رمان متجاوز دوست داشتنی من پارت۱

رمان متجاوز دوست داشتنی من

جهت مشاهده به ترتیب پارت اول تا اخر این رمان وارد شوید

فصل اول

صدای فریاد پر از دردم میون شلوغی بیرون از اتاق گم شد.
– تروخدا ولم کن. به من دست نزن من دخترم! لعنتی می شنوی چی میگم؟ با تمام قدرت به سینه پهن و عضله ایش مشت می زدم.
– مارتین تروخدا نکن!
بی توجه به التماسای من زیر گوشمو مک زد و گفت:
– هر چی بیشتر وول بخوری حریص تر می شم.
گاز محکمی از لاله گوشم گرفت:
– آخ…
مارتین- جــون… دردت اومد عزیزم؟! تازه اولشه ماهکم!
درحالی ک گردنمو مک می زد با دست آزادش زیپ پیراهنم رو پایین کشید و لباس از روی تنم سر خورد.
– لعنت به تو مارتین.
دوباره از ته دل جیغ زدم:
– یکی به من کمک کنه…
مارتین- هیچی نگو و لذت ببر هیشکی نیست نجاتت بده.
التماس کردم ضجه زدم:
– مارتین تو رو به کسی که می پرستی. من اینجوری نمی خوام.
دستشو با فشار زیاد رو دهنم گذاشت:
– گفتم خفه شو. یا همراهیم کن و لذت ببر یا خفه شو.
اشکام هنوز جاری بود. روی تخت هلم داد و روم خیمه زد. اینجا آخر راه بود.
****
با درد شدید زیر شکمم چشمامو باز کردم:
– آی…
با تعجب به سینه پهن و گردنی که جلوم بود خیره شدم و خودمو عقب کشیدم:
– مارتین؟
از وحشت زیاد چشمام گرد شد و هلش دادم.
مارتین- وول نخور ماهک.
– من اینجا چیکار می کنم! چیکار کردی باهام؟!
تمام اتفاقات دیشب تو ذهنم مرور شد. رقص… مارتین… دستمو کشید… اتاق تاریک… خیمه زد روم… نه نه امکان نداشت. اشکام سرازیر شد و با عجز گفتم:
– لعنت به تو مارتین؛ لعنت بهت! چه بلایی سرم آوردی؟!
با مشتایی ک بخاطر تقلای دیشب هیچ جونی نداشت کوبیدم تخت سینش و جیغ زدم:
– چرا لعنتی چرا؟!
مارتین مچ دستامو گرفت و روم خیمه زد:
– هیس هیس عزیزم هیس! می خوامت ماهکم… تو مال منی… باید مال من می شدی… عزیزم گریه نکن.
من رو به خودش فشار داد و نوازشگونه دستش رو به سرم کشید:
– درد داری؟ واسه همین گریه می کنی؟
– ازت متنفرم مارتین! متنفرم! بدبختم کردی لعنتی…
ناخونامو تو گوشت کمرش فرو کردم:
– لعنتی درد دارم… بدنم درد… آی
بلندتر از قبل زدم زیر گریه و سعی کردم از بغلش بیام بیرون:
– ولم کن… به من دست نزن…
جیغ زدم. زار زدم. گریه کردم. سرشو کنار گوشم برد و گفت:
– می خوای خودم خوبت کنم؟
هلش دادم و آروم از رو تخت بلند شدم. خونابه زیادی از لای پام راه افتاده بود. حس می کردم زیر شکمم داره خالی می شه. سلانه سلانه به طرف حموم رفتم. همونطور که وایستاده بودم شیر آب رو باز کردم تا وان پر بشه، ناگهان دستی دور شکمم حلقه شد. صداش توی گوشم پیچید:
– ماهم بی من حموم می کنی؟ دلت میاد؟
حالم داشت بهم می خورد. زودتر از من رفت توی وان. نگاهش کردم. دستمو کشید؛ بی درنگ توی بغلش افتادم بلندم کرد و منو روبروی خودش گذاشت. می لرزیدم، لباشو روی لبام قفل کرد. دستش روی برجستگی های بدنم می رقصید. آروم منو تو بغلش چرخوند. وقتی پشت بهش ایستادم منو به سمت پایین کشید و با هم کف وان نشستیم. زیر شکمم درد می کرد. دستش همچنان رو تنم می چرخید. نوک سینه هامو محکم فشار می داد طوری که کل تنم به لرزه می افتاد. نفس های گرمش لاله گوشم رو می سوزوند.
– مال من شدی. مال من… فقط مال من. دیگه اون بچه نابالغ هم نمی تونه تصاحبت کنه.
بغض کردم. انگار فهمید. فشار انگشت شصت و سبابه اش رو بیشتر کرد. چونه ام می لرزید.
– گریه نکن. تو باید خوشحال باشی… دستتو بذار روی دستم.
بی اراده کاری که گفت رو انجام دادم. سرشو برد سمت گردنم و مشغول بوسیدن و لیسیدن و مکیدن گردنم شد.
از درون می لرزیدم، جرئت مخالفت و تقلا نداشتم. هر واکنشم بدتر حریصش می کرد. دنیا دور سرم می چرخید. حس می کردم وان پر از مواد مذابه که داره منو ذوب می کنه، منو آتیش می زنه. نیم ساعتی نشستیم و حسابی از فراز و نشیب های بدنم لذت برد.
نفهمیدم چطوری خودمو آب کشیدم و اومدیم بیرون. حوله سفیدشو دور کمرش بسته بود و با یه حوله کوچیکتر موهاشو خشک می کرد. یه حوله قرمز هم برای من گذاشته بود. حوله رو دور تنم پیچیدم. با شنیدن صدای گوشیم از جام پریدم. با حالت دو خودمو به گوشیم رسوندم. دیدن چشمهای مهربون کارن اشکمو در آورد. قبل از اینکه به خودم بیام مارتین گوشیمو برداشت و محکم روی زمین کوبید. روی زانو افتادم و به گوشی هزار تکه ام خیرهشدم. با خشم از جام بلند شدم. با دستهام به سینه اش کوبیدم و گفتم:
– چیکار کردی احمق روانی؟!
خنده شیطانی کرد و گفت:
– نگران نباش بهترشو برات می خرم.
ضربات دستمو محکمتر کردم و گفتم:
– ازت متنفرم آشغال.
– من عاشقتم.
مچ دستمو گرفت و محکم فشار داد. خواستم از دستش فرار کنم اما نتونستم. منو توی آغوشش کشید. بین حصار سینه های ستبرش حبس شدم. نفسای گرمش به گوشم می خورد. زمزمه کرد.
– ماهک من تو دیگه مال منی. فکر اون جوجه رو از سرت بیرون کن.
حوله مو با ملایمت باز کرد و روی زمین انداخت. دستش به ارومی روی شکمم حرکت کرد. اشک از چشمام جاری شد. کارن به من زنگ زده بود و من اینجا… نفس های داغش به گردنم می خورد. نفس عمیقی کشید و با صدای مرتعش گفت.
– تو باید تا آخر دنیا عروسک من باشی.
ازم فاصله گرفت و منو به سمت خودش چرخوند. بدن برهنه مو با نگاه های هیزش موشکافی کرد. بعد از یکی دو دقیقه دید زدنم کمد پشت سرشو نشونم داد.
– اونجا لباس هست. یه کم استراحت کن تا صبحانه بیارم.
لباساشو که کف اتاق افتاده بود پوشید. از اتاق بیرون رفت و درو پشت سرش قفل کرد. کمدو باز کردم. پر از لباس خواب های سکسی و تحریک کننده بود. بی اختیار اشک ریختم. من اینا رو نمی خواستم. بیشتر کنکاش کردم تا یه شلوارک مشکی و تاپ قرمز بینشون دیدم. روی تخت انداختمشون و کشوی پایین کمدو باز کردم. بین لباس زیرهای مرتب داخل کشو، ست بادمجونی رنگ رو انتخاب کردم و لباسها رو پوشیدم. ملحفه ای که قبلا سفید بود و حالا حسابی رنگ قرمز ب خودش گرفته بود جمع کردم و پایین تخت انداختم. خودمو یه گوشه مچاله کردم و بی اختیار هق زدم. چرا مارتین این بلا رو سرم آورد؟! من که کاری بهش نداشتم. ازارم به کسی نرسیده بود. وسطگریه صدای باز شدن درو شنیدم و صورت ناواضح مارتین رو دیدم. سینی ای که دستش بود روی میز توالت گذاشت و عصبی به سمتم اومد.
– چته ماهک؟ نگران اون جوجه همکارتی؟ می خوای یه کاری کنم که دیگه هیچ وقت بهش فکر نکنی؟ ها؟ وحشت زده نگاش کردم. سرشو نزدیک آورد و بعد از یه نگاه طولانی به لب هام گفت.
– مامان بچه من بشی چطوره؟
دستمو جلوی دهنم گرفتم و هین بلندی کشیدم.
– نه نه، تو رو خدا بذار برم. به هیچ کس چیزی نمی گم.
با لذت به التماس کردنم گوش می داد و به گردن و بخشی از سینه لختم خیره شده بود.
– چی از جونم می خوای؟ مگه من چیکارت کردم؟ چونه مو تو دستش گرفت و سرمو به سمت خودش چرخوند.
– دلمو بردی ماهی کوچولو!
و فورا لبامو بین لباش گرفت. چشماشو بست و دستش زیر تاپم سر خورد. اشک ریختم. اشکام صورتشو خیس کرد. چشماشو باز کرد. سفیدی چشماش حالا به قرمزی گرایش داشت. سرشو عقب برد و عصبی توپید.
– دوست داری روی سگم بالا بیاد، اره؟
با وحشت سر تکون دادم و سعی کردم خودمو ازش دور کنم. دستمو گرفت و با خشونت به طرف خودش کشوند.
– ولی این کارو کردی ماهک.
با دست دیگه ش موهامو گرفت و کشید. از گوش ها و گردنم گازهای نسبتا محکمی گرفت. از درد آخ آرومی گفتم. سرشو بالا گرفت و با چشمای خمارش نگام کرد.
– جــون. خوشت اومد عزیزم؟
به سختی جلوی ریزش اشکامو گرفتم و لبمو زیر دندون کشیدم.
– پس خوشت اومده…!
لباشو روی لبام گذاشت و محکم و پی در پی بوسید. همزمان یه دستش با خشونت روی شکم و سینه هام حرکتمی کرد. گاز ملایمی از لب هام گرفت و عقب رفت. با بغض گفتم.
– مارتین … بسه… خواهش می کنم.
– یه مدت که با من باشی، از اینکه امروز انقدر چموش بودی پشیمون می شی.
از روی تخت بلند شد و سینی ای آورده بود جلوم گذاشت. آمرانه گفت.
– بخور. نمی خوام ضعیف شی.
چشمام از بی خوابی و یا شایدم از شدت گریه زیاد می سوخت، اما ترس از خوابیدن اون هم کنار این مرد وجودم رو پر از ترس و وحشت می کرد. تمام تلاشم باز نگه داشتن چشمام بود و بس. نه من نباید می خوابیدم و باید تا جایی که ممکن بود هشیار می بودم تا مبادا بلایی که دیشب به سرم اومده باز هم تکرار بشه و… برای لحظه ایی از شدت سوزش معده ام؛ چشمام رو بستم و لبم رو زیر دندونم کشیدم. معده ی خالیم، بیشتر از همیشه اسید ترشح می کرد و غذا نخوردن امروزم هم بدترش کرده بود .
صبحانه ک درست نخوردم؛ فقط چند لقمه اونم به زور دست مارتین و ترس از عصبانی شدنش؛ ناهارمم ک کوفتم کرده بود مرتیکه ی غربتی. درست همون موقع ک بوی کباب توی مشامم پیچیده و دل ضعفم رو بیشتر کرده بود، منو مجبور کرد به کارن زنگ بزنم و بعد از یه احوال پرسی مختصر، با مشغول جلوه دادن خودم، اداره کردن تور امروز رو به اون بسپرم. آه کارن طفلی من. اََه… افکار پر نفرت و کثیفم رو پس زدم و کمی به سمت چپ چرخیدم تا از خوابیدنش مطمئن بشم .
مارتین دقیقا کنارم به فاصله ی خیلی کمی روی تخت خوابیده و نفس های آروم و منحوسش گویای خوابِ عمیقش بود. بالا تنه ی لختش همراه با ریتم نفس هاش، بالا و پایین می شد و عطر تنش توی مشامم می پیچید و حالم رو بیشتر بهم می زد. من از این مرد بیزار بودم. مردی که تمام دنیای روشنم رو، تمام آرزوهای شیرینم رو بی رحمانه ازم گرفته بود.
نگاهِ خستم دور تا دور اتاق چرخید. اتاقی که واسه ی من حکم جهنم رو داشت، انگاری که اینجا آخر دنیا بود و هیچ راهی فراری هم نبود. همه جا سیاه و تاریک بود، مثل درون من. مثل قلب من که هر لحظه سیاه تر می شد و کدرتر. صورتم رو برگردوندم و به سقفِ اتاق خیره شدم. قطره های درشت اشک از گوشه ی چشمام پایین چکید و حس عجز و ناتوانی توی وجودم ، همراه با افکاری که انگاری تمومی نداشت و این تازه اول عذاب من بود. او للِ دنیای تیره و تارم .
***
هوا روشن و آفتابی و آسمون آبیِ آبی بود .از همون آبی ها که من عاشقش بودم، مخصوصا وقتی تکه های سفید و پنبه ای ابر هم بهش اضافه می شد دیگه هیچی. پامو لبه ی جدول گذشتم و بند های کتویم رو محکم کردم . کوله ی آبی روشنم رو برداشتم و موهای پر پیچ و تابم رو توی شال فرستادم. هوای تابستونی به شدت گرم بود و دلم میخواست هرچی زودتر خودم رو توی اتوبوس مخصوص بندازم و زیر کولرِ خنکش نفسی تازه کنم .
بطری آب معدنی کوچیکم رو یک نفس بالا رفتم تا کمی از گرمای وجودم کم کنه ، هم زمان گوشی رو روی گوشم گذاشتم و با پام روی سنگ فرش های پیاده رو ضرب گرفتم. دو تا بوق و بعدش صدای شاد و پر انرژی کارِِن مثل همیشه لبخند به لبام آورد .
– جانم خانوم رستگار .
– کجایی کارن هلاک شدم از گرما…
– سه سوته پیشتم، دارم لیست و آدرس هتل مسافرای امروز رو تحویل میگیرم عزیزم. گویا مسافرای امروزمون مهمونای ایتالیایی هستن. تحویل بگیرم میام. نگاه پر عجزی به بطری خالی انداختم و با نهایت بی شعوری شوتش کردم تو باغچه ی پشت سرم. همونطور که با سنگریزه جلوی پام رو پایی می زدم کارن نفس نفس زنون رسید. بطری آب تگری توی دستش دلمو شاد کرد. به محض رسیدنش بطری آب رو از دستش قاپیدم. برگه های توی پوشه طلقی رو ورق زد و گفت:
– باید سریع بریم فرودگاه. چیزی به نشستن پروازشون نمونده.
– آخه این چه وضعه توره؟!
– این تور از طرف یه شرکت به چند تا از مدیرا و کارمندای بالارتبه هدیه داده شده… اینم لیستِ مهموناست.
یه برگه رو درآورد و داد دستم و ادامه داد:
– قراره بریم هتل اسپیناس… بعد یه استراحت کوتاه میریم رستوران باغ ایرانی.
سری تکون دادم و گفتم:
– حالا چرا رستوران سنتی؟!
– تز های مهشیده. خودت می شناسیش که.

لبخندی زدم و به لیست مهمونا خیره شدم. یه اسم توجهمو جلب کرد؛ مارتین کیهان، فامیلیش ایرانی بود. نشون کارن دادم و گفتم:
– ببین؛ یارو ایرانیه!
– آره. ولش کن.
– جالبه… دو رگه ایرانی ایتالیایی.
– خانومی باید بریم فرودگاه… مهشید هنوز ون نگرفته… دیرتر می رسن.
پامو رو زمین کوبیدم و گفتم:
– اوف… خدا کنه برسن وگرنه باید بیست نفر رو کول کنیم.
کارن ماشین گرفت و با هم رفتیم فرودگاه. به محض رسیدن کارن مشغول چک کردن ساعت نشستن پرواز اونها شد. یه کم خسته و کلافه بودم. یک ساعت بعد پروازشون نشست. با همکاری مسئولین فرودگاه به استقبالشون رفتیم. بیست نفر بودن؛ هشت تا خانم و دوازده تا آقا. انقدر جذاب که حس می کردی داری یه ژورنال ورق می زنی. کارن خودمونو معرفی کرد و به سمت قسمت تحویل بار رفتیم. تو این فاصله مهشید هم ون فرستاد فرودگاه دنبالمون. من تو ون اول نشستم و کارن تو ون دوم. به محض نشستن کارن زنگ زد و گفت:
– از تو لیستت شماره های: یک، دو، چهار، پنج، هشت، دوازده، چهارده، پونزده، شونزده، هجده و بیست با منن.
بقیه رو چک کن.
همونطور که اسامی رو می خوندم و چک می کردم رسیدم به نفر نوزدهم؛ مارتین کیهان. نگاهم رو چشمهای آبی یخیش خیره شد. غرور و سردی نگاه یخش رعشه ای به بدنم انداخت. سریع نگاه گرفتم و دست عصبی به صورتم کشیدم. خیالم که از مسافر ها راحت شد، نشستم کنار صندلی راننده. از راننده درخواست کردم آهنگی بذاره و سرم رو تکیه به پشتی صندلی دادم. برنامه های فشرده این چند روز حسابی خسته ام کرده بود. چشمامو بستم و به آهنگ شاد ساقیا گوش دادم. اون ساعت از روز ترافیک سبکی بود و نیم ساعته رسیدیم به هتل اسپیناس. از ماشین پیاده شدم رو به راننده گفتم:
– شما هم ماشین و پارک کنید. تا یه استراحتی می کنن و جا گیر شن می ریم سمت دربند برای ناهار.
سری تکون داد. برگشتم که به سمت هتل برم.
– هیع وای…
۱۱
دستی بازوهامو گرفت. سرمو بالا اوردم تا ببینم کیه که پشت سرم با کمترین فاصله ایستاده بود. چشمای یخش.
مات شدم. چشماش جادوی عجیبی داشت. صورتشو آورد جلوتر و بازوهامو تکون داد.
مارتین- سینیورا )خانوم (
تکونی به خودم دادم و از بین دستاش بیرون اومدم، در حالی ک گیج بودم دنبال کلمات می گشتم.
_سی؟ کُُزا چیکین نُُو وا؟ کُُزا فَرِ ریگاتزی؟ )بله؟ چی شده؟ چیزی لازم دارین؟ ( چشاشو باریک کرد و گفت:
– لِِی پارلا ایتالیاَنُُو ؟ ) تو ایتالیایی بلدی؟ ( لبخند کجی زدم و سری تکون دادم:
– سی للُ سا! ) آره بلدم (
گره ابرو های پرپشت و شمشیریش باز شد. سری تکون داد و بدون حرف کنار بقیه منتظر ایستاد. نگاهی به استایلش انداختم؛ دست کمی از مدل های ایتالیایی نداشت. قد حدود یک و هشتاد، شلوار جین تیره که پایین پاچه ها شلوار رو تا زده بود، با کفش کالج قرمز رنگ. تی شرت مشکی جذبی پوشیده بود که تمام عضله های بدنش رو به رخ می کشید. به نیم رخش نگاه می کردم که کارن صدام زد:
– چرا ایستادی؟!
– هاع؟ چیزه… خدمات هتل ضعیفه. چرا هنوز نیومدن وسایل مسافرا رو تحویل بگیرن؟ کارن نگاهی به سمت هتل انداخت و اخمی کرد:
– وایسا درستش می کنم.
بعد از چند دقیقه سه پسر جوان از هتل با چرخ دستی های مخصوص حمل بار بیرون اومدن. از مسافرها برای تاخیر عذرخواهی کردم و قول ساعتی خوش رو برای جبران این تاخیر دادم. پونزده اتاق یک تخته و چهار اتاق دو تخته و یک سوئیت از قبل رزرو شده بود. با تعجب به اسم کسی که سوییت براش رزرو شده بود نگاه کردم؛ مارتین کیهان. سرم و تکون دادم… مردک مرموز. کارن کنارم ایستاد و پرسید:
– ماهک زبان ایتالیایت چطوره؟ هنوز مثل قبل میتونی بلبل زبونی کنی؟!
نگاه متعجبانه ای کردم و گفتم:
– چطور؟ درخواست مترجم ایتالیایی نداده بودن! موافق بودن با انگلیسی.
دستی به موهای پشت سرش کشید و گفت:
– آره ولی مثل اینکه این پسره کیهان انگلیسی بلد نیست.
با لحن مسخره ای گفتم:
– که اینطور؛ جناب انگلیسی بلد نیستن! خب فارسی چطور؟ به نظر می رسه که دو رگه باشه.
سری تکون داد:
– آره ولی مث اینکه از فارسی فقط فامیلشو یدک می کشه! فقط ایتالیایی بلده.
عصبی پا به زمین کوبیدم و گفتم:
– ولی از قبل با ما هماهنگ نکردن…. پسره بی عرضه پس چی بلده؟!
خنده ی دندون نمایی زد و گفت:
– الان مجبوریم دیگه! تو مشکلی نداری؟!
سری تکون دادم:
– نه مگه می تونم داشته باشم؟! از داوودی بخاطر این مسئله پول بیشتری می گیرم
و لبخند شیطانی زدم. مسافرا رو تقسیم کردیم و اطلاعات رو گرفتم. از مسافرا خواستم که همراهیم کنن و یکی یکی راهنماییشون کردم به سمت اتاقاشون و کلید ها رو دستشون دادم. هفت نفرشون اتاقای یه تخته بودن که ترتیب اتاقاشون پشت سر هم بود و توی طبقه پنجم هتل قرار داشت. دو زوج ک طبقه هفتم بودن رو راهنمایی کردم و بهشون اطلاع دادم که وسایلشون داخل اتاقشونه و برگشتم به آسانسور، بدون نگاه کردن به مرد مرموز دکمه طبقه ی نوزده رو فشار دادم و سرم رو زیر انداختم. نگاه سردش رو روی خودم حس می کردم. عصبی پاهامو تکون دادم ک صدای مردونه و خوش آهنگش توجهمو جلب کرد…
*****
مارتین – ماهک… ماهک.
جیغی زدم و عقب پریدم. دستمو رو قلبم ک با شدت زیاد به قفسه سینم ضربه می زد گذاشتم.
– لعنت بهت … ترسوندیم.
اخمی کرد و دستمو گرفت و من و سمت خودش کشید. پرت شدم تو بغلش و دستاشو محکم دورم گرفت:
– به اون مردک داشتی فکر می کردی! نمی خوام دیگه بهش فک کنی، می فهمی؟!
سرمو با ترس تکون دادم و گفتم:
– بهش فکر نمی کردم.
فشار محکمی به بازوهام داد. اشک تو چشام جمع شد و با صدای لزرون گفتم:
– به خدا مارتین فکر نمی کردم بهش… تروخدا اذیتم نکن… بذار برم… به هیچکس هیچی نمی گم.
دستش رو روی گودی کمرم گذاشت و گفت:
– هیش هیش ماهی کوچولو. کاریت ندارم! کی دلش میاد ماهی کوچیکشو اذیت کنه؟ نفس های داغش کنار گوشم حس کردم. نفس عمیقی کشید:
– بوی خوبی می دی ماهک… بدنت مستم می کنه.
دوباره و دوباره عمیق نفس کشید و دستش رو روی بدنم حرکت داد. با عجز نالیدم:
– مارتین نه! به خدا دیگه نمی تونم! این دفعه زیرت جون می دم.
گازی محکمی از لب پایینم گرفت و دستش رو دو طرف پهلوم گذاشت. با یه حرکت من و بلند کرد و رو شکمش گذاشت. زدم زیر گریه و ادامه دادم:
– دست نزن بهم… بدنم درد می کنه تروخدا…
با مشت هایی ضعیف کوبیدم تخت سینش:
– ترو جون مامانت.
دیدم ک عصبی دستی به موهاش کشید و فکش سفت شد. دوباره سر جای قبل برم گردوند با تفاوت اینکه پشتم بهش بود. به هق هق افتاده بودم و بدنم می لرزید. چونمو محکم گرفت و سرشو نزدیک گوشم اورد:
– صداتو نشنوم ماهک! به بار دیگه هم ببینم گریه کنی یا اسم مامانمو بیاری همه جور بلایی سرت میارم.
دستمو رو دستش گذاشتم. به سکسه افتاده بودم:
– هیع… بلای دیگه ای هم… هیع… مونده ک سرم… هیع… بیاری؟!
چونمو ول کرد و محکم تر بغلم کرد:
– آره! آخرین اتفاقی ک از نظر من یه اتفاق شیرین و از نظر تو بلا میتونه باشه اینه که بچه ی من…
دستشو رو شکمم گذاشت و ادامه داد.
– اینجا رشد کنه! تو بشی مامان بچه ام! مامان ماهیِ کوچولوم. اگه عصبیم کنی ممکنه خیلی زود این اتفاق بیفته!
پس تصمیم مامان شدنت با خودته… یا رام می شی و مطیع من، یا…
حرفشو ادامه نداد و به بوسیدن موهام اکتفا کرد.
****
چندساعتی بود که خوابش برده بود. صدای دم و بازدم آرومش گوشمو قلقلک می داد اما جرئت تکون خوردن نداشتم. هنوز تو بغلش بودم، آهی کشیدم و به قرص ماه که از پنجره بالای سرم پیدا بود، خیره شدم. مارتین تکونی خورد و روی کمر خوابید. نفسی از سر آسودگی کشیدم. نرم از روی تخت بلند شدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم. در رو نیمه باز گذاشتم تا از صدای بسته شدنش بیدار نشه. از بیدار شدنش می ترسیدم، وحشت داشتم. نگاهی تو آینه به خودم انداختم و نالیدم:
– لعنت بهت مارتین.
لک های سیاه روی صورتم خودنمایی می کرد. لب پایینم کبود بود… زیر چونم، روی گونه هام، لعنت بهت. نشستم لبه ی وان و سرم بین دستام بردم. از آینده نامعلومی که پیش روم بود می ترسیدم. معده ام از درد تیر کشید.
بدنم ضعیف شده بود و باید بهش غذا می رسوندم به بدنم، اما میل به هیچی نداشتم و از گریه های زیاد احساس میکردم گلوم متورم شده. آبی به دست و صورتم زدم و از سرویس بهداشتی خارج شدم.
روی کاناپه قرمز رنگی که سمت راست اتاق بود نشستم. نور ماه کل اتاق رو روشن کرده بود. به ساعت نگاه کردم؛ پنج صبح بود. پاهامو تو شکمم جمع کردم و به مارتینی که توی خواب مثل بچه ها شده بود نگاه کردم. کی باورش می شه تو به من تجاوز کردی مارتین؟! تویی ک این چندماه خودت رو یه جنتلمن نشون دادی… تویی که به یه دختر یه نگاه بد ننداختی و همه گفتن چه پسر چشم پاکی! مارتین… مارتین حالا کی میاد باور کنه منو… اگه کارتو گردن نگیری! اگه برگردی! نه نمی ذارم مارتین! زندگیتو جهنم می کنم… بد تا کردی با من مارتین. معدهم دوباره تیر کشید. با یه دستم معده دردناکم و فشار دادم. به سمت تخت رفتم و سمت مارتین نشستم. با دست آزاد بازوی لختش رو به دست گرفتم و تکونش دادم:
– مارتین… ِهِیِ…
هومی کشید.
– ِهِیِ بیدار شو… معدم درد می کنه، تو هم که زندانی کردی منو نمیتونم از اتاق برم بیرون! می شنوی چی میگم لعنتی؟
چشماشو باز کرد و دستی به صورتش کشید. سرجاش نشست و دستش و رو صورتم گذاشت:
– خیلی درد داری؟
سرمو تکون دادم. دستم و گرفت:
– پاشو پاشو بریم تو آشپزخونه. از صبح هم ک هیچی نخوردی.
بی حرف دنبالش رفتم. قفل در رو باز کرد و از اتاق خارج شدیم. از راهرویی ک پر از در بود گذشتیم و از پله ی بدون محافظ چوبی ک فقط یه سمتش تو دیوار بود و بین هر پله فضای باز بود پایین رفتیم. روی هر پله که پا می ذاشتیم پله روشن می شد. شبیه چراغ بود و عجیب. از هال گذشتیم و وارد آشپزخونه شدیم. برگشت سمتم و دستش و رو پهلوم گذاشت. از ترس هین بلندی گفتم و خواستم از حصار دستاش بیرون بیام که گفت:
– ماهک! وول نخور کاریت ندارم.
بلندم کرد و روی اپن گذاشتم:
– شما اینجا می شینی تا من غذاتو آماده کنم.
اعتراض گونه گفتم:
– اما من…!
بین حرفم پرید:
– هیس … ماهک رو حرفم حرف نزن یادت رفت سر شب چی بهت گفتم؟! خودت انتخاب می کنی.
سرمو تکون دادم و دیگه حرفی نزدم. حرکاتشو زیر نظر گرفتم، با چشم دنبالش می کردم. تو این چند ماه خوب شناخته بودمش. همه کاراش رو با جدیت انجام می داد، حتی آشپزی. زهرخندی زدم. کسی شبیه مارتین آرزوی هر کسی بود! بارها نگاه خیره همه رو بهش دیده بودم. نخ دادنای دخترا رو دیده بودم. دست به هرکاری میزدن تا توجهشو جلب کنن.
– مارتین.
برگشت و نگام کرد:
– هوم؟
– کجای زندگیتم؟! چی تو ذهنته؟! با من می خوای چیکار کنی مارتین؟!
چشماش مهربون شد! می دونست ترسیدم. اونم تو این چند ماه منو خوب شناخته بود. با دست اشاره زد:
– بیا اینجا.
آروم و با ترس از اپن پایین اومدم و به سمتش رفتم. با فاصله ازش ایستادم. منو کشید سمت خودش و از پشت بین حصار بدنش قرار گرفتم. در مقابلش خیلی کوچیک بودم با اینکه قد بلندی داشتم اما کاملا تو بغلش گم شدم.
سرش به بالاتر از سرم چسبوند و گفت:
– از چی می ترسی آخه ماهِ مِن؟ آروم گفتم:
– از کاری که باهام کردی و آینده نامعلومم.
بازدمش رو با حرص بیرون داد و شمرده شمرده گفت:
– ماهک من شاید از نظر تو یه متجاوز هوس باز باشم… اما از سر هوس اینکارو نکردم. من از روزی ک دیدمت؛ از همون موقعی ک توی ون اسممو گفتی و با تعجب ماتم شدی جذبت شدم! اولش واسم مثل سرگرمی بود. یه جور خاص بودی نسبت به کسایی که تا اون موقع دیده بودم! کم کم خوشم اومد و ترسیدم از دستت بدم! کارن رقیب قوی ای واسم نبود اما…
دستش رو قلبم گذاشت و ادامه داد:
– از اینجا می ترسیدم. از دیونه بازی ها و تصمیم های غیر منتظرت می ترسیدم. می ترسیدم از دستت بدم. بهدستت نمی آوردم دیونه می شدم. من پای کاری که کردم هستم ماهکم.
بوسه ای رو شقیقه ام زد. چاقو رو از دستش گرفتم و بقیه قارچ ها رو خورد کردم و گفتم:
– فک می کنی با این کارت…
دستم آزاد کردم ودستشو گرفتم و روی قلبم گذاشتم و گفتم:
– اینجا بهت فکر می کنه؟خودخواهی تو باعث شد من الان دیگه از هر چی مر ددِ بدم بیاد… و اولیش خودتی مارتین.
من ازت بدم میاد. ازت…
برگشتم به سمتش گفتم: ازت متنفرم مارتین.
خم شد سمت و منم خودمو عقب کشیدم. لباشو رو پیشونیم گذاشت:
– همین ک بدنت واسه منِ، فعلا خیالم راحته. این قلب رو هم به زودی صاحبش می شم. ذهن و فکر و جسم روحت همشون باید متعلق به من باشه.
تا آماده شدن املتی ک بیشتر شبیه پیتزا بود حرفی نزدم. بوی غذا معده امو تحریک کرد.
مارتین- برو پشت میز بشین الان میارم.
به سمت میز چوبی چهار نفر گوشه آشپزخونه رفتم. بشقاب سبز رنگ رو جلوم گذاشت و خودش رو به روم نشست. لقمه های کوچیکی گرفتم و بی توجه بهش مشغول خوردن شدم، تا آخرِ غذامو خوردم. نفس سنگینی از سیری کشیدم و سرم رو آوردم بالا. یه دست به چونه زده بود و نگاهم می کرد:
– سیر شدی؟
سری تکون دادم و تشکر کردم. لبخندی زد:
– نوش جونت ما ههِ من.
تشکر کردم! از چی؟ از کی؟ از اینکه بهم تجاوز کرده بود؟! از کسی که بهم توجه کرده بود؟! چونم لرزید. چشماش ریز شد. هشدار گونه گفت:
– گریه…!
سریع سرمو به چپ و راست تکون دادم و گفتم:
– نه… نه.
از پشت میز بلند شدم. اونم بی وقفه بلند شد. به سمت سینک ظرفشویی رفتم و شیر آب رو باز کردم. چند مشت آب سرد به صورتم زدم. نفس گرفتم و برگشتم سمتش. پشت سرم ایستاده بود. خواستم از کنارش رد بشم که دستم رو گرفت و کشید که باعث شد پرت بشم تو آغوش محکمش. خودمو جمع و جور کردم که از دستش در برم که خم شد و دم گوشم زمزمه کرد.
– غذاتو که خوردی، دست و صورتت رو هم شستی، حالا به نظرت باید چیکار کنی؟
نفس های گرمش رو توی گوشم ول می کرد. دستم می لرزید و فقط چیزی که اون لحظه می خواستم این بود که مارتین فقط بمیره. چقدر یک آدم می تونست نفرت انگیز باشه؟ چرا نمی ذاشت به حال خودم بمیرم با وجود بلایی که سرم آورده بود؟! دستام رو گرفت و دور گردنش قفل کرد. سرش رو که آورد پایین گفتم:
– باید در ازای شامی که خوردم بهت سرویس بدم؟ لبخند کجی زد و گفت:
– اوهــوم.
دندونام رو به هم فشار دادم:
– کثـــافت.
سرشو ریز تکون داد:
– اوهـــوم خیلی.
لباش رو محکم روی لب هام فشار داد. مقاومت کردم که محکم با دست راستش رو باسنم کوبید. آخی که از دهنم در رفت باعث شد بتونه لب پایینیم رو بین لباش بگیره. با تمام قدرتش لبم رو مک زد جوری که مطمئن بودم کبود شده! مردک وحشی. با دست چپش فکم رو ثابت نگه داشت و بازترش کرد. زبونش رو روی زبونم کشید و به دندون گرفت و ول کرد. باز رفت سراغ لب بالام. دست انداخت زیر باسنم و هولم داد سمت بالا. چشمام باز شد و دستِ افتادََم از دور گردنش، چنگ شد به لباسش و پاهام ناخودآگاه حلقه شد دور تنش. چشماش بسته بود و چشم های من باز. اشکهام دوباره راه خودشو باز کرد و صورتم رو پر. بدون اینکه لب هام رو ول کنه حرکت کرد. بدنم حسش رو از دست داده بود و دست های داغ و بدن پر حرارت مارتین هم گرمم نمی کرد. به معنای واقعیکلمه یخ زده بودم. چسبوندتم به یخچال، کمی سرش رو فاصله داد و تند تند نفس نفس زد.
– نن پیانجره مالدیتتو…. وا بنه؟
)گریه نکن لعنتی… باشه؟( تو چشماش خیره شدم:
– نمی تونم. نمی خوام. ازت بدم میاد؛ تو هرزه ای، تو لجنی، تو…
مشت محکمی کنار گوشم فرود اومد و باعث لرزش تنم شد. چشمای مارتین قرمز شده بود و دیگه حالت شاد ییِ چند لحظه قبل رو نداشت.
– لعنت به تو که حتی یک معاشقه کوچیک رو زه ررِ آدم می کنی. بهت اخطار کردم عصبانیم نکنی. فقط می خواستم بابت اینکه بدون دعوا غذا خوردی اینجوری ازت تشکر کنم و بعد… تو واقعا حقت همونه که به زور و اجبار حالتو جا بیارم. میخوای هرزه بودن رو برات معنا کنم؟
هق هق می زدم و دلم فرار می خواست. فرار از مرد رو به روم که اگه می خواست اون اتفاق رو تکرار کنه من بیشتر از این شکسته می شدم. دوباره شروع کرد به خوردن لبهام و گاز محکمی ازشون گرفت.گریه هام شدیدتر شد که با دست چپش محکم به باسنم کوبید. خودمو کشیدم بالاتر که باز دوباره زد. اونقدر محکم و پشت هم می زد که بی حس شد. دست دیگه اش رو گذاشت روی سینه م و محکم فشار داد. از در یخچال جدام کرد و با چند قدم بلند خودشو به کاناپه رسوند و پرتم کرد روش. کف دستم رو تخت سینش زدم و به عقب هلش دادم اما چه فایده؟! روم خیمه زد. از ته دل جیغ زدم و با ناخنام صورت و بدنش رو زخمی کردم. مچ دستام رو گرفت، جیغ های عصبیم بیشتر شد. صورتم سوخت، مات دستش شدم. دستامو ول کرد و صورتم رو بین دستاش گرفت و فریاد زد:
– لعنتی چرا عصبانیم می کنی؟ زمزمه کردم:
– می خوام برم خونه …
غرید:
– نمی ذارم.

زهر خندی زدم:
– می خوای اینجا اینقدر زجرم بدی تا بمیرم؟!
چشماشو بست و پیشونیشو به پیشونیم تکیه داد:
– می خوام اینقدر اینجا بمونی تا تو هم حست مثل من بشه.
دستم رو روی جایی ک می سوخت گذاشتم: اینجوری؟ اینکه بترسونیم… کتکم بزنی… به زور بهم دست بزنی…
اینجوری منو واسه خودت می کنی؟ غرید:
– تقصیر خودته … عصبیم می کنی.
جیغ زدم:
– توی لعنتی بهم تجاوز کردی. توقع داری ازت تشکر کنم؟ با رضایت کامل دوباره بدنم رو در اختیارت بذارم؟ تو فقط داری نفرت و انزجار من رو بیشتر می کنی لعنتی! بذار برم… تو دیگه هیچی واسم نذاشتی… نه می تونم به کسی بگم نه می تونم با کسی دیگه باشم! لعنتی تو آینده منو گرفتی نگران چی هستی؟! م ننِ بدبخت باید نگران باشم. می فهمی؟ من!
عقب کشید و به کاناپه تکیه داد. منم تکیه دادم و به سقف خیره شدم. دعا می کردم راضی بشه برم. چه بهانه ای واسه صورتم می آوردم؟ لعنتی چیکار کنم؟! با حس سنگینی روی پام، سرمو پایین گرفتم. سرشو رو پاهام گذاشته بود و دستشو دور ساق پام حلقه زده بود. نفس عصبی کشیدم. دستشو نوازشگونه به ساق پام کشید:
– اگه بذارم بری… ازم فراری می شی؟ اگه از دستت بدم دیوونه می شم ماهک! دیوونه…
آهی کشیدم. باید کاری می کردم باورش بشه که نمیتونم کاری بکنم و واقعیت این بود که نمی تونستم. با موهاش بازی کردم:
– جایی ندارم برم… فقط بهم فرصت بده ازت دور باشم… نزدیکیت بیشتر عذابم می ده.
مچ دستم و گرفت و برد سمت لبش. بوسه ای عمیق پشت دستم کاشت:
– اینو بدون دوست دارم… برو لباستو بپوش

پارت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن