رمان شکنجه گر من پارت۵

۵ (۱۰۰%) ۱ vote

رمان شکنجه گر من

جهت شاهده به ترتیب پارت اول تا اخر رمان شکنجه گر من وارد شوید

پامو از ماشین گذاشتم بیرون.ساشا دستم رو گرفت و کمکم کرد پیاده شم. کفش هاي پاشنه بلندي که
پوشیده بودم، بدجور باعث بی تعادلیم شده بود.به همراه ساشا وارد خونه شدیم.اول از همه سپنتا به استقبالمون اومد.لبخندي کل صورتش رو گرفته بود که با چشم غره ي ساشا لبخندش رو جمع کرد.با ساشا دست داد و رو به من گفت :خوش اومدي تارا جان….
میترسیدم جوابش رو بدم.به ساشا نگاه کردم که دستم رو کشید و به طرف مبل گوشه ي سالن برد.
کنارش روي مبل نشستم.نگاهم به پیست رقص بود.افراد زیادي فارق از دنیاي دور و برشون مشغول رقصیدن بودند.دلم گرفت…. ایکاش جاي یکی از اون ها بودم.زندگی آروم و بدون مشکل ….بین جمعیت دختري با لباس زننده و باز توجهم رو جلب کرد.یک لباس عربی به شدت زننده تنش بود و بین یک جمعیت مرد هوس بازگشت درحال رقصیدن بود.با عشوه ي زیادي میرقصید و توجه تمام مرد هاي مهمونی رو به خودش جلب کرده بود.توي یک حرکت چرخید و تونستم چهره اش رو ببینم.باور نمیکردم….. از تعجب دهنم باز مونده بود….به سختی اسمش رو زیر لب گفتم:سا…. سارا….
نه این امکان نداشت….شاید اشتباه دیدم…..از جام بلند شدم تا به سمتش برم که دستم به شدت کشیده شد و دوباره روي مبل افتادم.به چهره ي قرمز شده ي ساشا نگاه کردم.از لاي دندون هاي کلید شده اش گفت :چیه دلت میخواد تو هم بري لاي اون جمعیت و براشون دلبري کنی؟
اون لحظه حرف هاي ساشا برام مهم نبود. فقط برام سارایی مهم بود که انگار بدجور نابود شده بود.نگاهم رو ساشا گرفتم و دوباره به جایگاهی که سارا درش بود نگاه کردم.هنوز هم مشغول رقصیدن و دلبري بود.ساشا با خشونت چونه ام رو گرفت و چرخوند سمت خودش و این بار تقریبا فریاد زد:مگه من با تو حرف نمیزنم؟ چرا صورتت رو میچرخونی؟
از چشم هاي به خون نشسته اش ترسیدم.انقدر که از حضور سارا تو این مجلس تعجب کرده بودم،ساشا رو به کل فراموش کردم.دستم رو روي دستش که دور چونه ام بود گذاشتم و گفتم :ببخشید …..
چونه ام رو ول کرد و دستم رو گرفت و بزور دنبال خودش منو کشید به سمت اتاق ها.
میترسیدم از عصبی بودنش.اگه باز منو میگرفت به باد کتک اینجا کی به دادم میرسید؟سعی کردم دستم رو از تو دستش بکشم بیرون و با لحن ترسیده اي گفتم :ساشا….تو رو خدا….ببخشید… باور کن دوستم رو بین اون جمعیت دیدم….خواهش می…
حرفم تموم نشده بود که با توقف ناگهانی ساشا محکم بهش برخورد کردم..ساشا با چشم هاي گرد شده از تعجب پرسید:کدوم دوستت رو دیدي؟
باز با یادآوري سارایی که مثل هرزه ها شده بود،اشک تو چشمام جمع شد و گفتم:سارا…همونی که باهاش تا اینجا اومدم…..
ساشا سکوت کرده بود.سرم رو بلند کردم و بهش نگاه کردم.فقط بهم خیره بود.بدون هیچ حرکتی یا حرفی. نگاهش هم عاري از هر حسی بود.نه خشونت نه تنفر نه عشق …
نمیدونستم چرا اینجوري میکنه.دهن باز کردم تا حرفی بزنم که ناگهان در اتاقی که کنارش بودیم رو باز کرد ومنو پرت کرد تو اتاق.انگار دیونه شده بود.چون در اتاق رو خیلی سریع قفل کرد و به سمتم اومد.از ترس چسبیده بودم به دیوار.جفت دستهاش رو دو طرفم روي دیوار گذاشت.حالا بین حصار دستهاش اسیر بودم.نگاهش از چشمام تا لبهام در گردش بود.از ترس گوشه لبم رو به دندون گرفتم که دیگه نتونست تحمل کنه و لبهاش رو با خشونت گذاشت روي لبهام…
از حرکتش شوکه شدم.بدون هیچ حرکتی فقط نگاهش میکردم که داشت لبهام رو از جا میکند.دستش رو از روي دیوار برداشت و پشت سرم روي موهام گذاشت و دست دیگه اش رو دور کمرم حلقه کرد.دستی که روي موهام بود چنگ شد و موهام به عقب کشیده شد.این یعنی باید باهاش همکاري کنم.همیشه ترجیح میداد با خشونت منظورش رو برسونه تا با حرف زدن.دستم رو پشت گردنش گذاشتم و مشغول بوسیدنش شدم.
حرکت نرم دستش روي کمرم بهم آرامش میداد اما از خود بیخودم نمیکرد.یک جورایی حس میکردم از
رابطه ي زناشویی متنفر شدم.ساشا دستش رو روي برجستگی هاي اندام میکشید و با لذت بیشتري لبهام رو میبوسید .دیگه داشت اختیارش رو از دست میداد که صداي در و پشت بندش صداي سپنتا بلند شد:ساشا
اینجایی؟
ساشا با خشم ازم جدا شد و زیر لب گفت :بر خرمگس معرکه لعنت.
و بعد با صداي بلندي گفت:کاري داري؟
-نه خواستم بگم دوستت اومده.
-کدوم دوستم؟
-علیرضا ….
با شنیدن اسم علیرضا تمام خاطرات توي ذهنم اومد.حتی اسمش هم حالم رو بد میکرد.یعنی ساشا هنوز هم باهاش بود؟خوب معلومه آره سپنتا میگفت دوست صمیمیشه .
ساشا با لحن خونسردي گفت:باشه الان میام.
با انگشت شصتش کمی اطراف لبم رو پاك کرد و گفت :بهتره بریم.
و خواست بره که دستم رو گذاشتم روي گونه اش .برگشت سمتم. با انگشتم لبهاش رو که از رژم قرمز
شده بود تمیز کردم و گفتم :حالا بریم.دستم رو گرفت و تو چشم هام نگاه کرد.باز هم همون نگاه سرد و یخی….چند دقیقه نگاهم کرد و بعد دستم رو کشید و به سمت بیرون از اتاق برد.
سپنتا کنار یک مردي که به نظر میرسید هم سنش باشه ایستاده بود و حرف میزد.از کنارش عبور کردیم و به طرف مبلی که علیرضا روش نشسته بود رفتیم.ساشا با خوش رویی باهاش دست داد و احوال پرسی کرد.اما من پشت ساشا سنگر گرفته بودم.دوست نداشتم حتی واسه یک کلمه باهاش هم کلام بشم.تمام مدت نگاه تحقیر آمیز علیرضا رو روي خودم حس میکردم.با کشیده شدن دستم از پشت هین بلندي کشیدم و برگشتم پشت سرم.سپنتا جفت دست هاشو داد بالا و گفت :نترس منم.خواستم بگم تا ساشا با دوستش مشغوله بیا تو رو به یک نفر معرفی کنم.با تعجب گفتم :به کی؟
-یادته گفتم به دو دلیل اصرار داشتم بیاي مهمونی؟
-خوب آره…
-حالا بیا بریم دلیل دوم رو بهت نشون بدم.
به ساشا نگاه کردم.اصلا متوجه ما نبود.مشغول حرف زدن با علیرضا بود.خواستم بهش بگم که سپنتا دستم رو کشید و گفت :ولش کن اون رو بیا بریم زود برت میگردونم.
دنبالش رفتم اما بدجور استرس داشتم.امیدوارم تا زمانی که برمیگردم ساشا متوجه نبودم نشه.سپنتا کنار مردي ایستاد.فکر کنم همون مردي بود که وقتی از اتاق اومدیم بیرون داشت باهاش حرف میزد.مرد با خوشرویی لبخندي زد و گفت :سلام خانم محترم .
تعجب کردم از اینکه انقدر راحت فارسی حرف میزد.سپنتا صداش رو صاف کرد و گفت :ایشون همسر برادرم هستند همون که درموردش باهات حرف زدم.
و بعد به دوستش اشاره کرد و گفت :ایشون هم صمیمی ترین دوست من پیمان هستند.که دکتر روانپزشک هستند و قراره به ما تو خوب شدن ساشا کمک کنه.
با تعجب و خوشحالی به سپنتا نگاه کردم.سپنتا لبخندي زد و گفت :پیمان ایرانیه ولی قراري چند ماهی اینجاباشه.براي یک پروژه ي کاري.امیدوارم تا اون زمان حال ساشا خوب بشه.
پیمان هم لبخندي زد و گفت :خوشحال میشم اگه بتونم کمکی بکنم. سپنتا همه چیز رو برام گفته.الان اینجا جاش نیست که بخوایم حرف بزنیم.اما قول میدم هر کمکی که از دستم بربیاد انجام بدم.
تنها حرفی که تونستم بزنم این بود:ازتون خیلی ممنونم .
پیمان خواهش میکنمی گفت و همون زمان گوشی اش زنگ خورد و با یک ببخشید از ما دور شد.
سپنتا دستم رو تو دستش گرفت و گفت :پیمان میتونه کمکت کنه. مطمئن باش.
لبخند تمام صورتم رو پر کرده بود.دست سپنتا رو فشردم و از ته قلبم گفتم:تا ابد مدیونتم سپنتا.امیدوارم یک روزي بتونم تمام محبت هاتو جبران کنم.
سپنتا خواست حرفی بزنه اما سکوت کرد و به یک نقطه خیره شد.ترسیدم….واسه یک لحظه چهره ي خشم گین ساشا رو تو اون نقطه تصور کردم.با ترس برگشتم پشت سرم که با تعجب باز هم سارا رو دیدم.بینی اش غرق خون بود یک مرد هم با عصبانیت داشت باهاش دعوا میکرد.
سارا روي مبلی که کنارش بود نشست و سرش رو گرفت بین دست هاش. مرد هم با عصبانیت از
کنارش رفت.باید باهاش حرف میزدم تا بفهمم اینجا چیکار میکنه و چه بلایی سرش اومده.آروم دستم رو از دست سپنتا کشیدم بیرون و به طرف سارا رفتم.کنارش روي مبل نشستم و دستم رو روي شونه ي برهنه اش گذاشتم. سرش رو بلند کرد و خواست حرفی بزنه که با دیدن من خشکش زد… جفت دست هامو دو طرف صورتش گذاشتم و با بغضی که به گلوم چنگ انداخته بود گفتم :سارا….سارا جان…..
دستش لرزون سارا گونه ام رو نوازشی کرد و با صداي گرفته اي گفت :تارا….
دیگه نتونستم تحمل کنم محکم تو آغوشم گرفتمش.سارا چند لحظه اي بی حرکت بود. کم کم به خودش اومد و دست هاشو دورم حلقه کرد و شروع کرد به گریه کردن.تنش میلرزید و من هیچ جوري نمیتونستم آرومش کنم.بالاخره آروم کمی آروم شد و ازم جدا شد.همچنان چشم هاش میبارید.ولی من نمیتونستم گریه کنم.دستهاي سارا دوباره صورتم رو قاب گرفت و با صداي بغض داري گفت :تو کجا….اینجا کجا….
لبخند تلخی زدم و گفتم :یاد رفته هر دومون شدیم برده ي جنسی؟
دست هاي سارا افتاد. سرش رو انداخت پایین و گفت :شرمندتم تارا…..هر بلایی سرت میاد تقصیر منه….
دستش رو گرفتم و گفتم :نه نه اصلا اینجوري نیست.اشتباه نکن.ما هر دو مون قربونی شدیم.قربونی حماقت هامون…..سارا همین جور که سرش پایین بود گفت:تعریف نمیکنی؟
-چی رو؟
-بلا هایی که سرت اومده….هرچند که به اندازه ي من نبوده اما میخوام بدونم الان چه زندگی داري.
سرم رو انداختم پایین و به انگشتر تو دستم خیره شدم.هنوز هم رد سوختگی دور انگشتم مشخص
بود.
با غم شروع کردم به گفتن تمام اتفاقاتی که تا الان برام افتاده بود.همه اش رو از روزي که ساشا منو خرید تا به امروز رو براش تعریف کردم.وقتی حرف هام تموم شد،صداي گریه ي سارا بلند شد. خودش رو انداخت تو بغلم و با گریه گفت: شرمنده ام تارا…..منو ببخش…. شرمندتم…..همه اش تقصیر من بود….
روي موهاش رو نوازشی کردم و گفتم :نه تقصیر خودم بود.راسته که میگن پدر و مادر آدم هرچقدر هم بد باشند باز از صد تا غریبه بهتر اند.مرد ها فقط منتظر اند یک دختر بی کس رو پیدا کنند تا هر جور که دلشون میخواد باهاش رفتار کنند.
سارا سرش رو بلند کرد و گفت :ولی باز هم قدر زندگیتو بدون.
با تعجب گفتم :چرا؟
-حداقل تو مجبوري هم خواب یک مرد بشی اما من باید با هزار و یک نفر باشم.
-چرا آخه؟مگه تو رو یک نفر نخرید؟
سارا پوزخندي زد و گفت :چرا اما براي کسب درآمد خرید.منو هر شب به یک یا چند نفر کرایه میده.اینجوريپول خوبی به جیب میزنه….
دهنم از تعجب باز مونده بود.سارا سرش رو آورد بالا و یک نگاهی به پشت سرم کرد و گفت :اربابت اونه؟ با وحشت از جام پریدم و برگشتم پشت سرم که دیدم سپنتا کمی دورتر ایستاده و داره به من نگاه میکنه.نفس راحتی کشیدم و گفتم:نه این نیست.این برادرش سپنتاست .
سپنتا به سمتمون اومد و با لبخند رو به سارا گفت: سلام خانم .
سارا هم لبخندي زد و گفت :سلام تولدتون مبارك.
لبخند سپنتا عمیق تر شد و گفت :ممنون .و سپس رو به من ادامه داد:معرفی شون نمیکنی.
-این سارا دوستمه که با هم تا اینجا اومدیم.
سپنتا دستش رو به طرف سارا دراز کرد و گفت: خوشبختم سارا خانم من سپنتا هستم.
سارا دست سپنتا رو گرفت و گفت :ممنون همچنین .
همون لحظه یک نفر اسم سارا رو صدا زد و سارا با یک ببخشید ازمون دور شد.سپنتا برگشت سمتم و گفت :دوستت اینجا چیکار میکنه؟
دوباره یاد حرف هایی که سارا گفت افتادم.بغض مهمان گلوم شد و به سختی گفتم:اونم یک بدبختی مثل من…..
نتونستم تحمل کنم و قطرات درشت اشک روي گونه ام روان شد.سپنتا با لحن ترسیده اي گفت :آروم باش تارا سرت به تنت زیادي کرده؟
ولی نمیتونستم آروم بگیرم.تمام بغض هایی که تا الان نگه داشته بودم حالا سر باز کرده بودند.سپنتا
کلافه شده بود.نمیدونست چجوري منو آروم کنه.ناگهان تن لرزونم رو تو آغوشش گرفت و گفت: تارا جان لطفا آروم باش عزیزم خواهش میکنم…
آغوشش آرامش از دست رفته ي این چند وقت رو بهم برگردوند.جوري که نا خدا گاه چشم هام بسته شد ودست هامو دور کمرش حلقه کردم.سپنتا کمی منو به خودش فشرد و گفت :تا آروم نشی ولت نمیکنم.
دوست نداشتم آروم بشم. اون لحظه آغوش سپنتا برام امن ترین جاي دنیا بود.چشم هام رو باز کردم که با چشم هاي خونی ساشا رو به رو شدم.اونقدر چهره اش وحشتناك شده بود که بدنم شروع کرد به لرزیدن.صورت کبود شده اش که به رنگ بنفش میزد و چشم هایی که هیچ سفیدي درش دیده نمیشد فقط قرمزي بود.تازه فهمیدم چیکار کردم.بدون اجازه اش با سپنتا رفتم الان هم که تو بغل سپنتام …
فقط تونستم یک جمله اون لحظه بگم:خدایا خودت رحم کن….
سپنتا منو از خودش جدا کرد و با تعجب گفت:منظورت چیه تارا؟
با ترس به ساشا که داشت به سمتمون میومد نگاه می کردم. سپنتا رد نگاهم رو گرفت و همین که نگاهش به ساشا افتاد، مشت آماده ي ساشا روي صورتش فرود اومد.از ترس هین بلندي کشیدم که توجه افرادي که دور و برمون بود بهمون جلب شد.سپنتا سریع دست ساشا رو گرفت و گفت :ساشا جان برادر من آروم باش. بزار حرف بزنیم.
ولی ساشا آروم بشو نبود. یقه ي سپنتا رو گرفت و تقریبا فریاد زد:یک ساعته فکر کردم این هرزه باز از دستم فرار کرده.همه جا رو دنبالش گشتم اما دست آخر اونو تو بغل تو پیدا کردم.آخه یک آدم چقدر میتونه عوضی باشه؟
با ترس و اشک مشغول تماشاشون بودم.سپنتا دستش رو روي دست ساشا گذاشت و گفت :بیا بریم تو اون اتاق حرف بزنیم اینجا جاش نیست.
ساشا یهو سپنتا رو ول کرد و گفت :دیگه با تو حرفی ندارم.و بعد نگاه بدي بهم انداخت و گفت :الان من میدونم و این هرزه…..واي با چند گام بلند خودش رو بهم رسوند.بازوم رو تو دست هاي قوي و مردونه اش گرفت و به سمت در خروجی کشید.سپنتا خیلی سریع خودش رو به ما رسوند و جلوي ساشا ایستاد و گفت :ساشا… بزار حرف بزنیم…. نمیزارم اینجوري بري….بابا فقط یک سوءتفاهم پیش اومده….
ساشا محکم کوبید تو سینه ي سپنتا و از لاي دندون هاي کلید شده اش گفت :دیگه با تو کاري ندارم.اگه گذاشتم زنده بمونی فقط بخاطر مهمونیت بود .وگرنه الان جنازه ات روي زمین افتاده بود….
و دوباره دستم رو کشید و به سمت خروجی رفت .از ترس دنبالش میرفتم.خدا میدونست این بار
میخواد چه بلایی سرم بیاره.اشکام تمام صورتم رو پر کرده بود و دید درستی نداشتم.ساشا منو پرت کرد تو ماشین و خودش هم سوار شد و پاش رو روي پدال گاز گذاشت و فشرد.ماشین با صداي وحشتناکی از جا کنده شد.چسبیده بودم به صندلی و توي دلم فقط خدا رو صدا میزدم.اون که میدونست من بی گناهم.سپنتا براي اینکه منو آروم کنه آغوشش رو به روم باز کرد.نه اون از کارش قصد و غرضی داشت نه من….ماشین جلوي خونه متوقف شد.ساشا پیاده شد و در سمت منو هم باز کرد .دستم رو گرفت و کشید بیرون.منو محکم چسبوند
به ماشین و توي صورتم فریاد زد:به چه جراتی رفتی با سپنتا…. هان….هان رو عربده زد.جوري که چهار ستون بدنم لرزید.هیچی نمیتونستم بهش بگم.فقط میلرزیدم .ساشا دستم رو کشید و برد سمت خونه و گفت: امشب که رفتی تو اتاق قرمز میفهمی دیگه نباید از این گه هاي بخوري….
ترسیده دستم رو کمی کشیدم تا از رفتن به خونه جلو گیري کنم.اما ساشا برگشت سمتم منو محکم کشید تو بغلش و گفت :الان کاري میکنم که از کرده از پشیمون بشی…
ودستم رو با تمام قدرتش تاب داد.جیغ بلندي از دردش کشیدم که لا به لاي جیغم صداي خورد شدن استخون دستم رو شنیدم….ساشا قهقه اي زد و گفت :این تازه اولشه حالیت میکنم حروم زاده….
از شدت درد بی حال توي بغلش بودم. منو کشون کشون به سمت خونه و بعد اتاق قرمز برد.پرتم کرد توي اتاق و کتش رو از تنش در آورد.با چشم هاي نیمه بازم دیدم که میله ي آهنی رو توي شومینه گذاشت.چشم هامو بستم دیگه نمیخواستم شاهد مرحله به مرحله نابود شدنم باشم.لبهام رو به سختی از هم باز کردم و گفتم :ساشا….داري اشتباه میکنی….باور کن….تو رو خدا….تازه زخم هاي قبلی خوب شده… التماست میکنم…..بهم رحم کن…چشم که باز کردم ساشا بالاي سرم بود.میله اي که داغی به قرمزي میزد توي دستش بهم فهموند که اگه تا صبح هم بهش التماس کنم بی فایده است.
روي دو زانو نشست و با پوزخند گفت:خوبه…همین جور التماس کن…. از این همه حقارتت لذت میبرم….
و ناگهان میله رو روي بازو هاي لختم قرار داد.فریادي از درد کشیدم که مشت ساشا هم نتونست ساکتم کنه ..
میله رو برداشت و این بار بالاي سینه ام گذاشت.دردش طاقت فرسا بود.دیگه نمیتونستم تحمل کنم و با داد گفتم :التماست میکنم ساشا…ولم کن….مگه چه گناهی کردم…. تو رو خدا ولم کنم….سیلی هاي پی در پی ساشا دو طرف صورتم فرود اومد و با داد گفت:مگه بهت اجازه دادم حرف بزنی هرزه ي کثافت… تو یکی آدم بشو نیستی…. الان حالیت میکنم….و به سمت گوشه ي سالن رفت و کابل کلفتی که روي زمین افتاده بود رو برداشت….با ترس خودم رو روي زمین کشیدم به سمت عقب .و ساشا با همون پوزخند همیشگیش بهم نزدیک شد.کابل رو برد بالاي سرش و گفت :نابودت میکنم پري دریایی…..
با فرود اومدن کابل روي پاهام، جیغ بلندي کشیدم.این بار کابل رو بلند کرد و روي شکمم، رون هام،کمرم،سینه ام، فرود آورد.از شدت درد به خودم میپیچیدم و جیغ میزدم و التماسش میکردم. اما انگار کر شده بود.فقط با بیرحمی کابل رو بلند میکرد و روي تن نحیفم فرود میاورد.دیگه از نفس افتادم.به سختی نفسم بالا میومد که دست از زدنم کشید اومد بالاي سرم.با چشم هاي ترسیده نگاهش میکردم.خدا میدونست دیگه قراره چه بلایی سرم بیاره. با پوزخند دستش رو لابه لاي موهام کشید و گفت :آغوشش چجوري بود؟چقدر بهت لذت داد؟حالا دیگه کارت به جایی رسیده که منو میپیچونی و میري تو بغل این و اون؟زنده ات نمیزارم تارا…..بلایی سرت میارم که به گه خوردن بیفتی… و بی معطلی پاش رو بلند کرد و روي دستم که آسیب دیده بود گذاشت.به راحتی میتونم بگم اون لحظه جیغ نزدم بلکه عربده اي بود که تمام شیشه هاي اتاق رو لرزوند. دردي توي دستم پیچید که تا مغز و استخونم سرایت کرد.اما اونقدر سگ جون بودم که از این همه درد بیهوش نمیشدم تا بلکه
کمتر درد بکشم.پاش که از روي دستم کنار رفت،کمی آروم شدم.اما حس میکردم تک تک استخون هاي بدنم
درد میکنه.چشم هامو بسته بودم گذاشتم اشکام روان بشه.من که شکنجه میشدم حالا چه کمتر چه بیشتر. اما نباید میزارم اون بغض لعنتی تو گلوم بمونه.باید خودم رو خالی میکردم حتی اگه بهاش نابینایی کامل بود
با استشمام بوي سوختگی آهان ترسیده چشم باز کردم.حتما باز میخواست آهن داغ شده رو روي شکم و پهلو هام بزاره.اما با دیدن چیزي که دستش بود،روح از تنم رفت.تیکه آهنی که یک نوشته ي انگلیسی روش بود و
من درست نمیدیدم اون نوشته چی هست….ساشا وقتی متوجه ي نگاه ترسیده ام شد،قهقه اي سر داد و گفت :باید زودتر از اینها این کار رو میکردم.تو برده اي و تمام برده ها باید یک نشان بردگی داشته باشند.حالا من این نشان رو روي کمرت حک میکنم.و به سمتم اومد و منو به شکم خوابوند.مچ دستش رو گرفتم و با التماس
گفتم:ساشا تو رو خدا….ولی با نگاهش خفه شدم.دست هامو به میله اي که بالاي سرم بود بست.صورتم روي زمین بود.تمام وجودم از درد به لرز افتاده بود.ساشا دستی روي کمرم کشید و گفت :با این نشونه میفهمی که تا ابد جات کجاست.خواستم دوباره التماس کنم که سوزش عمیقی تو کمرم پیچید.نتونستم جیغ بزنم چون نفسم گرفت…. واسه چند لحظه حس کردم مردم و زنده شدم. وقتی ساشا آهن رو از روي کمرم کند از شدت درد بیهوش شدم…..
با بوي تند الکل بهوش اومدم.چشم باز نکردم.تمام بدنم بی حس بود.حس میکردم روي هوا معلقم. صداي ساشا که داشت با یک نفر به زبان عربی حرف میزد از دور شنیده شد.سعی کردم چشم هامو باز کنم. آروم آروم پلک هامو از هم باز کردم. اولین چیزي که دیدم سقف سفید بود.کمی سرم رو برگردوندم که با دیوار هاي سیاه رنگ رو به رو شدم.پس تو اتاق خواب بودم….ولی همه جا بهم ریخته بود.سرنگ و پنبه الکل و… روي پاتختی بود.به دستم که گچ گرفته شده بود و از گردنم آویزون بود نگاه کردم.دلم بحال خودم می سوخت.خواستم کمی بچرخم که حس کردم پوست کمرم کشیده شد.یاد سوختگی روي کمرم افتادم.نمی دونستم اون نوشته اي که ساشا روي کمرم حک کرد چی بود….در اتاق بازشد و ساشا وارد شد.نگاهش همچنان ترسناك بود.آب دهنم رو قورت دادم و سرم رو پایین انداختم. بهم نزدیک شد و با پوزخند گفت :چطور بود؟خوب بود یا نه؟ لبخند تلخی زدم و گفتم :آره خوب بود…..
دستی روي موهام کشید و گفت :چرا کاري میکنی که عصبی بشم؟دوست داري کتک بخوري؟ چشم هامو بستم که چونمو تو دستش گرفت و گفت :واي به حالته تارا…..واي به حالته اگه یک بار دیگه اون صحنه رو
ببینم….بیچارت میکنم تارا…..اینو بدون کشتن تو براي من کاري نداره….بی کس و تنها اینجا افتادي تو دستام…..
پس مراقب رفتارت باش.
سرم همچنان پایین بود.ساشا که دید ازم صدایی در نمیاد از اتاق رفت بیرون. چشم به دیوار سیاه اتاق دوختم و با خودم گفتم :نفرین بهت پري که ناخواسته زندگی منو سیاه کردي….
یاد شکنجه هاي ساشا افتادم. زمانی که گفت:نابودت میکنم پري دریایی…. یعنی واقعا ساشا منو پري میدید؟نمیدونم….شاید….کمی چرخیدم و به پهلو دراز کشیدم.کمرم شدیدا میسوخت و از برخورد با تشت هم
بدتر میشد.درد دستم کمتر شده بود اما همچنان بی طاقتم کرده بود.شکم و پهلو هام که دیگه هیچی….هم درد میکردند هم میسوختند. ولی از همه بیشتر رون پام بود که دردش نمیزاشت آروم باشم.یادمه ساشا بیشتر از همه کابل رو روي رون پام فرود آورد.پتو رو کمی کنار زدم تا ببینم وضعیت پام چجوریه.
با کنار رفتن پتو زخم پام که پانسمان شده بود مشخص شد.به سختی،پانسمان رو باز کردم و به زخم نگاه کردم.گوشت کاملا پاره شده بود و بخیه خورده بود. اما اونقدر عمیق بود که همچنان ازش
خونابه بیرون میزد.لبخند تلخی روي لبهام نشست. چقدر بدبخت بودم من.زندگیم شده یک تخت و یک اتاق، هم خوابی با مردي غریبه،و شکنجه هاي بیرحمانه…. چقدر زندگیم تلخ بود….چشم هامو بستم و زیر لب تکرار کردم:خدایا میدونم گناه کارم…. میدونم بنده ي خوبی برات نبودم….اما تو خدایی کن….منو از این جهنم نجات بده….نزار بیشتر از این آلوده به گناه بشم….نزار بزرگترین گناه رو انجام بدم…. خدایا کم آوردم….کاسه ي صبرم لبریز شد….نزار خودکشی کنم…..لطفا نجاتم بده……
دو هفته از اون جریان گذشت.تقریبا همه چیز برگشت به روال اولش.فقط دیگه از اون روز سپنتا رو ندیدم.دلم ازش گرفته بود.اونقدر نامرد بود که حتی نیومد یک خبر بگیره ببینه زنده ام یا مرده….ظاهرا تا الان در موردش اشتباه فکر میکردم.اونم مثل ساشا نامرد بود….توي این دو هفته زیاد ساشا رو ندیدم. انگار بدجور درگیر کاري بود.صبح زود میرفت شب هم آخر شب میومد. صبحانه و ناهار و شام رو هم یک خدمتکار برام میاورد. خوشحال بودم از اینکه تو این دو هفته سراغم نیومد.شب فقط براي خواب توي اتاق بود همین.تو این دو هفته هم فقط سه بار باهام رابطه داشت. انگار کارش بدجور ذهنش رو درگیر کرده بود.
تقریبا خوب شده بودم.نه آنچنانی ولی میتونستم از جام بلند شم.هر چند که دستم همچنان تو گچ بود اما زخم هاي شکم و پهلو هام بهتر شده بود.فقط زخم پشتم همچنان میسوخت.دوست داشتم بفهمم اون نشان بردگی که ساشا روي کمرم گذاشت چیه.اما نمیتونستم بفهمم. متاسفانه روي کمرم بود و
هیچ جوري نمیشد بخونمش. با صداي در سر بلند کردم.بازم همون خدمت کار بود.سرم رو تکون دادم که یک جمله به زبان عربی گفت که نفهمیدم. سرم رو دوباره به معنی چیه تکون دادم که دوباره جمله اش رو گفت.همچنان مثل منگل ها نگاهش میکردم که کفري نفسش رو داد بیرون و رو به خارج از اتاق یک جمله ي دیگه گفت. نمیفهمیدم منظورش از این کار ها چیه.با شنیدن صداي آشنایی با تعجب به در نگاه کردم.باورم
نمیشد سپنتا بود….ولی چرا اینجوري؟ صورتش ورم کرده بود و پاي چشمش کبود بود و یک دستش همپانسمان شده بود.خنده اي کرد و گفت :چیه خیلی داغونم که دهنت اندازه ي غار باز مونده؟ اونقدر وضعش خراب بود که دلخوریم یادم رفت و پرسیدم :چه بلایی سرت اومده سپنتا؟
-هیچ تصادف کردم….
هین بلندي کشیدم و گفتم:با چی تصادف کردي که اینجوري شدي؟
-با ارباب عزیز شما….
چشمام دیگه داشت میزد بیرون که خندید و گفت :تازه میخواست با ماشینش پنج بار از روم رد بشه که قصر در رفتم….
با بهت پرسیدم :میشه درست توضیح بدي ببینم چی شده؟
-هیچی نشده…شب تولدم اومدم تو رو نجات بدم که یهو دیدم مثل میر غضب بهم حمله کرد.حتی نزاشت یک جمله از دهن من بیاد بیرون. فقط به قصد کشت میزد…هرچی بهش گفتم بزار منم یک زري بزنم میگفت نه تو فقط باید بمیري….دیگه گفتن نداره میخواست با ماشینش هم از روم رد بشه که خدا رو شکر نگهبان ها سر رسیدند….
هم خنده ام گرفته بود از نوع تعریف کردنش هم دلم بحالش سوخت.بیچاره بخاطر من چقدر کتک خورد.
به سختی خنده ام رو کنترل کردم و گفتم :شرمندتم سپنتا بخاطر من….
حرفم رو قطع کرد و گفت :چرا تو شرمنده باشی…من باید شرمنده باشم که با اینکه میدونستم وضعیت برادرم چجوریه بازم تو رو بی اجازه ازش دور کردم.ظاهرا نگرانت شده بود.خودش میگفت همه ي اتاق ها و سالن ها رو دنبالت گشته.حتی به بادیگارد ها خبر داده که بیرون دنبالت بگردن.بعد اومد و تو رو تو بغل من پیدا کرد.یک جورایی باید بهش حق بدیم.ما نباید به بدبینیش دامن بزنیم.
-ولی تو فقط خواستی منو آروم کنی.
-درسته ولی ساشا که نمیدونست… میدونست؟
سرم رو پایین انداختم و چیزي نگفتم. ظاهرا حق با سپنتا بود.ساشا از همه چیز بی خبر بود. با تجربه اي
که از پري داشت حق داشت در مورد من هزار و یک فکر بکنه.سپنتا چند قدمی بهم نزدیک شد و گفت :حالا این ها رو ولش کن. دوستم اومده اینجا….
سرم رو بلند کردم تقریبا با داد گفتم :کدوم دوستت؟
سپنتا خواست چیزي بگه که یک نفر از کنار در گفت :من اومدم… سلام….
من و سپنتا هر دو برگشتیم سمت در.پیمان بود.همون دوست سپنتا که گفته بود میخواد کمکم کنه….
سوالی به سپنتا نگاه کردم که گفت :از خدمت کار شنیدم ساشا چند شبه دیر میاد خونه منم گفتم از فرصت استفاده کنیم و تو یک گفتگویی با پیمان داشته باشی. نظرت چیه؟
خیلی نیاز داشتم که با یک نفر حرف بزنم.چه کسی بهتر از پیمان که روانشناس هم بود.لبخند قدر شناسانه اي به سپنتا زدم و گفتم :ازت ممنونم.
-خواهش میکنم.من میرم شما با هم حرف هاتون رو بزنید.
و از اتاق رفت بیرون. کمی معذب بودم. خودم رو روي تخت جمع و جور کردم و به پیمان گفتم:بفرمایید بشینید.
خواهش میکنمی گفت و روي صندلی رو به روي من نشست.سرم رو پایین انداخته بودم که گفت :تارا جان بهتره با من راحت باشی.من میخوام کمکت کنم.پس خجالت رو بزار کنار و راحت همه چیز رو بگو.سپنتا تا یک جاهایی برام گفته.
با همون سر پایین افتاده گفتم:سپنتا همه چیز رو نگفته…
-خوب آره همه چیز رو نگفته تو باید بگی.سپنتا کلیات رو گفته مثل خریدن تو و شکنجه شدنت همین.تو بقیه اش رو بگو….
خدا رو شکر سپنتا گفته بود من زن ساشا نیستم و اون منو خریده. آخه تو مهمونی منو زن ساشا معرفی کرد منم فکر میکردم پیمان فکر میکنه من زن ساشام.
ك نفس عمیق کشیدم و شروع کردم به گفتن همه چیز. از ازدواج سابقم، توهین هاي بابا،فرار ازدادگاهم،فروخته شدنم،تا به الان. همه چیز رو براش گفتم.پیمان هم فقط توي سکوت گوش میکرد.بعد از
حدود نیم ساعت حرف زدن گفت :خوب تارا همه چیز رو گفتی من نه میخوام به خاطر فرارت مأخزه ات کنم نه بشینم یک ساعت نصیحتت کنم.تو اشتباهت رو انجام دادي و ازش درس گرفتی.الان میخوام این مشکل رو حل کنم.ببین تارا من ساشا رو دورادور میشناسم.دوستی من و سپنتا برمیگرده به سالها پیش. من از همون زمان هم ساشا رو میشناختم.البته باهاش دوست نبودم اما تو رفت و آمد هایی که داشتیم فهمیدم ساشا چجور انسانیه.
تارا جان ساشا اصلا خشن نیست زمانی که سپنتا بهم گفت تو رو شکنجه میکنه باورم نشد.تا جایی که
من میدونم قلب مهربونی داشت.ذات ساشا خراب نیست.اون انسان منطقیه.شاید خاطره ي بدي که از همسر سابقش داره باعث شده اینجوري با تو رفتار کنه.اما این رو بدون ساشا خوب میشه.تو میتونی خوبش کنی.من مطمئنم تارا هیچ کس مثل تو نمیتونه به ساشا کمک کنه.
با تعجب گفتم :ولی من چه کمکی میتونم بهش بکنم؟
پیمان دهن باز کرد حرفی بزنه که با صداي سپنتا که از بیرون اومد سکوت کرد:ا….سلام ساشا….چه زود اومدي….
با شنیدن اسم ساشا با وحشت از جام بلند شدم.پیمان هم متقابلا بلند شد و دستم رو گرفت و گفت:آروم باش تارا…چرا رنگت پریده؟
صداي ساشا مانع حرف زدنم شد:تو اینجا چه غلطی میکنی؟ سپنتا:ا….این چه طرز حرف زدنه؟ اومدم ببینمت…
-مگه نگفتم این ورا پیدات نشه؟
-چرا انقدر سخت میگیري؟اي بابا بزار اون سوءتفاهم رو حل کنیم.
-من حرفی با تو ندارم گم شو از خونه ي من برو بیرون….
-صبر کن ساشا کجا میري؟
-دارم میرم به تارا سر بزنم به تو چه؟
-یک لحظه صبر کن….
-تو دو دقیقه صبر کن الان میام….
با وحشت به پیمان نگاه کردم و گفتم:پیمان…بیچاره شدیم…..
پیمان دست هامو گرفت و گفت :آروم بگیر تارا…این جور که تو ترسیدي همه چیز لو میره….
نمیتونستم آروم باشم.حرکت تند قلبم رو از روي لباس هم حس میکردم.دست پیمان رو فشردم و گفتم :تو رو خدا یک کاري بکن.
پیمان کلافه دستی توي موهاش کشید و نگاهش دور تا دور اتاق چرخید و با تعجب گفت :اینجا پنجره نداره؟ سرم رو به نشونه ي نه بالا انداختم که گفت :باشه من میرم تو حموم تو هم خونسرد روي تخت بشین.
همون لحظه دستگیره ي در بالا و پایین شد. نفسم گرفت و بالا نیومد. صداي سپنتا از پشت در شنیده شد:برادر من یک لحظه وایستا کارت دادم.
ساشا:مثل اینکه نفهمیدي گفتم من با تو کاري ندارم..
پیمان از این فرصت پیش اومده استفاده کرد و پرید تو حموم و در رو بست که همون لحظه در اتاق بازشد شد و هیکل ساشا تو چهار چوب در نمایان شد….
سپنتا تا زمان شام موند و ساشا را با بحث هایی که میکرد سرگرم کرد. موقع شام خدمتکار صدامون زد و ما هم سر میز نشستیم.ساشا صدر میز نشست. من هم کنارش و سپنتا رو به روم.چشم هام با ترس روش زوم بود ولی اون داشت با خیال راحت غذاشو میخورد.از این همه خونسردیش حرصم گرفته بود.ساشا که متوجه نگاه خیره ي من روي سپنتا شده بود،با پاش محکم کوبید روي پام.برگشتم سمتش که یک چشم غره ي اساسی
رفت و اشاره کرد شامم رو بخورم.چیزي از گلوم پایین نمیرفت.به سختی چند لقمه خوردم.ساشا وقتی غذاشو خورد رو به سپنتا گفت :من باید دوش بگیرم دو هفته است سرم شلوغه وقت یک حمام درست و حسابی نداشتم.
سپنتا هم با سرش تایید کرد و گفت:باشه برو منم کم کم دارم میرم.
ساشا از جاش بلند شد و بهم اشاره کرد که دنبالش برم.نمیدونستم چیکار کنم.جرات هم نداشتم به سپنتا نگاه کنم و نظرش رو بپرسم.از جام بلند شدم و همراه ساشا به سمت اتاق رفتم.با ورود به اتاق، ساشا گفت :روي تخت منتظر باش.نیام ببینم خوابیدي…
سرم رو تکون دادم و روي تخت نشستم.ساشا به سمت حموم رفت و درش رو باز کرد.ترس تمام وجودم رو گرفته بود.بدنم لرزش هیستریک داشت و هیچ جوري نمیتونستم کنترلش کنم.یعنی واکنش ساشا چیه؟ با ورودش به حموم حس کردم تمام اطرافم داغ شد.ضربان قلبم اوج گرفت و ناگهان از هوش رفتم…
-تارا….تارا…پاشو ببینم…. چت شد تو دختر….
با ریزش قطرات آب روي صورتم چشم باز کردم.سپنتا بالاي سرم بود.با دیدنش چشم هام پر از اشک شد و با بغض گفتم :فهمید؟
-کی؟
-ساشا….
-چی رو فهمید؟
-منظورم اینه پیمان رو دید چیکار کرد؟
سپنتا خنده اي کرد و گفت :بخاطر این موضوع غش کردي؟
-موضوع کوچیکی نبود….
سپنتا دوباره خندید و گفت :ببین این ساشا چه زهره چشمی ازت گرفته که اینجوري شدي. نترس وقتی داشتیم شام میخوردیم سمیه فراریش داد.
با تعجب گفتم :سمیه…..سمیه دیگه کیه؟
-سمیه همون خدمتکار ساشا که برات غذا میاره. تنها کسانی که رمز اتاق رو میدونند ساشا و سمیه اند.منم به سمیه گفتم اونم پیمان رو فراري داد.
نفسم رو عمیق دادم بیرون و گفتم :خدا رو شکر. داشتم سکته میکردم.
سپنتا دستم رو گرفت و کشید و گفت :حالا به جاي سکته بلند شو تا ساشا حمامه بریم تا جایی…
متعجب گفتم :کجا بریم؟
-ساشا یادش رفته در اتاق قرمز رو قفل کنه.الان بهترین موقعیته.بریم.اگه باهم بگریدیم سریع تر میتونیم عکس رو پیدا کنیم.
نمی دونستم چیکار کنم. رفتنم ریسک بزرگی بود.مردد نگاهش کردم و گفتم :اگه ساشا بیاد و ببینه من نیستم چی؟
-نترس ساشا حالا حالاها نمیاد وقتی میگه حمام اساسی یعنی یکی دو ساعت علافه. حالا هم بلند شو نباید وقت رو از دست بدیم.
سرم رو تکون دادم و از جام بلند شدم و پشت سر سپنتا از اتاق رفتم بیرون.سپنتا به سمت اتاق قرمز رفت و درش رو باز کرد و واردش شد.اما من جرات وارد شدن نداشتم.این اتاق برام بزرگترین کابوس دنیا بود.سپنتا وقتی دید جلوي در ایستادم گفت :چرا وایستادي؟ بیا تو…..
نمیتونستم قدم از قدم بردارم. سپنتا بهم نزدیک شد و گفت :تارا اگه بخواي اینجوري رفتار کنی هیچی پیدا نمی کنیم. نباید وقت رو از دست بدیم پس لطفا بیا تو…..
یک نفس عمیق کشیدم و وارد اتاق شدم. سپنتا به کشو هایی که گوشه ي دیوار بود اشاره کرد و گفت
:تو کشو ها رو بگرد منم تو این کمد ها رو میگردم.
سرم رو تکون دادم و رفتم سراغ کشو ها.کشوي اول رو باز کردم.چند تا زنجیر و یک انبر بزرگ توش بود.
کشو رو بستم و کشوي دوم رو باز کردم.چند تا کابل در سایز هاي مختلف بود.چند تا دیگه از کشو ها هم فقط لوازم شکنجه بود.حرصم در اومد.صداي زنگ موبایلی بلند شد.برگشتم سمت سپنتا که گفت :تلفن منه.جواب میدم برمیگردم.
سرم رو تکون دادم و سپنتا از اتاق رفت بیرون.کشو هاي بعدي رو گشتم.جز لوازم شکنجه چیز
دیگه پیدا نکردم.آخرین کشو رو کمی زیر و رو کردم که یک دفتر دیدم.دفتر رو برداشتم و بازش کردم.ازش چند
تا عکس افتاد روي زمین.عکس ها رو برداشتم و نگاه کردم.تو اولین عکس یک زن و مرد کنار دو پسر بچه چهارده پونزده ساله ایستاده بودند.فکر کنم عکس پدر و مادرش بود.مردي که تو عکس بود خیلی شبیه سپنتا بود و زن چشم هاي آبی درست شبیه چشم هاي ساشا داشت.اون دو پسر بچه هم شبیه ساشا و سپنتا
بودند.ساشا کنار مادرش ایستاده بود و سپنتا کنار پدرش. اون عکس رو کنار گذاشتم و عکس بعدي رو نگاه
کردم.عکس تکی از ساشا بود که کنار برج میلاد گرفته بود.انگار این عکس مال زمانی بود که ساشا با پري بود.توي عکس خنده ي زیبایی کرده بود که حتی دل منو هم برد.خیره به عکسش با لبخند نگاهش میکردم.اي کاش همیشه همین جور میخندید.
-دنبال چیزي میگردي؟
با شنیدن صداي ساشا با وحشت هینی کشیدم و برگشتم سمت در.به چهار چوب در تکیه داده بود و با اخم وحشت ناکی نگاهم میکرد.عکس ها از دست هاي لرزونم افتاد روي زمین.ساشا از در فاصله گرفت و چند قدمی بهم نزدیک شد و گفت :داشتی دنبال چیزي میگشتی یا دلت براي این اتاق تنگ شده بود؟
زبونم از ترس بند اومد.هیچی نمیتونستم بگم فقط خدا خدا میکردم سپنتا سریع تر بیاد و منو از دست این نجات بده…چسبیده به دیوار با وحشت نگاهش میکردم که اینبار عربده زد:گفتم اینجا چیکار میکردي؟
محکم تر خودم رو به دیوار چسبوندم. ساشا از شدت عصبانیت نفس نفس میزد.زنجیر گوشه ي دیوار رو برداشت و گفت :حالا که خودت با پاي خودت اومدي اینجا بهتره طعم این اتاق رو هم دوباره بچشی….
نه نمیتونستم…. اینبار زیر ضربات زنجیر طاقت نمیاوردم.به در باز اتاق نگاه کردم.دقیقا رو به روم بود.ساشا چند قدم بهم نزدیک شد و زنجیر رو برد بالا…. همین که خواست روي تنم فرود بیاره با تمام سرعتم دویدم سمت در و پریدم از اتاق بیرون…..به سمت پله ها رفتم و با جیغ گفتم :سپنتا…..سپنتا کجایی… سپنتا تو رو خدا……
از پله ها به سرعت میدیدم که چند پله ي آخر پاهام تو هم قفل شد و محکم با همون دست گچ گرفته خوردم زمین….. نفسم گرفت…. نمیتونستم از جام بلند شم…. دستی دور بازوم حلقه شد. با وحشت سرم رو بلند کردم که سپنتا رو دیدم….با ترس گفت :چی شده تارا؟ با هق هق گفتم :سا…شا…ساشا….
-ساشا چی؟
دهن باز کردم که حرف بزنم،همون لحظه ساشا با از راه رسید و با عربده گفت :به چه جراتی وارد اتاق شدي؟ هان….
بلند شدم و پشت سپنتا سنگر گرفتم.ساشا داشت به سمتم میومد که سپنتا بازو هاشو گرفت و گفت :آروم باش ساشا خواهش میکنم….
نگاهم فقط روي زنجیري که تو دست هاش بود میچرخید….ساشا دوباره داد زد:دختره ي عوضی به چه جراتی فرار کردي؟
چند قدم دیگه بهم نزدیک شد که از ترس عقب رفتم. پام گیر کرد به میز و صداي برخورد چیزي رو به میز شنیدم.به میز نگاه کردم.یک چاقوي میوه خوري روي میز بود.توي یک تصمیم آنی چاقو رو برداشتم.ساشا همچنان با سپنتا درگیر بود و مدام میگفت:ولم کن باید اینو آدم کنم.ولم کن بهت میگم تو کاري که بهت مربوط نیست دخالت نکن…..
نفس نفس میزدم.درد دستم به اوج رسیده بود.از دردش داشتم از هوش میرفتم.ولی نباید بیهوش میشدم. چاقو رو بردم بالا و رو به ساشا گفتم:اگه یک قدم فقط یک قدم بهم نزدیک بشی خودم رو میکشم…..
سپنتا با وحشت برگشت سمتم و وقتی چاقو رو تو دستم دید گفت :اونو بزار کنار تارا دیونه شدي…..
نمیدونم اون لحظه اون شجاعت رو از کجا آوردم که گفتم:آره دیونه شدم داداش دیونت منو هم دیونه کرد…..
دود از کله ي ساشا بلند شد و عربده زد:چی گفتی حروم زاده؟انگار زبونت باید قطع بشه…..
در حالی که اشکام میریخت گفتم :حروم زاده خودتی…. دیگه بهت اجازه ندیدم تحقیرم کنی….فکر کردي حالا که مردي هر غلطی که دوست داري میتونی انجام بدي؟نه اشتباه میکنی تو مرد که سهله انسان هم نیستی تو فقط یک حیونی همین….
ساشا سپنتا رو به گوشه اي پرت کرد و به سمتم دوید گفت :دختره ي عوضی… چطور جرات میکنی با من اینجوري حرف بزنی؟
از حرکت ناگهانیش ترسیدم.تمام جراتم دود شد و رفت هوا….از شدت ترس نفهمیدم چیکار کردم… چاقو رو بردمبالاتر و با یک حرکت وارد شکمم کردم…زمانی که دردش رو حس کردم فهمیدم چیکار کردم…
ساشا وسط راه خشکش زد….سپنتا چشم هاش از کاسه زده بود بیرون.. ولی من داشتم جون میدادم.خیسی خون رو گوشه ي لبم حس کردم….ساشا با دیدن خون گوشه ي لبم به خودش اومد و با سرعت بیشتري به سمتم دوید.زانوهام خم شد اما قبل از اینکه بخورم زمین ساشا بهم رسید و تن غرق خونم رو تو آغوشش گرفت…..
یک دستش رو دور بدنم حلقه کرد و یک دستش رو روي گونه ام گذاشت و با صداي بغض داري گفت :تارا….تارا عزیزم…. چیکار کردي… تارا….جوابم رو بده…..تارا خانمی….غلط کردم…..
چشم هامو از شدت درد روي هم فشردم که با داد گفت :نه تارا….تو نباید بخوابی….تارا چشم هاتو باز کن….التماست میکنم تارا….
هه کار به کجا رسیده که حالا ساشا داره بهم التماس میکنه…..نمیتونستم هوشیار باشم.کم کم چشم هامو بستم فقط لحظه ي آخر شنیدم که ساشا گفت :پري….پري دریایی من…. تو رو خدا تنهام نزار….من بی تو میمیرم…..
و دیگه نتونستم تحمل کنم و بیهوش شدم…
صداي بوق هاي ممتدي به گوشم میرسید.توانایی باز کردن چشم هامو نداشتم.سرم شدیدا سنگین بود و دوست نداشتم از خواب عمیقم بیدار شم.چشم هام همچنان بسته بود که دوباره به عالم بی خبري رفتم….
******
این بار وقتی بیدار شدم دیگه اون صدا ها رو نشنیدم. چشم باز کردم که با یک اتاق سفید و سبز رو به رو شدم.بوي الکل شدیدي تو فضا پیچیده بود که نشان از بیمارستان میداد.صداي چک چکه قطرات سرم که وارد
رگم میشد، تنها صدایی بود که به گوش میرسید.سر بر گردوندم که یک نفر رو کنار تختم دیدم.دست هاشو روي تخت گذاشته بود و سرش هم روي دست هاش.ظاهرا خواب بود.خوب که دقت کردم متوجه شدم ساشا ست.
یادم نمیومد چرا بیمارستانم.نکنه باز کتکم زده؟….مگه چیکار کردم؟….ناگهان همه چیز یادم اومد… عکس هاي تو اتاق… سر رسیدن ساشا….فرار من….و بعد خودکشیم….. چشم هامو با درد بستم….چرا زنده موندم….چرا نمردم….اي خدا این بار ساشا بیچاره ام میکنه….با باز شدن چشم هام،قطرات درشت اشک روي گونه
ام جاري شد….صداي در بلند شد و ساشا تکون آرومی خورد.سریع چشم هامو بستم تا متوجه بیدار بودنمنشه.صداي گرفته ي ساشا که رو به در به زبان عربی حرفی زد بلند شد.متوجه حرفش نشدم.صداي باز و بسته شدن در و پشت بندش صداي سبپنتا شنیده شد :سلام…. بهوش اومد؟ ساشا کمی مکث کرد و بعد گفت:نمیدونم خوابم برد.
-خیلی خوب تو برو خونه من هستم.
-لازم نکرده خودم هستم…
-ساشا چرا لج میکنی یک هفته است که کلا سه الی چهار ساعت بیشتر نخوابیدي.برو خونه برو هم یک استراحتی بکن هم یک دوش بگیر بعد بیا.
-گفتم لازم نیست خوبم.همین جا میمونم تا بهوش بیاد.
-واقعا که یک دنده و لجبازي.آخه با موندنت چی درست میشه؟ زودتر بهوش میاد؟نه برادر من. قول میدم وقتی بیدار شد بهت خبر بدم.
سکوتی توي اتاق ایجاد شد.چقدر دوست داشتم ساشا بره.اصلا دلم نمیخواست اینجا بمونه.بعد از چند دقیقه دوباره ساشا گفت:باشه میرم اما واي بحالته اگه تارا بیدار شد بهم خبر ندي.
-باشه قول میدم حتی اگه پلکش تکون خورد بهت بگم.من میرم پایین چند دقیقه کار دارم بعد میام بالاي سرش خیالت هم راحت خودم حواسم بهش هست.
ساشا اوهومی گفت و دیگه صدایی شنیده نشد.همچنان چشم هامو بسته نگه داشته بودم تا ساشا بره.باید با سپنتا حرف میزدم. و این بهترین موقعیت بود. با گرم شدن پیشونیم تعجب کردم.باورم نمیشد که ساشا منو بوسیده.هرچند که تا بحال زمان معاشقه زیاد منو میبوسید ولی تمام بوسه هاش از روي هوس بود اما الان….
عجیب از بوسه اش گرم شدم.با جدا شدن لبهاش از پیشونیم، صداي گرفته اش رو شنیدم:لطفا بیدار شو
تارا…. دارم دیونه میشم….ازت خواهش میکنم….. واقعا برام تعجب آور بود.چرا ساشا براي زنده موندن من تلاشمیکرد؟اگه واقعا زنده بودن من براش مهم بود،پس چرا منو شکنجه میکرد؟انگار واقعا تعادل روانی نداشت.صداي دور شدنش رو شنیدم و بعد صداي باز و بسته شدن در اتاق….آروم چشم هامو باز کردم.توي اتاق نبود.نفس راحتی کشیدم و منتظر سپنتا موندم.حدود ده دقیقه رو بیکار فقط به در زل زده بودم که بالاخره در باز
شد و سپنتا وارد اتاق شد.با دیدن چشم هاي بازم لبخندي زد و به سمتم اومد و گفت :واي تارا بالاخره بیدار شدي؟
پوزخندي زدم و گفتم :اي کاش بیدار نمیشدم.
سپنتا اخمی کرد و گفت :این چه حرفیه که میزنی تارا؟میدونی تو این یک هفته اي که بیهوش بودي چی کشیدیم؟
روم رو برگردوندم و گفتم :مهم نیست…. دیگه برام هیچ چیزي مهم نیست…. فقط دلم میخواست بمیرم…چرا نزاشتی؟….چرا؟…..
قطرات اشکم با سرعت روي گونه ام روان شدند.سپنتا کنارم نشست و دستم رو گرفت و گفت :تارا
جان چرا اینجوري میکنی؟ببین زندگی الانت یک زندگی موقته و بعد از مرگ به زندگی ابدي دست پیدا میکنی.پس این دنیا بالاخره با تمام خوبی ها و بدي هاش تموم میشه.هر چه قدر هم سختی بکشی نباید گناه کبیره ي خودکشی رو انجام بدي.سختی یک روز اون دنیا برابر با هزار سال این دنیا.پس نباید بخاطر چیز هاي بی ارزش آخرت رو خراب کنی….
خنده ي تلخی کردم وبرگشتم سمتش و گفتم :بهت نمیاد اینجوري حرف بزنی…
سپنتا ها باید به غبغبش انداخت و گفت :ما اینم دیگه….
-هرچند فرقی هم نداره حالا ساشا خودش منو میکشه.
سپنتا دستی روي موهام کشید و گفت :اگه ساشا میخواست تو رو بکشه انقدر براي زنده موندنت تلاش نمیکرد.باورت میشه اگه بگم تو این یک هفته که شما خواب تشریف داشتین سپنتا یک لحظه پلک
روي هم نزاشت؟فقط روز پنجم از شدت بی خوابی و افت فشار از هوش رفت.آخه هیچ غذاي درست حسابی هم
نخورده بود.کلا سه ساعت بیهوش بود.باز بهوش اومد و اومد بالاي سرت. هرچی بهش میگفتم برو استراحت کن انگار نه انگار. دیشب که دستگاه ها نشون دادن بهوش اومدي کمی خیالش راحت شد.صبح که آوردنت توي بخش اومد توي اتاقت چند باري بهش سر زدم که دیدم فقط زل زده بهت.این آخرین بار که اومدم دیدم خوابیده.فکر کنم خستگی بهش فشار آورده بود که بالاخره راضی شد بره خونه یکم بخوابه.
جواب من به تمام حرف هاي سپنتا فقط یک پوزخند بود.سپنتا نفس عمیقی کشید و گفت :ببخشید زیاد حرف زدم. به ساشا خبر نمیدم که بهوش اومدي.اول بهتره با پیمان حرف بزنی.اینجاست. دیشب که پرستار گفت بهوش اومدي خبرش کردم تا بیاد.میخواد باهات حرف بزنه.
اخم هامو کشیدم توي هم گفتم :درباره ي چی؟
-یادت رفته؟ قرار بود کمک کنه ساشا رو درمان کنیم.الان که ساشا نیست بهترین موقعیته.
سرم رو به نشونه ي آره تکون دادم که سپنتا گفت :خیلی خوب اگه الان مشکلی نداري بگم بیاد.
-نه مشکلی ندارم.
بدجور نیاز داشتم باهاش حرف بزنم.پیمان خوب میتونست به حرف هام گوش بده.چیزي که این روزها بیش از حد بهش نیاز داشتم یک جفت گوش شنوا بود…..
سپنتا از جاش بلند شد و گفت :من پشت در منتظرم اگه کاري داشتی خبرم کن.
باشه ي آرومی گفتم و سپنتا از اتاق رفت بیرون.بعد از چند دقیقه پیمان وارد اتاق شد.لبخند مهربونی بهم زد و گفت :سلام خانم شجاع….تو رو چه به این کار ها….
خنده ي تلخی کردم و گفتم :وقتی فشار زندگی زیاد میشه آدم کار هایی میکنه که حتی فکر نمیکرده یک روزي انجامش بده.
پیمان حالت متفکر به خودش گرفت و گفت :جمله ات سنگین بود باید با آب طلا نوشت….
فقط تونستم یک لبخند بزنم.پیمان بهم نزدیک شد و گفت:اگه کس دیگه اي خودکشی میکرد الان یک جوري میزدمش که بمیره و به آرزوش برسه اما تو رو نمیتونم بزنم.
-چرا؟
-خوب دیونه زدن نداره…..
و بعد خودش رو عصبی نشون داد و گفت :آخه کدوم آدم عاقلی با چاقوي میوه خوري خودکشی میکنه؟لااقل یک قمه اي،ساطوري، چیزي.آخه چاقوي میوه خوري اصلا لباست رو هم پاره کرد؟ خنده ي آرومی کردم و گفتم :دیگه تنها چیزي بود که دم دست بود….
پیمان هم لبخندي زد و گفت :میدونستی وقتی میخندي خیلی خوشگل میشی؟
از حرفش داغ شدم و سرم رو انداختم پایین.پیمان ادامه داد:اینو نگفتم که خجالت بکشی گفتم تا بیشتر بخندي یعنی چی همه اش اخم،عصبانیت، ناراحتی؟ میدونستی خودت بیشتر از ساشا بیماري؟
متعجب نگاهش کردم که گفت :آره بیماري اونم افسردگی حاد. بابا ول کن ساشا رو گور باباش یکم به فکر خودت باش که انقدر گوشه گیر شدي.تو هم انسانی دلیل نمیشه که بخاطر ساشا خودت رو نابود کنی.
با غم و بغضی که مهمون گلوم بود گفتم :چیکار کنم؟بخندم؟آخه اگه بخندم کتکم میزنه…..گریه کنم تا خالی شم؟ یک بار که گریه کردم اونقدر با کمربند زد به چشم هام که داشتم کور میشدم….حرف بزنم؟با کی مگه جز ساشا هم صحبت دیگه اي دارم؟…..
و بعد سرم رو آوردم بالا و گفتم :تو بگو چیکار کنم؟من یک برده ام….فقط برده….
پیمان دستم رو گرفت و گفت :میتونی بنویسی….
باتعجب گفتم :بنویسم؟
-آره….این حق رو که ساشا ازت نگرفته.تمام اتفاقاتی که میفته چه بد چه خوب روي یک تیکه کاغذ بنویس.اون میشه هم صحبتت. کسی که بی هیچ حرفی فقط به درد و دلت گوش میده…وقتی عصبی هستی یک کاغذ رو خط خطی کن…وقتی ناراحتی با غم بنویس….وقتی شادي با خوشحالی بنویس….ببین کاري نداره…بعد از چند وقت که به نوشته هات نگاه کنی میفهمی که چقدر از درد هاتو خالی کردي….
رفتم تو فکر….بد هم نمیگفت اینجوري خالی میشدم.همه چیز تو دلم نمیموند. پیمان دستم رو گرفت و گفت :ولی الان من هستم پس بگو.همه چیز رو…..
نگاهی به صورت شش تیغه اش کردم.چهره ي معمولی داشت اما به دل مینشست. یک مهربونی خاصی تو صورتش بود درست مثل سپنتا….پوزخندي به افکارم زدم و تو دلم گفتم:سپنتا با امثال پیمان دوست میشه که اونقدر فهمیده است ولی ساشا با امثال علیرضا. پس نباید توقعی ازش داشت.
تمام اتفاقات رو براش گفتم.از زمانی که فکر میکردم تو حموم قایم شده تا زمانی که خودکشی کردم.
پیمان تو سکوت به حرف هام گوش داد.همیشه فکر میکردم اگه یک روزي این اتفاقات رو براي کسی بگم با هر کلمه اش یک قطره اشکی بریزم اما الان انگار نه انگار.
وقتی حرف هام تموم شد پیمان لبخندي زد و گفت :حالا چرا میخواستی عکس پري رو ببینی؟
-همین جوري کنجکاوم ببینم چه شکلیه.
-اگه فقط یک کنجکاویه به سپنتا میگم بره از توي اتاق برات عکس رو بیاره اما اگه دلیل دیگه اي هست بهتره بهم بگی.
سرم رو انداختم پایین و گفتم:فکر میکنم پري یک ربطی به من داره که ساشا اینجوري با من رفتار میکنه.
-چه ربطی میتونه به تو داشته باشه؟
-نمیدونم واسه همین میخوام عکسش رو ببینم تا بفهمم قضیه چیه….
پیمان سرش رو تکون داد و گفت :آره بهتره بفهمیم اون پري کی بوده.ولی تو دنبال این کار نرو من و سپنتا خودمون یک جوري اون عکس رو پیدا میکنیم.
اوهومی گفتم که پیمان از جاش بلند شد و گفت :من میرم تو هم استراحت کن.بعدا مفصل با هم حرف
میزنیم.
-باشه از کمکت ممنونم.
پیمان لبخندي زد و گفت :خواهش می کنم.
و به سمت در اتاق رفت.سرم رو برگردوندم سمت پنجره.از اینجا به راحتی میشد بیرون رو دید.افراد زیادي در حال رفت و آمد بودند.بعضی ها خوشحال و بعضی ها ناراحت. چون اتاقم طبقه ي اول بود به راحتی میتونستم حالت چهره شون رو تشخیص بدم.
در اتاق دوباره باز شد.نگاهم رو از پنجره نگرفتم.صداي سپنتا رو که شنیدم خیالم راحت شد که هنوز سر و کله ي ساشا پیدا نشده.سپنتا:بهتري؟
-آره….
-هنوز به ساشا خبر بهوش اومدنت رو ندادم.گفتم بهتره هم اون یکم استراحت کنه هم تو.
-ممنون…
سپنتا بهم نزدیک شد و کنار تخت نشست و گفت :مگه بهم قول ندادي که هیچ وقت دست به خودکشی نزنی؟
همین جور که نگاهم به بیرون بود گفتم :مگه ندیدي چیکار کرد؟ازش میترسم سپنتا….خیلی میترسم….دیگه طاقت ضربات زنجیر رو نداشتم….
سپنتا دستی روي موهام کشید و گفت :نمیدونم چی بگم تارا….خدا میدونه اون پري عوضی چه بلایی سرش آورده که انقدر حال و روزش خرابه….
با آوردن اسم پري برگشتم سمت سپنتا و گفتم:راستی عکسش رو پیدا کردم…
سپنتا با هیجان گفت :واقعا؟ چه شکلی بود…
-ندیدمش که….
-پس چی؟
-تو اتاق یک دفتر بود که چند تا عکس لاي دفتر بود.خوب نتونستم همشون رو نگاه کنم فقط دو تاش رو دیدم اما فکر کنم عکس پري لاي همون عکس ها بود.
سپنتا سرش رو تکون داد و گفت :آره ممکنه همون جا باشه….اون دوتا عکس چی بودند؟
-یکی عکس تکی از ساشا بود یک عکس هم فکر کنم مال پدر و مادرتون بود.
دوباره سرش رو تکون داد و گفت :پس من میرم سراغ همون دفتر فقط آدرس دقیق جایی که بود رو بده.

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن