رمان شکنجه گر من پارت۹

رمان شکنجه گر من

جهت شاهده به ترتیب پارت اول تا اخر رمان شکنجه گر من وارد شوید

ده روز از اقامت ما تو تهران میگذشت. تو این ده روز ساشا بلکل ناپدید شده بود.حتی شب هم براي
خواب تو اتاق نمیومد.چقدر از این کارش بدم اومد.مثلا میخواست بهم بگه که منو فقط براي رابطه میخواد نه چیز دیگه.میخواستم برم حموم. رفتم سراغ کمد تا لباس بردارم که چشمم به یک لباس خواب افتاد.قرمز بود و تمام تور مسلما وقتی میپوشیدم تمام اندامم در معرض دید بود.لبخند پلیدي رو صورتم نشست.چی از این
بهتر.ساشا منو با شکنجه زجر میده منم با افسونگري.از همه مهمتر ساشا ده روزه که سراغم نیومده.صد در صد امشب میومد تو اتاق……. لباس خواب رو از سر جالباسی برداشتم و به سمت حموم رفتم.بعد از یک حموم درست
و حسابی، حوله تن پوشمو پوشیدم و جلوي میز آرایش نشستم.هرچند صورتم خیلی داغون شده بود ولی هنوز هم زیبایی در خودش داشت.دست بردم سمت کرم و کمی به صورتم زدم. بیشتر کبودي ها پوشیده شد.
بعد از کرم ریمل و خط چشم زدم.چشم هام حالت وحشی به خودش گرفت و تو صورتم بیشتر نمایان شد.دستم رفت سمت رژ…..رژ قرمز جیغم رو رو لبم کشیدم.به همراه رژ گونه آجري……

تو آینه به خودم نگاه کردم.انگار تاراي گذشته دوباره زنده شده بود.اون بی روحی زرد و زاري از صورتم رفته بود وبه جاش طراوت تازگی تو صورتم نشسته بود.پوزخندي به خودم زدم و گفتم :ساشا بیا که تارا منتظرته….
به سمت لباس خواب رفتم و برداشتم و پوشیدمش. به تنم نشست. انگار براي من دوخته بودند.از عطري که روي میز بود و بوي خیلی خوش و مست کننده داشت، کمی به زیر گلو و وسط سینه هام زدم.
با صداي باز و بسته شدن در نگاهم رو از آینه گرفتم و به در دوختم.
ساشا بود که با سر پایین افتاده و اخم هاي درهم وارد اتاق شد.سرش رو بالا آورد و اول یک نگاه جزئی بهم انداخت.ناگهان اخم هاش از بین رفت و با دهن باز و چشم هاي گرد شده نگاهم کرد.لبخند خبیث دوباره رو لبام ظاهر شد.اما سریع پاکش کردم.با عشوه به سمتش رفتم و گفتم :چه عجب بعد از ده روز پیداتون شد.
لبخندي رو لبهام نشوندم و جفت دستهامو گذاشتم رو شونه هاش.جوري که جفت آرنج هام رو شونه هاش بود.صدامو کمی ضعیف کردم و با ناز گفتم :منتظرت بودم….
به خودش اومد.یک دستش رو گذاشت روي سینه ام و فشار محکمی بهم وارد کرد که ازش جدا شدم.
با تعجب نگاهش کردم.عصبی نفس نفس میزد. چشمام از تعجب گرد شد.پوزخندي زد و گفت :همین جوري سعید رو هم جذب خودت کردي آره؟ با تته پته گفتم :ي… یع…. نی…. چ…. چی؟
-یعنی همین….. یعنی اون سعید بیشرف همه چیز رو بهم گفت….. تو این ده روز نه خواب داشتم نه خوراك….دنبال این موضوع رو گرفتم….همه چیز برملا شد تارا…..دستت رو شد جنده ي بی خاصیت با وحشت بهش خیره شدم که خیز برداشت سمتم.
ترسیدم اما خودم رو کنترل کردم و با داد گفتم :چرا حرف اون بیشرف رو قبول داري ولی حرف منو باور نداري؟

از حرکت ایستاد و بهم خیره شد.اشک تو چشمام جمع شد و گفتم:حرف دشمن ترین فرد زندگیتو که
قصد داره زندگیتو از هم بپاشه رو باور داري ولی حرف منو که از همه تو زندگیت بهت نزدیک تر هستم رو باور نداري؟
-نه باور ندارم…..حرف هیچ کس رو باور ندارم…. دیگه بهت اعتماد ندارم…..
جفت دستهامو بلند کردم و کوبیدم تو صورتم و با جیغ گفتم :پس ولم کن….بزار برم….
دوباره کوبیدم و گفتم :تو که باورم نداري…. پس بزار برم و به درد خودم بمیرم…..
ساشا با وحشت به سمتم دوید و دستهامو تو دستاش گرفت و تن لرزونم رو تو آغوشش گرفت و گفت :آروم باش تارا….خواهش میکنم…..
-نه… دیگه آروم نمیشم….ولم کن بزار برم…..
با زجه حرف هامو میزدم.ساشا روي سرم رو بوسید و گفت: کجا بري؟ بزارم کجا بري تارا…..مگر اینکه از رو جنازه ي من رد بشی…. همه چیز درست میشه…. تو درست میگی….. سعید بزرگ ترین دشمن زندگی ماست….دیگه حرفش رو باور نمی کنم…..
صورتم رو با دست هاش قاب گرفت و زل زد تو چشم هاي اشکیم و گفت: خودت رو نزن….گریه هم نکن….میدونی که چقدر از این دو کار بیزارم….
قطرات اشک چکید روي گونه ام….اولین قطره افتاد روي لبم.ساشا نگاهی به لبم انداخت و لبهاشو گذاشت روي لبهام و بوسید…..بوسه اش اونقدر نرم بود که منم باهاش همراه شدم.همراهی ام رو که دید، دست انداخت زیر
کمرم و از روي زمین بلندم کرد و روي تخت گذاشت.خیره شد تو چشمام و با صداي آرومی گفت :دوست دارم پري دریایی….
تو آغوشش بودم.ساشا امشب معرکه بود.همون چیزي که همیشه آرزوشو داشتم.دستی روي دستش که روي شکمم بود، کشیدم.چشم هاي بسته اش رو باز کرد و نگاهم کرد.دهن باز کردم که حرفی بزنم که گفت :تمام حرف هایی که زدم دروغ بود.

با تعجب گفتم :کدوم حرف ها؟

-من سعید رو ندیدم. البته اگه میدیدم که زنده نمیزاشتمش.
-پس چرا اون حرف ها رو زدي؟
برگشت سمتم و گفت :وقتی امروز اینجوري با ناز و عشوه اومدي سمتم،یاد همون روزي افتادم که تو رو تو بغل اون بیشرف دیدم.خواستم بهت یک دستی بزنم.گفتم شاید اینجوري خودت رو لو بدي….
دستی روي صورتم کشید و گفت :تارا من میترسم…
-از چی میترسی؟
-از اینکه بفهمم بیگناهی…..
-چرا؟
-چون میدونم ترکم میکنی….نمیخوام از دستت بدم تارا….من عاشقتم….. دیوانه وار دوستت دارم…..میدونم میري…..نمیخوام بري تارا…..یادته روزي که ولت کردم و رفتم؟تارا وقتی که رفتم فهمیدم خیلی بیشتر از این حرفها دوستت دارم.نمیتونستم بدون تو زندگی کنم.تمام شب و روزم رو تو اتاق قرمز گذروندم و زل زدم به قاب عکست.
با بغض گفتم:پس چرا وقتی دیدیم این همه تحقیر و شکنجه ام کردي؟
با همون نگاه نافذش تو چشمام خیره شد و گفت: چون تو رو تو مجلسی دیدم که حتی تصورش رو هم نمیکردم
یک روزي تو رو اونجا ببینم.تو اون چند ماهی که ازت دور بودم،کم کم داشتم به این نتیجه میرسیدم که شاید بیگناه بودي. ولی وقتی تو رو اونجا دیدم شکم به یقین تبدیل شد که تو خودت خواستی با سعید باشی….
-تو دیدي من باکره بودم پس چرا بازم اذیتم کردي؟
-من تو رو هین رابطه ندیدم. همین که دیدم داري میبوسیش دیونه شدم.اینکه تا با من قرار داشتی ولی بیخیال شدي و یک هفته رفتی خونه ي پسر عمه ات و اونجا با اون وضعیت بد بودي،دیونه ام کرد. این موضوع براي دیونه کردن هر مردي کافیه تارا.
نگاهم رو ازش گرفتم و به سقف دوختم.ساشا منو تو آغوشش گرفت و گفت :اگه یک روزي بهم ثابت بشه که
بیگناهی، دنیا رو به پات میریزم.کاري میکنم که تمام این خاطرات این مدت رو فراموش کنی. کاري میکنم که خودت رو خوشبخت ترین زن دنیا بدونی ولی از تو یک خواهش دارم.
بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم :چه خواهشی؟
-اینکه هیچ وقت ترکم نکنی….
پوزخندي زدم و گفتم :تو هم یک روزي همین قول رو بهم دادي ولی بهش عمل نکردي.یادته؟ بهم گفتی تحت هیچ شرایطی ولم نمیکنی….ولی کردي….ولم کردي و رفتی و منو با یک دنیا زجر و عذاب تنها
گذاشتی……گذشته رو به یاد نداشتم ولی هر روز باید زخم زبون هاي بابامو میشنیدم. باید سخت گیري هاي مامانم رو تحمل میکردم.اونقدر فشار روم بود که حاظر شدم فرار کنم.ساشا یک لحظه فکر کن اگه تو تو اون
مجلس نبودي الان وضعیت من چی بود؟شاید مثل سارا باید هر شب زیر خواب یک نفر میشدم.شاید هم بدتر…..
دست ساشا دور بازوم مشت شد.محکم فشار میداد و این نشان از عصبانیتش بود.اشکی که از گوشه ي چشمم چکید رو پاك کردم. ساشا با صداي گرفته اي گفت:تنها شانسی که تو زندگیم آوردم همون بود.این علیرضا یک کار مفید تو زندگیش کرد و تو رو به من رسوند.
نیشخندي زدم و گفتم :عدو شود سبب خیر….
صداي خنده ي آروم ساشا رو شنیدم.با تعجب گفتم: چرا میخندي؟
-هه عدو…. علیرضا رو به چه چیزي تشبیه کردي…
خودمم خنده ام گرفت. رفتم تو آغوشش و سرم رو گذاشتم روي سینه اش. روي موهام رو بوسید و گفت: تو مثل من نباش تارا….قول بده که تنهام نزاري…. هیچ وقت هم تنهام نزار…..

سکوت کردم.چیزي نداشتم که بگم. نمیدونم ساشا از سکوت من چه برداشتی کرد که گفت: همیشه همین جور حرف گوش کن باش.
تو دلم به افکار پوچش پوزخند زدم.خبر نداري آقا ساشا که من دیگه اون تاراي بدبخت بیچاره ي گذشته
نیستم.اونقدر مار خوردم که افعی شدم.نیش اولم رو به سعید وارد میکنم،نیش دومم رو به بابا،و نیش سومم رو به تو…..فقط بشین و تماشا کن….
*******
تو پذیرایی جلوي تی وي نشسته بودم.نگاهم به تلویزیون بود اما فکرم یک جاي دیگه.نمیتونستم به تنهایی نقشه ام رو اجرا کنم.به کمک یک نفر نیاز داشتم.یک نفر مثل سپنتا….ولی ممکن نیست سپنتا کمکم کنه.از طرفی هم اصلا اینجا نبود.ایکاش میشد یک جوري ازش بخوام بیاد تهران…ولی چجوري؟
دستی به چشمم کشیدم و سرم رو تکیه دادم به پشتی مبل….یادمه که میگفت نازنین ایرانیه. شاید بتونم به این بهونه بکشمش اینجا. ولی نازنین هم دبی بود.اه لعنت به این شانس…..
با زنگ خوردن تلفن تکونی خوردم.کسی تو پذیرایی نبود.تلفن هم مدام زنگ میخورد.عصبی شدم. نمیدونستم اجازه دارم تلفن رو جواب بدم یا نه؟ ساشا رو به سختی راضی کردم اجازه بده مواقعی که خونه نیست بیام تو پذیرایی تا حوصله ام سر نره.تلفن قطع شد.یک نفس راحتی کشیدم که ناگهان ذهنم جرقه زد….بشکنی زدم و گفتم :ایول همینه.
سریع بلند شدم و به سمت دفتر تلفن رفتم.تمام شماره ها رو بالا و پایین کردم تا بالاخره شماره ي سپنتا رو پیدا کردم.گوشی بیسم تلفن رو برداشتم و یواشکی رفتم تو اتاق و شماره ي سپنتا رو گرفتم.
بعد از دو سه بوق صداي سپنتا تو گوشی پیچید: جانم ساشا…..
-سلام….
-ا تارا تویی؟…. سلام خوبی؟
-خوبم ممنون.
-چیزي شده؟
-آره…
صداي سپنتا نگران شد:چی شده؟
-میتونی بیاي تهران؟
-چرا؟
-نمیتونم تلفنی بگم باید ببینمت. موضوع مهمیه.
-دوست دارم بیام اما کار هاي شرکت به دوش منه.نمیتونم کارها رو ول کنم.
-مدت زیادي لازم نیست اینجا باشی. ازت خواهش میکنم.
-باشه میام فقط چه بهانه اي بیارم براي اومدنم. نمیتونم که بگم تارا ازم خواست بیام.
-بهش بگو اومدي ایران تا نازنین رو از خانواده اش خواستگاري کنی.
-اینو بگم؟
-آره مگه قصدت ازدواج با نازنین نیست؟
-چرا هست اما اول باید ببینم نازنین آمادگیشو داره یا نه…..
بادم خالی شد.با ناراحتی گفتم :باشه عیبی نداره.
-ناراحت نباش اگه نازنین هم راضی نشد خودم یک بهانه پیدا میکنم.
لبخند دوباره رو لبم نشست.همیشه مثل یک برادر واقعی پشتم بود.با شادي گفتم :باشه پس منتظرتم.
-فقط چجوري بهت خبر بدم؟
-خودم تا آخر هفته ي دیگه بهت زنگ میزنم و خبرش رو میگیرم.
-باشه فعلا خداحافظ….
-خداحافظ.
گوشی رو با شادي قطع کردم و به سینه ام چسبوندم.اگه سپنتا میومد،نصف نقشه ام حل میشد.بقیه اش رو هم
به کمک سپنتا حل میکردم.نگاهی به گوشی تو دستم انداختم.فکري تو ذهنم اومد که از اجراش
میترسیدم.خیلی وقت بود که از خونواده ام خبر نداشتم.پس یک زنگ زدن بهشون مشکلی نبود.نمیدونم اگه
ساشا میفهمید چیکار میکرد.اما بدجور دلم هوس شنیدن صداي مادرم رو کرده بود.با اینکه همیشه بهم سخت
میگرفت اما مادرم بود.حالا هرچه قدر هم میخواد بد باشه….. گوشی رو جلوم گرفتم و با دست هاي لرزون شروع کردم به گرفتن شماره ي مادرم.صداي متعدد بوق تو گوشی پیچید.یک بوق….دو بوق….سه بوق…..
-بله بفرمایید……
با شنیدن صداي مادرم اشکام ناخدا گاه روي گونه ام فرو ریختند.صداي پیا پی مادرم که میگفت:الو چرا…..
حرف….. نمیزنید…… الو……
سرعت اشکام رو بیشتر میکرد.حس میکردم ضربان قلبم تند تر از حد معموله. چقدر اون لحظه نیازمند آغوشش
بودم. گوشی تلفن رو که قطع کرد،گوشی رو با ناامیدي پایین آوردم.چرا منو نشناخت؟ چرا مثل خیلی از مادر ها
که از روي صداي نفس چشیدن فرزندشون اون ها رو میشناختن منو نشناخت؟ روي زمین نشستم و سرم رو بین دستهام گرفتم. سرم شدیدا درد گرفته بود.با صداي خدمت کار ها که به ساشا سلام میکردند،سر بلند
کردم.واي اگه ساشا گوشی تلفن رو تو دستم میدید باز کتکم میزد.سریع گوشی رو سر دادم زیر تخت.درست همون لحظه در اتاق باز شد.نگاهی به ساشا کردم و آروم سلام دادم.سرش رو به نشونه ي سلام بالا و پایین کرد و گفت :چرا رو زمین نشستی؟
نگاهی به وضعیتم انداختم.وسط اتاق روي پارکت هاي سرد چهار زانو نشسته بودم.به سمتم اومد و دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت :بلند شو زمین سرده.
دستش رو گرفتم تا بلند شم که دستش .رو کشید و پرت شدم تو بغلش.سرم رو بلند کردم و به چشماش نگاه کردم.منو محکم به خودش فشرد و با صداي گرفته اي گفت: نمیزارم هیچ جایی بري تارا…. هیچ جا….
اخم هامو کشیدم تو هم و گفتم: چیزي شده؟
-آره….
-چی؟
-نمیتونم بهت بگم فقط همین قدر بدون که نمیزارم هیچ جایی بري.تو تا آخر عمرت باید اینجا بمونی.
از این طرز حرف زدنش تعجب کردم. نکنه فهمیده بیگناهم و الان میترسه برم؟ پرسیدم:چی شده؟کسی حرفی زده؟نکنه بهت ثابت شده بیگناهیم آره؟
-نه….
-پس چی؟
-گفتم الان نه پس چیزي نپرس.
کمی منو از خودش جدا کرد و دستش رو گذاشت زیر چونه ام و سرم رو داد بالا.نگاه نافذش رو تو چشمام دوخت و گفت: اگه….اگه کسی بیاد سراغت…حاضري باهاش بري؟حاضري منو تنها بزاري و بري؟
-کی بیاد دنبالم؟من که کسی رو ندارم….
-مثال زدم….
چونه ام رو از زیر دستش کشیدم بیرون و با پوزخند گفتم: نگران نباش.من کسی رو ندارم که دنبالم بگرده….اگر هم باشه من حاضر نیستم باهاشون برم.
لبهاي ساشا به لبخند گشوده شد.دستی روي موهام کشید و گفت :امیدوارم حرفت یادت نره.
نفس عمیقی تو آغوشش کشیدم.بوي عطرش پیچید تو بینیم.مارك عطرش هنوز همونی بود که تو دوران دوستی مون میزد.همون عطري که از بوش مست میشدم.چشم هامو بستم.رفتم به گذشته. به بهترین روزهاي عمرم.روزهایی که هیچ وقت نمیتونم مثل اون زمان از ته قلبم شاد باشم. ساشا چونه اش رو گذاشت روي سرم و گفت: به چی فکر میکنی؟ -هیچی…. چیز مهمی نیست.
دوباره منو از خودش جدا کرد و گفت :بریم پایین نهار بخوریم.
باشه اي گفتم و دوشا دوش ساشا از اتاق رفتم بیرون. دوتا خدمت کار مشغول چیدن میز بودند.با دیدن ما دست
از کار کشیدند و سلام کردند.ساشا فقط سرش رو تکون داد ولی من جواب سلامشون رو دادم و کنار ساشا سر
میز نشستم.یکی از خدمه ها بشقاب ساشا رو برداشت تا براش غذا بکشه که ساشا با اخم هاي درهم بهش گفت:
خودم میکشم.
خدمه که به نظر میرسید یک دختر کم سن و ساله سریع دستش رو پس کشید و گفت :ب…بله…. آقا…
ب….ببخشید….
ساشا واقعا مشکل داشت.دختر بیچاره فقط قصد کمک کردن داشت همین.اول براي من بعد براي خودش غذا کشید.تمام مدت نگاه خیره ي خدمت کار روي ساشا بود.ساشا دستش رو محکم مشت کرد و کوبید روي
میز.انقدر حرکتش ناگهانی بود که پریدم هوا….رو به خدمت کار با خشم گفت :اینجا چی میخواي مریم؟تو که میزت رو چیدي پس برو گمشو….
بیچاره دختره که حالا فهمیدم اسمش مریمه ، از ترس رنگش زرد شده بود.اشک تو چشم هاش جمع شد و گفت :بله ببخشید آقا….
با چشم رفتنش رو دنبال کردم.خیلی خوش هیکل بود.لباس خدمه ي اینجا یک بلوز سفید به همراه جلیقه ي کوتاه یاسی و دامن چسب یاسی بود.یک دستمال سر هم به سرشون بسته بودند.هیکل بی نقص مریم هم تو لباس کاملا مشخص و در معرض دید بود.صداي ساشا باعث شد نگاهم رو از مریم بگیرم و به ساشا بدوزم:دختره ي پرو….
با لحن آرومی گفتم :چرا پرو؟ اون که کاري نکرد. فقط میخواست برات برات غذا بکش…..
با چشم غره ي ساشا حرفم تو دهنم ماسید….نگاهم رو ازش گرفتم و به غذا هاي روي میز دوختم.چرا فکر کردم ساشا مهربون شده؟ خوبه چیزي نگفتم. احمق…..
تو سکوت مشغول غذا خوردن شدم.بعد از اینکه غذام تموم شد،ساشا گفت: امروز من کار زیاد دارم.باید به کار هاي شرکتم سر و سامون بدم.چیزي نگفتم که ادامه داد:من میرم بیرون تو هم برو تو اتاق.
نگاهی بهش انداختم و گفتم:میشه نرم تو اتاق؟آخه تنهایی تو اتاق حوصله ام سر میره.این بیرون حداقل میتونم تلویزیون نگاه کنم.
-باشه. ولی فقط دو سه ساعت نه بیشتر.
همین هم غنیمت بود.پس گفتم :باشه زیاد نمیمونم.
ساشا یک راست به سمت اتاق خواب رفت منم رفتم رو کاناپه ي جلوي تلویزیون نشستم.کنترل رو دستم گرفتم
و مدام شبکه ها رو بالا و پایین کردم.با ورود ساشا به پذیرایی، روي یک شبکه متوقف شدم و مشغول تماشاش
شدم.ساشا جلوي تلویزیون ایستاد.نگاهی بهش کردم که گفت: من میرم اما وقتی برگشتم تو رو تو اتاق ببینم نه اینجا.
-باشه فقط کی میاي؟
-مشخص نیست…. یا یک ساعته دیگه یا آخر شب….
سرم رو تکون دادم و ساشا رفت.چند دقیقه اي خودم رو با تلویزیون مشغول کردم.ولی حوصله ام بیشتر سر رفت.تصمیم گرفتم برم تو آشپزخونه و با خدمه کمی آشنا بشم.از جام بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم.یک زن مسن که لباس خدمت کار تنش بود،مشغول شستن ظرفها بود.یک زن میان سال و مریم که امروز دیده
بودمشون سر میز کوچک چهار نفره اي نشسته بودند و با هم دیگه حرف میزدند.با دیدن من سکوت کردند و بهم خیره شدند.لبخندي زدم و گفتم :سلام.
زنی که کنار مریم نشسته بود،لبخندي زد و گفت: سلام خانم…
خیره نگاهش میکردم.به نظر میرسید هم سن ساشا باشه.خدمت کاري که مشغول ظرف شستن بود هم دست از کار کشید و گفت :سلام خانم چرا اومدید اینجا؟
لبخندم رو عمیق تر کردم و گفتم :حوصله ام سر رفته بود گفتم بیام هم با شما آشنا بشم و هم اگه کمکی از دستم بر میاد انجام بدم. اسم من تاراست.
خدمت کاري که پیش مریم نشسته بود گفت:من هم فاطمه ام عزیزم.سرپرست کل خدمت کار ها.
نگاهم رو به خدمت کار دوم دوختم که اون هم لبخند زد و گفت :منم نرجسم. مسن ترین خدمت کار
این خونه. و درحالی که به مریم اشاره میکرد گفت:این خانم خوشگله هم مریم جان هستند.جوون ترین خدمت کارمون که فکر کنم هم سن شما باشه.
با لبخند به مریم نگاه کردم که داشت با نفرت نگاهم میکرد.دلیل این نفرتش رو نمیدونستم.فاطمه گلوشو صاف کرد و گفت :ببخشید خانم که اینو میگم ولی تو آشپزخونه کسی جز خدمت کارها حق ورود ندارند.حتی آقا هم هیچ وقت پاشونو تو آشپزخونه نزاشتن.
دوباره لبخند زدم و گفتم :میدونم ولی گفتم بیام تا اگه کمکی از دستم بر میاد انجام بدم.
-نه گلم نیازي نیست. نرجس خانم و مریم جان کار ها رو انجا میدن.
-میدونم ولی حوصله ام سر رفته گفتم بیام تا کمکتون کنم.
-مرسی گلم آقا اگه بفهمن تو کار ها کمکمون کردین ناراحت میشن پس لطفا….
حرفش رو قطع کردم و گفتم: از کجا میخواد بفهمه. خوب بیرون کاري نیست که انجام بدم پس بزارید بیام اینجا….
-نمیشه خانم….
-خواهش میکنم….
فاطمه خواست چیزي بگه که مریم پوزخندي زد و گفت :شما که کار هاي ما رو بلد نیستین شغل شما چیز دیگست……
و به اتاق خواب اشاره کرد.با بهت نگاهش کردم.چقدر با پرویی این حرف رو زد.. مریم لبش رو به دندون گرفت و رو به مریم گفت:این چه حرفی بود که به خانم زدي؟زود باش معذرت خواهی کن.
مریم با عصبانیت از جاش بلند شد و به من اشاره کرد و گفت :چی چی رو هی خانم خانم میکنید؟ مگه اون کیه؟اون فقط فاحشه ي آقاست…. اون فقط و فقط شغلش هم خوابی با آقاست.همه که اینو میدونیم آقا این خانم خانما رو از مجلس مزایده ي دختر ها خریده….این خانمی که میبینید فقط یک فاحشه است.تنها فرقش با
فاحشه ها تو اینه که اونا هم شب با یک نفر میخوابند ولی این خانم هر شب فقط با آقا میخوابه. آقا هم جز رابطه چیز دیگه اي از این خانم نمیخواد. حالا بهش میگید خانم؟منی که تو این خونه خدمت کارم مقامم پیش آقا خیلی بالاتر از این خانم خانم هاست.
اشک تو چشمام جمع شد.چقدر راحت توسط این دختر تحقیر شدم.فاطمه از جاش بلند شد و با لحن ترسیده اي گفت: چه خبرته مریم؟مگه دیونه شدي؟اگه این حرفها به گوش آقا برسه میدونی چی میشه؟ مریم پوزخند زد و گفت:فکر میکنی چی میشه؟ هیچ… من حرف حق رو زدم پس چیزي نمیشه.
نمیدونم چرا نتونستم جوابی بهش بدم.شاید چون به قول خودش حرف حق رو زده بود.پس عقب عقب رفتم و بعد به سرعت از آشپزخونه خارج شدمو مستقیم رفتم تو اتاقم. در رو بستم و تکیه دادم به در.سر خوردم و پشت در نشستم. به اشکام اجازه دادم جاري بشن.تک تک حرف هاش مثل پتک تو سرم فرو میومد. چقدر بیچاره بودم که حتی نتونستم از خودم دفاع کنم.با صداي زنگ سرم رو با وحشت بلند کردم….چرا من احمق یادم رفت که گوشی تلفن رو انداختم زیر تخت؟ اگه اون موقعی که ساشا تو اتاق بود تلفن زنگ میخورد که من بدبخت بودم.
فوري به سمت تلفن رفتم و از زیر تخت چنگش زدم.نمیدونستم کیه براي همین جوابی ندادم و گوشی رو بردم پایین و سر جاش گذاشتم.زنگ تلفن قطع شد و دوباره شروع کرد به زنگ خوردن.دوباره برگشتم تو اتاق و رو تخت نشستم.حوصله ام اینجا سر میرفت خیلی بهتر بود تا برم بیرون و مورد تحقیر خدمه ي محترم بشم.ولی دلیل این نفرت مریم رو نفهمیدم؟ مگه من چیکارش کردم؟ظاهرا تو این خونه همه یک مشکلی داشتند.
دو روز از اون ماجرا گذشت.تو این دو روز پامو از اتاق بیرون نزاشتم.فقط مواقعی که ساشا بود یا براي خوردن ناهار و شام میرفتم پایین.سعی میکردم با مریم هم رو به رو نشم.اصلا حوصله ي پشت چشم نازك کردن هاش و طعنه زدن هاش رو نداشتم. بیشتر رو نقشه ام تمرکز کرده بودم.اولین مرحله ي نقشه ام این بود که با کمک سپنتا بتونم پدر و مادرم رو پیدا کنم.و مرحله ي دومم فرار بود……
فقط امیدوارم سپنتا کمکم کنه.وگرنه هیچ جوري نقشه ام پیش نمیرفت. تازه بعد از فرارم مرحله ها سخت میشد چون تنها بودم.باید به تنهایی دنبال سعید میگشتم.دستی به موهاي پریشونم کشیدم.یادم نمیومد چند روز پیش شونه شون کردم.این روزها اصلا به ظاهر خودم اهمیت نمیدادم.روي صندلی میز آرایش نشستم. شونه رو برداشتم و کمی موهام رو شونه کردم.دوباره همه شون به صورت لخت و مرتب رو شونه هام پخش شدند.به تصویر خودم تو آینه خیره شدم.چشماي آبی رنگ و مژه هاي بلندم زیبا ترین اجزاي صورتم بودند. لبهام کمی گوشتی بود و گونه هام برجسته.البته قبل از زمانی که با ساشا باشم. الان از صورتم فقط دوتا گوي آبی رنگ بی
حس و صورت استخونی مونده بود.هرچند هنوز هم زیبایی داشت اما نه به اندازه ي گذشته.یاد مریم افتادم.همون خدمت کاري که جلوي همه تحقیرم کرد.زیباییش وصف ناپذیر بود.هیکلش بیست. چشم هاي مشکی رنگی داشت که در حصار مژه هاي بلند مشکی قرار گرفته بود.بینی کوچک و لبهاي مناسبی با چهره اش داشت.انگار خدا براي آفریدنش وقت گذاشته بود.دوباره به تصویر خودم خیره شدم و پوزخند زدم. من کجا و اون کجا….حق داشت اگه تحقیرم کرد.اما من حرفش رو بی جواب نمیزارم.همین روزها اونو هم به دست ساشا میسپارم.
با صداي در نگاهم رو از آینه گرفتم و به مریم که بی اجازه وارد اتاقم شد نگاه کردم.همچنان پوزخند رو لبش بود.ابرو هامو بالا انداختم و گفتم :کاري داشتی؟
-خواستم بگم آقا اومدن…..
-همین؟
-بله…..
و رفت و در رو محکم بهم کوبید. نه انگار یک چیزیش میشد.الان چیکار کنم ساشا اومده؟مثلا اگه نمیومد و بهم نمیگفت من نمیفهمیدم؟نفسم رو کلافه فوت و کردم و خواستم از جام بلند شم که در اتاق به شدت باز
شد.جیغی از ترس کشیدم و به ساشا که با چشم هاي به خون نشسته اش نگاهم میکرد،نگاه کردم….. با ترس گفتم:چیزي شده؟
چنان عربده اي زد که دیوار هاي خونه لرزید:من مریم رو فرستادم تا بهت بگه پایین منتظرتم اونوقت تو به چه جراتی بهش گفتی حالت از من بهم میخوره و نمیخواي منو ببینی؟
دهنم از تعجب باز موند….با تته پته گفتم :م…. م…. من…. گ…گف…گفتم؟
ساشا به شدت نفس نفس میزد یک قدم داخل اتاق گذاشت که از ترس یک قدم عقب رفتم و گفتم: دروغ گفته….بخدا دروغ گفته…اصلا به من نگفت که منتظرمی….
با صداي ترسناکش داد زد:مریم…..بیا اینجا….
مریم خیلی سریع وارد اتاق شد و گفت :بله آقا….
-تارا میگه تو بهش حرفی نزدي….
ابرو هاشو به حالت تعجب انداخت بالا و رو به من گفت :چرا بهشون گفتم… گفتم شما پایین منتظرشونید ایشون هم خیلی راحت گفتند مهم نیست چون حالشون از شما بهم میخوره نمیخوان شما رو ببینند…..
یک قدم به سمتش برداشتم و با جیغ گفتم :چرا دروغ میگی؟تو فقط گفتی ساشا اومده همین….
ساشا دستش رو به معناي سکوت بالا آورد و گفت: دیگه بسه….
و رو به مریم گفت :تو میتونی بري…..
مریم هم فقط پوزخندي زد و رفت بیرون. ساشا در اتاق رو بست و ناگهانی به سمتم حمله کرد که جیغ زدم و دستام رو براي دفاع از خودم بالا آوردم و گفتم:بخدا دروغ گفته…..چرا حرفم رو باور نداري…..
جفت دستهامو تو دستش گرفت و با داد گفت :همه دروغ میگن فقط تو راست گویی آره؟بابات دروغ گفته….پسر عمه ات دروغ گفته…مریمم دروغ گفته؟ فقط تو راست گویی؟فقط تو الهه ي پاکی هستی و بقیه دروغ گو اند آره؟
بعد کنار گوشم با عربده گفت: چی رو باور کنم تارا؟ تمام شواهدي که وجود داره رو یا پاك بودن تو رو هان؟
و محکم پرتم کرد روي زمین….. با چشماي اشکیم نگاهش کردم.کمر بندش رو باز کرد و گفت: من رو جلوي خدمت کار هام تحقیر میکنی…. میگی نمیخواي منو ببینی…..مگه تو کی هستی که نمیخواي منو ببینی؟هان؟ و کمر بند رو برد بالا و روي پهلوم فرود آورد و گفت: مگه تو کی هستی…..همه براي دیدن من سر و دست میشکنند اونوقت تو ناز میکنی؟
ضربات پیاپی کمر بند رو تنم باعث شده بود جیغم بلند بشه…..تمام مدت التماسش میکردم و میگفتم: تو رو خدا ساشا….ولم کن….غلط کردم…..
به خاطر کاري که نکرده بودم داشتم التماس میکردم و میگفتم غلط کردم.
اشکام تمام صورتم رو خیس کرده بود.دلم بیشتر از فحش ها و ناسزا هایی که ساشا بهم نسبت میداد گرفته بود.بعد از چند دقیقه خودش خسته شد و کنار کشید. تو خودم مچاله شدم. چشم هامو بسته بودم و فقط گریه میکردم.سکوت اتاق رو صداي نفس هاي کلافه ي ساشا و هق هق من پر کرده بود.بعد از چند دقیقه از جاش بلند شد و به سرعت از اتاق رفت بیرون. دلم از این کارش گرفت. حتی نیومد بالاي سرم ببینه زنده ام یا مرده…..
******
چشم باز کردم.روي تخت بودم.تمام بدنم کوفته بود.یاد اتفاقات دیشب افتادم و دوباره اشک تو چشمام جمع شد.اما نه الان وقت گریه کردن نبود.باید محکم باشم مثل یک تیکه سنگ.به سختی روي تخت نشستم. دیشب متوجه نشدم کی خوابم برد.اما مطمئن بودم رو زمین خوابیدم. چون اونقدر بدنم درد میکرد که نمیتونستم تکون بخورم.همین الان هم با یک تکون آروم درد داشتم.نگاهم به پا تختی افتاد.یک لیوان آب پرتقال به همراه یک قرص روي پاتختی بود.اي کاش کل بسته ي قرص رو اینجا گذاشته بود که میخوردم و خودم رو راحت میکردم.قرص رو برداشتم و به همراه آب پرتقال خوردم.دراور دقیقا جلوي تخت بود و من تونستم به راحتی تصویر خودم رو تو آینه ببینم.صورتم چیزي نشده بود.یعنی خودم اجازه ندادم.تمام مدت دستهامو روي صورتم گذاشته بودم تا ضربه اي بهشون نخوره.فقط گوشه ي پیشونیم کبود بود که اونم در اثر برخورد با با زمین موقعی
که ساشا هلم داده بود،بود.به سختی از جام بلند شدم و روي زمین ایستادم. بدنم اصلا تعادل نداشت.با هر یک قدمی که برمیداشتم درد شدیدي تو کمرم میپیچید.دوست داشتم برگردم روي تخت اما نه.اول باید حساب اون مریم عوضی رو برسم.دیگه داشت زیاده روي میکرد.
از اتاق رفتم بیرون. نگاهم که به راه پله افتاد، پشیمون شدم.الان چجوري این همه پله رو برم پایین؟ همین دو
سه قدم رو هم به سختی اومدم.خواستم برگردم که صدایی از اتاق بغلی شنیدم. کنجکاو بودم ببینم کی اونجاست. کمی به اتاق که درش نیمه باز بود نزدیک شدم.صداي مریم و فاطمه رو به راحتی تشخیص دادم.
مریم:واي اگه قیافه اش رو میدیدي…
فاطمه :چرا همچین کاري کردي؟ -حقش بود دختره ي عوضی…
-یعنی چی مگه چه بدي در حقت کرده؟
-نمیدونم در کل ازش خوشم نمیاد.

-ببین مریم من تو رو اینجا آوردم پس کاري نکن که براي هر دو مون دردسر ایجاد بشه….
-نترس….این دختره کتک خورش ملسه….
-چی میگی تو؟
-بابا قبل از اینکه اینا از اونور بیان سمیه خدمت کار آقا که تو دبی خونشون کار میکرد زنگ زد اینجا…میدونی که چقدر زبان عربیم عالیه.حتی قبل از اینکه بیام اینجا عربی خصوصی تدریس میکردم.
-خوب که چی؟
-تونستم کلی از زیر زبون سمیه حرف بکشم.
-چی میگفت؟
-میگفت این دختره رو به عنوان برده ي جنسی خریده و هر روز و شب کتکش میزده و از این جور چیز ها….
-واقعا؟
-هه آره….
دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم.در رو محکم باز کردم و وارد اتاق شدم.مریم و فاطمه یکه خورده نگاهم میکردند.اول مریم به خودش اومد و با داد گفت :چه خبرته مگه اینجا تویله است؟
با توانی که برام باقی مونده بود به سمتش رفتم و محکم کوبیدم زیر گوشش.از شدت ضربه صورتش به یک طرف برگشت. اشکم رو گونه ام سرازیر شد. اما بهش توجهی نکردم و گفتم: دختره ي عوضی به تو ربطی نداره که من کیم یا چیکاره ام….تو اینجا فقط و فقط یک کلفتی نه بیشتر….اگه روز اول بهت چیزي نگفتم فقط به خاطر این بود که میدونستم تموم حرف هایی که میزنی از رو خریتته…. مشکل هم از تو نیست ها…..
دستم رو بلند کردم و چند تا محکم کوبیدم تو سرش و گفتم:اینجا رو بجاي عقل با کاه پر کردند.
بعد هم دستم رو که کبود شده بود بالا آوردم و جلوي صورتش گرفتم و گفتم :ببین….باعث و بانیش
تویی….ولی این رو بدون دیشب تو منو به باد کتک دادي همین روز ها هم من این کار رو باهات میکنم.
بعد دستم رو پایین آوردم و با پوزخند نگاهش کردم و گفتم: من هرچی که هستم فاحشه،برده،یا هرچیز
دیگه اي که تو میگی،اما این رو بدون ساشا من رو انتخاب کرده نه تو رو. اولین زنی که ساشا باهاش رابطه داشت
من بودم آخرینشون هم منم.پس بیخود سعی نکن با این کار هات پیش ساشا خود شیرینی کنی چون اون تو رو فقط و فقط کلفت خونه اش میدونه نه چیز بیشتر……
و پشتم رو به چهره ي در همش کردم و از اتاق اومدم بیرون.مشخص بود که چقدر بهش بر خورده ولی حقش بود. یک راست رفتم تو اتاق و روي تخت ولو شدم. از حرف هایی که زدم راضی بودم و دلم کمی خنک شد ولی نه اونقدر که خشمم رو نسبت به ساشا کم کنه…..
صورتم روي تشک بود.بدجور تو فکر بودم که با صداي دربه خودم اومدم.سر بلند کردم و گفتم :بفرمایید.
اول فکر کردم مریمه ولی با ورود فاطمه نفس راحتی کشیدم.نگاهی بهم انداخت و سینی صبحانه رو روي پاتختی گذاشت و گفت :آقا گفتند صبحانه رو تا آخر بخورید.
نگاهم رو ازش گرفتم و صورتم رو جهت مخالفش چرخوندم. با بالا و پایین شدن تخت متوجه شدم کنارم نشسته.پوزخندي زدم و گفتم :چی از جونم میخواین؟
-خانم….
همون جور که به پنجره ي بسته ي اتاق نگاه می کردم گفتم :هوم؟
-بابت کاري که مریم کرده متاسفم. نمیدونم چی بگم.
-نیازي نیست به من چیزي بگی برو به اون خانم بگو انقدر تو کار من دخالت نکنه.
-چشم بهش میگم ولی ازتون میخوام چیزي به آقا نگید.
نیم خیز شدم که کمرم درد شدیدي گرفت.اخمام رفت تو هم اما به روي خودم نیاوردم و گفتم: چرا انقدر ازش طرفداري میکنی؟مگه اون کیه؟
آه عمیقی کشید و گفت :مریم تنها کسیه که من دارم.میدونم اگه آقا بفهمند اخراجش میکنند ولی ازتون میخوام به آقا چیزي نگید لطفا. مریم اگه از کار بیکار بشه معلوم نیست چه بلایی سرش میاد. پس ازتون میخوام….
وسط حرفش پریدم و بلوزم رو زدم بالا.به تک تک کبودي هاي روي شکمم اشاره کردم و گفتم :ببین… خودت ببین….این بلاییه که مریم خانم سر من آورده. حالا میگی اگه از کار بیکار بشه معلوم نیست چه بلایی سرش بیاد؟خوب به درك برام مهم نیست… اصلا بره بمیره….
فاطمه دست هاي لرزونم رو تو دستش گرفت و گفت :خانم اون بدي کرده شما به بزرگی خودتون ببخشید.
دوباره پوزخند زدم و گفتم :یک سوال؟
-بفرمایید….
-مریم عاشق ساشاست؟درسته؟
فاطمه سرش رو انداخت پایین.دوباره گفتم: بگو… درسته؟
-بله درسته…..
سکوت کردم.چیزي نداشتم بگم. اونم از سکوتم استفاده کرد و گفت :خیلی وقته پیش.قبل از اینکه شما بیاین.قبل از اینکه آقا مهاجرت کنند.من اینجا خدمت کار بودم.یک شب آقا مهمانی ویژه اي داشتند و من هم دست تنها بودم.مجبور شدم از مریم که دختر برادرم بود بخوام بیاد تا کمکم کنه.مریم پدر و مادرش رو از دست داده. و من سرپرستی اش رو بر عهده دارم. اون روز که مریم اومد،با یک نگاه جذب آقا ساشا شد.ولی آقا اصلا
بهش توجه نکردند.و همین هم مریم رو ترغیب کرد که به آقا نزدیک بشن.اون شب که نتونست کاري بکنه اما مدام از من میخواست که اجازه بدم بیاد اینجا و کمکم کنه. میدونستم به آقا علاقه مند شده و میترسیدم براي خودش مشکل ایجاد کنه…
و با غم افزود :آخه اون کجا و آقا کجا….
با کنجکاوي گفتم :خوب بعدش چی شد؟
-هیچ…. یک مدت سر دووندمش و تا اینکه به دلیل نا معلومی آقا سریعا مهاجرت کردند.مریم وقتی فهمید آقا رفتند خیلی شکست.غمگین شد. افسرده شد.ولی بعد از سه چهار ماه دوباره به حالت اولش برگشت. بعد از یک
سال که آقا زنگ زدند و گفتند میخوان برگردند و ازم خواستن که چندتا خدمت کار بیارم، از مریم خواستم بیاد.چون فکر میکردم فراموش کرده آقا رو. ولی وقتی اومد اینجا و دوباره آقا رو دید،دوباره عشق رو تونستم توي چشماش ببینم.
بعد با غم دستم رو گرفت و گفت: خانم من به مریم میفهمونم که شما مالک اصلی آقا هستید ولی ازتون میخوام فعلا چیزي به آقا نگید.
-باشه به یک شرط….
-چه شرطی؟
-مریم نهایتا یک ماه دیگه از اینجا بره….
-ولی خانم…..
-همین که گفتم…. دوست ندارم اینجا باشه.نمیخوام تو زندگیم مشکلی ایجاد بشه….
-من بهتون قول میدم که….
-نه فقط بهم قول بده که مریم نهایتا یک ماه دیگه از اینجا بره….
فاطمه سکوت کرد و سرش رو انداخت پایین. نگاه عمیقی بهش انداختم و گفتم :چیه نمیتونی همین یک قول رو بهم بدي؟
-چشم…..براش یک جاي دیگه کار پیدا میکنم.فقط ازتون میخوام فعلا چیزي به آقا نگید.
-باشه نمیگم.
لبخندي روي لبهاش نشست و گفت: ممنون…
-فقط یک سوال دیگه؟
-چی؟
-تو میترسیدي که مریم از کار بیکار بشه.براي همین هم از من خواستی چیزي به ساشا نگم.اما الان من خودم مریم رو تقریبا اخراج کردم.اینکه فرقی نداره.
-چرا فرق داره….
-چه فرقی؟
-شما یک ماه به من فرصت دادین براي مریم کار پیدا کنم ولی اگه آقا بفهمند این کار رو نمیکنند و مریم رو از خونه می اندازند بیرون…. تو این یک ماهی که بهم فرصت دادین براي مریم یک جاي خوب پیدا میکنم.
-خیلی خوب باشه.ولی مریم سر یک ماه از اینجا میره.
-چشم….
بعد نگاهی به ظرف صبحانه ام انداخت و گفت :لطفا بخورید.
نگاهی به ظرف انداختم. یک لیوان شیر کاکائو به همراه کیک صبحانه و کلی مخلفات دیگه داخل سینی بود.شکمم از گرسنگی به قار و قور افتاده بود اما گفتم: نمیخورم…. ببرش….
-چرا خانم؟
-همین که گفتم…. ببرش….
-ولی خانم آقا عصبی میشن….
-مهم نیست همین که گفتم ببرش….
فاطمه ناچار سینی رو برداشت و از اتاق رفت بیرون.میدونستم ساشا براي ناهار حتما میاد.تو این چند روز که اومده بود.باز باید یک دعواي اساسی رو تحمل کنم.اما مهم نبود.براي اجراي نقشه ام باید بدتر از این ها رو تحمل کنم.روي تخت ولو شدم.با مسکنی که خورده بودم دردم کمتر شده بود ولی هنوز هم درد داشتم.چشم هامو بستم و خودم رو تو خونه ي پدرم تصور کردم.جایی که اصلا آرامش اعصاب نداشتم ولی خیلی بهتر از
اینجا بود.حداقل کتک خوردنم کمتر بود…. خیلی دلم میخواست یک دوش آب گرم بگیرم.ولی کوفتگی و زخم هایی که تنم بود چنین اجازه اي بهم نمیداد. پشت به در رو به پنجره دراز کشیدم.از پنجره به باغ زیبا نگاه کردم.تنها زیبایی که تو این چند وقت دیده بودم همین باغ بود.با نگاه کردن بهش کمی روحیه ام باز میشد.
چند ساعتی رو بیکار زل زده بودم به پنجره که متوجه ماشین ساشا شدم که وارد باغ شد.با دیدنش بدنم شروع کرد به لرزیدن….ولی نه باید محکم باشم…..خیلی هم محکم….. نباید با دیدنش بترسم..نقشه ي من تازه شروع شده بود.پس نباید همین اول کار پا پس میکشیدم.نفسی گرفتم و تو دلم گفتم :آروم باش تارا و خودت رو برايیک دعواي اساسی آماده کن……
چند دقیقه اي تو اتاق دراز کشیده بودم که در ناگهانی باز شد.با اینکه پشتم به در بود، توجه شدم ساشاست.بوي عطري که پیچید و صداي نفس هاي عصبی فقط و فقط مال ساشا بود.با چند گام بلند خودش رو به من رسوند و محکم بازومو گرفت و برم گردوند سمت خودش.الان وقت اجازه ي نقشه ام بود.پس ترسم رو کنار زدم و تمام نفرتم رو تو چشمام ریختم و زل زدم بهش.
اول از حالت نگاهم تعجب کرد اما خیلی سریع به خودش اومد و اخم هاشو کشید توي هم و گفت: چرا صبحانه اي که برات آوردن رو نخوردي؟
تو سکوت فقط خیره بهش بودم که این بار داد زد: میگم چرا نخوردي؟ پوزخندي زدم و گفتم :چرا باید میخوردم؟
-یقه ام رو گرفت و منو محکم به سمت خودش کشید و تو صورتم از لاي دندون هاي کلید شده اش گفت :براي اینکه کتک نخوري….
شروع کردم به خندیدن.محکم قهقه میزدم. دوباره متعجب شد و پرسید :چه مرگته به سلامتی دیونه هم شدي…..
خنده ام ناگهانی متوقف کردم.دوباره با نفرت زل زدم تو صورتش و گفتم: صبحانه بخورم تا کتکم نزنی؟ تو که تحت هر شرایطی کمربندت رو درمیاري و رو تن و بدن من میکوبی؟من چه کار درست رو انجام بدم چه غلط تو کتکم میزنی….شدم آش نخورده و دهن سوخته…. پس آش رو میخورم….
چشم هاش از این بیشتر باز نمیشد.با لحن بیش از حد متعجب گفت: منظورت چیه؟
به سختی یقه ام رو از تو دستش کشیدم بیرون و ازش کمی فاصله گرفتم و گفتم: ممکنه باز این مریم خانم بیاد و بهت بگه من نه ناهار خوردم نه صبحانه.. خوب مشخصه که یک روز میاد و میگه… پس من از الان چیزي نمیخورم تا اگه یک روزي بهت همچین دروغی گفت کتکی که میخورم حقم باشه… و درحالی که اشکام میریخت ادامه دادم: نه به ناحق….
حالت صورتش تغییر کرد.از بهت خارج شد و با یک پوزخند زل زد تو چشمام و گفت: پس دلت از دیشب
پره….هه من نه اهل ناز کشیدنم نه ناز خریدن پس مثل آدم رفتار کن. الان میگم برات ناهار بیان….واي بحالته اگه فقط یک قاشق از غذات تو بشقابت بمونه….
منم متقابلا پوزخند زدم و گفتم :آره تو اهل ناز کشیدن نیستی….تمام هنري که داري تو کابل و کمربندته….
هیچی دیگه بلد نیستی….
یک قدم بهم نزدیک شد که واقعا ترسیدم اما از موضع خودم پایین نیومدم و همچنان سرجام ایستادم.میدونستم
تمام حرکاتم براش تازگی داره ولی سعی میکرد به روي خودش نیاره. دستش رو تهدید وار جلوم تکون داد و گفت :الان برات ناهار میارم. فقط منتظرم که یک قاشق از غذات مونده باشه….
و بی توجه به من به سمت در رفت.نیشخندي زدم.نقشه ام گرفت. حالی کاري میکنم که به پام بیفتی…. فقط صبر کن آقا ساشا…..کاري میکنم که به خاطر کتک هایی که زدي به غلط کردم بیفتی…
روي تخت نشستم و منتظر ساشا شدم. بعد از چند دقیقه با یک سینی پر از غذا وارد اتاق شد.
بوي قرمه سبزي که پیچید، بدجور اشتهام رو قلقلک داد.آخه دیشب که چیزي نخوردم. صبح هم بی صبحانه، دیگه داشتم غش میکردم.ساشا سینی رو روي تخت گذاشت و گفت:بخور…
نگاهی به ظرف غذا ننداختم. فقط خیره خیره ساشا رو نگاه میکردم.نفسش رو کلافه داد بیرون و گفت: میگم بخور….
-منم گفتم نمیخورم….
-تو غلط میکنی…. هی هیچی بهت نمیگم دم درآوردي…
-تو چیزي به من نمیگی فقط میزنی گفتم که تمام هنرت همینه.
-تارا انقدر با اعصابم بازي نکن… بهت میگم غذاتو بخور وگرنه…..
حرفش رو قطع کردم.سریع از جام بلند شدم و سینی غذا رو روي زمین پرت کردم.تمام بشقاب ها شکست و غذا ها روي زمین پخش و پلا شد.با جیغ گفتم :چیکار میکنی هان؟چیکار میکنی…..کتکم میزنی؟باشه….
دستهامو دو طرفم باز کردم و ادامه دادم:بیا بزن…منتظر چی هستی….من که آرزومه بمیرم…. از چی شانس
آوردم؟ از پدر و مادر یا شوهر؟ازچی؟ هان؟….کجاي زندگیم با شادي گذشت؟چه شانسی تو زندگیم آوردم؟ فقط بدبختی…. از اول تا آخر….
بدنم شروع کرده بود به لرزیدن. اشکام بی محابا رو صورتم روون بود.دوباره با جیغ گفتم :بیا بزن پس منتظر چی هستی….میخوام بمیرم….هرچه زودتر بمیرم و راحت شم… میخوام….
با تو دهنی محکم ساشا خفه شدم.دوباره عصبیش کرده بودم.همون جور که نفس نفس میزد گفت :به جهنم که نمیخوري….اونقدر داد بزن تا حنجره ات پاره بشه…. واقعا فکر کردي منتت رو میکشم؟ خودت هر وقت گشنه ات شد برمیداري مرگت میکنی…..و سریع به سمت در رفت و ناگهانی بازش کرد.مریم و فاطمه که پشت در فالگوش ایستاده بودند،با دیدن ساشا رنگشون پرید.ساشا عصبانیتش رو سر اونها خالی کرد و با عربده گفت :اینجا چی میخواین؟
جفتشون با ترس ساشا رو نگاه میکردند.دوباره ساشا داد زد:برید سر کارتون…..
هر دو شون سریع رفتند.ساشا هم بی توجه به من از اتاق زد بیرون.با شنیدن صداي کلید که تو قفل
چرخید،روي تخت نشستم و سرم رو گذاشتم روي پاهام و شروع کردم به گریه کردن.میدونستم یک روز همه ي این مشکلات حل میشن ولی میترسیدم اون روز دیگه من زنده نباشم….
سرم رو بالا آوردم و به ظرف شکسته ي وسط اتاق نگاه کردم.با کرختی بلند شدم و به سمتش رفتم تا جمعش کنم. یک تیکه اش رو برداشتم که دستم رو خراش داد.زیاد عمیق نبود ولی دستم بدجور سوخت.مشخص بود که خیلی تیزه…..
ناگهان فکري تو سرم جرقه زد.اگه این کار رو بکنم شاید ساشا کمی درست بشه….ولی اگه زنده نموندم چی؟چه بهتر من که از خدامه بمیرم…..
تیکه ي شکسته ي ظرف رو روي مچ دستم گذاشتم. دستام شدیدا میلرزید.میترسیدم.آره….دروغ گفتم به ساشا که منتظرم بمیرم…..الان که یک قدمی مرگم میترسم….
محکم شیشه رو پرت کردم.چقدر بی عرضه و احمق بودم.تمام تیکه هاي شکسته رو جمع کردم و گذاشتم گوشه ي اتاق. کفپوش هاي کف اتاق و فرش کثیف شده بودند.بی توجه به اونها رفتم جلوي آینه. گوشه لبم پاره و زخم شده بود.کمی هم خون خشک شده رو گونه ام مشخص بود.یک دستمال مرطوب برداشتم و خون رو پاكکردم.به تصویر خودم تو آینه خیره شدم و گفتم :هنوز اولشه تارا….پس صبر کن…..خیلی هم صبر کن…
******
دو روز بود که اعتصاب غذا کرده بودم.ساشا تو این دو روز سر کار نرفته بود و مدام سر هر وعده ي غذایی میومد تو اتاق و میخواست مجبورم کنه غذا بخورم.ولی من هیچ جوري زیر بار نمیرفتم. یکی دوبار کتکم زد ولی وقتی
دید با کتک هم راضی نمیشم،بیخیال کتک زدن شد.تو این مدت بدجور ضعیف شده بودم.دیگه بدنم به راحتی تکون نمیخورد.معده ام شدیدا میسوخت.ولی همچنان کار خودم رو میکردم.
با صداي در از فکر خارج شدم.بازم ساشا بود که سینی غذا رو آورد تو اتاق….پوزخندي به سینی تو دستش زدم و رومو بر گردوندم.کنارم لب تخت نشست و سینی رو جلوم گذاشت. نگاهی به غذا ننداختم ولی از بوش مشخص بود سوپه. دستی روي موهام کشید و با لحن مهربونی که ازش بعید بود گفت :تارا….لطفا غذاتو بخور….
باورم نمیشد این همون ساشاي صبحه….صدوهشتاد درجه تغییر کرده بود.دوباره موهام رو نوازش کرد که سرم رو به شدت از زیر دستش کشیدم بیرون. جفت دستهاشو به حالت تسلیم بالا آورد و گفت :باشه….ببخشید…..
نمیخواستم اذیتت کنم….
دوباره سینی رو به سمتم کشید و گفت :لطفا…. فقط یک قاشق….
تو دلم عروسی بود.ساشاي مغرور داشت بهم التماس میکرد تا غذا بخورم. نگاهم رو کاملا سرد بهش انداختم و با صداي ضعیفی گفتم: میدونی که نمیخورم پس ببرش….
-چرا آخه؟
رومو ازش برگردوندم و به گلهاي پاتختی خیره شدم که گفت :چیز دیگه اي میخواي؟آره؟نکنه سوپ دوست نداري؟میخواي بگم برات چیز دیگه اي درست کنند.
-نه…
یک نه ي محکم و قاطع…با لحن کلافه اي گفت: تارا ازت خواهش میکنم بخور…آخه چرا عصبیم میکنی…
دستش رو گذاشت زیر چونه ام و گفت :به من نگاه کن….
نگاهم همچنان پایین بود که دوباره گفت:میگم به من نگاه کن.
سرم رو بلند کردم و خیره شدم تو چشماش.گفت: سپنتا و نازنین فردا میان ایران میخواي جلوشون اینجوري ضعیف باشی؟ناسلامتی نازنین میشه جاري تو….میخواي جلوش کم بیاري؟
میدونستم داره این حرف ها رو میزنه تا منو ترغیب کنه غذامو بخورم پس پوزخندي زدم و گفتم: هه جاري…
-مگه چیه؟خوب نازنین به زودي میشه جاري تو….
مستقیم زل زدم تو چشماش و گفتم:وضعیت من و تو دو حالت بیشتر نداره ساشا…. یک اینکه بفهمی من تو اون ماجرا گناهکار بودم و مسلما منو میکشی..
-خوب درسته…
-و دوم اینکه بفهمی من بیگناهم….اونوقت من با تو نمیمونم ساشا…. اینو از همین الان بدون…
-فکر کردي میزارم بري؟
-نیازي به اجازه ي تو ندارم.میرم براي همیشه. چرا فکر میکنی من هنوز هم عاشقتم ؟اون عشق مرد ساشا….مرد…
-من زنده اش میکنم.
دوباره پوزخند زدم و گفتم :حتی اگه خودتم بکشی نمیتونی منو دوباره عاشق خودت بکنی.
-میتونم…..میدونم که میتونم….
-چجوري؟
-تو به اونش کاري نداشته باش فعلا بردار شامت رو بخور.
دوباره نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم :نمیخورم پس بیخودي تلاش نکن…
-مطمئنی که نمیخوري؟
-آره….
-خیلی خوب….
فکر کردم الانه که دوباره ظرف غذا رو ببره بیرون ولی ناگهانی منو روي تخت دراز کرد.پاشو محکم گذاشت روي سینه ام. با چشماي گرد شده نگاهش کردم که گفت :وقتی خودت نمیخوري بزور بهت میدم.
و یک قاشق رو پر از سوپ کرد و به دهنم نزدیک کرد.لبهامو محکم روي هم فشار دادم که گفت :دهنت رو باز کن تارا منو مجبور نکن بزور دهنت رو باز کنم.صورتم رو ازش برگردوندم که با یک دستش چونه ام رو گرفت و سرم رو برگردوند سمتش و با داد گفت :بازش کن….
سرم رو به نشونه ي نه تکون دادم.هرکس ما رو میدید فکر میکرد ساشا داره بهم زهر میده.
قاشق رو برگردوند تو ظرف و با دستش بینیمو محکم گرفت و فشرد.زانو شو هم محکم تر تو سینه ام فشار داد.ریه هام از کبود هوا تنگ و گشاد میشدند.هرچی سعی کردم بینیمو از تو دستش بکشم بیرون ولکن
نبود.دهنم خود به خود از کمبود هوا باز شد و ساشا از فرصت استفاده کرد و یک قاشق سوپ تو حلقم ریخت…..

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن