رمان شکنجه گر من پارت۱۵

رمان شکنجه گر من

جهت شاهده به ترتیب پارت اول تا اخر رمان شکنجه گر من وارد شوید

افشین ماشین رو جلوي در دادگاه نگه داشت.از ماشین پیاده شدم و به همراه بقیه به سمت در ورودي دادگاه رفتیم.فضاي اونجا برام خفقان آور بود.نگاهی به جمعیتی که اونجا بود انداختم.همه در حال رفت و آمد بودند. خدا میدونست همین امروز چندتا زندگی که یک زمان با عشق شروع شده بود از هم میپاشه. روي صندلی نشستم تا نوبتمون بشه.نگاهم رو به اطراف انداختم.خبري از ساشا نبود.شاید نیاد….نگاهی به افشین انداختم که داشت پرونده هاي توي دستش رو مرتب میکرد. همون لحظه صدامون زدن.از جام بلند شدم و به همراه افشین وارد اتاق شدم.روي صندلی نشستم و خیلی آروم به قاضی سلام کردم.چشمم به در ورودي بود که ببینم ساشا 

کی میاد. چند دقیقه اي گذشت تا اینکه ساشا به همراه سپنتا و یک مرد دیگه وارد دادگاه شدند.با دیدنش دست و پام شروع کرد به لرزیدن. موهاش ژولیده و نامرتب بود. صورتش که همیشه مرتب بود الان ریش چند روزه اي روش نمایان بود.نگاهش که به من افتاد سریع سرم رو پایین انداختم. دلم بدجور براش سوخت.یعنی از دوري من به این حال و روز افتاده بود؟….ساشا به همراه مرد غریبه که فکر کنم وکیلش بود روي صندلی هاي جلو نشستند. خاله و سها هم وارد اتاق شدند و کنار سپنتا نشستند. دادگاه شروع شد.افشین خیلی راحت 

حرف میزد و از من دفاع میکرد. تمام حرف هاش هم با سند و مدرك بود.وکیل ساشا هم جریان صحنه سازي رو بیان کرد و دلیل کار هاي ساشا رو….انگار روانپزشک دادگاه هم بیماري روانی ساشا رو  تایید کرده بود.اونا نتونستند زیاد از خودشون دفاع کنند چون همه چیز به نفع ما بود.

نزدیک به یک ساعت دادگاه طول کشید.در تمام این مدت سنگینی نگاه ساشا رو روي صورتم حس میکردم.

دیگه نتونستم تحمل کردم و سر بلند کردم و بهش نگاه کردم.با چشماش داشت التماس میکرد برگردم.اونقدر غم تو چشماش زیاد بود که اشک تو چشمام جمع شد.سرم رو سریع پایین انداختم که افشین گفت :تارا منتظر چی هستی بلند شو….

گیج نگاهش کردم و پرسیدم: چرا؟

-نمیخواي برگه ي طلاق رو امضاء کنی؟

-یعنی… همه چیز تموم شد؟

-آره مگه همین رو نمیخواستی؟ 

باورم نمیشد که به این راحتی همه چیز تموم شده باشه. توان اینکه از جام بلند شم رو نداشتم. به سختی بلند شدم و همراه افشین براي امضاي برگه ي طلاق رفتم.ساشا هم پشت سرم از جاش بلند شد. امضا رو زدم.

خواستم حلقه رو هم از انگشتم در بیارم و بزارم روي میز اما نمیتونستم. بدجور پوستم بهش چسبیده بود.بهتر بود توي خونه حلقه رو دربیارم.از میز فاصله گرفتم و با چشم هاي اشکیم به سمت خاله رفتم. منو تنگ تو بغلش گرفت و گفت: آروم باش خاله جون بالاخره همه چیز تموم شد.

اما براي من تموم نشده بود.حس میکردم روي اون میز یک تیکه از قلبم رو جا گذاشته بودم.خاله دستش رو دور شونه ام حلقه کرد و گفت: بریم بیرون عزیزم اینجا نباشیم بهتره…..

همه از اتاق خارج شدیم.هنوز چند قدمی بیشتر دور نشده بودیم که صداي داد ساشا رو شنیدم: تارا…. تارا صبر کن…..

ایستادم.یعنی قلبم بیشتر از اون اجازه ي پیش روي رو بهم نداد.همه برگشته بودند سمت ساشا تا ببینند چیکار داره.اما من پشت به همه رو به در ایستاده بودم.خیلی سریع خودش رو بهم رسوند و جلوي پام نشست.باورم نمیشد که ساشا جلوي پاي من زانو زده باشه…..

با صدایی پر از بغض و گریه گفت: تارا به پات میفتم برگرد….من اشتباه کردم….من غلط کردم….  من گ….

خوردم….فقط برگرد….خواهش میکنم…. هر کاري بگی میکنم….. اصلا دنیا رو به پات میریزم… فقط برگرد….. اشکام جاري شدند.دستم رو جلوي دهنم گرفتم تا صداي گریه ام بلند نشه.گوشه ي مانتوم رو تو دستش گرفت

و گفت: تارا قسم میخورم به روح پدر و مادرم که خوشبختت کنم.نمیزارم آب تو دلت تکون بخوره…..خواهش میکنم….. 

صداي افشین از پشت سرم بلند شد: تو وقت داشتی خوشبختش کنی ولی نکردي. الان دیگه فرصتی براي جبران نیست.همه چیز تموم شد.

بعد رو به من گفت: بریم تارا اینجا موندنمون اشتباهه….

خاله منو به سمت خروجی دادگاه برد.دلم خون شده بود.نمیتونستم اون صحنه رو فراموش کنم. باورم نمیشد که ساشا به پاي من افتاده بود.ساشاي مغرور کسی که حتی یک معذرت خواهی ساده هم بلد نبود حالا کارش به التماس کشیده شده بود.

 ******

دو روز از طلاقم میگذشت. تو این دو روز جز جنگ و دعوا چیز دیگه اي ندیده بودم.ساشا هر روز میومد اینجا

براي عذر خواهی اما محمود خان و خاله باهاش دعوا میکردند.حتی یک بار محمود خان بدجور زد تو گوشش…..هنوز صداي گریه ها و التماس هاش تو گوشمه. باورم نمیشد ساشا مثل یک پسر بچه گریه کنه…..

تو این دو روز پامو از اتاق بیرون نزاشته بودم.تمام مدت تو اتاق بودم و یک مداد و یک کاغذ هم جلوي  دستم بود.داشتم تصویر ساشا رو به صورت  سیاه قلم میکشیدم.دیگه نه گریه میکردم،نه میخندیدم،نه 

حرف میزدم…..فقط نفس میکشیدم.دلم براش میسوخت اما تمام حسم فقط دل سوزي نبود. عشق آتشینی که

در گذشته بهش داشتم و تبدیل به خاکستر شده بود،با یک وزش باد دوباره روشن شد….محبت هاي ساشا تو اون

یک روزي که خونه اش بودم آتیش زیر خاکستر رو فعال کرده بود.نگاهی به ساعت اتاقم انداختم.ساعت نه شب بود.  از ظهر چیزي نخورده بودم.بهتر بود یک لقمه غذا میخوردم بدجور دل ضعفه گرفته بودم.از جام بلند شدم و خواستم از اتاق برم بیرون که متوجه نور چراغ هاي ماشینی درست زیر پنجره ي اتاقم شدم.آروم پرده رو کنار زدم و نگاهی به بیرون انداختم. ساشا زیر پنجره ایستاده بود و به اتاقم خیره خیره شده بود.با تعجب نگاهش

کردم.تو اون هواي سرد زمستونی با یک تیشرت ساده اومده بود. مشخص بود حال خوشی نداره….از همون فاصله  چشم هاي غرق تو اشکش مشخص بود. دلم پر میکشید براي اینکه برم پایین و محکم بپرم تو بغلش. اما غرورم همچین اجازه اي رو بهم نمیداد. اما نمیتونستم بزارم تک و تنها تو این هواي سرد با اون لباس ها بیرون وایسته.

سریع برگشتم تو اتاق و گوشیم رو برداشتم و زنگ زدم به سپنتا.بعد از چند بوق جواب داد: بله…

-سلام سپنتا تارام…

-سلام تارا جان خوبی؟ 

-ممنون ببخشید مزاحمت شدم راستش ساشا اومده اینجا….

-اون که کار هر روزشه…. 

-نه الان اومده زیر پنجره ي اتاقم ایستاده…

-ببینم برات مزاحمت ایجاد کرده؟

-نه ولی فقط یک تی شرت آستین کوتاه تنشه و تو این هواي سرد بیرون ایستاده.حالش بد میشه براي  همین بهت زنگ زدم….

-آهان باشه الان خودم رو میرسونم ممنون که خبر دادي…. 

-باشه خداحافظ…

-خداحافظ….

دوباره رفتم کنار پنجره و بهش خیره شدم.حتی یک میلیمتر هم تکون نخورده بود. میترسیدم حالش بد

بشه.تمام مدتی که اون بیرون ایستاده بود،منم از پنجره بهش خیره بودم.تا اینکه بالاخره سپنتا به همراه از راه

رسیدند.سپنتا سریع یک کت چرم انداخت رو دوش ساشا و پیمان چیز هایی رو کنار گوشش گفت. ولی ساشا انگار کر بود و نمیشنید. بالاخره سپنتا با هزار و یک بدبختی ساشا رو سوار ماشینش کرد و راه افتاد.پیمان هم سوار ماشین ساشا شد و پشت سر ماشین سپنتا راه افتاد.برگشتم تو اتاق و روي تخت نشستم.اشتهام براي غذا  خوردن کور شد.دیدن حال و روز ساشا حال منو خراب میکرد.آهنگ سامان جلیلی اومد تو ذهنم آهنگش خیلی به حال من میومد.به خصوص اون تیکه اي که میگفت: میگی هواي زندگیت بدجوري سرد و برفیه عذاب این روزهاي تو کاري که با من کردیه افتادنت به پاي من همین مگه کم دردیه بگو مگه کم دردیه حالا که افتادي به پام به بدترین حالت میریخت تو اون روز ها اشک از چشمام وایستادي پاي رفتنت میدونستی نامردیه شکستن 

غرور تو همین مگه کم دردیه….. واقعا راست میگفت. من از ساشا هم انتقام گرفتم.انتقامم هم له کردن غرورش بود چیزي که براش از همه چیز با ارزش تر بود.

با صداي زنگ گوشیم از فکر خارج شدم. افشین بود. تو این دو روز بهم زنگ نزده بود. تعجب کردم فکر کردم کار مهمی داره. گوشی رو برداشتم و گفتم: الو سلام…. 

-سلام تارا خوبی….

-ممنون تو چطوري با زحمت هاي ما….

-نه بابا این چه حرفیه غرض از مزاحمت کارت داشتم….

-جانم بگو….

-تلفنی نمیشه باید ببینمت….

-چیزي شده؟

-بیاي میفهمی…. 

-باشه کی و کجا؟

-فردا بیا به این رستورانی که آدرسش رو برات میفرستم هم ناهار میخوریم هم حرف میزنیم.

-باشه فقط ساعت چند؟

-راس یک اونجا باش.

-باشه چشم فعلا خداحافظ….

 

-قربانت خداحافظ….

گوشی رو قطع کردم و رفتم تو فکر. یعنی چیکارم داشت؟نکنه براي پولش زنگ زده بود؟بیچاره تا الان 

این همه زحمت کشید ولی ما یک قرون هم بهش ندادیم. بهتر بود به خاله میگفتم حداقل یک مقدار از پولش رو میدادیم. صداي زنگ SMS گوشیم بلند شد.بازش کردم.پیام از طرف افشین بود.آدرس رستوران….. 

منم براش نوشتم: باشه حتما میام.

گوشی رو خاموش کردم و گذاشتم تو اتاق و رفتم بیرون.خاله مشغول چیدن میز بود.با دیدنم لبخندي زد و گفت: میخواستم بیام صدات بزنم.

-خاله افشین الان زنگ زد.

-خوب چیزي شده؟

-نه فقط گفت فردا میخواد منو ببینه.

-چرا؟

-چیزي نگفت اما فکر کنم براي پولش زنگ زده بود. پول دارین که فردا بهش بدم.

-آره یک مقداري هست ولی زیاد نیست.

-عیبی نداره همون رو فعلا بهش بدم براي بقیه اش ازش وقت میگیرم.

با صداي زنگ گوشیم از فکر خارج شدم. افشین بود. تو این دو روز بهم زنگ نزده بود. تعجب کردم فکر کردم کار مهمی داره. گوشی رو برداشتم و گفتم: الو سلام…. 

-سلام تارا خوبی….

-ممنون تو چطوري با زحمت هاي ما….

-نه بابا این چه حرفیه غرض از مزاحمت کارت داشتم….

-جانم بگو….

 

-تلفنی نمیشه باید ببینمت….

-چیزي شده؟

-بیاي میفهمی…. 

-باشه کی و کجا؟

-فردا بیا به این رستورانی که آدرسش رو برات میفرستم هم ناهار میخوریم هم حرف میزنیم.

-باشه فقط ساعت چند؟

-راس یک اونجا باش.

-باشه چشم فعلا خداحافظ….

-قربانت خداحافظ….

گوشی رو قطع کردم و رفتم تو فکر. یعنی چیکارم داشت؟نکنه براي پولش زنگ زده بود؟بیچاره تا الان  

این همه زحمت کشید ولی ما یک قرون هم بهش ندادیم. بهتر بود به خاله میگفتم حداقل یک مقدار از پولش رو میدادیم. صداي زنگ SMS گوشیم بلند شد.بازش کردم.پیام از طرف افشین بود.آدرس رستوران….. 

منم براش نوشتم: باشه حتما میام.

گوشی رو خاموش کردم و گذاشتم تو اتاق و رفتم بیرون.خاله مشغول چیدن میز بود.با دیدنم لبخندي  زد و گفت: میخواستم بیام صدات بزنم.

-خیلی خوب باشه فردا هر وقت که خواستی بري بهم بگو بهت یک مقدار پول بدم.

-باشه.

-حالا هم بیا بشین یک چیزي بخور خداي نکرده یک بلایی سرت میاد.

 

بی اشتها پشت میز نشستم و مشغول شام خوردن شدم.تمام فکرم پیش فردا بود.یعنی افشین با من چیکار داشت؟غذام رو آروم آروم میخوردم.کمتر از نصف بشقابم رو خوردم و از جام بلند شدم که صداي خاله رو در  آوردم :تارا تو که چیزي نخوردي…. 

-میل ندارم خاله. من میرم بخوابم شب بخیر…..

-شبت بخیر خاله جون.

خدا رو شکر زیاد گیر نداد.وارد اتاق شدم و در رو بستم.پشت در نشستم و تکیه دادم بهش.صداي خیلی آرومی میشنیدم.صداي ساشا بود.میدونستم همه اش خیاله. اما دلم میخواست با همون خیال زندگی کنم.داشت برام آهنگ پري دریایی رو میخوند.لبخند پر بغضی رو لبهام نشست. چقدر دلتنگ صداش بودم.نمیدونم چرا تا زمانی که پیشش بودم ازش فراري بودم اما الان که ازش دورم دارم براش بال بال میزنم.یاد حرف نازنین افتادم که

گفت: تا زمانی که باهاشی نمیدونی چقدر دوستش داري ولی زمانی که از دستش بدي تازه میفهمی چقدر عاشقش بودي…..

از پشت در بلند شدم و به سمت تخت رفتم.مدام صداي التماس هاش تو گوشم میپیچید.صحنه ي روز دادگاه

که جلوي پام زانو زده بود هم از جلوي چشمم کنار نمیرفت.درسته عاشقش بودم اما هنوز قلبا نبخشیده بودمش.

نمیدونم چرا دلم باهاش صاف نمیشد.به هیچ عنوان…. کلافه دراز کشیدم و چشم هامو بستم. بهتر بود بخوابم.

حداقل این خواب باعث میشد که زیاد فکر و خیال نکنم.هرچند که تو این مدت خوابم خیلی کم شده بود.

 *****

شالم رو روي سرم مرتب کردم و کیفم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم.خاله یک مقدار پول جلوم گرفت و گفت:

اینا رو ببر بده به این پسره بگو فعلا همین قدر داریم.بقیه اش رو بعدا میدیم.

-باشه خاله نگران نباش افشین مرد خوبیه مطمئن باش قبول میکنه.

-خدا کنه….

-خیلی خوب من رفتم خداحافظ… 

 

گونه ام رو بوسید و گفت: خدا حافظ عزیزم. 

از خونه زدم بیرون و تا سر خیابون رو پیاده رفتم. اونجا هم یک آژانس گرفتم و خودم رو رسوندم رستوران. به

محض رسیدنم،بی ان وي افشین هم وارد پارکینگ رستوران شد.برام تک بوقی زد. منم از آژانس پیاده شدم و

هزینه اش رو پرداخت کردم و جلوي در منتظر افشین شدم.بعد از چند دقیقه برگشت.لبخندي بهش زدم و گفتم: سلام…. 

-سلام خانم….. بفرمایید تو….

و در رستوران رو برام باز کرد.اول من وارد شدم پشت سرم هم افشین.لبخند مهربونی زد و گفت: 

کجا دوست داري بشینیم؟ 

-براي من فرقی نداره هرجا که دوست داري….

-خیلی خوب پس بریم اونجا….

به گوشه ي سالن اشاره کرد که یک میز دو نفره ي خالی بود.

با همون لبخند گفتم: باشه بریم….

به سمت میز رفتیم و هر دو پشتش نشستیم.منوي غذا رو داد دستم و گفت: هر چی میل داري سفارش بده.

نگاهی به منو انداختم.تصمیم گرفتم جوجه سفارش بدم پس گفتم: من جوجه میخورم.

و منو رو روي میز گذاشتم. افشین هم بدون اینکه به منو نگاه کنه گفت: پس منم جوجه میخورم. 

و به گارسنی که داشت سفارش میگرفت اشاره کرد. اونم سریع خودش رو رسوند و گفت: بفرمایید…. 

-دو پرس جوجه به همراه نوشابه و مخلفات….

-چشم….

و خیلی سریع ازمون دور شد.

 

افشین با همون لبخندش گفت: خوب الان بگم یا بعد از ناهار؟

دستم رو داخل کیفم بردم و پولی که خاله داده بود رو روي میز گذاشتم و گفتم: ببخشید اگه کمه….

اخم هاشو کشید توي هم و گفت: این چیه؟

-حق وکالتتون دیگه….

پول رو به سمتم هل داد و گفت: من بخاطر پول بهت کمک نکردم.

-یعنی چی؟خوب این شغلته ها.تو هم از این راه پول درمیاري پس این پول حقته….

-نه من اگه وکالت انجام میدم فقط براي کمک به دیگرانه نه پول خدا رو شکر اونقدر دارم که نیازي به پول وکالتم نیست.

با تعجب گفتم: پس منو براي چی گفتی بیام اینجا؟

-گفتم بیاي تا ازت کمک بگیرم.

-چه کمکی؟

-ببین تارا تو میدونستی من قبلا ازدواج کردم؟

-واقعا؟  نه نمیدونستم.

-آره قبلا ازدواج کردم.البته دور از جون تو با یک دختر عوضی…. 

-چرا؟

-دختر عموم بود.پدرمم اصرار داشت من با اون ازدواج کنم.میگفت دختر خوبیه.منم دیدم دختر بدي نیست.خوشگل هم بود.قبول کردم.اما بعد از عقد فهمیدم که با یک پسر دوسته.خیلی پیگیرش شدم.تا اینکه فهمیدم حتی با پسره رابطه هم داره. راستش من بعد از ازدواج شیفته اش شدم.واقعا معرکه بود هم از لحاظ اخلاقی هم از جمال…. ولی فهمیدم عاشق اون پسریه که باهاش دوسته و قصد داشت تمام مال و اموال منو بالا بکشه و با پسره فرار کنه….

 

-واقعا؟ چه نامرد…. 

-هه یک چیزي فراتر از نامرد.فقط شانس آوردم که زود فهمیدم.

-خوب حالا چه کمکی از دست من برمیاد؟ 

به سمت جلو خم شد و گفت: ببین تارا من میخوام مهاجرت کنم اما تو جریان همسر اولم مجبور شدم  تمام مال و اموالم رو به نام پدرم بزنم تا همسرم نتونه اونا رو بالا بکشه.

-خوب؟

-خوب الان براي مهاجرت پدرم حاضر نیست اموالم رو بهم بده.

-چرا؟

-میگه خوشم نمیاد زن غربی بگیري میخواي مهاجرت کنی همین جا ازدواج کن بعد برو.

-خوب به حرفش گوش کن.

-نمیتونم تارا من دیگه نمیتونم تا آخر عمرم به کسی اعتماد کنم.

-یعنی دیگه حاضر به ازدواج نیستی؟

-نه ترجیح میدم تا ابد تنها بمونم.

-خوب نگفتی من چه کمکی بهت بکنم؟

-ببین من دنبال کسی هستم که فقط باهاش ازدواج کنم تا بتونم از کشور برم بعد اونجا ازش جدا بشم. خوب اون کسی که حاضر بشه به من کمک کنه منم براش هرکاري میکنم.

-ببین تو منو گیج کردي واضح بگو چی میخواي؟ 

-واضح بگم؟

-آره….

-با من ازدواج کن…. 

چشمام گرد شدن.بلند گفتم :چی؟

سریع دستم رو که روي میز بود تو دستش گرفت و گفت: تارا چه خبرته همه دارن نگاهمون میکنند….

نگاهی به اطراف انداختم. توجه چند نفري به ما جلب شده بود. این بار آروم گفتم: هیچ میفهمی چی  میگی؟ 

افشین خواست چیزي بگه که گارسون غذا ها رو روي میز گذاشت و ازمون دور شد.افشین اشاره اي  به غذام کرد و گفت: بخور تا برات توضیح بدم.

قاشقم رو از روي میز برداشتم و مشغول شدم افشین هم گفت: ببین تارا تو اگه حاضر بشی با من ازدواج کنی من میتونم تمام اموالم رو از پدرم پس بگیرم.اونوقت میریم اونور و از هم جدا میشم. اگه بخواي اونجا برات یک خونه میگیرم تا زندگی کنی.اگر هم نه خواستی برگردي تو ایران برات یک خونه میگیرم. اصلا کمک میکنم درست رو ادامه بدي.تارا من براي این ازدواج هیچ اجباري ندارم اما اگه کمکم کنی منو مدیون خودت کردي.

-خوب به بعد از طلاق هم فکر کردي؟

-آره اگه ما از هم جدا بشیم پدرم دیگه اصرار به ازدواجم با دختر ایرانی نمیکنه.اونوقت میتونم با هر کس دیگه اي که دوست دارم ازدواج کنم.

-پس من چی؟

-تو چی؟

-من اگه با تو ازدواج کنم و بعد طلاق بگیرم از نظر همه میشم چی؟همه حتی منو تو جدا شدنم از ساشا 

هم مقصر میدونند. با خودشون میگن حالا شوهر اولش مقصر بود شوهر دومش چی؟به اینها هم فکر کردي؟ -تارا حرف مردم برات مهمه؟

-من قاطی همین مردم زندگی میکنم معلومه که مهمه. دوست ندارم کسی بد درموردم قضاوت کنه.

-خوب میتونی اونور زندگی کنی.اسم ساشا رو از تو شناسنامه ات پاك کنی.بعد فقط اسم من میمونه.اون ور همه فکر میکنند تو فقط با من ازدواج کردي. این خوب نیست؟

نمیدونستم چی بگم.شالم رو که کمی عقب رفته بود روي سرم مرتب کردم و گفتم: نمیدونم….نمیدونم  چی بگم.

-من نمیخوام همین الان جوابم رو بدي.برو قشنگ فکر کن.همه چیز رو سبک سنگین کن.من اصراري  ندارم.هر جور که خودت دوست داري.حالا هم غذاتو بخور که از دهن افتاد.

مشغول غذا خوردن شدم اما تمام فکرم پیش حرف هاي افشین بود.نمیدونستم تصمیم درست چیه. 

ازدواج با افشین ریسک بزرگیه.ممکنه بعدش که رفتم اونور خوشبخت بشم.اما ممکنه هم گیر یک آدمی بدتر از ساشا بیفتم.اعتماد برام خیلی سخت شده بود.

بعد از ناهار بی هیچ حرفی از پشت میز بلند شدیم. افشین به سمت صندوق رفت تا پول میز رو حساب  کنه.منم جلوي در منتظرش ایستادم.از پشت بهش خیره شدم.خیلی خوشتیپ بود.از لحاظ هیکل شاید 

حتی از ساشا هم بهتر بود.شاید آرزوي هر دختري بود که با اون ازدواج کنه.ثروت مند،خوشتیپ، وکیل….دیگه

چی میخواست یک دختر؟باورم نمیشد که دختر عموش همچین نامردي در حقش کرده باشه. بعد از حساب کردن میز،به سمتم اومد و گفت: بریم؟

-بریم….

هر دو از رستوران خارج شدیم و به سمت پارکینگ رفتیم.هنوز چند قدمی از رستوران دور نشده بودیم  که صداي عصبی ساشا رو از پشت سرم شنیدم: تارا…

برگشتم که دیدم با خشم داره به سمت ما میاد. ترسیده چند قدمی رو عقب رفتم.نگاهش رو از من گرفت و به افشین دوخت و با داد گفت: آدمت میکنم حیوون….

مشت گره شده اش رو تو صورت افشین بیچاره پیاده کرد. از ترس جیغ بلندي زدم که توجه خیلی ها  رو به ما جلب کرد.ساشا روي شکم افشین نشست و با داد گفت: حالا با زن من میاي بیرون عوضی؟ 

و تند تند و پی در پی تو صورتش مشت میزد.ازش میترسیدم اما براي نجات افشین باید کاري میکردم.با داد گفتم: ولش کن عوضی… چی از جون ما میخواي….

جوابی بهم نداد فقط افشین بیچاره رو به باد فحش و مشت گرفته بود.نمیدونستم چیکار کنم.اولین چیزي که به ذهنم اومد رو گفتم :ولش کن ساشا اون نامزدمه…..

مشت گره شده ساشا که آماده بالاي سرش بود تا تو صورت افشین فرود بیاد،همون بالا خشک شد. نگاهش رو از افشین گرفت و به من دوخت و ناباور گفت: چی گفتی؟

-گفتم اون نامزدمه.قراره ما با هم ازدواج کنیم. پس ولم کن و دست از سرم بردار…..

-ولی تارا….

-ولی چی؟نکنه توقع داشتی تا آخر عمرم به پاي تو مجرد بمونم آره؟

از روي شکم افشین بلند شد و به سمتم اومد.ترسیده چند قدم عقب رفتم. با غم نگاهم کرد و گفت: حتی نموندي مهر طلاقت خشک بشه؟

درست میگفت.هنوز دو روز بیشتر از طلاقم نمیگذشت. اما به روي خودم نیاوردم و گفتم: منم حق دارم زندگی کنم.منم میخوام خوشبخت بشم. منم دوست دارم دوباره عاشق بشم.میخوام زندگیم رو از نو بسازم.همون زندگی که تو با دست هاي خودت خرابش کردي….

یک گام بلند به سمتم برداشت و گفت: تارا چجوري بگم جبران میکنم؟به کی قسم بخورم؟تارا تو بگو چیکار کنم؟

-میخواي جبران کنی؟

چشماش از خوشحالی برقی زدند و گفت: معلومه….

-پس دست از سر من و زندگیم بردار.نمیخوام مزاحمت هاي تو برام مشکل ایجاد کنه.

دهنش باز موند.تو چشماش اشک جمع شد و گفت: یعنی من مزاحمتم؟ 

-آره بدجور هم مزاحمی

-تارا من به پات افتادم.تو دادگاه جلوي همه اون کم بود؟

-آره کم بود خیلی هم کم بود.با این کار هات نمیتونی گذشته رو جبران کنی.نمیتونی کابوس هاي هر شب منو از بین ببري.. 

-اگه اون برات کم بود پس بزار یک چیز دیگه رو نشونت بدم.

و زیپ کاپشنش رو باز کرد و دکمه هاي پیراهنش رو با یک ضرب کشید که هر کدوم به یک طرف پرتاب شدند. با دیدن شکمش چشمام گرد شد.تمام جاي جاي شکمش اثر چاقو بود و گوشتی که در اثر زخمی شدن بالا اومده بود.بیشتر از همه برام اون نشانی که روي شکمش بود حیرت آور بود.درست مثل کمر من که my slave حک کرده بود، روي شکم خودش your slave حک کرده بود.

دستهاش رو که دو طرف پیراهنش رو گرفته بودند تکون داد و گفت: ببین با این نشون من تا ابد برده ي تو ام تارا…..

صورتم رو به حالت چندش در آوردم و گفتم: تو فقط یک مریض روانی هستی.دست از سرم بردار بزار زندگیم رو بکنم.دیگه هیچ وقت تو رو دور و برم نبینم.

و محکم پسش زدم و به طرف افشین که دور تر از ما ایستاده بود و داشت خون دماغش رو تمیز میکرد رفتم.با نگرانی گفتم: خوبی؟

نگاه تحقیر آمیزي به ساشا انداخت و گفت: آره زیاد مهم نیست. 

دستمالی از تو کیفم بیرون آوردم و روي بینیش گذاشتم و گفتم: شرمندتم تقصیر من بود.

-نه بابا به تو چه ربطی داره…..

نگاهی به ساشا انداختم که داشت با غم به ما دوتا نگاه می کرد.افشین کنار گوشم گفت: بهتره بریم اینجا نمونیم. 

بدون اینکه نگاهم رو از ساشا بگیرم گفتم: بریم….

به سمت پارکینگ رفتیم و سوار ماشین شدیم.وقتی از پارکینگ خارج شدیم ساشا رو دیدم که هنوز هم سر جاش ایستاده بود. از تو آینه ي بغل نگاهش میکردم که با زانو روي زمین افتاد. انگار بدجور شکست.

نفس عمیقی کشیدم و ناخن هامو تو گوشت دستم فرو کردم تا اشکام سرازیر نشن.افشین نگاهی بهم انداخت و گفت: منظورت از نامزدتم چی بود؟یعنی قبول کردي؟

بهتر بود قبول میکردم.افشین هوامو داشت.اونور برام یک خونه میخرید منم میتونستم درسم رو ادامه بدم.زندگیم اینجا که جز سیاهی چیز دیگه اي نبود.شاید بتونم بعد از این یک زندگی خوب و قشنگی براي خودم بسازم.

پس گفتم: قبول میکنم.

لبخندي زد و گفت: خوشحالم کردي تارا امیدوارم بتونم جبران کنم.

چیزي نگفتم فقط به بیرون خیره شدم.چشم هاي اشکی و تن زخمی ساشا به هیچ عنوان از جلوي دیدم کنار نمیرفت. اي کاش این لحظه ي آخر به هیچ عنوان نمیدیدمش…. 

 ******

سرم رو به پشتی مبل تکیه داده بودم. چشمام باز بود و به سقف خونه خیره شده بودم.همه چیز رو به خاله و محمود خان گفتم اونا اول قبول نکردند اما وقتی اصرار منو دیدن هر دو شون سکوت کردن و تو فکر رفتن.فضاي ایجاد شده خیلی بد بود.خونه براي اولین بار تو سکوت سنگینی فرو رفته بود. بالاخره خاله گفت: تارا تو مطمئنی کاري که داري انجام میدي درسته؟

بدون اینکه تو حالتم تغییري ایجاد کنم گفتم: اوهوم….

-حالا چرا میخواي بري یعنی از ما خسته شدي؟

-نه خاله….

-پس چی؟

سرم رو از روي مبل بلند کردم و به هر دو شون نگاه کردم و گفتم: شما براي من حکم پدر و مادر رو دارین. با

اینکه هیچ وظیفه اي نداشتین منو بزرگ کردین و به اینجا رسوندین. هر چه قدر که یک پدر و مادر براي فرزندش عزیز باشه، شما براي من عزیزین.

محمود خان گفت: پس چرا اصرار داري با افشین ازدواج کنی و بري؟

-دیگه کسی حاضر نمیشه با من ازدواج کنه.روي بدن من یک جاي سالم وجود نداره.اکثر استخوان هام شکسته یا ترك خورده اند.کی حاضره با همچین دختري ازدواج کنه؟ من میخوام با افشین ازدواج کنم و براي همیشه از ایران برم.از نگاه هاي کثیف مرد ها که به یک زن مطلقه دارن بیزارم.میرم اونور و درسم رو میخونم و براي خودم کسی میشم. افشین گفت حاضره برام یک خونه بخره تا مشکلی نداشته باشم.

-خوب خرجت رو از کجا میخواي در بیاري؟

-کار میکنم.میخوام روي پاي خودم بایستم. دلم نمیخواد اونقدر ضعیف باشم که به مرد هایی مثل ساشا براي تکیه کردن نیاز داشته باشم.

-تارا تو الان دیگه اختیارت دست خودته و هیچ نیازي به اجازه ي من یا خاله ات نداري.اگه تصمیمت ازدواجه خوب باشه ازدواج میکنی ولی اگه بخاطر اینه که فکر میکنی تو خونه ي ما سر باري….

حرفش رو قطع کردم و گفتم: نه نه همچین چیزي نیست.من هیچ وقت همچین فکري نمیکنم. فقط میخوام بعد از این براي خودم زندگی کنم همین… 

با صداي در بحثمون نیمه موند.خاله خواست به سمت در بره که گفتم: خاله جون من میرم شما بشینید. 

از جام بلند شدم و رفتم سمت در.نمیدونم کی بود که داشت مثل طلب کار ها زنگ میزد. با عصبانیت گفتم:

اومدم صبر کن….

وارد حیاط شدم و کفش پوشیدم و به سمت در رفتم. به محض اینکه در رو باز کردم،در به شدت هل داده

شد.جوري که به عقب پرت شدم و از ترس جیغ زدم.ساشا خودش رو انداخت توي حیاط و در رو بست. با دیدنش خواستم سریع به سمت خونه بدوم که دستم رو کشید و چسبوندم به دیوار و یک دستش رو روي دهنم گذاشت و انگشت اشاره اش روي بینیش و گفت :هیس…. نیومدم اذیتت کنم کارت دارم. 

از ترس نفس نفس میزدم.انگشتش رو از روي بینیش برداشت و دستش رو کامل جلوم گرفت و گفت: ببین

تارا….

به دستش نگاه کردم.با دیدن انگشتش وحشت کردم.پوست انگشت انگشتریش رو کاملا کنده بود.

با درد گفت: منم دارم خودم رو به روش هاي تو شاید هم بدتر شکنجه میکنم.پوست انگشتم رو کنم و یک انگشتر داغ شده رو دستم کردم درست مثل تو…..

دستش رو از روي دهنم برداشت و گفت: همه ي این کار ها رو میکنم تا تو برگردي تارا….

با خشم پسش زدم و به سمت خونه دویدم.خاله با دیدن من از جاش بلند شد و گفت: چی شده تارا؟ چیزي نگفتم و با سرعت به سمت اتاقم رفتم.

باورم نمیشد ساشا همچین کاري رو انجام بده. مگه دوست پیمان پزشک  معالجش نیست؟ پس چرا جلوي کار هاي ساشا رو نمیگیره؟

گوشیم رو برداشتم و زنگ زدم به سپنتا. اون بیچاره هم شده بود اسیر ما….هر چی زنگ میزدم جواب نمیداد.اعصابم خورد شد.دوباره خواستم شماره اش رو بگیرم که خودش زنگ زد.سریع دکمه ي اتصال رو زدم و گفتم: الو سپنتا تو کجایی….

-سلام تارا….

-سلام چرا هر چی زنگ میزنم جواب نمیدي؟ 

-آخه آرایشگاهم… 

-الان چه وقت آرایشگاه رفتنه؟

با خنده گفت: چی میگی تارا امشب عروسیمه ها….

گوشی تو دستم خشک شد.یعنی چی که عروسیشه؟  سوالم رو بلند پرسیدم: یعنی چی عروسیته؟ اون روزي که هم رو دیدیم گفتی دو هفته ي دیگه عروسیتونه…. 

-خوب امروز همون دو هفته ي دیگست… 

-واقعا؟….

-آره تو انقدر درگیر کار هاي دادگاه بودي که فکر کنم تاریخ رو کلا فراموش کردي…

-پس چرا منو دعوت نکردي؟

-اتفاقا براي تو و خاله و شوهر خاله ات یک کارت جداگانه فرستادم….

-پس حتما یادشون رفته بهم بدن….

-حالا کاري داشتی؟

نخواستم امشب که عروسیش بود فکرش رو درگیر ساشا کنم براي همین گفتم: نه همین جوري زنگ زدم…..

مشکوك گفت: مطمئنی؟ 

-آره کاري نداري مزاحمت نباشم.

-نه فقط شب میاي دیگه؟

-نه فکر نکنم….

-چرا؟

-خودت دلیلش رو بهتر از من میدونی…. 

با ناراحتی گفت: باشه هر جور که دوست داري اصرار نمیکنم. 

-ببخشید اگه نمیتونم بیام.

-عیبی نداره… خیلی خوب کاري نداري؟

-نه خداحافظ به نازنین هم سلام برسون و از طرف من بهش تبریک بگو.

-بزرگیت خداحافظ….

گوشی رو قطع کردم و انداختم روي مبل.امشب عروسیه سپنتا بود.خوش بحالشون. امیدوارم خوشبختبشن.امیدوارم بخت نازنین مثل من سیاه نباشه….امیدوارم…. 

 ******

سر به زیر و آروم نشسته و بودم و به حرف هاي جمع گوش میکردم.فرداي عروسی سپنتا، پدر افشین تماس

گرفت و براي مراسم خواستگاري وقت خواست.خاله هم براي دو شب بعدش بهشون وقت داد. فقط خاله و محمود خان از صوري بودن این ازدواج خبر داشتند.پدر و مادر افشین فکر میکردند ما قراره سالیان سال با هم زندگی کنیم.مادرش که اونقدر ازم تعریف کرد که دیگه خودم داشت حالم از خودم بهم میخورد. افشین هم از اول مراسم تا آخر با یک لبخند مکش مرگ ما نشسته بود و زل زده بود به من.

اعصابم از نگاه هاش خورد شده بود.بالاخره محمود خان رضایت داد تا ما دو تا بریم تو اتاق و با هم حرف بزنیم.چقدر از این قسمت مراسم بدم میومد..

از جام بلند شدم و جلو تر از افشین وارد اتاق شدم. اونم پشت سرم اومد داخل و در رو بست و گفت: هوف داشتم خفه میشدم….

با حرص گفتم: مشخص بود….

-چطور؟

-چرا اونجوري زل زده بودي بهم؟

-چون میخواستم همه چیز طبیعی جلوه کنه.

-یعنی چی؟ 

-آخه این اخلاق منه.من اگه از چیزي خوشم بیاد فقط بهش خیره میشم.متاسفانه این موضوع رو مادرمم میدونه.ببخشید دیگه مجبور شدم.

چیزي نگفتم. خودش گفت: مهریه ي تعیین شده رو میزاریم یک خونه و یک ماشین. عندالمطالبه….. 

-خوب؟

-دیگه هیچی یک مراسم عروسی میگیرم و بعدش از ایران میریم.اونجا هم هر وقت بخواي جدا میشیم. 

-حالا چرا عروسی؟ من عروسی نمیخوام…. 

-ولی پدر و مادر من میخوان.من تنها فرزندشونم اونا هم برام آرزو دارند…. 

-خوب تو که قبلاً ازدواج کردي….

-اون فقط یک عقد ساده بود هنوز نرفته بودیم خونه ي خودمون…..

-ولی بازم میگم من عروسی نمیخوام…. 

-تارا بس کن دیگه یک مراسم عروسی ساده میگیریم همه چیز تموم میشه…..

-نمیدونم هر کاري دوست داري بکن….

لبخندي زد و گفت: از لطفت ممنون. 

کلافه گفتم: فکر کنم ما نیازي به حرف زدن نداریم. بریم پایین و به همه به توافق رسیدیم.

-باشه بریم.

با ورودمون به پذیرایی صداي دست و سوت پدر و مادر افشین بلند شد.لبخند غمگینی بهشون زدم. مادرش از جاش بلند شد و منو تو آغوشش گرفت و گفت: خوشبخت بشی عروس گلم….

خیلی آروم گفتم: ممنون مادر جون…. 

مادر افشین ازم جدا شد.حلقه ي طلا سفید ساده اي رو تو انگشتم کرد و گفت: این هم نشونت دختر قشنگم….. 

تمام مدتی که تو مراسم بودم سعی میکردم براي حفظ ظاهر هم که شده لبخند بزنم. اما دلم خون بود. یاد ساشا

و بلایی که سر انگشتش آورده بود افتادم.به محض اینکه افشین و خونواده اش از اینجا رفتند،منم با یک

عذرخواهی خسته بودنم رو بهونه کردم و مستقیم رفتم تو اتاقم. روي تخت نشستم و به انگشترم خیره شدم.حلقه اي که ساشا دستم کرده بود رو به کمک سها با بتادین و هزار و یک چیز جدا کردم.پوست دستم دورش خشک شده بود.هنوز هم ردش نرفته بود و روي انگشتم مشخص بود. انگار ساشا یادگاري هایی روي بدنم گذاشته بود که از بین برو نبود.با صداي آهنگی که از زیر پنجره ي اتاقم میومد،با تعجب از جام بلند شدم. به سمت پنجره رفتم و کمی پرده رو کنار زدم. بازم ساشا بود.زیر پنجره ایستاده بود.صداي آهنگ از تو ماشینش

میومد.اونم با آهنگ لبخونی میکرد. با هر یک کلمه اي که میخوند یک قطره اشک هم از چشمش میچکید پایین: دوباره دل هواي با تو بودن کرده نگو این دل دوریه عشق تو باور کرده دل من خسته از این دست به دعا ها بردن همه ي آرزو هام با رفتن تو مردن…حالا من یک آرزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تو رو ببینه…..

پرده رو انداختم و نشستم روي زمین و شروع کردم به گریه کردن….دیدن حال و روز خرابش حال منو هم خراب میکرد.اه لعنت به این غرور لعنتی که اجازه نمیداد برم سمتش….هر چند دلم هنوز هم باهاش صاف نشده بود.سختم بود بخشیدنش… 

سریع به سمت برق اتاق رفتم و خاموشش کردم تا فکر کنه خوابیدم و دست از سرم برداره….

چند دقیقه اي گذشت تا اینکه صداي دور شدن ماشینش رو شنیدم.دوباره رفتم کنار پنجره.  واقعا رفته بود.دیگه خبري ازش نبود.نمیدونم چرا دلم گرفت. مگه همین رو نمیخواستم؟  مگه برق رو خاموش نکردم تا بره؟پس چرا حالا که رفته حالم اینجوریه؟ خودم جواب خودم رو دادم: چون دوستش دارم….

 ******

-این لباس به نظرم قشنگ تره…. 

نگاهی به لباس انتخابی خاله انداختم. یک پیراهن بلند و دکلته بود که دو طرف کمرش لخت بود. یک نگاه عاقل اندر سفیه به خاله انداختم و گفتم: شما که میدونید نمیتونم لباس باز بپوشم بعد رفتین دست گذاشتین رو باز ترین لباس…..

-خوب چرا نمیتونی بپوشی؟بابا یک شب که هزار شب نمیشه….

-خاله حالت خوبه؟ زخم هاي بدنم رو فراموش کردي؟

-آخ راست میگی یادم رفته بود.

امروز براي انتخاب لباس عروس اومده بودیم.قرار بود آخر همین ماه عروسی کنیم.شاید هر دختري تو چنین

روزي با کلی شوق و ذوق لباسش رو انتخاب کنه اما من هیچ ذوقی نداشتم…نگاه کلی به مزون انداختم.چشمم خورد به یک لباس عروس…..

لباس قشنگی بود.یقه ي ایستاده ي ملکه اي داشت و آستین هاي لباس از جنس حریر بود….

به سمت لباس رفتم و دستی روش کشیدم.پاچه اش از جنس براق بود و تا کمر تنگ و از کمر به پایین حالت پرنسسی کلوش میشد.برام زیاد لباس مهم نبود چون خودمم میدونستم که این یک عروسیه سوریه.نگاهی به صاحب مزون انداختم و گفتم: اگه میشه این رو برام بیارین….

-چشم….

به سمت اتاق پرو رفتم و مشغول در آوردن لباس هام شدم.بعد از چند دقیقه صاحب مزون پیراهن رو برام آورد.به کمک خاله پوشیدمش. تو تنم خیلی قشنگ بود. با لبخند از تو آینه نگاهی به خاله انداختم و گفتم:

چطوره؟

اشک تو چشماش جمع شده بود.منو محکم بغلش کرد و گفت: چقدر آرزو داشتم یک روز تو رو تو این لباس ببینم.امروز هرچند صوري ولی به آرزوم رسیدم.

خاله رو محکم به خودم فشردم و گفتم: ناراحت نباش خاله.تقدیر من هم اینه…. 

همون یک ذره شوقم هم پرید. لباس رو از تنم در آوردم و تحویل صاحب مزون دادم تا برام تو جعبه اش بزاره.

افشین به همراه مادرش براي انتخابات کت و شلوار به مغازه ي بغل دستی رفته بودند.همراه خاله رفتیم تا ببینیم چی انتخاب کرده اند. وارد مغازه که شدیم افشین رو دیدم که جلوي مادرش ایستاده بود و مادرش مدام قربون صدقه اش میرفت. لبخندي بهشون زدم. نگاه افشین به من افتاد.تازه تونستم تو کت و شلوار ببینمش.

معرکه شده بود. همراه مادرش به سمتمون اومد و گفت: چطوري شدم؟ لبخندم رو عمیق تر کردم و گفتم: عالی مثل همیشه..

صداي خنده ي خاله و مادر افشین بلند شد.اما من و افشین فقط یک لبخند به هم زدیم.نگاهم رو از افشین گرفتم و سر تا سر مغازه چرخوندم. چشمم واسه یک لحظه به بیرون افتاد که متوجه کسی شدم که داشت ما رو نگاه میکرد. کمی دقت کردم و متوجه شدم اون ساشاست….

دستش رو جلوي دهنش گرفته بود و مثل ابر بهاري اشک میریخت…

سریع چشم ازش گرفتم و سرم رو پایین انداختم. حس میکردم قلبم داره میاد تو دهنم. افشین خیلی آروم پرسید: تارا چیزي شده؟

-نه فقط اگه کارتون تموم شده بریم….

افشین و مادرش با تعجب نگاهی به هم انداختند و افشین گفت :آره تموم شد بریم…..

سریع هزینه ي کت و شلوار و لباس عروس رو حساب کردند و همه سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.از تو آینه بغل به جایی که ساشا رو دیده بودم نگاه میکردم اما نبود.

فکر کنم خیالاتی شدم.نگاهی به افشین که رانندگی میکرد کردم و گفتم: بابت امروز ممنون…

-خواهش فقط یک سوال…

-چی؟

نگاهی به عقب انداخت.خاله و مادر افشین غرق حرف زدن بودند و اصلا حواسشون به ما نبود. افشین ادامه داد:

چی شد که گفتی بریم؟ 

-فکر کردم ساشا رو دیدم….

-واقعا؟

-اوهوم…

چیزي نگفت. منم دیگه حرفی نزدم.

افشین من و خاله رو جلوي خونه پیاده کرد و خودشون رفتند.خاله کلید انداخت و در رو باز کرد خواستم وارد خونه بشم که صداي ساشا رو شنیدم: تارا….

سرم رو به سمت صداش چرخوندم. ژولیده پولیده با صورت پر از ریش روبه روم ایستاده بود. نسبت به اوایلی که دیده بودمش خیلی لاغر شده بود. خاله با خشم رو بهش گفت: چی میخواي؟ بابا برو دست از سرمون بردار. یک بار دیگه این اطراف ببینمت زنگ میزنم به پلیس… 

-من با شما کاري ندارم اومدم براي آخرین بار حرف هامو به تارا بگم.

بعد رو به من ادامه داد: فقط چند لحظه براي آخرین بار بزار حرف بزنم….

جعبه ي لباس عروس رو به خاله دادم و گفتم: خاله جون من زود میام شما برین…. 

خاله یک نگاه عمیق به ساشا انداخت که یعنی دست از پا خطا کنی بیچاره اي.و ازمون دور شد.

دست به سینه جلوش ایستادم و گفتم: خوب میشنوم….

-باور کنم داري….داري….

آب دهنش رو همراه بغضش قورت داد و گفت: ازدواج میکنی؟

-آره باور کن چطور؟ 

با التماس گفت: تارا….

-بسه دیگه مزاحمم نشو…

-چیکار کنم که ببخشیم؟

-کار هاي تو غیر قابل بخششه. متاسفم اما برو…

-تارا ببین….

یک کاغذ رو جلوم گرفت. کاغذ رو از دستش گرفتم و نگاه کردم که گفت: من خوب شدم.یعنی نسبت به قبل بهتر شدم.دکترم گفت از این بهتر هم میشی… 

 با خوشحالی گفت: بخون میفهمی…..به دکترم گفتم این نامه رو بنویسه تا برات بیارم تا باور کنی. تارا خواهش میکنم تنهام نزار تو بري من مثل قبل میشم.

نامه رو به دستش دادم و گفتم: خوشحالم که خوب شدي اما آخر این ماه یعنی دو هفته ي دیگه عروسیمه. پس ما رو بخیر شما رو به سلامت….

و به سمت خونه رفتم که گفت: جواب این سوالم رو بده بعد براي همیشه میرم….

همون جور که پشتم بهش بود گفتم: چی؟ با بغض گفت: دوستش داري؟

چشم هامو با درد بستم.با بسته شدن چشمام چند قطره اشک مزاحم روي گونه ام افتاد. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: آره دوستش دارم…..

و به سمت خونه رفتم.در رو بستم و پشت در نشستم و سرم رو چسبوندم بهش…..

نگاهم به حلقه ي طلا سفید تو دستم بود. دستم رو بالا آوردم و تو نور خورشید به حلقه زل زدم و گفتم:  من الان به افشین متعهدم…. پس فکر ساشا رو باید از تو سرم بیرون کنم….

شاید بتونم با بخشیدنش براي همیشه از تو ذهنم پاکش کنم.اما بخشیدنش برام سخت بود.آزار و اذیت هاش رو هیچ وقت نمیتونستم فراموش کنم. کینه اي نیستم اما کار هاي ساشا قابل بخشش نیست.

خاله با دیدن من که روي زمین نشسته بودم سریع از خونه اومد بیرون و گفت: تارا چی شده؟ لبخند غمگینی زدم و گفتم: هیچی…. 

-پس چرا اینجا نشستی نکنه چیزي بهت گفته؟

-نه خاله….

از جام بلند شدم و گفتم: چیزي نگفت….

و به سمت خونه رفتم.خاله هم پشت سرم اومد و گفت: پس چرا حالت اینجوري شده؟

-استرس عروسی رو دارم خاله….

خیلی خوب گلم برو استراحت کن.نیازي نیست دیگه به چیزي فکر کنی….

رفتم به غار تنهاییم. از پنجره به بیرون خیره شدم. ساشا هنوز  همون جا ایستاده بود و نامه ي پزشک معالجش دستش بود. دلم به حالش سوخت. خیلی بد باهاش حرف زدم.بیچاره رفته بود نامه گرفته بود تا منو راضی کنه برگردم اما من….

بی حرکت سرجاش بود.میترسیدم بلایی سرش بیاد. خواستم برم پایین و ببینم چش شده که دیدم نامه رو پاره کرد و به سمت ماشینش رفت.خیلی زود استارت زد و با سرعت از کوچه خارج شد. تو دلم گفتم: امیدوارم دیگه سراغم نیاي ساشا….چون داري دلم رو به رحم میاري….پس ازت خواهش میکنم نیا…..

 *****

-عروس خانم تموم شد. 

چشم هامو باز کردم و تو آینه به خودم نگاه کردم. معرکه شده بودم.با اینکه آرایش ساده اي بود اما صورتم رو از این رو به اون رو کرده بود. لبخندي به چهره ام زدم.لبهام با رژ لب قرمز براق و قلوه اي شده بود.گونه هاي استخونیم هم با رژگونه ي آجري برجسته و زیبا شده بودند. 

سها که کنارم نشسته بود گفت: بیچاره داماد چجوري میخواد تا آخر شب تحمل کنه….

مشتی به بازوش زدم و بی ادبی نثارش کردم. سها از صوري بودن مراسم خبر نداشت.به کمک سها از جام بلند شدم و لباس عروسم رو پوشیدم. سها هم بند هاي لباس رو تا جایی که جا داشت کشید تا لباس تو تنم گشاد نباشه.آرایشگر هم تور رو روي سرم گذاشت و با پنس محکم کرد. دوباره تو آینه به خودم نگاه کردم. این بار تو آینه ي قدي…. 

لباس فیت تنم بود. سها با خوشحالی گفت: یک چرخی بزن تارا…..

یک دور چرخیدم که با ذوق گفت: مثل عروسک ها شدي….

-ممنون عزیزم تو هم خوشگل شدي.   

حالت صورتش رو گرفته کرد و گفت: تا زمانی که تو هستی که به من نگاه میکنه؟….

خم شدم و کنار گوشش گفتم: آقا داریوش….. راستی اون میتونه تا آخر شب تحمل کنه یا…

هلم داد عقب و گفت: بی ادب داري منحرف میشی ها….

خندیدم و گفتم: ببخشید…. شرمنده…

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن