. حتی اون روز حوصله وبگردی هم نداشتم. چشمم رو از گوشیم بر نمی داشتم و انگار مثل یک شی گرانبها شده بود برام. می ترسیدم خبری بشه و من واسه لحظه ای غافل بمونم ازش.
بالاخره مانک بیدار شد؛ دوش گرفت و اومد پیشم. اونم حالش بهتره شده بود ولی گلوش هنوز درد می کرد. منم افتادم رو دور سوال پرسیدن؛ که چرا بی خبر اومدی؟ سوغاتی های من کجاست؟ چی برام خریدی؟ و کلی غرغر دیگه. رفت تو اتاقش و یک چمدون بزرگ و یکی کوچیک تر آورد بیرون. چمدون بزرگ رو داد به من و متوسطه رو داد به مامان نشست و رو مبل:
– دیگه ببخشید اگه سلیقه ام خوب نیست. هرچی برای خودم می خریدم؛ دوتا می خریدم یکی هم برای تو ماهک.
نشستم رو زمین و با کلی هیجان تک تک جنسایی که آورده بود رو نگاه کردم. مامان تشکر کرد و گفت:
– الهی بمیرم تو تنهایی اومدی با این همه بار ؛ ماهم که همگی بیمارستان بودیم. باباتون هم که رفته سفر. تو دست تنها چطوری اینا رو آوردی بالا. تازه شانس آوردم این پسره اومد کمکم کرد وگرنه ماهکمو الان نداشتم.
تعجب کردم. یک دفعه من و مانک دوتایی پرسیدیم:
– کدوم پسره؟
مامان تا اومد جواب بده تلفن زنگ خورد؛ از سلامی که کرد فهمیدیم تا دو ساعت دیگه هم تلفنش تموم نمی شه. مانک هم گفت عصر با دوستاش قرار داره و اینکه فهمیدن برگشته از ایتالیا؛ برای همین تدارک یک دورهمی رو دیدن. به منم گفت که برم باهاش ولی اصلا حوصله نداشتم. مانک که حاضر شد؛ بهش گفتم حتما ماسک بزنه چون هوا آلوده ست گلوش بدتر می شه یه موقع. خودمو باز سرگرم سوغاتی ها کردم. ساعت ده بود که شام خوردیم. تماسی با مانک گرفتم که ببینم کی میاد که تعجب کردم.
“دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد”
هم نگران بودم و هم ترسیده؛ اما سعی کردم به روی خودم نیارم. مامان وقتی ازم پرسید مانک چی گفت. خودمو مشغول نشون دادم:
– هیچی گفت اینجا بچه ها همه هستن. من احتمالا دیر میام منتظرم نباشین؛ خودم کلید دارم.
مامان هم که انگار قانع شده باشه گفت:
– خیلی خوب پس توهم زیاد بیدار نمون؛ بگیر بخواب بدنت نیاز به استراحت داره.
باشه زیر لبی گفتم؛ درحالی دلم دو برابر شور می زد و نگرانیم به اوج خودش رسیده بود. دوباره شمارشو گرفتم ولی بازم خاموش. بازم همون صدای منحوس. لعنتی ساعت از نیمه شب هم گذشته بود اما خبری از مانک نبود.
****
از بچگی عاشق این شهرِ رویایی بودم. عاشق خاکی که معتقد بودم آدم گیره و یه جوری تو رو اسیر خودش می کنه که رهایی ازش غیر ممکنه. یه جورایی همه رو مجذوب خودش می کرد این شهر. شهرِ راز. شیراز قشنگ و دوست داشتن ییِ من. عطر خوشِ شیراز، بوس گلهای مست کننده و آسمون آبی تمیزش. اینجا وطن من بود. جایی که توش به دنیا اومده و سالهای کودکیم رو سپری کرده بودم. پر از خاطره. پر از کوچه گردی و دوچرخه سواری با بچه های همسایه. فرش پهن کردن دم خونه و مامان بازی. پر از زیارت رفتن های آخر هفته و خرید آجیل مشکل گشا. پر از بهار نارنج.
این شهر برای من قداست داشت. شهرِ عشق. نمی دونم چرا ولی همیشه دوست داشتم توی این شهر عاشق بشم، توی این حال و هوا، توی همین گرمی و صمیمت. همینجا. مانتوی آبی فیروزه ای سنتی پوشیده بودم با شال همرنگش. لبخند ملایمی روی لبهام بود و وجودم غرق آرامشِ وصف ناپذیری. مثل همیشه. فضا ییِ مقدس حافظیه همیشه منو آروم و لبریز از عشق می کرد. پر از مهر، پر از راز و نیاز، پر از خوشی. اون هم توی این غروب زیبا.
هم زمان با شنیدن صدای الله اکبر، کنار مقبره حضرت حافظ نشستم و چشمام رو بستم. اینجا مقدس بود. اینجا حضرت عشق خوابیده بود. نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو باز کردم. بلافاصله، دقیقا رو به روم مارتین رو دیدم که مثل خودم، بالای سر آرامگاه نشسته و آبی آرومش رو دوخته بود توی چشمام. نمی دونم چرا اما بهش لبخند زدم. بی دلیل. بلافاصله مارتین از جاش بلند شد و کنارم نشست.
– قول دادی واسم فال بگیری.
نگاهی به دیوا ننِ توی دستش انداختم و دستم رو نوازش گونه روی جلدش کشیدم. این کتابم واسم مقدس بود.
– چشمات رو ببند و آرزو کن.
مارتین مثل پسر بچه های حرف گوش کن چشماش رو بست. همراه با ذکر دعا، حمد و سوره ایی واسه ی روح حضرت خوندم و کتاب رو باز کردم. نگاهم روی شعر چرخید و لرزید دلم. سرم رو بالا کشیدم. مارتین هنوز چشماش بسته و پلکش کمی می لرزید. مثل د للِ من. من خو ددِ من. نگاهم رو کشیدم روی سنگ ممری ننِ قبرش وبا دستم نوازشش کردم. من این شعر رو، این عشق رو حفظ بودم. من از بَرَ بود این غزل رو.
” آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد … صبر و آرام تواند به من مسکین داد وان که گیسوی تو را رسم تطاول آموخت … هم تواند کرمش داد من غمگین داد من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم … که عنان دل شیدا به لب شیرین داد گنج زر گر نبود کنج قناعت باقیست … آن که آن داد به شاهان به گدایان این داد خوش عروسیست جهان از ره صورت لیکن … هر که پیوست بدو عمر خودش کاوین داد بعد از این دست من و دامن سرو و لب جوی … خاصه اکنون که صبا مژده فروردین داد در کف غصه دوران دل حافظ خون شد … از فراق رخت ای خواجه قوام الدین داد ”
صدام می لرزید. تمام مدتی که شعر رو می خوندم، صدام می لرزید. در حالی که مارتین از همون ابتدا چشماش رو باز کرده، جور عجیبی خیره شده بود به من. پر از تشکر و قدردانی بود انگار نگاه روشنش. نگاهی که دلم تاب و تحملش رو نداشت. دیوان رو بستم و بلند شدم.
– بهتره بریم، قراره با بچه ها تو کافه ی پشتی چایی بخوریم. منتظرمونن.
روزها از پی هم سپری می شد. سریع می گذشت همه چیز. آرامگاه سعدی و باغِ دلگشا. عکس انداختن های دسته جمعی و بگو بخند های بچه ها توی نارنجستان قوام و زیارت حضرت شاهِ چراغ. بستنی خوردن تو کوهپایه. بالا رفتن از پله های گهواره دید و رد شدن از زیر دروازه قرآن. قدم زدن تو خیابون چمران و لبخند های زوری و از سر اجبار که من تحویل علیرضا و بقیه می دادم. نمی دونم چه مرگم شده بود. از همون شب غزل خونی کنار حافظ، زیر نگاه های آبی مارتین.
دلم یک جور عجیبی می تپید. خاص تر از همیشه و دلشوره ی محسوسی که همراهش توی رگ های جریان پیدا کرده بود. مارتینم آروم و کم حرف شده بود، اما لب هاش همون لبخند آرامش بخش و مهربونِ خاص خودش رو داشت. و چشماش مرموز تر از همیشه منو می ترسوند. شلوغی زیاد بازار وکیل و حوا سسِ پرت این روزهای خودم. دل آشفته و بیقرارم. و چشمایی که تنها برای یک لحظه غافل شده بود. پوست لبم از خوردن زیاد به سوزش افتاده و پاهام از مدام دویدن به این طرف و اون طرف گز گز می کرد.
چشمام می سوخت از این همه نگاه کردن و نیافتن. ندیدن. کوله ی سنتیم رو روی دوشم انداختم و به سمتعلیرضا دویدم. در حالی که نفس نفس می زدم و قلبم از ترس توی دهنم بود. تمام وجودم از استرس و اضطرابمی لرزید و دلم می خواست یه گوشه ای بیوفتم و بالا بیارم تمام دلواپسی هام رو.
– نیست علیرضا. نیست هرچی می گردم. وای خدایا کمکم کن، حالا باید چیکار کنم. خدایا به دادم برس.
– باید همینجاها باشه ماهک، نمی تونه زیاد دور شده باشه. من میرم اون سمت بازار رو می گردم، شاید راهش رو اشتباهی رفته. احتمالا کمی از مسیر اصلی دور شده فقط.
– بازار خیلی شلوغه علیرضا. باید خیلی بیشتر مواظب می بودیم، کاش یه وقت دیگه میومدیم. لعنتی یعنی کجا رفته تا چند دقیقه قبلش جلوی چشمم بود. داشتم می دیدمش. فقط چند لحظه.
علیرضا دستی به ریش های پر پشتش کشید و لبخندِ نامطمئنی زد .
– نترس ماهک بچه که نیست مرد به اون گندگی. گم نمی شه نگران نباش. پیداش می کنیم. باید بیشتر بگردیم فقط.
سرم رو تکون دادم و دستم رو محکم روی چشمام فشردم. اشک توی چشمام بود و دلم نمی خواست گریه کنم. نه اینجا. نه واسه خاطر مارتینی که این همه اذیتم کرده، آزارم داده و بی ادبی کرده، گریه نمی کردم. نه نه اصلا واسه خاطر مارتین نبود. شاید هر کس دیگه ایی هم گم شده بود، اینجوری دل نگرانش می شدم. اما مارتین…
لبامو روی هم فشردم و دستامو توی هم حلقه کردم تا این قدر نلرزه.
– تو برو علیرضا. نمی شه که بچه ها رو اینجا رها کرد و رفت. اصلا هیچ کدوم از افراد گروه نباید بفهمن مارتین گم شده، ممکنه خیلی واسمون گرون تموم شه. هم خسته ان هم گرسنه. شما برین هتل من پیداش می کنم.
من میارمش علیرضا. فقط نزار کسی بفهمه.
– اما ماهک تو به تنهایی نمی تونی.
به سختی جلوی ریزش اشکام رو گرفته بودم اما بغض توی گلوم و لرزش صدام.
– خواهش می کنم برو علیرضا، قول می دم پیداش کنم تو باید مواظب بقیه باشی. برو تا بیشتر گند نزدیم.
علیرضا دستش رو روی شونم گذاشت و محکم فشرد.
– مواظب خودت باش. بهت زنگ می زنم. زود برگرد ماهک حتی اگر پیداش نکردی. به پلیس خبر می دیم خیلی زود پیداش می کنن. نترس.
توان حرف زدن نداشتم، تنها پلکمو روی هم گذاشتم و علیرضا رو راهی کردم. دستم رو محکم جلوی دهنمگذاشتم و به سمت ورودی بازار دویدم. از اونجا سمت چپ، بعدش سمت راست. درب خروجی. راهروهای پی درپی و تنه زدن به زنا و مردایی که با لب خندون خرید می کردن. نفسم دیگه بالا نمیومد و اشک توی چشمای خستم حلقه زده، اما پایین نمی ریخت. سرم رو به طرف مخالف چرخوندم، گردنم درد می کرد از مدام چرخوندن. سعی می کردم با دقت بیشتری جمعیت رو نگاه کنم؛ بلکه ببینمش اما …با حالی پریشون گوشه دیوار سر خوردم و روی زمین نشستم. با جفت دستام سرم رو گرفتم و زمزمه های آرومم توی شلوغی و هرج و مرج بازار.
– تو کجایی مارتین کجایی؟ من همه جا رو دنبالت گشتم پس کجایی؟ چرا من پیدات نمی کنم؟ کجا رفتی لعنتی؟ خدایا کمکم کن، تو رو به شاهِ چراغت قسم کمکم کن.
یهو چیزی توی مغزم جرقه زد. یه امید. یه نور. یه انرژی مضاعف واسه دوباره گشتن. یه جا، یه مکان. من همه جا رو گشته بودم به غیر از… از جام بلند شدم و با تند ترین سرعتی که در خودم سراغ داشتم با انرژی بیشتری ب سمت سرای مشیر دویدم. تنها امیدم اونجا بود. تنها جایی که یادم رفته بود باید دنبالش بگردم. زن و مردای جلوی روم رو کنار زدم و از زیر طاق و بازارچه سرا رد شدم. وسط بازارچه کوچیکش وایسادم و سرم رو یک دور کامل چرخوندم. دلم دل دل میزد و چشمام در پی یافتن یک جفت چشم آبی بود.
لبخند زدم از روشنایی آبی چشماش. همراه با لبخند و خیالِ آسوده ی دلم، اشک دونه دونه از چشمام پایین چکید و تمام صورتم رو خیس کرد. مارتین با دیدنم، با شور و هیجان به سمتم اومد و با چشمای خوشحال و ذوق زده اش، زل زد توی چشمام.
– ببین چی واست خریدم ماهک، خیلی به اون مانتو فیروزه اییت میاد. ببین دوستش داری.
اصلا نگاه نکردم تا ببینم داره در مورد چی حرف می زنه. مگه مهم بود؟ مهم من بودم و دقایقی پیش که داشتم جون می دادم. تنها استرس ونگرانی لحظاتی قبل، حال بد و آشفته و پاهایی که از دویدن زیاد درد می کرد. تمام دلواپسی هام جلوی چشمام بود و بس. نفهمیدم چه جوری دستم رو مشت کردم و با تمام قدرتی که در بدن داشتم؛ محکم و کوبنده توی سینه اش دقیقا جایی نزدیک قلبش کوبیدم و صدای فریادی که تا اون زمان سر هیچکسی اینجوری فریاد نشده بود.
-کجا بودی لعنتی؟ یهو کجا گذاشتی رفتی؟ نمی گی نگرانت می شم؟ نمی گی دلم هزار راه می ره وقتی پشت سرم رو نگاه می کنم و می بینم نیستی؟ واسه چی رفتی؟ اصلا با خودت فکر کردی و اینکار رو کردی؟ انقدر کم عقل و بدون فکری که از گروه جدا شدی؟ خودخواه. فکر کسی دیگه رو نکردی؟ می دونی چقدر دنبالت گشتم؟ می دونی چه حالی شدن وقتی دیدم نیستی؟ اصلا میدونی اگر… اگر…
دیگه نفسم بالا نمیومد و به سختی می تونستم حرف بزنم. صدای هق هق و گریه ای که هر لحظه شدید تر میشد و اشکایی که تمام صورتم رو خیس کرده بود. چرا این بشر نمی فهمید چه مسئولیت سنگینی روی دوشمههرچند خودمم نمی دونستم تمام نگرانیم از مسئولیتمه یا از… مارتین مبهوت با اخم هایی در هم جلو اومد و تو یه لحظه به آغوشم کشید. بی توجه از آدمایی که با تعجب نگاهمون می کردن و رد می شدن. بی توجه به فروشنده هایی که شاهد دعوا و داد و بیداد لرزونم بودن. تنها منو محکم توی بغلش گرفته بود و پشت کمرم رو نوازش می کرد.
– آروم باش ماهک خواهش می کنم، من اصلا نمی خواستم بترسونمت یا اذیتت کنم. باور کن منظور بدی نداشتم. به هرچی که می پرستی قسم، اصلا نمی دونستم اینجوری نگرانم می شی عزیزم. معذرت می خوام. اینجوری گریه نکن. خواهش می کنم آروم باش ماهک آروم باش.
آروم بودم، از همون لحظه ایی که منو توی آغوش گرم و پر از امنیتش فشرده بود. از همون وقتی که عطر تنش توی مشامم پیچید آروم شدم. دلم آروم بود و چشمام هنوز خیس. نباید این آغوش منو آروم می کرد اما کرده بود.
توی بغلش موذب و دست پاچه جا به جا شدم. انقدر سریع بغلم کرده بود که قدرت هیچ عکس العملی رو نداشتم. تنها دستمو روی سینش مشت کردم؛ محکم زده بودم خیلی محکم. سینه اش رو کمی فشردم. قلبش زیر مش تتِ کوچیکم محکم می زد. پر تپش بود قلب کتک خورده اش. سعی کردم خودم رو کنار بکشم اما دستهای محکم مارتین دورم حلقه بود.کمی منو توی بغلش عقب کشید و با مهربونی نگاهم کرد .
– عزیزم منو ببخش .
– دیگه هیچ وقت اینکار رو نکن مارتین، هیچ وقت. واسم دردسر درست نکن خواهشا.
بوسه عمیق و طولانی روی پیشونیم زد و کمرم رو فشرد. ته دلم لرزید از حرکات عجیبش. دلم می خواست محکم بزنم تو صورتش تا ولم کنه اما آبرو ریزی تو ملا عام دیگه بس بود. نباید توجه اطرافیان رو به خودم جلب می کردم.
– ولم کن مارتین؛ باید بریم.
– فقط می خواستم واست هدیه بخرم.
نگاهم ناخواگاه به سمت دستش کشیده شد. یه گوشواره ی فوق العاده قشنگِ فیروزه ی آبی با طرح سنتی توی دستاش بود. دلم رفت واسه هدیه ی خوشگلش. واسه این توجه و نکته بینی اش. واسه لحظه ایی یادم رفت تمام عصبانیتم رو. هدیه آبی که اون لحظه رنگ چشماش بود.
– هدیه چرا؟
در مقابل چشمای بهت زده و متعجبم؛ پیشونیش رو به صورتم چسبوند و اشکام رو پاک کرد.
– واسه تشکر و قدردانی، از بهترین فالی که واسم گرفتی.
” دوباره فال حافظ و دوباره توی فالمی ”
با تعجب نگاهش کردم و خودم رو از حصار دستاش بیرون کشیدم. باورم نمی شد که مارتین جمله ی آخرش رو فارسی گفته بود.

فصل دوم ” مانک ”
با خستگی زیاد از سالن فرودگاه بیرون اومدم و سوار اولین سمند سبز رنگ شدم. آدرس رو دادم و چشامو از فرط خستگی روی هم گذاشتم. بی خبر برگشته بودم ایران و هیچ پیشواز و خوش آمد گویی نداشتم؛ نمی دونم چرا شدید تو این دو هفته اخیر دلم شور می زد. بی خبر از ماهکی که تیکه ای از وجودم بود و مامان می گفت سرگرم کارشه اما این وسط یه چیزی درست نبود.
بعد از چهل و پنج دقیقه به خونه رسیدم. از راننده خواهش کردم کمک کنه وسایل ها رو تا دم واحد ببرم و انعامی هم بهش دادم. زنگ در و زدم و چند دقیقه ای منتظر شدم؛ اما خبری نشد. بی خیال از سوپرایز کردن کلید رو بیرون آوردم. در قفل نبود و با چرخش کلید باز شد:
– مامان… بابا… ماهک؟ کسی خونه نیست؟!
هیچ صدایی نیومد. همه جا تو سکوت مطلقی فرو رفته بود. عجیب بود مامان هیچ وقت بدون قفل در از خونه خارج نمی شد. بازم دلشوره ای به جونم افتاد. حتی شدید تر از قبل. موبایلم رو درآوردم و سریع شماره مامان رو گرفتم:
– مامان! کجایین؟؟
صدای هول شده اش تو گوشم پیچید:
– مانکم خواهرت بیمارستان بعد باهات تماس می گیرم.

سریع گفتم:
– کدوم بیمارستان مامان؟ من ایرانم.
ناباورانه اسممو صدا زد:
– مانک! تو ایرانی؟ دورت بگردم چرا بی خبر دختر؟ کی اومدی؟ عصبی گفتم:
– مامان اسم بیمارستان و بگید. میام اونجا صحبت می کنیم. دیدمت توضیح می دم.
گوشی رو قطع کردم و به سمت دفتر تلفن رفتن و تو قسمت ‘آ’ شماره آژانس و به همراه اشتراک پیدا کردم. تا اومدن ماشین سعی کردم خودم رو مشغول کنم و چمدون ها رو به اتاقم ببرم. صدای زنگ آیفون از جا پروندم و سریع از خونه خارج شدم. تا رسیدن به بیمارستان جونم به لب رسید و مدام خدا خدا کردم. با سرعت وارد اورژانس شدم.
دم در خوردم به مردی که نه اون حواسش بود دعوا کنه؛ نه من حواسم بود عذر خواهی کنم. دیدمش… خواهرم رو دیدم. بعد این همه سال؛ دلم براش پرکشید. مامان گفت تب شدید کرده و نفهمیده اصلا چطوری رسیدیم بیمارستان. صدای مامان که با گریه حرف می زد تو سرم گنگ بود. خودم هم سرمای سختی خورده بودم.
ولی به بدی حال ماهک نبودم. مامان از شدت گریه و نگرانی؛ توان ایستادن نداشت. برای همین راهی خونه کردمش و خودم پیش ماهک موندم. وقتی چشماشو باز کرد و تو بغلم گریه کرد؛ آروم شدم. آروم شدم از بهتر شدنش. از اینکه من رو یادش نرفته؛ که هنوزم مثل قبل دل نازکه. اثر قرص ها باعث شد دوباره بخوابه. منم کش و قوسی به بدنم دادم و رفتم دستشویی. سر راه از سر پرستار خواستم که بیاد و سرم ماهک رو چک کنه. راه افتادم سمت تخت ماهک. پرستاری رو دیدم که با عصبانیت با خودش غرغر می کرد:
– مثلا نوشته ورود ممنوع باز مرتیکه سرشو می ندازه پایین میاد تو؛ خوب شد دیدم وگرنه می خواست چه غلطی بکنه بالای سر دختر مردم. ایـــش.
از غرغر های عصبیش هم تعجب کردم و هم خندم گرفته بود. رفتم پیش ماهک. پیشش که نشستم ترسیده از خواب پرید. عرق کرده بود. تا اومدن دکتر صبر کردم صبحانه اش رو بهش دادم. دکتر که مرخصش کرد لباسشو عوض کردم و بعد از تسویه تاکسی گرفتم و رفتیم خونه. به زور خودمو می کشوندم. پرواز خسته ام کرده بود و مریضیم هم ضعیف ترم کرده بود. رسیدیم خونه. فقط یادمه ماهک رو به مامان سپردم و خودم بیهوش شدم. غلتی
۹۱
روی تخت زدم. تبم پایین اومده بود و فقط گلوم کمی درد می کرد. لباسام رو برداشتم و خودمو انداختم تو حموم. کارم که تموم شد رفتم پیش ماهک. از قیافه زارش پیدا بود که حوصله اش حسابی سر رفته. تا کنارش نشستم شروع کرد به سوال پرسیدن:
– چرا بی خبر اومدی؟ سوغاتی های من کجاست؟ چی برام خریدی؟
اینقدر خودشو لوس کرد که بلند شدم و بی توجه بهش رفتم تو اتاق و دوتا از چمدون ها رو با خودم آوردم بیرون.
بعدشم نشستم رو مبل:
– دیگه ببخشید اگه سلیقه ام خوب نیست. هرچی برای خودم می خریدم؛ دوتا می خریدم یکی هم برای تو ماهک.
دستم رو زدم زیر چونم و به ذوق بچگانه اش خیره شدم. خوشحال بودم که هنوز دنیای آروم خودش رو داره. با صدای تشکر مامان حواسم پرت شد ازش:
– الهی بمیرم تو تنهایی اومدی با این همه بار؛ ماهم که همگی بیمارستان بودیم. باباتون هم که رفته سفر. تو دست تنها چطوری اینا رو آوردی بالا. تازه شانس آوردم این پسره اومد کمکم کرد وگرنه ماهکمو الان نداشتم.
تعجب کردم. یک دفعه من و ماهک دوتایی پرسیدیم:
– کدوم پسره؟
مامان تا اومد جواب بده تلفن زنگ خورد؛ از سلامی که کرد فهمیدیم تا دو ساعت دیگه هم تلفنش تموم نمی شه.
به ماهک گفتم که عصر با دوستام قرار دارم و اینکه فهمیدن برگشتم؛ برای همین تدارک یک دورهمی رو دیدن. بهش گفتم که بیاد باهام ولی حال نامساعدش رو بهونه کرد. حاضر که شدم؛ ماهک بهم گفت حتما ماسک بزنم چون هوا آلوده ست گلوم بدتر نشه یه موقع. خداحافظی کردم و زدم بیرون. در رو که بستم راه افتادم برم سر کوچه تا منتظر شیوا بشم .دیوانه خل می گه:
– راه بلد نیستی گم می شی بچه خارج.
احساس کردم ماشینی پشت سرم میاد. برنگشتم. اومد کنارم:
– سوارشو ماهک.
اوه منو با ماهک اشتباه گرفته. اصلا این کی هست که اومده اینجا کشیک ماهک رو می کشه؟ بازم برنگشتم و به راهم ادامه دادم. اگه چیزی بود که لازم بود من بدونم؛ حتما ماهک بهم می گفت. دوباره یارو بهم حرف اومد: – ماهک خواهش می کنم سوار شو؛ من بهت توضیح می دم برای اون قرصا. برای اون شب لعنتی. اما اینجا جاشنیست. ماهک سوار شو. لعنتی من این چند روز نفس کشیدن یادم رفته. میدونی چه حالی داشتم وقتی رسوندمت بیمارستان؟ ماهک ؛ خواهش می کنم. باهام بیا توضیح می دم.
برای لحظه ایی ایستادم. چی گفت؟ قرصا؟ شب لعنتی؟ تیغه کمرم تیر کشید از فکری که به ذهنم خطور کرد. تو یه لحظه خشکم زد. اخمام به سرعت توهم رفت؛ دیگه نفهمیدم چه جوری سوار شدم تا ادامه اش رو تعریف کنه. انقدر عصبانی و نگران بودم که… شاید باید صبر می کردم خود ماهک توضیح بده. ولی از بلایی که حدس می زدم سر ماهک اومده نتونستم بی تفاوت بگذرم. اگه درست باشه حدسم. می کشتمش. می کشم کسی که خواهر منو اذیت کرده باشه. ماشین حرکت کرد. پیام کوتاهی برای شیوا فرستادم که حالم خوب نیست و برنامه باشه برای یک روز دیگه. اینجا کارهای مهمی دارم. کارهای خیلی خیلی مهم تر.گوشی رو خاموش کردم؛ انداختم تو کیفم و دست به سینه نشستم:
– خب منتظر توضیحم!
دستش رو بی مهابا روی پام گذاشت:
– الهی بمیرم صداتم که گرفته! چرا اون روز زیر بارون موندی؟ دستشو از رو پام گرفتم و پرت کردم اون طرف:
– به من دست نزن؛ کجا داری می ری؟
– نترس ماهک. می ریم جایی ک اون شب اون اتفاق لعنتی افتاد! جایی ک من اشتباه کردم و تو قربانی شدی!
عرق سردی نشست رو کمرم. خدای من. نه این امکان نداره. ماهک. دستام لرزید اما کاری نکردم؛ تا همه چی رو بفهمم. اصلا مگه می تونستم کار دیگه ای بکنم. بیست دقیقه ای بین سکوت عذاب آوری گذشت و ماشین جلوی در سفید رنگی ایستاد! ریموت رو برداشت و در رو زد و وارد حیاط وسیعش شد. از ماشین پیاده شد ولی من همچنان ذهنم درگیر بود! درگیر این اتفاق های ناباور و گیج کننده. در سمت من باز شد:
– ماه کوچولو. نمیای پایین؟
برگشتم و سرد به چشماش خیره شدم! تکون نامحسوسی خورد و عجیب نگاهم کرد و بعد از کمی مکث زمزمه کرد:
– ماهک!
از ماشین پیاده شدم و به سمت خونه رفتم. در حالی که با هر قدم تمام تنم به رعشه می افتاد. دستی دور شونمپیچیده شد:
– بذار کمکت کنم بریم داخل حالت خوب نیست محکم هلش دادم و غریدم:
– گفتم به من دست نزن. دفعه آخرت باشه نزدیک من می شی. هرچی بگم نمی فهمه معنی دست نزدن یعنی چی.
کف دوتا دستشو نشون داد:
– باشه باشه بریم .
وارد خونه شدیم. دور تا دور خونه رو با دقت نگاه کردم؛ توجهم سمت پله ها جلب شد. ناخودآگاه به سمتش رفتم.
– ماهک نرو!
بی توجه به حرفش بالا رفتم و در اتاق اول و باز کردم .یه تخت دونفره بهم ریخته! پشت سرم صداشو شنیدم:
– ماهک اینجا چی می خوای!
من من کنان گفتم:
– این… اینجا… بود؟ گنگ نگاهم کرد:
– آره … یادت نمیاد مگه؟
وارد اتاق شدم و سرتا سرش رو نگاه کردم. نمی دونم دنبال چی بودم. جز تخت بهم ریخته چیزی نبود. خواستم برگردم و از اتاق لعنتی بزنم بیرون که متوجه در چوبی سمت چپ اتاق شدم. هول زده درشو باز کردم و وارد شدم. در وهله اول ملافه سفید رنگی با لکه ی قرمز توی سبد رخت چرک ها توجهم و جلب کرد! با دستای لرزون ملافه رو برداشتم و از سرویس بهداشتی بیرون زدم. ملافه رو به سمتش پرت کردم. جیغ زدم:
– این چیه؟
قبل از اینکه حرف بزنه متوجه تیکه پارچه ای زیر پتوی روی تخت شدم. برش داشتم و نگاهش کردم. یه پیراهنبلند از جنس حریر نقره ای رنگ و مانتو مشکی.
– گفتم بدون عطر تنت خوابم نمی بره. لباسات بوی تو رو می ده!
لباسا رو برداشتم. دنبال نشونی بودم ک ثابت کنه ماهک نبوده. این لباسا و این خون روی ملافه مال ماهک نیست. نه این غیر ممکنه. دست بردم تو جیب مانتو و دستم به چیزی خورد. بیرون آوردم و ناباور نگاهش کردم. دستبند طلایی رنگ هلال ماه. ماهک… ماهکم! چه بلایی سرت اومده؟! نفس عمیقی کشیدم و دستبند و تو جیبم گذاشتم.
– ماهک!!
برگشتم سمتش. مطمئن بودم توی اون لحظه چشام وحشی شده بود و مثل یک ببر درنده؛ هر لحظه ممکن بود به سمتش حمله ور شم.اما به سختی خودمو کنترل کردم. اول باید می فهمیدم چی شده! داشتم خفه می شدم!
از اتفاقی که اونجا افتاده بود. از حسی که ماهکم داشت. از کنارش رد شدم و پایین رفتم. حس خفگی همه جا بود!
همه ی خونه رو این حس تباه کننده پر کرده بود.
طلبکارانه ایستادم:
– منتظرم!
گفت و گفت. از اینکه اون مهمونی رو خودش ترتیب داده بود اما به اسم دوستش تموم کرده و از اینکه ماهک و از روز اول دوست داشته و قصدش صدمه زدن نبوده. از اینکه از احساسات ماهک می ترسید و این تنها راهی بود که فکر می کرده درسته. از قرصا گفت از اینکه می خواسته ماهک رو به خودش وابسته کنه. از بی قراری هاش گفت در نبود ماهک . از حال بدش؛ از اینکه این یه هفته بیشتر وقت و دم خونه بوده تا ماهک و ببینه. ساکت شد و جلوی پام نشست. دستای مشت شده امو بین دستاش گرفت:
– ماهک. دیگه نمی تونم تحمل کنم! بی تو بودن عذاب آوره واسم!
چی گفت الان؟ نفسم داغ بود به اندازه یک کوره. عصبی شده بودم. از اینکه خواهر کوچیکم؛ بدترین بلای ممکن سرش اومده. اون وقت این مردک برای خودش چی می گفت. دو قدم بلند برداشتم؛ همه انرژی و نفرتم رو تو دستم ریختم و زدم تو گوشش:
– تو به چه حقی اینکارو کردی لعنتی؟! تو می فهمی چیکار کردی؟! می فهمی کثافت ؟!
اون قدر با اون صدای گرفته بلند داد زدم که احساس می کردم صدام رفت. هولش دادم و یقه شو گرفتم. به جونمردی افتادم که دنیای خواهرم و سیاه کرده بود! تباه. داد زدم و توی صورتش کوبیدم! نالیدم:
– چرا لعنتی. گناهش چی بود! لعنتی می کشمت.
انقدر جیغ زدم و داد که بی حال شدم! دبگه جونی تو تنم نموند. زیر لب ناسزا می گفتم و تنها هق هق ام شنیده می شد! بالاخره تکون خورد . دست انداخت زیر تنم و بلندم کرد. روی کاناپه گذاشتم و رفت. بدنم ضعیف شده بود و شک تمام حرفاش بدترم کرده بود! من اون لحظه فقط می خواستم پیش ماهک باشم. ماهک بهم احتیاج داشت، خیلی زیاد. دستمو گذاشتم روی پیشونی پر دردم. باید افکارم رو جمع و جور می کردم. توی فکرام غرق بودم؛ که اومد و جلوی پام نشست. قرصی طرفم گرفت و با چشمای نگران منتظر بود بگیرم. با همه نفرتی که داشتم تو چشماش زل زدم:
– الان؛ تو این حالم جلوی چشم نباشی خودش آرامبخشه. پس نباش.
پلکاشو بست و سرش پایین افتاد:
– من یاد ندارم من… من یاد نگرفتم هیچ وقت؛ چطوری بگم از ته قلبم یک نفر رو می خوام. من لعنتی؛ من وحشی؛ منی که هرچی تو دوست داری اسم روش می ذاری یاد نگرفتم. یاد نداشتم. من نمی تونم ازت ببرم. من نمی تونم نخوامت ماهک. وقتی می گی نبینمت نمی تونم. مثل اینکه بگی نفس نکش. همه این روزا پشت در خونتون بودم؛ ولی تو منو ندیدی. اون روز صبح؛ پشت سرت بودم و دیدم اشکاتو ولی تو نمی دونی چی کشیدم که نیام جلو.نیام جلو و بغلت نکنم و بگم خانومم قشنگم من بمیرم اشک شما رو نبینم. بگو چیکار کنم تا گریه نکنی ماهک. دنیا رو زیر و رو میکنم واست. بگو کی ناراحتت کرده؛ وقتی نگران حالت بودم و اومدم زنگ زدم دم در. گفتم ناراحت می شی که منو می بینی؛ ولی دلم طاقت نیاورد. می خواستم فقط حالتو بپرسمو برم که مامانت گفت دخترم از دست رفت. ماهک من مردم و زنده شدم وقتی می خواستم از پله های اون خونه برم بالا تا برسم بهت. ماهک تو هیچوقت تو تمام عمرت؛ نمی فهمی اون لحظه من چی کشیدم. تو نمی دونی من وقتی از بیمارستان اومدم بیرون چه حالی بودم. تو هیچی نمی دونی از حس من؛ احساس من نسبت به خودت. چون هیچوقت نپرسیدی. اگر پرسیدی با دعوا بوده. دعوایی که سعی می کردم سکوت کنم جای حرف زدن.
از جاش بلند شد:
– الانم میرم تا جلوی چشمت نباشم. امشب اینجا بمون؛ فردا صبح برو.
با شونه های خمیده سمت اتاق رفت و در رو آروم بست. من واقعا نیاز داشتم که فکر کنم. باید افکارم رو جمع وجور کنم. من باید حرفای ماهک رو هم بشنوم! بلند شدم و تو سکوت مطلق خونه آروم در رو باز کردم و رفتم بیرون. تلفنم رو در آوردم که چهره ماهک اومد رو صفحه گوشیم جواب دادم:
– دارم میام خونه!
قطع کردم و به آژانس زنگ زدم. وقتی رسیدم خونه ماهک مقابل در ایستاده بود. خودش رو توی بغلم انداخت:
– مانک چی شده. کجا بودی؟ چه بلایی سرت اومده؟ مانک!
پسش زدم و رفتم سمت اتاقم. با عجز نالید:
– مانک!
با خشم برگشتم سمتش:
– خفه شو ماهک خفه شو! بیا بالا ببینم چه خاکی تو سرمون ریختی!
روی تخت اتاقم نشستم. در رو بست و چسبیده به در سر خورد و نشست. ذهنم جمع نمی شد! الان چی باید بگم بهش؟! خودش به حرف اومد:
– دیدیش؟!
بلند شدم و جلوش نشستم. مچ دستشو گرفتم که پسم زد و شروع کرد به گریه. عصبانی شدم! الان که باید حرف بزنه گریه می کنه؟
– حرف بزن من برای گریه های بچه گانه تو وقت ندارم! اونقدر از دستت آتیشی هستم که می تونم کل این خونه رو باهاش بفرستم هوا، پس حرف بزن! چه غلطی کردی؟! پیش خودت چی فکر کردی؟! رفتی باهاش خوابیدی؟ آره؟ اینقدر خودتو ول کردی؟! بدبخت اون اگه تو رو می خواست صبر می کرد میومد مثل آدم خواستگاری. نه اینجوری دست دومت کنه! هیچ به فکر آبروی خودت بودی؟! آبروی خانواده به جهنم خودت چی؟! نیاد جلو و نخوادت می خوای چیکار کنی؟! من باید از اون سر دنیا بیام بکوبم تو دهنت تا هوس بازی از یادت بره؟! یک ذره عقل تو این سر کوفتی هست؟ می فهمی چه غلطی کردی؟!
شمشیر از رو بستم براش. کمی بهش مهلت دادم تا بتونه حرف بزنه. وقتی بازم سکوتش رو دیدم بازوش رو فشردم و تو چشماش خیره شدم:
– حرف بزن.
سرش رو پایین انداخت و شروع کرد. اونقدر گفت تا مطمئن شم. مطمئن شم که اون بی گناه بوده. ولی دلش لرزیده؛ بدم لرزیده! کلافگی های بی علتش همچنین بی علت هم نبوده! حرفاش که تموم شد لباسام رو کندم از خودم و رفتم آبی به صورت زدم. پتو رو زدم کنار:
– می خوام بخوام. توهم برو بخواب؛ شب خوش.
آروم شب بخیری گفت و آروم تر در رو بست. باید فکر کنم چیکار می شه کرد! مارتین به این راحتی ها نمی تونه صاحب همه چیز بشه! نباید اینجوری بشه.

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن