رمان شکنجه گر من پارت۱۳

رمان شکنجه گر من

جهت شاهده به ترتیب پارت اول تا اخر رمان شکنجه گر من وارد شوید

-خوب تارا خانم اهل مقدمه چینی یا حاشیه رفتن نیستم.راستش یک کار مهمی هم دارم که باید انجام 

بدم.پس ازتون خواهش میکنم برام یک خلاصه از زندگی مشترکتون بگید.مادرتون میگفتن همسرتون دست بزن داشته درسته؟

با صداي لرزونی گفتم: بله….

 دستگاه رو روشن کرد و گفت :خوب بفرمایید دلیل اینکه کتکتون میزد چی بود؟ اصلا بهتره از اول آشناییتون تا همین جا که کارتون به جدایی کشیده رو برام بگید…..

سرم رو پایین انداختم و با بغضی که تو گلوم بود و داشت خفه ام میکرد همه چیز رو براش گفتم. از 

اولین روزي که هم دیگه رو دیدم،تا مراسم خواستگاري،عقدمون،پاپوشی که برام ساختن، رفتن ساشا،سختی کشیدن خودم و فرارم از ایران،خریداري شدنم توسط ساشا و……. تا به امروز همه رو گفتم. افشین با دقت گوش میداد و گاهی چیزي توي کاغذش مینوشت.وقتی حرف هام تموم شد گفت :ببخشید میشه تارا صداتون کنم.

سرم رو تکون دادم و گفتم: هر جور که راحتین صدام بزنید ……

-خوب تارا خانم اگه بخوایم تو دادگاه بگیم که فرار کردین براتون بد تموم میشه.اصلا شاید پرونده اونجور که میخوایم پیش نره….

_پس باید چیکار کنیم؟

-بهتره این قسمت از حرف هاتون حذف بشه.فقط امیدوارم شوهرتون این بحث رو تو دادگاه پیش نکشه. 

-یعنی اگه تو دادگاه گفته بشه که من فرار کردم نمیتونم طلاق بگیرم؟

-اون بستگی به قاضی پرونده ات داره ولی خوب تو روند دادگاه اشکال ایجاد میکنه.من این قسمت از حرف هاتون رو حذف میکنم یعنی تو دادگاه گفته میشه که همسرتون بعد از اینکه اون صحنه ي ساختگی خیانت رو دید شما رو به زور برد دبی و از اونجا بود که آزار و اذیت هاش شروع شد.

-باشه هرچی خودتون صلاح میدونید.

 

-فردا آماده باشید میام دنبالتون تا بریم دادگاه و یک شکایت نامه تنظیم کنیم.از اون طرف هم باید بریم  پزشکی قانونی. این شکنجه هایی که شما گفتید مسلما باید آثارش روي تن و بدنتون باشه درسته؟

-درسته….

-خوبه پس میشه به راحتی پرونده رو به نفع خودمون پیش ببریم.

از جاش بلند شد.لوازمش رو جمع کرد و گذاشت توي کیفش. منم بلند شدم و گفتم :دارین میرین؟

-بله بهتره برم. گفتم که یک جا کار مهمی دارم.

-ممنونم از اینکه اومدید و وقتتون رو گذاشتین.

-خواهش میکنم. 

همون لحظه خاله به همراه یک سینی چایی وارد پذیرایی شد و گفت: عه کجا من تازه چایی آوردم؟

-دستتون درد نکنه باید برم کار دارم بعد از این هر روز مزاحمتون میشم.

و لبخند گرمی بهم زد و گفت :فعلا خداحافظ… 

-خداحافظ….

در رو پشت سرش بستم و برگشتم تو پذیرایی. خاله هم کنارم نشست و گفت :چی گفتین؟

-همه چیز رو براش گفتم اونم گفت که فردا آماده باشم تا براي تنظیم شکایت نامه بریم.

-امیدوارم کار ها خوب پیش بره….

-منم امیدوارم….. 

یک لیوان چایی از توي سینی برداشتم و مشغول نوشیدن شدم.تو ذهنم مدام حرف هاي افشین تکرار میشد:اگه بخوایم تو دادگاه بگیم که فرار کردین براتون بد تموم میشه.اصلا شاید پرونده اونجور که میخوایم پیش نره….

فقط امیدوارم شوهرتون این بحث رو تو دادگاه پیش نکشه…..اگه ساشا تو دادگاه بگه که من فرار کردم چی؟  مشخصه همه چیز به نفع اون میشه نه من…. ولی اگه بخواد براي نگه داشتن من از این موضوع سو استفاده کنه

چی؟اونوقت من باید چیکار کنم؟یعنی باز باید برگردم تو اون جهنم؟هرچند که دیگه اونجوري جهنم نبود اما من از ساشا میترسیدم…. حتی اگه بهترین و مهربون ترین آدم روي کره ي زمین هم میشد باز من ازش میترسیدم…… 

از جام بلند شدم و خواستم به سمت اتاقم برم که خاله گفت: تارا جان چرا انقدر میري تو اتاقت و خودت رو

حبس میکنی مادر؟بابا برو بیرون یکم هوا بخور چند روز دیگه که مجبور شدیم برگردیم تهران غبطه ي این هواي پاك رو میخوري ها…..

لبخندي به این همه محبتش زدم و گفتم: چشم.میرم بیرون.خودمم دلم گرفته….. 

-میخواي منم باهات بیام؟ 

-نه میخوام تنها باشم.

-باشه برو…

وارد اتاقم شدم و یک دست لباس ساده ي مشکی پوشیدم و از اتاق زدم بیرون. اصلا حوصله ي اینکه تیپ بزنم یا آرایش کنم رو نداشتم.از اتاق خارج شدم و با یک خداحافظ زدم از خونه بیرون.کوچه خلوت بود و کسی توش دیده نمیشد. به سمت سر کوچه میرفتم که کسی از پشت سر صدام زد:تارا…..

با شنیدن صداش تمام ترس هام برگشت…..تمام خاطرات توي ذهنم بود. نمیتونم برگردم و پشت سرم رو نگاه کنم.با تمام سرعتم به سمت خیابون میرفتم. از پشت سر مدام داد میزد: تارا صبر کن….. کارت دارم…..تارا خواهش میکنم وایستا…..

ولی حاضر نبودم حتی یک لحظه هم وایستم.با تمام سرعتم راه که نه تقریباً میدویدم که دستم به شدت  کشیده شد.از ترس جیغ بلندي زدم که سریع دستهاش رو به حالت تسلیم بالا آورد و گفت: آروم تارا….منم…..

دستم رو روي قلبم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم و با خشم گفتم: دقیقا چون تو بودي داد زدم….. 

-خوب هرچی صدات زدم انگار نه انگار…..

 

با خشم گفتم: این یعنی اینکه نمیخوام صدات رو بشنوم…..

و دوباره به سمت خیابون رفتم که سد راهم شد و گفت: تارا…..میخوام باهات حرف بزنم…..

-چی میخواي بگی؟زود بگو کار دارم…..

اخم هاشو کشید توي هم و گفت :کجا میخواي بري؟

دیگه نتونستم تحمل کنم.با کیفم محکم کوبیدم تو سینه اش و پسش زدم و همون جوري که به سمت  جلو میرفتم گفتم:هنوز آدم نشدي…..عوضی….

دوباره جلوم رو گرفت و گفت:خیلی خوب ببخشید نمیخواستم ناراحتت کنم….

تو چشماش زل زدم و گفتم :خیلی خوب بگو میشنوم…. 

-اینجا که نمیشه وسط کوچه ایم بیا بریم تو ماشین… 

-من نمیام اگه حرفی داري همین جا بگو…..

با ناراحتی گفت:تارا چرا اینجوري حرف میزنی؟ 

-انگار یادت شده که چیکار کردي…..

-نه یادم نرفته…. ولی اگه اینجام براي جبرانم….. 

-میخواي جبران کنی؟پنج ماه عمرم که خونه ات تلف شد رو بهم برگردون….پنج ماه هر روز کتک خوردن رو برام جبران کن….. اصلا میدونی چیه پنج ماه برو تو همون اتاق شکنجه اي که داشتی همون جور که منو شکنجه میکردي یک نفر رو استخدام کن تو رو شکنجه کنه اون وقت تازه باهم برابر میشیم…..

جفت دستهامو تو دستش گرفت. سعی کردم دستام رو بیرون بکشم که محکم تر گرفت و گفت :تا حرف 

هامو نشنوي نمیزارم بري. آره درست میگی باید تمام اون شکنجه ها روي بدن منم تکرار بشه تا با هم برابر بشیم. اگه این کار تو رو راضی میکنه باشه میریم خونه ي من تو هم منو به همون روش شکنجه  کن…… 

با غم گفتم :نه اینجوري هم برابر نمیشیم…. 

با التماس گفت :پس چیکار کنم؟

یک قطره از اشکم چکید روي گونه ام و گفتم:ترس هایی که من داشتم بدتر از شکنجه هات بود.مدام میترسیدم که مبادا کار اشتباهی کنم یا حرف بی ربطی بزنم که تو رو عصبی کنه…..مدام میترسیدم حتی بخوابم و تو از خوابیدن من هم عصبی بشی…خیلی از شبها بود که بیدار میموندم و با ترس به تو نگاه میکردم…..

اشکام رو که مثل سیل روي صورتم جاري شده بودند رو پس زدم و با هق هق گفتم :میدونی چیا کشیدم؟مگه نمیگن شوهر یعنی شریک زندگی؟پس چرا تو کابوس زندگیم بودي؟ازت میترسم ساشا میترسم…..هر شب تو خواب هامی….. حتی تو خواب هم کتکم میزنی….از کوچک ترین صدایی میترسم….وقتی جایی دعوا باشه یاد تو میفتم…. پس چرا میخواي برگردم….من نمیتونم برگردم میدونی چرا؟چون ازت متنفرم….. متنفر….

و با سرعت ازش فاصله گرفتم و اونو تو بهتی که بود تنها گذاشتم.

سریع یک تاکسی گرفتم و سوار شدم.راننده گفت: خانم کجا برم؟

-برید پارك……

با حرکت ماشین اشکام سرعت بیشتري گرفتن. اشکام رو پاك کردم و تو دلم گفتم: ازت جدا میشم ساشا….. کاري میکنم که به پام بیفتی…. التماسم کنی…..کاري میکنم همون جور که تحقیرم کردي تحقیرت میکنم…..ولی بعد براي همیشه ولت میکنم و میرم…. میرم ساشا…. براي همیشه میرم…..

سرم رو به پشتی صندلی تکیه زدم و رفتم تو فکر. فردا باید با افشین میرفتم دادگاه. از فردا مرحله ي دوم زندگی من شروع میشه….. 

 *******

کلید رو تو قفل انداختم و وارد خونه شدم.جلوي در یک جفت کفش ورنی مردونه بود.برام عجیب بود 

که کی میتونه اومده باشه.آخه محمود خان معمولا از این مدل کفش ها نمیپوشید و تو این ساعت از روز هم خونه نمیومد.شونه اي بالا انداختم و وارد خونه شدم. با دیدن سپنتا و پیمان که روي مبل رو به روي خاله نشسته بودند لبخندي زدم و به سمتشون رفتم.اول از همه پیمان متوجه حضورم شد از جاش بلند شد و با  لبخند گفت :به به تارا خانم سلام….. 

سپنتا هم از جاش بلند شد و متقابلا سلام کردم. با روي خوش به  هر دو شون سلام کردم و دست دادم  و کنار خاله نشستم.پیمان با همون لبخند مختص به خودش گفت:رفتی و پشت سرت رو هم نگاه نکردي ها….

سرم رو پایین انداختم و گفتم :ببخشید ولی همون جور که خودت هم میدونی من اختیارم دست خودم نبود…..

-بیخیال شوخی کردم….

سرم رو بلند کردم و به سپنتا نگاه کردم. برام عجیب بود این ساکت بودنش مشخصه که تو فکر بود. پیمان که متوجه نگاه خیره ي من روي سپنتا بود رو به سپنتا گفت :کجایی تو؟ لبخند آرومی زد و گفت: هیچ جا…. 

-به چی فکر میکردي؟  

تو چشمام خیره شد و گفت :به ساشا….

سرم رو پایین انداختم. خاله با عصبانیت از جاش بلند شد و گفت :شما گفتین براي کمک به تارا اومدین ولی باز حرف اون پسره رو پیش گرفتین؟ 

پیمان هم از جاش بلند شد و گفت: خانم من راست گفتم قصدم کمک به تاراست…. من اینجا نیومدم که 

درباره ي ساشا یا هر چیز دیگه اي حرف بزنم. سپنتا به من گفت تارا نیاز به مشاوره داره براي همین اومدم اینجا….. 

رو به خاله گفتم :خاله جان مشکلی نیست…. 

خاله خواست دوباره بشینه که پیمان گفت: اگه میشه لطفا ما رو تنها بزارید. شاید بعضی از حرف ها باشه که نتونیم جلوي شما بگیم.

خاله سرش رو تکون داد و به همراه سپنتا از سالن خارج شدند. پیمان به سمت جلو خم شد و گفت: 

تارا جان تو مشکلی داري؟

سرم رو به نشونه ي آره تکون دادم که گفت: مشکلت چیه؟

-شبا کابوس میبینم.روز ها هم گاهی صداي داد ساشا رو میشنوم.خیلی میترسم. گاهی وقتا که کسی سرم داد میزنه داد و فریاد هاي ساشا میاد تو ذهنم.

-ببینم تا بحال پیش اومده که تصویرش رو هم ببینی؟ 

-آره فقط یک بار…. 

-کی؟

-همون روز هاي اولی که اومده بودم اینجا یا بهتره بگم فرار کردم…..

-میشه یکم از کابوس هات بگی؟چی میبینی؟

شروع کردم به تعریف کردن یکی از کابوس هام که برام از همه ترسناك تر بود.پیمان با دقت گوش میداد.وقتی حرف هام تموم شد گفت :تارا ببین این کابوس هاي شبانه یک نوع بیماریه…..

خیره شدم تو چشمش و گفتم :پارانویا؟  با تعجب گفت:تو از کجا میدونی؟ 

-وقتی دکتر داشت براي ساشا توضیح میداد بیدار بودم و شنیدم…..

لبخندي زد و گفت:پس کار منو راحت تر کردي….

-براي اینکه دیگه کابوس نبینم باید چیکار کنم؟

-باید دارو مصرف کنی و تحت نظر روانپزشک قرار بگیري.من دوست روانشناس خوب زیاد دارم فقط اینجا نیستند تهران اند.

-مشکلی نیست تا چند روز دیگه باید بیایم تهران..

-چرا؟اینجا که محیط بهتري داره حداقل روحیه ات باز میشه؟

-میدونم ولی براي دادگاه و طلاق بهتره بیایم تهران…

چهره ي پیمان تو هم رفت. با ناراحتی گفتم: نکنه تو هم مثل ساشا توقع داري من برگردم آره؟

-نه همچین توقعی ندارم.یعنی این جور توقع رو نباید از یک انسان داشت.کسی که حاضر بشه بعد از 

اون همه بلا برگرده سر خونه و زندگیش باید فرشته باشه.دختر هاي این دوره و زمونه تا تقی به توقی 

میخوره طلاق میخوان.پس نه من نه هیچ کس دیگه همچین توقعی ازت نداریم.فقط امیدوارم بعد از این زندگی بهتري داشته باشی.

از جاش بلند شد که سریع گفتم :کجا شما که تازه اومدین؟

-نه باید بریم.باید برگردیم تهران.سپنتا که تو بیمارستان کار داره و این روزها درگیر مراسم ازدواجشه منم باید برگردم دبی.هنوز پروژه ام اونجا تموم نشده.

با خوشحالی گفتم :سپنتا میخواد ازدواج کنه؟

-آره. تا مراسم عروسیش اینجام.بعد برمیگردم دبی.

-مگه عروسش کی هست؟

-دو هفته ي دیگه. 

-واقعا؟ چه خوب…..

ولی ته دلم خوشحال نبودم.نمیدونم چرا به نازنین حسودیم شد.بدون هیچ مشکلی بدون هیچ دقدقه اي داره با سپنتا خوشبخت میشه.از آشناییتشون زیاد نمیگذشت. نهایتش سه چهار ماه.ولی من و ساشا نزدیک به یک سال بود که با هم بودیم اما…آه عمیقی کشیدم و گفتم :خوشبخت بشن. 

پیمان دستش رو گذاشت زیر چونه ام و گفت :تارا ازت چیزي ناراحتی؟  لبخند تصعنی زدم و گفتم :دلم به حال خودم میسوزه…. همین….

نفس عمیقی کشید و گفت :مشکلاتت حل میشه عزیزم غصه نخور. 

-سعی میکنم. 

با ورود خاله و سپنتا دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد.سپنتا رو به پیمان گفت :بریم پیمان جان.

-بریم.

و رو به خاله گفت :میشه چند لحظه بیاین؟ خاله:بله…..بفرمایید. 

خاله و پیمان رفتند سمت در.سپنتا رو بهم گفت: تارا ساشا بهم گفت میخواي جدا بشی درسته؟ محکم گفتم:آره….

-تارا من نیومدم که مجبورت کنم برگردي.این کار اتفاقا براي ساشا لازمه تا یاد بگیره قضاوت عجولانه  نکنه ولی تارا اگه راه داره یک فرصت دیگه به ساشا بده.

-نه نمیشه.نمیتونم سپنتا…..

-میدونم حق داري. ساشا حرفی بهم زد که دلم براش سوخت. 

با تعجب گفتم :چی؟

-گفت من از اول دیوانه وار عاشق تارا بودم هستم و خواهم بود.حتی اگه دیگه منو نخواد.اونقدر بهش التماس میکنم،اونقدر میرم پشت در خونشون میشینم تا اونم دلش به حالم بسوزه.میدونی چیه تارا ساشا این روز ها شده مثل یک پسر بچه…. 

 

اشکش لب مشکش شده.نمیدونم تن و بدنش رو دیدي یا نه؟دیروز اگه دیر میرسیدم با ضربات چاقو خودش رو میکشت.

چشمام گرد شد و تقریبا با جیغ گفتم: چی؟

-از وقتی فهمیده تو بیگناهی اینجوري ریخته به هم. همه اش تو خودشه،گاهی سیگار میکشه،گاهی مشروب میخوره،دیشب هم که به اوج عصبانیت رسید رفته بود تو اتاقش و داد و بیداد راه انداخته بود.در رو قفل کرده بود و نتونستم همون اول وارد اتاق بشم.صداي داد هاي وحشت ناکش که پیچید، با بدبختی در رو شکوندم و

وارد اتاق شدم که دیدم داره با ضربات چاقو خودش رو میکشه. زخم هاش زیاد عمیق نبود.انگار قصد داشت با زجر خودش رو بکشه…..

بغض به گلوم چنگ زد.سپنتا لبخندي زد و گفت: این حرف ها رو نزدم که تو رو وادار کنم برگردي پیش ساشا. بلکه گفتم تا بدونی ساشا واقعا پشیمونه. حالا همه چیز بستگی به خودت داره.اگه دوست داشتی برگرد اگر هم نه…….

نفس عمیقی کشید و گفت :دیگه هیچ وقت مزاحمت نمیشیم…..

و با همون لبخند مهربونش به سمت در رفت و منو تو یک دنیا فکر و خیال تنها گذاشت.

 *******

تو پذیرایی نشسته بودم و منتظر اومدن سها بودم. قرار بود امشب بیاد.خیلی دلم براش تنگ شده بود.سها تنها کسی بود که منو تو این خونه درك میکرد. شاید چون تقریبا هم سنم بود. صداي اف اف بلند شد. خاله گفت :تارا جان مادر در رو باز کن من دستم بنده.از جام بلند شدم و به سمت اف اف رفتم.تو مانیتور چهره ي کسی مشخص نبود.با تعجب آیفن رو برداشتم و گفتم :کیه؟ -ببخشید خانم پستچی هستم براتون بسته اومده….

با تعجب گفتم :بسته؟ولی ما…..

حرفم رو قطع کرد و با صداي تو دماغش گفت: خانم عجله دارم لطفا سریعا بیاین.

باشه اي گفتم و به سمت در رفتم.وارد حیاط شدم و بلند گفتم :اومدم.

وقتی در رو باز کردم چشمام گرد شد.ساشا پشت در بود.خواستم در رو ببندم که با دستش مانع شد و 

 

گفت :تارا….تا نزاري حرف هام رو بزنم از اینجا نمیرم.

با ترس گفتم :برو وگرنه جیغ میزنم همه ي همسایه ها بریزند سرت…..

در رو محکم هل داد که از ترس جیغ بلندي زدم. وارد حیاط شد و با خشم گفت: چیکار میخوان بکنند  هان؟ تو زن منی اسمت هنوز تو شناسناممه….

همون جور که عقب عقب میرفتم گفتم: اونم به زودي پاك میشه…

و خواستم به سمت خونه بدوم که دستم رو گرفت.

منو برگردوند سمت خودش.وحشت زده نگاهش میکردم که جفت دستهاشو گذاشت دو طرف صورتم و تو چشمام خیره شد و گفت: تارا….تو تمام دنیامی… چطور توقع داري ولت کنم؟کی میتونه از تمام وجودش از پاره ي تنش بگذره؟ تارا من خوب میشم…..قسم میخورم که به خاطر تو خوب شم….  فقط تو نرو…..تنهام نزار….ازت خواهش میکنم…. التماست میکنم….. اصلا به پات میفتم….. فقط باهام باش….. نرو…..التماس میکنم نرو…..

اشکاش کل صورتش رو پر کرده بود.تا بحال ندیده بودم ساشا گریه کنه. دستام بی اختیار داشتند روي  گونه اش مینشستند تا اشکاش رو پاك کنند که ناگهان حرف هاش یادم اومد: اگه گریه کنی چشمات  رو کور میکنم…. همون جور که میدونی من به چشمات نیازي ندارم….

سریع ازش فاصله گرفتم و همون جور که به در اشاره میکردم گفتم :برو بیرون….

یک قدم بهم نزدیک شد که با جیغ گفتم: اگه انگشتت بهم بخوره خودم رو زنده زنده آتیش میزنم…..

سر جاش ایستاد خیره شد تو صورتم. همون لحظه صداي در حیاط بلند شد.به محمود خان نگاه کردم 

 

که وارد حیاط شده بود.ساشا رد نگاهم رو گرفت و رسید به محمود خان…به یک ثانیه نکشید که خشم تمام

وجودش رو فرا گرفت.به سرعت به سمت محمود خان دوید و در همون هین گفت :بیشرف عوضی…. زندگیمو به خاك سیاه نشوندي…. 

و مشت گره کرده اش رو تو صورت محمود خان که مات و مبهوت نگاهش میکرد فرو آورد….با اولین مشتش به عقب پرت شدم.محمود خان هم نقش زمین شده بود.ساشا روي سینه اش نشسته بود و پشت سر هم تو صورتش مشت میزد.با دیدن این صحنه حس میکردم ساشا داره منو شکنجه میکنه.دست هامو گذاشتم روي گوشام و شروع کردم به جیغ زدن.

از شدت ترس فقط جیغ میزدم.تمام صحنه هاي شکنجه ي ساشا تو اتاق قرمز جلوي چشمم بود. عقب عقب میرفتم که محکم زمین خوردم. ساشا با دیدن این صحنه بیخیال محمود خان شد و به سمت من دوید و با داد گفت :تارا چی شدي؟

چشمام رو بستم و داد زدم:به من نزدیک نشو….. از این جا برو….برو….و با جیغ گفتم :برو……

سرجاش متوقف شد.چشماش مدام پر و خالی میشدند.خاله ترسیده از خونه اومد بیرون.نگاهش فقط روي من و ساشا در گردش بود.پاهام رو تو شکمم جمع کردم و گفتم :چی از جونم میخواي؟ تو که منو نابود کردي؟دیگه

شبا خواب ندارم….شدي کابوس شبهام…. روزم که دست از سرم برنمیداري….من دیگه یک دختر عادي نیستم… 

دیونه شدم….دیونم کردي….از این جا برو…. من نابود شدم….من یک مرده ام…..دیگه دست از سر جنازه ام بردار….فقط برو….

سرم رو روي زانو هام گذاشتم و با گریه گفتم: برو…

زیر چشمی نگاهش میکردم. آروم  عقب عقب رفت و بعد سریع از خونه زد بیرون.خاله سریع به سمتم اومد و تن لرزونم رو تو بغلش گرفت و کنار گوشم گفت :آروم باش تارا جان…. 

اشکام رو آروم پاك کردم و به محمود خان که با غم نگاهم میکرد،نگاه کردم و گفتم: خیالت راحت شد؟  این شده زندگیم….میبینی؟هم ساشا رو دیونه کردي هم منو…..

به سختی از جام بلند شدم و بی توجه به خاله و شوهرش وارد خونه شدم.از شدت زمین خوردن آرنجم درد گرفته بود.آستین لباسم هم پاره شده بود.رفتم تو اتاق تا لباسم رو عوض کنم.به هر حال الان سها میرسید. بهتر بود کمی مرتب باشم.هر چند حال خوشی نداشتم ولی دلم نمیخواست جلوي شوهر سها یک دختر شلخته جلو کنم.یک تونیک آبی کابنی از کمد کشیدم بیرون و یک شال هم رنگش.بعد از تعویض لباسم،لباس هاي قبلیم رو

انداختم تو سبد و از اتاق زدم بیرون. محمود خان روي کاناپه نشسته بود.با یک دستمال داشت گوشه ي لبش رو که زخم شده بود و کمی هم خونی تمیز میکرد.با دیدن من گفت: تارا چند لحظه میاي؟

به سمتش رفتم و رو به روش نشستم. لبخندي زد که به دلیل زخم لبش به پوزخند شبیه تر بود.کمی جا به  جا شد و گفت: میخوام چیزهایی درمورد خونواده ات بهت بگم.

کمی به جلو خم شدم و گفتم :بفرمایید میشنوم.

-همون جور که میدونی پدرت سرهنگ بود. اما در اصل پلیس مخفی بود و به عنوان یک مامور نفوذي وارد باند سهراب شده بود.اون زمان سهراب با ما زیاد در رفت و آمد بود و پدرت به عنوان بادیگارد شخصی سهراب همه جا باهاش بود.تا اینکه یک روز که مادرت اومده بود به خواهرش سر بزنه،سهراب هم به اینجا اومد.پدرت با دیدن

مادرت یک دل نه صد دل عاشق شد.اما نباید لو میرفت که پلیسه. از مادرت خواستگاري کرد و خودش رو همون بادیگارد شخصی سهراب معرفی کرد.پدرت درگیر زندگی زناشویی و ماموریتش شد.بعد از دو سال هم تو بدنیا

اومدي.زمانی که یک سالت بود،پدرت تونست مدارك زیادي بر علیه سهراب بدست بیاره ولی متاسفانه مادرت همه چیز رو خراب کرد. 

با تعجب گفتم :مگه چیکار کرد؟ 

-پدرت به مادرت گفته بود که یک پلیسه.و مادرت هم خاله ات.روزي که داشت به خاله ات میگفت منم  شنیدم.

نفسش رو فوت کرد و ادامه داد: اون زمان سهراب ثروت بزرگی داشت.خیلی دلم میخواست منم مثل اون

باشم.آخه هم سن بودیم و…. بگذریم.تصمیم گرفتم بهش بگم. زمانی که سهراب فهمید، تمام مدارك رو از بین برد.پدرت هم…..

سرش رو پایین انداخت و گفت :اسمش فرهاد بود. 

اونم تنها کاري که تونست انجام بده این بود که تو و مادرت رو نجات بده.یک سال تموم از دستش فراري

بودین. تا اینکه بعد از یک سال مادرت تماس گرفت و گفت میخواین بیاین خونمون.دفعه ي قبل که به سهراب همه چیز رو گفتم پاداش بزرگی بهم داد.این بار هم تصمیم گرفتم بهش بگم.تو راه اومدن به  ایران بودین که….

-اون تصادف ساختی درست شد آره؟

-تصادفی در کار نبود.زمانی که پدرت تو و مادرت رو نجات داد،نتونست براي علیرضا برادرت کاري کنه. 

چون….چون….

-چون چی؟

-چون برادرت تو خونه ي سهراب بود.اونجا به عنوان اسیر موند.پدرت در تمام مدت یک سال در تلاش بود تا علیرضا رو هم نجات بده.

-خوب بعدش….

-تو راه اومدن به خونه ي ما بودین که تو محاصره ي ماشین افراد سهراب قرار گرفتین.یکی از افراد  اسلحه رو گذاشته بود رو سر علیرضا…. خوب علیرضا پسر فرهاد هم بود و نتونست این صحنه رو  ببینه و تسلیم شد.پدر و مادرت رو سوار ماشین کردند و ماشین رو آتیش زدن و پرت کردند ته دره…. 

-یعنی پدرو مادرم رو زنده زنده آتیش…. 

-آره….

چشمام پر از اشک شد.سرش رو پایین انداخت و گفت -نخواستن تو و برادرت بمیرین. چون میخواستن شما رو هم بکشن تو همین کار تا مثلا اینجوري هم انتقام بگیرن.علیرضا رو با خودشون بردن ولی تو رو گذاشتن کنار ماشینی که در حال سوختن بود.

-چرا؟

 

-چی چرا؟

-چرا علیرضا رو بردن اما منو نه؟

-چون پلیس میدونست که علیرضا اسیره تو خونه ي سهراب اما تو نه.براي همین براي اینکه تصادف طبیعی جلوه کنه،جوري صحنه سازي کردند که انگار تو از ماشین پرت شدي بیرون.

آرنجم رو روي زانوم گذاشتم و سرم رو به کف دستم چسبوندم.محمود خان هم ادامه داد: سهراب بهم گفت سرپرستی تو رو بر عهده بگیرم و در آینده تو رو به عقد پسرش دربیارم. گفت اینجوري ثروت زیادي رو بهم میده.منم قبول کردم.براي بزرگ کردن تو هر ماه مبلغ پولی رو به حسابم میریخت.منم…. خوب بوي پول بدجور به مشامم خورده بود.

-چرا خودش نبرد منو بزرگ کنه؟

-چون سرپرستی تو رو دادگاه به ما داده بود. و پلیس بدجور ما رو زیر نظر گرفته بود.

-چرا؟

-چون به مرگ پدر و مادرت مشکوك بودن.کوچک ترین اشتباهی از طرف ما، سهراب رو لو میداد….

-خوب؟

-تو بزرگ شدي، منم تصمیم گرفتم زودتر تو رو به سعید بسپارم.از بعد از ازدواج سها تصمیم گرفتم تو رو به  سعید نزدیک کنم.نقشه هاي سهراب جایی خراب شد که سعید هم عاشق تو شد. تو رو یک مدت فرستادم  بري خونه اش تا بیشتر باهاش باشی که….

حرفش رو قطع کردم و گفتم :اون اتفاقات افتاد و من با ساشا آشنا شدم.

-درسته…..

-خوب چرا اون کار رو کردي؟

 

-سهراب مجبورم کرد.گفت اگه تو رو از ساشا جدا نکنم،همه ي زندگیم رو ازم میگیره.حتی منو تهدید کرد کهسها رو میکشه.باور کن ترسیدم.دلیل اینکه اجازه دادم با ساشا ازدواج کنی،ترسم از سهراب بود.آخه دیدم با

علیرضا چیکار کرد.علیرضا هنوز یک سال بود که با اونا هم کاري میکرد.آخه به هیچ عنوان راضی نمیشد وارد گروه سهراب بشه و سهراب هم به بدترین روش ها شکنجه اش کرد و اونو مجبور به این کار کرد.دلم بدجور به حال علیرضا سوخت.ترسیدم همون بلا رو هم سر تو بیاره.با خودم گفتم ازدواج میکنی و میري سر خونه و زندگیت میترسیدم گیر سهراب بیفتی.حتی بیخیال پول هم شدم.گفتم شاید بعد از ازدواجت اونم بیخیال تو بشه.ولی نه تنها بیخیال نشد بلکه بدتر هم شد. مدام تهدیدم میکرد.نمیتونست به ساشا آسیب بزنه چون براش بد میشد.ساشا آدم سر شناسی بود.براي همین منو با جون سها تهدید کرد منم مجبور شدم.

با عصبانیت گفتم :خوب چرا الان اینا رو به من میگی؟

-الان که سهرابی وجود نداره که ازش بترسم. میخوام ازت یک خواهشی کنم.

-چی؟

-اگه راه داره ساشا رو ببخش…..

از جام بلند شدم و گفتم :نه راه نداره.

-تارا تو با طلاقت زندگی ساشا و زندگی خودت رو نابود میکنی….

-و اگه ببخشمش غرورم رو لگد مال میکنم.

-عشق غرور نمیشناسه…. 

با پوزخند گفتم: اگه عشقی مونده باشه….

  • به سمت آشپزخونه رفتم. خاله مشغول غذا درست کردن بود.روي صندلی میز نهار خوري نشستم. خاله لبخندي بهم زد و گفت :نمیدونم چرا اینا انقدر دیر کردن.

-میان دیگه.الان هر جا باشه پیداشون میشه.

سرم رو روي میز گذاشتم و به فردا فکر کردم.اگه شکایت نامه تنظیم میشد،باز باید میرفتم دادگاه.اصلا حوصله

  • این برنامه ها رو نداشتم. اي کاش میشد زمان رو برد به جلو.اونوقت میرفتم به روزي که براي همیشه از دست ساشا راحت شدم. با صداي در،خاله با خوشحالی گفت: اومدن….

و بی توجه به من به سمت در تقریباً پرواز کرد. از جام بلند شدم و رفتم سمت پذیرایی. سها به همراه شوهرش داریوش وارد خونه شدن. با دیدنم چشماش گرد شد و گفت :تارا خودتی؟ نیشخندي زدم و گفتم :نه پس بدلمه….

-آخه….چرا تو انقدر لاغر شدي؟

به سمتش رفتم و گفتم :فکر کن رژیم گرفتم.

و محکم بغلش کردم.منو از خودش جدا کرد و لبخند پت و پهنی زد و گفت: اي ناقلا کدوم دکتر رفتی؟  بگو منم برم…..

دوباره تو بغلم گرفتمش و کنار گوشش آروم گفتم: دکتر ساشا پورزند…. 

دوباره منو از خودش جدا کرد و با چشم هاي گرد شده وحشت زده تقریبا جیغ زد:چی؟….

داریوش که درست پشت سرش بود گفت :اگه میشه بقیه ي احوال پرسی هاتون رو برید اونور منم بتونم  بیام تو.

جمله اش رو با تمسخر گفت.لبخندي بهش زدم و گفتم :سلام….

اخم هاشو کشید توي هم و جوابم رو نداد و یک راست به سمت محمود خان رفت. از کارش تعجب کردم.درسته قبلا زیاد باهاش صمیمی نبودم ولی حداقل جوابم رو که میداد.

متعجب به سها نگاه کردم که سرش رو تکونی داد و وارد خونه شد.از کار داریوش خیلی عصبی شدم.مگه من چیکارش کرده بودم که همچین عکس العملی نشون داد؟با عصبانیت رفتم کنارشون نشستم.تا آخر شب لام تا کام حرف نزدم.یکی دوبار که سها باهام حرف زد متوجه چشم غره هاي داریوش به سها شدم.سها هم از ترس شوهرش دیگه هیچ حرفی باهام نزد.هه منو بگو که فکر میکردم سها بیاد اینجا من از تنهایی در میام.

بعد از شام با یک عذر خواهی برگشتم اتاقم. روي تخت نشستم.چشمام پر از اشک شده بود.تنها کسی که تو این

دنیا داشتم هم پرید.چیزي نمونده بود گریه ام بگیره که چند تقه به در خورد.با صداي گرفته گفتم :بفرمایید…. 

سها سرش رو از لاي در آورد تو و گفت: اجازه هست؟ لبخندي زدم و گفتم :آره بیا تو…

سریع در اتاق رو بست و به سمتم اومد و گفت:ببین زیاد وقت ندارم فقط بگو منظورت از اون حرفی که  جلوي در زدي چی بود؟

گفتم:اول تو بگو چرا شوهرت انقدر ازم متنفره؟

سرش رو پایین انداخت و گفت :بخاطر کار احمقانه اي که کردي.

-منظورت فرارمه؟ 

-اوهوم….

با عصبانیت گفتم :به اون چه ربطی داره که من چیکار میکنم؟

-تارا تو میدونی اینجا به یک دختر فراري به چه چشمی نگاه میکنند؟ با بغض گفتم :آره میدونم.ولی این مدت من پیش شوهرم بودم نه کس دیگه؟

-دوباه چشماش گرد شد و گفت :چی تارا دیونه تو چیکار کردي؟اون عوضی که تو رو ول کرد و رفت  بعد تو رفتی پیشش؟ -نه اون منو ول نکرده….

سریع کنارم نشست و گفت :پس چی شده؟

دستش رو تو دستم گرفتم و گفتم :زندگیم رو خراب کردند….

-کی؟

همه چیز رو گفتم.تمام چیز هایی که به تازگی فهمیدم، چیز هایی که اتفاق افتاد و چیزهایی که تو  گذشته بود.وقتی حرف هام تموم شد،سها سرم رو تو بغلش گرفت و با گریه گفت:خواهر کوچولوي من  این همه سختی کشیده و من خبر ندارم؟

-دیگه نمیکشم سها….حالم بده….هرشب کابوس… هرشب ترس….دلهره….خدا میدونه آخر عاقبت من چی میشه….

روي سرم رو بوسید و گفت :غصه نخور خودم یک دکتر روانشناس خوب بهت معرفی میکنم گلم تا بري پیشش.

بعد انگار چیزي یادش اومده باشه،سریع از جاش پرید و گفت :من برم داریوش منو میکشه….

-باشه برو شب بخیر….

-فردا بهت سر میزنم شب بخیر….

و سریع از اتاق زد بیرون.از جام بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم.تو آینه به خودم خیره شدم و  گفتم :تارا….محکم باش….فردا نباید کم بیاري….غرور له شده ات رو فردا زنده کن…. 

و مسواکم رو برداشتم و مشغول مسواك زدن شدم.

 *******

تو سالن انتظار نشسته بودم.همراه افشین اومده بودم پزشکی قانونی…. منتظر بودم نوبتم بشه. افشین هم رفته بود دنبال یک سري کار ها.

-خانم نوبت شماست…..

سرم رو تکون دادم و به سمت اتاق پزشک مخصوص رفتم.دکتر یک زن میان سال بود. با دیدنم لبخندي زد و گفت :بفرمایید دخترم…. 

روي صندلی که بهش اشاره کرده بود نشستم. پرونده ام که جلوش بود رو باز کرد و با همون لبخند گفت: خوب خانم پرند درسته؟

 

-بله….

-خوب اینجا نوشتن آثار ضرب و شتم و سوختگی روي تنت مشخصه.لطفا برو روي اون تخت دراز بکش تا ببینم.

روي تختی که گفته بود دراز کشیدم.اونم مشغول معاینه ام شد.ران جفت پاهام گوشت پاره کرده بودند و خون

مرده شده بودند.روي کمرم،رد سوختگی مشخص بود.حتی دندونمم که شکسته بود،رو معاینه کرد.وقتی خواست همه رو تو برگه ي مربوط به دادگاه بنویسه گفتم:یک چیز دیگه هم هست…

-چی؟

انگشتم رو که انگشتر بهش جوش داده بود بالا آوردم و گفتم :این…..

نگاهی به انگشتم کرد و گفت :انگشتر داغ شده رو تو انگشتت کرده؟

لبخندي زدم و گفتم :به قول خودش انگشتر رو به انگشتم جوش داده…..

-ببخشیدا ولی این جور که پیداست شوهرت تعادل روانی نداشته…..

و پشت میزش نشست و مشغول نوشتن شد.یک برگه ي کوچک هم جلوم گرفت و گفت :اتاق کناریم  روانشناس دادگاه ست برو اونجا.

باشه اي گفتم و بعد از مرتب کردن لباس هام، از اتاقش خارج شدم و به سمت اتاق روانشناس رفتم.خدا رو شکر کسی تو نوبت نبود و من سریع وارد اتاق شدم.خانم روانشناس با دیدنم لبخندي زد و گفت:خوش اومدي عزیزم.

ممنونمی گفتم و برگه اي که دکتر بهم داده بود رو جلوش گذاشتم. لبخند مهربونی زد و گفت :میشنوم  بگو از اولین روزي که با شوهرت آشنا شدي تا الان که کارتون به اینجا کشید.

سرم رو پایین انداختم و با کلی اشک و آه همه چیز رو گفتم. حتی اون نامردي که سعید و محمود در 

حقمون کردن.خانم روانشناس هم با دقت گوش میداد. گاهی سرش رو تکون میداد و گاهی سوال میپرسید.وقتی حرف هام تموم شد،گفت :دخترم شما بهتره تحت نظر یک روانپزشک قرار بگیري عزیزم. 

-میدونم….

 

-خوب گلم من حرف هاتو تایید میکنم حتی بیماري روانی که دچارش شدي رو هم مینویسم. 

-ممنون…. 

جعبه ي دستمال کاغذي رو جلوم گرفت و گفت: اشکاتو پاك کن.اون مردي که تو ازش حرف زدي حتی ارزش گریه کردن هم نداره.

یک دستمال برداشتم و اشکام رو پاك کردم.کاغذي بهم داد و گفت :برو اتاق خانم دکتر.

ازش خداحافظی کردم و وارد اتاق دکتر شدم.بعد از دیدن کاغذ، پرونده رو کامل کرد و بهم داد.از اتاق که اومدم بیرون،افشین رو دیدم.به سمتم اومد و پرونده رو ازم گرفت. یک نگاهی بهش انداخت و گفت :ضرب و شتم ها تایید شد.حالا کار ها راحت تر پیش میره.

لبخندي بهش زدم و به همراه هم از اونجا خارج شدیم و به سمت دادگاه رفتیم براي تنظیم شکایت.

تو ماشین مشغول درست کردن شالم بودم که متوجه یک پرشیاي مشکی رنگ شدم که در تعقیب ما بود.از توي آینه به راننده اش خیره شدم.دقیق مشخص نبود کیه.ولی یک حسی بهم میگفت ساشا تو اون ماشینه. 

افشین که متوجه من شده بود پرسید:چیزي شده تارا؟ سرم رو تکون دادم و گفتم :نه….نه…

اونم دیگه چیزي نگفت.بالاخره رسیدم دادگاه.وقتی که از ماشین پیاده شدم اطراف رو خوب نگاه کردم.

خبري از اون ماشین نبود.خیالم راحت شد. به همراه افشین به سمت دادگاه رفتیم. بعد از دادگاه به سمت 

خونه رفتیم. دوباره از تو آینه نگاهی به اطراف انداختم. یک لحظه حس کردم دوباره اون پرشیا رو دیدم ولی

سریع غیب شده . ترس برم داشت.با صداي زنگ گوشی افشین،از فکر خارج شدم.گوشی رو جواب داد و گفت

:بله….

-عه سلام خوبی؟

-چیزي شده؟

 

-خیلی خوب باشه باشه الان میام.

و ماشین رو نگه داشت و تلفن رو قطع کرد و رو به من گفت :تارا جان ببخشید یک مشکلی براي مادرم  پیش اومده باید برم.

سریع موضوع رو گرفتم و گفتم :من خودم میرم دستت درد نکنه.

-مطمئنی؟ مشکلی پیش نمیاد برات؟

-نه تا همین جا هم زحمت کشیدي خیلی ازت ممنونم.

و سریع از ماشین پیاده شدم.اونم با یک تک بوق رفت.لبخندي بهش زدم و دستی تکون دادم.به سمت خونه به راه افتادم.دو تا کوچه تا خونه فاصله داشتم.وارد کوچه ي خلوتی شدم. که صداي ترمز وحشتناك ماشینی رو شنیدم.فکر کردم کسی تصادف کرده.برگشتم پشت سرم تا ببینم چه خبره که یک دست مال سفید جلوي دهنم قرار گرفت. خواستم حرکتی انجام بدم که داروي بی هوشی عمل کرد و از هوش رفتم…..

 *****

با پاشیده شدن چند قطره آب تو صورتم چشم باز کردم.روي یک کاناپه دراز کشیده بودم.از ترس نفس نفس میزدم.چشم چرخوندم و اطراف رو نگاه کردم که نگاهم روي چشم هاي به خون نشسته ي ساشا ثابت موند.

نفسم از ترس گرفت.ساشا با صداي فوق ترسناکش گفت :به خونه خوش اومدي تارا…..

با وحشت نگاهش میکردم.خیره شده بود تو صورتم. نمیتونستم از چهره اش بخونم که الان چه حسی داره.بدنم به وضوح میلرزید.کمی بهم نزدیک شد که سریع خودم رو عقب کشیدم.پوزخندي زد و گفت :که میخواي از من جدا بشی… هه فکر کردي من میزارم؟ تارا تو واقعا با خودت چی فکر کردي؟ فکر کردي میتونی جلوي خواسته  هاي منو بگیري؟

با اینکه با آرامش حرف هاشو میزد ولی با هر کلمه اي که از دهانش خارج میشد،ترس تو وجودم بیشتر  میشد.از جاش بلند شد که با وحشت گفتم: ك…کاري…اریم….ن…داشته…. باش….

اخمی کرد و گوشی مبایلم رو جلوم گرفت و گفت: زنگ بزن به خاله ات و بگو برگشتی سر خونه و  زندگیت. بگو اونم زنگ بزنه به اون وکیل محترمت تا بره شکایتش رو پس بگیره…..

با چشماي خیسم به صورتش زل زده بودم.گوشی رو محکم جلوم تکون داد و گفت :بگیر تارا….بگیر زنگ  بزن….

خیلی آروم گفتم :ن…. نه….

چشماش از عصبانیت گرد شدن با خشم گفت :تارا سگم نکن بگیر زنگ بزن….

قطره اشکی رو گونه ام چید.صورتم رو به جهت مخالفش گردوندم و این بار بلند گفتم:نه….زنگ نمیزنم…. 

-تارا…. 

با دادش از جام پریدم.پشت مبل ایستادم و با گریه گفتم: بزار برم…..چی از جونم میخواي…. یک قدم بهم نزدیک شد و منم یک قدم دور تر رفتم و گفتم :تو رو جون عزیز ترین کست بزار برم….

حالت چهره اش تغییر کرد.انگار تو یک لحظه خشم رفت.با غمی که تو صداش مشهود بود گفت: عزیز ترین کس من تویی….چرا جون خودت رو قسم میخوري…

با پشت دستم اشکام رو پاك کردم و گفتم: اگه برات ذره اي ارزش دارم بزار برم.

همون جور که بهم نزدیک میشد گفت: تو برام با ارزشی خیلی هم با ارزشی….

جفت دستهاشو روي شونه هام گذاشت و تو صورتم خم شد و گفت :اما نمیزارم بري….تو زن منی.تو عشق منی.تمام وجود منی….زندگی من خلاصه میشه در تو….پس نمیزارم بري.هیچ جا.

خیلی آروم لب هاشو به لبهام نزدیک کرد وروي لبهام رو بوسید.بی حرکت ایستاده بودم.فقط گاهی آب 

دهنم رو با ترس قورت میدادم.لب هاشو آروم از لبهام جدا کرد اما تو همون حالت موند. از همون فاصله ي کم

گفت: همه چیز رو برات جبران میکنم.زندگیی برات میسازم که همه به حالت غبطه بخورند.تو رو ملکه ي خونه ام میکنم. فقط بمون همین.اصلا ازت نمیخوام عاشقم بشی فقط میخوام باهام زندگی کنی.همین.

با خشم و نفرت خودم رو عقب کشیدم و گفتم :باید احمق باشم که بخوام با کسی مثل تو زندگی کنم. 

من میرم تو هم کاري نمیتونی بکنی.ازت جدا میشم چون دادگاه راي رو به من میده نه تو…..

و عقب عقب رفتم و به سمت در دویدم.داد بلندي زد و گفت :تارا صبر کن….

ولی نایستادم.صداي دویدنش رو شنیدم.سرعتم رو بیشتر کردم . با کشیده شدن شالم از پشت جیغی زدم و سرعتم رو بیشتر کردم.حتی بیخیال شالم که روي زمین افتاده بود شدم.چیزي نمونده بود به در برسم که اینبار محکم از موهام گرفت و کشید. دهن باز کردم جیغ بکشم که دستش رو محکم روي دهنم گذاشت و یک دستش رو هم زیر زانوم و از روي زمین بلندم کرد.تند تند دست و پا میزدم. ولی زور من کجا و زور ساشا کجا.سرم رو به سینه اش چسبوند و کنار گوشم گفت: بی خود تلاش نکن تا زمانی که من بخوام تو اینجا میمونی…..

با شنیدن این حرف تازه یادم اومد کجام. خونه ي ساشا…. جایی که توش چهار ماه اسیر بودم.اونم به عنوان برده ي جنسی…. یاد تمام شکنجه ها و زجر هایی که کشیدم افتادم.درست میگفت.کاري از دست من بر نمیومد.مگه تو اون مدتی که اسیر بودم چیکار کردم؟پاهام از حرکت ایستادند.ساشا که متوجه این عقب نشینی من

شد،لبخندي بهم زد و به سمت پله ها که به اتاق بالا ختم میشد رفت.دوباره برگشتم سر خونه ي اول.هم خوابی

با ساشا..هرچند این بار شاید خشونت نباشه.در اتاق رو با پاش باز کرد و وارد شد.منو آروم روي تخت گذاشت و روي موهام رو نوازشی کرد و با صداي مهربونی گفت :تارا عزیزم من خوب میشم. با کمک تو خوب میشم.ولی اگه تو بري برتر میشم. پس همین جا بمون.

پشتم رو بهش کردم.اشکام بی اختیار از چشمام روان شده بود و روي بالشت میریخت. تنم رو از پشت تو بغلش گرفت و کنار گوشم گفت: یک آهنگ شنیدم چند وقت پیش.ظاهرا حرف دل منه. میخواي برات بزارم گوش بدي؟ 

جوابی بهش ندادم که ریز خندید و گفت پس میزارم.

و گوشیشو از روي پا تختی برداشت و آهنگ رو پلی کرد.واقعا انگار این آهنگ وصف حال ساشا بود:

چمدونت رو که میبندي 

من دیونه میدونم تو رفتی بر نمیگردي  یک بار دیگه درکم بمون و شرمنده ام کن اگه بازم بدي کردم برو حق داري ترکم کنآره من بدم بدم بد یک بی رحم بیش از حد  تحمل کن شرمنده ام کن آره من بدم بدم بد 

من هرچی بدتر میشم تو مهربون تر میشی من هر چی دور تر میشم تو هی نزدیک تر میشی  من که اسیرت کردم من گوشه گیرت کردم  به پاي من تو سوختی من تو رو پیرت کردم.

آره من بدم… آره من بدم بدم بد  یک بی رحم بیش از حد  تحمل کن شرمنده ام کن. 

واقعا توقع داشت با شنیدن این آهنگ دلم به حالش بسوزه و باهاش بمونم؟نه نمیزاشتم از احساساتم سو استفاده کنه.هیچ وقت نمیزاشتم.بوسه ي آرومی روي گونه ام کاشت و گفت: تارا جان اگه بخواي دنیا رو برات گلستون میکنم.فقط تو بخواه……

پوزخندي زدم و گفتم :نیازي نیست گلستون کنی فقط بزار از این جهنمی که برام ساختی برم بیرون. 

خنده ي آرومی کرد و آروم گفت:عاشقتم حتی عاشق این زخم زبون هات…..

دوست داشتم بگم ولی من ازت بیزارم…. ولی ترسیدم.یعنی هنوز هم ازش میترسیدم. 

ازم جدا شد و روي تخت نشست و گفت: امروز تمام خدمت کار ها رو مرخص کردم.میدونی چرا؟

دستش رو گذاشت روي شونه ام و به سمت پایین حرکت دادن تا رون پام و گفت :چون فقط میخواستم خودم و خودت باشیم….بیشرف سر خر حالا بگو ناهار چی دوست داري برات بیارم؟

اعصابم از این آرامشش خورد شد.انگار نه انگار منو دزدیده با حرص گفتم :کوفت…..

-چشم شما فقط امر کن…

و دستم رو که بی حرکت کنار بدنم افتاده بود رو گرفت و به لبش نزدیک کرد و بوسه ي عمیقی روش کاشت. 

دستم رو محکم پس کشیدم.از جاش بلند شد و گفت :میرم ناهار سفارش بدم گلم زود میام.

و از اتاق رفت بیرون. پتو رو کشیدم تا روي شونه ام و رفتم تو فکر. ساشا چرا انقدر تغییر کرد؟یعنی با فهمیدن

واقعیت از این رو به اون رو شد یا نه موضوع چیز دیگست؟ آخه ساشا کلا از این رو به اون رو شده بود.قبلا جرات  نداشتم باهاش حرف بزنم اما الان…..

تنها جمله اي که اون لحظه از دهنم در رفت این بود: خدایا خودت آخر عاقبت منو با این روانی بخیر بگذرون.

از جام بلند شدم و به سمت پنجره رفتم.اوایل بهمن بود و هوا بدجور سوز داشت.برفی که دیشب باریده بود همه جا رو سفید کرده بود.یادش بخیر زمانی که با ساشا رفتیم برف بازي.اون حتی یک گوله ي برفی هم به سمت من پرت نکرد اما من اونو بستم به رگبار…. 

دستم رو روي شیشه ي بخار گرفته ي پنجره گذاشتم.خیلی دلم میخواست به یاد گذشته برم برف بازي….یک آدم برفی بزرگ درست کنم. درست مثل بچگیام…. دست هاي ساشا دور کمرم حلقه شد و سرش رو گذاشت روي شونه ام.نفسش رو فوت کرد و گفت: تو هم یاد برف بازیمون افتادي؟

چیزي نگفتم که خودش ادامه داد:چقدر اون زمان خوب بود نه؟اي کاش نه سعیدي وجود داشت نه سهرابی نه گذشته اي تا بخوان ما رو جدا کنند.

دست سردم رو از روي شیشه برداشتم و گفتم: بهتره بگی کاش تارایی وجود نداشت که این همه مصیبت برام درست کنه.

-نه تارا تو باید همیشه وجود داشته باشی.من بدون تو هیچم. دلیل نفس کشیدن من تویی گلم.فقط تو…

سکوت کردم اونم سکوت کرد.هر دو به باغ بزرگ که زیر برف فرو رفته بود خیره شده بودیم.با صداي زنگ گوشیم، ازم جدا شد و گوشیم رو از تو جیب شلوارش بیرون کشید.نگاهش میکردم که پوزخندي زد و گفت:

وکیل محترمته…. 

و تماس رو رد کرد.دستام از عصبانیت مشت شدند. 

نگاهی به چهره ي عصبیم انداخت و دهن باز کرد تا چیزي بگه که گوشی دوباره زنگ خورد.خیلی دلم 

میخواست گوشی رو از دستش چنگ بزنم و به افشین بگم چه اتفاقی برام افتاده…..خواستم همین کار رو بکنم که ساشا گوشی رو سمتم گرفت و گفت :جواب بده و بگو برگشتی سر خونه و زندگیت اونم بره شکایتش رو پس بگیره… 

سرم رو به نشونه ي نه تکون دادم که گوشی رو محکم جلوم تکون داد و گفت :بگیر تارا جواب بده.درست هم جواب بده.واي به حالته چرت و پرت بگی….

یک قدم دور شدم و گفتم :من فقط حقیقت رو میگم. 

با داد گفت :حقیقت چیه هان؟چیه…..

از دادش ترسیدم اما موضع خودم رو حفظ کردم و گفتم: حقیقت اینه که تو منو دزدیدي…. 

همون جور که به خودش اشاره میکرد و به سمتم میومد گفت: من شوهرم تارا….شوهرت….پس هر  حقی رو دارم….حتی حق دارم بدزدمت… 

از ترس عقب عقب میرفتم که محکم خوردم به دراور.کم مونده بود از ترس این بار سکته ي کامل رو بزنم.خم شد تو صورتم و گوشی رو جلوم گرفت و گفت :میزارم رو اسپیکر واي بحالته چرت بگی ها…

همین که دستش رفت رو دکمه ي اتصال با داد گفتم: افشین به دادم برس منو دزدیدن….

گوشی رو پرت کرد روي زمین که هزار تیکه شد.  و منو محکم هل داد روي تخت.جیغ بلندي زدم و تا  خواستم بلند شم که روي تنم خیمه زد و از یقه ام گرفت و با عربده گفت: چه غلطی کردي تارا….مگه  نمیگم منو سگ کن؟…..

دو طرف مانتوم رو محکم گرفت و کشید. دکمه هاي مانتوم کنده شدند و هر کدوم به یک طرف پرتاب  شدند.با وحشت نگاهش کردم که گفت :حالا که نمیخواي بمونی منم به زور نگهت میدارم.زمانی که  یک بچه بیاري مجبوري با من بمونی….

دستش که به سمت دکمه ي شلوارش رفت با وحشت جیغ زدم: ولم کن….عوضی ولم کن…. بزار برم…. 

با دست هام محکم میکوبیدم تو سر و صورتم. تحمل اینکه دوباره بهم تجاوز کنه رو نداشتم. ترسیده خم شد تا دست هامو بگیره که با سرم کوبیدم تو بینیش….

داد بلندي از درد زد و کمی ازم فاصله گرفت . از فرصت استفاده کردم و هولش دادم سریع از اتاق زدم بیرون. با تمام سرعتم از پله ها دویدم. چند باري نزدیک بود زمین بخورم.داشتم به سمت در ورودي میدویدم که محکم رفتم تو بغل یک نفر……

ترسیده سر بلند کردم که با چهره ي متعجب سپنتا روبه رو شدم.حیرت زده گفت:تارا اینجا چیکار میکنی؟ تا خواستم حرفی بزنم صداي ساشا از پشت سر اومد:تارا مگه دستم بهت نرسه….

سریع پریدم پشت سپنتا قایم شدم همون موقع نازنین هم وارد سالن شد سپنتا به سمت ساشا رفت و گفت:ساشا چی شده چه خبرته؟

ساشا همون طور که نفس نفس میزد گفت:به تو ربطی نداره سپنتا برو کنار….

و به سمتم خیز برداشت که جیغی زدم و پشت سر نازنین سنگر گرفتم. سپنتا از شونه هاي ساشا گرفت و با داد گفت:چرا ربط داره به من خیلی هم ربط داره تا کی میخواي این بچه رو زجر بدي؟

_من زجرش میدم؟من؟من فقط اونو برگردوندم سر خونه زندگیش…اون میخواست طلاق بگیره رفته بود دادگاه از دستم شکایت کرده بود.اونوقت میگی من زجرش میدم؟

سپنتا نگاهی به چهره ي ترسیده ام انداخت و رو به ساشا گفت:حق داره ببین چقدر ازت میترسه.کدوم زنی رو دیدي که از شوهرش وحشت داشته باشه؟

_میدونم اشتباه کردم….قضاوت عجولانه کردم…اما الان دنبال جبرانم.میخوام براش جبران کنم اما اون نمیزاره….

تو بغل نازنین فقط هق هق میکردم.نازنین هم تن لرزونمو تو بغلش گرفته بود و پشتمو نوازش میکرد.سپنتا از ساشا فاصله گرفت و به سمتم اومد و گفت:تارا معذرت میخوام.باید بیشتر حواسم به ساشا می بود.

با گریه گفتم:توروخدا منو از اینجا نجات بده…

_باشه 

ساشا چند قدم بهم نزدیک شد و با داد گفت:چی چی رو نجاتم بده؟مگه اسیرت کردم؟

_آره کم از یک اسیر نیستم…

دوباره بهم نزدیک شد که جیغی زدم و سپنتا پرید جلو و گفت:چته ساشا مظلوم گیر آوردي؟

_نه زنمه اختیار ندارم برم پیشش؟

_چرا اختیار داري اما زمانی که زنت ازت راضی باشه.

_هه بسه دیگه لازم نیست تو بهم درس اخلاق بدي.

_ساشا بهتره کمی غرورتو کنار بزاري.درسته ازت کوچیکترم اما حداقل میدونم چجوري با زنم برخورد کنم.الان هم بزار تارا بره.این مشکل اینجوري حل نمیشه.

دوباره چشماش حالت ترسناکی به خودش گرفت .سپنتا رو کنار زد و به سمتم اومدو منو از بغل نازنین کشید بیرون.وحشت کرده بودم.محکم منو تو بغلش گرفت و رو به سپنتا گفت:تارا زن منه و تا ابدم زن من میمونه.دیگه حق نداري تو زندگیم دخالت کنی دفعه ي قبل که فراریش دادي چیزي بهت نگفتم اما این بار نمیذارم اب خوش از گلوت پایین بره

سپنتا با عصبانیت گفت:خوبه چیزي نگفتی فقط کاري کردي چند روز بیفتم گوشه ي بیمارستان.

_حقت بود

و منو به سمت پله ها برد میخواستم مقاومت کنم اما ترسیدم ساشا بیشتر عصبی بشه پس بدون هیچ مقاومتی به سمت اتاق خواب رفتم.

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن