رمان شکنجه گر من پارت۶

رمان شکنجه گر من

جهت شاهده به ترتیب پارت اول تا اخر رمان شکنجه گر من وارد شوید

دوباره سرش رو تکون داد و گفت :پس من میرم سراغ همون دفتر فقط آدرس دقیق جایی که بود رو بده.
-تو آخرین کشوي اتاق بود.هرچند که وقتی ساشا از راه رسید از ترسم همه از دستم افتاد روي زمین.
حالا هم یا روي زمینه یا توي کشو…. سپنتا سرش رو تکون داد و گفت :خیلی خوب وقتی ساشا اومد بیمارستان من میرم سراغ عکس.
دوباره سرم رو برگردوندم سمت پنجره که دیدم ساشا داره وارد بیمارستان میشه….با ترس برگشتم سمت سپنتا و گفتم :سپنتا ساشا داره میاد….
سپنتا سریع رفت سمت پنجره و به بیرون نگاهی انداخت و گفت :باز این طاقتش نیومد….
بعد برگشت سمت من و گفت :بهش میگم تازه بهوش اومدي میخواستم بهت زنگ بزنم.که خودت سر رسیدي. حواست باشه سوتی ندي.
سرم رو تکون دادم. سپنتا سریع به سمت در رفت و از اتاق خارج شد.
نگاهم رو به پنجره دوختم.ساشا تو محوطه نبود فکر کنم وارد بیمارستان شده بود.نمیدونم دقیقا چند دقیقه به بیرون زل زده بودم که با صداي باز وبسته شدن در به خودم اومدم.نگاهم رو از پنجره گرفتم و به ساشا که به در
تکیه داده بود و نگاهم میکرد،دوختم.پوزخند تلخی روي لبم نشست و گفتم :چقدر از این وضعیتم لذت میبري؟خودت بگو…. چقدر؟…
ساشا چیزي نمیگفت فقط نگاهم میکرد.دلم بدجور پر بود. از سکوتش استفاده کردم و گفتم:میدونستی نامرد ترین مردي هستی که تو عمرم دیدم؟چرا انقدر بی دلیل زجرم میدي؟
ساشا تکیه اش رو از روي در برداشت و بهم نزدیک شد.روي صورتم خم شد و گفت:به همون دلیل که تو یک روزي عذابم دادي؟
چشم هام از تعجب گرد شد و پرسیدم :من؟
-آره تو…
-مگه من چیکار کردم؟….منی که حتی آزارم به یک مورچه هم نرسیده…
ساشا پوزخندي زد و گفت :ولی آزارت به من رسید…بدجورم رسید….حالا هم تو اینجایی که تقاص پس بدي….
خنده ي عصبی کردم و گفتم :من تو رو اذیت کردم؟هه خنده داره….فکر کن… من….
ساشا چشم غره اي بهم رفت و ازم دور شد.کنار پنجره پشت به من ایستاد و گفت :یادت نمیاد اما
بدترین کار رو در حق من کردي…..هر چه قدر هم زجر بکشی بازم کمه….. نمیزارم یک آب خوش از گلوت بره پایین…
به سختی خودم رو کمی بالا کشیدم و پرسیدم:من چیکارت کردم؟ برگشت سمتم و گفت :میخواي بدونی؟
-آره میخوام بدونم دلیل این زجر و عذاب چیه….
بازم همون پوزخند مسخره رو زد و گفت:میفهمی… یک روزي بهت میگم….اما الان نه….
-میخواي اینجوري بیشتر عذابم بدي؟
-دقیقا….
چند قدم بهم نزدیک شد و گفت :بخاطر زمین خوردنت دستت یک هفته ي دیگه هم باید تو گچ باشه.اما وضعیت جسمیت الان خوبه. با دکترت حرف زدم فردا مرخصی. خوشم نمیاد زیاد اینجا باشی….
با زدن این حرف از اتاق رفت بیرون. اما من شدیدا تو فکر بودم.یعنی من چه ظلمی در حق ساشا کردم که حالا باید تقاص پس بدم؟ چشم هامو روي هم فشار دادم.از این همه فکر سرم سنگین شده بود.
دلم میخواست بخوابم و دیگه بیدار نشم.سرم رو روي بالشت فشار دادم و سعی کردم کمی بخوابم.اما اصلا خوابم نمی برد. هم سر درد داشتم و هم اثر مسکن ها داشت از بین میرفت و درد کم کم داشت تو شکمم میپیچید.
اي کاش کسی بود که به دادم برسه…. با باز شدن در به امید پرستار سر برگردوندم که سپنتا رو دیدم.سرش رو از لاي در آورده بود تو و پرسید:چیزي لازم نداري تارا؟
-چرا…مسکن…. بگو بهم مسکن بزنند….درد دارم….
سپنتا وارد اتاق شد و گفت :باشه الان خودم میزنم.
و سرنگی رو وارد رگم کرد.نگاهم رو ازش گرفتم و به سقف دوختم و گفتم:ممنون…..
سپنتا خواهش میکنمی گفت و از اتاق رفت بیرون. مسکن داشت اثر میکرد. کم کم چشم هام گرم شد و به عالم بی خبري رفتم.
*******
-بابا ازت خواهش میکنم….
-بسه دیگه دختره ي نفهم…. وقتی میگم نه یعنی نه..
-چرا؟آخه چرا…..
-همین که گفتم…. از اون پسره ي بی پدر و مادر خوشم نمیاد.
-نمیدونم دلیل این بی منطقیت چیه ولی همین که گفتم یا س…..
-بسه عوضی مگه نگفتم حق نداري اسمش رو جلوي من بیاري؟
-باشه یا عشقم یا هیچ کس…..
-چیه نکنه سرت به تنت زیادي کرده آره؟
-آره من بخاطر عشقم حتی حاضرم سرم رو هم بدم…
بابا با خشم وحشتناکی به سمتم هجوم آورد و گفت :میکشمت بی شرف…..
*******
جیغ بلندي زدم و از خواب بیدار شدم….ساشا و سپنتا بالاي سرم بودند.ساشا جفت دست هامو گرفته بود و وقتی دید بیدارم گفت :چته تارا؟چرا تو خواب داد میزدي؟
نفس نفس میزدم…. این خاطره رو حالا دقیق به یاد آوردم.اون روز بابا در حد مرگ منو کتک زد.جوري
که تا چند روز از شدت کبودي ها و بدن درد نمیتونستم از جام بلند شم.نگاهی به سپنتا که داشت بهم میخندید کردم.ساشا با عصبانیت گفت :چه مرگته چرا میخندي؟
سپنتا در حالی که خنده اش رو کنترل میکرد گفت:فکر کنم تو خواب هم دست از سر این بیچاره بر نمیداري…. اینجوري که این داد زد و الان داره نفس نفس،میزنه فکر کنم تو خواب دیده که با اره برقی افتادي دنبالش و داشته از دستت فرار میکرده.
ساشا چشم غره اي به سپنتا رفت و رو به من گفت :چی شد خواب بد دیدي؟
سرم رو به نشونه ي آره تکون دادم.ساشا خواست حرفی بزنه که گوشی سپنتا زنگ خورد و با یک ببخشید از اتاق رفت بیرون.ساشا کنارم روي تخت نشست و گفت :چه خوابی دیدي؟ توي چشم هاش نگاه کردم و گفتم :نمیدونم اما فکر کنم حافظه ام داره برمیگرده….
ساشا ابرو هاشو با تعجب داد بالا و گفت :چطور؟
تمام خاطراتی که تا الان دیده بودم رو براش گفتم. غم خاصی تو صورتش مشخص شد.انگار داشتم خاطرات خودش رو براش میگفتم.وقتی حرف هام تموم شد با بغض آشکاري گفت :خوبه که حافظه ات داره برمیگرده….
و از روي تخت بلند شد و به سمت کمد گوشه ي اتاق رفت و از توش یک دست بلوز شلوار آورد بیرون و به سمتم گرفت و گفت :بیا بپوش که باید بریم.
لباس رو به طرفم پرت کرد و از اتاق رفت بیرون. تعجب کردم از کارش….مگه چی گفتم که انقدر بهم
ریخت؟به سختی لباس ها رو پوشیدم.جاي بخیه هام بدجور میسوخت. بعد از چند دقیقه دوباره ساشا به همراه یک ویلچر برگشت توي اتاق و با دیدن من که حاضر و آماده منتظرش بودم، گفت :بشین روي این….
با هزار بدبختی سوار ویلچر شدم.ساشا به سمت درب خروجی حرکت کرد و رو به روي ماشین ویلچر رو نگه داشت.راننده در ماشین رو باز کرد و به کمک ساشا سوار ماشین شدم. ساشا هم کنارم نشست اما
همچنان تو خودش بود.بدجور رفته بود تو فکر. نگاهم رو ازش گرفتم و از پنجره به بیرون دوختم.راننده بعد از تحویل ویلچر به متصدي بیمارستان سوار ماشین شد و حرکت کرد.
با رسیدن به خونه،دو تا خدمت کار زن به سمت ماشین اومدند و در سمت منو باز کردند.ساشا نگاهی بهم انداخت و گفت :بهت کمک میکنند بري تو…..
سرم رو تکون دادم و به کمک اون دو زن از ماشین پیاده شدم و وارد خونه شدم. روي کاناپه جلوي تلویزیون نشستم.ساشا بی توجه به من به سمت اتاق گوشه ي سالن رفت. سرم رو به کاناپه تکیه دادم و چشم هامو بستم.عجیب دلم هوس خواب داشت.ولی با شنیدن صداي زیباي گیتار چشم باز کردم.تعجب کرده بودم.یعنی کار کی بود؟دنبال منشاء صدا گشتم.صدا دقیقا از اتاقی که ساشا توش بود شنیده میشد.یعنی ساشا داره گیتار میزنه؟با شنیدن صداش دیگه یک جفت شاخ روي سرم سبز شد!چنان با سوز میخوند که داشت اشکم در میومد.باورم نمیشد که ساشا صدایی به این زیبایی داشته باشه:
واﷲ زمین براي من جاي قشنگی نیست برا تموم آدم ها دیگه مردم به خاطرات تلخ و بد گره خوردم واﷲ تمام سال براي من شده پاییز چقد خیره بشم به عکس روي میز دیگه شدم بدون تو مرد پاییز
صدام خیلی گرفته مثل صداي سازم میخوام دنیامو بازم کنار تو بسازم
دلم تنگه یک لحظه بازم پیشت بشینم من هرجایی میخونم شاید تو رو ببینم تو خون من غلیظی برات رگام رو میدم از اون وقتی که رفتی منم مرگم رو دیدم چشام هنوز یک دریاست لبهام هنوز یک قایق تو رو هنوز میخوامت تو این حال و دقایق
پشت به در روي تخت دراز کشیده بودم.ساشا بعد از اینکه از اتاق اومد بیرون بی توجه به من یک راست
رفت پیش همون دو خدمت کار و ازشون خواست منو بیارند تو اتاق.الان چند ساعته که تنها و بی کار تو اتاق دمر روي تخت دراز کشیدم.خودش هم معلوم نیست کدوم گورستونی رفته.اعصابم از بی کاري خورد شده بود.بدجور دلم هوس راه رفتن توي حیاط رو داشت.ایکاش اجازه داشتم برم تو حیاط و کمی قدم بزنم اما افسوس…. دستم رو به سرم گرفته بودم و به این فکر میکردم که چیکار کنم که یاد حرف پیمان افتادم….بهم گفت بنویس…. اینجوري آروم میشی….شاید بهتر بود همین کار رو بکنم….تو کشوي پاتختی کنار تخت یک دفتر و خودنویس بود که ساشا گاهی ازشون استفاده میکرد.به سختی در کشو رو باز کردم و دفتر و خودنویس رو برداشتم.یک کاغذ از وسط دفتر کندم و شروع کردم به نوشتن تمام اتفاقاتی که تا الان افتاده بود….از تمام درد هام….از تمام بغض هایی که تو گلوم موندند و من جرات خالی کردنشون رو نداشتم….کاغذم تموم شد یک کاغذ دیگه کندم و نوشتم….اونقدر نوشتم که نزدیک به ده تا کاغذ شد.وقتی تموم شد متوجه شدم تمام مدت که
مینوشتم چشم هام هم میبارید.با شنیدن صداي ساشا که داشت با خدمت کار ها حرف میزد،سریع اشک هامو
پاك کردم و دفتر رو برگردوندم سر جاش.کاغذ هایی که نوشتم رو هم زیر تشک تخت قایم کردم.خودم هم سریع روي تخت دراز کشیدم که با این کارم جاي بخیه هام سوخت.دستم رو روي همون قسمت گذاشتم و کمی فشار دادم که در اتاق بازشد. ساشا با دیدنم توي اون وضعیت هول زده به سمتم اومد و گفت :چی شده تارا؟درد داري؟
سرم رو به نشونه ي آره تکون دادم.اونم از تو نایلون دارو هام که دستش بود یک قرص بیرون آورد داد دستم. یک لیوان آب هم برام ریخت.قرص رو به همراه آب خوردم و لیوان رو برگردوندم بهش.ساشا هم کمکم کرد روي تخت دراز بکشم. از این همه مهربونیش تعجب کردم….آخه از بس ازش خشونت دیدم اگه یکم مهربون باشه تعجب میکنم.نکنه خودکشیم باعث شده به خودش بیاد؟ساشا هم کنارم روي تخت دراز کشید.یک دستش رو گذاشت روي پیشونیش یک دستش رو هم دور شونه هام حلقه کرد و منو تو آغوشش کشید.سرم روي سینه اش بود که گفت :چرا خودکشی کردي؟ باتعجب نگاهش کردم و گفتم :چی؟
-گفتم چرا خودکشی کردي؟
سرم رو دوباره روي سینه اش گذاشتم و گفتم :خوب هر کس صبرش یک روز تموم میشه…..
ساشا به پهلو رو به من دراز کشید و گفت :یعنی تو الان صبرت تموم شده و چون نمیتونی از دست من خلاص بشی یا منو بکشی خودت رو کشتی آره؟
– آره…..
-پس چرا صبر من تموم نمیشه…..چرا من تو رو نمیکشم….
با چشم هاي گرد شده زیر نور آباژور نگاهش میکردم که گفت :یک جا شنیدم که گفت صبر زن بیشتر از
مرده.پس چرا صبر من به سر نمیرسه….چرا نمیکشمت…. چرا با تبر تیکه تیکه ات نمیکنم؟چرا تارا…..تو الان نباید اینجا تو بغل من باشی…. تو باید تو جهنم باشی…..تو الان باید مرده باشی….
دستم رو روي سینه اش گذاشتم و پرسیدم :چرا میخواي منو بکشی؟مگه چیکارت کردم؟ ساشا پوزخندي زد و گفت :اون روزي که صبر منم تموم شد قبل از مرگت بهت میگم.
با ترس نگاهش کردم…. انگار زده بود به سیم آخر… آخه من که تا بحال تو عمرم ساشا رو ندیده بودم
پس چرا میگه من در حقش نامردي کردم؟ساشا یک نگاهی بهم کرد و گفت :نترس امشب نمیخوام بکشمت پس بخواب که شاید آخرین خواب راحتت باشه….
و پشت به من خوابید….حالا من موندم و یک دنیا فکر و خیال….
*******
از اون ماجرا چند روز گذشت.توي این مدت ساشا رفتار هاي عجیبی از و غریبی از خودش نشون میداد….بعضی روز ها میرفت توي اتاق قرمز و ساعتها توي اتاق میموند…. گاهی ساکت بود گاهی عربده هاي وحشتناکی میزد که تن منو میلرزوند… توي این مدت توي یک اتاق دیگه میخوابید…. از رفتار هاي ضد و نقیضش میترسیدم….
فکر کنم اینها آرامش قبل از طوفان بود….طوفانی که فقط خدا میدونست کی قراره دامن منو بگیره…..
روي تخت نشسته بودم و پاهامو تو شکمم جمع کرده بودمو سرم رو روش گذاشتم.توي این مدت خبري از
سپنتا هم نبود که ازش کمک بگیرم….خدا میدونه کجا رفته….با باز شدن در اتاق، سرم رو بلند کردم و به ساشا نگاه کردم.با دیدنش چشم هام گرد شد.موهاش ژولیده،لباس ها نامرتب،و ریش بلندي هم داشت.فکر کنم توي این مدت حتی حمام هم نرفته بود.با چشم هاي نیمه بازش نگاهم کرد و گفت :سپنتا داره میاد براي کشیدن بخیه هات و باز کردن گچ دستت. لباس درست بپوش…..
بعد از زدن این حرف به سمت حموم رفت.حوصله ي کل کل و دعواي جدید نداشتم پس آروم از روي تخت بلند شدم به سمت کمد رفتم. یک بلوز و شلوار یاسی برداشتم و پوشیدم.رفتم جلوي دراور و کمی موهام رو شونه زدم و مرتب کردم.توي آینه به خودم نگاه کردم.دستم رو روي گونه ام گذاشتم. پوستم خشک شده بود و زبریش کاملا مشخص بود.کشوي اول رو کشیدم و از لا به لاي لوازم آرایش ساشا یک کرم مرطوب برداشتم و کمی به گونه هام زدم.خواستم کرم رو برگردوندم سر جاش که چیزي توجهم رو جلب کرد.یک دفتر بود.با کنجکاوي کشیدمش بیرون…. همون دفتري بود که تو اتاق قرمز پیداش کرده بودم.یک نگاه به در حمام کردم….هنوز توي حمام بود پس سریع بازش کردم و به عکس هایی که لا به لاش بود نگاه کردم.همون عکس ها بود.سریع دنبال
عکس مورد نظرم گشتم.عکس پري……ولی هیچی نبود فقط عکس هاي ساشا و سپنتا به همراه پدر و ادرشون…..
با عصبانیت دفتر رو پرت کردم روي زمین و گفتم :لعنت به این شانس……
روي زمین نشستم و با عصبانیت عکس ها رو جمع کردم.همین که دفتر رو برداشتم تا بزارم سر جاش،یک عکس از لاي صفحاتش روي زمین افتاد.چرا متوجه این عکس نشدم؟سریع از روي زمین برداشتم و نگاهش کردم….
با دیدن عکس چشمام گرد شد.عکس،عکس من بود… کت مشکی پوشیده بودم و موهام آزاد دورم ریخته

بود و با لبخند زیبایی به دوربین زل زده بودم.نمیتونستم باور کنم.عکس من دست ساشا چیکار میکرد؟ اصلا کی ازم عکس گرفته بود؟با صداي پایی که از سمت پله ها بالا میومد،به خودم اومدم.سریع عکس رو گذاشتم سر
جاش و کشو رو بستم و روي تخت نشستم.صداي در اتاق و پشت بندش صداي سپنتا اومد:تارا جان اجازه هست؟
بله ي آرومی گفتم و سپنتا وارد اتاق شد. لبخندي بهم زد و گفت :سلام چطوري خانم خانما؟ منم متقابلا لبخندي بهش زدم و گفتم :سلام ممنون خوبم.
سپنتا به سمتم اومد و رو به روم ایستاد و گفت :براي عمل جراحی آماده اي؟ با ترس گفتم:عمل؟
-آره دیگه کشیدن بخیه…..
و شروع کرد به خندیدن.یک چشم غره ي اساسی بهش رفتم که خنده اش رو قطع کرد و گفت :یک دونه از این چشم غره ها به ساشا برو حساب کار دستش بیاد…
خنده ي آرومی کردم و سپنتا دست شکسته ام رو تو دستش گرفت و گفت :آماده اي از شر این گچ خلاص بشی؟
با لبخند سرم رو تکون دادم.سپنتا هم از اتاق رفت بیرون و دوباره برگشت و با یک وسیله اي مشغول باز کردن گچ شد…با دقت به کارش نگاه میکردم. سپنتا هم نگاهی بهم کرد و گفت :چه دقتی هم میکنه انگار میخوام دستش رو قطع کنم.
منم لبخندي زدم و با چشم هاي ریز شده گفتم:بعیدم نیست به هر حال برادر همون ساشایی….
-ا…. راست میگی ها….. پس بزار منم یک دور دستت رو قطع کنم ببینم چه حالی میده…..
مسخره اي نثارش کردم که خنده اي کرد و بی حرف مشغول باز کردن گچ شد.با صداي باز و بسته شدن در حمام سپنتا خیلی آروم کنار گوشم گفت :اژدها وارد میشود……
خنده ام گرفته بود شدید….هیچ جوري نمیتونستم کنترلش کنم.سپنتا هم خنده اي کرد و بعد برگشت
پشت سرش و ساشا که از حمام اومده بود بیرون گفت:سلام عافیت باشه…..
ساشا هم سرش رو به نشونه ي سلام بالا و پایین کرد و گفت :کی اومدي؟
-همین چند دقیقه قبل….دارم گچ دستش رو باز میکنم….
-خیلی خوب کارت رو بکن…..
به صورتش که شش تیغه کرده بود نگاه کردم.ریش و سبیل اصلا بهش نمیومد وقتی اصلاح میکرد
واقعا قشنگ میشد…..ساشا با دیدن نگاه خیره ام پوزخندي زد و رفت به سمت آینه…..با ناراحتی سرم رو انداختم
پایین.سپنتا دوباره مشغول کارش شد.زیر چشمی ساشا رو نگاه میکردم.کشوي دراور رو کشید و کرم مرطوب رو برداشت و به صورت و دست هاش زد.وقتی خواست کرم رو بزاره سر جاش نگاهش به داخل کشو خیره موند.دلم هري ریخت پایین…..با اخم نگاهش رو از کشو گرفت و دوخت به من….سریع جهت نگاهم رو عوض کردم و به دستم خیره شدم.بدنم به صورت هیستریک شروع کرد به لرزیدن….یعنی فهمید؟ واي نه اگه فهمیده باشه بیچاره ام….. دستم هم ناخدا گاه میلرزید که سپنتا با چشم هاي گرد شده نگاهم کرد.با سر خیلی نا محسوس به ساشا اشاره کردم.سپنتا هم نگاهی به ساشا انداخت و گفت :چیزي شده ساشا جان؟ ساشا با صداي خشمگینی گفت :نه…..
و نگاهش رو از من گرفت….. سپنتا دوباره برگشت سمتم و آروم گفت:دیونست…..
و من تو دلم گفتم :تازه فهمیدي؟
بعد از باز شدن دستم سپنتا منو روي تخت خوابوند و بعد از تزریق بی حسی مشغول کشیدن بخیه هام شد.ساشا هم تمام مدت با اخم بالاي سرم ایستاده بود و نگاهم میکرد. سپنتا بعد از کشیدن بخیه ها رو به ساشا گفت :بهتره یک چیز شیرین بهش بدي بخوره ممکنه فشارش بیفته پایین….
ساشا با همون نگاه خیره اش به من سرش رو تکون داد.سپنتا رو بهش گفت:چند لحظه میاي بیرون کارت دارم؟
-باشه بریم…..
و هر دو از اتاق رفتند بیرون…. نفسم رو فوت کردم بیرون….هر وقت ساشا کنارم بود وحشت داشتم.مدام میترسیدم کاري کنم که عصبی بشه.اي کاش سپنتا همیشه اینجا بود. اینجوري کمی آرامش داشتم.
********
-آماده اي؟
توي آینه یک نگاه دیگه به خودم انداختم و گفتم :آره
-خیلی خوب بیا بریم.
رفتم کنارش و دستش رو گرفتم و با هم از اتاق رفتیم بیرون….امروز عروسی صمیمی ترین دوست ساشا و سپنتا بود.از ماجراي باز کردن دستم یک هفته میگذشت.ظاهرا اون روز سپنتا با ساشا درباره ي همین عروسی حرف زده بود.خوب تونسته بود ذهن ساشا رو منحرف کنه چون وقتی برگشت تو اتاق کلا تو خودش بود و اصلا باهام حرف نزد. منم هر لحظه منتظر بودم که بخاطر دفتر تو کشو و عکس ها بازخواستم کنه ولی هیچ کاري
نکرد.سپنتا بهم گفت به سختی ساشا رو راضی کرده که منو بیاره مهمونی. ولی ساشا دیشب کلی باهام حرف زد و تهدیدم کرد که اگه یک قدم ازش دور شم این بار زنده ام نمیزاره……کنارش توي ماشین نشستم.این بار خودش رانندگی میکرد.تمام هواسش به سمت جلو بود. کلا موقع رانندگی آروم بود.همون لباسی که براي تولد
سپنتا پوشیده بودم، رو پوشیدم چون لباسی نداشتم.ولی خوب همین هم خیلی قشنگ بود.خداییش به تنم مینشست.با توقف ماشین از فکر اومدم بیرون.ساشا ماشین رو کنار ماشین هاي دیگه پارك کرد و برگشت سمتم و گفت :تارا براي بار آخر میگم اگه یک قدم فقط یک قدم ازم دور شی تضمین نمیکنم که این بار از خونت بگذرم….. فهمیدي؟
سرم رو تکون دادم. از ماشین پیاده شد.در سمت منو هم باز کرد و کمکم کرد پیاده شم.کنارش راه افتادم. با
ورودمون به سالن،پیش خدمت به سمتمون اومد و کت ساشا رو تحویل گرفت. در بین جمعیت دنبال سپنتا
گشتم که اونو کنار یک دختر جوون پیدا کردم.خیلی فاصله داشتیم و درست نمیتونستم ببینم دختره چه شکلیه.لبخندي زدم پس سپنتا هم آره؟….ساشا راهش رو به سمت گوشه ي سالن کج کرد.دنبالش رفتم و روي صندلی هاي گوشه ي سالن نشستم.همچنان با اخم خیره به رو به رو بود.نگاهم رو به پیست رقص سوق دادم.همه زوج هاي دو نفره مشغول رقص بودند.تمام چراغ ها خاموش بودن و فقط رقص نور هاکمی پیست رو روشن کرده بود.با لبخند به جمعیت نگاه میکردم که ناگهان حس کردم یک آشنا رو بین جمعیت دیدم…. تعجب
کردم آخه من که به جز ساشا و سپنتا کس دیگه اي رو اینجا نمیشناختم… ولی یک چهره ي آشنا اون بین بود.یک مرد…..داشت با یک دختر میرقصید و لبخندي زده بود….نمیدونم چرا حس میکردم انقدر برام
آشناست…..نگاهم فقط روي اون بود…..با تموم شدن آهنگ همه شروع کردن به دست زدن….و صداي جیغ و داد بلند شد.ساشا به بازوم فشاري آورد و گفت :بلند شو عروس و داماد اومدن…
از جام بلند شدم اما نگاهم همچنان به جاي خالی مردي بود که تا چند لحظه پیش داشتم نگاهش میکردم….. یعنی اون کیه؟مطمئنم توي این یک سالی که بی حافظه بودم ندیدمش….ظاهرا موضوع برمیگرده به قبل از تصادفم….. عروس و داماد وارد سالن شدند اما من توجهی بهشون نداشتم. وقتی روي جایگاه مخصوص عروس و داماد شدند، ساشا دستم رو کشید و گفت :بیا بریم بهشون تبریک بگیم.
اصلا حوصله نداشتم برم براي همین گفتم:من کجا بیام خودت برو دوست تویه نه من…..
با چشم غره اي که رفت لال شدم. گفت:چیه نکنه توقع داري همین جا ولت کنم که گرگ هاي گرسنه بریزن سرت؟بفهم اینجا ایران نیست دبیه…. مرد هاي اینجا منتظرند یک زن خوشگل تنها ببینند…. اینجا ایران نیست که دختر خوشگل ریخته باشه….تو هنوز هم اینو نفهمیدي؟
دهنم از حرفش باز موند…. الان ساشا از من تعریف کرد؟ یعنی منو یک زن خوشگل میبینه؟ با کشیده شدن دستم نتونستم به افکارم بیشتر از این پر و بال بدم و همراه ساشا به سمت عروس و داماد رفتم.سپنتا تو جایگاه بود و داشت با داماد میخندید.کلا هر جا میرفت خنده اش رو هم با خودش میبرد.با دیدن ما از داماد فاصله گرفت و به سمتمون اومد و رو به ساشا گفت :ا…. سلام کی اومدین؟
ساشا پوزخندي زد و گفت :همون موقع که عروسک بازي میکردي…..
لبم رو دندون گرفتم تا خنده ام بلند نشه…. سپنتا ذهنش باز مونده بود.ساشا رو بهم گفت :همین جا بمون تا برگردم….
باشه اي گفتم و ازمون دور شد. نگاهم رو به سپنتا که هنوز دهنش باز بود انداختم و زدم زیر خنده…. سپنتا هم دهنش رو بست و گفت :یعنی دید؟
با خنده گفتم :آره چطور؟ -هیچی فقط بدبخت شدم….
خنده ام جاش رو به تعجب داد و گفتم:چرا؟
-هیچی از بس دیونست بعد از ماجراي پري دوست دخترم رو که عشقم هم بود فراري داد….میگفت اگه حتی به ازدواج فکر هم بکنم زنده ام نمیزاره…
با تعجب بیشتري پرسیدم :چراااا؟
-چون فکر میکنه قراره سر من هم کلاه بره….
-واقعا که….
-ولش کن پیمان که سهله سقراط هم نمیتونه اینو درمان کنه….
ندیدم و نگاهم رو دور سالن چرخوندم که دوباره همون فرد آشنا رو دیدم….داشت با تلفن حرف میزد.متوجه
سنگینی نگاهم شد و سرش رو آورد بالا.اول یک نگاه ساده بهم انداخت اما ناگهان خشکش زد…..چشم هاش گرد شد و دستش همراه گوشیش اومد پایین….. خیره خیره با دهن باز نگاهم میکرد…..لبهاش بهم نزدیک شدند و لب زد: تارا…. خودتی…..
حالا شکم به یقین تبدیل شد پس اونم منو میشناخت….. هر دو با تعجب به هم خیره بودیم که با کشیده شدن دستم به خودم اومدم.نگاهی به سپنتا که دستم رو کشید کردم.سپنتا گفت :چیه تارا؟ یک ساعته دارم صدات میزنم انگار نه انگار….
نگاهم رو دوباره از سپنتا گرفتم و خواستم دوباره به همون مرد نگاه کنم که دیدم نیست.نگاهم کل سالن رو دنبالش گشت ولی خبري ازش نبود.این بار سپنتا جلوم ایستاد و گفت :تارا میشه به من هم بگی داري دنبال چی میگردي؟
نگاهی بهش انداختم و گفتم :فکر کنم یک آشنا اینجا دیدم؟ با تعجب گفت :آشنا؟کی؟
-نمیدونم یک مرد بود….. به نظرم چهره اش آشنا بود برام.
سپنتا دهن باز کرد که چیزي بگه ولی دستش رو روي بینی اش گذاشت و گفت :هیس تارا…..دیگه چیزي نگو…..ساشا داره میاد…..
سکوت کردم.ترجیحا ساشا چیزي نفهمه بهتره.شاید هم من اشتباه میکنم.نمیدونم…. با شنیدن صداي ساشا از پشت سرم، برگشتم سمتش :بریم تارا……
دوباره رفتیم همون گوشه سالن…..روي صندلی نشستم ساشا و سپنتا هم کنارم نشستند.ساشا رو به سپنتا گفت
:خوب؟
-خوب چی؟
-حاشیه نرو این دختره کیه؟
کنجکاو بودم بفهمم کیه.سپنتا سرش رو انداخت پایین و گفت :خواهر دوستم…..
-خوب…..قصدت چیه؟
-میخوام باهاش آشنا بشم همین….. بعد اگه ازش خوشم اومد باهاش ازدواج کنم.
ساشا پوزخندي زد و گفت :مبارکه خودت بریدي خودتم دوختی…..
-نه این چه حرفیه من…..
-تو چی؟ مثلا برادر بزرگتم ولی باید بعد از همه بفهمم…..
-ساشا…. هنوز نه به باره نه به داره…..بابا فقط یک آشنایی سادست….
-اصلا همه ي اینها به کنار وصیت مامان بابا چی؟که گفتند فقط باید با دختر ایرانی ازدواج کنی؟
-خوب اینم ایرانیه……
ساشا جفت ابرو هاشو با تعجب انداخت بالا و گفت

:ایرانیه؟
-آره من کدوم یکی از دوستام اهل اینجاست؟ میدونی که با مردم اینجا زیاد نمیجوشم.
-خوب اسمش چیه؟
-نازنین.چند روزي که اومدن اینجا. مثل ما اقامت گرفتن.
ساشا سرش رو تکون داد و هر دو سکوت کردند. نازنین رو از نزدیک ندیده بودم. خیلی کنجکاو بودم ببینم چه شکلیه. ایکاش سپنتا میرفت میاوردش. سرم پایین بود و داشتم با ناخن هام بازي میکردم که سنگینی نگاه کسی رو حس کردم.سر بلند کردم .که دوباره همون مرد رو دیدم.رو به روم ایستاده بود و با چشم هاي گشاد شده نگاهم میکرد.خدا میدونست از چی انقدر تعجب کرده….منم همچنان نگاهش میکردم. هر بار که نگاهم بهش میفتاد بیشتر حس میکردم میشناسمش. با سلقمه اي که به پهلوم خورد،به خودم اومدم و برگشتم سمت
سپنتا که دیدم داره با ساشا اشاره میکنه.به ساشا نگاه کردم.با دیدنش وحشت کردم.تمام صورتش سیاه و کبود بود.سفیدي چشم هاش قرمز قرمز بود.جوري نفس میکشید انگار نفس کم آورده و نگاهش خیره به همون مردي بود که به نظرم آشنا بود…..
با ترس به سپنتا نگاه کردم.اونم متعجب بود.ناگهان دستم کشیده شد.سریع بلند شدم از روي صندلی و
به ساشا که دستم رو گرفته بود و میکشید نگاه کردم.سپنتا هم دنبالمون بود و مدام میگفت :ساشا…. ساشا وایستا….ساشا با تو ام…
ولی ساشا بی توجه فقط میرفت.میترسیدم از این تغییر حالت ناگهانیش. ظاهرا خوشی به من نیومده.بعد از چند وقت یک مجلس اومدم.همین جور که دنبالش میرفتم، صداي آشنایی شنیده شد که گفت :کجا میبریش؟ ساشا ایستاد…. برگشت پشت سرش.منم نگاهم رو چرخوندم پشت سرم و به همون مرد مرموز نگاه کردم.
سپنتا با تعجب نگاهش بین ساشا و اون مرد در گردش بود. ساشا منو محکم هل داد سمت ماشین و به طرف همون مرد یورش برد و گفت :حروم زاده ي عوضی…… باید خیلی وقت پیش میکشتمت….
و محکم مشتش رو تو صورتش فرود آورد.
سپنتا با دیدن این صحنه سریع به سمت ساشا رفت و دست هاشو گرفت. اون مرد دستی روي صورتش کشید و پوزخندي زد و گفت :تمام عرضه ات همینه؟واقعا برات متاسفم….
و ناگهان لگد محکمی به پهلوي ساشا زد.ساشا از درد خم شد.سپنتا ساشا رو ول کرد و به طرف مرد رفت و یقه اش رو گرفت و گفت :چیکار کردي عوضی؟
پسره دوباره خنده اي کرد و گفت :گم شو بچه قرتی….
و با صورتش محکم کوبید تو صورت سپنتا…..با تعجب و وحشت به صحنه ي رو به رو نگاه میکردم. ساشا و سپنتا افتاده بودند به جون پسره.ولی پسره خیلی قوي تر از اونا بود.به نظر میرسید رزمی کار باشه……تند تند به ساشا و سپنتا ضربه میزد. هیچ کدوم هم حریفش نمی شدند.ضربه ي محکمی بین دو پاي ساشا زد که ساشا نقش زمین شد.چند ضربه ي کاري هم به سپنتا زد و سپنتا هم از درد افتاد روي زمین…..
یک نگاه به جفتشون انداخت و پوزخندي زد و سرش رو آورد بالا و به من نگاه کرد…با ترس عقب عقب رفتم.یک نگاه به ساشا و سپنتا کردم که روي زمین افتاده بودند و از درد نمی تونستند و یک نگاه به همون مرد و خیلی ناگهانی شروع کردم به دویدن به سمت در خروجی……
واسه یک لحظه برگشتم پشت سرم که دیدم دنبالمه. جیغ بلندي از ترس زدم و سعی کردم تند تر بدوم ولی کفش هاي پاشنه بلندم این اجازه رو بهم نمی دادند.سکندري خوردم که شالم از پشت کشیده شد.همون شالی که روي شونه هاي برهنه ام انداخته بودم.ترسیدم بیخیال شالم شدم و همچنان میدویم که ماشینی از رو به روم اومد….مکثی کردم و جیغی زدم که دستم کشیده شد.از وسط خیابون کنده شدم و به کسی که نجاتم داد نگاه کردم.همون مرد بود.سعی کردم دستم رو از دستش بکشم بیرون که اجازه نداد منم شروع کردم به جیغ و داد:ولم کن عوضی….کمک….کمکم کنید….ولم کن….
ولی ولکن نبود منو به زور به سمت ماشینش برد.وقتی خواست به زور سوارم کنه جیغ بلندتري زدم و گفتم :ولم کن کثافت….
که با سیلی اش خفه شدم.دستش رو گذاشت روي بینیش و گفت :خفه شو….فقط سوار شو…..
-نمیخوام…. سوار نمیشم….اصلا تو کی هستی….
-بهت میگم سوار شو تارا اون روي سگ منو بلند نکن….
همون لحظه نگاهم به در ورودي مجلس افتاد. ساشا و سپنتا هر دو.هراسون از در زدند بیرون….با دیدنشون با جیغ صداشون زدم….که توجه هر دو بهم جلب شد و به طرفم دویدند.اون مرد هم ضربه ي محکمی توي دهنم زد و منو سوار ماشین کرد. خودش هم سریع پرید پشت فرمون و پاش رو روي پدال گاز فشار داد….ماشین رو با سرعت سرسام آوري میروند منم فقط جیغ و داد میکردم تا ماشین رو نگه داره….
با عربده اي که زد خفه شدم:خفه شو بیشرف …. دهنت رو ببند تا برات نبستم…..
اشکام روي صورتم جاري شدند.جواب ساشا رو نمیتوانم بدم جواب اینو که میتونستم….
دستم رو بلند کردم و با تمام قدرت توي صورتش فرود آوردم و با جیغ گفتم:بیشرف عوضی خودتی…
ماشین رو نگه دار…..
دستش رو روي گونه اش گذاشت و گفت :خوشم باشه… هار شدي….. ولی آدمت میکنم….
نگاهم رو به پشت چرخوندم که متوجه شدم ماشین ساشا با سرعت دنبالمونه….. کمی آروم شدم.باید یک کاري میکردم از ما جلو بزنند وگرنه این عوضی معلوم نبود منو کجا ببره….
برگشتم سمتش و گفتم:تو کی هستی؟ اصلا از کجا تو زندگی من پیدات شد….چی میخواي از من…..
همون جور که پوزخندي روي لبش بود گفت :اسمم سعیده اینکه کی هستم و ازت چی میخوام رو به زودي میفهمی….
در حالی که بغض به گلوم چنگ انداخته بود گفتم :چرا این کار رو میکنی؟هان؟میدونی اگه گیر ساشا بیفتم چیکارم میکنه؟ آخه عوضی چی از من میخواي؟
جمله ي آخرم رو تقریبا با داد گفتم که با مشت محکم کوبید تو دهنم و با داد گفت: خفه شو تارا….فقط خفه شو….اگه یک کلمه ي دیگه حرف بزنی دندونی تو دهنت نمیذارم……
دستم رو روي دهنم گذاشتم.لبم پاره شده بود و از گوشه اش خون جاري شد…..
چشم هامو با درد بستم که با ترمز وحشتناك ماشین چشم باز کردم.یک ماشین مشکی رنگ جلومون
بود.چهار در ماشین باز شد و محافظ هاي ساشا ازش اومدند بیرون…..سعید با بهت زل زده بود به رو به رو که در سمتش باز شد و ساشا کشیدش از ماشین بیرون…تازه به خودم اومدم.سریع در ماشین رو باز کردم و پریدم بیرون.سپنتا به سمتم اومد و گفت :تارا برو تو ماشین زود باش.
سریع رفتم سوار ماشین ساشا شدم.بدنم به طرز وحشتناکی میلرزید.ساشا بدجور با سعید در گیر
بود.چنان با غیظ میزدش که انگار عزیز ترین کسش رو گروگان گرفته بود.وقتی از زدنش سیر شد سرش رو آورد بالا و به من که با ترس نگاهش میکردم نگاه کرد.حالت چشم هاش اونقدر وحشتناك بود که یک لحظه آرزو کردم ایکاش سعید منو برده بود….به سمت ماشین اومد و سوار شد و بی توجه به سپنتا که داشت بال بال میزد
سوار ماشین بشه،حرکت کرد.آنچان توي خیابون ها ویراژ میداد که فقط توي دلم اشهدمو میخوندم.انگار امروز قرار نیست از زیر دستش زنده بیرون بیام….
اشکام بی اراده تند تند میریخت روي گونه ام.ساشا یک لحظه برگشت طرفم و وقتی چشم هاي اشکیمو دید آنچنان عربده اي زد که واسه یک لحظه مردم و زنده شدم :پاك کن اون لامصب ها رو تا همین جا کورت نکردم….
سریع اشکام رو پاك کردم.ساشا جلوي خونه نگه داشت و با تمام قدرت دستش رو گذاشت روي بوق
و فشار داد.نگهبان ها سریع در رو باز کردند و ساشا بی توجه به آنها وارد حیاط شد.همین که ماشین ایستاد پریدم از ماشین پایین.ساشا هم پیاده شد و به سمتم اومد.عقب عقب رفتم و با التماس گفتم :ساشا….
تورو خدا….مگه من چیکار کردم…. من اصلا اون عوضی رو نمی شناسم….بخدا نمیشناسم….. تورو

خدا آروم باش…
ساشا با صداي وحشتناکی گفت :که نمیشناسی آره؟
سرم رو به نشونه ي آره تکون دادم که جفت دست هامو گرفت و اجازه نداد دیگه عقب برم….
سرش رو آورد کنار گوشم و با همون صداي وحشتناك که منو تا مرز سکته میبرد گفت :الان یک کاري میکنم یادت بیاد….
و منو کشون کشون برد سمت ساختمون…..براي اینکه بیشتر از این عصبیش نکنم دنبالش میرفتم.
وارد خونه شد و منو یک راست برد سمت اتاق قرمز. در رو باز کرد و منو محکم هل داد داخل.پرت شدم روي زمین.به سمتم اومد و دستم رو گرفت و از روي زمین بلندم کرد و توي صورتم فریاد زد:تو هیچی یادت نمیاد…..ولی من یادمه…. خوب هم یادمه…..
و جفت دست هاشو دور گلوم حلقه کرد و از روي زمین بلندم کرد با عربده گفت :امروز روز مرگته
تارا…امروز میکشمت…. بسه هرچه قدر هرز پریدي….بسه….امشب میکشمت….دست هامو با ترس روي دستاش که هر لحظه با قدرت بیشتري گلوم رو میفشرد گذاشتم و به سختی گفتم:به…. چه….جرمی….گناه….من….چیه….
این…توي….که…هر…شب…بهم…تجاوز….میکنی……هر…شب….کتکم…..میزنی…هر….شب….زجرم………
میدي…..زخم….زبون….میزنی….گناه….من….چیه…..
ساشا دوباره تو صورتم عربده زد:بیشرف عوضی…. من بهت تجاوز میکنم؟آره؟…..دختره ي هرزه….من شوهرتم….. شوهرت….همون که بهش خیانت کردي…همون که به خاك سیاه نشوندي…. همون که بیچاره اش کردي… شوهرتم…..شوهرت….
چشمام داشت از حدقه میزد بیرون…..مدام دهنم مثل ماهی باز و بسته میشد…. ولی چطور ممکن بود…..ساشا…..شوهر من…..شوهر…..
ساشا با عربده دوباره گفت :اون روز هایی که از دوریت داشتم بال بال میزدم زمین و زمان رو به هم میدوختم، تو تو بغل اون پسر عمه ي حروم زاده ات بودي بیشرف…..
و منو محکم به طرف قفسه ي شیشه هاي مشروب پرت کرد….محکم به قفسه برخورد کردم و تمام شیشه ها روي تنم فرود اومد…. از درد نفسم گرفت… سرم سنگین شد و جلوي چشم هام تار….
ناگهان خاطراتی به ذهنم هجوم آوردند…. با هجوم خاطرات از هوش رفتم…..
******** گذشته :
از هواپیما پیاده شدم و با عصبانیت به سمت درب خروج رفتم.مسلما بابا اگه بفهمه من انقدر زود
اومدم خونمو میریزه….. اه اه حالم بهم خورد از اون همه مثلا محبت پدرانش. منتظر چمدونم شدم اعصابم بدجور خوردبود.بالاخره اومد. همین که چمدونم رو از روي دستگاه برداشتم صداي پسر جونی بلند شد که گفت
:خانم چمدون رو اشتباه برداشتید……
برگشتم سمتش.یک پسر جون که بهش میخورد بیست هشت نه سالش باشه.
با دیدنم لبخندي زد و گفت :?are you tourist شما توریستین؟
اخم هامو کشیدم تو هم.مشخص بود از اون پسر پروهاست که ولش کنی میخواد آمار کل خونواده ات رو درباره.به تندي گفتم :نخیر…..
و راهم رو کشیدم و رفتم. دوباره صداش بلند شد که گفت :خانم ببخشید قصد مزاحمت ندارم ولی شما چمدون منو اشتباه برداشتید.

این بار با عصبانیت برگشتم سمتش و گفتم :یعنی میخواي بگی انقدر خنگم که چمدونم رو نشناسم؟
خنده ي آرومی کرد و گفت :نه خداي نکرده همچین جسارتی نکردم ولی چمدونی که دست شماست مال منه.
-پس میشه بدونم چمدون من کجاست؟ به روي دستگاه اشاره کرد و گفت :اونجاست….
نگاهی به دستگاه انداختم.یک چمدون درست شبیه چمدون من روش بود.یک نگاه به چمدونی که دستم بود انداختم.درست مثل هم بودند.سرم رو بلند کردم و یک نگاه به پسره که داشت با لبخند نگاهم میکرد انداختم و گفتم :حالا از کجا مطمئنی این چمدون مال تویه؟
لبخندش عمیق تر شد و گفت :چون دسته ي چمدون من مشکیه. و اون چمدونی که روي دستگاست دسته اش قرمزه….
واي چه دقتی داشت.درسته دسته ي چمدون من قرمز بود.ولی هیچ تغییري تو حالتم ایجاد نکردم.با همون قیافه ي حق به جانب چمدونش رو همون جا رها کردم و رفتم سراغ چمدون خودم و از روي
دستگاه برداشتم و بی توجه بهش راه خروج رو پیش گرفتم.شاید اگه در شرایط دیگه بود ازش کلی عذرخواهی
میکردم ولی اون روز به حدي عصبی بودم که بی توجه بهش از کنارش رد شدم.اونم چمدونش رو برداشت و دنبالم اومد و گفت :ببخشید چمدونتون با من عوض شد.
میتونستم داره تیکه میندازه ولی به روي خودم نیاوردم و گفتم:خواهش میکنم.
دوباره خندید و گفت :خوشم میاد در هر شرایطی غرورت رو حفظ میکنی…
دیگه داشت اعصابم رو خورد میکرد که خدا رو شکر از فرودگاه خارج شدیم.دوباره گفت :راستی سلیقه هامون هم مثل همه….

با عصبانیت مکث کردم و برگشتم سمتش و گفتم :خوبه قصدت مزاحمت نبود…..
بیچاره از حرکت ناگهانیم چشم هاش گرد شد.
دست هاشو به حالت تسلیم شدن آورد بالا و گفت :باور کنید قصدم مزاحمت نیست…. من…..
دوباره راهم رو پیش گرفتم و جلوي یک تاکسی مکث کردم.راننده خیلی سریع چمدونم رو توي صندوق عقب ماشینش گذاشت.با صداي نزدیک شدن پایی برگشتم پشت سرم که دیدم بازم همون پسرست…. نفسم رو کلافه دادم بیرون.دقیقا کنارم ایستاد و گفت :اگه بخواي میرسونمت.
نمیدونم کی بهش اجازه دادم انقدر صمیمی باهام حرف بزنه.این بار با خشم گفتم:نخیر لازم نکرده.
و سوار ماشین شدم و در رو بهم کوبیدم.راننده هم سوار شد و پرسید :کجا برم خانم؟
آدرس رو دادم و راه افتاد ولی اون پسره همچنان کنار ماشین ایستاده بود.خدایش خیلی سمج بود.راننده از توي آینه نگاهی بهم کرد و گفت :مزاحمتون شده بود؟
بله ي آرومی گفتم که گفت :جوونن دیگه تا یک دختر تنها میبینند دوست دارند مزاحم بشند فقط خدا میدونه چی گیرشون میاد.
اصلا حوصله ي حرف هاي راننده رو نداشتم.مدام به این فکر میکردم الان جواب بابا رو چی بدم.بهم گفته بود یک ماه وایستم ولی من سر یک هفته بلیط گرفتم و برگشتم.اه باز دعوا و جر و بحث…..اصلا
حوصله نداشتم…… سرم رو روي پشتی صندلی گذاشتم و تا رسیدن به مقصد حرفی نزدم. فقط از پنجره به
بیرون نگاه میکردم.با توقف ماشین،پیاده شدم.راننده چمدونم رو از صندوق بیرون آورد و روي زمین گذاشت.
ازش تشکر کردم و پولش رو دادم و به سمت در رفتم.زنگ رو زدم که صداي مامان رو شنیدم:کیه؟
-باز کن مامان منم….
مامان در رو باز کرد و با چشم هاي گرد شده گفت

:تارا……
رفتم داخل حیاط و گفتم:سلام….
-سلام…. تو اینجا چیکار میکنی؟
پوزخندي زدم و گفتم :دیگه تو خونه خودمون هم نباید بیام….
مامان چشم غره اي بهم رفت و گفت :درست جوابم رو بده تو قرار بود یک ماه خونه ي عمه ات بمونی هنوز یک هفته هم نشده.
رفتم کنار حوض آب وسط حیاط و چند مشت آب پاشیدم تو صورتم و گفتم:از پذیرایی عمه و پسرش سیر شدم برگشتم.
مامان به سمتم اومد و از آرنجم گرفت و گفت :مثل آدم حرف میزنی یا نه؟
دستم رو از توي دستش کشیدم بیرون و گفتم :اه بزار از راه برسم بعد شروع کن.انگار نه انگار از آلمان اومدم. بزار یک نفس بکشم یکم بشینم بعد میگم.
مامان دوباره چشم غره رفت منم بی توجه بهش رفتم تو خونه.روي مبل نشستم و به تلویزیون خاموش زل زدم. مامان هم یک راست رفت آشپزخانه و دو لیوان آب پرتقال درست کرد و آورد بیرون.کنارم روي مبل نشست و گفت :خوب بگو میشنوم.
لیوان آب پرتقال رو برداشتم و یکم مزه مزه کردم و گفتم :من نمیخوام با سعید ازدواج کنم.
چشم هاي مامان از تعجب گرد شد و گفت :چی؟ یعنی چی که نمیخواي؟
-یعنی همین.بابا گفت یک ماه برو خونشون تا بشناسیش من تو یک هفته شناختمش…. یک پسر هوس باز عوضی آمار دوست دختراش از موهاي سرش بیشتره.
-هه بخاطر همین موضوع میخواي بهش جواب رد بدي؟ برگشتم سمتش و گفتم :چیز کمی هم نیست مامان… -اون پسره.از همه مهمتر تو آلمان بزرگ شده و فرهنگ اونا رو یاد گرفته. تو عاقل باش بعد از ازدواج درست میشه.
پوزخندي زدم و گفتم :ذات آدم هیچ وقت درست نمیشه اینو مطمئن باش مامان خانم.
-چه ربطی داره؟ وقتی ازدواج کنی میبینه که یک زن داره و نیازي به اون دختر ها….
با عصبانیت از جام بلند شدم و گفتم :بسه دیگه مامان…تو طرف منی یا اون؟فکر نکن نفهمیدم بابا براي اینکه با شوهر عمه بتونه شریک بشه میخواد منو مثل کالا تقدیمشون کنه….
مامان هم متقابلا بلند شد و گفت :صداتو بیار پایین.یک هفته نبودي از دستت داشتم نفس راحت میکشیدم باز
سر و کله ات پیدا شد.باز میخواي صداي باباتو دربیاري؟ده تو چرا انقدر زبون نفهمی.. باباته سلاحت رو میخواد…
-آره سلاح شما درست میگید سلاح.
و با عصبانیت چمدونم رو برداشتم و رفتم سمت اتاقم.در رو محکم بهم کوبیدم و روي تخت نشستم.
حالم کم خراب بود اینا هم بدتر میکردند.
لباس هامو از تنم در آوردم و یک راست رفتم سمت حموم.زیر دوش بدون هیچ حرکتی ایستاده بودم.پسره ي عوضی آشغال.انگار نه انگار دختر داییش بودم.چه توقعی ازم داشت وقتی یاد جمله اش میفتم که گفت بیا یک
شب رو با هم تجربه کنیم،موهاي تنم سیخ میشه.دلم میخواست فقط جیغ بکشم.چطور تونست به من همچین
پیشنهادي بده.آشغال عوضی…..دوش رو بستم و مشغول شستن خودم شدم.بعد از حمام یک تیشرت یاسی با شلوار جین مشکی پوشیدم و رفتم روي تختم دراز کشیدم. به پهلو که چرخیدم،چشمم افتاد به چمدونم و یاد پسره که چمدونش باهام عوض شد افتادم.خنده ام گرفت. بیچاره تمام عصبانیتم رو روي اون بدبخت خالی
کردم.چهره اش اومد تو ذهنم.چشم هاي آبی و صورت کشیده اي داشت.در کل جذاب بود.خیلی هم جذاب.از
لباس هایی که تنش بود،مشخص بود از اون خر پولاست.شونه هامو انداختم بالا و با خودم گفتم :به من چه مبارك دوست دختراش….
چشم هامو بستم تا کمی بخوابم.دیشب که از ترس این پسر عمه ي هوس بازم نتونستم بخوابم. اونقدر خسته بودم که به ثانیه نکشید خوابم برد.
******
-تارا…. تارا مادر….پاشو….تارا بابات اومده…. پاشو..
چشم باز کردم.مامان بالاي سرم بود.روي تخت نشستم و با عصبانیت گفتم:حالا نمیشد بهش نگی من اومدم.بابا بزارید یکم نفس بکشم.
-من چیزي نگفتم عمه ات زنگ زده بود به بابات که چرا دخترت بی خدا حافظی رفته….
دلم میخواست از دست اون عمه سرم رو بکوبم تو دیوار.از روي تخت بلند شدم و رفتم جلوي آینه. شونه اي به موهاي پریشونم زدم و رفتم از اتاق بیرون.بابا روي مبل جلوي تلویزیون نشسته بود و داشت اخبار میدید. بهش سلام کردم که سرش رو با عصبانیت آورد بالا و گفت :به به دختره خیره سر همه دختر بزرگ کردند منم دختر بزرگ کردم.چرا نمیتونی مثل آدم رفتار کنی؟ برام آبرو نزاشتی… چرا تو انقدر زبون نفهمی؟ هان؟ هان رو با داد گفت.هیچ وقت جرات نداشتم جوابش رو بدم.همیشه از این ضعف خودم بدم میومد.
طبق معمول تو سکوت نگاهش میکردم.سرش رو به نشونه ي تاسف تکون داد و گفت :تو یکی آدم بشو نیستی مگه همون سعید آدمت کنه.
پوزخندي زدم و گفتم :یکی باید اونو آدم کنه.
بابا دوباره برگشت سمتم و با داد گفت :هیچ میفهمی چی میگی؟ سعید چه مشکلی داره که تو اینجوري حرف میزنی؟
-بابا من نمیخوام باهاش ازدواج کنم زوره؟
-آره زوره از سعید بهتر کجا میخواي پیدا کنی هان؟
یک نفس عمیق کشیدم و گفتم:من اصلا نمیخوام ازدواج کنم نه با سعید نه با هیچ کس دیگه همین….
و دوباره برگشتم سمت اتاقم.از دست اینا نمیدونم به کی باید پناه ببرم.همه پدر و مادر دارند منم پدر و مادر دارم.بابام مرد بی سوادي که همه چیز رو تو سود میبینه حتی دخترش رو به مردي میده که سود بیشتري بتونه ازش دریافت کنه.و مامان که همیشه زبونش پیش بابا کوتاهه هیچ وقت نتونسته از حق خودش یا حق من دفاع کنه.به شکم روي تخت دراز کشیدم و اجازه دادم اشکام روون بشه.مثلا تک دخترم وباید از محبت زیاد لوس بشم ولی من هیچ محبتی از این ها ندیدم.مثل یک پیت حلبی بودم که هر کس از راه میرسید یک لگد بهم میزد و از کنارم رد میشد.
*******
از خونه خارج شدم و پیاده شروع به راه رفتن کردم.دوست داشتم یکم پیاده روي کنم.بابا سر کار بود و من هم از نبودش سو استفاده کرده بودم.هنزفري هامو تو گوشم زدم بی توجه به اطرافم قدم میزدم.چند ساعتی رو بی خودي براي خودم تو خیابون ها پرسه میزدم که با صداي وحشتناك ترمزي جیغ بلندي زدم و برگشتم پشت سرم.سریع هنزفري هامو از تو گوشم در آوردم و به ماشین نگاه کردم.یک پورشه مشکی رنگ درست در دو قدمی ام توقف کرد.راننده از ماشین اومد پایین و با عصبانیت گفت :یک ساعته دارم بوق میزنم مگه کري؟ عینک آفتابیمو از روي چشم هام برداشتم تا راننده رو بهتر ببینم.همون پسري بود که تو فرودگاه مزاحمم شده بود.پسره با دیدن من گفت:اه شمایید؟ ببخشید نشناختم.
و چند قدم بهم نزدیک شد و با لبخند گفت:ببخشید از اینکه شما نشنیدید من بوق زدم و نزدیک بود تصادف کنیم.
از لحنش خنده ام گرفته بود اما سعی کردم خودم رو کنترل کنم که دوباره گفت :امروز که عصبی نیستید انشااﷲ؟
این بار خنده ام گرفت و گفتم :بابت اون روز تو فرودگاه متاسفم. حالم زیاد خوش نبود.
از این تغییر حالتم انگار خوشش اومد چون لبخند زد و گفت :امروز که انشاءاﷲ حالتون خوبه؟
-بله خوبم.
-خوب خدا رو شکر میتونم ازتون یک خواهش کنم؟ با تعجب ابرومو انداختم بالا و گفتم :چه خواهشی؟ -میخواستم دعوتتون کنم به یک فنجون قهوه موافقید؟
گفتم این پسر از اون پرو هاست ها.اخمام رو کشیدم تو هم و گفتم :ظاهرا به شما پسر ها یکم رو بدیم هزار و یک فکر با خودتون میکنید… نخیر آقا من از اون دختر ها نیستم برو پی یکی دیگه.
خواستم راهم رو بکشم و برم که صداي عصبیش بلند شد:هیچ میفهمی چی میگی خانم محترم؟من نه بی احترامی کردم نه قصد و نیت شومی دارم فقط خواستم شما رو به یک لیوان قهوه دعوت کنم.اگه طرز تفکرت از مردها فقط هوس بازیه برات متاسفم.
و سوار ماشینش شد و بی توجه بهم راهش رو گرفت و رفت.از رفتارم پشیمون شدم.مگه این بیچاره چه گناهی کرده بود که تمام دق دلیمو سرش خالی میکردم؟ایکاش میموند تا ازش عذرخواهی کنم….ولی حیف که رفته بود.
از خیابون رد شدم و رفتم توي پارکی که همون نزدیکی بود نشستم.سرم رو گرفتم بین دستام و چشم هامو بستم.دلم به حال خودم میسوخت. چقدر بی کس بودم.ایکاش فقط یک نفر بود که حالم رو بفهمه.اولین قطره اشکی که از چشمام چکید،راه رو براي بقیه هم باز کرد.با شنیدن صداي آشنایی سر بلند کردم:حالا گریه نکن بخشیدمت.
با تعجب بهش نگاه کردم.چقدر این سمج بود.دهن باز کردم که چیزي بگم که سریع گفت :ببین هم من تند برخورد کردم هم تو پس بهتره بیخیال باشیم و آتش بس اعلام کنیم نظرت چیه؟ بین گریه خندیدم که لبخندي زد و گفت :خنده ات به نشانه ي موافقتت میگیرم.
و دستمالی از جیبش در آورد و به سمتم گرفت و گفت :اشکاتو پاك کن.
ازش گرفتم و آروم تشکر کردم. مشغول پاك کردن اشکام بودم که گفت :اسم من ساشاست. میشه اسمت رو بدونم؟

-تارا….
-چه اسم قشنگی. میشه ازت خواهش کنم دعوت منو رد نکنی؟یک کافی شاپ همین سر خیابونه بریم یک قهوه بخوریم. موافقی؟
نمیدونستم چه جوابی بهش بدم.سرم همچنان پایین بود و داشتم با انگشت هاي دستم بازي میکردم که گفت :سکوتت رو به نشانه ي رضایت میگیرم پس پاشو بریم.
لبخندي روي لبهام نشست.از جام بلند شدم و شونه به شونه اش راه افتادیم سمت کافی شاپ.وارد که شدیم، تو دنج ترین جاي کافی شاپ روي صندلی ها نشستیم.پیشخدمت که اومد دوتا قهوه سفارش دادیم.بعد از رفتن پیش خدمت ساشا رو بهم گفت :خوب موافقی یکم از خودت بگی.
-خوب تو اول بگو….
لبخندي زیبایی زد و گفت :اسمم ساشاست بیست و نه سالمه،یک برادر دارم که دبی زندگی میکنه. همین
-خوب اسم من هم تاراست، تک فرزندم،نوزده سالمه.
-خوشبختم.
-همچنین.
پیشخدمت قهوه ها رو روي میز گذاشت و رفت.ساشا کمی شکر توي قهوه اش ریخت و همون جور که هم میزد گفت :چرا گریه میکردي؟ سرم رو انداختم پایین و گفتم :مشکلات خانوادگی…
ساشا سرش رو تکون داد و گفت :بهتره بهش فکر نکنی تو هر خانواده اي از این مشکلات هست.
-ولی ظاهرا تو خانواده ي ما بیشتره.

-اینجوري فکر میکنی.خارج از گودي. هیچ کس تو این دنیا بی مشکل نیست.
کلافه سرم رو بلند کردم و گفتم :میشه این بحث رو تموم کنیم؟ از نصیحت خوشم نمیاد.
-باشه تمومش میکنیم.قهوه ات رو بخور سرد شد.
لیوان قهوه ام رو برداشتم و آروم آروم مزه کردم.تا زمانی که قهوه هامون رو خوردیم و از کافی شاپ خارج شدیم،حرفی بینمون رد و بدل نشد. جلوي در کافی شاپ ایستادم و گفتم:ممنون از دعوتتون قهوه ي خوشمزه اي بود.

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن