رمان شکنجه گر من پارت۳

رمان شکنجه گر من

جهت شاهده به ترتیب پارت اول تا اخر رمان شکنجه گر من وارد شوید

یکم اونور خط سکوت برقرار شد.بعد از چند دقیقه ساشا گفت :آره درست میگی. شاید میخواستند منو امتحان کنند. پس منم از فردا کفش آهنی میپوشم و انقدر میرم و میام تا بالاخره دلشون برام بسوزه و پري دریاییمو بهم بدن.
خوشحال شدم از اینکه بالاخره ساشا امیدوار شد .یکم دیگه هم باهم حرف زدیم بعد گوشی رو قطع کردم.شش ماه گذشت. توي این شش ماه کار ساشا خواستگاري رفتن و جواب رد شنیدن بود.این آخري
ها که دیگه جواب رد نمی دادند بلکه توهین میکردند. ساشا خیلی لاغر نحیف شده بود.شرکتش که توي تهران براي انجام کارهاش رفته بود هم اونقدر بهش سر نزد تا ورشکست شد.تمام اینها ساشا رو شکوند.
بیشتر از همه این ساشا رو نابود کرد که میگفت توي اون شش ماه حتی یک بار پري رو ندیده. میگفت نمی دونه اصلا پري زنده است یا نه.بالاخره یک روز بعد از این همه مدت که بهم زنگ زد توي صداش شادي موج میزد. اونقدر خوشحال بود که از پشت تلفن جیغ میکشید.به سختی از میون حرف هاش فهمیدم که پدر پري با ازدواجشون موافقت کرده و قرار بود توي یک مراسم خیلی ساده عقد کنند .هرچی بهش گفتم بزار منم بیام بعد عقد کنید،گفت نه پري مثل ماهی میمونه.میترسم باز از دستم سر بخوره و باز باید شش ماه دنبالش بگردم.بهش حق میدادم عجله داشته باشه.ولی قرار گذاشتیم مراسم عروسی رو وقتی بگیره که منم برم تهران .شب عقدش وقتی بهش زنگ زدم و تبریک گفتم،نمی تونست از خوشحالی حرف بزنه.اونقدر خوشحال بود که گریه اش،گرفته بود. منم فقط تونستم براش آرزوي خوشبختی کنم.اون شب به نظرم بهترین شب زندگی ساشا بود.فقط اون شب.یک هفته بعد از عقدش بهم زنگ زد.صداش از نگرانی میلرزید میگفت دو روزه که از پري خبر نداره.نه تنها اون بلکه هیچ کس ازش خبر نداره.خیلی نگران شدم.آخه تا اونجایی که من میدونستم پري هر جایی که میرفت ساشا رو بی خبر نمیزاشت.یکم دلداریش دادم اما خودم هم میدونستم دلداري هام الکیه. چند روزي از ساشا هم خبري نشد.بهش که زنگ میزدم گوشیش در دسترس نبود یا خاموش بود.دیگه تمام وسایلم رو جمع کرده بودم برم تهران که ببینم چه خبره که دیدم خودش زنگ زد.فوري گوشی رو برداشتم که با صداي عربده هاي ساشا یخ کردم….
آنچنان عربده میزد که چهار ستون بدنم میلرزید .هرچی ازش میترسیدم چی شده فقط میگفت بیا تهران.خیلی ترسیده بودم. سریع یک بلیط با کلی پارتی بازي گرفتم و همون شب رفتم تهران.وقتی رسیدم دوباره خودش زنگ زد.پرسیدم کجاست که گفت کلانتري.داشتم شاخ در میاوردم.رفتم کلانتري که آدرس داده بود.نمی دونی چه خبر بود اونجا.صداي فریاد هاي ساشا که فقط میگفت میکشمش تمام فضاي کلانتري رو پر کرده بود.خودم رو زود رسوندم بهش. با دیدن سر و روي زخمیش فهمیدم با کسی دعواش شده.رفت پیشش و ازش پرسیدم که چی شده؟
کلافه دستش رو توي موهاش کشید و گفت :باید میکشتمش.چرا گذاشتم زنده بمونه آخه چرا؟
-چی می گی ساشا درست حرف بزن کی رو میکشتی؟
-همون حروم زاده ي عوضی رو… همون هرزه رو…چرا گذاشتم زنده بمونه ….
-ساشا چی شده؟
ناگهان نشست روي صندلی و شروع کرد مثل یک بچه گریه کردن و گفت:زندگیم نابود شد سپنتا،نابود شدم….کاش میمردم و این روز رو نمی دیدم…
تعجب کردم از کارش.وقتی دیدم درست جوابم رو نمیده از ماموري که کنارش بود پرسیدم :آقا میشه لطفا شما جواب منو بدین؟چرا برادر منو آوردین اینجا؟
-ایشون رو به جرم ضرب و شتم گرفتیم.
-آخه چرا مگه کی رو کتک زده؟
-همسرشون رو…..اونقدر کتک زدند که بیهوش شده
و الان توي کماست …
از تعجب دهنم چسبیده بود کف زمین…. با چشماي از حدقه بیرون زده فقط ساشا رو نگاه می کردم .
ساشا یی که مدام از عشق و علاقه اش به پري حرف میزد حالا چرا باید اونجوري عشقش رو کتکش زده باشه….کنارش نشستم و دستم رو روي شونه اش گذاشتم و گفتم:
ساشا تو چیکار کردي؟آخه چرا؟ ساشا نفس عمیقی کشید و سعی کرد بغضش رو پنهون کنه و گفت :زندگیم رو نابود کرد. کتک خوردن کمش بود باید با ماشین چند بار از روش رد میشدم- …و اونوقت دلیلش چی بود؟
-خیانت………
سپنتا سکوت کرد.با کنجکاوي نگاهش میکردم.باورم نمی شد که ساشا یک روزي اونقدر سختی کشیده باشه… حتی تصور اینکه خیانت ببینی هم وحشت ناك بود.چه برسه به اینکه عشقت هم بهم خیانت بکنه…..سپنتا نفس عمیقی کشید و گفت :ظاهرا توي اون چند روزي که پري ناپدید شده بود قصد فرار با پسر عمه اش رو داشته.پري قبلا عاشق پسر عمه اش بوده اما پسر عمه اش یک مدتی رو میره کانادا. پري هم توي اون مدت فقط خواسته سرگرمی داشته باشه. براي همین با ساشا دوست شده و بعد از ازدواجشون پسر عمه اش از کانادا برگشته و پري تصمیم گرفته که با اون فرار کنه. وقتی ساشا متوجه شده تونسته جایی که قایم شده بودند رو پیدا کنه.پسر عمه ي پري که فرار کرده اما پري نتونسته. و ساشا اونقدر کتکش زده که دختره تا یک ماه توي کما بوده…..به سختی تونستم از پدر و مادر پري رضایت بگیرم.بهشون گفتم اگه ساشا بتونه ثابت کنه که دختر شما بهش خیانت کرده دخترتون سنگسار میشه…..چون پري با پسر عمه اش رابطه داشته.اونا هم راضی شدند و من هم ساشا رو برگردوندم دبی.
از اون روز به بعد ساشا نابود شد.انگار یک مرده ي متحرك شده بود.با هیچ کس حرف نمی زد، درست و حسابی غذا نمی خورد،سر کار نمی رفت،فقط توي اتاقش مینشست و سیگار میکشید.چند باري بهش سر زدم و سعی کردم از اون حال و هوا خارجش کنم که به تندي باهام برخورد کرد.دیگه تصمیم گرفتم به حال خودش بزارمش. فقط توي شش ماه تونست عاشق بشه و خیانت ببینه.نزدیک به دو ماه وضعش همین بود تا اینکه یکی از دوست هاي صمیمی اش از تهران اومد اینجا.فکر کنم بشناسیش .علیرضا رو میگم.همونی که تورو فروخت. اون
بهترین دوست ساشا بود. وقتی ساشا باهاش درد و دل کرد،اونم فرصت رو غنیمت شمرد و از ساشا خواست که توي مهمانی هایی که میگیره شرکت کنه.ساشا اول قبول نکرد اما وقتی علیرضا گفت توي مهمونی هاش دختر ها به فروش میرند، ساشا قبول کرد که شرکت کنه. اون مهمونی ها ماهی یک بار برگزار میشد.ساشا هر وقت از مهمونی بر میگشت خیلی خوشحال بود.میگفت از نابودي دختر ها لذت میبره.میگفت وقتی میبینه که یک دختر اونقدر به خریدارش التماس میکنه تا ولش کنه غرق شادي میشه.خیلی نگرانش شده بودم.حالت عادي نداشت.آخه کدوم انسان سالم از زجر کشیدن دیگران لذت میبره؟این اواخر که میرفت مهمونی
میگفت تصمیم داره یک دختر شبیه عشقش رو بخره تا نابودش کنه.کلی باهاش حرف میزدم و میگفتم که درست نیست یک دختر بی گناه رو عذاب بدي.اون دختر چیکار کرده؟اگه میخواي انتقام بگیري باید بري سراغ خود پري.ولی ساشا فقط میخندید و میگفت:گناهی هم نکرده باشه بالاخره دختر که هست.گناهش دختر
بودنشه.منم به همین جرم عذابش میدم.حرف زدن هاي من بی فایده بود. ساشا تصمیم خودش رو گرفته بود.دو سه ماه گذشت و ساشا دختري نخرید.خیالم راحت شد که بی خیال شده اما اینجوري نبود.تازه متوجه شدم که تو رو خریده.باور نمی کنم که ساشا اینجوري شکنجه ات بده.وقتی براي بار اول دیدمت داشتی زیر شکنجه
هاش جون میدادي. به سختی ازت جداش کردم.وقتی بهوش اومدي متوجه شدم که چرا ساشا تو رو خریده.بخاطر رنگ چشم هات که شبیه رنگ چشم هاي پریه .سپنتا نفسی کشید و گفت :تمام این ها رو گفتم تا بدونی چرا داري کتک میخوري. ازت میخوام مراقب رفتارت باشی.ساشا به هیچ عنوان به کسی رحم نمی کنه.ولی ازت یک خواهش دارم تنهاش نزار ..اگه تو هم بري ساشا کاملا دیونه میشه….هنوز توي بهت حرف هاي سپنتا بودم یعنی واقعا پري انقدر بی ارزش بود که خودش رو پیش کش پسر عموش کرده بود؟آخه مگه ساشا چی کم داشت؟سپنتا از روي تخت بلند شد که گفتم :حالا من باید چیکار کنم؟تا آخر عمرم کنارش باشم و کتک بخورم.
-نه نه من نمی زارم ساشا بیشتر از این اذیتت کنه.قول میدم.من مطمئنم که تو میتونی ساشا رو خوب کنی.
یکم خودم رو تکون دادم که دوباره درد توي گردنم پیچید. ناله اي از درد کردم که سپنتا سریع اومد بالاي سرم و گفت :زیاد تکون نخور،باید گردن بند تبی ببندي.الان برات میارم.
خواست بره که دستش رو گرفتم و گفتم :جواب منو بده من باید چیکار کنم؟
-بهت میگم صبر کن برم از توي کیفم یک گردنبند برات بیارم.
دستش رو از توي دستم کشید بیرون و رفت.بعد از چند دقیقه با یک گردنبند برگشت. همون جور که اون داشت گردنبند رو برام میبست گفتم :ولی من به یک جاي این داستان مشکوکم .
سپنتا چشم هاشو ریز کرد و گفت :به کجاش؟
-اگه پري علاقه اي به ساشا نداشت پس چرا بخاطر ساشا جلوي خونواده اش ایستاد؟اصلا چرا باهاش ازدواج کرد؟
سپنتا نفس عمیقی کشید و گفت :منم هیچ وقت نفهمیدم چرا این کار ها رو کرد.یعنی ساشا جواب درست و حسابی بهم نداد.
-خوب حالا بگو چیکار کنم؟
-هرچی بهت میگه گوش کن،اصلا باهاش لجبازي نکن،بزار یک مدت بگذره مطمئنم خود ساشا میفهمه
که داره اشتباه میکنه.اگه میگه پاتو از اتاق نزار بیرون نزار، باهاش مدارا کن،مثل یک مجسمه نباش،یکم مهربون باش،میدونم سخته چون ساشا در حقت خیلی نامردي کرده اما تو ببخشش،تو خوب باشی مسلمأ ساشا هم خوب میشه.
چشم سپنتا به حلقه ي توي دستم افتاد.لبخند تلخی زد و گفت :و هیچ وقت اون حلقه رو درنیار .
نگاهی به حلقه کردم و گفتم :چرا درنیارم؟
-چون پري حلقه اش رو در آورده بود تا به پسر عمه اش ثابت کنه که هیچ علاقه اي به شوهرش نداره.
سرم رو پایین انداختم. اي خدا لعنتت کنه پري که ناخواسته زندگی منو نابود کردي پوزخندي روي لبهام نشست و گفتم :اگه بخوامم نمی تونم دربیارمش.
-چرا؟
-چون برادرت حلقه رو به انگشتم جوش داده….
چشم هاي سپنتا گرد شد و گفت :یعنی چی که جوش داده.
درحالی که اشک جلوي چشمام رو تار کرده بود قضیه ي اون روز رو براش گفتم.توي لحن سپنتا یک
خشم مشخص شد و گفت :خدا لعنت کنه باعث و بانیشو.تارا جان من از جاي ساشا از تو معذرت میخوام. ولی از این به بعد وقتی چیزي میگه به حرفش گوش کن باشه؟ سرم رو تکون دادم که دوباره گردنم درد گرفت .
سپنتا منو روي تخت خوابوند و گفت :دیر وقته بهتره بخوابی منم برم.
تازه یاد نبود ساشا افتادم و پرسیدم :راستی ساشا کجاست؟
-بردمش توي اتاق کناري. بهش یک آرام بخش زدم تا بخوابه.من میرم.متاسفم ولی باید در رو ببندم مشکلی نداري که؟
سرم رو به نشونه ي نه تکون دادم که گفت :نگران چیزي نباش،من مثل یک برادر پشتتم.
لبخندي روي لبم نشست. بالاخره منم،یک حامی پیدا کردم. سپنتا خدا حافظی کرد و رفت و در رو بست .
هر وقت در بسته بشه جز ساشا کسی نمی تونه بازش کنه. امشب هم سپنتا موقع ي رفت و آمد در
رو نیمه باز میزاشت .سرم رو روي بالشت فشار دادم.خدا رو شکر امشب از شر ساشا خلاصم.اما فردا چی؟پس فردا چی؟من تا آخر عمرم همین جام توي همین اتاق زندانی ام .
قطره اشک سمجی از گوشه ي چشمم چکید.که پاکش کردم نه من نباید ضعیف باشم.باید اونقدر قوي بشم تا بتونم این زندگی آشفته رو سر و سامون بدم. آره این بهترین کاره.درسته ساشا بدترین کار رو باهام کرد اما به کمک من نیاز داره.پس بهتره کمکش کنم شاید خوب بشه.سپنتا که گفت تنهام نمی زاره امیدوارم به،قولش عمل کنه.فکر کنم از فردا زندگیم کاملا ورق میخوره.چشم هامو بستم و سعی کردم بدون فکر کردن به فرداها بخوابم.چیزي نگذشت که خوابم برد….
********
روي تخت نشسته بودم. ساعت دوازده بود و هنوز از ساشا خبري نشده بود.صبح زود از ترس اینکه ساشا بیاد بالا سرم بیدار شده بودم.ولی خدا رو شکر هنوز ازش خبري نیست.باید به سپنتا بگم چند تا از اون آرام بخش هاش بهم بده تا هرشب به ساشا تزریق کنم.اینجوري یک چند ساعتی از شرش خلاصم.لبخندي از فکري که توي سرم اومد روي لبهام نشست که همون لحظه در اتاق به شدت باز شد.ساشا با چشم هاي به خون نشسته وارد اتاق شد ولی همین که چشمش به من افتاد، یک نفس راحتی کشید .
ظاهرا این ساشا هیچ تعادل روانی نداره. با صداي لرزونم سلام کردم که اخمی کرد و گفت :چرا من دیشب توي اون اتاق خوابیدم؟
نمی دونستم چی جوابش رو بدم.همین که یک قدم بهم نزدیک شد از ترس تند تند شروع کردم به گفتن:دیشب مست بودي خواستی منو خفه کنی، سپنتا تو رو برد توي اون اتاق …
ساشا خیره خیره نگاهم میکرد.بدون هیچ حسی. نه عشق،نه نفرت،نه عصبانیت، فقط خیره شده بود به چشم هام.سرم رو انداختم پایین. از نگاهش میترسیدم. ساشا چند قدم بهم نزدیک شد و بالاي سرم ایستاد.از موهام گرفت و کشید جوري که سرم اومد بالا. ساشا گفت :دیشب سپنتا پیشت موند؟
متعجب نگاهش کردم که گفت :دیشب چقدر بهش سرویس دادي تا بخاطر اینکه منو برده توي یک اتاق دیگه ازش تشکر کنی؟
دهنم از حرفی که میزد باز مونده بود که اینبار توي صورتم فریاد زد:چند بار باهاش خوابیدي هان چند بار؟
وحشت زده نگاهش می کردم که از روي تخت هلم داد و محکم خوردم زمین.. سرم رو که بلند کردم مشت محکم ساشا توي چونه ام نشست. به پشت افتادم زمین.ساشا روي شکمم نشست و دوباره مشتش رو برد بالا تا بزنه که دستش رو گرفتم و با التماس گفتم :تو رو خدا نزن….داري اشتباه میکنی…سپنتا فقط تو رو برد توي یک اتاق دیگه و این گردنبد رو آورد براي من چون گردنم درد میکرد و نمی تونستم تکون بدم.
ساشا مشتش رو باز کرد و دستش رو انداخت دور گردنم و گردنبد رو کشید.با کشیده شدن گردنبد دوباره درد توي گردنم پیچید. ساشا نگاهش رو دوخته بود به گردن کبودم.با انگشتش یکم گردنم رو نوازش کرد
تعجب کردم از کارش.ساشا رو چه به مهربونی؟ ساشا از روم بلند شد و دستش رو به سمتم دراز کرد.دستش رو گرفتم و ساشا کمکم کرد بلند شم.
توي چشم هاش نگاه کردم. ترسم ازش کمتر شده بود چون میدونستم دلیل این رفتار هاش چیه.ساشا دستی به موهام کشید و گفت :توي هر شرایطی که بودي فرقی نداره حق نداري خیانت کنی.حتی اگه بفهمم با مردي غیر از من حرف زدي زبونتو از حلقمت میکشم بیرون فهمیدي؟ آره ي آرومی گفتم. ساشا گفت :شال سرت کن بیا بیرون.
بی هیچ حرفی به سمت کمد رفتم و یک شال از توي کمد برداشتم و به همراه ساشا از اتاق رفتم بیرون .
سپنتا توي پذیرایی روي مبل نشسته بود.با دیدن ما از جاش بلند شد و گفت :سلام صبح که نه بهتره بگم ظهر بخیر .
ساشا فقط سرش رو تکون داد ولی من جواب سلامش رو دادم که با چشم غره ي وحشت ناك ساشا روبه رو شدم.یکم ترسیدم. کنار ساشا روي مبل نشستم.سپنتا لبخندي بهم زد و گفت :بهتري تارا جان؟ خواستم جوابش رو بدم که ساشا گفت :آره هیچ مرگش نیست نگران نباش….
سپنتا اخمی کرد و گفت :این چه طرز حرف زدنه ساشا؟مگه ندیدي گردنش چقدر کبود شده؟
-چرا دیدم ولی نترس سگ جون تر از این دختر ندیدم….
بخاطر توهین هایی که بهم میکرد خیلی دوست داشتم از جام بلند شم و یکی محکم بکوبونم توي دهنش.ولی جراتش رو نداشتم. فقط تونستم سرم رو پایین بندازم و ناخن هامو کف دستم فشار بدم تا از ریزش اشکام جلو گیري بشه.دیگه حرفی زده نشد. سپنتا بعد از ناهار رفت و باز من موندم و ساشا .به همراه ساشا رفتم توي اتاق. ساشا کنار پنجره ایستاد و به بیرون نگاه کرد. منم بیکار روي تخت نشستم.ساشا چشم از بیرون گرفت و به من نگاه کرد و گفت :چرا با سپنتا حرف میزنی؟
-من حرف زدم؟
-هه یادت نیست جواب سلامش رو با شادي دادي .چیه نکنه سپنتا چشمت رو گرفته؟
-داري اشتباه میکنی اون سلام کرد منم جوابش رو ….
با داد ساشا خفه شدم:خفه شو بهم دروغ نگو عوضی…. فکر میکنی نفهمیدم از سپنتا خوشت اومده؟ چشم هام از ترس گشاد شد.ساشا به سمتم اومد و از روي تخت بلندم کرد و همین جور که تند تند
تکونم میداد گفت :راستش رو،بگو از سپنتا خوشت اومده آره؟مگه من چی ازش کم دارم؟چرا عاشق سپنتا شدي هان؟چرااااا؟
از داد هایی که میزد تمام بدنم میلرزید. به این نتیجه رسیدم که ساشا خوب بشو نیست.لگد محکمی به پهلوم زد که از درد خم شدم. ساشا دوباره فریاد زد :جواب بده ….
به سختی گفتم :بخدا….من…به….سپنتا…علاقه ندارم… باور…کن…
ساشا منو پرت کرد روي تخت.و به سمت شومینه رفت.از شدت درد چشم هامو بسته بودم و نفهمیدم چیکار کرد.
به سختی چشم باز کردم که دیدم ساشا روي مبل تک نفره ي گوشه ي اتاق نشسته و نگاهم میکنه .
ترسیده بودم از نگاهش. این نوع نگاه کردنش یک جورایی هشدار بود براي من.بهم اشاره کرد و گفت :زود باش لباس هاتو دریار .
نفس پر دردي کشیدم و لباس هامو از تنم در آوردم.ساشا سیگارش رو روشن کرد و گفت :دوست داري امروز چجوري باهات باشم؟
با چشم هاي ترسیده نگاهش کردم که قهقه ي شیطانی زد و گفت :میدونستی وقتی میترسی من بیشتر احساس لذت میکنم؟ بعد هم از جاش بلند شد و از توي بار یک شیشه مشروب رو برداشت و روي تن برهنه ام خالی کرد …لرز توي بدنم افتاد اما سعی کردم نشون ندم.ساشا دستش رو روي برجسته گی سینه ام کشید و گفت
:اندامت بدجور شهوتیم میکنه …
و بی درنگ سیگارش رو روي نوك سینه ام گذاشت و فشرد .
از درد دوست داشتم جیغ بزنم اما جراتش رو نداشتم فقط اخن هامو توي کف دستم فشار میدادم.ساشا صورتش رو به صورتم نزدیک کرد و گفت :هنوز جاهاي خوبش مونده …و به شومینه اشاره کرد .
با دیدن آهنی که از شدت حرارت سرخ سرخ شده بود روح از تنم رفت…
ساشا به سمت شومینه رفت و با انبر میله رو از توي آتش ورداشت و به سمتم اومد.چشمام از ترس گشاد شده بودند که ساشا میله رو روي شکمم گذاشت.از شدت درد جیغ هاي دردناکی میکشیدم که دل سنگ رو هم آب میکرد. ولی دل ساشا از سنگ هم سخت تر بود.ساشا با خشم گفت :مگه من اجازه دادم جیغ بزنی آره؟ نمی تونستم خودم رو کنترل کنم.درد و سوزش تمام وجودم رو گرفته بود.ساشا میله رو از روي شکمم
برداشت و منو به پشت برگردوند و دوباره میله رو روي کمرم گذاشت .پاهام از درد پرتاب میشد و ساشا با دیدن درد کشیدنم قهقه میزد.ساشا میله رو برداشت و گفت :بچرخ …به سختی برگشتم سمتش که گفت :دهنت رو باز کن..آب دهنم رو از ترس قورت دادم و گفتم :چ… چر ..چرا…ا…
-گفتم باز کن….
میترسیدم…..میترسیدم بزنه به سیم آخر و اون میله رو که هنوز هم سرخ بود رو روي زبونم بزاره.یکم خودم رو عقب کشیدم که چونه ام رو گرفت و گفت :گفتم دهنت رو باز کن….
به سختی لب زدم:چه…را…
که ساشا محکم دهنم رو باز کرد…خواست میله رو روي زبونم بزاره که سریع دستش رو گوشه لبم گذاشته بود تا دهنم رو نبندم گاز گرفتم. ساشا عربده اي از درد زد و دستش رو از دهنم کشید بیرون.یک نگاه به دستش که رد دندونهام روش بود کرد و یک نگاه به من. تا خواستم عکس العملی بکنم با مشتش رو کوبید توي دهنم….
خون فواره کرد و دندونم شکست و همراه خون از دهنم افتاد بیرون….
دستم رو روي دهنم گذاشتم تا کمی از خونریزي کم بشه ساشا دستم رو محکم گرفت و از روي دهنم کشید و گفت :اون هنوز یک دندونت بود باید بقیه هم خورد بشن چطور جرات کردي دست منو گاز بگیري؟
و با داد گفت :چطور …..چشمام پر از اشک شده بود که ساشا دوباره مشتش رو بلند کرد و گفت :حالا حالیت میکنم هرزه ي عوضی ….و شروع کرد تند تند و پشت سر هم مشت زدن به صورتم…
از شدت درد حس میکردم تمام عضلات صورتم نابود شده.دلم میخواست داد بزنم اما میترسیدم بیشتر عصبی بشه. یکم که گذشت ساشا مشتش رو توي دستش گرفت و کمی ماساژ داد.اونقدر منو زده بود که دست خودش درد گرفته بود…نفسم بالا نمیومد. با هر نفسی که میکشیدم تمام صورتم و شکم و کمرم میسوخت .چشم هام باز نمی شد. ساشا به صورتم نگاهی انداخت. پوزخندي زد و گفت :حقت بود تمام دندون هاتو با انبر بکشم.برو خداتو شکر کن که دلم به رحم اومد.
یعنی این دلرحمی ساشا بود؟منو داشت به قصد کشت میزد اونوقت میگه رحم کردم…..دستم رو گرفت و کشید که عضلات پشتم کش اومد.از درد جیغی زدم که ساشا هم ترسید. سریع دستم رو ول کرد و منو محکم کشید توي بغلش…سرم روي سینه اش قرار گرفت. دوست نداشتم توي بغلش باشم. توي بغل کسی که جز کتک زدن چیز دیگه اي توي زندگیش یاد نگرفته بود.ولی جز اون هم کسی رو نداشتم …
دلم به حال بی کسی خودم سوخت.ساشا یک دست دیگه اش رو گذاشت زیر زانوم و برد توي اتاق خواب.منو گذاشت روي تخت و خودش کنارم نشست. دستی روي صورت دردناکم کشید و گفت:اگه یک بار دیگه کاري بر علیه من بکنی زنده نمی مونی مطمئن باش…
از شدت درد مدام هوشیاریمو از دست میدادم.چشم هام مدام باز و بسته میشد.ساشا با اخم نگاهم کرد و گفت :چه مرگته؟
حس میکردم تمام بدنم داغ شد.نفس هام تنگ تنگ شده بود.نمیدونم وضعیتم چجوري بود که رنگ ساشا پرید و با لحنی ترسیده تکونم داد و گفت :تارا چی شدي؟… جوابم رو بده.چت شد؟
پوزخندي روي لبهام نشست و با خودم گفتم :ساشا رو چه به مهربونی فکر کنم خیالاتی شدم.ساشا دستم رو فشرد و گفت :تارا نباید بخوابی الان میریم دکتر سعی کن هوشیار باشی .
ولی نتونستم در برابر خوابی که به سراغم اومده بود غلبه کنم و بیهوش شدم….
***********
با سوزش دستم بهوش اومدم. چشم هام نیمه باز بود و همه جا رو تار میدیدم.دوباره پوست دستم به سوزش افتاد که آخ آرومی گفتم. سر که برگردوندم چهره ي نگران سپنتا رو دیدم.سپنتا با دیدن چشم هاي نیمه بازم نفس عمیقی کشید و گفت :خدا رو شکر بهوش اومدي. تو که مارو نصف عمر کردي دختر.
به دستم که سپنتا داشت سرم وصل میکرد نگاهی کردم. چیز دقیقی یادم نمیومد.به سختی گفتم: چ…ي..
ش…ده…
-یادت نمیاد؟
سرم رو به نشونه ي نه تکون دادم که درد بدي تو گردنم پیچید. ناله اي از درد سر دادم. سپنتا ترسیده گفت :سرت رو تکون نده. هنوز گردنت خوب نشده.
و به سمتم اومد و سرم رو روي بالشت مرتب کرد و گفت :ظاهرا با ساشا دعوا کردي اونم تورو کتک زده تو هم بیهوش شدي. ساشا خیلی سریع باهام تماس گرفت و گفت بیام اینجا.از دیشب بیهوشی. خیلی نگرانت بودیم هم من هم ساشا .
تازه یاد اتفاقات شب گذشته افتادم.از حرفی که سپنتا زد خنده ام گرفته بود.سپنتا اخمی کرد و گفت
:به چی میخندي؟
-یک درصد تصور کن ساشا نگران بشه.
-خوب این کجاش خنده داره؟ساشا هم انسانه میتونه نگران باشه.
-آره.نگران شده چون میترسیده من بمیرم خونم بیفته گردنش وگرنه چه دلیلی داره که….
اشکام اجازه ندادند بیشتر حرف بزنم.نگاه سپنتا پر از ترحم شد و من چقدر از این نگاه متنفر بودم…
سپنتا اشک هامو پاك کرد و گفت :گریه نکن.تو تقصیري نداري.نمی دونم چرا ساشا داره تو رو مجازات میکنه.من باهاش حرف زدم یکم قانعش کردم اما تو هم مراقب رفتارت باش. من که بهت هشدار دادم که ساشا به هیچ کسی رحم نمیکنه .
چشم از سپنتا گرفتم و به رنگ سیاه دیوارخیره شدم و گفتم :باید چیکار میکردم؟اجازه میدادم زبونمو فقط و فقط بخاطر اینکه به تو سلام کردم بسوزونه؟
با فرو رفتن تخت فهمیدم سپنتا کنارم نشست .دستی روي موهام که از شدت کشیده شدن درد
میکرد،کشید و گفت :نه.خوب کاري کردي که نزاشتی. ساشا تو اوج عصبانیتش نمیفهمه چیکار میکنه اما وقتی عصبانیتش فروکش کرد از کار هایی که کرده پشیمون میشه.مثل الان که عین مرغ سرکنده بالا و پایین
میپرید ….
-الان کجاست؟
-فرستادمش بره هم براي تو دارو بگیره هم یک بادي به کله اش بخوره.درد توي کل بدنم پیچید.ناله اي کردم و گفتم- کی خوب میشم تمام بدنم درد میکنه.
-باید چند روزي رو استراحت کنی یک پماد برات نوشتم که اگه سر ساعت استفاده کنی تا یک هفته دیگه هم دردت آروم میشه و هم جاي کبودي ها خوب میشه.
از روي پاتختی یک قرص و یک لیوان آب برداشت داد دستم و گفت :بیا این قرص رو بخور مسکنه .
یکم دردت کمتر میشه.
قرص رو گرفتم و گذاشتم توي دهنم و آب رو یک نفس سر کشیدم. سپنتا از روي تخت بلند شد و به سمت در رفت و گفت :فعلا به ساشا نمیگم بهوش اومدي تا شب استراحت کن.
لبخندي از این همه محبتش بهش زدم و گفتم :خیلی ازت ممنونم .
خواهش میکنمی گفت و از اتاق رفت بیرون.خیلی دلم میخواست ببینم ساشا چه به روزم آورده.سعی کردم یکم تکون بخورم و از روي تخت بلند شم اما با کوچکترین تکونی تمام بدنم درد میگرفت.سرم رو با حرص روي بالشت فشار دادم.ایکاش اونقدر قدرت داشتم که میتونستم حساب این ساشا رو برسم.اما چه کنم که بی کس بودم.جز سپنتا هم کسی رو نداشتم که صد در صد اون هم پشت برادرش بود نه یک دختر فراري….
با صداي ساشا که از پشت در اتاق شنیده میشد،از ترس تو خودم جمع شدم:بیدار شده؟ سپنتا:نه هنوز بزار یکم استراحت کنه.
-مگه اومده تفریح که استراحت کنه؟
-ساشا زدي دختر مردم رو ناکار کردي دو قورت و نیمتم باقیه؟
-هه دختر مردم؟باید به عرضت برسونم من بابت اون دختر یک میلیارد هزینه کردم حالا میگی دختر مردم؟ دهنم باز موند.یعنی ساشا بابت من یک میلیارد داده بود؟آخه چرا باید یک همچین پولی بابت خرید من بده مگه من کی هستم؟یک دختر ساده مثل خیلی از دختر هاي دور برم آخه چرا….
با باز شدن در اتاق رشته افکارم پاره شد. ساشا تو چهار چوب در نمایان شد.اونقدر سریع اتفاق افتاد که فرصت نکردم چشم هامو ببندم.ساشا با دیدن چشم هاي بازم خنده اي کرد و گفت :مطمئنی سپنتا این بهوش نیومده؟
ترسیده نگاهش میکردم. سپنتا پشت سر ساشا قرار گرفت و گفت :تا زمانی که من تو اتاق بودم بیهوش
بود.
ساشا پوزخندي زد و گفت :تو که راست میگی.
اخم هاي سپنتا رفت توي هم و گفت :منظورت چیه؟
-هیچی.حالا برو بیرون.
-چرا؟
-میخوام باهاش حرف بزنم .
از تنها شدن با ساشا میترسیدم. سپنتا سري تکون داد و بی توجه به من که داشتم با چشم هام التماس میکردم بمونه از اتاق رفت بیرون.
ساشا خیلی آروم به سمتم اومد.مثل همیشه خونسرد.کنار تخت ایستاد و به صورتم نگاهی کرد و گفت :درد داري؟
نمی دونستم چی جوابش رو بدم.همچنان توي سکوت نگاهش میکردم که گفت :اگه میخواي کتک نخوري وقتی ازت سوال میپرسم جواب بده.گفتم درد داري.
با صداي آرومی گفتم:خیلی….
یکم بهم نزدیک شد که با ترس خودم رو کشیدم عقب. پوزخندش پررنگ تر شد و گفت :چرا از من میترسی؟ -تو بودي از خودت نمی ترسیدي؟
ساشا خنده ي بلندي کرد و گفت :چرا چرا میترسیدم. ولی برام سواله که چرا با اینکه ازم میترسی اما کارهایی میکنی که منو عصبی میکنه.چرا مثل آدم هرچی میگم گوش نمیدي؟
باورم نمیشد که ساشا داره اینجوري باهام حرف میزنه.آخه حرف منطقی ساشا مشت و لگد هاش بود نه صحبت کردن.نفس عمیقی کشیدم و گفتم :من که به حرفت گوش میدم تو بیخودي منو شکنجه میدي مگه من چیکارت کردم.
ساشا حرفی نزد. فقط خیره خیره نگاهم کرد.نگاهی که تا عمق وجودم رو میسوزند. چند دقیقه تو سکوت نگاهم کرد و بعد دستی توي موهاش کشید و گفت:سپنتا گفته تا یک هفته باید استراحت کنی.این یک هفته به حال خودت میزارمت ولی واي بحالته تارا بعد از این یک هفته باز با من لجبازي کنی.اونوقت اونقدر میزنمت تا بین مشت و لگد هام جون بدي.
بعد از زدن این حرف به سمت در رفت.الان بهترین موقعیت براي پرسیدن سوالی بود که ذهنم رو مشغول کرده بود پس گفتم :ساشا؟
ساشا برگشت سمتم و با چشم هاي ریز شده نگاهم کرد که گفتم:چرا منو شکنجه میدي؟اصلا چرا منو خریدي مگه من چیکارت کردم؟من چه بدي در حقت کردم که این شده حال و روزم؟
ساشا چشم هاشو بیشتر ریز کرد. از نگاهش ترسیدم.خیلی ناجور نگاه میکرد.لعنت بر دهانی که بی موقع باز میشه.با دست هام روتختی رو مشت کرده بودم که ساشا با لحن ترسناکی گفت :تو چیز هایی که ربطی بهت
نداره دخالت نکن. اگه الان کاریت ندارم فقط بخاطر مراعات حال و روزته وگرنه زبونی توي دهن گشادت نمی
موند….
از شدت استرس لبم رو کشیدم توي دهنم و گوشه اش رو گاز گرفتم. ساشا پوزخندي به کارم زد و از
اتاق رفت بیرون .
با رفتنش یک نفس عمیق کشیدم. چند تا محکم زدم توي دهنم و با خودم گفتم :لعنت بهت مگه نشناختیش؟ اگه باز الان تصمیم میگرفت زبونم رو بسوزونه باید چیکار میکردم؟
********
تا شب توي اتاق تنها موندم. فقط یک خانم که فکر کنم از خدمه ي خونه بود برام ناهار آورد و چند باري هم اومد توي اتاق و دارو هامو بهم داد و پماد هایی که سپنتا داده بود رو روي بدنم زد.
درد هام کمتر شده بود اما باز هم با هر تکونی درد شدیدي توي بدنم میپیچید.ساعت ده شب بود که ساشا اومد.با یک سینی پر از غذا.وقتی میدیدمش استرس میگرفتم. آخه قیافه اش یک جوري بود که انگار الان میخواد به قصد کشت بزنت. منکر جذاب بودنش نمی شم ولی اي کاش ذاتش هم یکم جذاب بود….
ساشا سینی رو روي تخت گذاشت و گفت :من میرم حموم.واي بحالته برگردم و ببینم یک ذره غذا توي سینی مونده.اونوقت دیگه ملاحظه ات رو نمی کنم.
چشم هام گشاد شد….سینی پر از انواع و اقسام غذا بود.سوپ،برنج،مرغ،کباب،و دوسه مدل غذایی که فکر کنم عربی بود.با ترس و لرز پرسیدم :خودت میتونی این همه غذا بخوري؟
با دیدن چشم غره اش لال شدم….چپ چپ نگاهم کرد و گفت :بیام ببینم این سینی خالی نشده بیچاره
اي….
و به سمت حموم رفت.از دستش گریه ام گرفته بود .نه به بعضی از مواقع که نمیزاره غذا بخورم نه به
الان که مجبورم میکنه تنهایی غذایی که براي پنج نفره رو تا آخر بخورم.قاشق رو برداشتم و شروع کردم به خوردن سوپ ….وقتی سوپ تموم شد رفتم سراغ برنج ولی نصفش رو هم نتونستم بخورم.با دیدن غذاهایی که دست نخورده مونده بودند اشهدمو خوندم.دستم رو به پیشونیم گرفتم و توي اتاق رو یک نگاهی انداختم که چشمم به گلدون افتاد. لبخندي روي لبهام نشست. با هزار زحمت از جام بلند شدم و به سمت گلدون رفتم.تمام خاك هاشو کنار زدم و غذا ها رو خالی کردم توش و خاك ها رو روشون ریختم .
خواستم به سمت تخت برم که چشمم به دراور افتاد.آروم آروم به سمتش رفتم. همین که چهره ام رو توي آینهدیدم جیغ خفیفی کشیدم.تمام صورتم سیاه سیاه شده بود.چشم سمت چپم نیمه باز بود.گونه هام و چونه ام کبود بودند.اصلا قابل تشخیص نبودم.اشک توي چشم هام جمع شد.آخه من چیکار کردم با زندگیم؟چقدر دلم
براي مامان و بابا تنگ شده بود.آروم به سمت تخت رفتم و روش نشستم.اشکام قطره قطره میریختند و من هیچ
کنترلی روشون نداشتم.با صداي در حموم سریع اشک هامو پاك کردم و سعی کردم عادي بشینم.ساشا که با یک حوله کوچک مشغول خشک کردن موهاش بود از حمام اومد بیرون.
اولین جایی رو که نگاه کرد ظرف غذام بود.با دیدن سینی خالی اخمی کرد و گفت :غذا ها رو خوردي؟
-آره …
ساشا چند قدم بهم نزدیک شد و گفت :راستش رو بگو غذا ها رو چیکار کردي؟ با ترس نگاهش کردم و گفتم :خو…خوردم…
-دروغ نگو تو اون همه غذا رو خوردي؟
-آره خودت گفتی باید بخورم…..
ساشا با ریزبینی نگاهم کرد.منم از ترس اینکه مبادا از تو چشم هام بخونه دارم دروغ میگم سرم رو انداختم
پایین.ساشا کنارم ایستاد و گفت :باور میکنم که از ترس کتک خوردن تمام غذا رو خورده باشی ولی تارا واي بحالت اگه بفهمم بهم دروغ گفتی….. خودت که میدونی چه بلایی سرت میاد؟ آروم سرم رو تکون دادم که گفت :خوبه… حالا بخواب.
روي تخت دراز کشیدم. ساشا هم برق رو خاموش کرد وکنارم دراز کشید.یک دستش رو زیر سرم و یک دست
دیگه اش رو روي پهلوم گذاشت.تو تاریکی اتاق به چشم هاش نگاه کردم. چشم هاي آبی دریایی…. کاملا بی اراده دستم رو بلند کردم و گذاشتم روي گونه اش.ساشا هم سرش رو کمی چرخوند و کف دستم رو بوسید….ناگهان تصاویر و صدا هاي مبهمی توي ذهنم شکل گرفت:-میدونی زندگیمی ….
-خوب تو هم تمام دنیاي منی…
-چقدر دلم میخواد زودتر بابات جواب قطعی رو بده..
-ولی من میترسم….
-از چی؟
-اگه بابام رضایت نده چی ..
درد خیلی زیادي توي سرم پیچید.دستم رو روي سرم گذاشتم و ناله کردم.ساشا نیم خیز شد و اخمی کرد و گفت :چته؟
-سرم درد میکنه.
-چون سرت درد میکنه باید داد و هوار راه بندازي؟ نکنه دلت کتک میخواد؟
با مظلومیت نگاهش کردم.آخه من چه داد و هواري راه انداختم؟خیلی آروم گفتم :ببخشید …
-دیگه تکرار نشه….
و دوباره دراز کشید و تن زخمیمو با خشونت توي آغوشش گرفت .اصلا نمی تونستم تکون بخورم. کمرم درد گرفته بود.ساشا هم با خیال راحت خوابیده بود.اما من چون صبح دیر بیدار شدم خوابم نمی برد.تمام فکرم
رفته بود سمت اون صحنه هاي مبهمی که دیده بودم. یعنی ممکنه که حافظم برگرده؟یعنی اونی که دیدم شوهرم بود؟چرا نتونستم خوب ببینمش؟
تا نزدیکی هاي صبح بیدار بودم.دیگه داشت خورشید طلوع میکرد که خواب به چشم هام اومد.با صداي باز و بسته شدن در بیدار شدم.خدمت کاري که زیاد دیده بودمش وارد اتاق شد.سلام کرد.اما چون نمی دونستم چی جوابش رو بدم فقط سرم رو تکون دادم.خدمت کار یک سینی روي تخت گذاشت و از اتاق رفت بیرون.
به محتواي سینی نگاه کردم.برنج و مرغ بود.تعجب کردم مگه اینا صبحانه برنج میخورند؟تازه نگاهم به ساعت افتاد.چشم هام گرد شد.ساعت دو بود.خیلی تشنه بودم اول یک لیوان دوغی که تو سینی بود رو خوردم و بعد مشغول خوردن ناهار شدم.بعد از تموم شدن ناهار سینی رو روي پاتختی گذاشتم و برگشتم روي تخت .
باید یک فکر اساسی براي این زندگی بکنم اینجوري نمیشه.بالاخره باید یک راه فراري پیدا کنم.نمی تونم تا آخر عمرم اینجا باشم و بی دلیل و با دلیل کتک بخورم .ولی چه راهی؟ این اتاق که پنجره نداره تنها راه خروج هم همون در اتاقه که اونم فقط با دست ساشا باز میشه.مگه اینکه شانس بیارم و ساشا در رو یادش بشهببنده…ولی قبل از همه ي اینها باید خوب بشم وگرنه که توانایی فرار کردن رو ندارم …
*******
یک هفته گذشت. طبق گفته ي سپنتا حالم خوب شد تمام کبودي ها رفع شدند. فقط چند تا زخم روي تنم مونده بود که سپنتا گفت به زودي اونها هم خوب میشند.
امروز مهم روز عمرم بود. روزي که باید بزرگترین ریسک زندگیمو بکنم.یعنی فرار از دست ساشا …ولی میترسیدم. خیلی هم میترسیدم. اگه یک درصد موفق نمی شدم خونم پاي خودم بود.ساشا دیگه بهم رحم نمی کرد.نقشه اي که توي این یک هفته کشیده بودم رو با خودم مرور کردم.ساشا همون جور که گفته بود توي اون یک هفته سراغم نیومد فقط شبها میومد کنارم میخوابید. منم که بیکار بودم نقشه کشیده بودم.یک پارچه رو آماده کرده بودم که وقتی ساشا وارد اتاق شد بدون اینکه متوجه بشه بزارم لاي در تا در کاملا بسته نشه.
و وقتی ساشا قصد داشت باهام رابطه داشته باشه بیهوشش کنم.آخه ساشا دیشب گفت که قراره امروز
بیاد سراغم.با اینکه استرس داشتم اما سعی میکردم خودم رو عادي نشون بدم.کنار در جلوي دراور ایستاده بودم تا همین که ساشا در رو باز کرد،پارچه رو بزارم لاي در.
یکم خودم رو مشغول آرایش کردن نشون دادم تا ساشا شک نکنه.با باز شدن در تمام جراتم دود شد رفت هوا….ساشا وارد اتاق شد و با لبخند معنا داري نگاهم کرد.میدونستم معنی لبخندش چیه.یعنی رابطه اما دیگه نمی زارم ازم سو استفاده بکنه .همین که خواست در رو ببنده پارچه رو کاملا نا محسوس گذاشتم لاي در.
در بسته شد اما چفت نشد.ساشا هم که تمام حواسش به من و رابطه ي امشبش بود متوجه نیمه باز بودن در نشد.لبخندش رو پررنگ تر کرد و جفت دست هاشو گذاشت روي شونه ام و گفت :بعد از یک هفته میخوام ازت به بهترین نحو لذت ببرم…حالا وقت اجراي نقشه ام بود….
ساشا منو به سمت تخت برد و پرتم کرد روش .خودش هم کنارم دراز کشید و دستش رو روي برجسته گی سینه ام کشید. با حرکت دستش حالم از خودم بهم میخورد. حس زنهاي فاحشه رو داشتم دقیقا همون نظري که ساشا در موردم داشت.دستش رو برد پشتم و با فشار آوردن به کمرم منو به خودش نزدیک کرد.لبهاشوخیلی نرم گذاشت روي لبهام و مشغول بوسیدنم شد.دستم رو بردم پشت سرش و باهاش همکاري کردم
چون از رابطه ي یک طرفه بیزار بود میترسیدم اگه باهاش راه نیام باز عصبی بشه و کتکم بزنه.ساشا وقتی این کارم رو دید،منو بیشتر به خودش فشرد و با ولع مشغول بوسیدنم شد.دیگه داشتم نفس کم میاوردم که ازم جدا شد .منو به پشت خوابوند خودش هم روم دراز کشید.با چشم هاي خمار توي چشم هام خیره شد.دستم رو گذاشتم روي گونه اش که دیگه نتونست خودشو کنترل کنه و دکمه هاي بلوزم رو تند تند باز کرد و از تنم کشید بیرون.همین که دستش رفت سمت شلوارم،محکم با تمام قدرتم کوبیدم وسط پاش…
ساشا دادي از درد زد و افتاد روم.منم هلش دادم و به سرعت از روي تخت پریدم پایین.ساشا مثل یک مار به خودش میپیچید. میدونستم تا بخوام لباس بپوشم و فرار کنم درد ساشا آروم شده پس صندلی میز آرایش رو برداشتم و بردم بالاي سرم و با تمام قدرت کوبیدم توي سر ساشا…پیشونیش شکست و از هوش رفت.ولی من به همون یک ضربه راضی نشدم.یاد تمام شکنجه ها و تحقیر هایی که شده بودم افتادم. دوباره صندلی رو بردم بالا و با داد گفتم: این بخاطر تجاوز هایی که بهم کردي …و زدم توي سرش و دوباره برم بالا و گفتم :اینم
بخاطر شکنجه هایی که کردي ..و دوباره کوبیدم توي سرش .اشکام راه خودشون رو گرفته بودند.دیگه ساشایی نبود که با تهدید منو از گریه کردن محروم کنه.خیلی زود به سمت کمد رفتم و لباس هایی که آماده کرده بودم بپوشم رو پوشیدم. یک بلوز تا زیر باسن با یک شلوار جین مشکی. روسري اونجا نبود اما یک کلاه نقاب دار مشکی که مال ساشا بود رو برداشتم و گذاشتم سرم و به سمت در رفتم.
دوباره برگشتم سمت ساشا و نگاهی بهش انداختم .قرق خون روي تخت بود.همین که خواستم نگاهم
رو ازش بگیرم چشمم خورد به موبایلش.رفتم سمتش و برش داشتم و برگشتم سمت در.خدا رو شکر در بدون هیچ مشکلی باز شد.تا اینجا نقشه ام خوب پیش رفت. خیلی آروم از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت پله.از بالاي پله پایین رو نگاه کردم.هیچ کس توي سالن نبود.خیلی آروم از پله ها اومدم پایین.پشت ستون وسط سالن قایم شدم و به در ورودي نگاه کردم.براي اینکه بتونم از در برم بیرون باید از جلوي آشپزخونه رد میشدم. یک نگاهی به آشپزخونه انداختم .دو تا زن توش مشغول غذا درست کردن بودند.حواسشون به سالن نبود اما بازم باید احتیاط میکردم.آروم آروم قدم بر میداشتم. به محض اینکه از آشپزخانه عبور کردم،نفس راحتی کشیدم. در رو باز کردم و وارد حیاط شدم.چند تا نگهبان توي حیاط بود.منم براي اینکه دیده نشم پشت درخت ها قایمشدم.کسی متوجه من نبود.حالا چجوري از در برم بیرون؟ اونجا پر از نگهبان بود.اه من احمق چرا به اینجاش فکر نکردم؟دیگه داشت گریه ام میگرفت که چشمم خورد به دیوار ته باغ.ما بین درخت ها بود و اگه بتونم خودم
رو ازش بالا بکشم،بدون اینکه کسی متوجه بشه از باغ رفتم بیرون .آروم آروم به سمتش رفتم.میترسیدم کسی صداي پامو بشنوه.مدام توي دلم صلوات میفرستادم.چند قدم دیگه بیشتر تا دیوار نبود که ناگهان صداي پارس سگی رو از نزدیکیم شنیدم.قلبم از کار ایستاد.به سگ سیاه روبروم نگاه کردم.قلاده اش به درختی بسته بود پس نمیتونست حمله کنه اما با صداي بلند پارس میکرد.میترسیدم یکی از نگهبان ها صداشو بشنوه…..یک نفس عمیق کشیدم و خیلی آروم گفتم :خفه شو الان همه میفهمند من اینجام ..
اما سگه آروم بشو نبود.چاره اي نداشتم باید خیلی سریع میرفتم سمت دیوار وگرنه متوجه من میشدند با تمام سرعت به سمت دیوار دویدم.یک قسمت هایی از دیوار کنده شده بود و من تونستم با تلاش زیاد و کمک همون قسمت هاي شکسته خودم رو ازش بالا بکشم.ولی همین که چشمم به اونور دیوار افتاد نفسم گرفت.
ارتفاعش خیلی زیاد بود.منم که همیشه از بلندي میترسیدم.روي دیوار نشستم. نمی دونستم چیکار
کنم بپرم یا نه.با شنیدن صداي پایی تمام ترسم از بین رفت و با یک حرکت پریدم اونور دیوار.پام با برخورد به زمین درد بدي گرفت اما برام اون لحظه مهم نبود.شروع کردم به دویدن.حدود نیم ساعت فقط میدویدم ولی نمی دونستم باید کجا برم.زبان عربی هم اصلا بلد نبودم تا از کسی بخوام کمکم کنه.یاد گوشی ساشا افتادم که دستم بود.باید با پدرم تماس میگرفتم. هرچند که میدونستم دیگه براشون ارزشی ندارم اما تنها کسانی که داشتم پدر و مادرم بودند.اول باید خودم رو از اون محله دور کنم .بعد از حدود دو ساعت راه رفتن بی وقفه رسیدم به به یک پارك.شدیدا تشنه بودم.رفتم سراغ آب سردکن گوشه پارك و کمی آب خوردم و چند مشت آب پاشیدم توي صورتم.روي یک نیمکت نشستم و گوشی ساشا رو از توي جیبم آوردم بیرون.از شانسم رمزي نداشت.با دیدن عکس صحفه گوشیش دهنم باز موند.یک عکس از من که روي تخت خوابیده بودم.فکر
کنم مال روز اولی بود که منو با خودش آورد.چون هیچ نشانه اي از کبودي روي صورتم نبود.چرا عکس من توي گوشی ساشا بود؟مگه ساشا از من متنفر نیست؟ پس چرا عکسم رو داشت؟سرم رو تکون دادم و با خودم گفتم :به من چه ساشا تکلیفش با خودش مشخص نیست.و بعد وارد بخش تماس ها شدم و تند تند شماره ي پدرم رو گرفتم.
اما گوشیش،خاموش بود.چند بار دیگه هم گرفتم اما اپراتور دوباره اعلام کرد که گوشی خاموشه.این بار شماره يخونه رو گرفتم که بعد از چند بوق صداي زنی توي گوشی پیچید :بله بفرمایید؟
-سلام.
-سلام بفرمایید؟
-منزل محمدي؟
-نخیر اشتباست .
-ببخشید .
گوشی رو قطع کردم و به شماره اي که گرفتم نگاه کردم. درست گرفته بودم شماره ي خونمون بود.
دوباره مشغول شماره گیري شدم و گوشی رو گذاشتم کنار گوشم. دوباره همون زن جواب داد:بله
بفرمایید .
-سلام منزل محمدي؟
-خانم محترم من که گفتم اشتباه گرفتین .
خواست قطع کنه که زود گفتم:قطع نکنید خانم خواهش میکنم به من این شماره رو دادن.
-میشه بفرمایید با کی کار دارید؟
-با آقاي محمدي داریوش محمدي.
-آهان حالا فهمیدم خانم اونها از اینجا رفته اند؟ قلبم وایستاد. یعنی چی رفتند؟پرسیدم:کجا کی؟ -حدود یک هفته پیش منم نمیدونم کجان .
-خانم خواهش میکنم هرچی میدونید بگید.
-گفتم که نمیدونم کجان.
-آدرسی، شماره تلفنی چیزي ازشون ندارید؟
-نه ندارم.
-خانم التماستون میکنم اگه چیزي میدونید بگید آخه پاي مرگ و زندگیم وسطه.
-ببینم نکنه تو دخترشونی؟
-چطور؟
-آخه از در و همسایه شنیدم دخترشون بی آبروشون کرده براي همین رفتند…..
اشکام راه خودشون رو باز کردند.صداي زن دوباره بلند شد:اگه دخترشونی بهتره بدونی اینجا کسی منتظرت نیست.توي محل پیچیده دختر آقا داریوش یک فاحشه است.من که بهت توصیه می کنم هرجا هستی همون جا بمونی.پدر و مادرت دیگه تو رو نمیخوان. لطفا دیگه به اینجا هم زنگ نزنید…..
و تلفن رو قطع کرد….
گریه ام حتی واسه ي یک لحظه بند نمیومد.دلم بدجور واسه ي خودم میسوخت. اون از عشق نامردم، این از بابا و مامانم، اینم از ساشا،هیچ کدومشون بهم رحم نکردند.
سرم رو گرفتم بین دستم و شروع کردم با صداي بلند گریه کردن.الان جز ساشا کسی رو نداشتم اما چجوري باید جرات میکردم و برمیگشتم؟ اینبار دیگه ساشا بهم رحم نمی کرد.تا نزدیک غروب فقط گریه میکردم که با صداي گوشی ساشا به خودم اومدم.میترسیدم حتی به گوشی دست بزنم.خدا میدونست کدوم بدبخت پشت خط بود.گوشی بعد از چند بوق پی در پی رفت روي پیغام گیر:الو ساشا هیچ معلوم هست کدوم گوري هستی زنگ زدم خونتون خدمت کارت گفت رفتی بیرون. بهم زنگ بزن کارت دارم.صداي سپنتا بود.ناگهان فکري توي سرم جرقه زد.سپنتا قول داده بود تنهام نزاره.سریع گوشی رو برداشتم و با صداي لرزونی گفتم:
-الو سپنتا ….
چند دقیقه اونور خط سکوت برقرار شد که فکر کردم قطع شده پس دوباره گفتم:سپنتا صدام رو
میشنوي؟
-تارا تویی؟
با گریه گفتم :آره منم…
-چی شده تارا چرا گریه میکنی اصلا گوشی ساشا دست تو چیکار میکنه؟
-من…من…من فرار کردم….
صداي داد سپنتا بلند شد:چی…تو چیکار کردي؟
-فرار کردم…
-دختره ي احمق این چه کاري بود که کردي میدونی اگه گیر ساشا بیفتی بیچاره اي؟
-باور کن نمی تونستم تحمل کنم.درکم کن.
-خیلی خوب الان کجایی؟
به دور و برم نگاه کردم و گفتم :نمی دونم توي یک پارکم .
-چقدر از خونه ي ساشا دوره؟
-حدود دو ساعت پیاده اومدم.
-آهان فهمیدم. همون جا بمون. تا نیم ساعت دیگه میام دنبالت.
با غم گفتم :میخواي چیکارم کنی؟تحویل ساشا بدي؟
-نه مگه دیونه ام میبرمت سفارت ایران اونا خودشون میفرستند تهران…
نور امیدي توي دلم نشست و با خوشحالی گفتم: ممنونتم سپنتا فقط زود بیا .
-باشه دارم حاظر میشم نیم ساعت دیگه اونجام.
-خیلی خوب فعلا خدا حافظ .
-صبر کن تارا.
-بله.
-با گوشی ساشا که تماس نگرفتی؟
-چرا زنگ زدم تهران…
صداي وحشت زده ي سپنتا بلند شد:تارا تو دیونه اي خیلی زود اون گوشی رو از خودت دور کن …
با تعجب گفتم :چرا؟
-چون ساشا توي گوشیش یک ردیاب داره.همین که به یک نفر زنگ بزنی ردیاب فعال میشه و ساشا به راحتی آب خوردن پیدات میکنه ..
ترس تو دلم نشست و گفتم :چی.. چیکار… کنم….
-فقط گوشی رو از خودت دور کن زود باش.
تند تند گفتم :باشه باشه الان.
و برگشتم پشت سرم تا گوشی رو بندازم، که با چهره ي خشمگین ساشا که خون روي صورتش خشک شده بود مواج شدم.
با وحشت نگاهش می کردم. چشم هاش به خون نشسته بود.با ترس چند قدمی عقب رفتم که یورش آورد به سمتم.جیغ بلندي زدم و گوشی رو پرت کردم و شروع کردم به دویدن .با تمام توانم میدویدم.هر از چند دقیقه بر میگشتم پشت سرم.ساشا با فاصله ي کمی دنبالم بود.هر از گاهی تعادلش رو از دست میداد. که فکر کنم بخاطر ضربه هایی که بهش زده بودم بود.مسیرم رو به سمت خیابون کج کردم.عرض خیابون رو خیلی سریع رد کردم و رسیدم اونور. صداي بوق ماشین ها بلند شده بود.ساشا خیلی ازم دور مونده بود.اون سمت خیابون یک پاساژ بود.واردش شدم و خیلی تند از پله هاش رفتم بالا.نفسم از خستگی و ترس بالا نمیومد.دور و
برم رو که نگاه کردم.ساشا رو ندیدم.نفس عمیقی کشیدم و رفتم روي یک صندلی نشستم. نمی دونستم چیکار کنم.سپنتا به زودي میرسید پارك اما من اینجا بودم. تنها راه نجات من سپنتا بود که اونو هم از دست دادم. دستم رو به سرم گرفتم که چیزي رو روي کمرم حس کردم.خواستم از جام بلند شم که دستی روي شونه ام نشست و صداي وحشت ناك ساشا کنار گوشم بلند شد:اگه کوچکترین حرکتی بکنی یک تیر میزنم توي کمرت. فلج بشی خیلی برام بهتره دیگه نیازي نیست دنبالت بدوم….
نفسم از ترس گرفت. خواستم حرکتی بکنم که دستم رو محکم گرفت و گفت :من شوخی ندارم اگه میخواي فلج بشی فرار کن…..
جرات نداشتم بلند بشم که گفت :خوبه….حالا بدون اینکه حرکت اشتباهی انجام بدي از جات بلند شو…
آروم بلند شدم. دستم رو کشید که محکم رفتم توي سینه اش.کلت مشکی رنگش رو دیدم.انگار واقعا شوخی نداشت.سرم رو بالا آوردم و توي چشم هاي ترسناکش نگاه کردم و آروم گفتم :تورو خدا بزار برم….
آنچنان بد نگاهم کرد که از حرفم پشیمون شدم.از لاي دندون هاي کلید شده اش گفت :راه بیفت ….
دنبالش راه افتادم.میدونستم امروز حسابم رسیده است .ساشا منو دنبال خودش کشید و از پاساژ برد بیرون.
راننده ي ساشا خیلی زود در ماشین رو که کنار پاساژ پارك کرده بود،باز کرد.ساشا منو محکم هل داد توي ماشین و خودش کنارم نشست .با حرکت ماشین بدنم شروع کرد به لرزیدن…. ساشا همین جور که نگاهش به روبه رو بود گفت :حالا کارت به جایی رسیده که دست رو من بلند میکنی؟آدمت میکنم…. دستی که روي من بلند میشه باید قلم بشه……
با هر کلمه حرف ساشا تنم بیشتر میلرزید.دیگه تا رسیدن به خونه حرفی نزد .با ورودمون به خونه ساشا از ماشین پیاده شد و به سمت من اومد و دستم رو گرفت و کشید از ماشین بیرون.پرت شدم جلوي پاش.ساشا نگاه خشمگینی بهم کرد و یک لگد محکم زد به پهلوم که به پشت افتادم روي زمین و ناله اي سر دادم……
ساشا پاشو گذاشت روي دهنم و محکم فشار داد و با داد گفت :مگه نگفتم حق نداري جیغ و داد کنی؟هان…….
اونقدر فشار پاش زیاد بود که حس میکردم هر لحظه فکم بشکنه……از ترس و درد اشک به چشم هام حجوم آورده بود.با ریختن اولین قطره اش عربده ي ساشا بلند شد:مگه نگفتم گریه نکن دختره ي نفهم….حالا حالیت
میکنم ..
و دستش رفت سمت کمر بندش و بازش کرد.کمر بند رو برد بالا و گفت :الان کورت میکنم ….از ترس چشم هامو بستم و ساشا اولین ضربه اش رو روي چشم هام فرود آورد ….دردش تا مغز و استخونم رفت…… حس میکردم جلوي چشمام رو خون گرفته…. ساشا دوباره زد. دلم میخواست جیغ بزنم اما پاي ساشا روي دهنم مانع بود..ساشا ده ضربه زد و منم جیغ هامو توي گلوم خفه میکردم….وقتی خسته شد دستم رو گرفت و کنار گوشم گفت: هنوز مونده تنبیه اصلیت یک چیز دیگست …چشم هام بسته مونده بود.اصلا نمی تونستم بازشون کنم .
ساشا بلندم کرد و منو دنبال خودش کشید. هیچ جا رو نمی دیدم.فقط درد رو حس میکردم .ساشا منو پرت کرد روي زمین.صداش میومد که داشت با چند نفر به زبان عربی دعوا میکرد.بعد هم پاهامو گرفت و با چیزي بست که فکر کنم طناب بود.وقتی ترسم بیشتر شد که حس کردم از زمین کنده شدم و حالت برعکس آویزون دم.ساشا منو از پا آویزون کرده بود.صداي داد ساشا بلند شد:امروز خونت حلال شد تارا…..و ضربه ي محکمی به شکمم زد.از درد جیغ دردناکی کشیدم.این ضربه ها نه مشت و لگد بود،نه کابل، نه کمربند،اینا ضربه هاي زنجیر بود که ساشا با بیرحمی روي تنم فرود میاورد …..جیغ هاي من هم دل ساشا رو به رحم نمیاورد ….
بلکه بیشتر تحریکش میکرد تابیشتر بزنه.بیشتر از همه دلم از فحش هاي رکیکی که بهم میداد میگرفت …
دیگه نتونستم تحمل کنم با احساس مایعی گرمی که از بینی و دهانم به بیرون راه افتاد بیهوش شدم….
*********
بیدار بودم.اما چشم هام هیچ جا رو نمی دید .مطمئن بودم که اینبار ساشا منو براي همیشه کور کرده.دیگه اشکی از چشم هام نمی ریخت.حالم خراب بود.از وقتی که بهوش اومده بودم،دوبار خون بالا آوردم که چون طعم خون توي دهنم بودمتوجه شده بودم.ساشا اصلا بهم سري نزد تا ببینه زنده ام یا مرده.مثل یک مرده ي متحرك به سقف خیره بودم با چشم هایی که دیگه جز سیاهی چیزي ندیدید.با صداي در دلم هري ریخت پایین.ولی با صداي سپنتا انگار دنیا رو بهم دادند:واي خداي من تارا خوبی؟این دیگه چه بلایی بود که سرت آورد؟ سپنتا کنار تخت ایستاد.با دستم دنبال دستش میگشتم که خودش دستم رو گرفت و گفت :چی شده تارا؟ با لحنی که خودم دلم به حال خودم سوخت گفتم: برادرت کورم کرد…..
سپنتا دستش رو روي چشمم گذاشت که از درد دادي زدم.سپنتا ترسیده گفت :آروم باش تارا…میخواي ساشا رو بکشونی اینجا؟بزار چشمت رو ببینم ….
سپنتا مشغول معاینه ي چشمم شد منم از درد فقط ملافه رو مشت میکردم.چند دقیقه بعد سپنتا ازم جدا شد با صدایی که لرزش توش مشهود بود پرسیدم :چ… چی…ش….شد؟
سپنتا با ناراحتی گفت :متاسفانه عصب هاي چشمت آسیب دیده….باید عمل شی وگرنه تا یک هفته ي دیگه کور میشی….
سرم رو محکم روي بالشت فشار دادم و با جیغ گفتم: خدایا چی از جونم میخواي….. مگه من چیکار کردم که این شده زندگیم؟….خدایا خیلی نامردي ….خیلی…
سپنتا دستش رو روي دهانم گذاشت و با لحن ترسیده گفت :آروم باش تارا الان هردومون رو بدبخت میکنی. من که نگفتم کور شدي گفتم باید عمل بشی خودم با ساشا صحبت میکنم….
دستش رو از روي دهنم برداشتم و گفتم:الان اون برادر عوضیت کجاست؟
-سرش رو بد شکوندي….. بردمش بیمارستان چند تا عکس از سرش گرفتند.الان هم با آرامبخش خوابیده توي اتاق بغلی.و بعد با لحن خنده داري گفت :کلک ضربه دستت هم خوبه ها….
پوزخندي زدم و گفتم :اگه خوب بود داداشت انقدر زود بهوش نمیومد …
-خودش که بهوش نیومده.تقصیر من بود آخه به تلفن خونه زنگ زدم گفتم به ساشا بگید کار مهمی
باهاش دارم.ظاهرا خدمت کار خونه اومده ساشا رو صدا بزنه که دیده در بازه ساشا هم غرق خون.محافظ ها رو خبر کرده اونا ها هم ساشا رو بهوش آوردند.بعدش هم ساشا افتاده دنبال تو هرجا رو گشته خبري ازت نبوده.تا اینکه متوجه شده گوشیشو برداشتی.ساشا یک نرم افزار ردیاب موبایل تو گوشیش داره که اگه گوشیش دزدیده شد و اولین تماس با گوشیش گرفته بشه،ردیاب فعال میشه.ساشا هم منتظر تماس تو بوده.وقتی تو با ایران تماس گرفتی و میسکال براش افتاد،ردیاب فعال شد.بقیه اش رو هم خودت میدونی.
چشم هاي نیمه بازم رو بستم و گفتم :آره میدونم یک کابوس جدید.
اشکام بالاخره راهشون رو باز کردند.منم با بغض و گریه گفتم :سپنتا کاشکی واقعا همه اش یک کابوس بود….کاش بیدار میشدم و میدیدم هنوز تو خونه ي بابامم….میرفتم بغلش میکردم و میگفتم بابا کتکم بزن، بهم فحش بده،اذیتم کن،اما نزار از خونه ات برم…..نزار آواره بشم…. نزار…..
دست هامو گذاشتم روي صورتم و شروع کردم به گریه. هرچند که با هر قطره اشکی که میریختم چشمام وحشت ناك میسوخت اما به اون گریه نیاز داشتم.اگه گریه نمی کردم ازغصه میمردم….
سپنتا دست هامو گرفت توي دستش و با بغضی آشکار گفت:گریه نکن تارا براي چشم هات بده.بزار من با ساشا حرف میزنم براي عمل تو هم آروم باش .خواست بره که دستش فشار دادم و گفتم :تو رو خدا بهم یک آرام بخش تزریق کن…. دارم از درد میمیرم …
سپنتا باشه اي گفت و یک آرامبخش بهم تزریق کرد و رفت بیرون ….
چند دقیقه اي فقط به روبه رو خیره بودم. ایکاش بعد از فرار سریع به سپنتا خبر میدادم اون گفت منو میبره سفارت ایران. اونجا دیگه دست ساشا بهم نمی رسید…. ایکاش زنگ میزدم… ایکاش….
******
-ساشا ازت خواهش میکنم تو عصبانیت تصمیم نگیر..
-همون که گفتم سپنتا …..
-خواهش میکنم ازت بابا گناه داره…..
-چیه دلت براش سوخته؟تازه باید بره خداش رو شکر کنه حالم خوب نبود وگرنه یک بلایی سرش میاوردم که مرغ هاي آسمون به حالش اشک بریزند…

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن