رمان شکنجه گر من پارت۸

رمان شکنجه گر من

جهت شاهده به ترتیب پارت اول تا اخر رمان شکنجه گر من وارد شوید

و از جاش بلند شد و از اتاق رفت بیرون. هیچ کدوم از اعضاي بدنم حس نداشتند.سرم از شدت درد نبض میزد و چشم هام تار میدید.من خیلی سرمایی بودم و از همه مهمتر سینوزیت داشتم و با یک باد سرد سرما میخوردم چه برسه به الان که زیر دوش آب سرد هم بودم.قفسه سینه ام سنگین شده بود و نفسم به سختی بالا میومد.ساشا دوباره برگشت تو اتاق و یک پتوي دیگه روم انداخت. دستش رو گذاشت روي پیشونیم و گفت :تارا بدنت سرده.تب نداري….. 

چشم هامو به زور باز نگه داشته بودم کنارم لب تخت نشست و گفت :یکم بخواب شاید حالت بهتر بشه.

سرم رو تکون دادم و چشم هاي درد ناکم رو بستم.گلوم مثل سنگ سخت شده بود و درست نمیتونستم آب گلومو قورت بدم.چیزي نگذشت که خوابم برد.

 ******

-تارا…..تارا….بلند شو تارا….

-هوم….

-هوم چیه میگم بلند شو این قرص رو بخور بدنت داغه.

-بزار بخوابم ولم کن….

-تارا با اعصابم بازي نکن پاشو تب داري خطرناکه. 

چشم هامو نیمه باز کردم.ساشا دستش رو گذاشت پشتم و کمکم کرد بشینم.نشستم و قرص رو با آب پرتقالی که ساشا جلوم گرفته بود خوردم.خواستم دوباره بخوابم که دستم رو گرفت و گفت :حالت اگه خوب نیست بریم دکتر؟

دستم رو از دستش کشیدم بیرون و دوباره دراز کشیدم و گفتم :الان خوابم میاد.

بین خواب و بیداري بودم که حس کردم لبهام گرم شد.بوي عطر ساشا رو از نزدیکی حس میکردم. نمیدونستم

توهم زدم یا نه واقعا ساشا داره لبهامو میبوسه. وقتی بوسه هاي آرومی روي گونه و چشم هام گذاشت به این نتیجه رسیدم که واقعا توهم زدم آخه ساشا رو چه به مهربونی؟….. 

 *******

بیدار بودم اما اونقدر بدنم کوفته و درد ناك بود که اصلا حوصله نداشتم چشم هامو باز کنم.دلم میخواست

بخوابم ولی سوزش بیش از حد گلوم و درد معده ام بخاطر گرسنگی،اجازه ي خوابیدن رو بهم نمیداد.با صداي باز

و بسته شدن در و پشت بندش پیچیدن بوي خوش سوپ تو اتاق چشم باز کردم.ساشا بالاي سرم با یک سینی ایستاده بود.وقتی چشم هاي بازم رو دید سینی رو روي پاتختی گذاشت و خودش هم کنارم نشست و گفت :بلند شو تارا چقدر میخوابی؟ صبحانه که هیچی نخوردي حداقل پاشو ناهار بخور.

 خواستم بلند شم که ساشا نزاشت و دستم رو گرفت و کمکم کرد بشینم. سینی غذا رو جلوم گذاشت و گفت :بیا بخور. 

دستام رمق نداشتند قاشق رو تو دستم بگیرند. ناتوان با چشم هاي نیمه باز به ساشا نگاه کردم که کلافه نفسش رو فوت کرد و قاشق رو تو ظرف سوپ زد و به لبهام نزدیک کرد.سوپ خیلی خوشمزه اي بود.ساشا تند تند قاشق رو پر از سوپ میکرد و تو دهنم میزاشت منم با ولع میخوردم. تمام مدت با لبخند نگاهم میکرد. انگار غرق گذشته شده بود.یاد شب عقدمون افتادم.  بعد از عقدمون که با هم رفتیم رستوران اولین شام دونفره با خیال  

راحتمون رو بخوریم.آخه همیشه دقدقه اینو داشتیم که چجوري بابامو راضی کنیم.ولی اون شب داشتیم با خوشحالی وصف ناپذیري شاممون رو میخوردیم. ساشا براش مهم نبود که کجاییم و چند نفر دارند نگاهمون میکنند. خودش قاشق قاشق غذا تو دهنم میزاشت.اونشب خودش هیچی شام نخورد فقط به من غذا میداد و با لبخند نگاهم میکرد. با هجوم خاطرات اشک تو چشمام جمع شد.ولی سعی کردم از ریزشش جلو گیري

کنم.وقتی بشقابم تموم شد،ساشا با دستمال دور لبم رو تمیز کرد و گفت :برو یک دوش بگیر تا از این حالت خواب آلودگی در بیاي. 

دستی روي چشم هام کشیدم و گفتم :مثل دوش صبح.

-تارا…. پا رو دمم نزار.چرا انقدر دوست داري عصبی بشم؟بلند شو برو حموم باید تا جایی بریم.

 

با تعجب سر بلند کردم و گفتم :کجا؟

-تو برو دوش بگیر بیا تا بگم.

باشه ي گفتم و بلند شدم و یک راست رفتم سمت حموم. حوصله ي وان رو نداشتم فقط دوش رو باز کردم و دماي آب رو تنظیم کردم و رفتم زیرش.چشم هام باز بود و به یک گوشه از حموم خیره بودم.اما فکرم بیرون از حموم بود.یعنی ساشا میخواد منو کجا ببره.تو این دو سه ماهی که اینجا بودم جز تولد سپنتا و عروسی دوستش،دیگه جایی باهاش نرفته بودم.

شونه اي بالا انداختم و با خودم گفتم:بالاخره که میفهمم.

و شروع کردم به شستن موهام. تقریبا تا کمرم میرسید و شستنش خیلی سخت بود.ولی با این حال موهام رو خیلی دوست داشتم و به هیچ عنوان حاظر نبودم حتی یک سانت ازشون کوتاه کنم.وقتی دوش گرفتنم تموم

شد،حوله ي تن پوشمو که به جالباسی حمام آویزون بود رو برداشتم و پوشیدم. در حمام رو باز کردم و رفتم بیرون.ساشا تو اتاق نبود.ولی یک شلوار جین مشکی به همراه یک سارافون مشکی و زیر سارافونی سفید روي 

تخت گذاشته بود تا بپوشم.نگاهم رو از لباس ها گرفتم و به سمت کشوي دراور رفتم و یک ست مشکی برداشتم و پوشیدم و بعد رفتم سراغ لباس ها.بعد از پوشیدن لباس ها توي آینه به خودم نگاه کردم. سارافون دقیقا کیپ تنم بود.تا کمر تنگ بود و از کمر به پایین کلوش میشد.هه ساشا سلیقه اش حرف نداشت.روي تخت نشستم و منتظر ساشا شدم که وارد اتاق شد.خیلی جالب با من ست کرده بود. شلوار مشکی و پیراهن سفید ساده به همراه کت اسپرت مشکی تنش بود.خیلی خوشتیپ شده بود.با دیدن من اخمی کرد و گفت :بهتره یک چیزي سرت کنی.هم سرما خوردي و با این موهاي خیس بري بیرون بدتر میشه هم…..

با کنجکاوي گفتم :هم چی؟

-هیچی یک کلاه نقابی تو کمد هست بردار و تمام موهاتو توش جا بده.

با کسلی از جام بلند شدم و سمت کمد رفتم و کلاه رو برداشتم و پوشیدم. کلاه سفید بود و ترکیب جالبی با لباس هام داشت.ساشا دستش رو به طرفم دراز کرد و گفت :بریم.

دستم رو تو دستش گذاشتم و باهاش از اتاق خارج شدم.

 

همین جور که از پله ها پایین میرفتیم پرسیدم:کجا میریم؟

-حرف نزن فقط بیا.

بی حرف دنبالش رفتم.وارد حیاط شد و دزدگیر ماشین رو زد.سوار شدیم و راه افتاد.تو سکوت رانندگی میکرد و فقط نگاهش به رو به رو بود.بعد از نیم ساعت رانندگی جلوي یک پارك نگه داشت.پارك برام خیلی آشنا بود.یکم که فکر کردم یادم اومد اون روز که فرار کردم اومدم تو همین پارك.چرا ساشا منو آورده بود اینجا؟ نگاهم رو بهش دوختم و خواستم سوالم رو ازش بپرسم که گفت :برو پایین.

و خودش زودتر پیاده شد.دستم رفت سمت دستگیره و پیاده شدم.ساشا دستم رو گرفت و دزدگیر رو زد و منو دنبال خودش برد تو پارك.حدود چند دقیقه بی حدف تو پارك راه رفتیم که وارد یک قسمت خیلی خلوت شدیم.ساشا یک راست رفت سمت تک درخت بزرگی که اونجا بود و به نظر میرسید قدمتش خیلی بالاست.کنار درخت ایستاد و به من گفت :بشین. 

از خدا خواسته نشستم و تکیه مو دادم به تنه تنومند درخت.از راه رفتن زیاد پاهام درد گرفته بود. 

ساشا هم رفت پشت سرم و به درخت تکیه داد. چند دقیقه اي تو سکوت گذشت که گفت :بعد از 

جدایمون اولین جا اومدم اینجا.تو این پارك بی حدف راه میرفتم و تو فکر بودم که یهو دیدم سر از  اینجا در آوردم. تا چشمم خورد به این درخت اشکام روون شد.آخه این درخت هم تنها اینجا بود.درست 

مثل من.نه کسی رو داشت نه کسی بهش توجه میکرد.هر از گاهی چند نفر از کنارش رد میشدند.همین…..اومدم و زیرش نشستم و تا جایی که تونستم گریه کردم.قسم خوردم که انتقامم رو بگیرم.جلوي همین درخت قسم خوردم. بهش قول دادم جوري زجرت بدم که به پام بیفتی که آزادت کنم.خیلی هم دوست داشتم بکشمت.تارا تو فقط با غیرتم بازي نکردي بلکه غرورم رو هم جریحه دار کردي.وقتی اون عوضی رو به من ترجیح دادي  نابودم کردي.حالا هم من اینجام تا نابودت کنم.

با صداي بغض داري گفتم :ساشا به خدا داري اشتباه میکنی…. 

-نه اشتباه نمیکنم. خودم رو میشناسم.اشتباه نمیکنم تارا…..

 

-منو چی منو هم میشناسی یا نشناخته اومدي خواستگاریم؟ 

ساشا سکوت کرد و من ادامه دادم:اگه منو میشناختی میفهمیدي که چقدر عاشقت بودم. قضاوت بیجا نکن.

صداي پوزخندش اومد و با صداي عصبی گفت :هه قضاوت بیجا…..چه جالب….یک نگاه به انگشتر تو دستت بنداز.

نگاهی به انگشتر انداختم که ادامه داد:یادت میاد این انگشتر رو کی بهت دادم؟شب تولدت تو رستوران. یادته جلوي اون همه آدم جلوي پات زانو زدم و انگشتر رو به سمتت گرفتم و ازت خواستگاري کردم؟یادته یا نه؟ قطره اشکم رو انگشتر چکید و گفتم :یادمه.

-پس یادته.حالا میخوام بدونم چرا انگشتر رو دادي به بابات و گفتی دیگه نمیخواي با من باشی؟ متعجب برگشتم سمتش و گفتم :من؟

-هه آره تو.همون روزي که اومدم و مچت رو با پسر عمه ات گرفتم بابات قبلش انگشتر رو بهم داد و 

گفت :اینو تارا داده و گفته بهت بگم دیگه نمیخواد باهات باشه.من احمق باور نکردم.بابات منو آورد اونجا تا به چشم خودم ببینم و اونجا بود که با خودم گفتم :کاشکی نمیدیدم. کاشکی باور میکردم.کاش…..

قطرات اشکم با سرعت بیشتري میریختند گفتم :ساشا به خدا من انگشتر رو گم کردم.

-یعنی چی که گم کردي؟

-میخواستم برم حموم انگشتر یکم برام بزرگ بود منم درش آوردم که یک وقت تو حموم از دستم در  نیاد بیفته تو چاه.گذاشتم رو میز. وقتی از حموم اومدم بیرون دیدم نیست.

-خوبه خوشم میاد براي هرچیز یک بهانه اي داري.

-بخدا بهانه نیست. باور کن راست میگم.

-اگه راست میگی چرا بهم نگفتی انگشترت رو گم کردي؟

-همون روزي که قرار بود براي خرید عروسی بریم این اتفاق افتاد بعدش من از خونه اومدم بیرون و… 

تمام ماجرایی که اتفاق افتاده بود از دزدیدنم تا روزي که خودش اومد سروقتم رو براش گفتم.ساشا تو سکوت گوش میداد و من خدا خدا میکردم باور کنه که دارم حقیقت رو میگم.

حرف هام که تموم شد،نگاهی به ساشا انداختم تا ببینم عکس العملش نسبت به حرف هام چیه.سکوت کرده بود

و خیره به رو به رو بود.بدون هیچ عکس العملی. آروم صداش زدم که گفت :یعنی باور کنم که پدرت بخاطر تنفر از من حاظر شد تو رو بدنام کنه.یا بخاطر علاقه ي شدیدي که به پسر عمه ات داشت حاضر شد زندگیتو خراب کنه آره باور کنم؟

نمیدونستم چی بگم. با غم گفتم :حق داري باور نکنی آخه کدوم پدري….

-هه آره کدوم پدري حاضره با دخترش همچین کاري کنه؟برات متاسفم تارا یک زمانی یک غلطی کردي  هرچند که داري تقاصشم پس میدي ولی براي اینکه خودت رو بیگناه نشون بدي حاظري پدرت رو ظالم  جلوه بدي.

-نه ساشا باور کن راست میگم بزار…..

-خفه شو تارا هیچی نگو به اندازه ي کافی به اراجیفت گوش دادم پس خفه شو….

از این همه نامردیش بغض گلومو گرفت.از جاش بلند شد و با اخم گفت :پاشو بریم به اندازه ي کافی خوش گذروندي. 

از جام بلند شدم.دستم رو گرفت و با هم از پارك رفتیم بیرون.سوار ماشین شدیم و  حرکت کرد.تمام مسیر  با اخم رانندگی میکرد و هیچی نمیگفت. ولی من از این سکوتش میترسیدم. چیزي ته دلم میگفت این سکوتش آرامش قبل از طوفانه….

وارد حیاط شد و ماشین رو پارك کرد.دستم رفت سمت دستگیره که پیاده شم  که گفت :بهم ثابت کن. 

برگشتم سمتش و گفتم :چی رو ثابت کنم؟

-ثابت کن بیگناهی.

نور امیدي تو دلم روشن شد.با خوشحالی گفتم: چجوري؟ 

-بابات یا پسر عمه ات باید حرف هاتو تایید کنند.

تمام شادیم از بین رفت.با ناراحتی گفتم :اونا اگه میخواستند به تو بگن من پاکم که خرابم نمیکردند. 

پوزخندي زد و برگشت سمتم و گفت :فقط اونا باید بگن تمام حرف هایی که گفتی راسته تا باور کنم غیر  از این تا آخر عمرت همین جا میمونی و زجر میکشی.

و بی توجه به من که بغض داشت خفه ام میکرد،از ماشین رفت پایین. پشت سرش پیاده شدم. وارد 

خونه شدیم.سمیه و چند خدمت کار دیگه مشغول نظافت بودند.با دیدن ساشا همه دست از کار کشیدند و به ساشا سلام کردند.ساشا فقط سري تکون داد و رفت سمت اتاق. منم مثل جوجه اردك دنبالش رفتم.وارد اتاق شدیم.روي تخت نشستم و به ساشا که لباس هاشو از تنش در میاورد نگاه کردم.چجوري بهش ثابت کنم بیگناهم؟سعید بی شرف که حاضر نیست بگه اون روز من نخواستم که باهاش باشم و بابام…..اه لعنت به این بابا که هیچ وقت در حقم پدري نکرد فقط زجرم داد همین.بابا هیچ وقت وجهه ي خودش رو خراب نمیکرد. کسی  هم جز خودم بیگناه بودنم رو نمیدونست. دستم رو روي پیشونی ام گذاشتم که ساشا گفت:به حرف هایی که زدم فکر کن.تنها زمانی باورت میکنم که پدرت تمام حرف هاتو تایید کنه.

و به سمت حمام رفت و اجازه ي حرف زدن رو به من نداد.

سرم رو بین دستهام گرفتم که با شنیدن صداي گوشیی سر بلند کردم.گوشی ساشا بود که داشت زنگ میخورد. از جام بلند شدم و رفتم سمتش.اسم سپنتا مدام خاموش و روشن میشد.بهترین موقعیت ود که این موضوع رو به سپنتا بگم.فعلا که اینجا بجز سپنتا کسی رو نداشتم. دکمه اتصال رو زدم و گوشی رو گذاشتم کنار گوشم و گفتم :الو…

چند لحظه سکوت شد و بعد صداي ترسیده ي سپنتا بلند شد:ا… الو….. تا….تارا…. خودتی؟ با خنده گفتم :آره چطور چرا ترسیدي؟

-نکنه باز فرار کردي و گوشی ساشا رو برداشتی آره؟

-نه بابا همون یک بار که فرار کردم براي هفت پشتم بسه. 

-پس گوشی ساشا دست تو چیکار میکنه؟

-ساشا حموم بود منم دیدم تو داري زنگ میزنی جواب دادم.

صداي نفس عمیقش رو که شنیدم خنده ام بیشتر شد.با خیال آسوده گفت :هوف دیونه ترسیدم.از تو  بعید نیست که بازم فرار کنی.

-نه دیگه حساب کار دستم اومد.

-خیلی خوب یک ساعت دیگه بهش زنگ میزنم خوشحال شدم صدات رو شنیدم فعلا خداحافظ. 

تازه یادم اومد که میخواستم به سپنتا چی بگم. سریع گفتم :سپنتا….سپنتا…صبر کن.

-چیه چی شده.

-موضوع مهمی رو باید بهت بگم.

-چی چیزي شده.

نگاهی به در حموم انداختم. همه اش میترسیدم ساشا سر برسه.تند تند گفتم :امروز یک سري اتفاقات افتاد.ساشا یک حرف هایی میزد.سپنتا با لحن مشکوکی گفت :چه حرف هایی؟تمام اتفاقات امروز رو براش گفتم. با دقت به حرف هام گوش داد و زمانی که حرف هام تموم شد گفت: یعنی الان اگه بابات بیاد و به ساشا بگه که تو بیگناه بودي ساشا می بخشت؟ 

اوهومی گفتم که گفت :یعنی بابات حاضره همچین کاري بکنه؟ 

-نمی دونم. فکر نکنم. 

-ولی من فکر میکنم قبول کنه.

با تعجب گفتم: چرا قبول کنه.

-به نظر من اگه بابات بفهمه که تو چقدر سختی کشیدي قبول کنه.

پوزخندي زدم و گفتم :باباي منو با باباي خودت مقایسه نکن.اون آرزوشه که من سختی بکشم.

-این چه حرفیه که میزنی تارا. اون پدرته کدوم پدري راضی به زجر و عذاب دخترشه. 

-هه باباي من.میدونی چرا؟

-چرا؟

-چون تکه با همه فرق داره.کلا خاصه.همه چیز رو تو منفعتش میبینه.حتی دخترشو.

-این جور نیست.اینکه یک بار یک اشتباهی کرده دلیل بر بد بودنش نیست.

-تو باباي منو ندیدي. اگه میدیدي اینو نمیگفتی. باباي من راضی نمیشه حرف هاي منو پیش ساشا تایید کنه مگر اینکه…… 

-مگر اینکه چی؟

-مگر اینکه منفعتی بهش برسه.همین

-خوب پس میشه راضیش کرد.

-چجوري؟

-فعلا چیزي به ذهنم نمیرسه. اول از همه بهتره بگردیم دنبالش. آدرسی ازشون نداري.

با غم گفتم :نه.

-خیلی خوب عیبی نداره به دوستم که تهرانه میگم بگرده دنبالشون.وقتی پیداشون کردم دنبال راه حلی میگردم تا بتونم بابات رو راضی کنم.

خواستم ازش تشکر کنم که صداي در حموم مانع شد.با شنیدنش ترسیدم و سریع گفتم :سپنتا ساشا اومد خداحافظ. 

و به اون بیچاره فرصت ندادم حتی خداحافظی کنه.فوري گوشی رو قطع کردم گذاشتم رو پاتختی که بود و خودم برگشتم روي تخت نشستم.ساشا از حموم اومد بیرون.لباس هاش تنش بود و فقط یک حوله ي کوچیک روي سرش بود که داشت باهاش موهاشو خشک میکرد.بی توجه به من جلوي آینه نشست و مشغول سشوار کشیدن به موهاش شد.منم همچنان سرم رو پایین انداخته بودم و داشتم با ناخن هام بازي میکردم.

 

با شنیدن صداي در سر بلند کردم و به ساشا نگاه کردم.سشوار رو خاموش کرد و به سمت در رفت و  بازش کرد.سمیه پشت در بود.به زبان عربی چیزي به ساشا گفت. ساشا هم اخم هاشو کشید توي هم و به  فکر فرو رفت.

با تعجب نگاهش میکردم که برگشت سمتم و گفت :برام مهمون اومده واي بحالته اگه از اتاق بیاي بیرون. 

میتونستم داره روزي رو که براي اولین بار سپنتا به اینجا اومد و من بر حسب کنجکاوي رفتم ببینم کی  مهمونشه رو یادآوري میکنه.بنا بر این گفتم: باشه. فقط میشه بدونم مهمونت کیه؟

چشم هاشو ریز کرد و بهم خیره شد.لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود.آخه چرا الان همچین سوالی 

کردم؟این کنجکاویم آخر کار دستم میداد.سرم رو پایین انداختم که نفسش رو فوت کرد و گفت :نمیدونم سمیه نمیشناختش. برم پایین ببینم کیه.

سرم رو به نشونه ي فهمیدن تکون دادم و ساشا از اتاق رفت بیرون.توي فکر فرو رفتم. سپنتا چجوري  میخواست بابا رو راضی کنه؟ بابا تا چیزي به نفعش نباشه که کاري نمیکنه.

با صداي عربده ي ساشا با وحشت سر بلند کردم.اونقدر وحشتناك عربده میزد که تمام بدنم میلرزید. از جام بلند شدم و به سمت در رفتم.در بسته بود و نمیتونستم از اتاق برم بیرون.گوشم رو به در چسبوندم تا متوجه شم ساشا چرا اونقدر عصبیه. ولی جز داد و فریاد هاي ساشا که مدام میگفت میکشمت بیشرف و صداي نامفهومی که

از پایین میومد،چیز دیگه اي متوجه نشدم. خدا میدونست مهمونش کیه که انقدر عصبیش کرده.نمیدونستم

چیکار کنم.اگه با اون عصبانیت وارد اتاق بشه خونم حلاله.ترسیده توي اتاق دنبال یک سر پناه میگشتم که چشمم به گوشیش افتاد.دفعه ي قبل که رمز نداشت امیدوارم این بار هم رمز نداشته باشه.بدو بدو به سمت موبایل رفتم و برداشتم و روشنش کردم.نه رمز نداشت.نفس راحتی کشیدم و تو مخاطبینش دنبال اسم سپنتا  گشتم.بالاخره پیدا کردم.شماره اش رو لمس کردم و گوشی رو کنار گوشم گذاشتم.یک بوق، دو بوق،سه  بوق،پنج بوق،ده بوق،پونزده بوق،جواب بده نبود.گوشی رو با عصبانیت پایین آوردم و دوباره شماره اش گرفتم.بازم

جواب نداد.حرصم گرفت.الان که لازمش داشتم جواب نمیداد.با خشم براي بار سوم شماره اش رو گرفتم و گوشی رو گذاشتم کنار گوشم که ساشا ناگهانی وارد اتاق شد.

با دیدنش وحشت زده شدم و گوشی از دستم سر خورد و روي پاتختی.از ترس نفس نفس میزدم.با چشم هایی که دو کاسه ي خون بود نگاهم میکرد.

با صداي فوق ترسناکش گفت :گوشی من دست تو چیکار میکنه؟ 

جوابی ندادم که با عربده گفت :میگم گوشی من دست تو چیکار میکنه؟ چسبیده به دیوار با تته پته گفتم :من….گوشیت….من…..

به سمتم یورش آورد که جیغی زدم و جفت دستهامو حایل صورتم کردم و با جیغ گفتم :ساشا تو رو خدا….

ولی ساشا رحمی نکرد و با جفت دستش کوبید دو طرف صورتم و گفت :به کی زنگ میزدي بی پدر هان؟به کی؟ از شدت ضربه اش برق از چشمام پرید و تا چند لحظه ي اول گیج بودم که دوباره کوبید تو صورتم و گفت:با تو ام…..اون از اون سعید حروم زاده که با پرویی هرچه تمامتر اومده اینجا و میگه میخواد تو رو ببینه اینم از تو…..

با وحشت نگاهش کردم.سعید اومده بود اینجا….با چه جراتی؟پس ساشا براي همین انقدر عصبیه؟

با لحن ترسیده و بریده بریده گفتم :با…ور… کن فقط…. خوا…ستم…. به… سپ….نتا…. زنگ….  بز…نم چو….ون…..

دي….دم… دا…ري… داد…. میز…..نی….

ساشا با لحن عصبی تري گفت :تو به سپنتا چیکار داري؟چه سر و سري باهاش داري هان؟

چشمام از تعجب گرد شد.یعنی ساشا حتی به برادرش هم اعتماد نداشت؟با حیرت گفتم :ساشا…..

-ساشا و مرگ ساشا و کوفت دختره ي احمق فکر کردي من نمیفهمم. فکر کردي اونقدر خرم که نفهمم  تو عاشق سپنتایی؟ 

دهنم از تعجب باز مونده بود.توانایی حرف زدن رو نداشتم که از موهام گرفت و کشید به سمت خودش  و گفت :نابودت میکنم هرزه…..

 

از شدت درد چشم هامو بستم و گفتم :آي ساشا لطفا ولم کن

– چیه با موهات ملایم تر از من رفتار میکرد؟

با گریه اسمش رو صدا زدم که با داد گفت :چرا انقدر دیر فهمیدم که یک هرزه هیچ وقت آدم نمیشه؟چرا  باید دوبار از یک سوراخ نیش بخورم؟چرا…..

چراي آخر رو داد زد. نفس نفس میزد و با خشم تو چشم هاي ترسیده ام زل زده بود.حرفی از دهنم خارج نمیشد.یعنی چیزي نمیتونستم بگم.

موهامو بیشتر کشید و گفت :اونو هم با همین موها شیفته خودت کردي؟

-ساشا تو رو خدا چرا اینجوري فکر میکنی؟من هرزه نیستم…..به خدا نیستم…..

-هستی…..تو هرزه اي…..تو فاحشه اي…..تو یک زن خرابی…. من آدمت میکنم… 

و موهامو بیشتر کشید و گفت :چند بار تو نبود من باهاش خوابیدي هان چند بار؟

دیگه نتونستم تحمل کنم.هرچی گفت چیزي نگفتم ولی دیگه نتونستم این تهمتش رو تحمل کنم.دستم  رو بردم بالا و با تمام قدرتم کوبیدم تو صورتش. از شدت ضربه صورتش به یک طرف برگشت.چشم  هاش از بهت و تعجب باز موند. از فرصت پیش اومده استفاده کردم و هرچی تو دلم بود رو به زبون 

آوردم:به چه حقی به من این تهمت کثیف رو میزنی؟ اون روزي که بی توجه به التماس هام منو گرفتی زیر بار

کتک و کاري کردي که یک ماه بیفتم گوشه بیمارستان، برام مردي.چون حرف همه رو شنیدي.بابام،سعید،ولی

حاضر نشدي حرف هاي منو هم بشنوي. من چرا باید به سعید علاقه میداشتم وقتی براي بودن با تو شش ماه به بابام التماس کردم،کتک خوردم.هان چرا باید به اون عوضی علاقه میداشتم وقتی از اون به تو پناه اوردم؟چرا 

الان باید به سپنتایی علاقه داشته باشم که تمام محبت هاشو برادرانه در حقم خرج کرد.کدوم خواهري عاشق برادرش میشه؟کدوم؟ساشا مشکل تو میدونی چیه؟مشکل تو اینکه به خودت اعتماد نداري.همه اش فکر میکنی از تو بهتر وجود داره و من به سمت اونا جذب میشم.چرا نمیفهمی وقتی یک دختر به یک پسر گفت بله تا ابد فقط بله اش براي اون پسره نه بقیه.ساشا تو مشکل داري.تو روانی هستی،تو سادیسم داري،تو پارانویا داري،میدونی چیه تو اصلا جنون داري،جنون…..

یک طرف صورتم سوخت.از شدت ضربه اشک تو چشمام جمع شد. دستم رو روي گونه ام گذاشتم. 

ساشا با لحن فوق عصبی داد زد:بیشرف عوضی من جنون دارم؟آره؟من جنون دارم؟حالا حالیت میکنم  اونی که جنون داره حال و روزش چجوریه؟

و موهامو کشید و وادارم کرد دنبالش برم.جیغ میزدم از درد.میدونستم بدترین تنبیه رو برام در نظر گرفته ولی برام مهم نبود. بالاخره حرفم رو زدم.حالا هر چه قدر میخواد کتکم بزنه.منو به سمت اتاق قرمز برد و پرتم کرد تو اتاق.رو زمین به حالت چهار دست و پا بودم.به سمتم اومد و دوباره موهام رو کشید.اونقدر کشید که از روي 

زمین کنده شدم.بین زمین و هوا معلق دست و پا میزدم.با چشم هاي به خون نشسته نگاهم کرد و گفت: من سادیسم دارم؟من جنون دارم؟ آره؟

با توان باقی مانده ام با داد گفتم:آره تو سادیسم داري عوضی….. 

لگد محکمی تو شکمم کوبید و گفت: هرزه ي عوضی… حالیت میکنم.

و دوباره منو کشون کشون برد به سمت پنجره. پنجره رو باز کرد و منو لبه ي پنجره گذاشت.با وحشت به پایین نگاه کردم.ارتفاع کم کم چهار پنج متر بود.به دستش که دور موهام بود چنگی زدم و گفتم :ساشا….ساشا میخواي چیکار کنی؟…..میخواي من رو بندازي پایین؟….

کنار گوشم با صداي وحشتناکش گفت :نه میخوام از طنابی که داري استفاده کنم. میخوام بدونم طنابت  چقدر استحکام داره….

وحشت زده گفتم :کدوم طناب؟ من که طنابی همراهم نیست.

نیشخندي زد و گفت :الان میفهمی….

و منو محکم پرت کرد پایین. از ترس جیغ زدم. فکر کردم دیگه آخر عمرمه. با سوزش شدیدي که تو سرم  پیچید چشم هامو باز کردم.بین زمین و هوا معلق بودم.باورم نمیشد ساشا منو از موهام آویزون کرده بود. درد و سوزش اونقدر زیاد بود که با التماس گفتم :ساشا تو رو خدا پوست سرم داره کنده میشه… التماستمیکنم….. 

-بگو غلط کردم…… 

غرور برام مهم نبود. با جیغ گفتم :غلط کردم….گه خوردم…. تو رو خدا….الان موهام کنده میشه…..

کمی به سمت پایین سر خوردم که از ترس جیغ بنفشی کشیدم و گفتم :ساشا….التماست میکنم…. 

اصلا من روانی ام…..من جنون دارم…..تو رو به هر کس میپرستی……. 

به سمت بالا کشیده شدم.دستاش رو دور کمرم حلقه کرد و تن لرزونم رو کشید تو اتاق.گوشه ي اتاق کز کرده بودم.سرم شدید میسوخت و سر درد بدي گرفته بودم.بالاي سرم با اخم همیشه گیش ایستاد و گفت: آره  درست میگی.من دیونه ام.ولی تو دیونه ام کردي.تو منو نابود کردي. یک سال از زندگیم به تباهی  گذشت.حالا من تمام زندگیتو تباه میکنم.

و به سمت دیوار رفت پشت به من ایستاد.به استایل بدنش نگاه کردم.نصبت به روز هاي اولی که دیده بودم لاغر تر شده بود.به سمتم برگشت.متوجه نگاه خیره ام شد و پوزخند زد.سرم رو پایین انداختم. با صداي بغض دار و  عصبی گفت :میدونی سعید چی میخواست؟ سر بلند کردم و گفتم :چی؟

-میخواست تو رو ببره.حیف حیف که نگهبان ها نزاشتن وگرنه میکشتمش. هه تازه تهدیدم هم میکرد.میگفت سري بعد با پلیس میاد. فکر کرده میتونه زن منو از خونه ام ببره.مگر اینکه از رو نعش من رد بشه.

تو فکر رفتم.یعنی اگه سعید پلیس بیاره من میتونم از اینجا نجات پیدا کنم؟کافی به پلیس ها بگم چقدر  زجرم میده….اونا منو از اینجا میبرند……اونوقت ساشا هم نمیتونه هیچ کاري بکنه….واقعا میتونم نجات پیدا کنم؟ با نزدیک شدن ساشا سر بلند کردم.چشم هاشو ریز کرده بود و نگاهم میکرد.کمی خودم رو جمع و جور 

کردم که گفت :به چی فکر میکردي؟نکنه فکر کردي من تو رو تحویل سعید میدم ها؟هه نخیر از این خبر  ها نیست.پاي پلیس هم به اینجا باز بشه باز نمیزارم بري.تو تا آخر عمرت مجبوري اینجا باشی و زجر بکشی.

دوباره سرم رو پایین انداختم. ساشا یه دیگه.مگه میزاشت من از اینجا برم؟ تا زجر کشم نمیکرد ولکن نبود.با دستش زیر بازومو گرفت و گفت :بلند شو. بهتره الان تو این اتاق نباشی وگرنه تمام عصبانیتم رو سر تو خالی میکنم.

از رو زمین بلند شدم و به همراه ساشا از اتاق رفتم بیرون.وارد اتاق خواب که شدیم،گوشی ساشا زنگ  خورد. به سمت موبایلش که روي پاتختی بود رفت و گوشیشو برداشت.با دیدن اسم مخاطب اول یک  چشم غره به من رفت و بعد تماس رو وصل کرد و گفت :بگو سپنتا…..

پس سپنتا بود.آخه که چقدر اون لحظه دلم میخواست اینجا باشه تا گردنش رو بشکنم. با صداي ساشا از فکر اومدم بیرون:آره کارت داشتم بیا اینجا                                                            

 -……… 

-تلفنی اگه میشد میگفتم.تو که هر دقیقه اینجا تلپ بودي حالا که کار دارم ناز میکنی؟                     

 – ………

-اصلا لازم نکرده بیاي…..

 -……..

-خیلی خوب زود بیا.

و گوشی رو قطع کرد. نفسش رو عصبی فوت کرد و رو به من گفت: قراره بریم جایی….

-کجا؟

-سپنتا بیاد میفهمی. نیم ساعت دیگه میرسه. هر وسیله اي که لازم داري بردار که فردا میریم.

و از اتاق رفت بیرون و منو با یک دنیا فکر و خیال تنها گذاشت. دیگه کم کم داشتم از دست کارش دیونه میشدم.خدا آخر عاقبت منو با این بخیر کنه.

روي تخت خودم رو پرت کردم و چشمام رو بستم.اي کاش زمان برمیگشت به عقب.اي کاش هیچ وقت تماس

اون روز بابا رو جواب نمیدادم. خدا لعنتم کنه که هم زندگی خودم رو خراب کردم هم زندگی ساشا رو.به پهلو دراز کشیدم و به دیوار سیاه اتاق خیره شدم.از کی زندگی ساشا انقدر سیاه شد که حتی به برادر خودش هم اعتماد نداشت؟یاد روز هاي خوبی که باهم داشتیم افتادم.گونه ام از اشک خیس شد.چقدر خوشبخت بودم.حتی اسم بچه هامونو هم انتخاب کرده بودیم ولی…..وایستا ببینم….بچه….بچه….بچ…. 

با وحشت روي تخت نشستم.واي خدا نه تحمل این یکی رو دیگه ندارم.من از وقتی اومدم خونه ي ساشا حتی یک بار هم پریود نشدم…..منی که همیشه مرتب بود….حالا….نکنه….نکنه….حامله….نه…نه….یعنی زیر اون همه کتک و شکنجه بچه سقط نشده؟اگه اینجوري باشه و من حامله باشم و بچه هم سالم باشه مشخص میشه که

سگ جونیش به خودم رفته…. ولی من یک سکته ي ناقص داشتم،با کابل کتک خوردم،با زنجیر کتک خوردم،حتی نزدیک بود چشمام رو کور کنه،میخواست پاهامو با اره برقی قطع کنه،پس غیر ممکنه که حامله باشم،آره غیر ممکنه…..ولی پس چرا پریود نشدم؟یادمه ساشا همیشه میگفت آرزو داره یک دختر داشته باشه

اسمش رو بزاره تانیا…. ممکنه مثل همون موقع ها عاشق بچه باشه؟فکر نکنم. اونم بچه ي منی که همه اش فکر میکنه بهش خیانت کردم. دستم رو روي شکمم گذاشتم و فشردم.اگه حامله باشم الان باید سه ماهش

باشه.ولی…..سرم رو بلند کردم و رو به خدا گفتم:التماست میکنم خدایا…..این یک مورد دیگه نه…..ساشا تعادل روحی نداره….. ممکنه بلایی سر بچه ام بیاره…..خدایا التماست میکنم…. حامله نباشم…..خدایا……

یاد حرف مامانم افتادم که میگفت یک زن نباید تو دوران بارداري گرمی جات بخوره علل خصوص ماه 

هاي اول بارداري.چون باعث سقط جنین میشه.حالا من تو این اوضاع و احوال از کجا گرمی جات پیدا کنم؟بهتره قبل از هرچی بفهمم اصلا حامله هستم یا نه.ولی چجوري؟ من که دستم به هیچ جا بند نیست.جرات هم ندارم به ساشا چیزي بگم. خونم رو حلال میکنه.پس چیکار کنم؟یاد سپنتا افتادم.آره سپنتا داره میاد اینجا….

دکتر هم هست.میتونه کمکم کنه.یک نفس عمیق کشیدم و با خودم گفتم :آروم باش تارا….بالاخره همه چیز  مشخص میشه.انشاﷲ که حامله نیستم و این عقب افتادن فقط به خاطر استرسیه که این چند وقت داشتم.

امیدوارم……..

نیم ساعتی گذشت که در اتاق باز شد و ساشا و سپنتا وارد شدند.آروم سلام کردم که سپنتا با خوش رویی جوابم رو داد.ساشا با دیدن چهره ام اخم هاشو کشید تو هم و گفت :چرا رنگت پریده؟

دستم رو روي گونه ام گذاشتم. لعنت به من که با یک ذره استرس هم رنگم میپره. سپنتا با لحن خنده داريگفت :آخه مرد نا حسابی من تو رو از سه کیلو متري میبینم رنگ میبازم چه برسه به این بیچاره که  تو رو از فاصله ي نیم متریش میبینه.

ساشا اخمش رو غلیظ تر کرد و گفت :بسه براي خوشمزه گی اینجا نیومدي….

-خوب بفرمایید براي چی اومدم.

– میخوام از اینجا برم.

سپنتا جدي شد و گفت :کجا؟ میري ویلاي جدیدت؟ 

-نه کلا از این کشور میرم.

چشم هاي سپنتا اندازه ي نعلبکی گشاد شده.البته منم دسته کمی ازش نداشتم.با لحن متعجبی گفت :یعنی چی که میخوام برم؟ چی شده؟

ساشا دستی تو موهاي پر پشت و مشکیش کشید و گفت :امروز اون عوضی اومده بود اینجا و من رو  تهدید میکرد.

-کی؟

-به نظرت کی عوضیه؟

-از نظر تو که نصف آدم هاي رو کره زمین عوضی اند نمونه ي بارزش هم خود من .حالا من از کجا  بدونم کدومش رو میگی؟

از لاي دندون هاي کلید شده اش گفت :سعید…….

سپنتا دیگه سکوت کرد. ساشا هم از سکوتش سو استفاده کرد و گفت :میگفت میخواد تارا روببره.ولی من نمیزارم. مگر اینکه از روي نعش من رد بشه.حالا میخوام از اینجا برم تا دست اون عوضی به تارا نرسه.

-ساشا بچه شدي؟بخاطر یک کلمه تهدید اون میخواي خونه و زندگیتو ول کنی و بري؟واقعا باور کنم که ازسعید میترسی؟

-هه ترس….نه نمیترسم اما ریسک هم نمیکنم.میرم جایی که عقل جن هم بهش نرسه چه برسه به عقل  معیوب سعید.

-حالا کجا میخواي بري؟ 

تو چشم هام نگاه کرد و پوزخند زد و گفت: ایران…..میرم ایران….

دهنم چسبید به پارکت کف سالن.ساشا میخواد منو ببره ایران؟

سپنتا متعجب تر از من گفت:عقل خودت که معیوب تر از سعیده.بري ایران که خانواده ي تارا زودتر  پیدات میکنند و دخترشون رو ازت پس میگیرن.

ساشا اول خنده ي آرومی کرد و کم کم خنده اش تبدیل به قهقه شد.سپنتا نگاهی به من کرد و به  حالت لب خونی گفت :خوله…. 

سرم رو به چپ و راست گردوندم و نگاهش کردم.خنده اش که متوقف شد گفت: تو هنوز منو  نشناختی؟قبل از اینکه هر کاري بکنم اول تمام جزئیات رو میسنجم. خیلی وقته تصمیم دارم برم  ایران.اما موقعیتش پیش نیومده بود.ولی حالا میرم.

-کی میخواي بري؟

-فردا صبح میرم.

-خوبه پس تصمیمت رو گرفتی.فردا هم داري میري.میشه بدونم چرا منو احضار کردي؟نکنه  میخواي در مورد رنگ چمدونی که قراره وسایلت رو توش بزاري نظر منو بپرسی؟

از لحنش خنده ام گرفت. ساشا چشم غره اي بهش رفت و گفت :نخیر براي رنگ چمدونم نظرت رو 

نمیخوام. ازت خواستم بیاي تا یک سري مدارك رو بهت بدم.تو این مدتی که نیستم کار هاي شرکت اینجا با تو.

-ا پس برمیگردي…. فکر کردم میخواي به صورت دائم بري اونجا.

-نه برمیگردم. یک مدت بگذره آب ها از آسیاب بیفته بر میگردم.

سپنتا سرش رو تکون داد و دیگه حرفی نزد.ساشا هم سکوت کرد.جو سنگینی حکم فرما بود. 

نمیدونستم چجوري به سپنتا بگم که فکر میکنم باردارم.ساشا نگاهی به من انداخت و گفت: وسایل مورد  نیاز هرچی فکر میکنی بردار.فردا راس ساعت چهار صبح میریم.

سپنتا مداخله کرد:با چی میرین؟

-با هواپیما. 

-کی بلیط گرفتی؟

-همین امروز. 

-براي تارا چجوري گرفتی اون که هیچ مدرکی همراهش نیست.

-چرا کارت ملیش همراهش بود.تو کیفش که باهاش اومده بود اینجا.با همون براش بلیط گرفتم.

سپنتا خواست چیز دیگه اي بگه که گوشی ساشا زنگ خورد و از اتاق رفت بیرون.سپنتا دستی تو موهاش کشید و گفت: خدا یک پولی به من بده و یک عقل درست و حسابی هم به شوهر تو.

از فرصت پیش اومده استفاده کردم و گفتم: سپنتا…یک مشکلی برام پیش اومده….

-چی؟

-من فکر کنم…..یعنی چجوري بگم….فکر میکنم….حامله ام….

چشم هاي سپنتا گرد شد و گفت :یعنی چی که حامله اي؟

-نمیدونم ولی علائمش رو دارم…

-چه علائمی؟

سرم رو پایین انداختم. نمیدونستم چجوري بگم. داشتم از خجالت آب میشدم.ولی خوب سپنتا زرنگ  تر از این حرفها بود گفت:چند روز عقب انداختی؟

با همون سر به زیر گفتم:از زمانی که اومدم اینجا… نشدم….

-پس نیستی.

سر بلند کردم و نگاهش کردم و گفتم :از کجا میدونی؟ 

-تارا حواست کجاست.از روزي که اومدي اینجا من به عنوان یک پزشک بالاي سرت بودم.اگه باردار بودي تو اولین معاینه میفهمیدم. از همه مهمتر فکر میکنی جنینی زیر این همه شکنجه و فشار روحی زنده میمونه؟

-نه. 

-پس دیگه فکر نکن.شاید چون استرس و اضطراب بیش از حد داري تا الان پریود نشدي.نگران نباش من خودم حواسم به همه چیز هست.

خواستم چیزي بگم که ساشا وارد شد.رو به سپنتا گفت :کارها رو جور کردم.ما فردا میریم.حواست به همه چیز باشه تا برگردم.

-کی برمیگردي؟

-گفتم که تا وقتی که آب ها از آسیاب بیفته. وقتی فاتحه ي این سعید بی پدر رو خوندم،برمیگردم اینجا. 

-خیلی خوب….. نگران چیزي نباش.حواسم به همه چیز هست.برو خیالت راحت.

ساشا نگاهش رو از سپنتا گرفت و به من دوخت و گفت :چیز زیادي لازم نیست برداري در حد چند دست لباس.همین.

باشه اي گفتم و ساشا و سپنتا از اتاق رفتند بیرون.از جام بلند شدم و به سمت آینه رفتم. نگاهی به چهره ي شکست خورده ي خودم انداختم.زیر چشمام گود و سیاه شده بود و رنگ صورتم به زردي میزد.جفت گونه هام سیاه و کبود بود.تنها زیبایی که تو صورتم مونده بود،چشم هاي آبی رنگم بود که بی روح شده بود.نسبت به روز هاي اولی که اینجا اومده بودم،لاغر تر شده بودم.اگه کسی منو میدید صد در صد نمیفهمید که من اون تارایی

بودم که سه ماه پیش با پاي خودم اومدم تو دام شوهرم.با صداي در سر بر گردوندم.ساشا بود.نگاهی بهم انداخت و گفت: میخوام بهت اعتماد کنم تارا.این سفر ایران خیلی چیزها رو برملا میکنه.میفهمم که بی گناهی یا گناه کار.ولی ازت میخوام باهام همکاري کنی.خوشحال شدم از اینکه بالاخره بهم اعتماد کرد.لبخندي روي لبهام نشست.چند قدم بهم نزدیک شد که گفتم:اگه….بفهمی بیگناهم چیکار میکنی؟

-یعنی چی که چیکار میکنم؟

-منظورم اینکه با من چیکار میکنی؟

-معلومه زندگی.همون چیزي که یک سال انتظارش رو کشیدم.

پوزخندي زدم و گفتم: فکر میکنی من حاضرم با تو زندگی کنم؟ چند قدم بهم نزدیک شد و با اخم گفت :یعنی چی؟یعنی منو ول میکنی؟

-آره ولت میکنم.اگه تو فراموش کردي من که فراموش نکردم چه بلاهایی سرم آوردي….

دستم رو بالا آوردم و جلوش گرفتم و گفتم :ببین… انگشتر رو به دستم جوش دادي…دستم رو روي چشم هام گذاشتم و گفتم :کورم کردي….با کمر بند اونقدر زدي به چشم هام که کارم رسید به عمل….

پشت بهش برگشتم و لباسم رو بالا زدم و گفتم :ببین….خودت ببین… روي کمرم نوشتی برده ي من..

به پام که هنوز بخیه روش بود اشاره کردم و گفتم :داشتی پامو قطع میکردي….یادته؟اگه سکته نزده بودم الان پاهامو قطع کرده بودي….

با چشم هاي اشکیم زل زدم تو چشم هاش و گفتم :اگه خودت بودي حاظر میشدي با همچین مردي زندگی کنی….

دست هاشو گذاشت روي شونه هام و گفت :اگه بهم ثابت بشه بیگناهی،همه رو جبران میکنم کاري میکنم  فراموش کنی.

دوباره پوزخندي زدم و گفتم: جبران میکنی؟میتونی تمام این لکه هاي رو از روي پوستم پاك کنی؟ 

میتونی تمام ترس هامو که از تو تو دلم نشسته از بین ببري؟میتونی کاري کنی این همه حقارت و تهمت که

بهم زدي از تو دلم پاك باشه؟اصلا میتونی این دختري که در عرض سه ماه مرد و نابود شد رو دوباره زنده کنی؟

تن لرزونم رو تو آغوشش کشید و گفت :آره میتونم.تو فقط بهم ثابت کن بیگناهی. من زنده ات میکنم.قول میدم.

جفت دست هامو بالا آوردم و دور کمرش حلقه کردم.منو بیشتر به خودش فشرد و کنار گوشم گفت :تحت هیچ شرایطی حق نداري منو ول کنی تارا.فهمیدي؟ 

-آره.

خودم میدونستم جوابی که دادم دروغی بیش نیست. من باهاش نمیموندم. به محض اینکه ثابت میکردم بی گناهم براي همیشه ترکش میکردم.براي همیشه….

کمی ازم فاصله گرفت و لبهاي داغش رو روي لبهاي لرزونم گذاشت و به آرومی بوسید.خواست جدا بشه که نزاشتم.دستم رو از پشت تو موهاش فرو کردم و مشغول بوسیدن لبهاش شدم.شوهرم بود از همه کس بهم محرم تر بود و از همه مهمتر یک روزي عشقم بود.دلم هوس کرد که باهاش باشم.چیزي که یک زمانی بزرگترین آرزوم بود.

ساشا وقتی حرکتم رو دید با ولع بیشتري لبهامو بوسید.چشم هامو بستم و با تمام وجودم باهاش همراه شدم.منو

روي تخت پرت کرد و روم خیمه زد.با شهوت دستی رو بدنم کشید و گفت:اندامت دیونه ام میکنه پري دریایی….

و تو چشمام خیره شد و ادامه داد:مثل پري ها هستی.خاص و تک.هیچ کس مثل تو نمیتونه منو دیونه کنه.

و دوباره لبهاشو رو لبهام گذاشت.دستش رفت سمت بلوزم و از تنم خارجش کرد.منم لباسش رو در آوردم تمام لباس هامو از تنم بیرون کشید و من خودم رو کاملا در اختیارش گذاشتم…..

 ******

-تارا بلند شو باید بریم            

 -……..           

 

-تارا با تو ام

-هوم…..

-هوم چیه میگم پاشو از پرواز جا میمونیم. 

غلتی زدم و به پهلو خوابیدم و گفتم :خوابم میاد.

-میگم بلند شو….از پرواز جا میمونیم ها….

با صداي خفه اي گفتم :فدایی سرم.

صداي داد ساشا بلند شد:میگم پاشو حاضر شو باید بریم….

سیخ سر جام نشستم و با چشم هاي نیمه باز ساشا رو نگاه کردم.نمیدونم قیافه ام چه شکلی بود که ساشا از خنده قرمز شده بود ولی سعی میکرد جلوشو بگیره.دستش رو به طرفم دراز کرد و گفت :پاشو دیر شد.یک آبی به صورتت بزن یک شونه هم به اون پشم هاي بز….. زود فقط….. 

از تشبیهش خوشم نیومد.مگه من بز بودم که به موهام میگفت پشم هاي بز؟ دستش رو گرفتم و از جام بلند شدم و رفتم تو سرویس بهداشتی.شیر آب رو باز کردم و یکم آب سرد تو صورتم پاشیدم تا خواب از سرم بپره.سرم رو بلند کردم و تو آینه به خودم نگاه کردم.با دیدن قیافه ام هینی کشیدم. موهام فر خورده بود و همه

اش تو هم گره خورده بود.بدجور بهم ریخته شده بود.تو دلم به ساشا حق دادم. بدجور شبیه بزغاله ها شده بودم.

از دستشویی اومدم بیرون.ساشا داشت لباس میپوشید.ساکی که دیشب آخر شب آماده کرده بودم هم جلوي در بود.باورم نمیشد که دارم برمیگردم ایران.حتی تو تصورم هم نمیگنجید که یک روز با ساشا برگردم ایران. هرچند موقت. ولی من با ساشا بر نمی گشتم.تو ایران راحت تر میتونستم از دستش فرار کنم تا اینجا…..ساشا نگاهی بهم انداخت و گفت :چیه یک ساعت داري منو بر و بر نگاه میکنی؟برو حاظر شو دیگه.

تازه به خودم اومدم.از وقتی از دست شویی اومدم بیرون دارم نگاهش میکنم.رفتم سمت آینه و شونه رو برداشتم و کشیدم روي موهام.خوبی موهام این بود که نرم بود و با یک حرکت شونه لخت لخت میشد.موهام رو با کش  بالاي سرم بستم و رفتم سراغ کمد.خوب حالا که داریم میریم ایران باید لباس مناسب بپوشم.یک مانتوي کتون سفید تو کمد بود که بلندیش تا بالاي زانو بود.مانتو رو برداشتم و با یک شلوار جین مشکی پوشیدم. دنبال شال میگشتم که ساشا یک شال مشکی جلوم گرفت و گفت :بیا اینو بپوش.

شال رو ازش گرفتم و تشکر کردم.ساشا کیف رو برداشت و دستم رو گرفت و گفت :حاضري؟ بریم؟

-آره بریم.

از اتاق خارج شدیم و به طرف در خروجی خونه رفتیم.وارد حیاط شدیم و ساشا یک راست به سمت ماشین

رفت.سوار شدیم و حرکت کرد.توي مسیر ساشا سکوت کرده بود.بدجور تو فکر بود.خدا میدونست به چی فکر میکنه.از پنجره به بیرون خیره شده بودم.باورم نمیشد دارم از این کشور میرم.بالاخره یک روزي مصیبت 

هاي منم تموم میشه.فقط کی……نمیدونم…..چشم هام از شدت بی خوابی میسوخت. ولی میترسیدم به ساشا بگم که خوابم میاد.بهتر بود تحمل کنم.چند دقیقه اي گذشت.ساشا وارد پارکینگ فرودگاه شد و ماشین رو پارك کرد و رو به من گفت :پیاده شو….

از ماشین پیاده شدم و به همراه ساشا به سمت در ورودي فرودگاه رفتیم.نگاه گذرایی به ماشین انداختم و گفتم

:پس ماشینت چی میشه؟ 

-راننده میاد میبرش. 

وارد فرودگاه شدیم و ساشا منو به سمت صندلی ها برد و گفت :بشین تا برم کار هاي لازمه رو انجام بدم.واي بحالته برگردم ببینم از جات بلند شدي فهمیدي؟

-باشه.

روي صندلی نشستم و به ساشا که به سمت اطلاعات پرواز میرفت نگاه کردم.فرودگاه خلوت خلوت بود.فقط چند نفري مثل ما بودند که انگار انتظار پروازشون رو میکشیدند.از شدت بیکاري داشت خوابم میبرد که ساشا برگشت و گفت: چند دقیقه ي دیگه میریم.

با گیجی سر تکون دادم.درست همون لحظه شماره ي پروازمون رو اعلام کردند.به همراه ساشا از جام بلند شدم و رفتیم براي تحویل بار و بلیط. یک چند دقیقه اي هم اونجا علاف شدیم تا اینکه بالاخره سوار هواپیما شدیم.به محض اینکه رو صندلی نشستم،کمر بندم رو بستم و رو به ساشا گفتم :خیلی خوابم میاد میشه بخوابم؟

 

-آره بخواب.

انگار دنیا رو بهم دادند.سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشم هامو بستم که ساشا گفت :اینجوري نه.

متعجب نگاهش کردم و گفتم :چجوري نه؟ -منظورم اینکه سرت رو بزار رو شونه ام… 

دیگه چشمام از اون بیشتر باز نمیشد… ساشا و مهربونی؟وقتی دید حرکتی نمیکنم،خودش سرم رو گذاشت روي شونه اش و گفت :حالا با خیال راحت بخواب.

چشم هامو بستم. لبخندي روي لبهام اومد.حس میکردم ساشاي گذشته دوباره زنده شده.و من چقدر دل تنگ ساشاي گذشته بودم.

 *******

داخل سال انتظار منتظر چمدون هامون بودیم.تا آخر پرواز خواب بودم.وقتی هم رسیدیم ساشا بیدارم کرد.

نگاهی به اطراف انداختم.اینجا همون جایی بود که براي اولین بار با ساشا آشنا شدم.وقتی چمدون هامون جا به

جا شد. و یک آشنایی رقم خورد که براي من جز دردسر چیز دیگه اي نداشت.با صداي ساشا که گفت :بریم،از

فکر اومدم بیرون.ساك من و چمدون خودش دستش بود.با هم از فرودگاه خارج شدیم که یک مرد قد بلند و درشت هیکل به سمتمون اومد و گفت :خوش اومدید آقا،خوش اومدید خانم.

و چمدون و کیف رو از دست ساشا گرفت.با کنجکاوي به مرد نگاه کردم و خیلی آروم کنار گوشه اشا گفتم :این کی بود.

-بادیگاردم تو ایران.

دیگه چیزي نگفتم. معلوم بود که ساشا تو ایران هم بادیگارد داره.به همراه ساشا به سمت لیموزین مشکی رنگی رفتیم و سوار شدیم.همیشه دلم میخواست سوار لیموزین بشم.انگار ساشا ناخواسته یکی از آرزو هامو برآورده کرد. تا رسیدن به مقصد ساکت بودم و ساشا داشت از راننده ماشین که همون بادیگاردش بود،کمی سوال 

 

میکرد.ماشین جلوي یک عمارت که تمام نماش سنگ مرمر بود توقف کرد.با دهن باز به خونه نگاه میکردم. اگه بخوام خونه رو در یک کلام توصیف کنم باید بگم محشر بود.ساشا با دیدن قیافه ام پوزخندي زد و از ماشین

رفت پایین. از حرکتش لجم گرفت.ولی مگه جرات داشتم چیزي بگم.پشت سرش از ماشین پیاده شدم. به سمت  عمارت رفت و منم دنبالش رفتم.

وقتی وارد عمارت شدم،دهنم بیشتر باز شد.لوستر هاي سلطنتی تمام سقف رو پوشونده بود.کف خونه تماما

سرامیک هاي سفید بود که از تمیزي برق میزد و مدام میترسیدم روشون لیز بخورم.تمام دیوار ها کاغذ دیواري هاي برجسته از طرح گل بود.سالن پذیرایی سمت چپ و آشپزخونه سمت راست بود.از وسط پذیرایی پله هایی به صورت مارپیچ میخورد که به طبقه ي بالا ختم میشد. ساشا یک راست به سمت پله ها رفت منم دنبالش.

طبقه ي بالا چند تا در بود.ساشا در یکی از اتاق ها رو باز کرد و گفت :اینجا اتاق خوابمونه. حق ورود به هیچ کدوم از اتاق هاي دیگه رو نداري….

و از جلوي در کنار رفت تا برم داخل…. با دیدن فضاي اتاق،یخ کردم…..تمام دیوار هاي اتاق رو عکس هاي من پر

کرده بود.تماما عکس هایی بود که تو دوران دوستی ساشا ازم میگرفت.باورم نمیشد ساشا این عکس ها رو بزرگ کنه و قاب بگیره و به دیوار بزنه.به اولین عکس نگاه کردم یک بافت یاسی به همراه روسري بنفش تنم بود و با لبخند به دوربین نگاه میکردم.عکس از بالا تنه ام گرفته شده بود.

عکس دوم تولد بهترین دوستم بود و من از طرف خودم ساشا رو هم دعوت کرده بودم. ساشا اون شب ازم عکس گرفت. یک پیراهن صورتی تنم بود.لاك صورتی به انگشت هام زده بودم.به پهلو دراز کشیده بودم و یک دستم جلوي لبم بود.توي عکس خیلی خوشگل افتاده بودم.عکس سوم مال روزي بود که با هم رفتیم پیست اسکی. با کلی شال و کلاه عکس دو نفره گرفتیم. چهره ي هیچ کدوممون تو عکس مشخص نبود.با دیدن عکسها داغ دلم تازه شد.برگشتم سمت ساشا که دیدم با اخم هاي درهم به عکس ها زل زده.انگار اونم تو گذشته غرق بود. 

سنگینی نگاهم رو حس کرد و چشم از عکس ها برداشت و به من نگاه کرد.نگاهش اونقدر سرد و یخی بود که لرزیدم.سرم رو انداختم پایین تا نگاهم به نگاهش نیفته. یا چند گام بلند خودش رو به من رسوند و شونه هامو  تو دستاش گرفت و گفت :این سفر همه چیز رو مشخص میکنه.میفهمم بیگناه بودي یا گناه کار. اگه 

بی گناه باشی باهم برمیگردیم دبی و اون زندگی که این همه سال براي داشتنش سختی کشیدم رو باهم  میسازیم.اما اگه گناه کار باشی…..

انگشت اشاره اش رو به حالت سر بریدن زیر گلوم کشید و گفت :عین همون اره برقی که خواستم باهاش پاهاتو قطع کنم،اینجا هم دارم.پس اگر بهم ثابت بشه گناه کاري با اره برقی سرتو از تنت جدا میکنم. 

لرزش هیستریکی به تنم نشست.نمیدونم چرا حتی وقتی اسم اره برقی هم میومد میلرزیدم. ساشا که متوجه ي لرزیدنم شده بود پوزخندي زد و گفت: بترس….باید هم بترسی…..از خشم ساشا باید ترسید….

و ولم کرد و چند قدم ازم دور شد که پرسیدم: چجوري بهت ثابت کنم بیگناهم؟ 

 -اونو دیگه خودم میفهمم جنابعالی نیازي نیست زحمتی بکشید…. 

و از اتاق رفت بیرون.خودم رو پرت کردم روي تخت و به عکسم که رو به روي تخت نصب شده بود خیره شدم.این عکس رو روز اولی که عقد کرده بودیم گرفتیم.روي قسمت چهره ام خط بزرگی افتاده بود.انگار یک نفر با چاقو یا یک چیز تیزي روش کشیده بود. حتما کار ساشا بوده….معلوم نیست…… 

به پهلو چرخیدم.خوشحال بودم از اینکه بالاخره از اون اتاق با دیوار هاي سیاه خلاص شدم.خوبی این اتاق این بود که پنجره و بالکن هم داشت.دلم نمیگرفت. 

چشم هامو که از غم خواب میسوخت بستم.دلم یک خواب راحت میخواست….بدون فکر به فردا هاي نامعلوم…. فقط یک ساعت با آرامش بخوابم….. همین رو میخوام….کم کم پشت پلکم گرم شد و تو خواب عمیقی فرو رفتم….

با درد وحشتناکی که زیر دل و کمرم پیچید چشم باز کردم.تو اتاق تنها بودم.نمیدونستم این درد وحشتناك از چیه….دوباره درد پیچید و از شدت درد آخ بلندي گفتم. درد لحظه به لحظه بیشتر می شد.به سختی از جام بلند شدم و به حالت دولا به سمت دستشویی رفتم. زیر دلم شدیدا درد میکرد.دستم رو محکم روش گذاشتم که

حس کردم دستم خیس شد.وقتی به دستم نگاه کردم،خون قرمز رنگی روش نمایان بود.پس سپنتا درست گفته  بود.من باردار نیستم و فقط بخاطر استرس و فشار روحی این مدت پریود نشدم.در در پوش توالت رو بستم و روش نشستم.حالا چجوري براي پد به ساشا بگم؟نکنه باز همین رو بهانه کنه و کتکم بزنه؟اي خدا…..حالا نمیشد اصلا پریود نشم؟ آخه مگه شوهر من آدمه که برم بهش بگم تا ده روز سراغ من نیا…..واي…با تقه اي که به در خورد، از جام پریدم.صداي عصبی ساشا بلند شد:تارا دو ساعته اون تو چیکار میکنی؟

 

با صداي لرزونی گفتم :ال…ان…میام… 

از جام بلند شدم و به سمت در رفتم. با دست هاي لرزونم در رو باز کردم.ساشا با قیافه حق به جانبی دست به سینه پشت در ایستاده بود.با دیدن اخم هاي درهمش از حرفی که خواستم بزنم پشیمون شدم.یک نفس عمیق کشید و گفت :یک ساعت تو دستشویی چه غلطی میکنی؟نکنه از دستشویی بیشتر از اتاق خوشت میاد؟میخواي تخت رو بیارم اونجا آره؟

لبم رو با زبون خیس کردم و با من من گفتم: من…. چیز….میدونی….من….

-اه مثل آدم حرف بزن اعصاب ندارم…

نگاهش به دستم افتاد.دستم رو تو دستش گرفت و گفت :دستت چی شده؟چرا خونیه؟ 

سرم رو انداختم پایین که تو صورتم عربده زد و گفت :میگم دستت چی شده؟نکنه خریت کردي و رگت رو زدي آره….

بعد دستم رو محکم به سمت خودش کشید و گفت :کجا رو زدي هان….

دستم رو عقب کشیدم و با صداي تحلیل رفته اي گفتم :نزدم….بخدا رگم رو نزدم….

دوباره عربده زد:پس اون خون چیه؟

-من…. من…پري……پریود….شدم…..

هوف جونم در اومد تا گفتم.به سختی سر بلند کردم و به ساشا نگاه کردم.چشم هاشو ریز کرده بود و تو  صورتم دقیق شده بود.

چند دقیقه اي همچنان خیره بود تا بالاخره گفت :چرا تو این دو ماه که پیشم بودي ماهانه نشدي؟ آروم گفتم :نمیدونم….. 

 

-یعنی چی که نمیدونی؟مگه تو تاریخ عادت هاي ماهانتو نمیدونی؟دلیل اینکه این دو ماه نشدي چیه؟نسنجیده دهن باز کردم و گفتم :سپنتا میگفت ممکنه از استرس و فشار عصبی…..

با عربده ي ساشا خفه شدم:چی….تو در این مورد به سپنتا گفته بودي؟

و دستش رو بلند کرد که تو صورتم بکوبه. سریع دستهامو حایل صورتم کردم و گفتم :نه نه اینجوري نیست.فکر….فکر میکردم باردار باشم….براي همین ازش پرسیدم…. 

-تو غلط کردي…..

و محکم کوبید رو دستم که حایل صورتم بود…. پشت دستم شدیدا سوخت……دوباره دستش رو بلند کرد و کوبید و گفت :مگه من مردم که میري به داداشم میگی شاید باردار باشی آره…..

و لگد محکمی تو شکمم کوبید که از شدت درد خم شدم.اشک از چشمام جوشید به سختی گفتم: 

ببخشید …. ساشا….ببخشید…..غلط کردم… 

-که غلط کردي آره؟….

جلوي پاش به حالت دو زانو افتادم.ساشا کلافه دستی تو موهاش کشید و گفت: میدونی که چقدر بدم میاد بعد از همه از مسائل خصوصی زندگیم سر در بیارم اما بازم تو همین کار رو میکنی…..

و لگدي تو پهلوم زد و گفت :دختره ي احمق… پاشو خودت رو جمع کن….. 

از شدت درد نمیتونستم از جام بلند شم.ساشا به سمت کمد رفت و بسته ي پد بهداشتی رو از توش کشید بیرون و به سمتم پرت کرد و گفت :ماهانه ات چند روزست؟  لبهامو از هم گشودم و به سختی گفتم :ده روز….

دوباره کلافه نفسش رو بیرون داد و از اتاق خارج شد. به سختی بلند شدم و بسته پد رو به همراه یک  دست لباس برداشتم و وارد حموم شدم.

بعد از تعویض لباسم،از حموم خارج شدم و یک راست رفتم سمت تخت و خودم رو روش پرت کردم.چون دوماه عقب انداخته بودم دردم شدید تر نسبت به قبل شده بود.از طرفی هم ضربه ي ساشا به شکم و پهلوم دردم رو بیشتر کرد.دستم رو روي شکمم مشت کردم و با چشم هایی که از اشک خیس بود رو به آسمون گفتم:خدایا… داري میبینی؟….میبینی چجوري بیگناه مجازاتم میکنه؟… پس ببین….. خوب هم ببین……اون روزي که بیگناهیم ثابت شد من زجرش میدم….همون جور که چند لحظه پیش بهش التماس کردم کتکم نزه…. کاري میکنم که یک روزي اون جلوي پام زانو بزنه و التماسم کنه….خدایا خودت شاهد بودي من عاشقش بودم ولی خودش بذر تنفر رو تو دلم کاشت….. خودت شاهد بودي که در تمام عمرم آزارم حتی به یک مورچه هم نرسیده…..دل هیچ کسی رو نشکستم….. هیچ کسی رو عذاب ندادم…..ولی مامان و بابام زجرم دادند……شوهرم همونی که یک 

روزي عاشقش بودم زجرم داد…..پسر عمه ام که ادعاي عاشقی اش گوش فلک رو کر میکرد زجرم داد….خدایا یک روزي همه ي این ها رو جبران میکنم…..کاري میکنم همشون تقاص تک تک قطرات اشکی که ریختم رو پس بدن…این روزها من برده ي اونام و اونا شکنجه گر من….ولی یک روزي میرسه که اونا بشه برده و من بشم شکنجه گر….الان دور دست اونهاست پس میزارم تا میتونند بتازونند….. ولی اون روزي که دور دست من بیفته…..امان از اون روز….. 

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن