رمان متجاوز دوست داشتنی من پارت۱۰

رمان متجاوز دوست داشتنی من

جهت مشاهده به ترتیب پارت اول تا اخر این رمان وارد شوید

درد داشتم ولی بیشتر از اون خسته بودم. اونقدر که نا نداشتم چشمام رو باز نگه دارم. صدای رفت و امد مارتین رو شنیدم ولی چشمام بازم بسته شد و رفتم تو دنیای شیرین خواب. صدایی تو ذهن و گوشم می پیچید. بدنم گرم بود. زیر دلم درد کمی داشتم و دستی روی کمرم رو ماساژ گونه لمس می کرد. دلم نمی خواست از این خلسه بیرون بیام. گرمی و هرم نفس های مارتین رو کنار گوشم احساس می کردم. با صدای قشنگش داشت براممی خوند:
عشقم رو بردار به دلت بسپار خسته نمیشم
من از این تکرار تو مثل ماهی من بی پناهم تو پشت ابری تاریکه راهم من بی قرارم
لبخند می زدم و چشم بسته به صدای زیباش گوش می کردم. شاید هیچ کس متوجه حس خوبه من نشه. مگر درک کرده باشه؛ عشق واقعی کم پیدا می شه. نمی دونم چقدر باید خدا رو شکر کنم که من گیر آدم بد نیوفتادم.
آدمی که پای کارش نمونه و بگه خداحافظ. دستش روی گونه ام نشست:
– چشمات رو باز نمی کنی؟ من مردم از نگرانی خانوم قشنگم. بیدارشو نگام کن اروم بشم.
مصرانه چشم فشار دادم که خنده مارتین به هوا رفت:
من بی قرارم خانوم خانوم عاشقت میشم اروم اروم تو شدی لیلی من شدم مجنون حالمون خوبه
به زیر بارون …
نه، تو اینجوری چشماتو باز نمی کنی وروجک!
نفهمیدم چی شد که بین زمین و هوا بودم و بعد دمر روی شونه مارتین جیغ زدم و شروع کردم به دست و پا زدن. در حموم رو باز کرد و گذاشتم پایین. تمام مدتی که اونجا بودیم؛ کمکم کرد حمام کنم که باعث خجالت من می شد. از حموم که اومدیم بیرون؛ تاپ سفید ستمون رو جدا کردم و مال مارتین رو گذاشتم رو تخت کنار دستش تا موهاش رو که خشک کرد بپوشه خودمم تاپم رو با شرتک لی ستش تن کردم و باهم رفتیم پایین. صبحانه رو روی کاناپه، رو به روی پنجره سرتاسری که رو به خیابونی پر درخت بود خوردیم. اونقدر مارتین بهم داد خوردم که روی مبل لم دادم و خودم رو دراز کردم. مارتین لیوانش رو که پایین گذاشت. با تعجب نگام کرد و بعد خنده ریزی کرد:
– باز کوچولوی من زیاد خورده؟!
معترض اخم کردم:
– من زیاد نخوردم تو مجبورم می کردی سر هر لقمه.
خنده ای کرد:
– کی؟ من؟ چرا یادم نمیاد؟!
محکم مشتم رو کوبیدم تو بازوش که خم شد و لباسم رو داد بالا و گاز محکمی از شکمم گرفت و بعد همون جا رو بوسید. دست کردم تو موهاش:
– امروز چیکار کنیم؟
چشماش رو بست و سرش رو تکیه داد به دستم: هرکاری تو بگی.
لبخند زدم و کف دستامو هیجان زده بهم کوبیدم:
– بریم خرید مارتین؛ اومدم پایتخت مد جهان که برم خرید!
دستی روی پاهای لختم کشید:
– یه لباس گرم بردار بیا پایین بریم وروجک!
لباشو محکم بوسیدم و دویدم سمت پله ها. صدای عصبیش اومد:
– با این حالت چرا می دویی؟ ماهک با توام… دختره لجباز!
جیغ زدم:
– چون هیجان دارم.
– ندو!
برگشتم و زبونی درآوردم:
– چشم آقا پسر.
و باز دویدم تو اتاق. چمدون کاملا خالی بود و احتمالا مارتین تمام وسایل و داخل کمد جا داده بود. در کمد دیواری سفید رنگش رو باز کردم و واسه یه لحظه شکه شدم! جیغ زدم:
– مارتین چرا اینقدر لباس داری؟ صداش رو از پشت سرم شنیدم:
– خانوم حسود! بیشترش رو واست می خرم.
با رضایت سرم رو تکون دادم. کنارم ایستاد و یه دستش دور کمرم حلقه شد:
– خب وروجک چی می خوای بپوشی!
با دستم اشاره به کت کرمم کردم. از رو چوب برش داشت و به دستم داد. شلوار جین و بلوز نخی سفید تا زده شدم رو از کمد بغلی برداشت و دستم داد. لبخند رضایت بخشی زدم که کیف کرم مشکیم رو هم انداخت رو شونم:
– صندل مشکیتم بپوشی می شی جیگر خودم!
چشام رو تو حدقه گردوندم:
– بودم!
نوک بینیم رو گرفت و فشار داد. لباسا رو روی تخت انداختم و در حالی که لباسام رو در میاوردم گفتم:
– مامان اینا زنگ نزدن؟
مشغول انتخاب لباس برای خودش شده بود:
– چرا خواب بودی زنگ زدن! شب بهشون زنگ میزنیم خوبه؟ نوچی گفتم و شلوار جینم و بالا کشیدم:
– همین الان!
برگشت سمتم و کت مشکیش رو جلوم گرفت:
– این خوبه؟
سری تکون دادم؛ شلوار مشکی و بلوز سفیدی برداشت و به سمتم اومد. موبایل و از جیبش در اورد و کف دستم گذاشت:
– تا لباس عوض میکنم زنگ بزن! گریه ممنوع ماهک اگه نه بیرون نمی ریم!
غیر مستقیم اشاره کرد به شب پرواز و اشک هایی ک تو بغل مامان می ریختم! لب ورچیدم و سری تکون دادم. رو تخت نشستم و شماره گرفتم. نگاهی به ساعت مچیم انداختم که به وقت ایران تنظیم بود! ساعت ۷۰۳۱ صبح بود! بعد از چند بوق تلفن رو قطع کردم و به دست مارتین دادم!
– چی شد؟
شونه بالا انداختم:
– فکر کنم خوابن!
دستم و گرفت: خب بریم؟ نگاهی به مرد جذابم انداختم:
– نه، تو چرا اینقدر به خودت رسیدی!
خندید و حرکت کرد منم دنبال خودش کشید:
– اینقدر حسودی نکن خانوم!
– مارتین چقدر راهه؟
– خیلی نزدیک!
– می شه پیاده بریم؟ به سمت ماشینش هلم داد:
– نخیر خانوم! شما نباید زیاد راه بری!
سوار ماشین شدم. تمام طول راه با هیجان به خیابونا نگاه کردم. میلان یکی از شهر های مورد علاقم بود و من هیچ وقت فکر نمی کردم روزی با مردی که دوسش دارم، تو هوای ایتالیا نفس بکشم!
– اول میریم لاریناسنت! فک کنم اون هشت طبقه کافی باشه واسه خرید.
نیشخندی زدم:
– نخیر آقا نمی تونی در بری من تک تک مراکز خرید رو می خوام برم! ولی خب برای امروز فک کنم کافیه!
لب ورچید:
– تا آخر شب همش خرید یعنی؟ هوم کشداری گفتم. دستام رو گرفت:
– هفته ی دیگه می ریم! میخوام عروسم رو ببرم آمفالی پیش عمه م!
استرس گرفتم! دیدار با تنها خانواده ای که برای مارتین مونده بود، خیلی واسم سخت بود . ماشین رو پارک کرد و وارد شدیم. زیبایی لاریناسنت واقعا دیدنی بود فضای مرکز خرید. هر مغازه ای که وارد می شدم دلم می خواست همه رو بخرم ولی خودم رو کنترل می کردم. هر لباسی که برمی داشتم دو دست انتخاب می کردم تا برای مانک هم ببرم. آخر مرکز خرید یک آرایشگاه بود و کلی به مارتین اصرار که بره اونجا و موهاش رو بزنه از ته تا اینقدر جذاب نباشه و من مدام نترسم. البته آخرش مارتین کلی بهم خندید و باز بهم گفت:
– حسود خانوم؛ من اگه کچل هم بکنم باز خوشتیپم.
خندیدم و با حرص به سینش کوبیدم. سوار ماشین شدیم و دور زد! حال و هوای اونجا برام تازگی داشت و با ذوق به خیابون ها و مغازه ها نگاه می کردم.
– مارتین می شه بریم پیتزا ام؟ بلند خندید:
– تو اینو از کجا بلدی؟
– آخه مانک قبل از اینکه بره اسپانیا، ایتالیا بود و همیشه از اینجا واسم می گفت! من پیتزا میخوام!
سری تکون داد:
– انتخاب خوبیه!
کف دستم رو بیرون از پنجره ماشین به سمت باد گرفتم. همیشه از این کار خوشم میومد. باد توی صورتم می خورد و موهام پخش و پلا می شد. نگاهم به ابرای سفید و پنبه ای بیرون بود. آسمون آبی آبی و تکه های ابر زیباییش رو چندین برابر می کرد. حس می کردم دلم برای آسمون ایران؛ هر چند خاکستری تنگ شده. تمام این چند روز گذشته رو با مارتین به گشت و گذار و تفریح سپری کرده بودیم. تقریبا همه جا رو گشته و مارتین از هیچی واسم دریغ نکرده بود اما من بازم دلتنگ خانواده و وطنم بودم. دست مارتین روی دستم نشست و کمی فشرد.
– به چی فکر میکنی عشقم؟ تو چشمای آبیش خیره شدم.
– به اینکه وقتی عمت رو دیدم چه عکس العملی باید نشون بدم.
– چرا انقد برای خودت سختش میکنی ماهک، قرار نیس اتفاق عجیبی بیوفته. عمه من خیلی هم دل پاک و مهربونه. من مطمئنم از تو هم خیلی خوشش میاد و همینطور تو از اون.
لبم رو روی هم فشردم.
– این که تنها فامیل تو هست کمی کار رو سخت میکنه برام! و اینکه من اصلا نمی دونم با فامیل شوهرم باید چه برخوردی داشته باشم. هیچ شناختی ازش ندارم و نمی دونم ممکنه از من خوشش نیاد و یا من حرفی یا کاری بکنم که… خب من استرس دارم مارتین ؛ برای همین…

دستم رو محکم فشرد و روی رونش گذاشت.
– داری از عمه من برای خودت غول می سازی خانوم زیبا؟ حالا وقتی دیدیش خودت متوجه می شی چقدر خوب و دوست داشتنیه. مثل مادرم می مونه.
با دست آزادش آهنگ ریتم دار و شادی گذاشت و با انگشتاش روی فرمون ضرب گرفت .
– هی خانوم؛ قرار نشد همسفر بداخلاقی باشی ها؛ قراره بهمون خوش بگذره. فکرت رو بیخود و بی جهت درگیر هیچی نکن. اصلا از قدیم گفتن علف باید به دهن بزی شیرین بیاد.
از دیدن چشمای شاد و لبهای خندونش منم خندم گرفت. دستم رو توی دستش قفل کردم و خودم رو با ریتم اهنگ تکون دادم. مارتین با دیدن حرکات پر عشوه ام چشماش رو گرد کرد.
– ای جــونم ؛ از این قر کمر ها برای من نمیای چرا .
خنده بلندی کردم؛ خم شدم و صورتش رو بوسیدم. میخواستم برای بار دوم صورتش رو بوس کنم که تو یک لحظه مارتین برگشت سمتم و لبهای روی لبهاش قرار گرفت. دلم نمی خواست لبهام رو جدا کنم. دلش نمی خواست. یک چشمش به جاده بود و یک چشمش به من. خوب که لبهاش رو خوردم؛ از ترس تصادف کردن خودم رو کنار کشیدم.
– ببین ماهک خانوم؛ اینم یکی از فواید زندگی کردن اینجاست. هر لحظه که عشقت بکشه می تونی عزیز دلت رو بغل کنی و اونجوری که دوست داری ببوسی.
نگاهی به فضای اطرافم کردم.
– هوم درسته حق با تو هست.
– حالا جدا از شوخی و خنده ماهکی؛ نظرت چیه اینجا بمونیم. زندگی مشترک و دو نفره مون رو اینجا شروع کنیم .من اینجا بزرگ شدم؛ درس خوندم؛ تمام کارم اینجاست. توی ایران زندگی من از صفر شروع می شه. باید همه چیز رو از اول بسازم اما اینجا هرچی که بخوای و اراده کنی رو داری و من بهترین ها رو به پات می ریزم.
بازم رفته بودم توی فکر. فکر آینده خودم و مارتین. دوری از خانواده و ایران دوست داشتنیم، شغلم. برای من هم زندگی اینجا یعنی شروع از صفر.
– نمی دونم مارتین؛ تصمیم گرفتن تو این مورد خیلی واسم سخته.. یکم زمان بهم بده. بزار بیشتر بهش فکر کنم مارتین سری تکون داد و سرعتش رو بیشتر کرد. تقریبا ۷ ساعتی رو توی راه بودیم که همراه با شوخی و خنده های مارتین خستگی راه کمتر به نظر می رسید. با وارد شدن به استان سالرنو و رسیدن به شهر آمفالی که فوق العاده زیبا و یه جورایی تاریخی بود؛ باز استرس گرفتم و تنم بی اختیار یخ کرد. در حالی که سعی می کردم این اضطراب و نگرانی رو به روی خودم نیارم تا مارتین متوجه نشه مشغول دید زدن اطراف شدم. جای زیبا و معرکه ایی بود.
تمام خونه ها و ساختمون های شهر آمفالی روی کوه ساخته شده بود و من رو به شدت یاد ماسوله مینداخت! با لذت تمام به خونه های سنگی نگاه می کردم و گه گاهی هم عکسی می گرفتم. مارتین مقابل بستنی فروشی نگه داشت و با دو تا بستنی قیفی برگشت! از دیدن دوتا بستنی قیفی بزرگ؛ به وجد اومدم و کودکانه پریدم از ماشین پایین و آویزون دستاش شدم. مارتین هم نامردی نکرد و هر دو دستاش رو برد بالا تا دستم نرسه. جیغ زدم و پام رو به زمین کوبیدم:
– بستنیم رو بــده… زود بــاش.
زبونش رو آورد بیرون:
– برو رد کارت.
از حرفش چشمام درشت شد الان مارتین بود که مدل ادم های لات این رو به من گفت؟ دستم رو دور بدنش حلقه کردم و چونم رو روی سینه اش گذاشتم:
– مارتینی فقط یه گاز خواهش می کنم.
چند لحظه گیج به چشمام نگاه کرد :
– وای چشمات عین گربه شرکه.
بستنی رو داد دستم و لیسی زدم:
– گربه شرک خودتی این یک؛ دو یک بار دیگه برام قلدری کنی می رم خونه مامانم.
بعدشم شاد و شنگول رفتم سمت ماشین و سوار شدم. اومد و نشست تو ماشین:
– که اینطور میری خونه مادرت؟ باشه دیگه.
لبخند دندون نمایی زدم و بستنیم رو خوردم. تا رسیدن به خونه عمه مارتین هیچ حرفی نزدیم؛ از طرفی استرس داشتم و از طرفی به حرفای مارتین اعتماد. بالاخره ماشین ایستاد! خونه ای با نمای سنگی و فوق العاده ای که نزدیک قله کوه بنا شده بود. مارتین دستای سردم رو گرفت و لبخندی زد:
– پس نیافتی ماهک!
مشتی به شونش زدم:
– الان جای آرامش دادنته دیگه؟!
زنگ در و زد؛ در بی هیچ حرفی باز شد. با وارد شدن به خونه و مواجه شدن با حیاط سبز و بی نظیر خونه دهنم باز موند! تمام حیاط پر از گل و گیاه بود و گوشه ای از حیاط تاب سفید رنگی به چشم می خورد و کمی دور تر میز و صندلی فلزی سفید رنگ. از روی قسمت های سنگ فرش شده ی روی چمن رد شدیم و من محو زیبای بهشتی بودم که پا توش گذاشته بودم. خونه ای دو طبقه با پنجره های چوبی! رویایی بودن اون خونه، باعث شده بود استرسم رو فراموش کنم که صدای هیجان زده ای توجهم رو جلب کرد:
– اوه مارتین ، پسرم؟
با تعجب به عمه ی مارتین نگاه کردم؛ موهای بلوند و چشمانی آبی.
اندام زیبا و تقریبا چهل ساله به نظر می رسید. نگاهی به مارتین انداختم. چرا بهم نگفته بود عمه ای که برام ازش صحبت میکنه چهل ساله است و نه شصت هفتاد سال! از تصوارتم خندم گرفت؛ پیرزنی با موهای یک دست سفید و دندون های مصنوعی! و هیکلی فربه ک با عصا به این سمت و اون سمت می ره! از تصورات خجالت آورم؛ دستام رو تو هم گره زدم. مارتین از بغل عمه بیرون اومد:
– عمه اینم عروسم که ازش واستون گفته بودم! ماه من. ماهک مارتین.
دستای عرق کردم رو گره زدم و گامی به سمت عمه شبنم برداشتم:
– سلام!
با چشمایی که برق اشک توش می رقصید نگام می کرد. گام بلندی به سمتم برداشت و محکم به آغوشم کشید.
– عروس قشنگم خوشحالم که دل پسر کله شق من رو بردی!
خندیدم و دستام رو دورشونش حلقه زدم:
– عمه جون خیلی خوشحالم ک می بینمتون! مارتین از شما خیلی برام گفته بود!
بوسه ای به صورتم زد و ریز زمزمه کرد:
– کاش بودن و عروسشون رو میدیدن!
قطره اشکی که از چشماش چکید دلم رو لرزوند. نگاهی به مارتین که پشت عمه ایستاده بود انداختم؛ نمی خواستم غصه نبود خانواده اش به دلش چنگ بزنه! آروم دستای عمه رو فشردم:
– عمه جون خواهش می کنم! مارتین خوشحاله؛ شما هم خوشحال باشید.
لب هاش رو محکم بهم فشار و سرش تکون داد. دست پشتم انداخت و به سمت مبلای کرم رنگش راهنماییم کرد:
– بشین عزیز دلم؛ برم براتون شربت بیارم.
لبخندی زدم و مارتین کنارم جاگیر شد. نگاهم دور تا دور خونه چرخید و روی قاب عکسی ثابت موند! زیر چشمی به مارتین نگاه کردم که حواسش به تلویزیون بود! بلند شدم و سمت قاب عکس رفتم؛ زن و مرد جوونی ک دو طرف پسر بچه ای تخس ایستاده بودن. مارتین من بود؛ نگاهم صورت پدر و مادرش رو کاوید. مارتین کاملا شبیه پدرش بود. دستش دور شکمم حلقه شد و انگشت دستش رو روی قاب گذاشت:
– این منم!
آب گلوش رو به سختی قورت داد و ادامه داد:
– اینم مامان و بابام! آخرین عکس، اون روز من…
چرخیدم سمتش و دستام رو دورش حلقه کردم:
– اون روز تو خوشبخت ترین پسر دنیا بودی!
دستش و روی گونم گذاشت:
– اون روز من پسر بدی بودم براشون! یادمه!
فشاری به کمرش وارد کردم:
– هیس هیس مارتین!
روی قلبش و بوسه زدم:
– اونا خوشحالن مارتین! تو هم باش!
ذهنم بهم ریخته بود و تمام اتفاقای که قبلا واسم تعریف کرده بود جلوی چشمم. درکت میکنم مرد من!
” دستاش رو دور تنم حلقه کرده و لباش مماس گوشم بود. صداش لبریز از غم و غصه .
-۲۱ سال پیش بود. من کوچیک بودم اما اون روز رو هیچ وقت یادم نمی ره. آخرین روز… صدای شاد و جیغ بچه ها فضای شهربازی رو پر کرده بود. من اما به جای بازی و شلوغ کاری های بچگونه با التماس از مامانم آویزون شده بودم و مدام تکرار می کردم.
– مامی مامی! پشمک میخوام!
مامانم با صبوری صورتم رو بوسید و گفت:
– مارتین داری لج می کنی! بیا بریم! اینا اصلا خوشمزه نیس؛ مریض می شی باز.
اما من گوشم به این حرفا بدهکار نبود و هر لحظه بیشتر لج می کردم. پشت سرهم اعتراض و پا کوفتن روی زمین.
تا اینکه مادرم عصبانی شد و اخم کرد. من لب ورچیدم و مامانم دستم رو کشید. کمی جلوتر کنار دو مرد ایستادیم.
بابام با لبخند موهام رو ناز کرد و گونه ی مامانم رو بوسید و گفت.
– ملانی، مارتین بیاین عکس بگیریم!
کنار هم ایستادیم اما من تموم مدت بغض داشتم با اخم و دست به سینه به دوربین خیره شده بودم. با شمارش عکاس عکس گرفته شد و به محض فلش خوردن دوربین به اون سمت پارک؛ طرف مغازه ی پشمک فروشی دویدم. صدای جیغ مامان و صدای فریاد بابا رو پشت سرم می شنیدم اما من فقط ۷ سالم بود. بچه بودم و دلم از اون پشمکایی می خواست که همه بچه ها می خوردن. بی توجه به مارتین گفتن هاشون دویدم سمت خیابون؛ صدای بوق بلند یه ماشین. ترسیدم و دستم رو روی سرم گذاشتم، توی آخرین لحظه بابا و مامانم…
چشماش خیس اشک بود. چشمای مرد من؛ مارتین من خیس از اشک بود. دستم رو روی لبش گذاشتم.
– هیس مارتین؛ کافیه عزیزم.
چشمای خیسش رو بهم فشرد:
– تقصیر من بود ؛ من باید جای مامان و بابام زیر چرخای اون ماشین له می شدم اما پدرم خودش رو سپر من کرد و مامانمم…
محکم توی بغلم گرفتمش و به خودم فشردمش.
– قربونت برم من؛ تقصیر تو نبوده. تو کوچولو بودی. تقصیر هیچ کس نبوده مارتین. همش یه اتفاق بوده… یه اتفاق”
با اومدن عمه، هم من و هم مارتین سعی کردیم فضای غم بار اونجا رو عوض کنیم. از خاطرات ایران و آشناییمون واسه عمه گفتیم تا عروسی و شروع ماه عسل. عمه با شوق و ذوق نگامون می کرد و مدام قربون صدقه مارتین می رفت. روز خوبی بود و من دیگه استرس ساعات قبل رو نداشتم. حالا دیگه خیالم راحت شده بود و خیلی راحت با عمه هم صحبت می شدم. واسه درست کردن شام به کمکش رفتم و مثل عروسای خوب میز رو چیدم. خوردن شام در کنار عمه و محبت های بی حد و مرزش کیف خاصی داشت. مارتین میز رو جمع کرد و عمه که حسابی خسته شده بود رفت استراحت کنه. کمک مارتین با کلی تفریح و شوخی؛ ظرفا رو شستیم و دوتایی رفتیم بالا. اتاقی که عمه واسمون آماده کرده بود. مارتین پشت سرم اومد توی اتاق و در رو بست. با خیال راحت روی تخت نشستم و نفس آسوده ای کشیدم.
وای مارتین عمه جون مثل خودت عشقه
مارتین موهای صورتم رو کنار زد و لاله ی گوشم رو گاز گرفت:
– عشق واقعی خودتی عزیزم.
دستم رو پشت گردنش گذاشت و لبهاش رو عمیق و طولانی بوسیدم. مارتین کلافه عقب کشید.
– نمی خوای دوش بگیری نفس؟ هم خستگی راه از تنت در میاد هم روز هفتمه باید غسل کنی.
با تعجب نگاش کردم. از روی تخت بلند شد و دستم رو کشید:
– پاشو ماهک دیگه طاقت ندارم؛ دارم می ترکم.
وارد سرویس مجزای اتاق شد و منو هم دنبال خودش کشید. نگاه متعجبم هنوز پی حرکات کلافه و شتاب زده اش بود، که داشت تی شرت و شلوار راحتیش رو در میاورد.
– تو هم میخوای حمام کنی ؟
لختِ لخت جلو اومد. دکمه های پیراهنم رو باز و به زیر دوش هولم داد.
– گفته بودم حق تنهایی حموم کردن نداری.
به اجبار دستای مارتین ؛ همراه خودش زیر دوش رفتم. از حق نگذریم حموم خوبی بود و بعد از اون مسافتطولانی یه جورایی خستگی رو از تنمون به در کرد. از حموم که در اومدیم؛ دلم فقط خواب می خواست اونم بعد از یک دوش مفصل. ولی مگه مارتین می ذاشت. کاراش دیوانه ام کرده بود. انقدری که دلم میخواست بزنم سرم رو تو دیوار از دست کاراش. دلش بودن های پشت سرهم می خواست. درسته که منم دوست داشتم ولی نه هرجا. هم خسته بودم و هم نمی خواستم عمه اش چیزی بفهمه؛ خب تازه عروس و داماد بودیم اما من معذب بودم خیلی و به نظرم درست نبود.
اما مارتین که گوشی برای شنیدن نداشت کار خودش رو می کرد و در آخرم بهم گفت خودش اینجا خونه داره و نیاز نیست خونه عمه بمونیم. فقط یک امشب رو باهاش مدارا کنم. صبح زود از خواب بیدار شدم و مارتینم به زور بیدار کردم. عمه رفته بود پیاده روی و صبحانه مفصلی روی میز واسمون چیده بود. صبحانه رو خوردیم و رفتم بالا تا لباسام رو عوض کنم بریم لب دریا. شلوار چسب مشکی با لباس دو تیکه ای که زیرش یک نیم تنه قرمز می خورد و روش شل از پشت بسته می شد و مشکی بود رو پوشیدم. برای مارتین هم لباس بر داشتم و رفتم پایین. لباس ها رو روی مبل گذاشتم. سرش تو گوشی بود؛ رفتم جلوش ایستادم و لباسش رو در آوردم. بی خیال باز با گوشیش ور رفت. لباسش رو از سر تنش کردم و منتظر شدم دستش رو بکنه تو آستین:
– چی داره تو اون گوشی؟ یک لحظه ولش کن اینو تنت کن.
بی توجه به حرفم باز کارش رو ادامه داد. حسابی لجم گرفت و جیغی سرش زدم. که دستش رو تو آستینش کرد و باز ادامه داد. از اینکه بهم بی توجهی میکرد دلم گرفت.
– آقا پسر اگه همین الان بهم محل ندی من با شما قهر می کنم.
دستم رو گذاشتم رو صورتم و سرم رو پایین نگه داشتم . دستش دور مچ دستم پیچید.
– آخ که تو منو دیوانه کردی… بیا بغلم. بیا آشتی؛ بیا ببین اینو دختر لجباز.
منو روی پاش نشوند و گوشیش رو نشونم داد. یک عکس بود؛ تو رختخواب من تو بغل مارتینی که از پشت منو به آغوش کشیده بود و چونه اش روی سرم بود. گوشی رو از دستش گرفتم:
– وای چقدر قشنگه کی اینو گرفتی؟ شیطون شد:
– دیگه دیگه.
گونه اش رو با مهر بوسیدم و تشکر کردم. بلند شد و از روی کابینت یک مشت شکلات تو جیبش ریخت و یکبطری آب دستش گرفت و کلاهش رو برداشت. دستم رو گرفت و دوتایی رفتیم سمت دریا. هوا عالی بود آفتابی که ملایم بود و هوا نه زیاد گرم نه زیاد سرد. آفتاب گرمای زیادی نداشت ولی حضورش پررنگ بود. رسیدیم لب دریا؛ دست مارتین رو کشیدم سمت آب و پاهام رو گذاشتم تو آب:
– وووییی مارتین اخمی کرد:
– بیا بیرون سرده آبش برات سرما می خوری.
رو به روش و پشت به دریا ایستادم. بلوزش رو می کشیدم سمت خودم و میرفتم عقب تر و با لحن اغوا کننده ای شروع کردم حرف زدن:
– بهت تا حالا خیلی دلم می خواسته بگم که دلم می خواد تمام زحمات، کارها و کلا هرچیزی که انجام دادی رو جبران کنم جناب شوهر؟!؟
میخ صورتم بود و چشماش بین لب هام و چشمام در حرکت. یقه اش رو گرفتم و سرش رو آوردم جلوی چشمام:
– خوب الان میخوام جبران کنم!
اونقدر عقب رفته بودم که آب تا کمرم رسیده بود. تو یه لحظه با دست دیگه ام شروع کردم آب پاشی روی صورتش.
مارتین چشماش گشاد شد و تعجب کرد به ثانیه نکشید که گفت:
– ماهک بدو… فقط بدو چون دستم بهت برسه مردی.
جیغ زدم و شروع کردم به دویدن توی آب مارتین کمی که دنبالم دوید ایستاد. فکر کرده زرنگ خان که من الان بر میگردم. کمی که خسته شدم ایستادم و برگشتم. ولی؛ ولی مارتین… مارتین نبود! تو یه ثانیه لبخندم جمع شد. تیتر روزنامه ها و اخبار اومد جلوی چشمام ” بلعیدن انسان ها توسط دریا .. سفر بی بازگشت ” غرق شدن چندین نفر .
نفسم بند اومده بود؛ سریع خودم رو رسوندم به جایی که ایستاده بود. سرگردون اطراف رو نگاه می کردم و از ته دل اسمش رو صدا می زدم. شوکه شده بودم و نمی دونستم باید چیکار کنم رفتم جلوتر اون قدر جلو که اب تا زیر گردنم اومد. شنا کردن یادم رفته بود. کم کم داشت اشکم در میومد که کشیده شدم زیر آب. دستو پا زدم که لبی روی لب هام قرار گرفت. چنگ زدم به سرش تا رهام کنه و سریع رفتم روی آب. نفس کم اورده بودم؛ مشتمرو کوبیدم تو شکم مارتین.
– لعنتی من مردم از نگرانی خیلی بی فکری.
مارتین اما؛ محو چشمام بود:
– حواسم بهت بود پری دریایی.
استرس شدیدی بهم وارد شده بود.
– بار آخرت باشه که از این شوخی های خرکی می کنی
کمرم رو گرفته بود و منم ناخودآگاه پام رو دور کمرش حلقه کرده بودم. سرم بالا تر از سرش بود؛ قطره های اب موهام روی صورتش می چکید. تیکه مشکی و شل لباسم رو داد بالا و بدنم رو بوسه بارون کرد سرش رو که از زیر لباسم اورد بیرون نگاهش چشمای بی قرارم رو دید.
– می دونی حس خوبیه که یکی نگرانت باشه. که اگه نباشی دنبالت باشه می دونی حس الانم رو دوست دارم، اینکه هستی رو دوست دارم اینکه نگرانم می شی رو دوست دارم. ماهک من دوستت دارم. هر اتفاقی بیفته قول می دم بمونم، قول می دی تو هم بمونی؟
موج ها آروم برخورد می کرد به تنمون. خیره چشمایی شدم که تو دریا گم می شد؛ بدون حرف لب هام رو گذاشتم رو لبش و پر حرارت بوسیدمش. کنار گوشش آروم زمزمه کردم.
– قسم بخور فقط با من برای همیشه می مونی.
زمزمه پر حرارتش کنار گوشم تکرار شد.
– فقط با تو… برای همیشه. تا آخر دنیا… تا وقتی نفس میکشم
اون قدر غرق بوسه های پر حرارتش شده بودم که زمان رو گم کرده بودم. سرم که جدا شد ازش به خاطر کمبود اکسیژن فهمیدم رسیدیم لب ساحل. دست کشیدم رو سینه برنزه و سفتش. گذاشتم زمین و کشیدم سمت شن های ساحل نشست و منو هم کنار خودش نشوند:
– خیس شدی سرما می خوری.
لباس خودش رو که کنار ساحل انداخته بود برداشت و اومد طرفم رو دو پا نشست و بند لباسم رو باز کرد و ازتنم کند:
– در بیار تاپت رو خیسه اطراف رو نگاه کردم:
– همین وسط؟ اخم ریزی کرد:
– خودم حواسم به اطراف هست، می بینی که تو ساحل کسی نیست؛ در بیار خودم حواسم هست.
در آوردم و لباسش رو تنم کرد و لباس های منو انداخت کنار خودش فقط شلوار کوتاهش پاش بود. دلم هنوز شنا کردن و آب بازی می خواست:
– چرا لباسام رو عوض کردی من دلم میخواد هنوز برم تو آب؟ به دریا خیره بود:
– سرما می خوری دریا همیشه هست.
نق زدم:
– زورگو… اصلا تو چکار به حال من داری؟ من خودم بهتر می دونم.
باز به دریا نگاه کرد:
– باشه تو بهتر می دونی ولی بازم نمی شه.
پشتم رو بهش کردم:
– اصلا باهات قهر می کنم.
صداش رو شنیدم:
– باشه قهر کن ولی بازم نمی تون.ی عصبانی برگشتم سمتش:

– سوزنت گیر کرده؟ لبخندی زد:
– سوزن منم گیر کنه، بازم پری دریایی شما اجازه برگشتن به آب رو ندارین.
اخمام باز شد و سکوتم طولانی؛ یک چیزی تو قلبم هری پایین ریخت! سرم رو گذاشتم رو پاهاش و چشمام رو بستم. دستش میون موهام نشست:
– چی شد پری دریایی؟
با چشمای بسته لبخندی زدم و دستاش رو به بغل گرفتم:
– خانوم عشوه می ریزی، می خورمتا!
به سمتش چرخیدم و دست پشت گردنش انداختم و سرش رو به سمت خودم کشیدم و لبهام رو روی لباش گذاشتم. به سختی از هم جدا شدیم:
– ماهک داری شیطونی می کنیا! داری بدجوری منو تحریک می کنی. اگه دلت نمی خواد این وسط اتفاقی بیفته؛ منو وسوسه نکن!
چشم ازش گرفتم و انگشتم رو روی ماسه کشیدم:
– مارتین؟
موهام رو نوازش کرد:
– چی می خوای وروجک که اینجوری صدام می زنی؟ می خوای نابودم کنی؟
– هیچی آقاهه!…
– ماهک!
دستشو رو شکمم کشید؛ خندم گرفت و تکون خوردم:
– جونم آقاهه؟… وای نکن دلم از حال می ره مارتینی…
شکمم و قلقک داد و از ته دل خندیدم؛ صدام تو ساحل پیچید و بین صدای امواج گم شد:
– وای مارتین تو رو خدا نفسم رفت!
ناگهانی به آغوشم کشید:
– نظرت راجب بچه دار شدن چیه؟ وا رفتم! ساکت شدم و هیچی نگفتم.
– دوست نداری ماهک؟ یه دختر کوچیک و خوردنی مثل خودت؟ دوست نداری از من بچه داشته باشی؟ دوست نداری مامان ماه کوچلومون باشی؟ چنگ انداختم به دستش:
– مارتین؟
– جون دلم؟ آروم گفتم:
– من نمی خوام! من می ترسم! من اصلا من خودم هنوزم بچم مارتین.
لبخند دلنشینی زد و با پشت دست گونه ام رو نوازش کرد.
– تو دخمر منی آخه. راستی ماهک تو شب عروسیمون چی در گوش پسر عمه ات میگفتی بلند بلند میخندیدی؟ بحث رو عوض کرد تا اذیت نشم:
– داشتیم غیبت تو رو می کردیم شوهری.
لپم رو کشید و خنده ای سر داد:
– وروجک .
از روی پاش خواستم بلند شم که دستم رو گرفت:
– اینو بخور ضعف نکنی بعد برو.
گرفتم ازش؛ نشستم روی شن ها و شروع کردم به ساختن قلعه شنی خودم. مارتین کلاهش رو روی صورتش گذاشته بود و روی شن ها دراز کشیده بود. کارم که تموم شد برگشتم سمتش دلم اذیت کردن می خواست. فکر کنم خوابش برد بلاخره. چند باری که تا نزدیکی آب رفتم حواسش بود و با نگاهش مجبورم می کرد سریع برگردمسر جام.
دست چپش کنار بدنش بود و دست دیگه اش زیر سرش. انگشتم رو خیلی آروم از مچ تا آرنجش می کشیدم. من شدیدا قلقلکی بودم و مارتین همیشه این کار رو برای من می کرد. چندبار دستم رو روی رگ های برجسته اش کشیدم ولی فایده نداشت. مارتین قلقلکی نبود؛ کلاه هم روی صورتش بود نمی شد دید چشماش بسته است یا باز! فکری به ذهنم رسید. دستم رو به سمت کلاه بردم و اروم گفتم:
– پسره؟
جوابی نداد؛ مطمئن شدم خوابه. شروع کردم به ریختن ماسه روش تا قشنگ بره زیر ماسه ها؛ قشنگ که دفنش کردم زیر اون همه ماسه کلاهشو برداشتم سرم رو خم کردم تو صورتش و بینیم رو به بینیش مالیدم:
– آقا پسمل، جون من پا میشی؟
چشمام بسته بود ولی صداش رو شنیدم: پاشم که شیرین کاری تو رو ببینم؟
با یک حرکت از زیر زحمات من اومد بیرون و انداختم روی ماسه ها. جیغ جیغ می کردم که ولم کنه پاهام رو گرفت و کشیدم طرف خودش و به دو طرف باز کرد:
– نه تو اینطوری رام نمیشی هی داری از خوب بودنم سو استفاده می کنی.
دست کرد تو جیبش و یک شکلات باز کرد و گذاشت دهنم:
– از صبح هی شکلات می دی بهم اه.
رون پام رو گرفت و بیشتر کشید سمت خودش:
– بخور تازه خوب شدی ضعف نکنی.
روم خیمه زد نگاهی سرسری به چهره پر عرقم انداخت و بعد خم شد و لب هام رو عمیق بوسید. دست روی چونه ام گذاشت و به سمت پایین کشید و دهانم رو باز کرد. زبونش رو تو دهنم می چرخوند و از شکلات های آب شده تو دهنم مزه مزه می کرد. به سینه اش فشاری دادم:
– مارتین کثیف بکش اون طرف… ایشش
تمام صورتم و دور دهنم رو شکلاتی مخلوط با آب دهنش کرده بود. خودش رو کشید عقب و راضی از کارش نگامکرد و زبونش رو مثل پسر شیطونا در آورد. دلم می خواست موهاش رو بکنم. غلتی خوردم کنارش و از جام بلند شدم. رفتم سمت دریا و اصلا به صدای خنده اش که پشت سرم بود توجهی نشون ندادم. کنار ساحل نشستم و با مشت به صورت شکلاتیم آب پاشیدم. خودش رو رسوند بهم و از پشت بغلم کرد.
– دختر خانوم ناز نکن بهت نمیاد.
محلش نداد بچه پررو رو، و همونجا نشستم رو به روی دریا و زانوهام رو تو بغل گرفتم. مارتینم همون شکلی کنارم نشست. باد خنکی میوزید و موهای بلندم رو تو هوا پخش می کرد. سرم رو خم کردم و روی شونه اش گذاشتم. چشمام رو بستم و محو صدای پر آرامش موج های دریا. داشتم لذت می بردم که صدای جیغ دختری گوشام رو پر کرد. سرم رو از روی شونه اش برداشتم و به سمت صدا برگشتم .
– اوه خدای من؛ باورم نمی شه. مارتین؟ عشقم!
چشمام گشاد و قلبم به تپش افتاد. این دختر با موهای طلایی مواج و چشم های سبز زمردی کی بود که مارتین من رو عشقش صدا می کرد. مارتین با دیدن دختر مو طلایی از جاش بلند شد و توی یه لحظه اون دختر تو آغوشش فرو رفت. دستاش رو از پشت دور گردن مارتین حلقه کرده و لب هاش رو توی گودی گردنش فشار می داد. مارتین اما بی حرکت ایستاده و کمی بعد دستاش رو دور شونه های دختر گذاشت و به عقب هولش داد.
-کیت؟ تو اینجا چیکار می کنی؟
دختر نگاه بی تفاوتی به من انداخت و باز خودش رو به مارتین چسبوند و این بار لب روی لب هاش گذاشت و پر صدا بوسیدش. چیزی درون معدم به سمت گلوم جوشید.
– با بچه ها اومدیم تعطیلات؛ فکرشم نمی کردم ببینمت مارتین نمی دونی چقد هیجان زدم.
پوزخند کم رنگی زدم از هیچ شمردن جفتشون نسبت به خودم.
– منم خوشحالم می بینمت .
دختر دست دور بازوی مارتین حلقه کرد و دست روی سینه اش گذاشت.
– امشب بیا پیشمون دورهمی داریم؛ دلم تنگ شده واسه خلوت های دو نفره و طولانیمون.
دلم چنگ شد. حس می کردم اسید معدم هر لحظه بیشتر به سمت بالا حرکت می کنه و تمام سیستم گوارشیمرو می سوزونه. مارتین ابرویی بالا انداخت و یک قدم عقب کشید سمت من. دستش رو دور کمرم حلقه کرد و شقیقه ام رو بوسید.
– کیت ایشون همسرم ماهک هست؛ من ازدواج کردم!
کیت نگاه متعجبی بهم انداخت و سر تا پام رو کمی آنالیز کرد. لبهاش هنوز می خندید و چشماشم.
– اوه چقد عجیب؛ فکر کردن به ازدواج تو خیلی عجیبه مارتین.
حس می کردم باید کاری کنم و خودی نشون بدم. باید به خودم مسلط می بودم و محکم. دستم رو محکم دور بازوی مارتین حلقه کردم و بهش چسبیدم. باید می فهمید این مرد فقط و فقط مال منه. عشق منِ.
– چرا؟ کجاش عجیبه براتون؟
– اووم؛ آخه مارتین خیلی تنوع طلب هست و از تعهد به دور.
لبخند حرص درآری زدم و لبامو غنچه کردم.
– عشق هر نا ممکنی رو ممکن می کنه عزیزم. مارتین نمی تونه عاشق همه و متعهد به تعداد زیادی باشه. اون فقط مال یک نفر یعنی منه.
مارتین خندید و لبهام رو با عشق بوسید.
– تو من رو مجذوب و محسور خودت کردی عشقم.
دلم خنک شد. کیت سری تکون داد و نگاهی به ساعتش کرد.
– به هر حال خوشحال شدم از دیدنت عزیزم. دوست دارم بازم ببینمت.
بعدشم چشمکی به مارتین زد و دور شد.
****
بی حوصله؛ با فکری درگیر و مشوش وارد اتاق شدم تا لباسام رو عوض کنم که پشت سرم وارد شد و در رو بست.
نشست روی تخت و خیره شد بهم.
– چت شد ماهک؟
بعدشم لبخند دندون نمایی زد:
– حسودیت شده آره؟
نباید خودم رو ضعیف جلوه می دادم و نقطه ضعف دستش. سعی کردم عادی باشم. اداش رو در آوردم و با لحن خودش حرفش رو تکرار کردم که خنده بلندی سر داد:
– وای قربون اون حرص خوردن و قهر کردنات. حال داری لباس بپوش بریم ناهار بیرون وگرنه زنگ بزنم بیارن وروجک. اصلا حوصله بیرون رفتن رو نداشتم. یه جورایی ازین شهر بی در و پیکر بدم اومده بود. دلم استراحت کردن میخواست و آرامش. شونه ایی بالا انداختم. مارتین تلویزیون رو روشن کرد و دراز کشید. لباسم رو در آوردم و با یک تاپ بندی بدون لباس زیر عوض کردم. شلوارک ست لباس رو هم پوشیدم. مارتین نگاهش رو داد سمتم:
– این لباس پوشیدن یعنی تو خونه میمونیم موهام رو شونه میزدم:
– آره حوصله ندارم باشه برای شب یا فردا دلم استراحت می خواد.

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن