رمان شکنجه گر من پارت۱۴

رمان شکنجه گر من

جهت شاهده به ترتیب پارت اول تا اخر رمان شکنجه گر من وارد شوید

و منو به سمت پله ها برد میخواستم مقاومت کنم اما ترسیدم ساشا بیشتر عصبی بشه پس بدون هیچ مقاومتی به سمت اتاق خواب رفتم.
در اتاقو بست و عصبی گفت:کار امروزتو میزارم رو حساب ترسیدنت اما اگه یک بار فقط یک بار دیگه همچین کاري رو انجام بدي تضمینی نمیدم که اون شکنجه هارو تکرار نکنم.
بی توجه به حرفش رفتم روي کاناپه گوشه ي اتاق نشستم و زانو هامو تو بغل گرفتم .کلافه تو اتاق شروع کرد
قدم زدن سرم رو روي زانوهام گذاشتم سرم بدجور درد میکرد به سمتن اومد و روي سرمو بوسید و گفت:شرمندتم عزیزم…ببخشید…عصبی شدم گلم حالا گریه نکن…
فکر کرده بود دارم گریه میکنم.سرم رو بلند نکردم و همون جور گفتم:برو بیرون تنهام بذار..
_باشه گلم من میرم فقط تو آروم باش
و دوباره روي موهامو بوسیدو از اتاق رفت بیرون سرم رو بلند کردم و موهامو فرستادم پشت گوشم ظاهرا این بار راه فراري ندارم.سپنتا هم نمیتونه کمکم کنه مسلما ساشا هیچوقت اجازه نمیداد که در مواقعی که تنها هستم سپنتا از صد فرسخیم عبور کنه.از جام بلند شدم و به سمت پنجره رفتم و پرده هارو کشیدم. دوست داشتم اتاق تو تاریکی مطلق فرو بره حتی یک روزنه رو هم باز نزاشتم تاریکی برام بهتر بود حداقل این اجازه رو بم میداد که به چیزي فکر نکنم برگشتم سرجام نشستم و با خودم گفتم:صبور باش تارا …صبور باش این نیز بگذرد…
سرمو به پشتی صندلی تکیه دادمو چشامو بستم تنها امیدي که داشتم به افشین بود امیدوارم صدام رو شنیده باشه و سریعا به پلیس خبر بدهولی چجوري میخواد منو پیدا کنه؟ گوشی لعنتی هم شکسته بود و هیچ راه ارتباطی با افشین نداشتم.به گوشیم که دل و رودش دو رمین ریخته بود خیره شدمبهتر بود سیم کارتو بردارم تا
اگه یک وقت گوشی به دستم رسید بتونم به افشین زنگ بزنم.سریع بلند شدمو رفتم سمت گوشیم سیم کارتو
برداشتم و گذاشتم تو جیبم رفتم روي تخت نشستم که در باز شد و ساشا با دو تا جعبه برگشت تو اتاق لبخند مهربونی روي صورتش بود جعبه رو جلوم گذاشت و در جعبه رو باز کرد و گفت:بخور گلم…
اونقدر گرسنه بودم که حوصله ي لجبازي نداشتم یک تکه ازش کندم و خوردم.ساشا با دیدن کارم لبخندي زد و با اشتها مشغول ناهار خوردن شد.
نتونستم زیاد بخورم در حد دو تیکه بقیه ا رو کنار گذاشتم که گفت:تارا تو که چیزي نخوردي بخور دیگه…
_میل ندارم
_بخور عزیزم حتی اگه نمیخواي هم به زور بخور…
پوزخندي زدم و گفتم:تو که به اندازه کافی زورم میکنی خودم هم خودم رو زور کنم دیگه چی ازم میمونه _تارا جان لطفا انقد زخم زبون نزن عزیزم میدونم قبلا چقدر اشتباه کردم اما الان اینجام که جبران کنم… _جبرانت رو نمیخوام فقط بزار برم
با خشم گفت:یک بار دیگه فقط دیگه حرفی از رفتن زدي نزدي ها…
با پوزخند رومو ازش گرفتم حتی بلد نیست مثل ادم حرف بزنه صداي نفسهاي عمیقش رو شنیدم مشخص بود داره سعی میکنه عصبی نشه انگار بد جور روي اعصابش بودم جعبه هاي پیتزا رو برداشت و گفت:باشه اگه نمیخواي زورت نمیکنم.
و از اتاق رفت بیرون نفسی کشیدم و روي تخت دراز کشیدم اي کاش اصلا بر نمیگشت تو اتاق تا بتونم چتد ساعتی رو بدون دغدغه و با ذهنی باز براي اینده ي نامعلومم تصمیم بگیرم چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم بوي عطر ساشا هنوز هم توي اتاق مونده بودچقدر هم این بو برام ترسناك بود…
چشم باز کردم نفهمیدم کی خوابم برد انقدر که خسته بودم از صبح درگیر شکایت الانم که…
خواستم کمی تکون بخورم که تنوستم تعجب کردم تازه متوجه نفس هاي گرمی که به گوشم میخورد شدم کمی سرم رو چرخوندم که چهره ي غرق به خواب ساشا رو دیدم تو خواب خیلی اروم خواستنی میشود دستم رو روي قفسه ي سینش که به ارومی بابا و پایین میشد گذاشتم صداي قلبش اروم بود لبخندي زدمو و سرمو روي قفسه ي سینه اش گذاشتم جفت دستاش روي بدنم حلقه شده بود و با پاهاش پاهامو قفل کرده بود انگاري میترسید زمانی که خوابه فرار کنم.
فشار دستاش روي بدنم بیشتر شد و با صداي خواب الودي گفت:بیدار شدي خانمی؟ اوهونی گفتم که گفت:خواستم ببرمت بیرون کمی بگردونمت ولی وقتی اومدم خوابیده بودي…
چیزي نگفتم محکم منو چسبوند به خودشو گفت:اگه خسته نیستی الان بریم؟
_من جایی نمیام هر جا که دوست داري خودت برو…
پیشونیمو بوسید و گفت:مگه من بدون تو جایی میرم؟
_میشه یک سوال بپرسم؟
_جانم بگو…
_اون روز که تو پارك باهات قرار داشتم چه اتفاقی افتاد که سر از خونه ي سعید در اوردي؟
حس میکردم تو صداش یک جور حرص و خشم وجود داشت:اون روز وقتی رسیدم سر قرار سعیدو دیدم که
منتظر تو بود وقتی دیدمش عصبی شدم فکر کردم که این کارو عمدي انجام دادي…به سمتش رفتم و گرفتمش زیر مشت و لگد فقط نفهمیدم افرادش از کجا متوجه شدند ده نفري ریختند سرم یکیشون هم با چوب زد تو سرمبعد هم بی هوش شدم و زمانی که به هوش اومدم تو اون انباري بودم.
_خوب سعید و سهراب چجوري گیر افتادند؟
_اون روز که فرار کردیم زنگ زدم به پلیس و ادرس اون خونه رو دادم ظاهرا سهراب هم اونجا بود خیلی وقت بود که سعید و سهراب تحت تعقیب بودن و اونشب خیلی راحت گیر افتادن حالا من از تو سوال دارم…
_چی؟
_تو چرا اونروز نیومدي سر قرار؟
نفس عمیقی کشیدم و قضیه ي تصادف و ترافیکی که توش گیر افتاده بودم رو براش تعریف کردم.لبخندي زد و گفت :پس خدا رو شکر که نرسیدي سر قرار….
با تعجب گفتم :چرا؟
-چون اگه اون روز تو رو کنار سعید میدیدم مسلما خون جلوي چشمام رو میگرفت.
راست میگفت.فکر همه جا رو کرده بودم الا اینکه ساشا بیشتر عصبی بشه.میگن هیچ کار خدا بی حکمت نیست راست میگن….ساشا نیم خیز شد و به آرنجش تکیه زد و گفت: حالا میاي بریم بیرون یا نه؟
-نه.من با تو جایی نمیام….
متوجه شدم که ناراحت شد اما به روي خودش نیاورد و گفت: خوب سپنتا و نازنین هم میان…
-هه تو که اونا رو بیرون کردي چجوري روت میشه باز زنگ بزنی بگی بیان بریم بیرون؟
-نه بیرونشون نکردم اینجان….

-اینجان؟
-آره خودم نزاشتم برن.براي اونا هم ناهار سفارش دادم و گفتم ناهار رو با تو میخورم اونا هم تنها ناهارخوردند.قرار شد بعد از ناهار بریم بیرون که اومدم دیدم خوابیدي.الان هم تو اتاق کناري اند. پس پاشو حاضر شو تا همه با هم بریم…..از جاش بلند شد و به سمت کمد رفت.یک دست مانتو و شلوار بیرون کشید و گفت: بیا این ها رو بپوش.هوا بیرون خیلی سرده پالتوت هم تنت باشه.
از جام بلند شدم و مانتوم رو که تیکه و پاره شده بود از تنم در آوردم و مانتوي جدید رو پوشیدم. ساشا هم مشغول لباس عوض کردن بود.یک پالتوي چرم قهوه اي به همراه شلوار مشکی پوشید.تیپش فوق العاده شده
بود.متوجه نگاه خیره ي من روي خودش که شد،لبخندي بهم زد و گفت: بهتره اونجوري نگاهم نکنی چون هیچ تضمینی براي بعدش ندارم….
سریع سرم رو پایین انداختم و اخم هامو کشیدم توي هم.چقدر پرو بود….خنده ي آرومی کرد و به سمتم اومد و دستش رو گذاشت زیر چونه ام و وادارم کرد سر بلند کنم.خیره شدم تو صورت شش تیغه اش.مهربون نگاهم کرد و گفت :طاقت نگاه خیره ات رو ندارم خانم خانما چیکار کنم خوب؟
خواستم بهش بگم ازم دور شو که در اتاق به صدا در اومد.ساشا به سمت در رفت.نازنین پشت در بود.با دیدن من که لباس پوشیده بودم لبخندي زد و گفت :سپنتا میگه اگه حاضرین بریم؟ ساشا سرش رو تکون داد و گفت :آره حاضریم….
و دستش رو به سمتم دراز کرد.پالتوم رو پوشیدم و بی توجه به دست دراز شده اش به سمت در خروجی رفتم.
فکر کنم بدجور دارم رو اعصابش راه میرم.باید منتظر طوفانش باشم.میگن کرم از خود درخته…. سپنتا پایین پله ها منتظرمون بود.نازنین با لبخند به سمتش رفت و کنارش ایستاد. منم لبخندي بهشون زدم.ولی تو دلم بدجور بهشون حسادت میکردم.ساشا هم پشت سرم وارد سالن شد.چهره اش بدجور گرفته و عصبی بود.اما سعی میکرد چیزي بروز نده.
رو به سپنتا گفت :بریم؟

-بریم….
همه با هم از سالن خارج شدیم.دوست داشتم لج کنم و باهاش نرم اما چون سپنتا و نازنین هم بودند دیگه
بیخیال لج و لجبازي شدم.سپنتا داشت به سمت ماشین خودش میرفت که ساشا گفت :نیازي نیست دوتا ماشین رو ببریم.همه با ماشین من میریم.
-خیلی خوب باشه.
من و نازنین عقب نشستیم.ساشا و سپنتا هم جلو. ساشا پشت فرمون نشست و راه افتاد.ساعت پنج بود و هوا تاریک شده بود.بدي زمستون همین بود که خیلی زود شب میشد.از پنجره زل زدم به خیابون و مغازه ها…. به
خاطر برف شدیدي که باریده بود،خیابون ها خلوت بود.ساشا ضبط ماشین رو روشن کرد. صداي سامان جلیلی
تو فضاي ساکت ماشین پیچید.انگار این آهنگ رو براي من خونده بودن بدجور وصف حالم بود:بگو تو این شبا دلت کجاست
اگه که راهمون جداست مقصرش کی بین ماست
بگو که دل خوشی تو باورت منم اسیر آخرت تو جنگلا برابرت…..
همین که فهمید پر از خواهشم دودمانم رفت بیرون زجر میکشم قلبم رو کشت تا زیر آوارش کشوند یک حسی پشت چشمام بود اما اون نخوند….
ایستادي تابه مردنم راضی بشم از هم تو پاشیدي منو تا هر چی میسازي بشم خسته از این بازي بشم ایستادم تا یک روزي بی طاقت بشه دلت که با بی رحمی خواست نبودنت عادت بشه از دست من راحت بشه….
متوجه سنگینی نگاه ساشا از تو آینه شدم.چیزي به روي خودم نیاوردم و آهنگ رو آروم آروم زیر لبم میخوندم……

حالا که وقت گفتنه دنیا پر از بی حرفی میگی هواي زندگیت بدجوري سرد و برفیه #عذاب این روز هاي تو کاري که با من کردیه
#افتادنت به پاي من همین مگه کم دردیه
از تو آینه به چشماش که زل زده بود بهم نگاه کردم و همراه آهنگ خوندم:
بگو مگه کم دردیه حالا که افتادي به پام به بدترین حالت میریخت تو اون روزا اشک از چشمام وایستادي پاي رفتنت میدونستی نامردیه شکستن #غرور تو همین مگه کم دردیه…..
ساشا با عصبانیت ضربه ي محکمی به ضبط زد که صداش خفه شد.فکر کنم اگه الان سامان جلیلی جلوي دستش بود حتما خفه اش میکرد.پوزخندي به این کارش زدم و رومو برگردوندم. از شهر خارج شدیم.نمیدونستم ساشا قراره ما رو کجا ببره. سوال منو سپنتا پرسید: کجا داریم میریم ساشا؟
-یک جایی هست خارج از شهره ولی خیلی قشنگه.
-خوب چجور جاییه؟ بعدم هوا تاریک شده به این فکر کردي امشب چجوري برگردیم؟
-نترس برمیگردیم….
همیشه همین طوري بود هیچ وقت جواب کسی رو درست و حسابی نمیداد.
دست نازنین روي شونه ام نشست.برگشتم سمتش. لبخندي بهم زد و آروم گفت: تارا سعی کن کمی

آرامش خودت رو حفظ کنی.هر چه قدر هم از ساشا بیزار باشی اما سعی کن کاري نکنی که عصبی بشه.
اون الان تحت درمان. دکترش هم دوست صمیمیه پیمانه.ساشا این روز ها دارو مصرف میکنه.سعی نکن نادیده بگیریش اون از نادیده گرفته شدن بیزاره ها…..
لبخندي پر از بغض بهش زدم و گفتم: تو از دل من خبر نداري.اونقدر غم توش انباشته شده که حد نداره.اگه خودم رو خالی نکنم حتما غمباد میگیرم…
دهن باز کرد که چیزي بگه که با ترمز وحشتناك ماشین به جلو پرت شدیم….ترسیده دستم رو روي قلبم گذاشتم. نازنین هم دست کمی از من نداشت پرسید:تصادف کردیم؟
ساشا برگشت سمتمون و گفت :نه ماشین یهو خاموش شد شما حالتون خوبه؟….
-آره…
سپنتا:یعنی چی که یهو خاموش شد نکنه بنزین تموم کردیم؟
-نه بنزین پره….
-پس چی؟
-نمیدونم….
و شروع کرد به استارت زدن.
اما ماشین به هیچ عنوان روشن نمیشد.با عصبانیت کوبید روي کاپوت و گفت :لعنتی….
-بریم پایین یک نگاه بندازیم…..
هر دو از ماشین رفتن بیرون.نازنین دستم رو فشار داد و گفت :یعنی چی شده؟
-نمیدونم….
کلافه به صندلی تکیه زدم.نازنین سعی کرد منو از این حال و هوا خارج کنه براي همین گفت :راستی

من از تو چیزي نمیدونم. میشه یکم از خودت بگی؟
-چی بگم؟
-چند سالته؟
-نوزده….
-خوب چند تا خواهر برادر داري؟ با پوزخند گفتم :تنی یا ناتنی؟
-هر دوش….
-یک خواهر و یک برادر دارم.
-خوب کدوم تنیه کدوم ناتنی؟
کمی تو جام جا به جا شدم و گفتم :بزار دقیق بهت بگم.من پیش خاله ام بزرگ شدم.
-اینو میدونم.
-خوب خاله ام یک دختر داره که از من بزرگ تره و اون میشه خواهرم.تو این چند وقت اخیر هم فهمیدم یک برادر هم دارم که از بابام تنی اما از مادرم ناتنیه.
چهره اش شبیه علامت سوال شد و پرسید: یعنی چی من نفهمیدم؟
-یعنی مادر من همسر دوم بابام بوده.بابام هم از همسر اولش یک پسر داشته.
-آهان….
بعد با خنده افزود:چه خانواده ي پر پیچ و خمی….
لبخندي زدم که همون لحظه در کنارم باز شد.ساشا سریع تو ماشین نشست و در رو بست.سپنتا هم از

سمت نازنین وارد ماشین شد.جفتشون از سرما میلرزیدن. ساشا منو به خودش تکیه داد و گفت:
ماشین روشن بشو نیست.
نازنین گفت :یعنی اینجا موندگاریم؟
-اگه یک ماشین رد بشه ازشون کمک میگیریم.
سرما از زیر در به داخل ماشین نفوذ پیدا کرده بود. اصلا نمیتونستم پاهام رو حس کنم.نازنین هم دست
کمی از من نداشت و به وضوح میلرزید. ساشا بخاري رو زیاد کرد و گفت :فقط دعا کنید یک ماشین از اینجا رد بشه….
سرم رو گذاشتم روي شونه اش و چیزي نگفتم.اونم منو بیشتر به خودش فشار داد و رو به سپنتا گفت:
تو صندوق عقب دوتا پتو هست برو اونا رو بیار…
سپنتا متعجب گفت :پتو اون پشت چیکار میکنه؟
-خودم گذاشتم تا اگه یک وقت مشکلی پیش اومد یا شب رو اونجا مونیدم به دردمون بخوره…..
-باشه الان میرم میارم.
سپنتا دوباره از ماشین رفت پایین. نازنین چسبیده بود به من.صداي برخورد دندون هاشو بهم میشنیدم.خودمم خیلی سردم بود.چنگ زده بودم به لباس ساشا. ساشا منو گذاشت روي پاش و پاهام رو از روي زمین بلند کرد و گفت: از زیر در سوز میاد پاهات یخ کرده….
و مشغول ماساژ دادن پاهام شد.سپنتا برگشت تو ماشین و یک پتو رو داد به ما و یک پتو رو هم روي خودش و نازنین کشید.ساشا هم پتو رو دورمون پیچید و گفت :اینجوري بهتر شد.
سپنتا هم نازنین رو تو بغلش گرفت و گفت: رفتم پتو بیارم یک خونه اون طرف دیدم…
-کجا؟

به جایی تو تاریکی اشاره کرد و گفت: اونجا….
-حالت خوبه؟اینجا بر و بیابونه اونوقت میگی خونه؟
-نه فکر کنم این قسمت مزرعه اي چیزي بوده.مطمئنم که یک خونه دیدم.
-اگه این طوره پس بهتره بریم و یک نگاه بندازیم.
-باشه بریم.
خواستن پیاده شن که نازنین گفت: یعنی ما اینجا تنها بمونیم؟ سپنتا نگاهی به ساشا کرد و گفت: پس تو بمون ساشا من خودم میرم.
دوباره صداي نازنین بلند شد:چی چی رو خودم برم؟ اینجا خطر ناکه….
سپنتا کلافه گفت :میگی چیکار کنیم؟
-اصلا همه با هم میریم.که اگه واقعا اونجا خونه اي بود دیگه نخواد برگردین دنبال ما….
منم گفتم :با نازنین موافقم. بهتره همه با هم بریم.
خیلی خوب پس همه بریم.
همه از ماشین پیاده شدیم.ساشا پتو رو انداخت دور شونه هاي من. پتو رو محکم دور خودم پیچیدم و همه به سمت جایی که سپنتا بهش اشاره کرده بود رفتیم.دست هاي ساشا دور تنم حلقه بود.چیزي بهش نگفتم چون این کارش بیشتر بهم آرامش میداد. حس میکردم کسی رو دارم که تو شرایط سخت بهش تکیه کنم.حسی که به خیلی وقت بود به کسی نداشتم.پاهام تو برف فرو میرفت و سرما رو به کل بدنم انتقال میداد.کم کم داشتیم نزدیک میشدیم. سپنتا نور گوشی شو انداخته بود تا اطراف رو بهتر ببینیم.هر چی نزدیک تر میشدیم کلبه ي خرابه اي بهتر دیده میشد.کل کلبه از چوب بود.درش شکسته و نیمه باز بود.سپنتا در رو باز کرد و نگاهی به داخل انداخت و گفت :ظاهرا کسی نیست.
بعد رو به ما گفت :بیاین داخل.

نازنین قیافه اش رو حالت چندش کرد و گفت: یعنی شب رو باید اینجا بمونیم؟
-تو فکر بهتري داري؟
رو به نازنین با لبخند گفتم:بیخیال یک شب که هزار شب نمیشه…..
ساشا هم دنباله ي حرفم رو گرفت و گفت: تارا درست میگه بهتر از تو ماشین خوابیدنه.
و به کمرم فشار آرومی آورد و گفت: برو تو…..
اول از همه من رفتم داخل.یک کلبه ي چوبی بود.یک شومینه داشت که کنارش هیزم ریخته شده بود.
اطرافش هم دیوار پوسیده بود. بعد از من نازنین وارد شد و گفت :حداقل میتونستیم تو ماشین بمونیم تا یک ماشین رد بشه و ازش کمک بگیریم.
دستش رو تو دستم گرفتم و گفتم :اینجا اگه شومینه روشن بشه گرم میشه ولی تو ماشین داشتیم از سرما میلرزیدم ها…
-میدونم ولی بدم میاد همچین جایی باشم….
چیزي نگفتم. معلوم بود از اون دختر هاي تیتیش مامانیه. اگه مثل من زندگیش بالا و پایین داشت الان اینجا رو بهشت میدید.سپنتا هم وارد کلبه شد اما ساشا نیومد.پرسیدم:پس ساشا کو؟
-رفت از تو ماشین چیزي براي شام بیاره….
-مگه شام هم برداشته بودین؟
-نه. ساشا قبل از اومدن بهم گفت ناهار درست و حسابی نخوردي کمی نون و پنیر برداشته بود که اگه تا شام گشنه شدي چیزي براي خوردن باشه.
نازنین کنار گوشم گفت :واي چی شوهر مهربونی…
هه مهربون…. خیلی….با سر به شومینه اشاره کردم و رو به سپنتا گفتم: روشنش نمیکنی؟

-چرا الان راهش میندازم.
و به سمتش رفت.منم رفتم یک گوشه نشستم و سپنتا رو زیر نظر گرفتم.نازنین هم کنارم نشست و گفت:چه سرده….
-اون راه بیفته گرم میشه.
و سرم رو روي شونه اش گذاشتم. لبهاش رو غنچه کرد و گفت :من ساشا نیستم ها…..
ریز خندیدم. یک دستش رو دور بدنم حلقه کرد و گفت :پسر خوبیه اگه تو بتونی ببخشیش….
زل زدم به سقف و گفتم :مشکل اینجاست که نمیتونم.
-اگه بخواي میشه….
-من نمیخوام. هیچ وقت نمیبخشمش. زندگیم رو تباه کرده چجوري ببخشم؟
-بیخیال تارا…..
خیلی آروم گفت :همه ي مرد ها یک رگ دیوانگی دارند….(لطفا به آقایون بر نخوره این نظر نازنینه میخواد تارا رو متقاعد کنه)
خنده ام گرفت. با خنده گفتم: میدونم.
با ورود ساشا به کلبه، دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد.یک سبد کوچیک دستش بود.به سمتمون اومد و سبد
رو روي زمین گذاشت و گفت :درسته کمه ولی بهتر از هیچیه. نگاهی به داخل سبد انداختم دوتا دونه نون با یک بسته پنیر بود.سپنتا هم به سمتمون اومد و گفت :ساشا فندکت رو بده.
-تو هنوز روشنش نکردي؟
-آخه کبریت یا فندك داشتم؟هیزم ها رو ریختم توش حالا فقط باید یک فندك بگیریم زیرش.
ساشا فندکش رو داد و سپنتا دوباره برگشت سمت شومینه. کنارم نشست و گفت :مثلا میخواستیم بریم خوش بگذرونیم.

-به من خوشگذرونی نیومده.
برگشت سمتم و با اخم هاي تو هم گفت:چرا انقدر نا امیدي؟
-هر کسی که جاي من بود تا الان ده بار خودش رو کشته بود.من خیلی پوست کلفتم….
-تارا حق نداري اسم خودکشی رو حتی رو زبونت بیاري وگرنه…..
حرفش رو قطع کردم و گفتم: چیکار میکنی؟ لابد این بار زبونم رو قطع میکنی.
عصبی گفت :تارا….
خواستم بازم جوابش رو بدم که نازنین دستم رو فشار داد.فهمیدم بازم زیاده روي کردم.دیگه چیزي نگفتم اونم حرفی نزد.فقط اخم هاشو کشید توي هم و به سپنتا که در تلاش بود شومینه رو راه بندازه خیره شد.
نازنین هم نگران نگاهم میکرد.لبخندي زدم و براي اینکه از این حال و هوا خارجش کنم گفتم: راستی تو هیچی از خودت نگفتی ها….
لبخندي زد و گفت:من بیست و یک سالمه.
-واقعا یعنی جاري کوچیکه از من بزرگ تره؟
-آره…
-خوب دیگه؟
-یک داداش دارم که دوست صمیمیه سپنتاست.
-اینو میدونم.
با تعجب گفت: از کجا؟
-آخه سپنتا گفته بود عاشق خواهر دوستشه…

چشماش از تعجب گرد شدن. با حیرت گفت: واقعا سپنتا این رو گفته؟
-آره چطور مگه؟
با خشم زل زد به سپنتا و آروم گفت: میکشمش…
-چرا؟
-آخه اوایل که با هم دوست شدیم میگفت فقط میخواد با من یک دوست معمولی باشه.کم کم منو شیفته ي خودش کرد.کاري کرد که خودم برم بهش بگم عاشقشم.اونوقت میدونی آقا چی گفت؟
-چی گفت؟
-گفت باید برم فکر کنم….ازم وقت خواست…عه عه عه…. براي من ناز کرد.
خنده ام گرفته بود به سختی گفتم :واقعا گفت باید فکر کنم؟
-آره بعد از یک هفته اومده میگه قبول میکنم.نمیدونی تو اون یک هفته چی کشیدم.
-چقدر شما جالبین…..
-جالب نیستیم همون جور که گفتم اینا یک رگ دیونگی دارن.
و به ساشا و سپنتا اشاره کرد. شروع کردم به خندیدن.خیلی جالب حرص میخورد. فکر کنم خون سپنتا حلاله.ساشا با تعجب به خنده ي من نگاه کرد.براي اولین بار بعد از ازدواجمون بود که داشتم جلوش میخندیدم.
خواست چیزي بگه که سپنتا با خوشحالی از جاش بلند شد و گفت: بالاخره روشن شد.
-نازنین هم با حرص گفت :هنر کردي…..
باد سپنتا خالی شد اما ساشا بلند زد زیر خنده.آخه سپنتا با یک شوق زیادي گفت روشن شد که هر کس نمیدونست فکر میکرد چه هنر بزرگی انجام داده.سرش رو انداخت پایین و با ناراحتی برگشت پیش
نازنین نشست.نازنین هم روشو ازش برگردوند.بیچاره سپنتا با تعجب به کار هاي نازنین نگاه میکرد.عجب غلطی کردم همچین حرفی رو زدم.امان از دهانی که بی موقع باز شود. ساشا اشاره اي به سبد کرد و گفت: بهتره بخوریم.

همه مشغول غذا خوردن شدیم.ساشا و نازنین با ناراحتی میخورند سپنتا هم با تعجب از ناراحتی نازنین. ولی من با آرامش میخوردم.تنها غذایی بود که با آرامش میخوردم.خیلی جالب بود.هر غذایی که تو قصر ساشا میخوردم جوري زهرم میشد. اونم غذا هاي آنچنانیه ساشا. ولی اینجا…. توي یک کلبه ي خرابه….یک لقمه نون و پنیر….
بدجور به دلم نشسته بود.با اینکه ساشا هم کنارم بود.ولی اون شب ازش نمیترسیدم.
بعد از شام یکی از پتو ها رو روي زمین پهن کردیم و یک قسمتش رو به حالت بالشت در آوردیم.ساشا به من و نازنین اشاره کرد و گفت: شما بخوابین ما بیدار میمونیم.
-چرا بیدار؟
-اینجا در و پیکر درست و حسابی نداره ممکنه اتفاقی بیفته بهتره ما بیدار باشیم.
نازنین پوزخندي زد و گفت :کی آخه تو این بوران از اینجا رد میشه؟….
-آدم رد نشه گرگ که رد میشه….
با شنیدن اسم گرگ ناخودآگاه لرزیدم. نازنین هم به دست من چنگ زد و ترسیده گفت :گرگ….واقعا اینجا گرگ هست؟
سپنتا مهربون گفت: بیابونه ها…. ممکنه باشن.شما راحت بخوابین ما بیداریم.
سرم رو تکون دادم و همراه نازنین روي پتو دراز کشیدم.ساشا هم پتوي دیگه رو روي ما انداخت و گفت: خوب بخوابید شب بخیر.
جوابش رو ندادم اما نازنین آروم گفت :شب بخیر.
ساشا با ناراحتی از جاش بلند شد.میدونستم توقع داشت به جاي نازنین من جوابش رو بدم.سپنتا هم که بالاي سرمون بود گفت :شب بخیر راحت بخوابید.
نازنین جوابی بهش نداد اما من جوابش رو دادم. بیچاره نمیدونست دلیل این کار هاي نازنین چیه.

خیلی جالب بود که منو نازنین هر دو به کسانی شب بخیر گفتیم که دوست داشتن از زبون دیگري بشنون. من به سپنتا نازنین هم به ساشا.چشم هامو بستم و سعی کردم بخوابم اما چون ظهر خوابیده بودم و از طرفی هم سپنتا درمورد گرگ گفته بود، منم ترسو خوابم نمیبرد.چند دقیقه اي گذشت که متوجه نفس هاي منظم نازنین شدم.هه این مثلا از گرگ میترسید ولی چقدر زود خوابش برد.
سعی کردم بخوابم که صداي آروم سپنتا رو شنیدم:
خوابیدن؟
ساشا هم به همون آرومی گفت:فکر کنم….
-چی شده چرا انقدر تو فکري؟
-به تارا فکر میکنم….
-چه فکري؟
-به اینکه چقدر زجر کشیده….چقدر ناخواسته زجرش دادیم…. هممون….
-منظورت از هممون کیاست؟
-من،مادرش،پدرش،برادرش،خاله اش،شوهر خاله اش،پسر عمه ي ناتنیش، هممون دیگه….
یادته چقدر میگفتم یکم به این طفلک فرصت بده؟ اما انگار نه انگار….
-خوب چرا اون به من فرصت نمیده؟چرا نمیزاره براش جبران کنم؟
-حق داره.تارا ازت میترسه. خودت باعث و بانیش بودي.
-حالا چیکار کنم؟ میخوام برگرده.انسان جایزالخطاست.
-درسته ولی خطاي تو خطا نبود. یک جرم بزرگ بود.مسلما اگه تارا شکایت کنه میفتی زندان.

-برام مهم نیست. فقط میخوام تارا برگرده.اگه براي برگشتنش هزار سال هم بخواد بیفتم زندان.
-راستش رو بگو ساشا دوستش داري؟
-نه….
-پس چی؟
-دیونشم….. دیونه….از همون روزي که تو فرودگاه چمدون هامون عوض شد حس کردم قلبم هم رفت.
اون روز ناراحت بود.خیلی هم ناراحت بود.یک جورایی هم دلم به حالش سوخت که کسی نیومده بود استقبالش.بعد از اون هر وقت میدیدمش بیشتر شیفته اش میشدم.مثل روزي که تو پارك نشسته بود و گریه میکرد. منم بهش گفتم لازم نیست بخاطر من گریه کنه.اون روز با دیدن اشکاش که از چشماش میریخت قلبم فشرده میشد.
یاد اون روز افتادم.دومین دیدارم با ساشا بود.اون روز منو به قهوه دعوت کرد ولی من پسش زدم.بعد هم اعصابم خورد شد و رفتم تو پارك نشستم گریه کردم.ساشا هم اومد بالا سرم.هیچ وقت جمله اش رو یادم نمیره که گفت: حالا گریه نکن بخشیدمت.اي کاش میشد برگردم به عقب و تو همون روز ها بمونم.
دوباره صداي ساشا رو شنیدم: حالا میگی چیکار کنم؟
-صبر….
-صبر؟
-آره شاید زمان همه چیز رو تغییر بده.شاید دل تارا با تو صاف شد.شاید هم نه نمیدونم.ولی صبر کنی بهتره….
دیگه حرفی نزدن. مطمئنا سپنتا این حرف رو براي دل خوش کردن ساشا زد .چون من هیچ وقت ساشا رو نمیبخشم. حتی اگه هزار سال هم بگذره…
******

با برخورد نور خورشید به چشمم،بیدار شدم.در کلبه نیمه باز بود و نور خورشید به داخل کلبه راه پیدا کرده
بود.نگاهی به اطرافم انداختم.نازنین کنارم خوابیده بود اما خبري از ساشا و سپنتا نبود.سر جام نشستم و به در کلبه نگاه کردم.اما کسی نبود.تعجب کردم.نگاهی به نازنین انداختم خواب خواب بود. از جام بلند شدم و به سمت در رفتم و بازش کردم. برف روي زمین نشسته بود اما خبري از طوفان دیشب نبود.نگاهی به اطراف انداختم. ساشا و سپنتا رو دیدم که کنار ماشین ایستاده بودند. یک ماشین دیگه هم اونجا بود. فکر کنم تونستن کمک بگیرن.باد سردي وزید.سریع برگشتم تو کلبه که نازنین رو دیدم گیج روي پتو نشسته بود.با دیدنم نفسش رو فوت کرد و گفت :فکر کردم گرگ خوردتون…..
خندیدم و گفتم :حتما تو رو هم نگه داشتن براي دسر آره؟
-بابا دیشب تا صبح خواب گرگ رو دیدم.
-براي همین سرت نرسیده به بالشت خوابت برد…
پشت چشمی نازك کرد و گفت :تو هم خوب بلدي جاري بازي دربیاري ها….
به سمتش رفتم و کمکش کردم بلند شه و گفتم: خدا رو شکر کمک گرفتن باید برگردیم.
-باشه بریم.
به کمک هم پتو ها رو جمع کردیم و به سمت بیرون راه افتادیم.ساشا با دیدن ما سریع به سمتمون اومد و گفت :چرا اومدین بیرون؟
نازنین به جاي من گفت: دیدیم دارین ماشین رو راه میندازین گفتیم بیایم اینجا….
-خیلی خوب برید سوار شین.
با هم به سمت ماشین رفتیم و روي صندلی عقب نشستیم. داشتن ماشین رو بوکسل میکردند.ساشا و سپنتا هم سوار ماشین شدند و ماشین جلویی حرکت کرد.ساشا هم ماشین رو کنترل میکرد. به سپنتا نگاه کردم.حتی نیم نگاهی هم به نازنین ننداخت.برام جالب بود شخصیتش.یعنی اونقدر

مغرور بود که حتی نیومد دلیل ناراحتی نازنین رو ازش بپرسه.ولی ساشا اینجوري نبود.اگه میدید ناراحتم
تا ته و توه ماجرا رو در نمیاورد ولکن نبود.نازنین هم خون خونش رو میخورد اما سعی میکرد زیاد بروز نده که البته موفق هم نبود. تا رسیدن به تعمیر گاه حرفی بینمون رد و بدل نشد.جلوي تعمیر گاه من و نازنین و سپنتا پیاده شدیم.ساشا هم ماشین رو برد داخل براي تعمیر.گوشی نازنین زنگ خورد و با یک ببخشید ازمون فاصله گرفت.سپنتا هم از فرصت استفاده کرد و گفت :تارا این نازنین چشه؟ چقدر مغرور….حاضر نشد بره از خودش بپرسه.
گفتم: چرا از خودش نمیپرسی؟
-اون اگه جواب میداد حتما ازش میپرسیدم….
-واقعا باهاش حرف زدي و اون جوابت رو نداد؟
-نه….
-پس چی؟
-نازنین وقتی باهام قهر میکنه حاضر نیست یک کلمه هم باهام حرف بزنه.حالا بهم بگو دلیل قهرش چیه تا برم باهاش آشتی کنم….
سرم رو انداختم پایین و گفتم :راستش من خراب کاري کردم….
-چیکار؟
جریان رو براش گفتم. بیچاره کپ کرده بود.ترسیده گفت :واي تارا بدبخت شدم.
-خوب این چه کاري بود که تو کردي؟
-بابا من میخواستم شب عروسیمون همه چیز رو بهش بگم.حالا اگه بخواد عروسی رو بهم بزنه چی؟ با تعجب گفتم :یعنی بخاطر همچین چیز مسخره اي حاضره عروسی رو خراب کنه؟

-آره از اون بعید نیست…..
بدجور حالم گرفته شد.اگه نازنین عروسی رو بهم بزنه مقصر صد درصدش منم.با اومدن نازنین دیگه حرفی نزدیم.رو به رو ایستاد و گفت :بابام بود.نگرانم شده بود.دیشب نتونستم بهش خبر بدم گفت زودتر برگردم.
داشت وانمود میکرد که سپنتا رو ندید گرفته اما مشخص بود حرف هاش رو به در میگه که دیوار بشنوه.
سپنتا هم از همون جا گفت:تارا ماشین که درست بشه راه میفتیم…..
از کار هاي بچه گانه شون خنده ام گرفته بود.سپنتا ازمون فاصله گرفت و به سمت تعمیر گاه رفت.رو به نازنین گفتم: بسه دیگه نازنین این قهرت خیلی بی دلیله ها….
-نه بزار ادب بشه تا دیگه همچین کاري نکنه…
-جک میگی ها….
-چطور؟
-وقتی اون خبر نداره تو به چه دلیل باهاش قهري چجوري ادب بشه؟
رفت تو فکر و گفت :راست میگی ها…..ولی یک جوري باید بهش بفهمونم دلیل قهرم چیه….
-نیازي به قهر کردن نیست برو رك و پوست کنده بهش بگو من از این کارت ناراحتم.اونم یک عذر خواهی میکنه تموم میشه میره.
-نمیخوام موضوع انقدر راحت حل بشه.
-نازنین جان دو هفته ي دیگه عروسیتونه بهتر نیست این بچه بازي ها رو کنار بزارین؟
چیزي نگفت و سرش رو انداخت پایین. منم دیگه حرفی نزدم.خدا رو شکر فقط میخواست سپنتا رو
ادب کنه و قصد بهم زدن عروسی رو نداشت.با صداي ماشین نگاهی به در تعمیر گاه انداختم. ماشین درست شده بود و ساشا هم سوارش بود و به سمتمون اومد.جلوي پامون ترمز کرد و از ماشین پیاده شد و گفت
:بفرمایید خانم خانما…..

و در ماشین رو برامون باز کرد.اول نازنین سوار شد. وقتی خواستم سوار شم آروم جوري که فقط ساشا بشنوه گفتم:با این کار هات نمیتونی گذشته رو جبران کنی……
و سریع سوار شدم.ساشا بعد از چند دقیقه مکث در ماشین رو.بست و پشت فرمون نشست.نازنین از ساشا پرسید :پس سپنتا کجاست؟ -رفته براي صبحانه چیزي بخره…..
آهانی گفت و سکوت کرد.بعد از چند دقیقه سپنتا هم سوار شد و همون جوري که خودش رو به بخاري نزدیک میکرد تا گرم بشه،به سمت هر کدوممون یک کیک و آبمیوه گرفت و گفت :فعلا همین رو بخورید تا برسیم تهران….
نی آبمیوه رو واردش کردم و کمی ازش خوردم. گلوم خشک خشک شده بود.یک گاز از کیکم هم زدم و مشغول خوردن شدم. دو ساعت تو راه بودیم تا رسیدیم تهران.تو مسیر من و نازنین بیشتر در مورد
عروسیشون که در پیش بود حرف زدیم. ساشا هم آهنگ گذاشته بود تا خوابش نبره.ولی سپنتا غرق خواب بود.انگار اصلا تو این دنیا نبود.ساشا اول از همه نازنین رو رسوند.نازنین موقع پیاده شدن بهم گفت: تارا هر تصمیمی که بگیري ما به تصمیمت احترام میزاریم چون میدونیم خونه ي ساشا تو بیش از حد زجر کشیدي اما سعی کن کمی هم به عشقی که یک زمان بهش داشتی فکر کنی….
و از ماشین پیاده شد. نگاهی به ساشا انداختم. درسته یک زمانی عاشقش بودم اما الان ازش بیزارم.مرز بین عشق
و نفرت به باریکی یک تار موست و ساشا این فاصله رو به راحتی از بین برد.با باز شدن در ماشین، نگاهی به سپنتا انداختم که پیاده شد.به سمت مرد مسنی که جلوي در خونه ي نازنین بود رفت و باهاش دست داد.فکر کنم پدر نازنین بود.داشت ازش عذر خواهی میکرد بابت تاخیر نازنین.نازنین هم فقط یک لبخند به پدرش زده
بود.بعد از چند دقیقه که فکر کنم پدر نازنین متقاعد شد،سپنتا برگشت تو ماشین و ساشا هم راه افتاد. همون جور که رانندگی میکرد از سپنتا پرسید: کجا میري؟میري خونه ي خودت یا خونه ي ما؟

-میرم خونه ي خودم یکم استراحت کنم باز باید برم بیمارستان…..
ساشا هم دیگه چیزي نگفت. بعد از چند دقیقه جلوي خونه ي سپنتا متوقف شد و سپنتا هم با یک خداحافظی از ماشین پیاده شد. بیچاره انقدر خسته بود که یادش رفت به ما تعارف بزنه….
ساشا از تو آینه نگاهی به من انداخت و گفت: بیا جلو بشین…..
تکیه دادم به صندلی و گفتم :لازم نکرده این یک قدم راه رو همین جا میشینم…..
اونم دیگه چیزي نگفت. اما تمام حرصش رو سر پدال گاز بدبخت خالی کرد.منم دستگیره ي در رو چسبیده بودم و تو دلم خودم رو نفرین میکردم.حالا چی میشد میرفتم جلو بشینم تا این انقدر عصبی نشه؟وارد کوچه شد و سریع ریموت در رو زد.در ها از فاصله ي دور باز شدند و ساشا هم با همون سرعت وارد باغ شد.ماشین رو پارك کرد و باعصبانت از ماشین پیاده شد.
چسبیدم به صندلی.از عصبی شدنش میترسیدم. فکر کنم ساشا ضعف اعصاب داشت که با هر یک کلمه حرف من اینجوري میشد.در ماشین رو باز کرد و دستم رو گرفت و گفت: اگه دوست داري پیاده شو…..
آب دهنم رو قورت دادم. به آرومی از ماشین پیاده شدم. اونم منو کشون کشون به سمت خونه برد.به دستش چنگ زدم و التماس گونه گفتم: کاریم نداشته باش….
-هه کاریت نداشته باشم؟انقدر خوب باهات رفتار میکنم اما تو چی…..منو جلوي همه سکه ي یک پول میکنی؟حالیت میکنم….دوست نداري با من باشی بخاطر بچه ات مجبوري….
وحشت کردم و دستم رو محکم عقب کشیدم که گفت: کجا؟راهی براي فرار نداري….تا الان سعی کردم خوب باشم….تو صورتم خم شد و با چشم هاي عصبیش زل زد به چشم هام و گفت: ولی تو نخواستی….
-تو رو خدا ساشا غلط کردم ولم کن….
-هنوز زوده براي غلط کردن….
خواست در ورودي رو باز کنه که در به یک ضرب باز شد و مریم با خوشحالی گفت: سلام آق….

هنوز حرفش تموم نشده بود که متوجه من شد. تمام خوشحالیش دود شد و رفت هوا.با خشم گفت:
سلام آقا…..
ساشا کنارش زد و گفت :سلام شما کی اومدین؟
-صبح زود….
-خیلی خوب.به کارتون برسین…..
و منو همراه خودش به سمت اتاق خواب برد.اصلا دلم نمیخواست جلوي این نازنین در برابر ساشا مقاومت کنم.پس بی هیچ حرفی دنبالش رفتم.وارد اتاق شد و در رو محکم به هم کوبید. دکمه هاي پیراهنش رو باز کرد.ترسیده عقب عقب رفتم. با پوزخند گفت: لباس هاتو در میاري یا واست دربیارم؟
چیزي نگفتم. فقط نگاهش میکردم.پیراهنش رو با یک ضرب از تنش در آورد و گفت: تارا عصبی تر از اینم نکن.زود باش….
سرم رو به معنی نه بالا انداختم. یک قدم بهم نزدیک شد که با جیغ گفتم: به من نزدیک نشو عوضی….
با سیلی محکمی که زد پرت شدم روي تخت….دستم رو روي گونه ام گذاشتم و شروع کردم به گریه کردن.
نگاهی به آینه ي دراور که دقیقا رو به روم بود انداختم.گونه ام کبود شده بود.پوستم حساس نبود اما ضربه دست ساشا سنگین بود.با باز شدن در اتاق وحشت کردم.اما مریم وارد اتاق شد.نفسم رو آروم فوت کردم که پوزخندي
زد و به سمت کمد رفت و یک لباس حریر کوتاهی رو از تو کمد کشید بیرون و به سمتم گرفت و گفت: بپوش…
با چشم هاي گرد شده گفتم: چرا باید بپوشم؟
-دستور آقاست گفت آماده ات کنم میاد سروقتت…
نفسم از ترس گرفت. با دست و پاي لرزون بهش خیره بودم.لباس رو دوباره جلوم گرفت و گفت: بپوشش….
با صداي لرزونی گفتم: نه نمیتونم…. چرا باید این کار رو بکنم؟

نگاهی به کبودي صورتم انداخت و پوزخندي زد و گفت: براي اینکه کمتر کتک بخوري.تو که قبلا تن به رابطه دادي پس بازم..
حرفش رو سریع قطع کردم گفتم: اون موقع از ترس جونم باهاش بودم اما الان….
-اما الان چی؟ تو که دختر نیستی پس درست رفتار کن.درست رفتار کن…. . دوست داري مثل گذشته کتک بخوري؟
اشکام روي صورتم روان شد که مریم سریع گفت: مگه نمیدونی بدش میاد گریه کنی؟ پس اشکاتو پاك کن زود….
سرم رو به نشونه ي نه تکون دادم. دوباره خواست چیزي بگه که ساشا اومد تو… با دیدنش چهار ستون بدنم شروع کرد به لرزیدن. با چشم هاي خمار و تبدارش بهم خیره بود.بدون اینکه نگاهش رو از من بگیره گفت: مریم وان رو برامون آماده کن….
-چشم آقا….
آب دهنم رو با ترس قورت دادم.چند قدم بهم نزدیک شد که گوشه ي تخت تو خودم مچاله شدم. با لحنش که همیشه منو میترسوند گفت: مجبورم نکن دست روت بلند کنم.پس هرچی میگم مثل آدم بگو چشم حالا اون لباساتو از تنت بکن….
هیچ کاري نکردم.فقط با چشم هاي اشکیم به چهره ي خشمگینش خیره بودم.خواست به سمتم بیاد که مریم از حموم اومد بیرون و گفت: وان آماده است..
ساشا سرش رو تکون داد و بدون اینکه نگاه از من بگیره به مریم گفت :میتونی بري…..
مریم با یک نگاه پر از حقارت به من از اتاق رفت بیرون. ساشا هم خیز برداشت سمتم که از ترس جیغ بلندي زدم.منو روي تخت دراز کرد و گفت: مگه نگفتم اومدم حاضر باشی؟ با هق هق گفتم: نمیخوام…. دست… از…سرم… بردار…
-هه دست بردارم؟مگه تو خواب شب ببینی….

و تند تند مشغول باز کردن دکمه هاي مانتوم شد.به دستش چنگ میزدم و جیغ هاي گوش خراشی می کشیدم ولی ول کنم نبود.دیگه به ضجه افتاده بودم.مانتو رو از تنم در آورد و پرت کرد یک گوشه. زیرش یک تیشرت آبی رنگ تنم بود.منو روي تخت نشوند.محکم یقه ي پیراهنش رو گرفتم و گفتم: تو رو به هر کسی که میپرستی ولم کن…..
حالت چهره اش تغییر کرد. یک جور ترحم توش دیده شد.سرم رو به سینه اش چسبوند و گفت: ببخشید تارا نمیخواستم بترسونمت…. ببخشید خانمی شرمنده ام…..
فقط هق هق میکردم.پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند و گفت: متاسفم تارا. چیکار کنم که میترسونیم؟ میگی میخواي بري….من بدون تو نمیتونم تارا….باور کن نمیتونم….
یک قطره اشک از گوشه ي چشمش چکید و افتاد روي گونه ام.منو محکم تر به خودش چسبوند و گفت:
ببخشید گلم….
تو موهام نفس عمیقی کشید. دستم رو روي سینه اش گذاشتم و کمی فشار دادم و گفتم: ولم کن….
-تا آروم نشی نمیزارم جایی بري…..
با صداي در اتاق کمی ازم فاصله گرفت و گفت: بله…
مریم وحشت زده وارد اتاق شد و گفت: آقا دم در کارتون دارن….
-خوب چرا هول کردي؟
-آخه… آخه….
کلافه گفت: آخه چی؟ -آخه پلیس اومده….
ساشا بلند گفت:چی؟….

سریع منو کنار زد و بلند شد و گفت: چی گفتن؟ -گفتن به شما بگم برید کار مهمی باهاتون دارن….
ساشا خیره شد تو صورتم. انگار قرار بود براي آخرین بار منو ببینه…..سرش رو پایین انداخت و از اتاق رفت بیرون.سریع مانتوم رو پوشیدم و شالم رو کشیدم روي سرم.امیدوار بودم این پلیس بازي کار افشین باشه. با باز شدن در اتاق انگار دنیا رو بهم دادن.خاله به سمتم اومد و منو تو بغلش گرفت و با گریه گفت: تارا….دخترم….خدا رو شکر پیدات کردم….
محکم خاله رو به خودم فشار دادم و شروع کردم به گریه کردن….اشکام حتی یک لحظه هم بند نمیومد.
بعد از خاله سها به سمتم اومد و تن لرزونم رو بغل کرد.چشم هاي اشکیم رو باز کردم که افشین و داریوش و محمود خان رو جلوي در اتاق دیدم….با دیدنشون انگار جون تازه گرفتم.خاله کمکم کرد بلند شم و گفت: دختر تو که ما رو نصف عمر کردي…
چیزي نگفتم. فقط اشک میریختم. اول محمود خان و افشین و داریوش از اتاق رفتند بیرون بعد من و خاله و سها….با ورودمون به پذیرایی ساشا رو دیدم که پلیس داشت دستبند به دستش میزد.متوجه سنگینی نگاهم شد. سر بلند کرد و نگاه غمگینی به چهره ام انداخت.اونقدر تو نگاهش غم بیداد میکرد که سریع سرم رو پایین انداختم. از خونه خارج شدیم. خاله منو به سمت ماشین افشین برد و گفت: خاله جان تو با افشین بیا کارت داره…..
سرم رو تکون دادم و سوار شدم. افشین هم سریع سوار شد و گفت :خوبی تارا….
-نه….
-خیلی خوب آروم باش دیگه همه چیز تموم شد.
با گریه گفتم: چرا زودتر نیومدي دنبالم؟
-باور کن ما دیشب اومدیم ولی کسی اینجا نبود. فکر کردم ساشا تو رو برده دبی.امروز صبح بهمون خبر دادند که ماشین ساشا وارد خونه اش شده ما هم سریع خودمون رو رسوندیم.

-منو از اینجا ببر خواهش میکنم….
-باشه الان میریم…..
و استارت زد و ماشین رو راه انداخت.لحظه ي آخر چشمم به ساشا افتاد که دستبند به دست از خونه خارج شد و سوار ماشین پلیس شد.سرم رو به صندلی تکیه زدم. افشین براي اینکه منو کنی از اون حال و هوا خارج کنه
ضبط رو روشن کرد.آهنگی که پخش شد اونقدر غمگین بود که صداي گریه ام بلند شد.افشین خواست ضبط رو خاموش کنه که نزاشتم و گفتم :بزار بخونه….حرف دل منه…..
اونم دیگه بیخیال شد.منم همون جور که هق هق میکردم همراه با آهنگ خوندم:
خیلی عجیبه حالی که دارم وقتی که رفته از تو خیالم وقتی نمونده حسی تو قلبم من نمیفهمم پس چیه حالم چشمامو بستم عاشقی کردم من که به هیچ کی دل نمیدادم من که همیشه سخت میگرفتم
این دفعه آسون قلبم رو دادم….
این هوا بی هوا اونو یادم میاره این شبا بی صدا داره چشمام میباره وقتی خاطره ها اونو یادم میاره اي خدا تو بدون دیگه دوستش ندارم عشق رو با دل خون به زیر پام میزارم من گذشتم از اون دیگه دوستش ندارم دیگه دوستش ندارم….
اون روز به همراه افشین رفتیم کلانتري و من ازساشا شکایت کردم.براي طلاق هم اقدامات لازم رو انجام دادیم.دیگه اکثر کار ها تموم شده بود.فقط مونده بود روز دادگاه که امروز بود.از صبح انقدر استرس داشتم که
حس میکردم تپش قلب گرفتم. نمیدونم حال و روز صورتم چجوري بود که خاله هر یک ساعت یک بار، یک
لیوان آب قند میریخت تو حلقم.سها و داریوش هم قرار بود با ما بیان….رابطه ي داریوش باهام بهتر شده بود چون فهمیده بود که من تو اون مدتی که فرار کرده بودم پیش ساشا بودم اما هنوز هم باهام سرسنگین بود.
برام مهم هم نبود چون شخص خواصی نبود.خاله و محمود خان به همراه سها و داریوش،سوار ماشین داریوش شدند منم همراه افشین راهی دادگاه شدم. تو راه افشین گفت: استرس داري؟
-آره….
-چقدر؟
-زیاد….
-بیخودي استرس داري همه چیز دادگاه به نفع ماست.اون ساشاست که باید استرس داشته باشه….
-راستش….
-چی شده؟
-راستش من میخوام شکایتم رو پس بگیرم…
افشین بلند گفت: چی؟ یعنی نمیخواي طلاق بگیري؟
-چرا طلاق میگیرم اما اون شکایتی که از ساشا به جرم دزدیدنم کردیم اونو میخوام پس بگیرم….
-چرا؟….

-من میخوام طلاق بگیرم تا از شرش خلاص بشم نه اینکه باز یک مدت هم درگیر دادگاه هاش بشم….
-خوب نیازي نیست تو تو دادگاه شرکت کنی من خودم….
-نه افشین…. من میخوام شکایت رو پس بگیرم…
-خیلی خوب هرجور خودت دوست داري….
بعد مشکوك نگاهم کرد و گفت: مطمئن باشم که دلیل دیگه اي نداره؟
-آره مطمئن باش…..
دروغ گفتم.دلیل دیگه اي داشت.تو اون یک روز و نصفی که پیش ساشا بودم برام همه چیز عوض شد. اگه بخوام اون صحنه ي آخر رو سانسور کنم بقیه اش خوب بود.دلم براي محبت هاش تنگ شد.از روزي که از خونه اش اومدم تا امروز حس میکنم یک چیزي گم کردم.
افشین ماشین رو جلوي در دادگاه نگه داشت.از ماشین پیاده شدم و به همراه بقیه به سمت در ورودي دادگاه رفتیم.فضاي اونجا برام خفقان آور بود.نگاهی به جمعیتی که اونجا بود انداختم.همه در حال رفت و آمد بودند. خدا میدونست همین امروز چندتا زندگی که یک زمان با عشق شروع شده بود از هم میپاشه. روي صندلی نشستم تا نوبتمون بشه.نگاهم رو به اطراف انداختم.خبري از ساشا نبود.شاید نیاد….نگاهی به افشین انداختم که داشت پرونده هاي توي دستش رو مرتب میکرد. همون لحظه صدامون زدن.از جام بلند شدم و به همراه افشین وارد اتاق شدم.روي صندلی نشستم و خیلی آروم به قاضی سلام کردم.چشمم به در ورودي بود که ببینم ساشا
کی میاد. چند دقیقه اي گذشت تا اینکه ساشا به همراه سپنتا و یک مرد دیگه وارد دادگاه شدند.با دیدنش دست و پام شروع کرد به لرزیدن. موهاش ژولیده و نامرتب بود. صورتش که همیشه مرتب بود الان ریش چند روزه اي روش نمایان بود.نگاهش که به من افتاد سریع سرم رو پایین انداختم. دلم بدجور براش سوخت.یعنی از دوري من به این حال و روز افتاده بود؟….ساشا به همراه مرد غریبه که فکر کنم وکیلش بود روي صندلی هاي جلو نشستند. خاله و سها هم وارد اتاق شدند و کنار سپنتا نشستند. دادگاه شروع شد.افشین خیلی راحت

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن