رمان شکنجه گر من پارت۲

Rate this post

رمان شکنجه گر من

جهت شاهده به ترتیب پارت اول تا اخر رمان شکنجه گر من وارد شوید

در ورودي رو باز کرد و منو محکم به سمت جلو هل داد که پخش زمین شدم.با عصبانیت از جام بلند شدم و گفتم :چته وحشی داغونم کردي.
با عربده اي که زد روح از تنم رفت :با کی بودي حروم زاده ي عوضی؟
دوباره تمام جراتم رو جمع کردم و با جیغ گفتم: حروم زاده خودتی بیشرف من……
با مشتی که کوبید توي دهنم پرت زمین شدم.ساشا با عصبانیت از موهام گرفت و از زمین بلندم کرد و توي صورتم دادزد :الان یک بیشرفی نشونت میدم تا بفهمی بیشرف کیه.
با ترس و لرز جفت دستام رو روي دستش که موهامو میکشید گذاشتم و گفتم :ولم کن.
ساشا قهقه اي زد و گفت :باشه ولت میکنم.و بدون هیچ هشداري موهامو ول کرد که محکم خوردم زمین.درد خیلی بدي توي کمرم پیچید جوري که واسه یک لحظه نفسم گرفت .
ساشا کنارم روي زمین نشست و در حالی که موهامو نوازش میکرد گفت :خوب حالا اگه گفتی وقت چیه؟
سوالی نگاهش کردم که دستش رو گذاشت روي گونه ام و با شصتش نوازشم کرد و گفت :وقت اینکه وظیفتو انجام بدي.
با ترس خودم رو روي زمین عقب کشیدم که محکم بازومو گرفت و گفت :کجا؟ اتاق خواب اونوره.
آب دهنم رو به سختی قورت دادم و دستم رو روي دستش که دور بازوم پیچیده بود گذاشتم و،سعی کردم دستش رو باز کنم و گفتم :و …ولم….ك….کن….
نیشخندي که روي صورتش بود، بهم میفهموند که امشب کارم تمومه. اما بازم نمی خواستم اجازه بدم به حریم دخترانه ام تجاوز کنه.ساشا دستم رو کشید و گفت :بلند شو من وقت سر و کله زدن با تو رو ندارم. به شدت دستم رو از دستش کشیدم که اینبار عصبی شد و از موهام گرفت و کشید.درد بدي توي سرم پیچید که ناخدا گاه باعث شد براي کمتر کشیده شدن موهام از جام بلند شم.ساشا همین جور که
موهامو میکشید منو به سمت پله هایی که به طبقه ي پایین متصل میشد برد.از درد موهام جیغ میزدم ولی ساشا دست بردار نبود.با هر داد من بیشتر میکشید.رسید به یک در و بازش کرد و منو پرت کرد تو.
با دیدن استخر بزرگی که رو به روم بود،اشهدمو خوندم.
از جام بلند شدم و برگشتم سمت ساشا و خواستم دوباره بهش التماس کنم که بادیدن بدن برهنه اش جیغی زدم و چشم هامو بستم.قهقه ي ساشا کل فضاي استخر رو پر کرد.مثل انسان هاي دیوانه قهقه میزد.
وقتی دستاش بدنم رو لمس کرد با ترس چشم باز کردم و با گریه گفتم :التماست میکنم بزار برم.من این کاره نیستم.
-خودم بهت آموزش میدم غصه نخور.
-آخه چی از جونم میخواي؟
-یعنی تا الان نفهمیدي؟
اشکم رو که روي گونه ام بود رو پاك کرد و گفت
:اگه یک قطره فقط یک قطره ي دیگه اشک بریزي چشم هاتو از کاسه در میارم.من به چشم تو نیازي ندارم فهمیدي؟
اونقدر جدي گفت که با ترس سرم رو تکون دادم و اشک هام رو پاك کردم.
ساشا نیشخندي زد و گفت :خوبه حالا برو توي آب.
-من شنا بلد نیستم .
-نیازي نیست شنا کنی کارتو یک چیز دیگست….
و لبخند مرموزي زد.از جام تکون نخوردم که دوباره گفت :تارا بهتره بدونی من همیشه انقدر آروم نیستم
پس مثل بچه ي آدم لباس هاتو دربیار و برو توي آب .
یعنی این آروم بودنشه؟ پس عصبانیتش چجوریه؟با ترس یک قدم رفتم عقب و گفتم :من نمیرم …
هنوز حرفم تموم نشده بود که ساشا منو هل داد سمت استخر و از اونجا که تعادل نداشتم محکم افتادم توي
آب….
زیر آب فرو رفتم.از ترس تمام بدنم فلج شد.با ترس و لرز دست و پا زدم که دستی از بازوم گرفت و منو
کشید روي آب.نفس نفس میزدم.با دستم بازوي ساشا رو محکم گرفته بودم و فشار میدادم.ساشا دستش رفت سمت دکمه لباسم که خودم رو پس کشیدم. ساشا دستم رو ول کرد که نزدیک بود برم زیر آب.دست ساشا رو فشار دادم و با جیغ گفتم: تو رو خدا ولم نکن.
ساشا لبخندي زد و گفت :پس لباس هاتو در بیار.
با ترس نگاهش کردم که گفت :یا غرق میشی یا بامنی یکی رو انتخاب کن .
ترجیح می دادم بمیرم تا برده ي جنسی باشم.پس دستم رو از دور بازوي ساشا ول کردم و رفتم زیر آب.
ساشا هیچ تلاشی نکرد تا منو نجات بده.بدجور اکسیژن کم آوردم.دهنم نا خدا گاه براي اکسیژن باز شد که آب زیادي وارد دهنم شد.تنگی نفس باعث شد بیهوش شم….
چشم که باز کردم توي یک اتاق با دکور سیاه بودم.تمام اتاق سیاه بود. حتی دیوار ها کاغذ دیواري سیاه داشت.هیچ پنجره اي توي اتاق نبود.در، کمد ها، دراور،تخت و حتی پارکت هاي کف اتاق سیاه بود.
کسی توي اتاق نبود.روي تخت نشستم و به اتفاقی که افتاد فکر کردم.ساشا که گفت یا بمیرم یا باهاش رابطه داشته باشم پس چرا بازم نجاتم داد؟انگار اصلا عقل درست وحسابی نداشت.
از روي تخت بلند شدم و به سمت در رفتم.روي در سیستم رمزي بود.انگار در با رمز باز میشد.نا امید برگشتم و روي تخت نشستم که در اتاق باز صداي تیکی باز شد .به ساشا که وارد اتاق شد نگاه کردم. جز شلوار چیز دیگه اي تنش نبود.بهم اشاره کرد و گفت :دیشب تونستی در بري ولی حالا حتی اگه خودتم بکشی ولکنت نیستم.
ترس رو کنار گذاشتم و گفتم :تو میخواي با من باشی؟هه مگه توي خواب ببینی….
ساشا با یک جست به سمتم اومد و روي تخت پرتم کرد و خودش روم نشست و گفت :فکر کردي نمی تونم؟بدبخت دیشب ملاحظه ات رو کردم.ولی حالا بهت میفهمونم که میتونم یا نه….
دستش رفت سمت دکمه هاي مانتوم که دستش رو پس زدم و با جیغ گفتم :ولم کن….
ساشا پوزخندي زد و از دو طرف مانتوم گرفت و کشید.تمام دکمه هاي مانتوم کنده شد و هر کدوم به
یک طرف پرت شد.جز یک لباس زیر قرمز چیز دیگه اي تنم نبود.ساشا دستش رفت سمت لباس زیرم که جیغ بنفشی کشیدم. ساشا با خشم مشت محکمی توي دهنم زد که شوري خون رو توي دهنم حس کردم .
ساشا دیگه اجازه اي نداد و خیلی سریع تمام لباس هامو در آورد و…..از شدت درد جیغ میزدم و ساشا از شدت لذت و شهوت قهقه میزد.ساشا بدون اینکه رحمی بهم کنه بهم تجاوز کرد.از شدت درد داشتم زیرش جون میدادم اما اون فقط با شهوت نگاهم میکرد.
بعد از چند دقیقه که حرکاتش تند شد،مکثی کرد و با خستگی از روم کنار رفت و به فاصله ي نیم سانت کنارم دراز کشید.زیر دلم رو گرفتم و به پهلو چرخیدم.از درد اشکام روي گونه هام روان بود.به سختی نفس میکشیدم .
چشمام از زور درد بستم که گرمی نفسی رو کنار گوشم حس کردم. با ترس چشم باز کردم که ساشا لبهاشو روي لبهام گذاشت و با ولع مشغول بوسیدن شد.نفس کم آوردم سعی کردم ساشا رو از خودم دور کنم که ساشا دستش رو برد پشت سرم و منو محکم تر به خودش فشرد.وقتی ازم خسته شد لبهاشو جدا کرد و با پوزخند گفت :خوبه… خیلی خوب حال دادي….از خریدت پشیمون نشدم.
بعد هم از کنارم بلند شد و روي تخت نشست و گفت: بلند شو لباس بپوش حوصله ي مریض داري ندارم.
از این همه بیرحمیش دلم گرفت. توان تکون خوردن رو نداشتم. ساشا وقتی دید هیچ حرکتی نمی کنم خودش یک دست لباس از توي کمد برداشت و تنم کرد.اشکام ناخدا گاه بود.ساشا با دیدن اشکام از یقه ام گرفت و بلندم کرد و با دادگفت :مگه بهت اجازه دادم گریه کنی آره؟
فقط با چشم هاي اشکیم نگاهش میکردم که دوباره گفت:اگه یک قطره ي دیگه اشک بریزي قسم میخورم چشم هاتو از کاسه در میارم. پس اگه چشم هاتو میخواي دیگه اشکی نبینم فهمیدي؟
فقط چشم هامو بستم.ساشا هم ولم کرد و از اتاق رفت بیرون.به سقف که تنها جاي سفید اتاق بود،خیره شدم.
با حس گرمی خون روي رون هاي پام داغ دلم بیشتر شدحدود یک ساعتی رو بی حرکت فقط به سقف زل
زده بودم که با صداي در چشم هامو بستم.بوي عطر ساشا توي مشامم پیچید. با اینکه فقط چند ساعت بود که باهاش آشنا شده بودم ولی خیلی راحت میتونستم بوي عطرش رو تشخیص بدم.
ساشا که فکر می کرد من خوابم پتو رو روي بدنم کشید و خودش کنارم دراز کشید و منو محکم بغل کرد.خیلی دوست داشتم پسش بزنم اما از طرفی ازش میترسیدم بنا بر این بی حرکت توي بغلش موندم.وقتی نفس هاش یک نواخت شد فهمیدم خوابش برده پس خیلی آروم از بغلش اومدم بیرون و یک راست رفتم سراغ در.اما با یادآوري سیستم در آه از نهادم بلند شد که باشنیدن صداي ساشا دقیقا کنار گوشم جیغی از ترس کشیدم .
-اینجا چه غلطی میکنی؟
با وحشت برگشتم سمتش.چشم هاي ریز شده اش ترس رو بیشتر به وجودم می انداخت.آروم آروم رفتم عقب وبا لکنت گفتم :هی….. هیچی …ساشا دستم رو گرفت و پرتم کرد روي تخت.از شدت ضربه زیر دلم شدیدا درد گرفت ناله اي از درد کردم. ساشا سیگاري روشن کرد و کنارم روي تخت نشست. با نفرت نگاهش می کردم که خیلی ناگهانی سیگارش رو روي مچ دستم گذاشت و فشار داد.از شدت درد و سوزش جیغ زدم که ساشا مشتی محکمی توي دهنم زد و گفت :بهتره خفه،شی تا من اجازه ندادم حق نداري نه گریه کنی نه جیغ بزنی فهمیدي؟جوابی بهش ندادم که اینبار با داد گفت :فهمیدي؟
از ترس تند تند سرم رو تکون دادم. ساشا پوزخندي زد و گفت :خوبه.حالا اون اشک هاي مسخره ات رو پاك کن.
با دست آزادم اشکام رو پاك کردم. ساشا هم سیگارش رو از روي دستم برداشت.به دستم نگاه کردم.تاول زده بود و دورش سیاه شده بود.ساشا بی خیال روي تخت دراز کشید و گفت :بخواب .
از ترس اینکه باز بلایی سرم بیاره روي تخت دراز کشیدم. ساشا تن لرزونم رو توي آغوشش گرفت و

چشم هاشو بست.به سختی چشم هامو بستم و سعی کردم دردم رو فراموش کنم و بخوابم. بعد از حدود یکساعت به عالم بی خبري رفتم.
وقتی بیدار شدم ساشا کنارم نبود. روي تخت نشستم دردم کمتر شده بود.ولی دستم همچنان میسوخت .
از خودم بدم میومد.من چیکار کرده بودم؟با یک مرد غریبه همبستر شده بودم؟ یعنی من یک زناکارم؟یک
فاحشه؟ یعنی انقدر پست شدم؟یک قطره از اشکم روي گونه ام ریخت. هنوز قطره ي بعدي نریخته بود که در
اتاق باز شد و قامت ساشا نمایان شد.ساشا با دیدن چشم هاي اشکیم با خشم به سمتم اومد و سیلی محکمی توي صورتم زد. از درد سیلی صورتم بی حس شد.ساشا از چونه ام گرفت و توي صورتم فریاد زد:دختره ي نفهم مگه نگفتم حق نداري گریه کنی هان؟
اشکام کاملا غیر ارادي بود. ساشا که دید همچنان دارم گریه میکنم دستم رو گرفت وبلندم کرد و گفت :الان بهت نشون می دم.و منو کشون کشون برد از اتاق بیرون.
توي سالن دنبالش میرفتم. میترسیدم یک کلمه دیگه حرف بزنم بیشتر عصبی بشه.ساشا در یک اتاق رو باز کرد و منو پرت کرد توي اتاق .با دیدن اتاق چشمام از تعجب و ترس گرد شد.یک اتاق پر از لوازم شکنجه.
ساشا دستم رو گرفت و منو برد سمت یک تخت که گوشه ي اتاق بود.با صداي ترسناکی گفت :دراز بکش .
انقدر خشن حرفش رو زد که فوري روي تخت دراز کشیدم. ساشا لباس هامو از تنم در آورد.دست هامو محکم به لبه هاي تخت بست و گفت :یک کاري میکنم که دیگه جرات نکنی گریه کنی.
و رفت سراغ کمدي که توي اتاق بود و از توش یک کابل کلفتی در آورد.با دیدن کابل نفسم از ترس گرفت. ساشا به سمتم اومد و بی درنگ کابل رو برد بالا و روي رون هام فرود آورد.درد تا مغز استخوان هام رفت. از شدت درد جیغ زدم که اینبار محکم تر زد و گفت :اگه داد بزنی محکم تر میزنم.از ترسم لال شدم.و ساشا با بی رحمی بیست ضربه با کابل روي رون هاي درد ناکم کوبید.وقتی خسته شد،کابل رو پرت کرد روي زمین و دست هامو باز کرد و گفت :این بارم ازت میگذرم اما بهتره بدونی من با تو شوخی ندارم اگه یک بار دیگه
گریه کنی، اونجا رو ببین.با جایی که اشاره می کرد نگاه کردم. یک تیکه آهن بود که روي زمین افتاده بود.
ساشا ادامه داد:اون آهن اگه داغ شه خیلی راحت میتونه چشم هاتو کور کنه که دیگه اشکی ازش نریزه.
حالا منظورش رو فهمیدم. دیگه نباید گریه کنم.از این آدم روانی هیچ چیزي بعید نیست.ساشا بهم اشاره کرد وگفت :حالا تن لشت تکون بده. زود .نمی تونستم تکون بخورم.پاهام از شدت درد فقط میلرزید ولی وقتی نگاه خشن ساشا رو دیدم، درد یادم رفت و به سختی از تخت اومدم پایین ولی نتونستم روي پاهام وایستم ومحکم خوردم زمین .با ترس سرم رو بلند کردم تا عکس العمل ساشا رو ببینم .ساشا نفس رو کلافه داد بیرون و به سمتم اومد و یک دستش رو گذاشت زیر زانوم و دست دیگه اش رو دور بازوي هام حلقه کرد و منو کشید توي بغلش.سرم روي سینه ي ساشا بود.دوست داشتم از شدت درد گریه کنم اما جراتش رو نداشتم .ساشا به سمت اتاق خواب رفت و منو یک راست برد توي حمام.وان رو پر از آب کرد و منو گذاشت توي وان.
آب گرم کمی از درد هاي تنم رو کم کرد.چشم هامو بستم که صداي ساشا بلند شد:یک ساعت دیگه که اومدم حمام کردنت تموم شده باشه.و بعد صداي بسته شدن در رو شنیدم.چشم هامو باز کردم و به آب وان که از خون پاهام به رنگ صورتی در اومده بود نگاه کردم. پاهام توانایی تکون خوردن رو نداشتن. اما به سختی از جام بلند شدم و آب وان رو خالی کردم و دوباره پر کردم .یکم شامپو توي وان ریختم و مشغول شستن خودم شدم.وقت کارم تموم شد لنگون لنگون به سمت در رفتم. یک حوله پشت در بود که مارکش بهش وصل بود.
حوله رو برداشتم و پوشیدم و از حموم رفتم بیرون یک دست لباس هم روي تخت بود.لباس زیر ست به رنگ مشکی و یک پیراهن مشکی تا روي زانو.با دیدن لباس دلم میخواست از شدت عصبانیت پاره اش کنم اما از اونجا که امروز به اندازه کافی شکنجه شدم،تصمیم گرفتم فعلا به حرف ساشا گوش بدم تا بعد ببینیم چی میشه.
لباس رو پوشیدم و روي تخت نشستم تا ببینم تکلیفم چیه.گلوم از شدت بغض درد میکرد اما جرات نداشتم بشکنمش .در اتاق باز شد و من توقع داشتم طبق معمول ساشا باشه اما این بار یک زن سیاه پوست چاق وارد اتاق شد.چند کلمه اي عربی گفت ولی من نفهمیدم. زن که دید متوجه نمی شم به سمتم اومد دستم رو گرفت و بلندم کرد. داشت به سمت در خروجی میکشوندم که با عصبانیت دستم رو کشیدم و گفتم :چته وحشی دستم شکست. ظاهرا توي این خونه کسی نیست که مثل آدم رفتار کنه.زن ولی بی توجه به حرف هام دوباره دستم رو گرفت و برد از اتاق بیرون. از پله ها رفتیم پایین و وارد یک سالن بزرگ شدیم.یک در گوشه سالن بود که بازش کرد و منو برد داخلش.با دیدن میز بزرگی که وسط سالن بود متوجه شدم که سالن غذا خوریه .ساشا صدر میز نشسته بود.با دیدن من فقط پوزخند زد و گفت :بیا بشین اینجا.
به صندلی کنارش اشاره کرد منم خیلی آروم به سمتش رفتم و روي صندلی نشستم.
ساشا یک مقدار برنج برام کشید و گذاشت جلوم .یک دیس دیگه از وسط میز برداشت و یک مقدار توي بشقابمگذاشت.نمی دونستم چه غذایه بنظر میومد عربی باشه. یک قاشق از غذا رو توي دهنم گذاشتم.تعمش فوق العاده بود. سر بلند کردم و به ساشا که خیلی آروم مشغول غذا خوردن بود نگاه کردم و گفتم :این چه غذاییه؟ ساشا دست از غذا کشید و بهم نگاه کرد.از اون نگاه هایی که از ترس تا مرز سکته میرفتم.بیشرف چشم هاش حتی در حالت عادي هم ترسناك بود چه برسه به اینکه بهت چپ چپ هم نگاه کنه.سرم رو پایین انداختم که ساشا گفت :خوراك بامیه ي عربی .
سرم رو تکون دادم و دوباره مشغول غذا خوردن شدم .شاید نصف غذام رو هم نخورده بودم که ساشا گفت
:بسه .
سرم رو آوردم بالا و بهش نگاه کردم که گفت: هرچقدر خوردي بسه.
-ولی من هنوز گرسنمه .
-منم گفتم بسه.بلند شو.
دوست نداشتم زور بشنوم. اون که هر کاري که دلش میخواست باهام میکرد پس چرا من حق نداشتم حتی تا جایی که سیر میشم غذا بخورم.با عصبانیت گفتم :ولی من هنوز گشنمه.
و خواستم یک قاشق دیگه بخورم که ساشا با عصبانیت بلند شد و رو میزي رو کشید.جوري که تمام غذاها و ظرف ها پخش زمین شدند و صداي ترسناکی ایجاد کردند .
از ترس جیغ بلندي زدم.ساشا در حالی که نفس نفس میزد گفت :که هنوز گشنته آره؟ با چشم هاي ترسیده ام که توش اشک جمع شده بود نگاهش میکردم که اینبار داد زد :آره؟
با ترس گفتم :ن… نه…ساشا به سمتم اومد و دستم رو گرفت و با عصبانیت برد سمت غذا هایی که روي زمین ریخته بود.پرتم کرد روي زمین و گفت :حالا بخور .
با چشم هاي گرد شده نگاهش کردم که گفت :مگه گرسنه نبودي پس بخور.
همچنان بهش خیره بودم که به سمتم اومد و سرم رو محکم روي زمین فشار داد و گفت :بخور…. بهت
میگم بخور….نمی تونستم بخورم. اشکام میریخت روي زمین .ساشا که دید هیچی نخوردم با لگد محکم زد توي پهلوم و با عربده گفت:بخور…. زود باش بخور.
درد شدیدي توي پهلوم پیچید. اما ساشا به همون یک ضربه هم قانع نشد و شروع کرد به زدن ضربات پی در پی. و مدام داد میزد:بخور…. زود باش….مگه گشنه نبودي؟….پس بخور ….
از شدت درد داشتم جون میدادم.راهی جز خوردن غذاها نداشتم پس زبانم رو روي غذاها کشیدم .
ساشا وقتی این کار منو دید دست از کتک زدن برداشت و با لذت مشغول تماشاي من شد.از شدت حقارت دوست داشتم بمیرم.تا به حال کسی اینجوري منو تحقیر نکرده بود.من غذاهاي روي زمین رو لیس میزدم و ساشا با لذت نگاهم می کرد….
دیگه نتونستم تحمل کنم.سرم رو گذاشتم روي زمین و شروع کردم به گریه کردن. از شدت گریه شونه هام میلرزید .با کشیده شدن دستم به عقب سر بلند کردم که با چشم هاي به خون نشسته ي ساشا رو به رو شدم.
تازه فهمیدم چیکار کردم ….ساشا بهم گفته بود حق گریه کردن ندارم.اشکام از ترس روي خشک شد.ساشا دستم رو گرفت و گفت: الان حالیت میکنم دختره ي هرزه …..
و دستم رو کشید و برد سمت اتاقی که قبلا براي شکنجه منو برده بود.با ترس دستم رو از دستش کشیدم و گفتم :غلط کردم ولم کن.
-دیگه براي غلط کردن دیر شده امروز اون چشم ها باید کور بشن.
جیغی از ترس زدم و سعی کردم دستم از دستش بکشم بیرون که ناگهان به سمتم برگشت و سیلی درناکی بهم زد.از درد سیلیش تا چند دقیقه گیج شدم.ساشا هم از فرصت استفاده کرد و منو برد توي اتاق و پرتم کرد روي زمین.با ترس خودم رو عقب کشیدم و به دیوار تکیه دادم.ساشا اول شومینه رو روشن کرد و بعد آهنی که گوشه ي اتاق بود رو برداشت و گذاشت داخل آتیش.انگار راستی راستی میخواست کورم کنه.
به آهنی که از شدت داغی سرخ سرخ شده بود نگاه کردم .ساشا آهن رو با یک انبر برداشت و به سمتم
ومد.توي خودم جمع شدم و با ترس گفتم :ب …بخ…. بخشی…ید…. دي….گه….گریه….نم….ي….کنم.ساشا پوزخندي زد و گفت :الان کاري میکنم که تا آخر عمرت گریه نکنی.
و آهن رو به صورتم نزدیک کرد.دوباره جیغ زدم و جفت دست هامو گذاشتم روي چشم هام و گفتم: ببخشید….
التماست میکنم…. منو ببخش ….
صداي ترسناك ساشا از کنار گوشم بلند شد:بردار دستت رو….
-نه….نه….التماست میکنم منو ببخش …..
-گفتم دستت رو بردار….
-نمی خوام….
ناگهان پشت دستم سوزش وحشت ناکی گرفت.از شدت سوزش فقط جیغ میزدم.ساشا آهن رو روي دستم گذاشته بود و فشار میداد. دوباره صداش بلند شد:گفتم دستت رو بردار زود باش….
جرات نداشتم دستم رو بردارم.پشت دستم میسوخت بهتر از این بود که براي همیشه کور بشم.ساشا که دید هیچ عکس العملی نشون نمی دم، آهن رو از روي دستم برداشت و روي دست بعدیم گذاشت.
داشتم از درد جون میدادم، از طرفی میترسیدم بیهوش بشم و ساشا کورم کنه.ساشا آهن رو برداشت و صداي پرت شدنش رو شنیدم.بعد دست هامو برداشت و توي چشم هام نگاه کرد و گفت :تو که میترسی چرا غلط اضافه میکنی ها؟
تمام بدنم میلرزید.ساشا دستم رو کشید و گفت :بلند شو زود ….
سریع بلند شدم و همراه ساشا رفتم توي اتاق. ساشا منو گذاشت روي تخت و گفت :از این به بعد هرچی من میگم باید گوش بدي، هرچه قدر من میگم میخوري،هرچه قدر من میگم میخوابی، هر جور که
من میگم زندگی میکنی فهمیدي؟سرم رو تند تند تکون دادم که ساشا گفت :در ضمن هر وقت که من میگم حرف میزنی .
باشه ي آرومی گفتم. ساشا بلند شد و گفت :حالا شد.من میرم بیرون تا زمانی که برمیگردم از جات تکون نمی خوري باشه؟
دوباره باشه گفتم. ساشا هم از اتاق رفت بیرون.به دستم هام نگاه کردم. پوستشون برگشته بود و
خون میومد.بلند شدم و رفتم توي دستشویی و دستام رو شستم. بعد برگشتم روي تخت نشستم .
دلم از گرسنگی ضعف میرفت.تمام مدتی که توي گروه سلماز بودم که غذاي درست و حسابی
نخوردم.سر میز ناهار هم که اون اتفاق افتاد .روي تخت دراز کشیدم و سعی کردم یکم افکارم رو سر و سامون بدم.خیلی دلم میخواست گریه کنم اما از یک طرف میترسیدم یا ساشا سر برسه یا توي اتاق دوربین مداربسته کار گذاشته باشه. دیگه این بار نمی تونستم از دستش فرار کنم.
خیلی دلم میخواست بدونم سر سارا چی اومد.امیدوارم حداقل اون دست یک آدم درست و حسابی افتاده باشه.
فکرم رفت سمت سارا خدا میدونه اون چی شد.با صداي در از فکر اومدم بیرون. بازم ساشا بود.یک نگاه ترسناك بهم کرد و گفت :امروز حق نداري از اتاق بیاي بیرون. من مهمون دارم فهمیدي .
-آره.
ساشا جوري نگاهم کرد که انگار با چشم هاش حرفش رو دوباره زد و از اتاق رفت بیرون. دوباره رفتم توي فکر.
چرا ساشا از شکنجه ي من لذت میبره؟ مگه من چیکارش کردم؟شونه اي بالا انداختم. به من چه اون خودش تکلیفش با خودش روشن نیست یک ساعت عادیه یک ساعت دیگه دیونه.نفس کلافه اي کشیدم بدجور حوصله ام سر رفته بود. خیلی دلم میخواست بدونم مهمون ساشا کیه.ولی میترسیدم برم بیرون. حدود چند دقیقه اي که گذشت دیدم نمی تونم تحمل کنم. داشتم میمردم از فضولی.پس از جام بلند شدم و رفتم سراغ در و
خیلی آروم بازش کردم.از اینجا چیزي مشخص نبود.باید نزدیک پله ها میشدم.فقط یک نگاه می انداختم تا بینم مهمونش کیه بعد برمیگشتم توي اتاقم.پس خیلی آروم رفتم سمت پله.پذیرایی کاملا توي دید بود.یک مرد که به نظر میومد هم سن ساشا باشه روي مبل نشسته بود.چهره اش جذابیت خواصی داشت. جوري که از اون فاصله جذبش شده بودم و نمی تونستم چشم ازش بردارم.چشم و ابروي مشکی داشت بینی کشیده و لب هاي معمولی. یک ته ریش ساده هم روي صورتش بود که صورتش رو جذاب تر کرده بود.موهاي جلوي سرش بلند تر از بقیه بود و توي صورتش ریخته بود.چهره اش بر خلاف چهره ي ساشا اصلا خشن نبود.بلکه یک مهربونی خاصی توش بود. داشتم با لبخند نگاهش می کردم که حس کردم کسی پشت سرم داره با خشم نفس میکشه.تازه متوجه شدم ساشا توي سالن نیست. با ترس برگشتم پشت سرم که با چهره ي کبود شده ي ساشا رو به رو شدم….
با ترس به نرده ها تکیه دادم و گفتم :سا… ساشا …م..
با تو دهنیش حرف توي دهنم ماسید. خون از دهانم مثل فواره ریخت پایین .ولی ساشا آروم نشد دستم روگرفت و کشون کشیدم بردم و پرتم کرد توي اتاق. با صداي چرخش کلید توي قفل اشهدمو خوندم .بیشتر از هرچی از سکوتش میترسیدم.توي سکوت بهم خیره بود.دستش که به سمت کمربندش رفت، فکر کردم بازم میخواد بهم تجاوز کنه ولی فقط کمربندش رو باز کرد و دور دستش پیچید .تا دهن باز کردم که بهش حرفی بزنم کمربند رو برد بالا و با تمام قدرت فرود آورد روي شکمم.دلم میخواست از شدت درد جیغ بزنم اما میترسیدم بیشتر عصبی بشه .ساشا دوباره کمربند رو بلند کرد و گفت :دختره ي جنده حالا از نبود من سو استفاده میکنی آره؟و دوباره زد و گفت :وقتی من نیستم میري سراغ بقیه….حیون عوضی آدمت میکنم….
به سختی دهن باز کردم و گفتم :اشتباه می کن…با لگدي که توي پهلوم زد نفسم رفت.دوباره صداي نحسش بلند شد:کی بهت اجازه داد حرف بزنی؟کی؟
از نظر من ساشا یک روانی به تمام معنا بود.اونروز از شدت ضربات کمربند و لگد هاي پی در پیش که توي شکم و کمرم فرود میومد از هوش رفتم و ایکاش هیچ وقت بهوش نمیومدم….
********
بیدار بودم اما چشم هام از زور درد باز نمی شدند.صداي کسی رو از بالاي سرم شنیدم که گفت: از کی بیهوشه؟
-از دیشب
نفر دوم ساشا بود اما نفر اول صداش،کاملا برام نا آشنا بود.دوباره فرد ناشناس گفت :اگه بهوش نیاد باید ببریمش بیمارستان.
ساشا نفسش رو کلافه داد بیرون و گفت :باشه اگه تا یک ساعت دیگه بیدار نشد میبریمش .
خیلی کنجکاو بودم بفهمم اون کسی که بالاي سرم انقدر راحت فارسی حرف میزنه کیه.چشم هامو به سختی باز کردم که با یک جفت چشم مشکی روبرو شدم.اون فرد هم وقتی چشم هاي بازم رو دید رو به ساشا با شادي گفت :ساشا بهوش اومد..
با چشم هاي نیمه بازم ساشا رو دیدم که طبق معمول با خونسردي نگاهم می کرد .انگار نه انگار که اون بود که منو به این حال و روز انداخت.چشم از ساشا گرفتم و دوباره به همون فرد ناشناس نگاه کردم .همون دوست ساشا که دیدمش بود.از این زاویه به نظرم خیلی قشنگ تر بود.مرد لبخندي بهم زد و گفت :سلام خانم خوش خواب چه عجب بیدار شدي .ترسیده ساشا رو نگاه کردم.آخه منی که فقط براي دیدن یک مرد غریبه تا مرزبیهوش شدن کتک خوردم مگه جرات شوخی رو هم دارم.
ساشا وقتی نگاه ترسیده ي منو روي خودش دید پوزخندي زد و روشو ازم برگردوند.با صداي مرد ناشناس نگاهم رو از ساشا گرفتم :اسم من سپنتا ست. برادر کوچک ساشا هستم.حالا میشه بدونم اسم شما چیه؟
سوالی ساشا رو نگاه کردم که یک چشم غره بهم رفت و گفت :اسمش تاراست.سپنتا لبخندي زد و گفت
:خوشبختم تارا خانم.بعد هم رو کرد به ساشا و گفت :در ضمن من از ایشون پرسیدم تو چرا جواب دادي؟
ساشا با تمسخر گفت :ایشون بدون اجازه ي من حرف نمی زنند خیالت راحت .نگاه سپنتا پر از سوال شد.ساشا دستش رو گرفت و گفت :بیا بریم بیرون بیمارت هم که بهوش اومد.پس نیازي نیست اینجا بمونی.ساشا و سپنتا از اتاق رفتند بیرون و منو با یک دنیا فکر و خیال تنها گذاشتند. یعنی واقعا سپنتا برادر ساشا بود؟پس چرا اصلا هیچ وجه اشتراکی باهم نداشتند؟هرکدومشون یک دنیاي متفاوت بود.ساشا چشم هاي آبی، ابرو مشکی،صورت کشیده، بینی عقابی و لب هاي برجسته داشت.اما سپنتا چشم و ابرو مشکی و صورتش گرد بود.اصلا اگه بیخیال چهره هم بشیم به ساشا ي سگ اخلاق میومد همچین برادر مهربونی داشته باشه؟نفسم رو بیرون دادم.سوالات زیادي توي سرم بود ولی نمی دونستم از کی جوابش رو بگیرم. با ساشا که نمی شد حرف زد.
یعنی حرف زدن باهاش جرات میخواست.یک یک ساعتی رو همین جور روي تخت دراز کشیده بودم که ساشا رگشت توي اتاق و گفت :این بار رو خوب تونستی از. زیر کتکام در بري چون سپنتا سر رسید ولی دفعه ي بعد اگه ببینم بدون اجازه ي من حرفی زدي،یا کاري کردي، حتی اگه خدا هم بیاد روي زمین نمیتونه تو رو از دست من نجات بده حالیته .
-آره.
-امیدوارم حالیت شده باشه.
و بعد در رو بست و اومد کنارم نشست و گفت :از دیشب چیزي نخوردي الان آشپز ها غذا درست
میکنند میارند همین جا .همون لحظه صداي در اتاق بلند شد.ساشا به سمت در رفت و رمزي رو زد که نفهمیدم .دیشب یادش شده بود در رو با رمز قفل کنه براي همین من تونستم از اتاق برم بیرون ولی دیگه فکر نکنم منو بدون قفل کردن در رها کنه.ساشا سینی غذا رو روي تخت گذاشت خودش هم رو به روم نشست وگفت :از سوپ بخور .
قاشق توي سینی رو برداشتم و مشغول خوردن سوپ شدم.با اینکه سوپ خوشمزه اي بود ولی من دلم میخواست یکم از اون ماهی شکم پر بخورم.ولی با یادآوري اتفاقی که سري قبل افتاد،ترجیح دادم همون سوپ رو بخورم.ساشا بی توجه به من مشغول خوردن سبزي پلو با ماهی بود.وقتی بشقاب سوپم تموم شد ساشا هم سینی رو برداشت وبی توجه به من از اتاق رفت بیرون .لبخند تلخی روي لبهام نشست.ظاهرا سرنوشت من
همین بود. نه حق دارم غذایی که دوست دارم رو بخورم،نه حق دارم با کسی حرف بزنم،نه حق دارم تا اونجا که دوست دارم بخوابم، نه حق دارم….باید بر طبق میل و خواسته ي ساشا باشم.درست مثل یک ارباب و برده…و چقدر برده بودن سخته…
اینبار وقتی ساشا وارد اتاق شد یک دست لباس عربی دستش بود.لباس ها رو به سمتم پرت کرد و گفت :اینارو بپوش.
به لباس ها که یک دامن کوتاه تا روي رون پا و یک سوتین بود نگاه کردم .چطور میتونستم همچین لباس هایی بپوشم؟و توي ذهنم جواب خودم رو دادم:چطور جرات میکنم به حرف ساشا گوش ندم .
از روي تخت بلند شدم و لباس ها رو برداشتم. ساشا دست به سینه نگاهم می کرد. این یعنی اینکه باید جلوش لباس هامو عوض میکردم.هرچند که اون همه جاي منو دیده بود.پس چرا باید ازش خجالت بکشم.لباس هایی که تنم بود و در اصل تیکه و پاره شده بودند رو به سختی از تنم در آوردم. تمام بدنم بخاطر زخم هایی که داشتم میسوخت. لباس ها رو پوشیدم و دوباره به ساشا نگاه کردم .ساشا به سمت دستگاه پخش گوشه اتاق رفت و یک آهنگ رو پلی کرد و گفت :حالا برام برقص.
به سختی زبون باز کردم و گفتم :من….بلد….نیستم ..
ساشا دندون هاشو روي هم فشرد و گفت :اگه یکبار دیگه به من دروغ بگی بد میبینی.
یک نفس عمیق کشیدم. اونقدر حرفش رو جدي گفت که ترسیدم.آهنگ ضرب گرفته بود منم خودم رو با آهنگ هماهنگ کردم و شروع کردم به حرکت دادن کمرم.رقص عربی یکی از رقص هایی بود که توش کاملا حرفه اي بودم.زمانی که آهنگ تند میشدهمزمان با تکون دادن کمرم،بالا تنه ام رو هم با آهنگ هماهنگ می کردم وتکون میدادم.مادرم همیشه میگفت توي رقص عربیت یک نوع عشوه اي داري که بهتره رقصت رو جلوي هرکس هرکسی انجام ندي .حالا معنی حرفش رو میفهمیدم. ساشاي همیشه خونسرد داشت وا میداد.
چشم هاش به رنگ خون شده بود و دستش به سمت دکمه هاي پیراهنش رفت و دکمه ي هاي اول و دوم رو باز کرد .زیر چشمی تمام حرکاتش رو زیر نظر گرفتم.واسه یک لحظه فکر خبیثی توي ذهنم اومد.چطوره منم ساشا رو اذیت کنم؟ چطور اون هر بلایی که دوست داره سر من میاره ولی من هیچ کاري نمی کنم؟تمام قدرت مرد ها توي زور بازوشونه و ما زن ها سلاح خیلی بهتري داریم.اونم ناز و عشوه ي زناست.پس لبخند زیبایی روي لبهام نشوندم و با عشوه و آروم آروم به سمت ساشا رفتم.فقط چند سانتی متر باهاش فاصله داشتم.دوباره رقص رو از سر گرفتم و اینبار عشوه رو هم قاطی رقصم مردم.خودم رو از پشت بهش چسبوندم و تمام بدنم رو با
ریتم آهنگ تکون دادم.نفس هاي ساشا کاملا بلند و کشدار شده بود.کمی خودم رو ازش فاصله دادم و حرکت آخر رقصم رو اجرا کردم.به سمت پشت خم شدم.چاك سینه ام بیشتر در معرض دید ساشا قرار گرفت. لبخند دلفریبی بهش زدم و گفتم :چطور بود…
ساشا منو هل داد که افتادم زمین. تا خواستم کاري بکنم.روي بدنم دراز کشید و با تمام قدرت مشغول بوسیدن لبهام شد.دستش رو از پشت توي موهام چنگ کرد و سرم رو کمی بالا آورد و با ولع میبوسید .
اما من هیچ حرکتی نمی کردم.فقط صاف نشسته بودم و توي چشم هاي دریاییش خیره بودم.ساشا منو با عصبانیت از خودش جدا کرد وبا صداي ترسناکیگفت :من از رابطه ي یک نفره بدم میاد پس مثل آدم همکاري کن .و دوباره چسبید به لب هام.
بازم کاري نکردم. یعنی در اصل توي شوك حرکت ساشا بودم و نمی تونستم کاري بکنم .ساشا با عصبانیت به کمرم چنگی زد که تازه به خودم اومدم. نباید ساشا رو عصبی میکردم.دیگه بدجور ازش میترسیدم. بهتر بود باهاش همکاري ستم رو از پشت وارد موهاي خوش حالیش کردم و مشغول بوسیدن و مکیدن لبهاش شدم.
ساشا که از کار من خوشش اومده بود،دستش رفت سمت لباس زیرم و با یک حرکت درش آورد .
با لذت به تنم خیره شده بود.منو از روي زمین بلند کرد و روي تخت خوابوند .دستهاي لرزونم رو دور شونه هاشپیچیدم اونم با شهوت توي چشم هام خیره شد.از نگاه آتیش که توي دریاي خون شناور بود،خوشم میومد.چشم هاش با اینکه حالت ترسناکی داشتند اما زیبایی خاصی هم درونشون بود.با دردي که بهم وارد شد چشم هامو بستم که با گرمی دوباره ي لبهاي ساشا بازشون کردم.
********
یک هفته از اقامتم توي خونه ي ساشا میگذشت.توي این مدت متوجه شدم که ساشا واقعا مشکل داره.از ترسش حتی جرات نمی کنم بدون اجازه اش تا دستشویی توي اتاق حتی برم.دقیقا شدم مثل یک برده، ساشا هم یک ارباب .باید هرچی که میگه گوش بدم.اونجوري که دوست داره لباس بپوشم،هر وقت خودش اجازه داد حرف
بزنم،اون غذایی که اون دوست داره رو بخورم.منم جرات اعتراض رو ندارم.یا بهتره بگم بدنم دیگه توان کتک خوردن رو نداره.از روزي که اومدم اینجا حتی یک بار هم پامو بیرون از اتاق نزاشتم .ساشا کنارم داشت با لبتابش ور میرفت. منم زل زده بودم بهش.بدجور حوصله ام سر رفته بود. ایکاش حداقل میتونستم برم توي باغ و راه برم.ساشا متوجه سنگینی نگاهم شد.سرش رو آورد بالا و توي چشم هام نگاه کرد.فوري سرم رو انداختم پایین. از نگاهش میترسیدم .وقتی بهم نگاه میکرد یک نفرت خاصی توي چشم هاش دیده میشد که باعث میشد بیشتر ازش بترسم.ساشا لبتابش رو بست و گفت :کاري داري؟ سرم رو آوردم بالا و متعجب گفتم :چی؟
-گفتم کاري داري؟
-من….نه
-پس مرض داري یک ساعت بهم زل زدي؟
دوباره سرم رو انداختم پایین و گفتم :ب …بخشید …
ساشا از جاش بلند شد.با ترس نگاهش کردم.پوزخندي زد و گفت :براي امشب آماده اي؟ با لکنت گفتم :ب…براي…چ… چی؟
-هه یعنی توي این یک هفته هنوز هم وظیفه ات رو نفهمیدي؟
بهم نزدیک شد و دستش رو گذاشت روي گونه ام و گفت :هرچند امشب یک فرقی با شبهاي دیگه داره…
با ترس آب دهنم رو قورت دادم که گفت :امشب معاشقه مون توي این اتاق نیست توي اتاق قرمزه .
چشمام از تعجب گشاد شد و پرسیدم :اتاق قرمز کجاست؟
-امشب میفهمی ….
و خنده شیطانی کرد که رعشه به تنم افتاد.
کنارم روي تخت نشست که کمی خودم رو جمع و جور کردم. دستم رو توي دستش گرفت و حلقه ي ظریف تک نگینی رو توي انگشت حلقه ام کرد و گفت :این انگشتر اگه به هر دلیلی از انگشتت دربیاد، دفعه ي اول به انگشتت جوشش میدم، اما اگه بازم درش بیاري…انگشتم رو جلوي چشمم آورد و گفت :اونوقت دیگه
این انگشت رو نداري فهمیدي؟تند تند سرم رو به نشونه ي آره تکون دادم که گفت: خوبه حالا هم بهتره یکم به خودت برسی دیگه حالم داره از قیافه ات بهم میخوره. یکم آرایش کن .و از جاش بلند شد.از حرفش خیلی ناراحت شدم.خوب اگه از من حالش بهم میخوره چرا ولم نمی کنه برم؟
ساشا به سمت کمد رفت و یک لباس خواب فوق سکسی بیرون آورد و به سمتم گرفت و گفت :اینو براي امشب بپوش.
و لباس رو به طرفم پرت کرد و ادامه داد:در ضمن عطر هم نزن. بوي تنت برام جذاب تره….
نفس عمیقی کشیدم تا بتونم به خودم مسلط شم.خیلی دلم گریه میخواست.اي کاش حداقل میتونستم خودم رو خالی کنم. از این همه حقارت داشتم میمردم .همین که ساشا از اتاق رفت بیرون، اولین قطره اشک روي گونه ام چکید.ولی خیلی سریع پاکش کردم.آخه هنوز مطمئن نشدم که ساشا توي اتاق دوربین مخفی کاري گذاشته یا نه.از اون روانی هیچی بعید نیست.از جام بلند شدم و به سمت آینه رفتم. با دیدن قیافه ام یاد حرف ساشا افتادم که گفت حالش ازم بهم میخوره .اصلا شبیه اون تارایی که اومد دبی نبودم.صورتم زرد و نزار بود پاي چشم هام گود رفته بود و گوشه ي لبم بخاطر مشتی که از ساشا خورده بودم همچنان پاره بود…
یاد روز هایی که توي تهران داشتم افتادم.چقدر خوشبخت بودم.چرا انقدر دیر فهمیدم؟ درسته پدرم بهم توهین میکرد یا مامانم بهم گیر میداد ولی زندگیم خیلی بهتر از الانم بودم.من توي تهران زندگی می کردم اما اینجا بردگی….دست هاي لرزونم به سمت لوازم آرایش رو میز رفت. یکم از کرم آرایشی به صورت درب و داغونم زدم.رژ قرمز رو برداشتم و روي لبهاي متورمم کشیدم.سرمه توي چشمم کشیدم.چشمام با سرمه خیلی درشتتر به نظر میرسیدند. ریمل و رژگونه هم زدم .نگاهی از توي آینه به صورتم که خیلی متفاوت شده بود،انداختم. موهام که تا روي کمرم بود رو باز گذاشتم.موهام لخت لخت به رنگ قهوه اي بود.لباسی که ساشا بهم داده بود رو پوشیدم و روي تخت منتظرش نشستم.یک ربع بعد در اتاق باز شد و ساشا با یک سینی غذا وارد شد.اول با دیدن من چشم هاش برقی زد اما خیلی سریع حالت خونسردي به خودش گرفت.غذا رو جلوم گذاشت و گفت :زود بخور .به ظرف غذا که شامل مرغ بریون و پلو و استیک بود نگاه کردم.قاشقم رو توي دستم گرفتم که ساشا گفت :فقط پنج دقیقه وقت داري شامتو بخوري پس زود باش.
ظاهرا امشب میتونستم هر چی که توي سینی غذا بود رو بخورم.تند تند قاشقم رو از برنج و مرغ پر میکردم و توي دهانم میزاشتم.
سر پنج دقیقه ساشا سینی رو از جلوم برداشت و گفت :دنبالم بیا زود.
از جام بلند شدم و پشت سر ساشا از اتاق بیرون رفتم. یکی از خدمت کار ها به سمت ساشا اومد و سینی غذا رو ازش گرفت و رفت.اصلا انگار منو ندید .ساشا دستم رو گرفت و برد سمت یک اتاق و درش رو باز کرد. اینجا همون جایی بود که وقتی میخواست منو کور کنه آوردم.پس اسم این اتاق، اتاق قرمز بود….با دیدن لوازم شکنجه ي توي اتاق تازه ذهنم به کار افتاد. چرا ساشا منو آورده اینجا؟با ترس عقب عقب رفتم که از پشت محکم خوردم به چیزي.نفس هاي گرم ساشا توي گودي گردنم پخش شد و دستش روي برجسته گی سینه ام نشست.از پشت منو محکم تر به خودش فشرد و کنار گوشم گفت: کجا با این همه عجله؟ هنوز که شروع نکردم….
سعی کردم کمی آروم باشم و گفتم :چرا منو آوردي اینجا؟
-از وسایلی که توش هست نفهمیدي؟
سرم رو به نشونه ي نه تکون دادم که گفت :اشکال نداره الان میفهمی.
دستم رو گرفت و به سمت چهار پایه اي که وسط اتاق بود برد.چهار پایه زیر یک چهار چوب بود و یک
طناب از بالاي چهار چوب به پایین آویزون بود.درست مثل طناب دار…ساشا منو روي چهار پایه گذاشت و دستهامو به همون طناب محکم بست.چهار پایه رو از زیر پام برداشت که به حالت آویزون بین زمین و هوا معلق شدم.ساشا دوباره به سمتم اومد و یک پامو گرفت و با زاویه ي نود درجه به چوب وصل کرد. پاي بعدیم
رو هم گرفت و به سمت بالا کشید. تمام کشاله ي رانم درد گرفته بود.لبم رو محکم گاز میگرفتم تا جیغم بلند نشه.ساشا پاهامو با زاویه ي صد و هشتاد درجه به دو طرف چوب بست و کابلی رو برداشت و رفت پشت سرم و گفت :امشب بهترین تنبیه رو برات در نظر گرفتم.و بی درنگ کابل رو بلند کرد و ضربات پی در پی به کمر و باسنم زد.از شدت درد در حال جون دادن بودم کم کم توانم از دستم خارج شد و جیغ درد ناکی کشیدم که ساشا با عربده گفت :کی بهت اجازه داد جیغ بزنی؟ کی؟ نفس هاي عمیقی کشیدم که باز ساشا گفت :الان حالیت میکنم .
چشم هام که از زور درد بسته بودم رو باز کردم که با دیدن چیزي که دست ساشا بود روح از تنم رفت …
دستگاه شک….وحشت زده نگاهش می کردم که دستگاه رو روي شکمم گذاشت. از شدت جریان برق تمام تنم لرزید….ساشا دستگاه رو از روي شکمم برداشت و روي سینه هام گذاشت… حس میکردم هر لحظه قلبم از شدت شک از کار بیفته…ساشا با پوزخند شک رو به دهنم نزدیک کرد و گفت
:دهنت رو باز کن.
فقط خیره نگاهش میکردم که باز گفت :اگه باز نکنی توي صورتت شک میزنم.
با ترس دهنم رو باز کردم. ساشا هم دستگاه رو وارد دهانم کرد و ….چشمام داشت از کاسه میزد بیرون.اشکام بی اختیار روي صورتم روان شدند.همین که حس کردم نفس هاي آخر رو میکشم ساشا دستگاه رو از دهنم کشید بیرون.هرچی خورده و نخورده بودم رو بالا آوردم. ساشا تک تک طناب ها رو باز کرد و من مثل یک تیکه گوشت لخت پرت شدم روي زمین ..ساشا بالاي سرم ایستاد و کمرم بندش رو باز کرد.چشمام نیمه باز بود و به سختی تصویر ساشا رو میدیدم.وقتی تمام لباس هاشو از تنش در آورد حمله ور شد سمت تن زخمی من و براي بار هزارم بهم تجاوز کرد….
چشم هام از زور درد باز نمی شدند. ساشا از روم بلند شد.چشم هامو بستم تا بمیرم و این همه حقارت رونبینم.ساشا لگد محکمی به پهلوم زد و گفت :چی شد بالاخره مردي؟هه هرچند تو سگ جون تر از اینحرفهایی.و دستم رو گرفت و کشید که از جام بلند شدم.ساشا چونه ام رو گرفت و توي چشم هام نگاه کرد وگفت: نه هنوز زنده اي میشه ازت استفاده کرد….چقدر دلم میخواست آب دهانم رو توي صورتش بندازم اما حیف. حیف که من یک زن بودم، اون یک مرد.هرچقدر هم قوي میبودم بازم توان مقابله با یک مرد رو نداشتم .
ساشا دستم رو کشید و گفت :بلند شو زود باش..به سختی بلند شدم. توان ایستادن رو نداشتم .ساشا دستش رو انداخت دور شونه ام و کمکم کرد تا اتاق برم.روي تخت دراز کشیدم. حس میکردم پایین تنه ام در حال کنده شدنه. ساشا کنارم دراز کشید و به سقف زل زد.انگار توي فکر بود.چشم هام از زور خستگی نمی تونستم باز نگهشون دارم.ساشا نگاهی بهم کرد و گفت :حالا اجازه داري بخوابی.
انگار دنیا رو بهم دادند.فوري چشم هامو بستم که حس کردم توي یک جاي گرم فرو رفتم.چشم که باز کردم سینه ي ستبر ساشا رو دیدم.اونقدر خسته بودم که حوصله ي فکر کردن رو نداشتم و بی توجه به درد هاي بیش از حد بدنم سرم رو روي سینه ي ساشا گذاشتم و خوابیدم.
******
وارد دستشویی شدم.شیر آب رو باز کردم و همین که خواستم آب به صورتم بزنم،چشمم به حلقه ي توي دستم افتاد.حلقه رو از انگشتم در آوردم و به صورتم نزدیکش کردم.خیلی قشنگ بود با اینکه ساده بود اما همون سادگیش قشنگش کرده بود.داشتم با لبخند نگاهش می کردم که یادم اومد این حلقه رو ساشا بهم داده.
تمام تنفري که از ساشا داشتم رو توي مشتم ریختم و حلقه رو پرت کردم گوشه ي روشویی .دستی به صورتم کشیدم.نمی دونستم از این منجلاب چجوري فرار کنم. هیچ جوري هم نمی تونستم به خونواده ام خبر بدم که کجام. هر چند اگه راهی هم بود من ترسو جراتش رو نداشتم .شیر آب رو با حرص بستم و از دستشویی رفتم بیرون. ساشا توي اتاق نبود منم میتونستم یک نفس راحتی بکشم. به سختی راه میرفتم هنوز هم پاهام از شکنجه هاي دیشب درد میکرد.روي تخت نشستم و تمام فکرم رو متمرکز کردم روي این که چجوري فرار کنم.آخه در اتاق که با دست ساشا باز میشد، اتاق هم که کلا پنجره نداشت. پس هیچ راهی نبود.
نا امید سرم رو پایین انداختم که در اتاق باز شد .فوري سرم رو بلند کردم و به ساشا که وارد اتاق میشد سلامگفتم.ساشا یک نگاه عمیق بهم انداخت. ناگهان چهره اش کبود شد و سفیدي چشم هاش به قرمزي زد.یا خدااین چرا باز جنی شد؟ساشا یک قدم به سمتم برداشت که از شدت ترس از جام پریدم. یک نگاه وحشتناك بهمکرد و با صدایی که باعث میشد تا مرز سکته برم گفت :حلقه ات کو؟ تازه متوجه جاي خالی حلقه روي انگشتم
شدم….
با وحشت دستم رو روي جاي خالی حلقه گذاشتم و گفتم :من….چ…چیز…. حلقه…..اینبار عربده ي ساشا بلند شد :گفتم کجاست؟….زبونم از ترس گرفته بود.با دستم به دستشویی اشاره کردم.ساشا چشم غره ي وحشت ناکی بهم رفت و رفت سمت دستشویی. بعد از چند دقیقه با حلقه اومد بیرون. از ترس چسبیده بودم به دیوار اما ساشا به سمت من نیومد.رفت سمت شومینه و حلقه رو پرت کرد داخل آتیش.با تعجب نگاهش کردم که گفت :بیا اینجا.به کنار خودش اشاره کرد.ولی من میترسیدم قدم از قدم بردارم. ساشا این بار با داد گفت :مگه نمی گم بیا اینجا؟ با دست و پاي لرزون به سمتش رفتم.دستم رو با عصبانیت گرفت و گفت :یادته گفتم اگه انگشتر رو دربیاري چکارت میکنم؟دستم رو کمی عقب کشیدم که ساشا دستم رو محکم تر گرفت و گفت :یادته؟
با ترس تند تند سرم رو تکون دادم که ساشا نیشخندي زد و گفت :الان که انگشتر رو به انگشتت جوش دادم میفهمی که دیگه از دستت در نیاري .ساشا خم شد و با یک انبر انگشتر رو از توي شومینه در آورد.
تا خواستم کاري بکنم ساشا حلقه رو با یک حرکت وارد انگشتم کرد.از شدت درد و سوزش جیغ هاي بنفشی کشیدم که ساشا با عصبانیت انبر رو پرت کرد روي زمین و مشتش رو محکم کوبید توي دهنم …با ضربه اش تعادلم رو از دست دادم و پرت شدم روي زمین .ساشا با خشم کنارم نشست و گفت :نکنه دوست داري زبونتو قطع کنم آره؟دست سالمم رو جلوي دهنم گرفتم تا هق هقم بلند نشه. ساشا از آرنجم گرفت و بلندم کرد و گفت :اگه یک بار فقط یک بار دیگه دستت رو بدون حلقه ببینم انگشتی روي دستت باقی نمیمونه.حالیته؟ سرم رو تکون دادم که هولم داد سمت تخت و گفت: حالا بشین اونجا تامن برگردم.
بی حرف روي تخت نشستم. ساشا از اتاق رفت بیرون. نگاهم به حلقه ي توي انگشتم بود.تمام انگشتم قرمز شده بود و پوست دور حلقه به رنگ سیاهی میزد.سوزشش بیش از حد بود.خواستم کمی انگشتر رو توي دستم تکون بدم که فهمیدم پوستم چسبیده به انگشتر.هه انگار واقعا انگشتر رو به دستم جوش داده بود….
*******
تا شب بیکار روي تخت نشسته بودم. ساشا که نیومد هیچ، حتی یک نفر هم برام یک لقمه غذا نیاورد.ازگرسنگی رو به موت بودم.ساعت دوازده بود.از شدت خواب چشم هام مدام بسته میشد .با صداي در هوشیارشدم و صاف نشستم.با ورود ساشا بوي تند الکل هم توي اتاق پیچید .سفیدي چشم هاش قرمز قرمز شدهبود.آروم سلام کردم که لبخند خبیثی روي لبهاش نشست.یک قدم بهم نزدیک شد و با صدایی که مستی توش کاملا معلوم بود گفت :به به میبینم که اینجایی….میدونستی توي عمرم هیچ زنی رو به هرزگی تو ندیدم؟….اصلا مگه میشه یک نفر مثل تو باشه؟….هم خوشگلی هم لوند…..بعد پوزخندي زد و گفت :هم هرزه و هم جنده….یک جنده ي به تمام معنا….یکم بهم نزدیک شد که از ترس خودم رو روي تخت عقب کشیدم. ساشا دوباره گفت :از چی میترسی از من؟….مگه من ترسناکم؟….پس اون مردهایی که هر شب زیر خوابشون میشدي چی؟…از اونها هم میترسی؟ ….آب دهنم رو با ترس قورت دادم و توي دلم گفتم :یا خدا این در روال عادي دیونه بود واي به حال الان که مسته ….ساشا رو به روي من روي تخت نشست و دستش رفت لاي موهام و گفت :غیر از من چند نفر دیگه این موها رو لمس کردند؟ترسیده نگاهش کردم که توي صورتم فریاد زد:چند نفر؟….
از شدت ترس از جام پریدم که موهامو توي مشتش گرفت و گفت :کجا چرا از دستم فرار نمی کنی؟مگه
من چیکارت کردم؟شاید بشه از مستیش سو استفاده کنم. انگار چیزي نمی فهمید. دستم رو روي دستش گذاشتم و با لحن آرومی گفتم :ساشا داري اشتباه می کنی من جز تو با کس دیگه نبودم….
نفس هاي تندي که میزد نشونه از عصبانیتش بود.خواستم دوباره حرفی بزنم که ناگهان روي تخت درازم کرد و با تمام توانش گلومو فشار داد و با فریاد گفت :چرا دروغ می گی؟هرزه ي عوضی …تو با هزار و یک نفر میخوابی ولی به من دروغ میگی؟بیشرف….. حروم زاده ي کثافت…. میکشمت عوضی…. میکشمت….
از شدت بی اکسیژنی چشم هام از حدقه زده بود بیرون… ساشا مشتش رو آورد بالا و دوباره گفت: میکشمت….
و مشتش رو توي صورتم فرود آورد…. از شدت درد صورتم بی حس شد… با دستم به دستش چنگ زدم که دوباره دستش رو بلند کرد تا بزنه اما دستی از پشت مانع شد..
دست ساشا از دور گلوم باز شد.با چشم هاي نیمه بازم به ناجی ام نگاه کردم. سپنتا بود که در حالی که نفس نفس میزد گفت :ساشا دیونه شدي؟داشتی میکشتیش …
ساشا:بزار بکشمش….هرزه ها حقشونه بمیرن ….سپنتا دست ساشا رو گرفت و از روي تخت بلندش
کرد و گفت :بیا بریم بیرون…. بیا کارت دارم….ساشا چشم غره اي بهم رفت و پشت سر ساشا رفت بیرون ….اشکام رو گونه هام راه گرفت.انگار واقعا ساشا مشکل داشت….به تنها نتیجه اي که رسیدم این بود که قبلا کسی بهش خیانت کرده که حالا منو هم یک خائن میبینه….
سعی کردم کمی تکون بخورم که درد بدي توي گردنم پیچید.دلم میخواست از شدت درد جیغ بزنم.ولی دیگه حوصله ي کتک خوردن رو نداشتم .دوباره بدنم رو تکون دادم که در اتاق باز شد.نگاه وحشت زده ام رو به در دوختم .با دیدن سپنتا یک نفس راحتی کشیدم. سپنتا نگران به سمتم اومد و گفت :حالت خوبه؟ بغض کرده گفتم :از صدقه سري داداشت آره…
ولی سریع جلوي دهنم رو گرفتم.واي من چی گفتم؟ این هم برادر همون روانی بود…اگه به ساشا میگفت چی؟ ترسیده نگاهش کردم که لبخند مهربونی زد و گفت: نگران نباش. اونقدر احمق نیستم که بهش بگم .
و با خوش رویی دستم رو گرفت و گفت :تو اینجا بی کس نیستی. میدونم برادرم چقدر اذیتت میکنه .
پس مطمئن باش من پشتتم…
سوالی که ذهنم رو مشغول کرده بود رو پرسیدم
:میگم…. چیزه…
لبخند سپنتا پررنگ تر شد و گفت :چیکار کنم بفهمی من مثل ساشا نیستم؟راحت باش اگه سوالی داري
بپرس.
یکم خیالم راحت شد و پرسیدم :چرا ساشا اینجوریه؟
-چجوري؟
-همین جوري دیگه… همش دوست داره اذیتم کنه،کتکم میزنه،مدام بهم میگه فاحشه،چرا داره درمورد من اینجوري فکر میکنه؟
چهره ي سپنتا در هم شد.دستش رو دور گردن کبودم کشید و گفت :واي ببین چقدر سیاه شده اگه
نمی رسیدم حتما گردنت رو میشکست .کمی خودم رو کنار کشیدم و با اخم گفتم:اگه نمی خواي بگی نگو مهمنیست فقط الکی بحث رو عوض نکن ..
لبخند تلخی روي لبهاي سپنتا نشست و با غم خاصی گفت :میخوام بگم اما از تو هم یک خواهش دارم.
با تعجب گفتم :چه خواهشی؟
-اینکه هیچ وقت ساشا رو تنها نزاري. باهاش بمونی.من مطمئنم که تو میتونی به ساشا کمک کنی.
تعجبم بیشتر شد و گفتم:من به ساشا کمک کنم؟اونکه هیچ وقت حتی به من اجازه ي حرف زدن هم نمیده.
سپنتا دستی روي سرم کشید و گفت :تو میتونی فقط باید بخواي .
-خیلی خوب اول بگو چرا ساشا اینجوریه؟
سپنتا روي تخت نشست و یک نقطه ي نا معلوم زل زد و با غمی که توي صداش مشهود بود گفت :چند
وقت پیش براي یکی از شرکت هاي ساشا توي تهران مشکل پیش اومد.ساشا مجبور شد یک سفر چند روزه اي به ایران داشته باشه.از من هم خواست باهاش برم ولی من کارهاي مهمی توي بیمارستان داشتم.:آخه من پزشکم و درست همون زمان یک بیمار خیلی اورژانسی برام اومد.براي همین از ساشا خواستم خودش بره و منم وقتی کارهام کمتر شد یک مدتی رو برم تهران تا هم حال و هوام عوض بشه و هم به ساشا توي کارهاش کمک کنم.سپنتا نفسش رو آه مانند داد بیرون و گفت :اي کاش از اول خودم باهاش میرفتم تا توي این منجلاب گیر نکنه…..جفت دستهاش رو کلافه توي موهاش کشید و گفت: حدود دو هفته از ساشا خبر نداشتم نه زنگی بهم زد نه هیچ خبري از خودش بهم داد.خیلی نگرانش بودم. هرچی باهاش تماس میگرفتم گوشی اش خاموش بود.بعد از دو هفته یک شماره ي ناشناس بهم زنگ زد.وقتی جواب دادم و صداي ساشا توي گوشی پیچید انگار دنیا رو بهم دادند.البته هر چی فحش بلد بودم بارش کردم اما ساشا فقط میخندید.تعجب کرده بودم آخه اگه کسی به ساشا توهینی میکرد،بی جواب نمی موند…اما ساشا در مقابل توهین هاي من فقط میگفت :ببخشید، معذرت میخوام، نمی تونستم زنگ بزنم،شرمنده، ببخشید دیگه،و….یکم بهش مشکوك شدم و پرسیدم :ساشا خبریه؟ ساشا:نه چه خبري؟
-آخه خیلی شاد و شنگولی،چیزي شده؟
صداي قهقهه ي ساشا بلند شد و گفت :انقدر تابلو بودم؟
از حرفش خنده ام گرفت، لبخندي زدم و گفتم :آره خیلی حالا بگو چخبره اونجا؟ ساشا با لحن خنده داري گفت :خبر هاي خوب…..
-اي بابا دلم رو آب کردي میگی یا پاشم بیام اونجا.
-دوست داري بیا…
و با خنده تلفن رو قطع کرد.از کارش عصبی شدم دوباره شماره اش رو گرفتم و اینبار با عصبانیت گفتم:مثل آدم توضیح میدي یا نه؟
ساشا در حالی که خنده اش رو کنترل می کرد گفت:
باشه بابا چرا جوش میاري؟ هیچ چیز خاصی نشده فقط من یک پري پیدا کردم؟ با تعجب گفتم :پري؟ -آره یک پري دریایی.
-تو پري دریایی کجا پیدا کردي؟
-همین جا توي تهران ….
-میشه درست بگی؟یعنی چی پري دریایی توي تهران پیدا کردي؟
اصلا به ذهنم خطور نمی کرد که ساشا با دختري دوست شده باشه.آخه اصلا اهل این جور برنامه ها نبود.اون یک پسر مغرور اما مهربون بود.هیچ وقت دوست نداشت سر خودش رو با دختر ها گرم کنه.
ساشا ادامه داد:من عاشق شدم سپنتا….
اگه بگم اون لحظه چشمام از تعجب از کاسه زده بود بیرون، دروغ نگفتم.با تعجب پرسیدم :چی؟ عاشق شدي؟
-آره.
-کی؟ کجا؟
-از روزي که اومدم اینجا .
-یعنی چی عاشق شدي؟بیست و نه سال از عمرت گذشت عاشق نشدي حالا در عرض دو هفته؟
-دو هفته هم نه دو دقیقه. عشق توي یک نگاه. همون چیزي که هیچ وقت بهش اعتقاد نداشتم حالا خودم دچارش شدم.
-اسمش چیه؟چند سالشه؟اصلا بگو ببینم چجوري باهاش آشنا شدي؟
-اسمش رو که همون اول گفتم پري دریایی، نوزده سالشه، خیلی خوشگله،توي فرودگاه باهاش آشنا
شدم وقتی داشتم بار ها رو تحویل میگرفتم چمدونم با چمدون اون عوض شد.نمی دونی وقتی سرش رو بلند کرد و من اون چشم هایی دریاییشو دیدم چقدر دیونه شدم. سپنتا یادته همیشه میگفتی رنگ چشم هاي من خاصه؟اگه پري رو ببینی دیگه از رنگ چشم هاي من متنفر میشی.
خیلی نگرانش بودم آخه ساشا هیچ وقت عاشق نشده بود یا بهتره بگم حتی با هیچ دختري جز موارد ضروري هم کلام نشده بود.توي لحن حرف زدنش جز عشق و علاقه چیز دیگه اي پیدا نبود.و من فهمیدم که برادر من دیوانه وار عاشق دختر چشم آبی به اسم پري شده.اون روز خیلی باهم حرف زدیم کلی نصیحتش کردم که مراقب باشه یک وقت دختره سرش کلاه نزاره ولی ساشا کر و کور شده بود.اول و آخر تمام حرف هاش یک اسم بود،پري دریایی.یک ماه گذشت
ساشا همچنان با پري در ارتباط بود و هر چند وقت یک بار هم به من زنگ میزد و باهام در مورد کمالات این پري خانم صحبت میکرد.خیلی دلم میخواست برم تهران و این زن دادش جدیدم رو ببینم اما توي بیمارستان قرار بود یک پیوند قلب انجام بشه و باید تمام پرسنل حاظر و آماده اونجا میبودند. ولی از دور کاملا مراقب ساشا بودم تا یک وقت مشکلی براش پیش نیاد.ساشا روز به روز عاشق تر میشد و درست همین موضوع منو نگران میکرد.از وابستگی بیش از حد ساشا به اون دختر میترسیدم. دلم میخواست یک جوري به یک نحوي بفهمم که آیا اون دختر هم به ساشا علاقه داره یا نه فقط براي سرگرمی پا پیش گذاشته.اما هیچ راهی نبود.دو ماه از اقامت ساشا توي تهران میگذشت که بهش زنگ زدم اما صداي گرفته ي ساشا تمام وجودم رو لرزوند- بله؟
-الو ساشا؟
-بگو سپنتا.
-چی شده ساشا چرا صدات گرفته؟
-هیچی .
-اي بابا دروغ نگو.بگو ببینم چی شده نکنه با عشقت دعوات شده.
ناگهان صداي هق هق ساشا توي گوشی پیچید .خیلی ترسیدم.ساشا، مردي که حتی سر خاك پدر و مادرم هم براي حفظ غرورش گریه نکرد الان داشت مثل ابر بهار اشک میریخت.با لحن ترسیده گفتم: ساشا چی شده؟حرف بزن.
ساشا با هق هق گفت :چرا من انقدر بدبختم سپنتا؟
-چرا مگه چی شده؟
-دیشب رفتم خواستگاریش ….
-خواستگاري کی؟پري؟
-آره.
-خوب چی شد؟
-هیچی پدرش مخالفت کرد .
-چرا؟
-نمی دونم یک کلام گفت نه.گفت نمی خوام دخترم رو دست غریبه بسپارم.
-خود پري چی گفت؟
-هیچی بلند شد و گفت که میخواد باهام ازدواج کنه ولی…
-ولی چی ساشا؟
-ولی باباش جلوي جمع یک سیلی محکم توي صورتش زد.بعد هم منو انداختند بیرون.
الان دو روزه که ازش بی خبرم. گوشیش که خاموشه. دیشب هم چند باري رفتم در خونشون ولی…ولی پدرش با تهدید منو از اونجا دور کرد.دارم میمیرم سپنتا من بدون پري دریاییم چجوري زندگی کنم؟
دلم به حالش سوخت. بیچاره. بعد عمري عاشق شدن این بود آخر عاقبتش.سعی کردم آرومش کنم و گفتم :غصه نخور برادر من مگه باید به همون بار اول جواب مثبت رو از خونواده اش بگیري؟باید اونقدر بري و بیاي تا دخترشون رو بهت بدن. اصلا شاید میخواستن امتحانت کنند ببینند چقدر دخترشون رو دوست داري.تو باید میزان علاقه ات به دخترشون رو بهشون نشون بدي.

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن