رمان متجاوز دوست داشتنی من پارت آخر

رمان متجاوز دوست داشتنی من

جهت مشاهده به ترتیب پارت اول تا اخر این رمان وارد شوید

– وای قربون اون حرص خوردن و قهر کردنات. حال داری لباس بپوش بریم ناهار بیرون وگرنه زنگ بزنم بیارن وروجک. اصلا حوصله بیرون رفتن رو نداشتم. یه جورایی ازین شهر بی در و پیکر بدم اومده بود. دلم استراحت کردن میخواست و آرامش. شونه ایی بالا انداختم. مارتین تلویزیون رو روشن کرد و دراز کشید. لباسم رو در آوردم و با یک تاپ بندی بدون لباس زیر عوض کردم. شلوارک ست لباس رو هم پوشیدم. مارتین نگاهش رو داد سمتم:
– این لباس پوشیدن یعنی تو خونه میمونیم موهام رو شونه میزدم:
– آره حوصله ندارم باشه برای شب یا فردا دلم استراحت می خواد.
سر تکون داد و تلفن کنار تخت رو برداشت و پیتزا سفارش داد. برای چندمین بار خدا رو شکر کردم که ایتالیایی بلدم و اینجا به مشکل نمی خورم. مخصوصا دیدن اون دختر مو طلایی و شنیدن حرفای پر شرمش. تلفنش که تموم شد بلند شد و شلوار و بلوزش رو کند و انداخت کنار و روی تخت دراز کشید. لباس هاش رو با لباسای خودم جمع کردم و بردم پایین تا بعدا ماشین لباسشویی رو روشن کنم. دلم یک چیز خنک میخواست تا آتیش درونیم رو مهار کنم.
سرکی تو یخچال پر کشیدم. آب پرتقال درست کردم و با سه تیکه کیک بردم بالا. لیوان رو بی حرف به دستش دادم و بشقاب کیک رو گذاشتم روی پاش. خودمم اون سمت نشستم و با چهره ایی متفکر کیک و آب پرتقالم رو خوردم. لیوان خالی رو کنار پاتخی گذاشتم و خزیدم زیر پتو. نمی دونم چرا سردم بود. مارتین از پشت چسبید بهم و دستش رو روی شکمم گذاشت.
– ماهک؟
– هوم؟
– دلم شیطونی می خواد. نمیدونی چقدر بعد کیک و قبل پیتزا می چسبه.
دل خودمم می خواست اما… سرم رو توی بالشت فرو کردم.
– حوصله ندارم مارتین باشه برای بعد.
فشار دستش روی شکم و سینه هام بیشتر شد
– خواهش میکنم ماهکی یک کوچولو .
نمی خواستم تحریکم کنه و به این زودی شل بشم. دستش رو پس زدم و پتو رو بیشتر دور خودم پیچیدم.
– ولم کن مارتین پیله… من دلم نمی خواد.
سعی کرد پتو رو از روم بکشه.
– تو چت شده؟ ماهک با توام ول کن پتو رو تا جرش ندادم.
پتو رو محکم کشید، طوری که از دستم ول شد. چشمای عصبیش خیره نگام می کرد. تا اومد حرف بزنه زنگ در رو زدن پتو رو پرت کرد و رفت بیرون. خدا رو شکر که خونه عمه اش نموندیم و اومدیم خونه پدریش وگرنه با این داد زدناش آبرومون می رفت. رفتم پایین و میز رو چیدم رو به روی تلویزیون؛ میز قهوه ای رنگ کوتاهی که کاناپه های خاکستری و صورتی دورش بودن.
با یک جعبه بزرگ پیتزا اومد به همراه سس و نوشابه روی میز گذاشت. نشستم روی زمین رو به روی تلویزیون دستاش رو شست و اومد کنارم نشست. جعبه رو باز کرد و یک تکه برداشت و تکیه داد به مبل. چون روی زمین بودیم پاهاش رو دراز کرد زیر میز. کنترل رو برداشته بودم تا صدای سکوتمون از این بدتر نشه. دستم زیر چونم بود و دست و دلم به خوردن نمی رفت. مارتین دستش رو روی دستم گذاشت:
– حرف بزن اگه مسئله سر کیت هست.
سعی کردم خودم رو بی توجه نشون بدم:
– نه ربطی به کسی یا چیزی نداره از صبح بیرون بودیم و دیشب تا کی بیدار خوب خسته میشم همین.
پیتزاش رو انداخت تو جعبه و دستم رو کشید سمت خودش که باز صدام رو در آورد :
– مارتین ولم کن میگم حال ندارم محکم تر کشیدم:
– کاریت ندارم تو چرا اینجوری شدی؟
وسط پاش منو نشوند و دستش رو دورم حلقه کرد و سرش رو روی شونه ام گذاشت:
– می دونم گاهی خیلی بهت فشار میارم
دلم می خواست بگم منم دوست دارم بودن هات رو که همراهیت میکنم ولی ترجیح دادم سکوت کنم. صداش باز تو گوشم پیچید:
– درمورد کیت برات توضیح می دم… هروقت که خواستی.
دلم می خواست بگم الان، ولی باز مهر سکوت رو لبام بود و چقدر بده این حرف نزدن این گلایه نکردن این خود خوری کردن. سرش رو به سرم تکیه داد:
– اینکه بخوای ازم دور شی می ترسونه منو. چیزی نذار تو دلت بمونه چون می شه غده. غده هم می شه سرطان میفته تو رابطه مون. می فهمی چی می گم ماهکی؟
می فهمیدم ولی غرورم نمی ذاشت بپرسم. می دونم بعدا پشیمون می شم ولی باز هم سکوت کردم. گونه ام رو با مهر بوسید:
– غذا می خوری قشنگ ترین اتفاق زندگیم؟
سرم رو ریز تکون دادم؛ یک گاز من می زدم یک گاز خودش. ذهنم درگیر بود و تقریبا چیزی از غذا نفهمیدم ولی مارتین حواسش بود. حواسش به تمام بی حواسی های من بود. دلم تنهایی می خواست خلوت کردن با خودم تو سکوت. رفتیم تو اتاق خواب؛ مارتین این بار فقط گونه ام رو بوسید و طاق باز دراز کشید رو بهش ولی با فاصله ازش خودم رو تو پتو مخفی کردم.
****
ساعت شش صبح بود و من هنوز خوابم میومد. اما باید به خاطر قولی که به عمه جون داده بودم از خیر خواب صبحگاهی می زدم و پا می شدم. به اصرار عمه که می خواست همراهش برم پیاده روی تا من رو یا به قول خودش عروسک مارتین رو نشون دوستاش بده؛ غلتی سرجام زدم اما مارتین کنارم نبود. دلم مثل تمام این چند روز گرفت.
در حالی که میلی به رفتنم نبود اما از طرفی هم نمی خواستم دل عمه ی مهربون رو بشکنم. بعد گذشت ۳ روز هنوز با مارتین سر سنگین بودم و حال و حوصله ی چندان خوبی نداشتم. توی این ۳ روز خیلی فکر کرده بودم و تقریبا به نتیجه ی دلخواهم رسیده بودم. من نمی خواستم توی این کشور بمونم. توی این شهر، این تضاد فرهنگی و تفاوت های عقیدتی برای من قابل تحمل نبود. من دلم شهر دود زده ی خودم رو می خواست؛ به مارتین نظرمرو گفته بودم و اونم ازم خواسته بود بیشتر فکر کنم.
یک جورایی مخالف برگشتن به ایران بود و مدام واسم بهانه تراشی می کرد. کارش… زندگیش… تمام تلاش های چندین سالش اما واسه من مهم تر، آرامش زندگی مشترکمون بود. با اکراه پتو رو کنار زدم و از روی تخت بلند شدم. لباس مناسبی انتخاب کردم تا بعد از دوش گرفتن بپوشم. داشتم می رفتم سمت حمام که مارتین با موهای خیس و حوله به تن وارد اتاق شد. نگاه متعجبی بهش انداختم.
– چقد زود بیدار شدی؟ جایی می ری؟
جلوی آینه ایستاد و مشغول عطر زدن به گردن و صورتش شد .
– اوهوم تو که داری میری پیش عمه منم برم به کارام برسم دیگه.
سری تکون دادم و توی حمام چپیدم. به محض بستن در اشکام روی صورتم چکید. نمی دونم چه مرگم شده بود و این چه بغضی بود که رهام نمی کرد. مارتینی که هیچ وقت نمی ذاشت تنهایی حمام کنم؛ حالا تمیز و مرتب جلوم ایستاده و مخالفتی باهام نکرده بود. نازم رو نکشیده و قربون صدقه ام نرفته بود. شاید توقع داشتم اون بیاد طرفم و باز با هم آشتی کنیم. قهر نبودیم اما… یک چیزایی این وسط بود که درست نبود. نفهمیدم چه جوری خودم رو شستم و بیرون اومدم. فقط می دونم مارتین توی خونه نبود. قبل از من رفته و عطر غلیظ و خوش بوش رو همه جای خونه جا گذاشته بود.
تو یک کافی شاپ دنج و فانتزی قرار صبحانه دسته جمعی گذاشته بودن. همگی خوش مشرب و خوش خنده. پر از انرژی و شور و حال. گپ می زدن؛ نوشیدنی می خوردن و گاهی هم سیگار می کشیدن. اما من؛ تقریبا هیچی از حرفای عمه و دوستاش نمی فهمیدم. شبیه آدم های گیج و منگی که حواسشون به هیچی نیست. دلم عجیب شور می زد و روده هام بهم می پیچید. از صبح چیزی نخورده و مدام حالت تهوع داشتم.
گارسون ظرف بزرگی از تخم مرغ رو روی میز گذاشت. بوش توی مشامم پیچید و تو یک لحظه تمام محتویات معدم به سمت گلوم راه گرفت. سریع دستم رو جلوی دهنم گرفتم و سمت دسشویی دویدم. هیچی نخورده بودم اما مدام عق میزدم و آب زردی بالا میاوردم. تمام تنم خیس از عرق سردی شده و می لرزیدم. می دونستم فشارم به شدت پایینه و حس ضعف امونم رو بریده بود. دستی پشت کمرم رو مدام ماساژ می داد و آب رو مشت مشت توی صورتم می پاشید.
– الهی دورت بگردم عمه چت شد؟ چرا یک دفعه ناخوش شدی. از صبح دیدم رنگ به روت نیست دختر چرا بااین حالت اومدی؟
دستم رو دور دهنم کشیدم و لبخند کجی زدم.
– بهتون قول داده بودم.
با چشمای نگرانش خیره چشمای بی حالم شد:
– دورت بگردم دخترم حالا من جواب این پسر رو چی بدم.
لبخندم حالا طرح پوزخند بود و بس.
– چیزی نشده عمه جون نگران نباشید؛ می رم خونه استراحت می کنم خوب می شم. مارتین خونه نیست رفته سرکار چیزی نمی فهمه.
– بیا بریم دکتر جان دلم…
– نه بخدا خوبم؛ فقط اگر ممکنه یه ماشین برام بگیرید من رو برسونه خونه.
عمه گونه ی خیسم رو بوسید و رفت. تو آینه روشویی به خودم نگاه کردم. رنگ صورتم مثل گچ سفید و سفیدی چشمام زرد شده بود. تمام موهام و صورتم خیس و تنم لرز داشت. من چرا اینطوری شده بودم؟ زمستون نبود؛ اما من در حال یخ بستن و منجمد شدن، تمام تنم یک بند می لرزید. دندونام از شدت لرز و سرما بهم برخورد می کرد و تیک تیک صدا می داد.
حالم خیلی بد بود و دلیلش رو هم نمی دوستم. یعنی به خاطر سه روز کم محلی و دوری از مارتین به این روز افتادم؟ به خاطر دیدن اون دختر مو طلایی خوشگل که مارتین رو بی شرمانه بوسیده و بغل گرفته بود؟ دوست دختر سابقش. یا به خاطر خواسته های بی شرمانه اش نسبت به شب گذروندنش کنار مارتین؟ اصرار و دوست داشتنش برای تکرار اون شبهای طولانی. آدم بسته و کوته فکری نبودم اما… اما به طرز بد و عجیبی دلم شور می زد.
از شدت استرس و اضطراب به دل پیچه افتاده بودم و بازم حالت تهوع. با دستای لرزون گوشیم رو در آوردم و شماره مارتین رو گرفتم. می خواستم بهش بگم حالم بده! به همسرم؛ باید میومد دنبالم! باید الان پیشم می بود.
صدای اپراتور مثل ناقوس مرگ توی گوشم پیچید.
“دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد”

احساسم؛ احساس خوبی نبود. بی دلیل… شایدم با دلیل. در خونه رو آروم باز کردم و وارد شدم. دلم تنهایی میخواست… دلم گریه می خواست. دلم بغل کردن های مامانم رو می خواست. اصلا شاید همه اینا به خاطر دلتنگی زیادم بود برای خانواده ام. باید با مارتین حرف می زدم و تو اولین فرصت برمی گشتیم ایران. اما الان باید کمی می خوابیدم تا حالم خوب شه، بعدش با مارتین حرف می زدم اونم مفصل!
دیگه بس بود این همه خود خوری و عذاب. در سالن رو باز کردم. بوی عطر نا آشنا و غلیظی توی مشامم پیچید و معدم جوشید. پاهام رو کف سالن به سمت جلو کشیدم. قلبم پر شدت میکوبید و مایع اسیدی مدام توی گلوم بالا و پایین می شد. چشمام اما ای کاش کور بود و گوشامم کر. حس از پاهام رفته و دیگه توانی برای جلو رفتنم نبود.
چشمام روی صحنه رو به روم دو دو می زد. مارتین پشت به من؛ با بالا تنه ی برهنه ایستاده بود و همون دختر مو طلایی چند روز پیش؛ با شورتک لی و سوتین توری قرمز؛ توی آغوشش فرو رفته و داشت ازش لب می گرفت.
داشت براش نفس نفس میزد. دستش توی موهای مارتین من بود. دستم رو به دیوار گرفتم.
– کافیه کیت… تمومش کن.
ای کاش می تونستم دستم رو روی گوشام بزارم.
_اووووم عشقم خواهش… یکم دیگه. ببین داره برای تو دل دل می زنه.
دستم از روی دیوار سر خورد؛ حس از پاهام رفت و به شدت روی زمین افتادم. صدای برخورد زانوهام با سرامیک ها ؛ جفتشون به طرفم برگشتن. کیت کمی خودش رو عقب کشید و مارتین با چشمای گشاد شده و ترسیده با فریاد به سمتم دوید.
– مـــاهک ؟؟؟
داشتم جون می دادم اما نمی خواستم دستش بهم بخوره. دست راستم رو جلوی روم گرفتم تا نزدیکم نشه. صدام می لرزید و تمام تنم هم.
– به… من… نزدیک… نشو.
مارتین کنارم روی زمین نشست و موهای پخش شده توی صورتم رو کنار زد.
– گفتم بهم دست نزن عوضی.
چشماش دریده و صورتش بی رنگ بود. لباش می لرزید و رنگ رژ اون دختره روی لب هاش. کیت چند قدم جلواومد.
– اوه چت شد عزیزم؟
مارتین عصبانی از جاش بلند شد و بازوش رو کشید.
– بهت گفتم تمومش کن. خوب شد؟ راحت شدی؟ حالا دیگه گمشو بیرون.
– اما من…
صدای فریاد مارتین چهار دیواری خونه رو لرزوند. مثل زلزله… مثل آوار. همه چیز فرو می ریخت روی سرم و من زیر آوار بودم.
– خفـه شـو… گمشو بیرون عوضی.
کیت بند شل شده سوتینش رو سفت کرد و بیرون رفت. نگاه من اما میخ لبهای صورتی مارتین. دستم رو روی گلوم گذاشتم و بالا آوردم. عق می زدم… هق می زدم. جون می دادم. داشتم می مردم. دست مارتین پشت کمرم نشست.
– ماهکم؟ قربونت بشم من الهی؟ بزار ببرمت بالا. نفسم، باهم حرف می زنیم باشه. برات توضیح می دم عشقم.
سرم رو بالا گرفتم. با پشت دست دهن کثیف و بد بوم رو پاک کردم و به سختی از جام بلند شدم. الان وقت افتادن و مردن نبود. الان وقت ایستادن و رفتن بود.
– نزدیکم نشو… هیچ وقت با چشمای ترسونش عقب کشید.
– بزار کمکت کنم ماهک.
-گمشو بیرون. نیاز به کمک تو ندارم. نمی خوام ببینمت دیگه.
با پاهای سست و ضعیفم به سمت اتاق رفتم و در رو پشت سرم قفل کردم. با باقی مونده جون توی تنم دست و صورتم رو شستم؛ لباس عوض کردم و روی تخت افتادم. نمی دونم چند ساعت گذشت اما هوا تاریک بود .هوا تاریک بود و من توی اتاق تنها بودم .از ظهر که خودم رو اینجا حبس کردم چندین مرتبه پشت سرهم حالم بهم خورد و من به تنهایی تن نیمه جونم رو به سمت سرویس کشیدم و بالا آوردم و باز هم تخت و باز هم اشک. مارتین مدام پشت در صدام می زد .باهام حرف می زد و توضیح می داد .اما من نمیخواستم که بشنوم و نمیشنیدم. چشمام رو بستم و پتو رو روی تنم بالا کشیدم. باز هم صدای مارتین و باز هم اشک هایی که از چشمام پایین می چکید.
– ماهک؟ ماهک جان نمی خوای در رو باز کنی؟ عزیزم دلم حداقل یک چیزی بگو. بذار صدات رو بشنوم نفسم به خدا اون طور که تو فکر می کنی نیست ماهکم. داری اشتباه می کنی. در رو باز کن بذار حرف بزنم باهات. به جون خودت من صبح رفتم شرکت یکی از دوستام؛ از چند روز قبل باهاش قرار گذاشته بودم ساعتمو تنظیم کرده بودم که کی برم و بیام. بعد وسط راه زنگ زد گفت چند تا سند و مدرکی که پیشم داره هم براش ببرم. به جان خودت ماهک اگر می دونستم میام و اینجوری می شه؛ حاضر بودم پام بشکنه اما نیام خونه. چه می دونستم اون دختره دیوونه اومده دم خونه و منتظرمه. ماهک هرچیزی ک بین من و اون بوده مال قبله. مال گذشته. چند سال پیش. اصلا خیلی وقت بود ازش بی خبر بودم اهمیتی هم برام نداشت. آره کیت دوست دختر من بود اما بود. من هیچ وقت حس خاصی نسبت بهش نداشتم اونم همین طور. فکر نکن عاشق منه. اون دختر فقط اهل خوش گذرونی و وقت تلف کردنه. هروز با یکی. حالا هم دلش هوایی شده، هوایی اون روزا. به من چه آخه. باور کن یک دفعه اومد تو. بابت اون حرکاتش من بی تقصیر بودم ماهکم. اصلا اره حق با تو هست. تقصیر منم بوده. من همون اول باید پرتش می کردم بیرون. چون من دیگه زن دارم. خانوم دارم. ببخشید ماهک جونم معذرت می خوام. حالا باز کن این در رو بذار ببینمت قشنگم، بخدا از نگرانی دارم می میرم.
سرم رو توی بالشت فرو کردم تا صدای هق هقم رو نشنوه. نمی دونم اما حسم بهم می گفت مارتین راست میگه. مارتین من دروغگو نبود. هیچ وقت. اما این شهر و آدماش، این همه اختلاف فرهنگ و طرز فکرای مختلف، می تونستم دووم بیارم؟ می تونستم تحمل کنم؟ نه من باید برمی گشتم. من باید می رفتم. ایران منتظر من بود. شهر من… خانواده من، همگی منتظر من بودن و من از این شهر و دریای خوشگلش فراری. دلم خواب می خواست؛ یک خواب راحت و بی دغدغه، بی نگرانی و آشفته حالی.
– ماهکم؟ به چی قسم بخورم تا باورم کنی. چرا انقدر نسبت بهم بی اعتمادی ماهک؟ مگه من بهت قول ندادم؟ مگه نگفتم تا آخرش فقط با تو؟ چرا باور کردن من انقدر برات سخته بی انصاف؟ چرا تازگی ها فکر می کنم دوستم نداری ماهک؟ گفتم یکم بذارمت توی حال خودت شاید بهتر بشی اما… ازم دوری نکن من دارم دق می کنم ماهم.
روی تخت چرخیدم. جای خالیش بدجور توی چشم می زد و من عجیب هوایی وجودش. پاهام رو به سختی از تخت آویزون کردم و بلند شدم. من نسبت بهش بی اعتماد نبودم. من باورش داشتم. من دوستش داشتم اما این شهر،این آدمای بی پروا… من فقط می ترسیدم از روزی که از دستش بدم. از روزی که دیگه مال من نباشه. دستم رو روی کلید فشردم و با باز شدن در اتاق مارتین خودش رو مثل جن زده ها توی اتاق انداخت. در رو پشت سرشبست و رو به روم ایستاد. دستاش رو دو طرف صورتم گذاشته بود و با نگرانی عمیقی نگاهم می کرد.
– خوبی عزیزم؟ حالت بده؟ توی چشمای سرخش نگاه کردم.
– تمام تنم بوی استفراغ می ده.
نفس راحتی کشید و پیشونیم رو بوسید.
– قربون تمام تنت برم من؛ الان خودم می برمت حمام تمیزت می کنم.
اشکم بی اختیار چکید.
– من رو از اینجا ببر مارتین
– باشه نفسم؛ باشه عمرم؛ باشه تمام زندگیم. الان بریم حمام. بعدش استراحت کن، حرف می زنیم. اما اول باید استراحت کنی و غذا بخوری.
موهای خیسم رو شونه زد و سشوار کشید. مثل بچه ها لباس تنم کرد. کنارم روی تخت نشست؛ قاشق رو فرو کرد داخل کاسه سوپ و جلوی دهنم گرفت.
– بخور دختر کوچولو من؛ بخور جون بگیری.
میلی به خوردن نداشتم. صورتم رو کج کردم.
– گفتی حرف می زنیم .
اخمی کرد و قاشق رو محکم تر جلوی صورتم گرفت:
– گفتم اول غذا می خوری و استراحت می کنی.
– من خوبم.
– نه خوب نیستی هستی من. هم داری خودت رو اذیت می کنی هم من رو.
بازم اشکم روی صورتم چکید. بی صدا.
– تو چته ماهک؟ چرا داری خودت و من رو نابود می کنی؟ داری چیکار می کنی با خودت؟ با من؟ با زندگیمون…
بغض کردم و لب ورچیدم.
– من می خوام برگردم ایران.
پوف کلافه ایی کشید و کاسه سوپ رو کنار پاتختی گذاشت.
– بیا بغلم بخوابیم یکم.
کفری شده بودم از دستش؛ از این که مدام مثل بچه ها باهام رفتار می کرد و منو می پیچوند.
– من بغل نمی خوام. خواب نمی خوام. من می خوام برگردم مارتین. همین.
مارتینم داشت کم کم عصبانی می شد. انگار که کاسه صبر جفتمون لبریز کرده باشه.
– دِ آخه لامصب من چه جوری کار و زندگیم رو ول کنم برگردم ایران؟ هیچ به فکر منم هستی تو؟ زندگی من اینجاست، کارم، سرمایم، همه چیز…
– زندگی منم ایرانه. همه چیزم. تو قرار بود با من؛ با دل من راه بیای. گفتی هرچی من بگم. هرچی من بخوام؛ پس چی شد اون همه ادعا؟
– ماهک من چقدر دیگه باید با دلت راه بیام هان؟ خب منو هم ببین. یکمم تو با من راه بیا مگه چی می شه؟
– می ریم ایران زندگیمون رو می سازیم؛ همون جوری که دوست داریم. همین شرکتی که اینجا داری رو منتقل می کنیم ایران؛ غیر ممکن که نیست.
دستی توی موهاش کشید و از روی تخت بلند شد .
– مگه به همین سادگی هاست آخه دختر خوب ؟؟ تو ایران که نمی شه اینجوری کار کرد آخه! ایران تحریمه؛ من برای جنس وارد کردن به هزار جور مشکل و بدبختی می خورم.
منم بلند شدم و رو به روش ایستادم.
– خب کارت رو عوض کن.
سرش رو تکون داد .
– چقدر من دنیام رو عوض کنم تا تو بمونی لعنتی؟ مگه من چی خواستم ازت؛ جز اینکه خواستم باهام ازدواجکنی و اینجا کنارم بمونی؟ تو خواسته اولم رو قبول کردی و من تا آخر دنیا ازت ممنونم؛ ولی خودت بگو من چقدراز خواسته های تو رو عملی کردم؟هان؟ لعنتی بگو دیگه چقدر رقصیدم به سازت و هر چی گفتی گفتم چشم.
فقط نگاش میکردم بی حرف؛ تا حرفاش رو کامل بزنه و حرفام رو کامل تر.
– تویی که خودت رو قایم می کنی توی اتاق به خاطر اتفاقی که درست ندیدی و فقط آخرش رسیدی و من رو مقصر همه چیز جلوه دادی.
یک قدم محکم به سمتش برگشتم.
– آره من کم گذاشتم برات .. من کم بودم و پر توقع. آره اصلا حق با توست؛ تو درست می گی. من هیچی نبودم و تو همه چیز بودی. همه کار کردی و من هیچ کاری نکردم. من اصلا هیچی نبودم و نیستم. آره من لعنتی ام، و این من لعنتی می خواد برگرده ایران! میای یا نه؟ خواست چیزی بگه که کف دستم رو جلوی صورتش گرفتم
– هیچی نگو بزار حرفم رو بزنم. من کسی رو مقصر جلوه ندادم اما تو مقصر بودی. تویی که یک دختر ول رو که از قضا دوست دخترت سابقتم بوده؛ توی خونمون راه دادی تو حریم دو نفریمون. خودت رو یه لحظه بزار جای من! توی ساحل یک دختر میاد و از گردن شوهرت آویزون می شه. قربون صدقه اش میره و لباش رو با پرویی تمام می بوسه بعدم پا می شه میاد خونش، اونم با چه سر و وضعی! اون نیمه لخت و تو هم بدتر از اون. تو جای من بودی چیکار میکردی؟ اصلا بهم امون می دادی توضیح بدم یا همون جا می کشتی منو ؟؟ من باید چی رو باور کنم مارتین؟ کدوم حرفت رو؟! میگی برگشتی خونه سند و مدرک ببری اما برهنه وایسادی وسط سالن و یک دخترم تو بغلت…
دستش رو محکم روی صورتش کشید .
– من بهت دروغ نگفتم ماهک؛ اون دختره دیوونه از سر و کولم آویزون شد؛ بلوزم سفید بود و رژ لبش مالید شده بود به بلوزم، من فقط می خواستم عوضش کنم مبادا برای تو یا بقیه سو تفاهمی پیش بیاد.
پوزخندی زد:
– که البته پیش اومد؛ مطمئن باش خودم بعدش همه چی رو برات می گفتم.
_تو جای من بودی چیکار می کردی؟
چشماش رو باز و بسته کرد.
– تمومش کن این بحث مسخره و بی نتیجه رو ماهک. من حوصله ی این اراجیف پوچ و بیهوده رو ندارم. یک بار برات توضیح دادم همه چیز رو. خواستی باور کن نخواستی ام نکن. دیگه چیکارت کنم؟ چیزی درون قلبم تکوت تکون می خورد و دلم می لرزید.
– باشه تمومش می کنم؛ همین امروز میری بلیط برگشت می گیری تا تمومش کنم. این اراجیف وقتی تموم میشه که برگردیم ایران.
صداش رو برد بالا و سرم داد کشید. مارتین سر من فریاد کشید.
– ددِ آخه دختره ی زبون نفهم چرا نمی فهمی؟ من نمی تونم برگردم. اونم به این زودی و به این راحتی، کمه کمش چندین ماه شایدم ۱ سال طول بکشه و تو باید اینو درک کنی. می فهمی؟ منم مثل خودش صدام رو بالا بردم و داد کشیدم.
– نــه نمی فهمم؛ چون اینا همش بهانه اس. همش دلیلای مسخره برای خودت ردیف می کنی و تحویل من می دی. چرا خجالت می کشی؟ چرا اصل قضیه رو نمی گی. بهونه تراشی نکن برام. بگو نمی تونی از اینجا دل بکنی. بگو اینجا چیزایی داره که نمی تونی رهاشون کنی. بگــو مارتین. بگــو تو هم دلت برای هم آغوشی های طولانیه شبانت با کیت و بقیه دوست دخترات تنگ شده.
صورتش قرمز و سفیدی چشماش هم رنگ خون شده بود. من اما دیگه بریده بودم و باید تمومش می کردم.
– بگو دلت نمیاد از کیت دل بکنی و خلاصم کن. لعنت به تو… اگه من رو می دیدی با یک پسر دیگه تو خونه دو نفریمون داشتم عشق بازی می کردم چیکار می کردی؟ چرا نمی فهمی چی می گم؟
دیدم که دستش رو بالا برد و محکم توی صورتم خوابوند. صدای سیلی محکمی و شدت ضربه ای که خورده بودم انقدر بلند بود که حس میکردم گوشام کیپ شده. از شدت ضربه به عقب پرت و روی تخت افتادم.
– خفــه شو ماهک؛ فقط خفه شو…
****
یک هفته گذشته بود. نمی دونم واسه خاطر ضربه ای که توی صورتم زده بود، این جوری گیج و منگ شده بودم یا از شدت ناباوری. اینکه مارتین من رو زده بود. دست روم بلند کرده اونم توی ماه عسلمون. به خاطر یک دختر هرزه زده بود و از اتاق رفته بود بیرون. بدون اینکه یک لحظه طرفم بیاد ببینه زنده ام یا مرده، خوبم یا بد. ایناولین دعوای مشترکمون بود بعد از ازدواج و یک جورایی جفتمون شمشیر رو از رو بسته بودیم. نه مارتین حرفیمی زد نه من. نه مارتین پیش قدم می شد نه من. حتی جای خوابشم عوض کرده بود و شبها رو روی کاناپه وسط سالن سر می کرد.
جفتمون دنبال یک چیزی بودیم این وسط. یک جور اثبات انگار. یک جور محکم کوبیدن میخ تا آخر عمر. منم عین خودش، ساکت. نه گریه می کردم و نه هق می زدم. همراه با دردی که کم کم داشت با وجودم یکی می شد. باز همون حالت تهوع و دل پیچه های چند روزه. باز هم عق زدن های پشت سر هم؛ زیر دلمم به شدت درد میکرد و معده ام می جوشید. اما مارتین دیگه نبود. اگرم بود توجهی نشون نمی داد و فقط از دور نگام می کرد.
نمی دونم از صبح کجا رفته، برامم مهم نبود. هر روز صبح زود از خونه می زد بیرون و غروب برمی گشت. چهار زانو روی تخت نشسته بودم و فکر می کردم. مارتین دیگه فکرش اینجاش رو نکرده بود. اینکه من چموش و لجباز؛ خودم یه عمر تو کار تور و رزو بلیت و اینجور بازیا بودم. خیلی راحت با آژانس تماس گرفتم و برای ایران یک بلیت تک نفره بدون بازگشت گرفتم. تصمیم رو گرفته و دیگه هیچی جلودارم نبود. من می رفتم و از این جهنم خودم رو خلاص می کردم. مارتینم خودش می دونست و و وجدان و احساساتی که مدام ازش دم می زد. من الان به جایی رسیده بودم که فقط و فقط باید خودش رو بهم اثبات می کرد.
یک اثبات محکم و بی برو برگرد. یک اثبات برای همه عمر. مارتین باید بین من و کشورش؛ بین من و موفقیت و سرمایه و تمام زندگیش اینجا باید یکی رو انتخاب می کرد. تقریبا همه وسایلم رو دور از چشمش و وقتایی که بیرون بود جمع کرده و توی ساک کوچیکی گذاشته بودم. ساکی که راحت می شد پنهونش کرد. بلیط برای صبح زود بود، همون موقع های که مارتین می رفت و تا برگرده خونه دیگه من اینجا نبودم. جایی میون آسمون ها؛ نزدیک وطنم.
نگاه بی تفاوتی به اطرافم انداختم؛ باورم نمی شد که هوا تاریک شده و من تمام این مدت اینجا نشسته و فکر کرده بودم. هزار بار مرور کرده بودم رفتنم رو در حالی که برای یک لحظه هم شک نکرده بودم. مخصوصا از وقتی که… با شنیدن صدای در چپیدم زیر لحاف و خودم رو به خواب زدم. صدای قدم های مارتین رو نزدیک اتاق و کنار تخت می شنیدم.
– شام گرفتم از بیرون؛ پاشو بیا.
لبم رو گاز گرفتم تا احساساتم رو کنترل کنم. این که دلم تنگ شده بود براش. برای شنیدن صداش. هرم نفس هاش. بغل کردن و شیطونی هاش… چه اشکال داشت حالا که داشتم می رفتم؛ یک بار دیگه تجربه اش کنم. دلم بودنش رو می خواست. دلم می خواست وجودم گرم و مردونش رو. شاید این آخرین بار بود. پتو رو کنار زدم وصورتم رو به طرفش برگردوندم.
– دلم شام نمی خواد… تو برو بخور.
کنار تخت نشست و جست و جوگرانه نگاهم کرد.
– دلت چی می خواد؟
لبم رو گاز گرفتم و چشم دوختم به لباش. می دونستم ممکنه پسم بزنه و این لحظات اخر غرورم رو بشکنه. می دونستم ممکنه به بدترین شکل ممکن محلم نده و حتی مسخرم کنه اما… خب من می خواستمش.
– یک… یک عاشقانه گرم… یک شب طولانی، شبی که تموم نمی شه… به صبح نمی رسه.
حس کردم تیله ی چشماش لرزید و دل من همراهش. از کنار تخت بلند شد و ایستاد. می دونستم که میره اما پشیمون نبودم. حداقل پیش وجدانم شرمنده نبودم. دستاش رو از دو طرف روی تی شرتش گذاشت و با یک حرکت از تنش بیرون کشید. هم زمان شلوارکش رو هم همراه لباس زیرش در آورد و به چهار دست و پا روی تخت اومد و روی صورتم خم شد. در حالی که حس می کردم از تنش داره آتیش بلند می شه؛ نفس داغش رو توی صورتم رها کرد.
– چه اشکال داره برآورده کردن آرزوی یه خانوم زیبا و ساختن یک شب طولانی و بی پایان.
قبل از اینکه لبهام برای جواب دادن از هم باز بشه لب روی لب هاش گذاشت و با اشتیاق فراوان بوسید. محکم و طولانی… پر از لذت. پر از عطش و تشنگی. بدون اینکه لبهاش رو از لبهای خشکی زده ام جدا کنه؛ لباسام رو تک تک در آورد و من رو روی خودش کشید. دستش جای جای بدنم حرکت می کرد و تن و بدنم رو لمس می کرد.
تنم رو عاشقانه می بوسید و لبهام رو می مکید. آه و ناله های غلیظم قاطی شده بود میون آه و ناله های مردونه و لبریز از نیازش. انگار که قفل وجود هم؛ چسبیده بهم. سیری ناپذیر تا سپیده ی صبح. اون قدری که حالا بی جون و بی رمق کنارم خوابیده و نفس های مرتبی می کشید، دستم رو زیر سرم گذاشتم و نگاهش می کردم. چشمای بسته و لبهای خوش فرمش رو چونه دوست داشتنی و موهای سیاه قشنگش. وقت برای دیدنش نبود و باید می رفتم.
گفته بودم ای کاش صبح نشه اما حالا شده بود و وقت رفتن رسیده بود. آروم گونش رو بوسیدم و از روی تخت بلند شدم. در حالی که یک قطره اشک از چشمام روی صورتش چکیده بود. مارتین به معنای واقعی کلمه بیهوش شده بود و به خواب عمیقی رفته بود. ساک و وسایلم رو آروم و بی صدا پایین بردم و زنگ زدم آژانس. میلم بهخوردن هیچی نبود و بازم حالت تهوع وجودم رو چنگ می زد. با دستای لرزون نامه کوتاهی برای مارتین نوشتمو روی یخچال چسبوندم. اولین جایی که می دونستم بهش سر می زنه.
خونه رو از قبل تمیز و مرتب کرده و دیگه کاری نمونده بود. با رسیدن آژانس نگاه خیس و پر اشکی به جای جای خونه انداختم و بیرون رفتم. تمام مدت تا رسیدن به فرودگاه اشک ریختم و گلوی پر بغضم رو چنگ زدم. معده ام میسوخت یا قلبم نمی دونستم. اما یه حسی توی وجودم؛ توی قلبم با تمام وجود پافشاری می کرد. خودش رو تمام قد مدام نشونم می داد و منو سرپا نگه می داشت. حسی که قشنگ بود و دوست داشتنی، یک حس اطمینان…
یک جور اعتماد، یک قوت قلب، یک امید…
ساکی که از دیشب سنگین تر شده بود رو تحویل دادم و مدارکم رو هم. نگاهم مدام روی ساعت بزرگ فرودگاه می چرخید و تپش قلبم هر لحظه بلندتر و کوبنده تر می شد .فشارم به شدت افتاده و سرم گیج می رفت. ضعف تمام وجودم رو پر کرده و ترس از نیومدن و نرسیدنش؛ وحشت از رفتن بی بازگشتم داشت من رو از پا در میاورد.
اما اون حس هنوز پر رنگ و مطمئن؛ یک جایی نزدیکی های قلبم سرپا نگهم داشته بود. همون امید همیشگی. با اعلام شماره ی پرواز؛ همراه با لرز بدی که تمام استخونام رو درگیر کرده بود به سمت پله ها رفتم.
پله های صعود و یا شایدم سقوط. قدم های اول؛ پر از شک و تردید. پله اول با ترس و وحشت از تنهایی و پشیمونی برای یک عمر. پله دوم با نفس هایی که به شماره افتاده بود. پله سوم اما… همون امید، همون حس خوب و پر انرژی، همون اطمینان مثبت و اعتماد. نمی دونستم باید به گوشام اعتماد کنم یا دچار توهم شده بودم اما انگاری یک نفر داشت صدام می کرد.
صدای ماهک ماهک گفتنش توی سالن می پیچید. صدایی که شبیه صدای مارتین من بود. با صورتی خیس از اشک و لبهایی که می خندید به سمت صدا برگشتم. نه توهم بود و نه خیال. تمامش واقعی بود و پر از حضور من، داشتم می دیدمش، مارتینی که به سمتم می دوید؛ همراه با برگه ایی که توی دستاش بود. همون نامه ای که براش نوشته بودم.
پس فهمیده بود. خوشحالم بودم از اینکه شب قبل کمی از وسایل مارتین رو هم برداشته و بلیطم رو دوتا کرده بودم. دستم رو آروم روی شکمم گذاشتم. مارتین نفس نفس زنون؛ بالای پله ها خودش رو بهم رسوند. نگاه از چشمام نمی گرفت و نگاه از چشماش نمی گرفتم. تو یک لحظه دستش رو پشت کمرم گذاشت و منو به آغوشش کشید.
منی که خودم با میل و رغبت؛ خودم رو توی بغلش انداخته بودم. صورتش رو توی گودی گردنم فرو کرده و باتمام وجود تنم رو می بویید. دستاش پشت کمرم قفل شد و نامه همراه با برگه تست بارداریم، که همین چند روز پیش با عمه رفته و از آزمایشگاه گرفته بودیم توی دستاش فشرده شد. ” آقای زورگوی بداخلاق؛ دیگه زورت بهم نمی رسه چون که ما الان دو نفریم؛ و تو باید تا آخر دنیاهم که شده همراهمون بیای. من پیروز شدم؛ یک به دو”

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن