رمان شکنجه گر من پارت۷

رمان شکنجه گر من

جهت شاهده به ترتیب پارت اول تا اخر رمان شکنجه گر من وارد شوید

کلافه سرم رو بلند کردم و گفتم :میشه این بحث رو تموم کنیم؟ از نصیحت خوشم نمیاد.
-باشه تمومش میکنیم.قهوه ات رو بخور سرد شد.
لیوان قهوه ام رو برداشتم و آروم آروم مزه کردم.تا زمانی که قهوه هامون رو خوردیم و از کافی شاپ خارج شدیم،حرفی بینمون رد و بدل نشد. جلوي در کافی شاپ ایستادم و گفتم:ممنون از دعوتتون قهوه ي خوشمزه اي بود.
-خواهش میکنم.
-با اجازه من میرم خداحافظ.
-تارا خانم….
برگشتم سمتش و گفتم :بله؟
کارتی از تو جیبش در آورد و به سمتم گرفت و گفت :این کارت منه خوشحال میشم اگه باهام تماس بگیرید.یا اگه مشکلی داشتید حتما کمکتون میکنم.
کارت رو ازش گرفتم و نگاهی بهش انداختم.شرکت وادرات صادرات……
سرم رو بلند کردم و نگاهی بهش انداختم و گفتم :فکر نکنم دیگه هم دیگرو ببینیم.اگه امروز اومدم بخاطر جبران رفتار زشتم و اصرار بیش از حدتون بود همین.
ساشا لبخندي زد و گفت :از کجا معلوم شاید دست تقدیر دوباره ما رو به هم رسوند.
شونمو بالا انداختم و کارت رو تو کیفم گذاشتم و با یک خدا حافظی به سمت خونه راه افتادم.هر چی اصرار کرد برسونم قبول نکردم.دیگه همین مونده با پورشه برم در خونه. بابا حتما میکشه منو….
******* حال -تارا….تارا بلند شو….تارا…..
آروم چشم هامو باز کردم.سپنتا بالاي سرم بود.لبهام به لبخند باز شد که درد بدي تو صورتم پیچید.با صداي ضعیفی که انگار از ته چاه خارج میشد گفتم:هنوز…. زنده ام؟
سپنتا با غم نگاهم کرد و گفت :آره….ولی اگه نرسیده بودم حتما میکشتت. با چاقو میخواست قبلت رو دربیاره….
انگار زده بود به سیم آخر….
قطرات اشکم رو گونه ام ریخت.تمام خاطرات به ذهنم نفوذ کرده بود.خاطرات یک سال از زندگیم که توي یک دعوا از ذهنم پاك شد و توي یک دعواي دیگه به ذهنم برگشت.سرم رو کمی برگردوندم و به اطرافم نگاه کوتاهی انداختم.هنوز هم تو اتاق قرمز بودم.با همون صداي ضعیف و بغض دارم گفتم:الان…. کجاست؟
-تو اتاقش. بزور راضیش کردم چند لحظه با خودش خلوت کنه بلکه آروم بشه.
خواستم دستم رو بلند کنم تا اشکام رو پاك کنم که درد طاقت فرسایی تو دستم پیچید.نگاهی به دستم
انداختم.پر از خون بود.تمام لباسم تیکه تیکه شده بود و شیشه ها تو جاي جاي بدنم فرو رفته بود.بیشتر شیشه ها تو بازو و ساعد دستم بود. چشم هامو بستم تا این همه حقارت رو نبینم.این همه درد و عذاب رو….
سپنتا دستی روي گونه خیسم کشید و اشکام رو پاك کرد و گفت :تارا چی شده؟اون مردي که دزدیدت کی بود؟میشناختیش؟
سرم رو به نشونه آره تکون دادم که با صداي متعجبی گفت :کی بود؟
-پسر عمم…..
سکوت سپنتا باعث شد که چشمام رو باز کنم.داشت با چشم هاي گرد شده نگاهم میکرد.بعد از چند دقیقه که از تو بهت خارج شد گفت :پسر عمت؟
اوهوم آرومی گفتم که باز گفت :خوب چرا باهاش نرفتی؟چرا ازش نخواستی تو رو از دست ساشا نجات بده؟ -اتفاقات عجیبی دور و برم افتاده سپنتا که فقط خدا میدونه دلیلش چیه.
-یعنی چی تارا؟ درست حرف بزن بفهمم چی میگی…
نگاه عمیقی به چشم هاش انداختم و بی مقدمه گفتم :من پریم سپنتا…. زن ساشا….
چشم هاي سپنتا داشت از حدقه میزد بیرون… دهنش باز مونده بود و با تعجب و وحشت نگاهم میکرد.لبخندي بهش زدم که تلخیش کاملا مشخص بود.روي دو زانوش کنارم نشست و گفت :تارا….چی…چی میگی…
-حقیقته سپنتا من پریم….. پري دریایی….. الان همه چیز یادمه… عشق ساشا….علاقه من….مخالفت بابام حتی…حتی…آهنگی که ساشا همیشه برام میخوند…وشروع کردم به زمزمه ي آهنگ:
خوش به حال ماهی دریا که پریه مهربونی داره
خوش بحال هر ستاره که یک ماه تو آسمون داره من خسته من تنها لب دریا میشینم میزنم پنجه به گیتارم و فریاد میزنم از عشق تو شعر میخونم
پري دریایی به خدا چه سخته تنهایی خشکیده میشم اگه میشه بیا بمون پیشم همه ماهی ها شنیدن سوز آهنگ منو گریه کردن تا که دیدن این دل تنگه منو دوست دارم یک عالمه خدا میدونه از عشق تو روي دلم زده جونه پري دریایی به خدا چه سخته تنهایی خشکیده میشم اگه میشه بیا بمون پیشم
با خوندن آهنگ پرت شدم به گذشته. به اون. روزهایی که به سختی تونستم بابا رو راضی کنم اجازه بده با دوستام برم شمال. هر چند تنها قصدم تنهایی با ساشا بود.هر شب قبل از خواب میرفتم لب دریا ساشا هم میومد و گیتارش رو میاورد و این آهنگ رو برام میخوند.بهترین و زیبا ترین روز هاي عمرم همون یک سال بود. قبل و بعد از اون یک سال حتی یک روز هم شاد نبودم.
سپنتا نگاهش رو ازم گرفت و به زمین دوخت و گفت :تارا… من چی رو باور کنم؟اینکه تو پري هستی؟آخه چجوري باید باور کنم که تو به برادرم خیانت کردي؟ هان؟
-همون جور که برادرت باور کرد.
سپنتا نگاه عمیقی بهم انداخت و گفت :یعنی تو به ساشا خیانت کردي؟
-نه….
-پس چی؟ساشا چی میگه؟اون تو رو به خاطر خیانتت در حد مرگ کتک زد.تو یک ماه تو کما بودي…
-میدونم….
-خوب قضیه چی بود؟
-الان درد دارم سپنتا خواهش میکنم یک مسکن بهم تزریق کن. حالم اصلا خوب نیست.
سپنتا با غم گفت :نمیشه…
-چرا نکنه اینو هم برادرت ممنوع کرده.
-نه ربطی به ساشا نداره بدنت خیلی ضعیف شده ممکنه سیستم ایمنی بدنت در برابر مسکن کم بیاره. اونوقت زنده نمی مونی….
چشم هامو بستم و گفتم:چه بهتر پس زودتر تزریق کن….
-بسه تارا….ساشا دیونه بود تو رو هم دیونه کرد بحمداﷲ…..
بعد رفت سراغ کیفش و از توش یک موچین و پنبه و الکل آورد بیرون. به سمتم اومد و گفت :باید یکم درد رو تحمل کنی تا این شیشه خورده هارو از تو تنت بکشم بیرون…..
سرم رو به نشونه باشه تکون دادم.سپنتا مشغول به کار شد و من سر برگردوندم و به اتاق نگاه کردم.یاد تمام شکنجه هایی که به ناحق اینجا میشدم افتادم.چقدر نامرد بود که هیچ وقت نزاشت براش توضیح بدم.
سپنتا خیلی آروم تمام شیشه ها رو از تو تنم در آورد و زخم هامو با الکل شست و شو داد و پانسمان کرد.
وسایلش رو که جمع کرد دستش رو به طرفم دراز کرد و گفت:بلند شو تارا بریم بیرون.اینجا پر از نرمه شیشست. بریم تو اتاق دراز بکش و بگو ببینم قضیه از چه قرار بوده…..
دستش رو گرفتم و با هزار زور و زحمت از جام بلند شدم.لباسم تیکه پاره شده بود.هه چه بهتر انگار این لباس نفرین شده بود که هر بار پوشیدمش در حد مرگ کتک خوردم. خجالت میکشیدم با اون لباس جلوي سپنتا باشم ولی خوب چاره اي نبود.هرچند که سپنتا به عنوان یک پزشک تمام اجزاي بدن منو رویت کرده بود…..آروم آروم به سمت در رفتیم.با باز شدن در توسط سپنتا،هیکل ساشا پشت در نمایان شد.
با دیدن ساشا وحشتی تو دلم نشست.پشت سپنتا سنگر گرفتم.ساشا نگاهش رو از من گرفت و رو به سپنتا گفت :کی بهت اجازه داد از این اتاق ببریش بیرون….
سپنتا :ولی ساشا….
ساشا اجازه نداد که بیشتر ادامه بده و یقه اش رو گرفت و با داد گفت :گفتم کی بهت اجازه داده ببریش بیرون….
از حرکت ناگهانی ساشا تعادلم رو از دست دادم و خوردم زمین. درد تو کمرم پیچید ولی اون لحظه درد برام مهم نبود.فقط با ترس ساشا رو نگاه میکردم.سپنتا دست هاشو گذاشت روي دستاي ساشا و گفت
:یک لحظه آروم بگیر برادر من ببین من چی میگم…
-تو غلط میکنی چیزي بگی…..
به مردي که یک روز تمام زندگیم بود نگاه میکردم. اون ساشاي عاشق که همه زندگیشو بخاطر عشقش ول کرده بود کجا و این هیولاي رو به روم کجا…با بغض و آروم گفتم:ساشا…..
با عربده اي که زد رنگ از رخسارم پرید:زهر مار، عوضی حروم زاده….
و یقه سپنتا رو ول کرد و بهم نزدیک شد و گفت :کی بهت اجازه داد اسم منو تو دهن نجست بیاري…
هان…
سپنتا خیلی سریع جلوي ساشا قرار گرفت و گفت :ساشا یک لحظه آروم بگیر آخه چرا تو عصبانیت تصمیم میگیري؟همین چند ساعت پیش اگه نرسیده بودم الان تارا زنده نبود…..
-به درك….حداقل تمام خشم و عصبانیتم از بین میرفت… نه اینکه الان مثل یک آیینه دق جلوي روم باشه….
-ساشا جان یک لحظه بیا بریم پایین….
-من با تو حرفی ندارم.امروز باید تکلیف اینو مشخص کنم.بسه به اندازه کافی زندگی کرده به اندازه کافی اکسیژن حروم کرده…بسشه باید بمیره..
-بیا یک لحظه ازت خواهش میکنم. یک کلمه میخوام باهات حرف بزنم.
ساشا دوباره نگاهی بهم انداخت و چشم غره اساسی بهم رفت و همراه سپنتا از اتاق رفتند پایین.
اشکام رو گونه ام راه باز کردند.خیره به در بسته اتاق بی حرکت فقط اشک میریختم. از هیچی دلم نگرفت.حق داشت. منو با اون سعید عوضی دیده بود و الان فکر میکرد بهش خیانت کردم.فقط از چشم هاش دلم گرفت.قبلا تمام عشقش رو از تو چشم هاش میخوندم ولی الان جز نفرت چیز دیگه اي تو چشم هاش نبود……
چند ساعتی رو تو اتاق نشستم. خبري از ساشا و سپنتا نشد.تو این چند ساعت برگشتم به گذشته.به زمانی که با
ساشا تماس گرفتم.دو سه روز از کافی شاپ رفتنمون گذشت و من پاك فراموشش کردم که باز با بابام سر
جریان سعید دعوام شد.با عصبانیت رفتم تو اتاقم و در رو محکم به هم کوبیدم.روي تخت نشستم و پاهامو ازش آویزون کردم و تند تند تکون میدادم. عجیب دلم میخواست با یک نفر حرف بزنم ولی هیچ کسی رو نداشتم. رفتم سراغ کوله ام و از توش هنزفري مو در آوردم تا آهنگ گوش بدم که چشمم خود به یک کارت.کارت رو برداشتم و نگاه کردم.تازه یادم اومد که این کارت رو ساشا بهم داد.به شماره ي روش نگاه کردم.اول خواستم بهش زنگ بزنم اما بعد تصمیم گرفتم فقط SMS بدم.گوشی رو برداشتم و شروع کردم به اس دادن:سلام…..
چند دقیقه اي طول کشید که جواب اومد:سلام بفرمایید….
-خوبید؟
-ممنون… شما؟
-من تارام همونی که کیفش تو فرودگاه با شما جا به جا شد.
دوباره چند دقیقه گذشت بعد نوشت:سلام تارا خانم خیلی وقته منتظر تماس شمام….
نمیدونستم دیگه چی بنویسم که دوباره نوشت :کجا رفتین؟
-همین جام….
-چیزي شده؟
-نه چطور؟
-نمیدونم چرا ولی یک حسی بهم میگه که ناراحتید…
به نظر میرسید خیلی زرنگه. قطرات اشکم رو صحفه ي گوشیم ریخت.اون یک غریبه بود و حتی بدون اینکه ببینم یا صدامو بشنوه فهمیده که ناراحتم اما مامان بابا که هر روز میبینند من جلوشون دارم آب میشم ولی نمیفهمند ناراحتیمو
براش نوشتم:با خانواده ام بحثم شده….

-سر چی؟
-ازدواج…
-چیه نکنه کسی رو دوست داري و اونا اجازه نمیدن باهاش ازدواج کنی آره؟
-نه….
-پس چی؟
-میخوان بزور منو بدن به پسر عمه ام.
-خوب اگه پسر خوبیه چرا باهاش ازدواج نمیکنی؟
-نه پسر خوبی نیست یک پسر هوس باز عوضیه…
-آهان که اینطور….
دیگه پیامی نداد منم یک پیام خدا نگهدار براش فرستادم و گوشیمو گذاشتم کنار….روي تخت دراز کشیدم و سعی کردم بدون فکر به بابا و سعید کمی بخوابم ولی ذهنم اونقدر درگیر بود که خواب به چشمام نمیومد….
******
با صداي نزدیک شدن پایی از گذشته اومدم بیرون. تند تند اشکامو پاك کردم.در اتاق باز شد.با دیدن
سپنتا یک نفس راحتی کشیدم.اومد کنارم روي زمین نشست و دست هامو گرفت و گفت :تارا ساشا چی میگه؟میگه تو رو با پسر عمه ات دیده…راست میگه تارا؟چرا یک مدت غیبت زد؟قضیه چی بوده؟چرا اصلا از اول اسمت رو راست بهش نگفتی و خودت رو پري معرفی کردي؟
نگاهی به چشم هاش که مملو از بهت بود انداختم و گفتم :من خودم رو تارا معرفی کردم بهش نه پري.اون خودش همیشه بهم میگفت پري دریایی. میگفت انقدر خوشگلی که هیچ شباهتی به انسان ها نداري.پري هاي دریایی زیبا ترین زنهاي جهان اند و تو دقیقا از نژاد همون هایی…..
سپنتا نفس عمیقی کشید و گفت :خوب میشه بهم بگی قضیه ي خیانت چی بوده؟من مطمئنم ساشا دچار سوءتفاهم شده و تو اهل خیانت نیستی پس بگو.
ترسیده گفتم:ساشا کجاست باز یک دفعه اي سر نرسه.
-نترس براي یکی از شرکت هاش مشکلی پیش اومد مجبور شد بره.
سرم رو پایین انداختم و با بغض مهمون تو گلوم گفتم:رابطه ي منو ساشا با SMS شروع شد.یک مدتی رو فقط به هم دیگه اس میدادیم. کم کم بهش اعتماد کردم و کل زندگیمو بهش گفتم. همه چیز رو.همه چیز خوب بود.مشکلات زندگیم کمتر تو دیدم بودند.داشتم به آرامش از دست رفته ام برمیگشتم. چند وقتی گذشت که ساشا بهم پیشنهاد داد بریم بیرون و هم دیگرو ببینیم. اولش قبول نکردم ولی چون زیاد اصرار کرد راضی شدم باهاش برم.به بهانه ي خرید زدم از خونه بیرون.تمام روز رو با هم بودیم.براي اولین بار بود که داشتم از ته دل میخندیدم. قهقه میزدم.براي اولین بار بود که شاد بودم.شاید بهتره بگم براي اولین بار بود که داشتم زندگی میکردم….بعد از ظهر برگشتم خونه.دوباره بابام بحث ازدواج رو کشید وسط و تمام شادیمو زهرم کرد.چند روزي به همین منوال گذشت. به بهانه هاي مختلف از خونه میرفتم بیرون تا با ساشا باشم.تا توي اون خونه ي جهنمی نباشم.اوایل تنها قصدم از دوستی با ساشا فرار از اون خونه و خانواده ام بود.ولی چیزي نگذشت که فهمیدم
عاشقش شدم.اون هم روز تولدم.یاد تولدم افتادم.اولین تولدي که از ته قلبم شاد بودم.ساشا منو به یک رستوران دعوت کرده بود.یک کیک بزرگ سفارش داده بود.وقتی نوبت کادو رسید بهم گفت:کادوت رو نمیشه بدم.
متعجب گفتم :یعنی چی نمیشه بدي.
-یعنی… چطور بگم….اصلا چند دقیقه صبر کن میفهمی.
و به سمت گروه موسیقی رستوران رفت و چیزي به خواننده اش گفت. خواننده هم رو به تمام مهمان ها گفت :خانم ها آقایون… چند لحظه…. ایشون میخوان آهنگی بخونند و اونو به عنوان هدیه ي تولد تقدیم کنند پس با تشویق هاتون همراهیشون کنید.
خنده ام گرفت از کارش با خودم گفتم الان میره اون بالا و میخونه تولد تولد تولدت مبارك مبارك
مبارك تولدت مبارك. ولی وقتی شروع کرد به خوندن لبخند رو لبهام خشک شد و با تعجب و دهن باز نگاهش میکردم:
خستگی تو مال من دیونه گیم براي تو من از همه جدا شدم همه به استثناي تو اینجا یکی هست که میخواد دور خودش خط بکشه فکرش رو میکردي یک روز اینجوري عاشقت بشه آره عاشقتم میبري دلیرو که میبازه به تو آره عاشقتم به دل به کسی که بازم دیده خوابتو
آره عاشقتم با اینکه دلم واسه تو کمه بیشتر از همه عاشقتم اگه من میسوزم هیزم آتیش تویی اگه دیونه شدم باعث و بیانیش تویی دل بده بسه دیگه این دست و اون دست نکن عاشق چشماتو راهی بنبست نکن
آره عاشقتم میبري دلی رو که میبازه به تو آره عاشقتم به دل به کسی که بازم دیده خوابتو
آره عاشقتم با اینکه دلم واسه تو کمه بیشتر از همه عاشقتم

ریزش قطرات اشکم تحت کنترلم نبود.با صداي لرزونی ادامه دادم:روز تولدم ساشا بهم گفت که عاشقم شده و ازم خواستگاري کرد.جلوي تمام مهمان ها تو رستوران جلوي پام زانو زد و حلقه اي طلا سفید قشنگی رو به سمتم گرفت. بدجور تو بهت بودم.نمیدونستم چیکار کنم.همون جا بود که قلبم لرزید و منم عاشقش شدم.وقتی از بهت خارج شدم،از جام بلند شدم و دستش رو گرفتم و بلندش کردم.اشک تو چشم هام حلقه زده بود.باورم نمیشد کسی پیدا بشه که انقدر بهم علاقه داشته باشه.خودم انداختم تو بغلش و شروع کردم به گریه.تمام افراد حاظر تو رستوران برامون دست میزدند ولی من هیچی از دور و برم نمی فهمیدم فقط دوست داشتم اون لحظه زمان وایسته و من تا ابد تو آغوش ساشا باشم.اشکام رو پاك کردم و ادامه دادم:اون روز ساشا قول داد با بابام
تماس بگیره و قرار خواستگاري رو بزاره.اصلا تو پوست خودم نمیگنجیدم. همه اش،هیجان داشتم.فقط دلم
میخواست برم یک جا و از ته دلم جیغ بزنم:خدا جونم شکرت که بالاخره زندگی منو هم سر و سامون دادي ولی نمیدونستم تازه قراره مشکلاتم شروع بشه…..بابا شب خواستگاري به هیچ عنوان راضی نشد. میگفت ساشا رو درست نمیشناسه و چمیدونم از این جور بهانه هاي بنی اسرائیلی. ولی من که خوب میتونستم دردش چیه.بابا فقط میخواست من با سعید عوضی ازدواج کنم همین.
چند باري جلوش در اومدم و گفتم یا ساشا یا هیچ کس که هر بار هم به کتک خوردن ختم میشد. تنها شانسی که داشتم این بود که ساشا به هیچ عنوان کوتاه نمیومد.شش ماه رفت و اومد.هر بار هم فقط توهین میشنید از بابام.ولی ولکن نبود.بابام وقتی نرم شد که ساشا اومد تو خونه و افتاد به پاش و التماسش کرد.دیدم رفتارش کمی نرمتر شده بود.ولی همچنان علاقه اي به ساشا نشون نمیداد. بالاخره بعد از شش ماه راضی شد.نمیدونستم از
خوشحالی چیکار کنم.وقتی مامانم خبر آورد که بابام راضی شده پریدم بغلش و تند تند بوسش کردم.ساشا هم خیلی خوشحال بود.وقتی خبر رو بهش دادم تا چند ساعت فقط گریه کرد.خیلی سریع مراسم عقد رو راه انداخت. میگفت بابات رو با بدبختی راضی کردم میترسم دست دست کنم باز از دستم بپري…مراسم عقدمون خیلی ساده و شیک برگزار شد.زمانی که به هم بله گفتیم تازه تونستیم نفس راحتی بکشیم.بابا حتی موقع عقد هم اخم کرده بود.با من فقط دست داد. روبوسی نکرد.به ساشاي بیچاره هم سگ محل نزاشت.میدونستم
ساشا از این حرکت بابا ناراحت شده ولی رو به من با لبخند گفت :وقتی ببینه چجوري دخترش رو خوشبخت میکنم عاشقم میشه……..همه چیز خوب پیش رفت تا اینکه سر و کله ي اون سعید بیشرف پیدا شد….
سکوت کردم.سپنتا مشتاق گفت :خوب بعد چی شد؟سعید چی کار کرد؟
نگاهم رو دوختم به کابل وسط اتاق. چقدر به خاطر اون سعید عوضی درد این کابل رو تحمل کردم.
سپنتا کلافه از سکوتم گفت :تارا خواهش میکنم بگو سعید چیکار کرد؟
-با بابام دست به یکی کرد تا وجهه ي منو پیش ساشا خراب کنه.نمیدونم چند روز نقشه کشیدند که اونقدر بینقض اجراش کردند.قرار بود یک ماه بعد از عقدمون مراسم عروسی رو بگیریم.شدیدا در گیر خرید هاي عروسی
بودیم.اصلا متوجه اومدن سعید نشده بودم.همه اش به خیال خودم فکر میکردم تمام مشکلاتم تموم شده.یک
روز که داشتم میرفتم خونه ساشا تا براي خرید بریم،بابام زنگ زد و گفت :سریع خودم رو برسونم به آدرسی که
میده. میگفت حالم خوب نیست و از این جور حرف ها.آخه بابام قند داشت و وقتی قندش میزد بالا حالش شدیدا بد میشد.خیلی ترسیده بودم.مدام با خودم فکر می کردم اگه اتفاقی براش بیفته چی.رفتم به آدرسی که داده بود.یک خونه مسکونی بود.متعجب نگاهی به خونه انداختم. اصلا تا بحال همچین خونه اي ندیده بودم.
دوباره شماره ي بابا رو گرفتم که جواب نداد.ترسیدم فکر کردم بلایی سرش اومده.سریع وارد خونه که درش هم باز بود شدم.وارد سالنش شدم.خبري از کسی نبود.تنها یک اتاق تو خونه بود.به سمتش رفتم و درش رو باز کردم و واردش شدم. اما با ورودم در از پشت بسته و قفل شد.
با وحشت به در مشت میکوبیدم و جیغ و داد میکردم.اما خبري از هیچ کس نبود.سریع گوشیمو در آوردم و خواستم با ساشا تماس بگیرم که دیدم هیچ آنتنی نیست.هه فکر همه جاشو کرده بودند.گوشی رو پرت کردم تو دیوار و نشستم رو زمین و شروع کردم به گریه. تازه یادم افتاد که میتونم با تماس هاي اضطراري با پلیس تماس بگیرم.رفتم سراغ گوشیم که دیدم صحفه اش شکسته.جیغ بنفشی کشیدم و رو زمین نشستم. استرس و اضطراب تمام وجودم رو گرفته بود.همه اش با خودم میگفتم الان ساشا چیکار میکنه.تا شب تو اتاق مونده
بودم.شدیدا هم خوابم میومد ولی میترسیدم بخوابم.ساعت هشت نه شب بود که در اتاق باز شد….با دیدن سعید وحشت کردم.تمام صورتش پر بود از نفرت. با پوزخند گفت :نترس خانم کوچولو. پیش پسر عمتی نه دیو دو سر.
و شروع کرد به حرف بی مزه ي خودش قاه قاه خندیدن.تازه به خودم اومدم.از جام بلند شدم و به سمتش رفتم و با مشت کوبیدم تو سینه اش و با جیغ گفتم :عوضی آشغال چی از جونم میخواي؟من ازدواج کردم دیگه دور منو خط بکش…
جفت دست هامو تو دستش گرفت و گفت :تو اول و آخرش مال منی. الان هم اگه اینجایی به خواست پدرته وگرنه براي من کشتن اون عشق مسخره ات یک دقیقه کار داره جوجه….
چشمام از ترس گشاد شد.با دیدن غیافه ام دوباره خندید و گفت :حالا اگه میخواي به عشق عزیزت
صدمه نرسه مثل بچه آدم چند روزي رو همین جا میمونی.
و یک ساندویچ رو انداخت تو اتاق و گفت :اینو هم بخور که یک وقت نمیري.
و از اتاق رفت بیرون.ترسیده روي تخت نشستم.از این عوضی بعید نبود که بخواد به ساشا صدمه بزنه.
سرم رو بلند کردم و به سپنتا که با اشتیاق زیاد گوش میداد نگاهی انداختم و گفتم :حدود یک هفته
تو اتاق بودم.دستشویی و حمام هم تو اتاق بود ومن به هیچ بهانه اي نمیتونستم از اتاق برم بیرون.بعد از یک هفته سعید وارد اتاق شد و در رو بست. با تعجب و ترس نگاهش میکردم. آخه تو این مدت فقط برام غذا میاورد و هیچ وقت پاشو تو اتاق نمیزاشت. ازش پرسیدم:چی میخواي؟
نیشخندي روي لبش بود که منو تا مرز سکته میبرد.دستش رفت سمت کمربند شلوارش و گفت :شوهر عزیزت و پدرت تو راهند.دارند میان تا خیانت تو رو ببینند.بابات داره شوهرت رو میاره تا بهش ثابت کنه تو به من علاقه داري نه اون.
پوزخندي زدم و گفتم :ساشا به هیچ عنوان باور نمیکنه. عشق من به ساشا ثابت شدست و تو و امثال تو هم نمیتونید این عشق رو بدنام کنید.
چند قدمی بهم نزدیک شد و گفت :چرا میتونم.اگه به مثلا عشقت ثابت کنم باهام رابطه داشتی…
با وحشت خودم رو روي تخت عقب کشیدم که به سمتم هجوم آورد و جفت دستهامو گرفت و گفت
:کجا خانم کوچولو؟ هنوز که کاري نکردم.
جیغ بلندي کشیدم و گفتم :ولم کن عوضی….کمک….رو تخت درازم کرد و با یک دستش
دستامو گرفت و با یک دست دیگه اش لباس هامو در آورد….تمام مدت جیغ میزدم ولی اون فقط قهقه
میزد. تمام لباس هامو در آورد.به جز لباس زیر چیز دیگه اي تنم نبود.با شنیدن جیغ لاستیک ماشینی.خواستم دوباره جیغ بزنم و کمک بخوام که با دستش دهنم رو گرفت و گفت :الان یک کاري میکنم فکر کنند اونقدر غرق رابطه بودیم متوجه اومدنشون نشدیم.
پاهامو با پاهاش قفل کرد و.لبهاشو گذاشت رو لبهام.دستام تو سینه اش خم شده بود و هیچ جوري میتونستماونو از خودم دور کنم.هر کس ما رو تو اون حالت میدید فکر میکرد منم با سعید همراهم.تنها اشکام بود که روگونه هام جاري بود.با باز شدن ناگهانی در هم ازم دور نشد.فقط وقتی بابام با داد گفت :ولش کن سعید….
ازم فاصله گرفت.نگاهی به در انداختم. ساشا داشت با چشم هاي از حدقه بیرون زده نگاهم میکرد.نفسم به سختی بالا میومد.بابا رو به ساشا گفت :دیدي بهت که گفتم.اون فقط عاشق پسر عمشه نه تو….
ساشا نگاهش رو از من گرفت و به سعید دوخت و از لاي دندون هاي کلید شده اش گفت :حروم زاده ي عوضی به چه حقی به زن من نزدیک شدي؟
سعید هم پوزخندي زد و گفت :زنت خودش خواست….
با وحشت از رو تخت پریدم پایین و رو به ساشا گفتم:داره دروغ میگه….به خدا داره دروغ میگه…
ولی ساشا گوش نکرد با یک جهش پرید به سمتم. جیغ بلندي از ترس کشیدم. با بیرحمی لگد به پهلو ها و شکمم میزد و میگفت:بی شرف… کثافت آشغال….این بود جوابم….شش ماه خواب و خوراك نداشتم….کثافت حیوون….
مدام با مشت و لگد به تمام بدنم ضربه میزد.به جایی که سعید اونجا بود نگاهی کردم.دیگه نبود.از ترس ساشا دمش رو گذاشته بود رو کولش و فرار کرده بود.بابا به سمت ساشا اومد و سعی کرد متوقفش کنه ولی ساشا ولکن نبود.در بین ضربه ها سرم محکم برخورد کرد به لبه ي تخت و از هوش رفتم….
سرم رو بلند کردم و به سپنتا نگاه کردم و گفتم :بقیهشو هم که خودت میدونی. ساشا هیچ وقت به من اجازه ي توضیح نداد.البته حق هم داشت. در اینجور مواقع پدر دختر پشت دختر رو میگیره ولی پدر من….
سرم رو انداختم پایین و شروع کردم به گریه.با صداي بلند گریه میکردم براي این همه بی کسیم.سپنتا منو تو آغوشش گرفت و گفت :آروم باش تارا…ازت خواهش میکنم آروم باش.بعد با دست هاش صورتم رو قاب گرفت و گفت :من پشتتم تارا قصه نخور.به ساشا ثابت میکنیم بی گناهی… ما میتونیم تارا پس لطفا آروم باش
ولی آروم بشو نبودم.خیلی دلم گرفته بود.از همه بیشتر از ساشا دلم گرفته بود.چرا باورم نداشت؟چرا نمیزاشتبراش توضیح بدم؟چرا مردها اینجوري اند؟فقط اون چیزي که دیدند رو باور دارند و هیچ وقت اجازه ي توضیحنمیدن.شاید اگه ساشا همون روز به جاي خشم ازم دلیل کارم رو میپرسید،الان عروسیمونو برگزار کرده بودیم و
سر خونه زندگیمون بودیم.نه اینکه نزدیک به دو ماه و نیم تو دست هاي شوهرم اسیر باشم و هر روز زجر و عذاب رو تحمل کنم.از سپنتا کمی فاصله گرفتم و اشکام رو پاك کردم و گفتم :چجوري میخواي بهش ثابت کنی من بیگناهم؟ اون که همیشه منو مجبور به سکوت میکنه.
دستی روي موهام که پریشون دورم بود کشید و گفت :میتونیم.مطمئن باش. اگه نشد خودم میفرستمت ایران پیش خانواده ات.حتی کمکت میکنم جدا بشی. ولی من مطمئنم که میتونیم به ساشا ثابت کنیم بیگناهی….
بعد دست زخمی و لرزونم رو تو دستش گرفت و گفت :بهتره بریم تو اتاق.یکم استراحت کن.تو این اتاق نباشی
بهتره.باز ساشا بیاد اینجا سروقتت چشمش به این وسایل شکنجه بیفته داغ دلش تازه میشه و شکنجه ات میده.
سرم رو تکون دادم و به کمک سپنتا از جام بلند شدم و راهی اتاق شدم.در اتاق نیمه باز بود.وارد اتاق شدم و سپنتا از پشت در گفت :من پایینم اگه کاري داشتی صدام کن.
باشه ي آرومی گفتم و رفت.یک راست رفتم سراغ کمد لباس و یک بلوز سفید به همراه شلوار مشکی از توش برداشتم و با لباس پاره ام تعویض کردم.لباسمجلسیمو که الان بیشتر به درد دستمال گردگیري میخورد رو تو سبد لباس هاي کثیف انداختم و یک راست رفتم سمت تخت.روي تخت به پهلو دراز کشیدم و نگاهم رو دوختم به در بسته ي اتاق. کی میشد که از شر این همه مشکلات خلاص بشم؟ همه
عاشق میشن منم عاشق شدم.چرا پایان تمام عشق ها یا بهم رسیدنه یا جدایی تا ابد ولی پایان عشق من شده رسیدن بهم ولی آرزوي جدایی تا ابد؟……
چشم هامو روي هم گذاشتم و سعی کردم کمی فقط کمی آرامش رو حس کنم. اما با درد هاي بدي که تو تنم میپیچید نمیتونستم….
با صداي جر و بحث ساشا و سپنتا ترسیده روي تخت نشستم.هر لحظه صدا نزدیک و نزدیک تر میشد و لرزشتن من بیشتر.با باز شدن ناگهانی در،به ساشا که با اخم وحشت ناکی نگاهم میکرد،نگاه کردم.سپنتا هم پشتسرش بود و مدام میگفت :یک لحظه وایستا ساشا کارت دارم.
ساشا برگشت سمت سپنتا و گفت :چیه؟اصلا چی میخواي اینجا؟تو این همه سال درس خوندي دکتر شدي که حالا بیاي فقط تارا رو درمان کنی؟ هزار و یک مریض دیگه اون بیرون منتظرتند پس برو.
سپنتا با لحنی دلخور گفت :دستت درد نکنه.اینه جواب خوبی؟جواب بدي رو که با بدي میدي جواب خوبی رو هم با بدي میدي؟
-آره این مدل منه پس بهم خوبی نکن حالا هم برو.
-باشه میرم دیگه هم این ور ها پیدام نمیشه خداحافظ..
-هرچند که میدونم فردا صبح اینجایی ولی خدا حافظ.
و در اتاق رو محکم به هم کوبید.
با ترس و لرز به هیولاي رو به روم نگاه میکردم.به آرومی بهم نزدیک شد. همین آروم راه رفتنش هم برام ترسناك بود.دستش رو روي گونه ام گذاشت و تا پایین گردنم رو لمس کرد.از حرکت دستش تمام بدنم لرزید.
با خونسردي و پوزخند تو چشم هاي ترسیده ام نگاه کرد و گفت :هنوز زوده براي ترسیدن.امشب اتاق قرمز رو برات آماده کردم.
با وحشت نگاهش کردم.دفعه ي قبل که رفتم اتاق قرمز تا یک ماه از ترس نمیتونستم حرف بزنم.
دست لرزونم رو بالا آوردم و دستش رو گرفتم و گفتم :تو رو خدا اتاق قرمز نه…..
هنوز حرفم تموم نشده بود که سیلیش برق رو از چشم هام پروند.با صداي وحشتناکش گفت :کی بهت اجازه داد حرف بزنی هان؟ و بعد عربده زد:کی؟
دستم رو روي گونه ام گذاشتم. جرات گریه کردن رو هم نداشتم.دستم رو گرفت و بلندم کرد و گفت :راه بیفتسمت اتاق زود.
با ترس به سمت اتاق قرمز رفتم.مطمئن بودم امروز از این اتاق زنده بیرون نمیام.
وارد اتاق قرمز که شدیم ساشا منو از پشت بغل کرد و سرش رو روي شونه ام گذاشت.از حرکتش ترسیدم.به سختی نفس میکشیدم.دستش رو از بالاي سینه ام تا روي شکمم حرکت داد.هم زمان با حرکت دستش خیلی آروم کنار گوشم گفت: چرا از من میترسی تارا؟
جوابی بهش ندادم میترسیدم حرفی بزنم باز عصبی بشه.دوباره گفت :چرا چیزي نمیگی؟یعنی انقدر بد و ترسناکم؟
بازم سکوت کردم که با لحن ترسناکی گفت :میدونی کی منو انقدر ترسناك کرد؟یک دختر بود چشم آبی
درست مثل پري هاي دریایی. منم همین لقب رو بهش داده بودم.همیشه فکر میکردم تکه.هیچ کی مثل اون نیست.اما…..
نفس هاش تند و عصبی شد و تن نحیفم رو محکم به خودش فشار داد و گفت :اما مثل بقیه بود.خیانت کار.من تازه اونجا فهمیدم پري هاي دریایی فقط افسانه اند.اونم انسان بود.نه حیف اسم انسان که بخواي بزاري روي اون….اون یک حیوون بود یک حیوون به تمام معنا….
قطرات اشکم گونه ام رو خیس کردند با صداي بغض داري گفتم:ساشا…..داري اشتباه میکنی….
-نه اشتباه نمیکنم خودم دیدم با پسر عمه اش بود خودم دیدم….
و منو محکم تر به خودش فشرد.حس میکردم استخون هاي دنده ام داره زیر فشار دستش له میشه.نفسم به سختی میرفت و میومد.ساشا این بار با عربده گفت :چرا این کار رو کردي تارا….. چرا….مگه من برات چی کم گذاشتم…..چی رو اون سعید عوضی داشت ولی من نداشتم….
با هر دادش تا مرز سکته میرفتم و برمیگشتم. منو برگردوند سمت خودش و تند تند تکونم داد و گفت
:بگو…. بگو چی کم گذاشتم برات تارا….بگو….حرف بزن عوضی…. یک دلیل منطقی برام بیار…..
از حالت صورت و صداش میترسیدم.ساشا واقعا تبدیل به یک هیولا شده بود.دستم رو به سختی بالا آوردم و روگونه اش گذاشتم و گفتم:تو چیزي کم نزاشتی… منم خیانت نکردم….
سیلی محکمی تو صورتم کوبید که پرت شدم روي زمین.از شدت سیلی صورتم بی حس شده بود.بی رمق روي زمین بودم.دوباره بهم نزدیک شد و لگد محکمی تو پهلوم زد و گفت :چرا دروغ میگی؟ دوباره لگدي تو شکمم زد و گفت :خودم دیدم.با پسر عمه ي عوضیت….
باید از خودم دفاع میکردم نباید اینجوري زیر بار تهمت هاش کمر خم میکردم.پس گفتم:به خدا میخواست منو پیش تو خراب کنه که عروسی سر نگیره….
قهقه ي شیطانی زد و گفت :بابات چی؟بابات هم میخواست تو رو خراب و بد نام کنه؟آره؟
لال شدم.چیزي نداشتم که بگم. آخه کدوم پدري دخترش رو خراب میکنه.ساشا کنارم نشست و یک دسته از موهام رو تو دستش گرفت و کشید و گفت :خوب داشتی میگفتی پس بابا و پسر عمه ات میخواستند خرابت کنند تو هم پاك و بی گناهی؟آره؟یعنی باور کنم یک هفته پیش اون پسر عمه ي بیشرفت بودي و اون کاري بهت نداشت؟اصلا از همه ي اینها بگذریم تو یک هفته خونه ي پسر عمه ات چیکار میکردي؟ فقط خیره خیره نگاهش میکردم که با داد گفت :گفتم یک هفته اونجا چه غلطی میکردي هان؟
بازم سکوت… از جاش بلند شد و به همون جور که سمت کمد می رفت گفت :کارت از شکنجه شدن و مشت و لگد و فحاشی گذشته. امروز یک جور دیگه تنبیهت میکنم.و دستگاهی رو از توي کمد کشید بیرون که دقیق ندیدم چیه.وقتی برگشت سمتم با دیدن اره برقی هین بلندي از ترس کشیدم. با قدم هاي آهسته بهم نزدیک شد و منم خودم رو روي زمین به سمت عقب میکشیدم.وقتی پشتم دیوار اتاق رو لمس کرد،حس کردم قلبم از حرکت ایستاد. ساشا بالاي سرم ایستاد و گفت :خیلی وقته پیش باید این کار رو میکردم.ولی هنوز هم دیر نیست تو باید فلج میشدي تمام زن هاي فاحشه باید فلج میشدند تا نتونند از خونه خارج شند ومن امروز پاهاتو قطع میکنم که دیگه توانایی بیرون رفتن از خونه ي منو نداشته باشی…..
و اره رو روشن کرد.جیغ بلندي زدم و گفتم:ساشا تو رو خدا داري اشتباه میکنی….
-نه من اشتباه نمیکنم هیچ وقت اشتباه نمیکنم…
و اره رو به پاهام نزدیک کرد و….
دستم رو روي چشم هام گذاشتم و با جیغ بنفشی گفتم :ساشا به خدا داري اشتباه میکنی…. بزار توضیح بدم…..
ساشا سکوت کرده بود. با درد وحشتناکی که تو پام پیچید و احساس حرکت مایع گرم خون با تمام توانی که برام مونده بود جیغ زدم.جدي جدي داشت پامو قطع میکرد.نمیدونم چرا یک لحظه حس کردم هیچ خونی تو بدنم در جریان نیست.با درد وحشتناکی که تو قلبم پیچید،نفسم بالا نیومد .فقط یک هین بلندي کشیدم و دیگه چیزي نفهمیدم……
*******
چشم هامو باز کردم.سقف سفید و دیوار هاي سیاه نشونه از اتاق خوابمون میداد.چشم چرخوندم که با چشم هاي گرد شده ي سپنتا رو به رو شدم. خواستم چیزي بگم که چیزي رو روي دهنم حس کردم.ماسک اکسیژن بود.سپنتا بهم نزدیک شد و دستم رو تو دستش گرفت. دستاش مثل یک کوره آتشفشان داغ بود.با دست آزادم ماسک رو از روي صورتم برداشتم و به سختی گفتم :چه…قدر…. داغ…غی….
-تو خیلی سردي….
وبعد شونه هامو تو دستاش گرفت و گفت :تارا خوبی؟باور کنم زنده موندي؟
از حرکتش خنده ام گرفت و گفتم :از.. من.. سگ.. جون.. تر.. هم.. مگه.. هست؟
اخم هاشو کشید توي هم و گفت :این چه حرفیه که میزنی تارا؟خدا رو شکر که زنده اي…..میدونی سکته کرده بودي؟
با غم سرم رو به نشونه ي آره تکون دادم و گفتم :آره… حس کردم واسه یک لحظه قلبم از کار افتاد.
بعد با چشم هاي اشکیم تو چشم هاش نگاه کردم و گفتم :میدونی چرا؟چون داداشت میخواست با اره پاهامو قطع کنه….باورت میشه؟
سپنتا دستم رو محکم فشرد و گفت :وقتی بهم گفت میخواسته چیکار کنه وحشت کردم.
اشک هامو پاك کردم و یاد پاهام افتادم سریع گفتم :سپنتا…..بگو که کاري نکرد….. ازت خواهش میکنم…
-نترس….وقتی دیده از هوش رفتی خواسته بهوش بیارتت تا مثلا با درد پاهاتو قطع کنه ولی وقتی دیده قلبت نمیزنه سریع با من تماس گرفت. نمیدونی تارا چقدر هل کرده بود.آنچنان از پشت تلفن عربده زد که خودت رو زود برسون،که چند بار نزدیک بود تصادف کنم تا برسم اینجا…..
نگاهم رو از ساشا گرفتم و سرم رو به جهت مخالفش برگردوندم و گفتم :نمیخوام نگرانم بشه.فقط بی گناه مجازاتم نکنه.همین چیز دیگه اي نمیخوام.
دستی روي گونه ام که از ضربه دست ساشا همچنان درد میکرد کشید و گفت :راه سختی رو در پیش
داریم تارا.پیمان پایینه و داره با ساشا حرف میزنه. امیدوارم حرف هاي پیمان روش تاثیري داشته باشه.
توي دلم گفتم :منم امیدوارم.
-تارا جان پات آسیب دیده.البته فقط گوشت پاره شده و خدا رو شکر اره به استخوون پات آسیب نزده.پات بیستا بخیه خورده بهتره یک مدت تکونش ندي.
باشه ي آرومی گفتم و سپنتا از اتاق رفت بیرون. نگاهم فقط به دیوار سیاه رو به روم بود.ولی افکارم تو این اتاق نبود.تمام فکرم حول همون اتاق قرمزمیگشت. واقعا اگه سکته نمیکردم الان باید بدون پا زندگی میکردم؟آخه چرا ساشا انقدر بی رحم بود؟وقتی یاد یک سال قبل که جوري عاشقانه باهام رفتار میکرد و که من پیشش حس یک ملکه رو داشتم، میفتم دوست دارم اون سعید عوضی رو با دست هام خفه کنم.قطره اشکی که چشمم توانایی نگهداریشو نداشت.از رو گونه ام سر خورد و راه رو براي بقیه ي قطرات اشک باز کرد.ایکاش میشد بهش بفهمونم که بیگناهم…. ایکاش….
با صداي باز و بسته شدن در اتاق و پشت بندش پیچیدن بوي عطر ساشا تو اتاق ، بدنم ناخودآگاه لرزید.چشم از دیوار گرفتم و به ساشا نگاه کردم.یک جور عجیبی شده بود.خیلی عجیب نگاهم میکرد.با
تعجب و ترس بهش خیره بودم.چشم هاش انگار از دیدن من تعجب کرده بود.از در فاصله گرفت و چند قدم بهم نزدیک شد. دستش رو روي گونه ي دردناکم گذاشت و کنار تخت روي دو زانو نشست. حرکت نوازش گونه دستش منو برد به خاطرات گذشته. چقدر این روز ها محتاج این محبت هاي ریزش بودم.
دستم رو خیلی آروم رو دستش گذاشتم و با صداي بغض داري گفتم :ساشا…ازت خواهش میکنم باورم کن…. من اونی که تو فکر میکنی نیستم….
صداي ساشا بغض سنگین تري داشت وقتی گفت:اونی که من دیدم چی؟اونم نیستی؟
-نه من فاحشه نیستم.باور کن.
قطرات اشکش که رو گونه اش ریخت قلبم رو به درد آورد با صداي گرفته اي گفت:نمیتونم تارا…نمیتونم بهت اعتماد کنم.من دیدم… با چشم هاي خودم…بابات گفت تو منو نمیخواي….اون عوضی گفت خودت خواستی که باهاش باشی….نمیتونم باور کنم تارا که تو بیگناهی… نمیتونم….
بعد از رو زمین بلند شد و اشک هاشو پاك کرد و گفت :هیچ وقت باور نمیکنم تو بیگناه بوده باشی.
چشم هامو با درد بستم و باز کردم و گفتم :من فقط یک قربانی بودم.قربانی براي بابام تا بتونه به یک ثروت هنگفت برسه،قربانی براي پسر عمم تا بتونه به من برسه،و قربانی براي تو که داري بیگناه مجازاتم میکنی.
پوزخند دردناکی رو لبهاش نشست و گفت :هنوز قربانی نشدي….کاري میکنم که با تمام وجودت بگی
غلط کردم.یک بلایی سرت میارم که فقط ازم بخواي بکشمت. فقط بمون و ببین چجوري نابودت میکنم.همون جور که تو نابودم کردي…
و یک راست به سمت خروجی رفت که گفتم:اگه…اگه زیر شکنجه هات مردم و بعد فهمیدي بیگناه بودم پشیمون نمیشی از اینکه نزاشتی برات توضیح بدم؟
بین راه متوقف شد.برگشت سمتم و با اخم هاي وحشتناکش گفت :اون روزي که تو میمیري، قبلش من مردم.اینو مطمئن باش….
و از اتاق رفت بیرون و در رو محکم بهم کوبید. پتو رو کشیدم روي سرم و هاي هاي گریه کردم. چقدر دلم براي اون ساشاي مهربون تنگ شده بود.مردي که حاضر بودم تمام زندگیمو فداش کنم.اون کسی که بخاطرش جلوي خانواده ام ایستادم.چقدر این روزها دلتنگ اون مرد بودم……تا شب تو اتاق تنها نشستم و به دیوار رو بروم خیره موندم. بدون هیچ حرکتی. نمیدونم چرا ولی دیگه حتی حوصله ي فکر و خیال کردن رو هم نداشتم.بی حس بی حس بودم.با باز شدن در،نگاه سردم رو از دیوار گرفتم و به ساشا که با یک ظرف پر از غذا وارد اتاق شد،دوختم.ظرف رو جلوم گذاشت و گفت :میدونم فعلا نمیتونی راه بري پس همین جا غذاتو بخور.
و خودش هم کنارم نشست و شروع کرد به خوردن غذاش .ولی من بی حرکت فقط به ظرف غذام خیره بودم که ساشا تند تند شونمو تکون داد و گفت :تارا…تارا با تو ام….به سلامتی کر هم شدي….
گیج نگاهش کردم و گفتم :هان….
-هان و کوفت میگم چرا غذاتو نمیخوري؟
-میخورم….
و قاشقم رو کمی برنج جا کردم و داخل دهانم گذاشتم.هنوز خوب نجویده بودم که دوباره تو فکر
فرو رفتم.ساشا نفسش رو کلافه داد بیرون و گفت:چه مرگته؟چرا مثل آدم غذا نمیخوري….هی دم به دیقه هم میري توي فکر….
با پوزخند نگاهش کردم و گفتم :انقدر که زندگیم شیرینه…
با چشم غره اي که بهم رفت یادم اومد این ساشا اون ساشایی نیست که قبلا میشناختم. شوخی با این هیولا برابره با مرگ.
-ببین من کاریت ندارم خودت تنت میخواره فکر کردي با زخم زبون زدن مثل آدم باهات رفتار میکنم؟ نخیر فقط بیشتر کتک میخوري بدبخت.
و به غذام اشاره کرد و با عصبانیت گفت :بخور دیگه زود باش….
بغضی که مهمان همیشگی گلوم بود،بزرگتر شد.با فشردن ناخن هام تو دستم از شکستن بغضم جلو گیري کردم.دوباره قاشقم رو پر کردم و تو دهانم گذاشتم.سعی کردم بغضم رو همراه با لقمه هایی که
میخورم قورت بدم ولی نمیشد.ساشا یک تیکه مرغ سر چنگالش گذاشت و گرفت جلوي دهنم و گفت :بخور….
به سختی دهن باز کردم و تکه مرغ رو خوردم.ولی هر چی میجویدم نرم نمیشد تا قورتش بدم.انگار لقمه هایی که ساشا میگرفت مثل خودش سنگ بودند.بعد از خوردن شام، ساشا سینی رو پشت در اتاق گذاشت و برگشت تو اتاق.لباس هاشو از تنش در آورد و کنارم روي تخت دراز کشید. تنم رو تو آغوشش کشید.سرم رو روي سینه اش گذاشتم و به صداي تپش قلبش گوش دادم. درست مثل یک سال پیش.هر شب به صداي قلبش گوش میدادم.چون میگفت تا وقتی که قلبم بتپه بدون که فقط براي تو میتپه. منم همیشه به صداش گوش میدام تا مطمئن بشم که هنوز هم براي من میتپه.
چشم هامو بستم. دست ساشا روي کمرم رو نوازش کرد.سوزش کمی رو روي کمرم حس کردم.درست همون جایی که ساشا سوزونده بود.با صداي آرومی گفتم:ساشا؟
-هوم
-اون روز تو اتاق قرمز رو کمرم چی هک کردي؟ پوزخندي زد و گفت :my slave (برده ي من)
با بغض خندیدم.یک خنده تلخ.پس حکم برده بودنم رو هک کرده بود.ساشا با صداي خواب آلودي گفت :بخواب.
اگه نمیخواي رو شکمت هم هک کنم.
چشم هامو سریع بستم و سعی کردم بخوابم از این عوضی بعید نبود که دوباره بدنم رو بسوزونه.
با صداي آروم زنگ گوشی ساشا بیدار شدم.سرم تو گردن ساشا بود و ساشا سرش رو فرو کرده بود بین موهام و نفس هاي منظمش نشون میداد که هنوز خوابه.صداي گوشیش بلند بود و خواب رو از چشم هام برده بود.انگار خودش هم کر شده بود که تکونی نمیخورد. خیلی آروم صداش زدم:ساشا…..
بازم تکون نخورد. این بار کمی بلند تر گفتم:ساشا…گوشت زنگ میخوره…
تکون آرومی خورد ولی تنم رو محکم تر تو بغلش گرفت و سرش رو بیشتر فرو کرد تو موهام.حرصم گرفت از حرکتش.صداي گوشیش خفه شد.نفس عمیقی کشیدم و خواستم دوباره بخوابم که دوباره گوشیش زنگ خورد.خیلی خوابم میومد و از این رو حسابی عصبی شدم و با جیغ گفتم :اه….
ساشا ترسیده چشم هاشو باز کرد و سریع نیم خیز شد و گفت :چی…چی شده؟
لبم رو گاز گرفتم…. واي این چه کاري بود من کردم.ساشا رو با جیغم بیدار کردم.با صداي آرومی گفتم :گوشیت زنگ میخوره….
اخم هاشو کشید توي هم و گفت :بخاطر این موضوع منو با داد بیدار کردي؟ سرم رو انداختم پایین و گفتم :ببخشید….
-ببخشید و…..اه…
و رفت سراغ گوشیش و جواب داد.به زبان عربی حرف زد و من نفهمیدم چی گفت.بعد از کمی حرف زدن گوشیش رو با عصبانیت قطع کرد و انداخت رو پا تختی و گفت :مرتیکه خر عقلش نمیکشه کی زنگ بزنه.
دوباره روي تخت دراز کشید و ساعدش رو گذاشت روي چشم هاش و گفت :بخواب چرا داري منو نگاه می کنی؟ گفتم :خواب از سرم پریده.دیگه خوابم نمیبره به پهلو برگشت سمتم و گفت :اتفاقا از سر منم پریده.خوب بهترین موقعیته کی یکم حرف بزنی.
با تعجب گفتم :چی بگم.
-تو مدتی که من نبودم چه اتفاقی افتاد؟
-هیچی.صبح تا شب تو خونه با مامان و بابام درگیر بودم.با تمام فامیل قطع رابطه کرده بودم چون همه با ترحم نگاهم میکردند و من از این نگاه بیزار بودم.
ساشا دستی روي گونه ام کشید و گفت :فکر می کنی اگه الان ببیننت چی؟بازم نگاهشون ترحم بر انگیزه؟
-نه حالا انگ یک دختر فراري رومه پس همه به چشم فاحشه میبینند منو.
پوزخندي زد و منو تو آغوشش گرفت و سرم رو به سینه اش فشرد و گفت :نگاه مردم چقدر برات مهمه؟هر جور که باشی مردم نگاه خودشون رو دارند.هیچ وقت مردمی که حتی به خودشون هم رحم نمیکنند نباید برات مهم باشه.
تعجب کرده بودم از این تغییر رفتار ساشا…اصلا ساشا رو چه به مهربونی؟ کمی ازم فاصله گرفت و دستش رو گذاشت زیر چونه ام و سرم رو داد بالا و تو چشم هام خیره شد و گفت :تا وقتی حرف مردم برات مهم باشه سر جات درجا میزنی تارا.و از روي تخت بلند شد و گفت :میخوام دوش بگیرم باهام بیا.
-ولی سپنتا گفت پام بخیه خورده.
-چون پات بخیه خورده نباید حمام کنی؟بلند شو میبندمش تا آب بهش نخوره.
عجب غلطی کردم گفتم خوابم نمیاد ها.از جام بلند شدم و لگون لگون به سمت ساشا رفتم.اونم دستم رو گرفت و کمکم کرد برم تو حمام.
لباس هامو از تنم بیرون کشید و با نگاهی خمار خیره شد به تنم.دستش روي برجستگی سینه ام به حرکت در
اومد.دستم رو روي سینه ي لختش گذاشتم که با چشم هاي خمارش خیره شد تو چشم هام.نگاهش آروم آروم از رو چشم هام سر خورد و اومد روي لبهام.لبهامو کمی از هم فاصله دادم تا چیزي بگم که لبهاشو گذاشت رو لبهام و با ولع شروع کرد به بوسیدن.دستش پشت سرم بین موهام قرار گرفت و محکم چنگی بهشون زد.حرکتی نمیکردم که مشت محکمی به کمرم زد.درست همون جایی که سوزونده بود.از شدت درد اشک تو چشمام جمع شد.دستم رو پشت سرش گذاشتم و باهاش همکاري کردم.منو محکم کشید زیر دوش و ناگهانی
دوش رو باز کرد و خودش ازم سریع فاصله گرفت.آب سرد روي تنم باعث شد یخ کنم.ساشا با پوزخند نگاهم کرد.سرماي آب اونقدر زیاد بود که نتونستم تحمل کنم و فوري از زیر دوش پریدم بیرون. ساشا جفت بازو هامو تو دستش گرفت و با لبخندي بهم خیره شد.با ناراحتی و خشم گفتم :چرا از آزار من خوشت میاد؟
-از آزار تو خوشم نمیاد من عاشق تن سرد و یخم. از بدن داغ بدم میاد.سردي تن بیشتر بهم لذت میده.
و منو محکم هل داد زیر دوش و با دستهاش نگهم داشت.حس میکردم خون تو تنم منجمد شده بود. با گریه و التماس گفتم :ساشا….تو رو به خدا ولم کن….دارم یخ میزنم….التماست میکنم….. ساشا…..
همچنان با پوزخند نگهم داشته بود.نفس به سختی میکشیدم.با یک نفس حس کردم تمام بدنم لمس شد و زیر پاهام خالی شد.لمس افتادم تو بغلش که سریع کشیدم از زیر دوش بیرون.چند تا محکم کوبید تو صورتم و ترسیده گفت :تارا…تارا خوبی؟چت شد تو؟
با تمام توانی که برام مونده بود به دستش چنگ زدم و با صداي گرفته و لرزونی که انگار از ته چاه بیرون میومد گفتم :م… نو… بب… بر…. بی….رون… ن…
یک دستش رو گذاشت زیر سرم و یک دستش رو گذاشت زیر زانوم و گفت :الان میبرمت.
و سریع از حمام رفت بیرون.تن لرزونم رو روي تخت گذاشت و یک حوله دورم پیچید.با دستم لبه ي حوله رو محکم گرفته بودم.از شدت سرما دندون هام به هم میخورد.
سریع حوله خیس رو از دور تنم باز کرد و یک دست بلوز شلوار تنم کرد.پتو رو کشید تا زیر گلوم و کنارم نشست و با نگرانی گفت :تارا لبهات سفید شده. حالت خیلی بده.
به سختی گفتم :س… س… سرد…دم…مه….
-الان یک پتوي دیگه برات میارم.

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن