رمان شکنجه گر من پارت۴

رمان شکنجه گر من

جهت شاهده به ترتیب پارت اول تا اخر رمان شکنجه گر من وارد شوید

-چیه دلت براش سوخته؟تازه باید بره خداش رو شکر کنه حالم خوب نبود وگرنه یک بلایی سرش میاوردم که مرغ هاي آسمون به حالش اشک بریزند…

-ساشا جان یک لحظه گوش کن میدونم کار اشتباهی کرد که فرار کرد اما تو هم داري کار اشتباه تري  انجام میدي.تارا داره کور میشه.

-به درك منم زدم که کور بشه..

-ساشا برادر من، من با تارا حرف میزنم ازش قول میگیرم که تا آخر عمرش همین جا باشه و زندگی  کنه.اما زندگی نه بردگی نه شکنجه. تو هم براي عملش رضایت بده…..

-برو سپنتا من با این حرف ها خر نمیشم. در اصل باید جفت پاهاشو قطع میکردم.اشتباه کردم که این کار رو انجام ندادم.

-اتفاقا خوب کردي.چرا باید پاهاش قطع بشه وقتی میتونی بشینی و باهاش منطقی حرف بزنی….ساشا  جان ازت خواهش میکنم بیشتر فکر کن نزار بیناییشو بخاطر غرور تو از دست بده…..

چند لحظه اي سکوت شد و بعد ساشا گفت :باشه فکر میکنم…..

-تا آخر این هفته باید عمل بشه زود خبرش رو بهم بده….

-باشه….باشه….خبرت میکنم…..

-خیلی خوب پس فعلا خدا حافظ ….

از وقتی که بیدار شدم مکالمه هاي ساشا و سپنتا رو میشنیدم.پشت در اتاق بودند.شاید یک ساعت بود  که سپنتا به ساشا التماس میکرد تا بزاره من عمل بشم.اما ساشا مرغش یک پا داشت.میدونستم ساشا 

از نابینایی من لذت میبره .با باز شدن در چشم هاي نیمه بازم رو بستم.بوي عطر ساشا ترس رو توي دلم ریخت:میدونم بیداري الکی خودت رو به خواب نزن…..

چشم هامو باز درد باز کردم که صداي پوزخند ساشا بلند شد:هه…..چقدر این مدل چشم بهت میاد….دور  چشم هات سیاه سیاه… سفیدیش به قرمزي خون…خیلی اینجوري بیشتر به دل میشینی ….

و شروع کرد به قهقه زدن ….با غم نگاهش میکردم. وقتی خنده اش تموم شد،بهم نزدیک شد و لبه ي تخت نشست و گفت :جایی رو میبینی…..

خیلی آروم گفتم نه.دوباره گفت :سپنتا میگه اگه عمل کنی مشکلت رفع میشه اما اگه عمل نکنی براي  همیشه کور میشی.حالا تو کدوم رو میخواي دوست داري بازم ببینی….

-آره…..

-اما سپنتا منتظر جواب تو نیست منتظر جواب منه.منم فقط به یک شرط بهش اجازه ي عمل تو رو میدم . چه…. شرطی؟

-باید به پام بیفتی….باید پامو ببوسی….باید اونقدر التماسم بکنی تا دلم بسوزه و  اجازه ي عمل بدم غیر  از اون نه…..

بغض تو گلوم نشست…چقدر بی پناه بودم که باید به اون کسی که خودش بهم آسیب زده التماس کنم.

صداي ساشا دوباره بلند شد:چیه نکنه تو هم راضیی که کور بشی.

با غم گفتم :چرا انقدر از تحقیر شدن من لذت میبري؟اگه بهت التماس کنم چی بهت میرسه؟مگه من چیکارت کردم؟ 

-این فضولی ها به تو نیومده جواب منو بده…جوابی بهش ندادم که گفت :خاك بر سر سپنتا که فکر میکرد تو نمیخواي کور بشی….خیلی خوب میرم بهش زنگ میزنم و میگم خود تارا راضی به عمل نیست….

واز روي تخت بلند شد…نه نباید بزارم بره….الان اگه التماس نکنم تا آخر عمرم کور میشم…

پاهامو از تخت آویزون کردم و خواستم بلند شم که محکم خوردم زمین….تمام جاي جاي بدنم دوباره به  درد اومد….اما الان وقت فکر کردن به درد نبود دستم رو بلند کردم و دنبال پاي ساشا گشتم…

با یکم فاصله ازم وایستاده بود.دستم رو از مچ پاش گرفتم و با لحن ملتمسی گفتم :ساشا التماست  میکنم نزار کور شم… تورو خدا…. هر کاري که بگی میکنم….تا ابد همین جا میمونم….قسم میخورم  دیگه کاري نکنم که عصبی بشی… فقط نزار کور شم…تورو خدا ….

ساشا روي دو زانو نشست و دستی روي موهام کشید و گفت :ایکاش الان چشم هات خوب بود و  میدیدي چطور داري بهم التماس میکنی.هه…اما خوب زیاد هم بد نشد….

واز جاش بلند شد و منو هم بلند کرد و روي تخت گذاشت. با برخورد نفس هاي گرمش به صورتم  فهمیدم روي صورتم خم شده….خیلی آروم گفت:امشب بهترین شب زندگی منه تارا….بهترین… و با خنده از اتاق رفت بیرون…از حرفش تعجب نکردم….چون بهش التماس کردم لذت برده…فکر کنم ساشا مبتلابه سادیسم شده….چون رفتارش اصلا به یک انسان سالم نمیخوره ….یاد چند لحظه پیش و التماسم به ساشا افتادم …چشم هاي دردناکم دوباره لبالب پر از اشک شد…ولی نزاشتم بریزه…باید بعد از این سعی کنم 

محکم باشم… زندگی پر دردسري در انتظارمه….تمام پهلو هام و کمرم و پاهام میسوخت ….میدونستم گوشت پاره کردم….با این زمین خوردنم هم دردهام بیشتر شد..  هه خیلی ترحم بر انگیز شدم جوري که دل خودم هم به حال خودم میسوخت …..

 *******

فرداي اون شب سپنتا برام وقت عمل گرفت.ساشا بهم گفت که حاظر باشم باید بریم بیمارستان ظاهرا باید بستري بشم. یک بلوز و شلوارداده بود تا بپوشم اما نمی تونستم. خودش وقتی نا توانیمو دید لباس  ها رو تنم کرد و دستم رو گرفت و به سمت در رفت.بهش تکیه داده بودم.چشم هامو با یک باند  بسته بود. دیگه به هیچ عنوان جایی رو نمیدیدم…زمانی که رسیدیم به پله ها،ساشا یک دستش رو  گذاشت زیر زانوم و منو تو بغلش گرفت.سرم رو روي سینه اش گذاشتم. اما ساشا منو دیگه روي  زمین نزاشت.تا زمانی که سوار ماشین شدیم توي بغلش بودم.براي جاي سوال داشت ساشا و مهربونی؟؟ ساشا منو تو ماشین گذاشت خودش هم کنارم نشست.فکر کنم راننده داشت که خودش کنارم نشست .

مسیري رو رفتیم و بالاخره راننده نگه داشت.ساشا پیاده شد و دست منو هم گرفت و منم پیاده شدم.تا  خواستیم حرکتی کنیم صداي سپنتا شنیده شد:بالاخره رسیدین؟ دیگه داشتم از اومدنت نا امید میشدم……

ساشا همون جور که شونه و دستم رو گرفته بود گفت :خیلی خوب الان که نباید منتظر باشی بیا  کمک کن اینو ببریم تو…..

سپنتا کنارم ایستاد و دست آزادم رو گرفت و گفت: سلام تارا خوبی؟ 

نمی دونستم چیکار کنم. جوابش رو بدم یا نه.آخه از این ساشا بعید نبود همین الان بگه نمیخواد عمل 

 

کنی باید برگردیم ….سکوتم که طولانی شد سپنتا خیلی آروم کنار گوشم گفت :جوابم رو گرفتم زیاد فکر

نکن….

چقدر فهمیده بود بر خلاف داداشش که اونقدر نفهم و احمق بود.واسه یک لحظه دست سپنتا رفت روي قسمتی از دستم که ساشا با زنجیر زده بود و گوشتش پاره شده بود…..دردي توي دستم پیچید که اگه جرات داشتم جیغ بنفشی میزدم ولی نه اونجا جاش بود و نه از ساشا جرات میکردم .فقط یک مکث کوتاهی کردم که ساشا با تعجب بی پرسید:چیه چرا وایستادي؟ نکنه پشیمون شدي؟

نه اي گفتم که گفت :پس تن لشتو تکون بده بریم من هزار تا کار و زندگی دارم.

دوباره راه افتادیم. اما دست سپنتا دقیقا روي زخم بود.دلم میخواست بهش بگم دستش رو برداره اما میترسیدم با هر حرفی که بزنم ساشا رو از عمل پشیمون کنم.پس تا رسیدن به بیمارستان درد رو تحمل کردم.

با ورودمون به بیمارستان سپنتا دستم رو ول کرد و منو هم یک نفس راحتی کشیدم. ساشا منو روي یک صندلی نشوند و کنار گوشم گفت :خیلی خوبه که اینقدر ازم میترسیدي و حاظر بودي درد رو بکشی اما به سپنتا نگی دستش رو از روي زخمت برداره…

و خنده اي کرد و گفت :خوبه به همین روال عمل کن خیلی خوبه……

و ازم دور شد…..چقدر نامرد بود….فهمیده بود دارم درد میکشم اما به سپنتا نگفته بود….چقدر پس بود…

    چند دقیقه بعد منو سوار یک برانکارد کردند و بردند توي یک اتاق.پانسمان دور چشمم رو باز کردند و یک نفر مشغول معاینه ي چشمم شد.حدود چند دقیقه اي طول کشید و در نهایت به زبان عربی چیز هایی رو براي سپنتا که توي اتاق بود توضیح داد. سپنتا هم به من گفت :دکتر هم حرف منو تایید کرد.باید فردا صبح عمل بشی .سرم رو تکون دادم.صداي سپنتا لحظه به لحظه دورتر میشد و با باز و بسته شدن در متوجه شدم که 

از اتاق رفتند بیرون.دستی روي زخم هاي بدنم کشیدم.همه جاش زبر شده بود و دردش طاقت فرسا بود.تحملم طاق شده بود نمی دونستم چیکار کنم.دیروز اگه تونستم تحمل کنم فقط بخاطر مسکن هایی بود که سپنتا  بهم تزریق میکرد. اما امروز خبري از اون مسکن ها نبود .

بی طاقت روي تخت بودم که صداي باز شدن در اتاق اومد.بوي عطر ساشا باعث شد سر جام بشینم .

ساشا کنار تختم ایستاد و دستم رو توي دستش گرفت و گفت :میدونم درد داري براي همین بی طاقتی.بهسپنتا میگم بهت یک مسکن تزریق کنه اما قبلش باید به سوال من جواب بدي .

-چه سوالی؟

-دیروز که داشتی با سپنتا حرف میزدي صدات رو شنیدم.میگفتی دوست داري همه ي اینها یک کابوس  باشه و تو بیدار بشی و ببینی خونه ي باباتی. یادته؟ 

سرم رو تکون دادم که گفت:پدرت کتک میزد؟بهت ناسزا میگفت؟ سرم رو پایین انداختم و گفتم:چرا میخواي بدونی؟ 

ساشا دستش رو گذاشت زیر چونه ام و سرم رو داد بالا و گفت :جواب منو بده ….

با صداي بغض داري گفتم:پس فکر کردي از دل خوشم بود که فرار کردم؟ ساشا کنارم روي تخت نشست و گفت :خوب چرا اذیتت میکرد؟چیکار کرده بودي؟ سکوت کرده بودم که ساشا با عصبانیت گفت: جواب منو بده.چرا ساکتی؟ 

-حماقت هاي من گفتن نداره.

-من ازت سوال پرسیدم تو هم باید جوابم رو بدي.

شاید بهتر بود بهش بگم.اینجوري شاید دلش بحالم بسوزه و کمتر اذیتم کنه.

تمام چیز هایی که درباره ي گذشته ام میدونستم رو براي ساشا تعریف کردم.البته تمام اونها چیزهایی 

بود که هر از گاهی بابا و مامان برام گفته بودند.ساشا تمام مدتی که حرف میزدم سکوت کرده بود.وقتی حرف هام تموم شد،دست ساشا روي گونه ام نشست.با شصتش مشغول نوازش گونه ام شد.از این تغییر یهویی اش تعجب کردم.ساشا صورتش رو به صورتم نزدیک کرد و گفت :چیزي از اون تصادفت میدونی .

-نه.

-اصلا تاحالا چیزي یادت اومده.

-نه هیچی .

-از شوهرت چی؟ چیزي میدونی؟ اسمش چیه یا اهل کجاست؟ 

-نه نمی دونم بابام حتی آوردن اسمش رو توي خونه ممنوع کرده بود.خودم هم که چیزي یادم نیست.

ساشا ازم فاصله گرفت و گفت :بعدا در این مورد حرف میزنیم الان میرم به سپنتا میگم بیاد بهت مسکن بزنه.

و از اتاق رفت بیرون. نمی دونم چرا اخلاق ساشا از این رو به اون رو شد.یعنی دلش به حالم سوخته؟ آخه اگه من از درد بمیرم ساشا به روي خودش نمیاره اما الان به فکر درد کشیدن منه.

چرا؟ یعنی گذشت ام اونقدر ترحم بر انگیز بود که ساشاي سنگ دل هم دلش بحالم سوخت؟نمی دونم شاید …

بعد از چند دقیقه از رفتن ساشا سپنتا اومد و بهم مسکن تزریق کرد و گفت :بهتره استراحت کنی فردا صبح زود عمل داري.

و از اتاق رفت بیرون.مسکن خیلی زود اثر کرد و چشم هام کم کم داشت گرم میشد.توي عالم خواب و بیداري بودم که حضور کسی رو بالاي سرم حس کردم.اونقدر خسته ي خواب بودم که حوصله نداشتم بفهمم کیه بالاي سرم.دست هاي گرمش رو روي صورتم گذاشت و با صداي آرومی گفت :اي کاش یک روز بفهمی که تمام

دنیامی ….

صداش برام آشنا بود ولی نمی تونستم تشخیص بدم کیه .

بالاخره خواب به حس کنجکاویم قلبه کرد و خوابم برد…..

 *******

-میدونی تمام دنیامی؟

-داري دروغ میگی ….

-من چه دروغی میگم؟

-اگه همه ي دنیات بودم زودتر یک کاري میکردي تا ازدواج کنیم نه اینکه دست روي دست بزاري ….

-تو واقعا فکر میکنی من دست روي دست گذاشتم؟

-نزاشتی؟ شش ماه گذشته ولی هنوز نتونستی بابام رو راضی کنی.

-تارا جان عزیزم، خانمی چیکار کنم که مرغ بابات یک پا داره؟ انگار دشمن خونی منه.هرچی میگم  میگه نه….

-اگه بخواي میتونی خودت رو بهش ثابت کنی.اما متاسفانه تو نمیخواي ….

-تارا تو واقعا اینجوري در مورد من فکر میکنی؟ 

-فکر نمی کنم مطمئنم که تو دیگه منو نمیخواي ….

-باور کن داري اشتباه میکنی…. صبر کن تارا….

اینها تمام چیز هایی بود که از بعد از عمل توي ذهنم مدام اکو میشد…..نمی دونم این خاطرات مال چه زمانیه. چیزي از اون زمان یادم نمیومد…چشم هام بسته بود و توي سکوت اتاق روي تخت دراز کشیده بودم.تازه بهوش اومده بودم.هنوز کسی نیومده بود توي اتاق و من تو تنهایی فقط به خاطراتی که از ذهنم عبور میکرد فکر میکردم .چرا هیچ وقت نمی تونستم تصویر اون مردي که کنارم بود و به ظاهر شوهرم بود رو ببینم؟

اگه یک بار میدیدمش حتما میفهمیدم کیه.ولی تصویرش توي ذهنم کاملا محو بود فقط یک حاله ازش دیده میشد.صداي باز و بسته شدن در و پشت بندش صداي ساشا شنیده شد:عملش چطور بود؟

-خدا رو شکر مشکل رفع شد. فقط دو هفته باید چشم هاش بسته باشه.بعد از دو هفته پانسمان باز 

میشه.

-مشکلی تو بیناییش نیست؟

-نه فقط بعد از این برادر من مراقب رفتارت باش.این بار این طفل معصوم شانس آورد ولی دفعه ي بعد….

-هه طفل معصوم……. آره خیلی این طفل معصوم شانس آورد ….

نمی دونم چرا ساشا انقدر ازم بیزار بود.جوري طفل معصوم رو بیان میکرد انگار من همون پریم و بهش 

خیانت کردم.

صداي سپنتا دوباره شنیده شد:ببینم تو مشکلت با تارا چیه؟اصلا اگه ازش بدت میاد چرا خریدیش و الان هم ولش نمی کنی بره؟ 

-آره ازش بدم میاد تو نمیدونی چه نفرتی ازش دارم.و دقیقا هم بخاطر همین نفرتم خریدمش تا زجر کشش کنم.نمی زارم حتی یک روز توي زندگیش خوشی ببینه. بهش جهنم واقعی رو نشون میدم….

-آخه چرا مگه چیکارت کرده؟

-یک روز میفهمی الان نه…..

-ساشا ببین…..

-بسه سپنتا دیگه نمی خوام چیزي بشنوم پس لطفا تمومش کن ….

چند لحظه اي سکوت توي اتاق حکم فرما شد .سپس سپنتا گفت :باشه من دیگه حرفی نمی زنم  مطمئنا خودت هر وقت، وقتش بشه بهم میگی. اما من نمی زارم اینجوري زجرش بدي.اینو بدون تارا  اینجا تنها نیست من مثل یک برادر پشتشم ….. 

صداي پوزخند ساشا بلند شد و گفت :هه….باشه تو داداشش باش ولی اینو بدون اگه یک روزي به هر  دلیلی تارا کاري کنه یا حرفی بزنه که به ضرر من باشه یا بخواد خیانت کنه، اونوقت حتی اگه خدا  هم بیاد روي زمین نمیتونه تارا رو از دست من نجاتش بده چه برسه به تو….

تعجبی از حرف هاش نداشتم. ساشا قبلا طعم خیانت رو کشیده بود.مسلما اگه یک بار دیگه هم خیانت میدید، طرف رو میکشت. یادمه توي یک برنامه ي تلویزیونی که درباره ي مشکلات خانوادگی یک روانشناس حرف میزد، میگفت اگه یک زن خیانت ببینه شاید بتونه با اون موضوع کنار بیاد و یک روز شوهرش رو ببخشه. اما اگه یک مرد خیانت ببینه تا آخر عمر نمیتونه همسرش رو ببخشه و در بعضی از مواقع مرد از شدت عصبانیت دست به قتل همسرش میزنه.پس این حالت هاي ساشا میتونه طبیعی باشه فقط من دلیل این همه  تنفرش رو نمی فهمم  .چرا ساشا میگه از من متنفره و منو خریده که فقط زجر کش کنه؟چرا آخه؟مگه ساشا قبلا منو میشناخته؟ پس چرا من نمیشناختمش؟شاید هم میشناختمش و به خاطر از دست دادن حافظه ام  یادم نیست.یعنی ممکنه؟ولی چطوري؟ شاید…..واي نه …

یع..نی.. یعنی….ممکن….نه….م… من….واي نه…آخه چجوري …..

ترسی از فکري که تو سرم بود، تو دلم نشست….ولی باید مطمئن میشدم ….

صداي نزدیک شدن پاي کسی به تختم،رشته افکارم پاره شد.دستی روي پیشونیم نشست که متعلق به ساشا  بود.دیگه بوي عطرش رو به راحتی تشخیص میدادم. صداي ساشا کنار گوشم شنیده شد:بیداري؟ اوهوم آرومی گفتم که گفت :باید تا فردا اینجا باشی ولی من به سپنتا گفتم با دکترت صحبت کنه امشب  بریم خونه.خود ساشا امشب خونه میمونه و مراقبته .

سرم رو تکون دادم.این بهترین موقعیت بود.میتونم از زیر زبون سپنتا یکم حرف بکشم.شاید سپنتا  اطلاعات خوبی بتونه درباره ي پري بهم بده.باید بفهمم اون پري کی بوده و کجا زندگی میکرده .

نمیدونم اما همه اش فکر میکنم گذشته ام یک ربطی به گذشته ي ساشا داره….

 ********

به کمک ساشا و سپنتا روي تخت دراز کشیدم.سپنتا گفت :ساشا برو نایلون دارو هاي تارا رو بیار …

-کجا گذاشتی مگه؟

-تو ماشین جا موند.الان میخوام چشم هاشو معاینه کنم تو هم تا وقتی برو دارو هاشو بیار.

-باشه.

با صداي باز و بسته شدن در اتاق، دست سپنتا رو محکم گرفتم.سپنتا گفت :چیزي شده؟

-ساشا رفت؟ 

-آره چی میخواي؟

-یادته درباره ي دوست دختر ساشا باهام حرف زدي؟

-آره چطور؟

-تو اونو دیدي؟

-نه چطور؟ 

-آخه فکر میکنم پري یک ربطی به من داشته باشه…

فشار دست سپنتا روي دستم بیشتر شد و گفت :چه ربطی؟ 

-نمی دونم باید ببینمش تا بفهمم.

 

-ولی آخه چرا همچین فکري میکنی؟

-آخه امروز صداي ساشا رو شنیدم که گفت ازم متنفره.این تنفر بی دلیل نیست .

-خوب شاید بخاطر تشابه چشم هاي تو با چشم هاي پریه .

-این نمیتونه باشه.

-چرا؟

-آخه این همه آدم تو دنیا هستند که چشم هاشون آبیه پس ساشا باید از همه ي اینها متنفر بشه؟در  ضمن ساشا گفت به یک دلیل از من متنفره که یک روزي دلیلش رو به تو میگه.

-آره راست میگی.حالا باید چیکار کنیم؟

-ببینم کیا ماجراي پري و ساشا رو میدونه؟ 

-فقط من و ساشا.

-یعنی هیچ کس پري رو ندیده؟

-غیر از ساشا نه….

اخمام رفت تو هم.چقدر بدشانس بودم من.مگه میشد از ساشا چیزي پرسید….

صداي شاد سپنتا امیدي تو دلم روشن کرد:ولی یک راه دیگه هست….

-چه راهی؟

-ساشا اون زمانی که توي اتاقش خودش رو حبس کرده بود،عکس پري رو داشت همیشه جلوي  چشمش بود.اگه اون عکس هنوز هم باشه خیلی خوبه….

با شادي گفتم:خوب ساشا تو کدوم اتاق بود؟

-اتاق قرمز…..

با شنیدن اسم اتاق یاد شکنجه هاي بیرحمانه ي ساشا افتادم.دستام شروع کرد به لرزیدن.سپنتا گفت :تارا چرا داري میلرزي؟- 

ه… هیچ…چی….میتونی عکس پري رو بري و بیاري؟  

-آره میتونم اما الان که تو نمیتونی ببینیش .

-عیبی نداره تو ببین و برام بگو که چه شکلیه.

-باشه الان میرم فقط امیدوارم ساشا سر نرسه.

دستش رو از تو دستم کشید بیرون.صداي پاهاش که دور میشد رو شنیدم.توي دلم مدام دعا میکردم  ساشا نیاد وگرنه هم براي من بد میشد هم براي سپنتا….

صداي باز شدن در اتاق و پشت بندش صداي سپنتا که گفت :ا ساشا اینجایی…. واسه یک لحظه تپش  قلبم رو متوقف کرد….

صداي ساشا مو رو به تنم راست میکرد:آره اینجام .جایی میخواستی بري….

سپنتا:من…چیز…آهان…آره میخواستم بیام دنبالت ببینم چرا دیر کردي.

-بیا اینم دارو هاش.چشم هاشو معاینه کردي؟

واي سپنتا یادش شد چشم هامو ببینه الان میخواد جواب ساشا رو چی بده؟

-آره معاینه کردم باز آخر شب قبل از خواب هم باید معاینه کنم فعلا دارو هاشو تزریق کنم.

خدا رو شکر سپنتا زرنگ بود و میدونست چجوري ماست مالی کنه.مثل من نبود که خیلی سریع دست  و پاشو گم کنه.سپنتا بهم نزدیک شد و در حال آمپول زدن با صداي خیلی آرومی که به سختی  شنیدم گفت :نفهمیده….

نفس عمیقی کشیدم.سپنتا بعد از تزریق آمپول ها به همراه ساشا رفت بیرون.

باید از این به بعد بیشتر مراقب رفتارم باشم اگه یک درصد فقط یک درصد ساشا صدامون رو شنیده بود  بیچاره بودیم.

حالا مشخص نیست سپنتا کی بره براي من عکس پري رو بیاره. خیلی کنجکاوم ببینم پري کیه.

تا آخر شب تو اتاق تنها بودم.فقط یک خدمتکار برام شام آورد.آخر شب دوباره ساشا و سپنتا اومدند توي  اتاق سپنتا چشمم رو معاینه کرد و رو به ساشا گفت: کیفم رو از بیرون میاري باید پانسمانش رو عوض 

کنم.

-اي بابا هر بار به یک دلیلی منو فرستادي بیرون خوب خودت برو بیار.

-یک دقیقه کار داره ها.

-خیلی خوب .

سپنتا بعد از چند لحظه کنار گوشم آروم گفت: امشب که همه خوابیدند میرم سراغ عکس مطمئن باش عکسش رو برات میارم….

با تموم شدن جمله ي سپنتا یک واهمه ي عجیبی تو وجودم نشست.میترسیدم ساشا ذره اي بو بره که در 

اون صورت خون جفتمون حلال بود .سپنتا دستم رو فشرد و گفت :تارا تو نگران چیزي نباش من خودم حواسم هست. فقط مراقب باش ساشا از اتاق نیاد بیرون.

سرم رو تکون دادم و سپنتا ازم فاصله گرفت. چند دقیقه بعد ساشا برگشت و سپنتا مشغول تعویض  پانسمان چشمم شد.وقتی کارش تموم شد رو به ساشا گفت :این قرص رو صبح قبل از اینکه براي  سرکار حتما بهش بده.

-باشه .

-خیلی خوب من میرم اگه دردي داشت یا هر چیزي من همین اتاق کناري ام.

-باشه برو شب بخیر.

-شب بخیر.

نتونستم جوابی به سپنتا بدم.ترس از کاري که امشب میخواست انجام بده واسه یک لحظه هم رهام نمیکرد .

ساشا کنارم دراز کشید و دستش رو گذاشت زیر سرم و تنم رو تو آغوشش گرفت.همین جور که کمرم  رو نوازش میداد گفت :خوب از شوهرت بگو چی ازش میدونی؟ 

تعجب کرده بودم.چرا ساشا گیر داده بود به شوهر سابقم؟نمی دونستم چی بگم که گفت :کري دارم با  تو حرف میزنم.

آروم گفتم:چی بگم؟ -هرچی ازش میدونی.

-آخه من چیزي ازش نمی دونم .

-هه یعنی ندیده و نشناخته زنش شدي؟

-نه قبلا میشناختمش ولی الان حافظه ام رو از دست دادم و چیزي ازش نمیدونم .

-حتی پدر و مادرت هم چیزي درموردش بهت نگفتن؟ 

سرم رو به نشونه ي نه تکون دادم.ساشا سکوت کرد.حالا وقتش بود من درباره ي گذشته اش بپرسم .

شاید چیزي گفت.یک نفس عمیق کشیدم و سعی کردم ترسم رو از توي صدام حذف کنم و گفتم:راستی تو چی؟ -من چی؟

-درباره ي خانواده ات نگفتی…..

-پدر و مادرم توي یک سانحه ي هوایی کشته شدند فقط من موندم و سپنتا.

-متاسفم .

ساشا دوباره سکوت کرد.برام عجیب بود که جواب سوالم رو داد فکر میکردم باز الان میگه به تو ربطی  نداره یا چمدونم از همین جور حرف هایی که همیشه میزد.پس الان که اخلاقش مثل آدمه بهتره  یکم در مورد پري ازش بپرسم هرچند که ریسک بزرگیه. ولی شاید الان جواب بده.

سرم رو روي سینه اش گذاشتم و پرسیدم:چند سالت بود که پدر و مادرت رو از دست دادي؟ ساشا دستش رو توي موهام فرو کرد و گفت :من هفده بودم سپنتا پونزده…..

-چه سن بدي.همون زمانی که شدیدا به پدر و مادر نیاز داري …..

سکوت ساشا برام عجیب بود.چرا دیگه بهم نمی گفت خفه شو؟اخلاق هاش بدجور ضد و نقیض  بود.خیلی آروم سرم رو به سینه اش فشار دادم و گفتم:میگم….ام…. چیزه ….

-چی میخواي بگی؟ 

-میگم تو قبل از من…. چیز….دوست دختري چیزي داشتی؟

چند دقیقه اتاق توي سکوت فرو رفت و بالاخره صداي ساشا سکوت رو شکست:نه…..

وا چه دروغی……انقدر قاطع گفت نه که منم به حرف هاي سپنتا شک کردم.

با تعجب سرم رو از روي سینه اش بلند کردم و گفتم :نه؟

-نه….من جز تو با کسی نبودم.

-یعنی تا بحال تصمیم به ازدواج هم نگرفتی؟

ساشا چند دقیقه سکوت کرد و گفت :چرا تصمیم داشتم.

-خوب با کی؟

 نفسش رو عصبی داد بیرون و گفت :بهتره بخوابی دیگه داري با حرف هات عصبیم میکنی.

خودم رو جمع و جور کردم و گفتم :ببخشید… شب بخیر ….

-شب بخیر …

ساشا سرم رو دوباره روي سینه اش گذاشت و روي موهام رو بوسید.

دوباره بدنم داغ کرد و سرم به دوران افتاد…بازم همون خاطرات ….

-بسه تارا جان گریه نکن….همه چیز درست میشه…

-چجوري…. چجوري درست میشه؟….بابام گفته اگه یک بار دیگه اسمت رو بیارم بلایی سرت میاره ….

-آخه عزیز من مگه بابات چیکار میتونه بکنه؟ منو دست کم گرفتی؟

-نه…نه…. تو.رو دست کم نگرفتم اما تو داري بابام رو دست کم میگیري….

-نترس گلم بزار بابات هر کاري که دوست داره بکنه.بدون من با این تهدید ها کنار نمیکشم گلم

-منو ببخش عزیزم تو به خاطر من همه جور توهین از بابام شنیدي.شرمنده ام….

-این حرف رو نزن گل من….چرا تو شرمنده اي؟من باید شرمنده باشم که هنوز نتونستم بابات رو راضی کنم….

با تکون هاي شدید دستی به خودم اومدم.صداي عصبی ساشا کنار گوشم بلند شد:چه مرگته چرا یک  ساعته دارم صدات میزنم جواب نمیدي؟ با صداي تحلیل رفته اي گفتم:ببخشید… سرم یک  دفعه درد گرفت .

ساشا دستی روي سرم کشید و گفت :خیلی خوب بخوابی خوب میشی.این از کمبود خوابه.

سرم رو تکون دادم و سعی کردم بخوابم.خودم خوب میدونم سر دردم بخاطر خواب نیست.فکر کنم کم کم دارم حافظه ام رو به دست میارم.اما برام یک سوال به وجود اومده بود.چرا وقتی ساشا بهم محبت میکرد من تو گذشته غرق میشدم؟یادمه زمانی که حافظه ام رو تازه از دست داده بودم دکتر متخصصی که معاینه ام کرد،گفت  یک شوك بزرگ یا تجدید خاطرات گذشته میتونه حافظه ام رو برگردونه.و الان فکر کنم محبت هاي  ساشا براي من شک بزرگیه چون من از ساشا جز بی رحمی چیزي ندیده ام….

 ******

اون شب بعد کلی کلنجار رفتن با خودم خوابم برد.اما توي خواب هم مدام گذشته رو میدیدم .جاهایی که با اون عوضی رفته بودم یا حرف هایی که بهش میزدم.فقط همین ها توي ذهنم میومد.اما هیچ تصویري از چهره اش نداشتم حتی بین حرف هایی که بهش میزدم اسمی ازش برده نمیشد.همه اش با عشقم و عزیزم صداش میزدم.همین ها عصبیم کرده بود.چرا دقیق نمی فهمیدم اون کیه.اعصابم داغون بود.ساشا قبل از رفتنش بیدارم 

کرد تا دارو هامو بده.و از همون موقع بیدار موندم دیگه خوابم نبرد.امیدوارم سپنتا زودتر بیدار بشه و بیاد درباره ي پري بهم بگه دیگه دارم از این همه مشغله ي ذهنی دیونه میشم.با صداي در اتاق سیخ نشستم روي تخت و

گفتم: بله….

-منم تارا….

با شنیدن صداي سپنتا انگار دنیا رو بهم دادند.گفتم 

:بیا تو…..

در اتاق بازشد و….

در اتاق بازشد و سپنتا اومد تو.با لحن غمگینی گفت: سلام تارا…..

-سلام چیزي  شده؟

-آره….

ترسیده گفتم :چی؟…

سپنتا نفسش رو عصبی فوت کرد و گفت :هیچی نتونستم برم تو اتاق ….

-چرا؟

-ساشا زرنگ تر از این حرفهاست.در اتاق قفل بود.

تمام امیدم نابود شد.عصبی گفتم:اه… شانسه منه بدبخته .

صداي پاهاي سپنتا که بهم نزدیک می شد رو شنیدم.دستم رو توي دست هاي مردونه اش گرفت و گفت :تارا جان تو چیزي میدونی؟ 

-منظورت چیه؟

-تو قبلا دوستی نداشتی که اسمش پري باشه یا مثلا چشم هاش آبی؟

-نمی دونم ….

سپنتا با لحن متعجبی پرسید :نمی دونی؟ 

-نه…

-یعنی چی که نمیدونی تارا؟

-آخه من حافظه ام رو از دست دادم….

-چرا؟

نخواستم سپنتا هم از حماقتم چیزي بدونه براي همین فقط گفتم :تصادف کردم….

سپنتا آهانی گفت و بعد سکوت کرد…..

اتاق در سکوت تلخی فرو رفته بود.نه من حرفی میزدم نه سپنتا.انگار غرق فکر بود.نمی دونستم به چی فکر میکنه اما انگار موضوع مهمی بود.بعد از حدود پنج دقیقه گفت :من میرم تارا جان .ساعت دو باید پماد چشمت رو برات بزنم برمیگردم .خواست دستش رو از تو دستم بکشه بیرون که گفتم:سپنتا؟

-بله 

-تو چجوري اومدي تو اتاق؟ مگه رمز رو میدونستی؟  سپنتا خنده ي آرومی کرد و گفت :نه نمیدونستم .

صبح که ساشا داشت میرفت به بهانه ي پمادي که باید بزنم رمز رو ازش گرفتم.

لبخندي بهش زدم و گفتم :اگه ساشا زرنگه تو نابغه اي….

قهقه ي سپنتا کل اتاق رو برداشت و بریده بریده گفت :اي…نو… خو…ب… او…مد…ي…

و دوباره قهقهه زد.صداي خنده اش برام شیرین بود.عجیب منو یاد کسی می انداخت. کسی که یادم نمیومد کیه و کجاست.فقط میدونم یک روزي برام همین جوري میخندید و منو غرق لذت میکرد….

سپنتا دستش رو روي صورتم گذاشت و گفت :نگران چیزي نباش من اون عکس رو پیدا میکنم و برات 

میارم.

لبخندم پر از بغض بود.چقدر مدیون این مرد بودم.با چونه ي لرزونی گفتم:ازت ممنونم سپنتا …..

سپنتا انگشتش  رو روي لبم گذاشت و گفت :این کار ها رو نمیکنم براي تشکر.برادر من داره در حق تو 

ظلم میکنه تو بیگناهی ولی اون نمیفهمه. پس اگه منم بخوام تنهات بزارم هیچ فرقی با برادرم ندارم.تارا جان اینو مطمئن باش من تا ابد مثل یک برادر پشتشم ……

 *******

سپنتا اون روز دو باره دیگه بهم سر زد.درد چشم هام آروم شده بود،اما بدن دردم همچنان ادامه داشت.ولی دیگه نمیخواستم سپنتا بهم آرامبخش بزنه.آخه شنیده بودم استفاده ي بیش از حد از آرامبخش اعتیاد آوره….

روي تخت دراز بودم که در اتاق بازشد شد.بوي عطر ساشا باعث شد سریع بشینم روي تخت.با صداي 

آرومی سلام کردم. ساشا هم متقابلا به همون آرومی جوابم رو داد.با فرو رفتن تخت متوجه شدم نشست کنارم.دستی روي گونه ام کشید و گفت :برات شام آوردم.بخور…

سرم رو تکون دادم.با دستم دنبال ظرف غذا می گشتم که ساشا انگشت هاشو بین انگشت هام فرو برد و گفت

:نیازي نیست تو زحمت بکشی خودم بهت میدم.

قاشق رو به لبهام نزدیک کرد.بوي خوش ماهی اشتهام رو باز کرد.لبهام رو از هم باز کردم و ساشا قاشق رو وارد دهانم کرد.با ولع می جویدمش. طعمش فوق العاده بود.ساشا یک قاشق دیگه بهم داد و گفت :از دست من غذا  خوردن چطوره؟

خواستم جوابش رو بدم که دوباره بدنم داغ شد …سرم به شدت درد گرفت و باز پرت شدم به گذشته ..

-از دست من غذا خوردن چطوره؟ 

-ام….بزار فکر کنم….

-فکر کنی؟ تو الان باید بگی ….

-میگم میگم…. معرکست ….

صداي خنده ي بلندش دلم رو زیر و رو کرد….

دوباره یک قاشق غذا تو دهنم گذاشت و گفت :براي منم غذا دادن به عشقم معرکست…..

 *******

با تکون هاي شدیدي به خودم اومدم. صداي داد ساشا بلند شد:هیچ معلوم هست تو چته؟

-من….من….

-من و زهر مار. مثل آدم جواب بده.چته؟چرا هرچی صدات میزنم انگار نه انگار؟ 

بهتر بود بهش همه چیز رو میگفتم.دستم رو روي دستش که دور بازوم حلقه بود گذاشتم و گفت 

:ساشا فکر کنم من….من….

ساشا کلافه و عصبی گفت :تو چی؟

-داره حافظه ام برمیگرده….

ساشا سکوت کرد.یک سکوت ترسناك.نمیدونستم عکس العملش قراره چی باشه.چون نمیتونستم 

حالت صورتش رو ببینم.دستش که بین موهام فرو رفت،کمی از ترسم رو کم کرد.با صداي مرتعشی گفت :خوبه که قراره بیاد بیاري….

و خیلی سریع بلند شد و سینی رو برداشت و از اتاق رفت بیرون.

متعجب شدم از کارش.خدا میدونه چه مرگشه .درست مثل دریا میمونه.یک بار آرومه یک بار طوفانی.حتی نزاشت غذام رو کامل بخورم.من از آخر از دست این عوضی سو تغذیه میگیرم…سرم رو روي بالشت گذاشتم و خواستم با آرامش بخوابم که دوباره ساشا برگشت توي اتاق. دستم رو کشید و مجبورم کرد بشینم.انگار خواب هم بر من حرام بود…بدنم همچنان درد میکرد.ولی ساشا با لذت روي بدنم دست میکشید.همین که دستش روي پهلو هام نشست آخی از درد کشیدم که اونم با نامردي محکم کوبید تو دهنم.هه توي این دو روز که کتک خورده بودم فکر میکردم آدم شده ولی نه هنوز هم همون حیون وحشیه .ساشا با عصبانیت گفت :اگه بدنت زخمیه فقط و فقط بخاطر حماقت خودته پس الکی براي من آه و ناله نکن.تو موظفی نیاز هاي منو برآورده کنی.

و شروع کرد به باز کردن دکمه هاي لباسم.میترسیدم بی حرکت بمونم و باز عصبیش کنم پس دستم رو 

روي سینه اش گذاشتم.با این کارم دست ساشا از حرکت ایستاد. دست منو توي دست بزرگ و مردونه اش گرفت و با صداي غمگینی گفت :چرا منو دیونه ي خودت کردي؟

مطمئن بودم اگه چشم هام باز بود الان اندازه نعلبکی گشاد شده بود.با صدایی که تعجب توش مشخص بود گفتم:با منی؟

-آره با تو ام….با توي عوضی…. چطوري منو گرفتار کردي؟

متعجب دستش رو تو دستم گرفتم و فشاري دادم.واقعا ساشا عاشق من شده بود؟ساشا گونه ام رو نوازشی کرد و گفت :چرا منو شیفته ي خودت کردي پري….چرا؟پوزخندي زدم.ساشا منو با پریش اشتباه گرفته 

بود.من احمق رو بگو.که چه فکر هایی کردم.ساشا منو خوابوند روي تخت و لباس هامو از تنم در آورد.همون جور که به بدنم دست میکشید گفت :منو دیونه کردي پري دریایی…. دیونه…..

چیزي بهش نگفتم. انگار غرق خاطراتش با پري بود.شاید اگه چیزي میگفتم بیشتر عصبی میشد.دستش رفت سمت شلوارم.تنها خوبی که وضعیتم داشت این بود که نمیدیدم داره چیکار میکنه.صداي کمربندش که روي زمین انداخت بهم فهموند بازم رابطه….ساشا کنار گوشم گفت :بهتره همکاري کنی تا باز عصبی نشدم.

انگار فهمید کیم….دستش رو دو طرف صورتم گذاشت و مشغول بوسیدن لبهام شد.دستم رو بردم پشت سرش و مشغول نوازشش شدم.ساشا با ولع لبهام رو میبوسید منم با انزجار باهاش همکاري میکردم.

بعد از چند دقیقه از لبهام جدا شد و رفت سراغ گردن و سینه هام.با اینکه هیچ لذتی از این رابطه ي اجباري نمیبردم اما براي اینکه بتونم ساشا رو راضی نگه دارم آه هاي عمیقی میکشیدم.

ساشا غرق لذت شد و بعد از چند دقیقه مشغول به کار شد.صداي بالا و پایین رفتن تخت با صداي آه هاي من قاطی شده بود.میفهمیدم که چقدر لذت میبره و عذاب میکشیدم.حس میکردم از رابطه ي جنسی بیزار  شدم.اولین بار با اجبار، بعدي ها با زور و شکنجه، حالا هم که باید تو نقش لذت بردن فرو میرفتم .

بغض بدي تو گلوم بود.اما جرات شکستنش رو نداشتم.سعی میکردم بعد از این کاري کنم تا ساشا  راضی باشه..

من دیگه به درك.همون جور که ساشا گفت من برده اي بیش نیستم که کسی رو هم نداره.ساشا هم  ارباب منه.منم باید فقط اونو راضی کنم…..بعد از چند دقیقه حرکات ساشا تند شد و ارضا.

با خستگی از روم کنار رفت و تن شکسته و زخمیم رو تو آغوشش گرفت. سرم روي سینه اش بود و به  صداي تپش قلبش گوش میدادم که به تندي میزد.ساشا کنار گوشم گفت :امشب حق خوابیدن  نداري باید تا صبح باهام باشی…..

داشتم از خستگی بیهوش میشدم اما ناچار گفتم:باشه….

تا نزدیک صبح بیدار بودم.ساشا که انگار توانایی اش بیش از حد بود .خورشید در حال طلوع بود که ساشا گفت

:میتونی بخوابی….

و انگار اون لحظه دنیا رو بهم دادند …

 ********

روي مبل کنار ساشا نشسته بودم.سپنتا اومده بود و میخواست با ساشا حرف بزنه.نمیدونستم میخواد 

چی بگه که انقدر اصرار داشت منم باشم.سپنتا سکوت کرده بود و این ساشا رو کلافه کرده بود.با لحنی که کلافگی ازش میبارید رو به سپنتا گفت:خوب چی میخواستی بگی؟  سپنتا مردد گفت :من…چیز…چطور بگم….

-مثل آدم.

سپنتا با لحن خنده داري گفت :آخه دنبال جمله اي میگردم که یک وقت کتکم نزنی ….

از لحنش خندم گرفت ولی به زور خودم رو نگه داشتم.ساشا هم که معلوم بود به سختی جلوي خودش رو گرفته تا نخنده گفت :بگو نمیزنمت.

-آخر این هفته تولدمه ….

ساشا پوزخندي زد و گفت :خوب….بخاطر این میترسیدي کتک بخوري؟

-نه آخه این هفته نمیگیرم…. هفته ي دیگه میگیرم ..

-چی رو؟

-مراسم تولدم رو….

ساشا شروع کرد به خندیدن.سپنتا با لحن ناراحتی گفت :جک گفتم که میخندي؟

-آخه خرس گنده یک نگاه به خودت بنداز… تو و تولد؟

-مگه چمه؟ 

-هیچی… تو راحت باش اصلا.

-نمیخوام که شرشره بادکنک آویزون کنم یک پارتی همین.

-خوب چرا همین هفته نمیگیري انداختی هفته ي دیگه؟

-تا تارا هم بتونه شرکت کنه….

صداي عصبی ساشا منو ترسوند:چی؟

سپنتا با لحن خونسردي گفت :براي اینکه تارا هم بتونه تو مهمونیم شرکت کنه،مهمونی رو انداختم آخر هفته ي دیگه.

نمی تونستم چهره ي ساشا رو ببینم اما صداي نفس هاي عصبی که میکشید رو به راحتی میشنیدم.

دستم رو توي دستش محکم فشرد و به سپنتا گفت: کی گفته من اجازه میدم تارا تو مهمونی شرکت  کنه؟

-حالت خوبه ساشا؟یک مهمونی دور همیه دیگه .

خودت هم که هستی منم هستم پس نگران چیی تو؟

-نه….

-چی نه؟

-اسم تارا رو از تو لیست مهمونات خط بزن تارا نمیاد.

-یعنی چی ساشا؟ 

-همین که گفتم .

و از جاش بلند شد و دست منو هم کشید تا بلند شم.سپنتا دوباره گفت :ولی ساشا ….

اما ساشا اجازه ي حرف زدن رو بهش نداد و منو دنبال خودش کشید و برد توي اتاق .هلم داد که افتادم روي یک چیز نرم.ظاهرا تخت بود.

 

ساشا با لحن عصبی گفت :همین جا میمونی….

باشه اي گفتم و ساشا رفت بیرون از اتاق.کمی روي تخت خودم رو بالا کشیدم و سرم رو تکیه  دادم به سرتختی. میدونستم این پیشنهاد سپنتا فقط و فقط بخاطر این بود که روحیه ي من عوض  بشه اما مگه به خرج ساشا میرفت.

صداي جر و بحث ساشا و سپنتا از پایین میومد.از بهانه هایی که سپنتا میاورد تا بتونه ساشا رو راضی 

کنه خندم میگرفت .یک بار میگفت این همه بالاي این دختر پول دادي چرا حالا قایمش کردي.یک بار میگفت بیا تا همه ببینند دوست دختر داري بلکه بقیه ي دختر ها دست از سرت بردارند.بیشتر از بهانه ي آخرش خندم  گرفت که به ساشا گفت اصلا من براي مهمونی پارتنر ندارم بزار تارا باهام بیاد.

که البته با عربده ي ساشا حرفش رو پس گرفت.دلیل این همه غیرت ساشا رو روي خودم نمیفهمیدم .

اون که میگه ازم متنفره پس چرا انقدر غیرت داره؟مگه نمیگن غیرت از روي عشق میاد؟یعنی ساشا عاشق منه؟شاید…..شاید تونسته پري رو فراموش کنه….ولی با یادآوري اتفاقات دیشب آه از نهادم بلند 

شد.ساشا دیشب منو با پریش اشتباه گرفته بود.پس یعنی نتونسته پري رو فراموش کنه.از طرفی عشق ساشا به من اصلا درست نبود.چون من یک زن شوهر دارم.هرچند که حتی یک بار با شوهرم رابطه نداشتم اما اسم اون تو شناسنامه ي منه.و رابطه ي یک زن شوهر دار با مردي غیر از شوهرش درست نیست.از لحاظ اسلام منو ساشا تا ابد بهم نامحرمیم. حتی نمیتونستیم با هم ازدواج کنیم. پس بهتر بود هیچ وقت ساشا عاشق من نشه.چون اون عشق میشد عشق ممنوعه…..

 *******

بعد از اون روز سپنتا بار ها و بارها به اینجا اومد تا بتونه ساشا رو راضی کنه.اما مرغ ساشا یک پا داشت فقط یک کلام میگفت نه….امروز قرار بود چشم هام باز بشه.و درست دو روز دیگه تولد سپنتا بود.میدونستم ساشا راضی بشو نیست اما ته دلم خیلی دوست داشتم توي تولدش شرکت کنم.درست یک ماه از زندگی من کنار ساشا میگذشت .یک ماهی که جز درد و رنج چیز دیگه اي ندیده بودم.شرکت توي این مهمونی شاید یکم روحیه ام  رو عوض میکرد.

توي ماشین نشسته بودیم.این بار ساشا،خودش رانندگی میکرد.سرم رو به پشتی صندلی تکیه داده بودم.تمام امیدم به این بود که مسیر برگشت رو بتونم ببینم.با توقف ماشین سرم رو بلند کردم. صداي باز و  بسته شدن در ماشین و صداي،ساشا که با لحن محکمی گفت پیاده شو، وادارم کرد از ماشین برم 

پایین.

ساشا دستم رو گرفت و آروم آروم به سمت مطب دکتري که چشم هایم رو عمل کرده بود،رفت.وارد 

مطب شد و به زبان عربی به منشی چیزي گفت.و بعد در اتاقی رو باز کرد و منو هم دنبال خودش کشید.ظاهرا وارد اتاق دکتر شدیم.ساشا دوباره مشغول حرف زدن به زبان عربی با دکتر شد و بعد به من گفت :بلند شو باید روي اون تخت بشینی  .به کمک ساشا روي تخت نشستم و دکتر مشغول بازي کردن پانسمان دور چشمم شد.جرات نداشتم چشم هامو باز کنم.دکتر چیزي گفت که نفهمیدم ولی ساشا برام ترجمه اش کرد.

ساشا:دکتر میگه چشم هاتو باز کن…

با ترس و لرز چشم هامو باز کردم.اول همه جا تیره و تار بود. دوباره چشم هامو بستم و باز کردم.این بار  یک هاله اي از دکتر و ساشا دیدم.دکتر دوباره چیزي گفت و ساشا برام ترجمه کرد:دکتر میگه وضعیت  دیدت چجوریه؟ 

خیلی آروم گفتم :تار میبینم.

ساشا به دکتر حرف منو گفت. دکتر کمی چشمم رو معاینه کرد و بعد رو به ساشا حرفی زد.ساشا هم  فقط سرش رو تکون داد. کنجکاو بودم بدونم دکتر چی گفته. اما ساشا برام ترجمه نکرد.

فقط دستم رو گرفت و از مطبش رفتیم بیرون. یک نگاه بهش کردم و گفتم :دکتر چی گفت؟ ساشا نگاهی بهم کرد و گفت :دکتر یک قطره برات نوشته اونو استفاده کنی دیدت درست میشه.

سرم رو تکون دادم.کنار ساشا توي ماشین نشستم و تا رسیدن به خونه دیگه حرفی بینمون ردو بدل 

نشد….

 ******

روي تخت بودم به جر و بحث چند دقیقه قبل ساشا و سپنتا میخندیدم .به محض اینکه رسیدیم خونه سپنتا هم اومد. ساشا هم منو فرستاد تو اتاق و خودش شروع کرد به دعوا.جواب هایی که سپنتا بهش میداد خیلی خنده  دار بود.ولی ناگهان صداشون خوابید.انگار نه انگار تا چند دقیقه قبل مثل موش و گربه افتاده بودند به  جون هم.با باز شدن در اتاق، سرم رو آوردم بالا.تصویر محوي از سپنتا رو دیدم.سپنتا به سمتم اومد و گفت 

:چطوري تارا؟

لبخندي بهش زدم و گفتم :با وجود تو خوبم.

دستم رو تو دست گرمش گرفت و گفت :یک خبر خوب….

-چی؟

-بالاخره ساشا راضی شد….

متعجب پرسیدم:راضی به چی؟

-تو هم گیجی ها…راضی شد تو هم بیاي تولدم….

چشمام از تعجب گرد شد و دهنم اندازه ي غار باز موند.

سپنتا خنده اي کرد و گفت :چرا قیافه ات اینجوري شد؟ یکم خودم رو جمع و جور کردم و گفتم :واقعا ساشا راضی شد؟

-خوب آره.

-ولی چجوري؟ 

-بابا اون بدبخت اونجوري که فکر میکنی هم نیست دیگه یک جاهایی کوتاه میاد.

از تصور اینکه قراره پس فردا شب توي یک مهمونی شرکت کنم لبخندي روي لبهام نشست.

سپنتا دستم رو توي دستش گرفت و محکم فشرد و گفت :امیدوارم همیشه همین جوري لبخند بزنی .

قطره اشکی از خوشحالی روي گونه ام نشست .شاید اگه زندگی قبلیم رو داشتم از یک مهمونی انقدر خوشحال نمی شدم ولی الان قضیه فرق می کرد.وقتی یک ماه توي یک اتاق حبس باشی و حتی حق نداشته باشی پاتو از اتاق بزاري بیرون،از شرکت توي یک مهمونی خوشحال میشی ….سپنتا اشکم رو با انگشتش پاك کرد و گفت

:چیه نکنه دوست داري کور بشی.

خنده اي کردم و گفتم :نه….

و دستم رو روي گونه اش گذاشتم و گفتم:خیلی ممنونم که هستی سپنتا…..

سپنتا هم متقابلا لبخند زد و گفت :قبلا گفتم بازم میگم اینو بدون من مثل یک برادر پشتشم …

-دقیقا بخاطر تو تا الان صبوري کردم وگرنه خیلی وقته پیش خودم رو میکشتم .

سپنتا جدي شد و گفت :نه هیچ وقت این کار رو نکن.اصلا کار درستی نیست.چه من باشم چه نباشم.

ترسیده گفتم :مگه قراره نباشی؟

-نه هستم همیشه هستم فقط گفتم اگه یک روزي نبودم.دست به خودکشی نمیزنی باشه؟

-باشه.

سپنتا دوباره خندید و گفت :خوبه همیشه همین جوري حرف گوش کن باش تا مشکلی برات پیش نیاد.

-راستی میشه یک سوال ازت بپرسم؟ 

-بپرس.

-چرا انقدر براي حضور من توي اون مهمونی اصرار داشتی؟

-به دو دلیل.اولیش خود تو.چون خیلی تو خودت فرو رفتی. یکم تغییر و تحول برات لازمه.زهر خندي زدم و گفتم :برادرت منو برده تو خودم.وقتی نه بهم اجازه میده حرف بزنم،نه بخندم،نه حتی گریه کنم تا خالی بشم، اون وقت نباید تو خودم باشم؟

سپنتا نفسش رو فوت کرد و گفت :میدونم سخته اما تحمل کن.من مطمئنم ساشا به زودي خوب میشه.

سرم رو تکون دادم و گفتم :و دلیل دومت چیه؟

سپنتا لبخند مرموزي زد و گفت :وقتی اومدي میفهمی.ولی بدون نصف مشکلاتت حل میشه.

با تعجب نگاهش کردم و گفتم :مگه میخواي چیکار کنی؟نکنه میخواي فراریم بدي؟

خنده ي ملیح سپنتا تو فضاي اتاق پیچید.همین جور که سعی میکرد جلوي خنده اش رو بگیره گفت :فکر  کن یک درصد من جرات بکنم….

لبخندي بهش زدم. آره واقعا اي کاش جرات داشت فراریم بده……

 *******

توي آیینه به خودم نگاه کردم.چشمام رو زیاد آرایش کردم.ترسیدم مشکلی پیش بیاد.فقط یک خط چشم پهن پشت چشمم کشیدم. همین.رژ قرمز به لبهام زده بودم به همراه رژ گونه ي آجري….قیافه ام تغییر کرده بود.با اینکه آرایش ساده اي بود اما بعد از یک ماه همین آرایش ساده کلی تغییر تو صورت و روحیه ام ایجاد کرده بود.

به لباسی که ساشا برام گرفته بود تا امشب بپوشم نگاه کردم.یک پیراهن قرمز رنگ که تا زانو تنگ بود و از زانو تا مچ پا کلوش میشد.پشت لباس تا کمر لخت بود و فقط دو تا بند داشت که به حالت ضربدري روي هم قرار گرفته بود.در کل با اینکه ساده بود اما زیبایی خاصی داشت.جنس لباس براق بود و همین باعث زیبایی و جلوه ي لباس شده بود.پیراهن رو از روي تخت برداشتم و پوشیدم. وقتی تو آیینه به خودم نگاه کردم،محو خودم شدم…توي آیینه با لبخند به خودم نگاه میکردم که ناگهان در باز شد و ساشا با یک اخم وارد شد….

با دیدن من هیچ حرکتی نکرد فقط با دهن باز نگاهم میکرد.

برگشتم سمتش.هیچ تکونی نمیخورد. به لباسی که تنش بود نگاه کردم.یک کت و شلوار مشکی براق به 

همراه پیراهن قرمز. تیپش محشر بود.لبخندي روي لبهام نشست که باعث شد ساشا به خودش بیاد.اخمش غلیظ تر شد و بهم نزدیک شد.دستی روي شونه هاي لختم کشید و گفت :همین جوري میخواي بیاي؟ متعجب نگاهش کردم که به سمت کمد رفت و یک شال قرمز بیرون کشید و به سمتم گرفت و گفت 

:این شال رو بنداز روي شونه ات….

شال رو ازش گرفتم و روي شانه ام انداختم.ساشا گوشه ي شال رو گرفت و گفت :اگه امشب این شال  فقط یکم کنار بره ….روي بازوم دست کشید و ادامه داد:اونوقت این پوست سفید نمی مونه……

حرف هاش جدي بود.دیگه میدونستم الکی تهدید نمیکنه.از همین الان از مهمونی رفتن پشیمون  شدم.میترسیدم کوچک ترین خطایی بکنم باز ساشا از دماغم دربیاره ….

دستم رو تو دستش گرفت و گفت :امیدوارم امشب نخواي مشکلی درست کنی…..و دستم رو کشید و به طرف در خروجی برد.

همراه ساشا سوار ماشین شدیم و به طرف محل مهمونی رفتیم.تمام مسیر اخم هاي ساشا تو هم بود و منم جرات کوچکترین حرف زدنی رو نداشتم.میدونستم بدش میاد توي یک جمع مردونه باشم.مسلما امشب دوست هاي سپنتا هم هستند.با توقف ماشین سرم رو بالا آوردم و به خونه اي که جلوش متوقف شده بودیم نگاه کردم.یک ساختمون با نماي سنگ مرمر بود.صداي آهنگ تا بیرون به گوش میرسید.متوجه سنگینی نگاهی شدم.سرم رو برگردوندم که با اخم هاي درهم ساشا رو به رو شدم. با دیدن چشم هاش ترسیده شال رو کمی جلو کشیدم.ساشا با همون اخم گفت :یادت نره چی گفتم …و از ماشین پیاده شد.در سمت منو باز کرد و گفت 

:بیا پایین …

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن