رمان شکنجه گر من پارت۱۲

رمان شکنجه گر من

جهت شاهده به ترتیب پارت اول تا اخر رمان شکنجه گر من وارد شوید

با تعجب نگاهش میکردم که ادامه داد: میدونم من زندگیتو خراب کردم.الان هم میخوام یک جورایی جبران کنم….
با خشم گفتم :چی رو میخواي جبران کنی؟
-میخوام همه چیز رو به ساشا بگم.تارا میدونم کارم جبران نمیشه ولی حداقل کاریه که میتونم انجام بدم.
نمیدونم چرا نمیتونستم حرفش رو باور کنم.یک جورایی انگار سعی داشت چیزي رو مخفی نگه داره.با چشم هاي ریز شده نگاهش کردم که گفت: ببین تارا من از اینجا برم بیرون میگم گور باباي تو و اون ساشا….ولی اگه باهام بیاي میبرمت تهران باهاش رو به رو میشم و تمام حقیقت رو میگم.
سعید فکر میکرد ساشا تهرانه….پس یعنی دیروز همو ندیدن…… شاید هم واقعا ساشا تهرانه و اصلا نیومده اینجا…..
یک قدم ازم فاصله گرفت و گفت :حالا چیکار میکنی باهام میاي یا نه؟
باید میرفتم.باید ریسک میکردم. بزرگترین ریسک زندگیم. اونم اعتماد به سعید……
پس گفتم: صبر کن لباس بپوشم میام…..
باشه اي گفت و منم به سمت اتاقم رفتم تا حاضر شم و برم تو دل خطر…..
یک دست مانتو و شلوار ساده پوشیدم و کیفم رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون.رو به خاله گفتم: خاله من زود برمیگردم.
پشت چشمی نازك کرد و گفت :نه به اون موقع که پاتو از تو اتاق بیرون نمیزاشتی نه به الان….
صداي خنده ي آروم سعید رو شنیدم.چشم غره اي بهش رفتم و رو به خاله گفتم :خداحافظ…
-زود بیا خداحافظ….
همراه سعید از خونه خارج شدم و سوار جنیسیسش شدم.با حرکت ماشین ازش پرسیدم:حالا کی هست؟
-کی؟
-همون دختري که عاشقته….
-یکی از دوست دخترام آشنا نیست….
اوهومی گفتم و نگاهم رو به بیرون دوختم.باورم نمیشد که دارم همراه با سعید میرم تهران تا بیگناهیم رو ثابت کنم.بعد از نیم ساعت ماشین وارد یک کوچه ي تاریک شد.با تعجب به سعید نگاه کردم و گفتم :مگه نمیري تهران؟
پوزخندي زد و گفت :هه تو چقدر ساده اي….
با وحشت به دستگیره ي در چنگ زدم که سریع قفل مرکزي رو زد و گفت :مثل بچه ي آدم بشین سر جات تارا…..
وحشت کرده بودم.یاد روزي افتادم که ساشا منو از علیرضا خریده بود.اونشب هم من مثل الان بیکس و
بی دفاع تو ماشین نشسته بودم.با یادآوري اون خاطرات جیغ بلندي زدم و گفتم :ولم کن عوضی…. چی از جونم میخواي؟
تو دهنی محکمی به دهنم زد و گفت :خفه شو تارا…. اگه میخواي تمام دندون هاتو تو دهنت خورد نکنم…
دوباره خاطرات شکنجه هاي ساشا اومد تو ذهنم. یاد روزي افتادم که دستش رو گاز گرفتم و اونم
اونقدر تو دهنم مشت زد که یکی از دندون هام شکست واي دست بردار نشد و گفت :این هنوز یکی از دندون هات بود باید بقیه اش رو هم خورد کنم….
دست هامو روي جفت گوشام گذاشتم و با جیغ گفتم :ولم کنید…….ولم کنید عوضی ها….ولم کنید….
این بار محکم تر کوبید و گفت :خفه شو تارا..صدات رو ببر تا خودم نبریدم…..
نمیتونستم آروم باشم. با هر دادي که سرم میزد صداي داد و فریاد ها و شکنجه هاي ساشا به ذهنم هجوم میاورد. بالاخره ماشین جلوي یک خونه ي ویلایی متوقف شد.چند تا بوق زد و دو نفر درهاي خونه رو باز
کردند و سعید وارد خونه شد.دستم رو جلوي دهنم که خونریزي داشت گرفته بودم و آروم آروم هق هق میکردم.چقدر راحت گولشو خورده بودم.با توقف ماشین، قفل مرکزي رو باز کرد و خودش پیاده شد و گفت: بیا پایین تارا….البته اگه نمیخواي بزور پیاده ات کنم….
آروم از ماشین پیاده شدم.تمام نگهبان هاي سعید دور تا دورمون رو محاصره کرده بودند.دست هر
کدومشون هم قلاده ي یک سگ گرگی بود….با دیدن سگ ها هق هقم تبدیل به سکسکه شده بود.سعید که فهمیده بود ترسیدم گفت :دنبالم بیا تارا وگرنه تورو با محافظ هام تنها میزارم…..
سریع به سمتش رفتم.با اینکه دشمنم بود ولی بیشتر از سعید ازاون محافظ هاي غول پیکرش میترسیدم.
همین که کنارش قرار گرفتم دست انداخت و از موهام گرفت و کشید جوري که از شدت درد جیغ
بنفشی کشیدم.قهقه ي شیطانی زد و گفت :هنوز زوده براي جیغ زدن…..کاري میکنم که ترس رو به معناي واقعی حس کنی….
و منو همون جور کشون کشون دنبال خودش کشید.مجبور بودم تند تند راه برم تا یکم از کشیده شدن
موهام جلوگیري بشه.منو به سمت انباري متروکه اي که ته باغ بود، برد. درش رو باز کرد و منو محکم پرت کرد توش….همین که سر بلند کردم تا بهش التماس کنم کاري باهام نداشته باشه،با چهره ي غرق به خون ساشا رو به رو شدم…..
با اینکه بیهوش بود و دست و پاش با طناب به ستونی بسته شده بود، ولی بازم با دیدنش وحشت کردم.
به سختی از جام بلند شدم و خواستم عقب برم که دست هایی جفت بازو هامو گرفت. کنار گوشم با پوزخند گفت :کجا خانم خانما؟حالا با من قرار میزاري و شوهر روانیتو میفرستی سر قرار؟حالیت میکنم با کی طرفی….
و محکم منو به سمت ستونی که گوشه ي اتاق بود پرت کرد.محکم زمین خوردم و کیفم از رو دوشم افتاد روي زمین…..
به سمتم اومد و دست هامو با طناب به ستون بست.توجهی به کار هاش نداشتم فقط نگاه وحشت زده ام روي
صورت غرق به خون ساشا میچرخید…. بعد از بستن دستام رفت سراغ کیفم و گوشیم رو از توش برداشت و جلوم تکون داد و گفت :این فعلا دست من امانت میمونه….
و درحالی که از جاش بلند میشد گفت: اوقات خوبی رو با شوهرت داشته باشی…..
و همون جوري که به حرف مسخره ي خودش میخندید از اتاق رفت بیرون…..
چقدر دلم میخواست بهش التماس کنم تا بمونه و نره…..اگه ساشا بهوش میومد و منو اونجا میدید بیچاره ام میکرد.تا حد امکان خودم رو عقب کشیدم و چسبیدم به گوشه ي دیوار.سعی میکردم خودم رو تو تاریک ترین نقطه قرار بدم تا متوجه حضورم نشه. تمام مدتی که بیهوش بود بهش خیره بودم تا اینکه دست اش تکون آرومی خورد…..بعد هم پلکاش به آرومی از هم باز شد.دوباره صداي ضربان قلبم رو از روي لباسم حس میکردم.به
سختی از روي زمین بلند شد و گیج به اطرافنگاه کرد.وقتی متوجه دستهاي بسته اش شد، پوزخندي زد. به
ستون پشت سرش تکیه داد و چشم هاشو بست.انگار متوجه ي من نشد.نفس حبس شده ام رو بیرون دادم.از بس جمع نشسته بودم پام خواب رفته بود.به آرومی پام رو دراز کردم که خورد به قوطیه خالی و صداي بلندي ایجاد کرد.ساشا با شنیدن صدا اخم هاشو کشید توي هم و نگاه دقیقی به اطراف انداخت و متوجه من که وحشت زده نگاهش میکردم شد…..
چشم هاش اندازه ي نعلبکی گشاد شد و با صداي نسبتا بلندي گفت: تارا…..تو اینجایی…..
ترسیده بیشتر خودم رو جمع کردم.خواست به سمتم حمله کنه که نتونست. این بار سعید رو دعا کردم که دست و پاي این روانی رو بسته بود.در حالی که نفس نفس میزد گفت :بیچاره ات میکنم تارا….. حالا منو سر کار. میزاري؟از دست من فرار میکنی؟کارت به جایی رسیده که اون بیشرف رو میفرستی سر قرار؟ تارا خونت حلاله….تو فقط صبر کن از اینجا بریم بیرون….. کاري میکنم که از بدنیا اومدنت پشیمون بشی…….
پوزخندي زدم و گفتم :خیلی وقته پیش این کار رو کردي….تا همین الان هم از بدنیا اومدنم پشیمونم….
-هه…..پشیمون تر هم میشی….. اینجا چی غلطی میکنی؟ اون اول که منو آوردن اینجا که تو نبودي؟ سرم رو پایین انداختم و گفتم :سعید منو آورد اینجا…..
با عربده گفت :چی؟……

از صداي دادش کم میترسیدم،هی داد و بیداد میکرد…..دلم میخواست دست هامو روي گوشام بزارم ولی نمیشد….سکوت کرده بود.سرم رو بالا آوردم که دیدم سعی داره دست هاشو باز کنه….محکم خودم رو به دیوار چسبوندم و تو دلم دعا کردم اون طناب به هیچ عنوان باز نشه.وگرنه با همون دست ها گردن منو می شکست.
بعد از حدود بیست دقیقه تلاش بی وقفه با عصبانیت گفت :لعنتی باز نمیشه….
انگار این بار خدا صداي من بدبخت فلک زده رو شنید. دوباره با خشم نگاهم کرد و گفت: تارا برو دعا کن این دست هاي من هیچ وقت باز نشه.وگرنه زنده زنده آتیشت میزنم……
یک جورایی از اینکه دیدم نمیتونه بهم آسیبی بزنه اعتماد به نفس به دست آورده بودم.براي همین گفتم: خوب باز بشه.چیکار میکنی؟مگه منطقی به غیر از مشت و لگد هم داري؟
-خفه شو تارا…. فقط خفه….
-نمیشم….خفه نمیشم….بسه هر چه قدر تا الان کتکم زدي و تحقیرم کردي…..باز کن دست هاتو و بیا منو از شر این زندگی ننگی که دارم خلاص کن…..
و در حالی که به کیفم اشاره میکردم گفتم: اتفاقا یک چاقو تو کیفمه که براي حفظ جونم برداشته بودمش برش دار و دسته هاتو باز کن بعد هم منو باهاش تیکه تیکه کن…..
نگاهی به کیفم که روي زمین و نزدیک پاش افتاده بود انداخت.پاشو دراز کرد و بند کیف رو با پاش به خودش نزدیک کرد.به سختی زیپ کیف رو کشید و تمامش رو زیر و رو کرد و بالاخره چاقو رو از ته کیف پیدا کرد.چاقو رو بهم نشون داد و با پوزخند گفت :هه زحمت کشیدي…..ببینم با این میتونی پوست نارنگی رو بکنی؟ با نفرت گفتم :ببخشید مثل شما اره برقی تو دست و بالم نداشتم…..
اخم هاشو وحشتناك کشید توي هم و گفت: زمانی که پامو از این جا بذارم بیرون با همون اره برقی تیکه تیکه ات میکنم….
و با نیشخند ادامه داد:نه با چاقوي میوه خوري…..
کیفم رو پرت کرد عقب.مشغول باز کردن طنابش شد.طناب اونقدر ضخیم بود که چاقو حتی یک خط هم روش نمی انداخت…..داشتم به حرکات ساشا نگاه میکردم که در انبار دوباره باز شد.ساشا سریع چاقو رو پشت سرش قایم کرد.
سعید به همراه یکی از بادیگارد هاش وارد انبار شدند.با دیدن ساشا که بهوش اومده بود قهقه اي سر داد و گفت
:دیدي زنت رو برات آوردم….. همه اش فکر میکردي میخوام بخورمش…..
ساشا عربده زد:خفشو عوضی…..اسم زن منو بخواي بیاري باید دهنت رو آب بکشی….
دوباره قهقه زد و گفت :حرص نخور ساشا خان… امروز اومدم اینجا تا یک سري حقایق رو برملا کنم..
ساشا یک نگاه به من و یک نگاه به تارا انداخت و گفت :چه حقایقی؟
رو کرد به من و گفت :اول از همه تارا…. باید یک سري چیز ها رو در مورد خونواده ات بدونی….
با تعجب گفتم :چی؟
-مسلما خاله جونت بهت گفته که پدرت تو کار قاچاق بوده.ولی اینو بهت نگفته که تو یک برادر هم داري؟ پوزخند زدم و گفتم :لابد داداش من هم تو هستی…
-نخیر من نیستم ولی اگه بدونی کیه وحشت میکنی…
و نگاهی به ساشا انداخت…. لال شده بودم… دلیل این نگاهش به ساشا چی بود؟نکنه….ن…نکنه….با حرفی که سعید زد چشمام با وحشت گرد شد: برادرت دوست صمیمی شوهرته… همون علیرضا…
دهنم به اندازه ي غار باز مونده بود.سعید با دیدن قیافه ام دوباره قهقه زد و گفت :چرا اینجوري شدي؟ علیرضا کار پدرش رو ادامه داد.البته همون جور که خاله ات گفته بود تو تک فرزند بودي و علیرضا برادر تو ولی از همسر اول پدرته….یعنی میشه برادر ناتنی…..
چند قدم بهم نزدیک شد و گفت :اون روزي که داشت میفروختت نمی دونست خواهرشی…. وگرنه همچین کاري نمیکرد.به هر حال از قدیم گفتن چاه مکن بهر کسی اول خودت دوم کسی……
و منو تو همون بهتی که بودم تنها گذاشت و به سمت ساشا رفت و گفت :من تارا رو با این بهونه از خونه کشیدم
بیرون که میخوام حقایق رو به تو بگم. تارا درست میگفت اون صحنه اي که تو دیدي و فکر کردي تارا با من رابطه داره کاملا صحنه سازي بود.قصدم این بود زندگیتون رو بهم بزنم….و در حالی که به جفتمون اشاره میکرد با خنده ادامه داد:و دید که تونستم……
لبخند غمگینی روي لبهام نشست.با صداي عربده ي ساشا اشکام هم روي گونه ام راه افتاد: بیشرف عوضی…..
چی از جون من و زندگیم میخواستی؟
-هیچی…..چیز خاصی نمیخواستم….. فقط قصدم این بود که شما دوتا رو تو این حال رو روز ببینم…
بعد رو کرد به من و گفت: دیدي تارا خانم….. چند بار منو بابات بهت گفتیم این مرد، مرد زندگی نیست….
دیدي؟ فقط به خاطر دشمنی که من با تو کردم هم عروسیشو بهم زد هم عروسش رو شکنجه داد…..
حالا فهمیدي چرا میگفتیم این آقا پسر وصله ي تن تو نیست……
عربده ي هاي ساشا چهار ستون خونه رو میلرزوند: خفه شو بیشرف…. احمق….. اگه جرات داري دست هامو باز کن تا حالیت کنم با کی طرفی…..
قهقه ي شیطانی زد و گفت: توي همون پارك که دست و پات باز بود چیکار تونستی بکنی؟
-وقتی ده نفره ریختین سرم توقع داشتی چیکار کنم؟ اگه خیلی مرد بودي و عرضه داشتی خودت تنهایی میومدي جلو….
چند قدمی به ساشا نزدیک شد و گفت :هم مردم،هم عرضه دارم فقط تو رو لایق کتک خوردن هم نمیدونم……
خشم ساشا بیش از حد شده بود. جوري نفس میکشید که انگار هوا اطرافش کم بود….. نگاه خشمگینش فقط و فقط روي سعید بود…..سعید ازش فاصله گرفت و به سمتم اومد و گفت: نیاوردمت اینجا که فقط دست و پاتو ببندم و حقیقت رو به شوهر روانیت بگم……آوردمت اینجا تا اون کاري رو که این همه سال قصد داشتم انجام بدم رو انجام بدم.
به سختی دهن باز کردم و گفتم :چیکار؟
-قصدم فقط به دست آوردنت بود.آوردمت اینجا تا جلوي چشم خودت شوهر احمقت رو از زندگی سقط کنماونوقت میام سراغ تو…..
و سر خوش خندید و به سمت در خروجی انبار رفت.
با نگاهم بدرقه اش کردم.حتی زمانی که از انبار رفت بیرون،نگاه خیره ام رو از روي در برنداشتم. چون سنگینی
نگاه ساشا رو به راحتی حس میکردم. خیلی کنجکاو بودم ببینم حالا میخواد چی بگه. ولی اونقدر ازش نفرت داشتم که حتی دلم نمیخواست نگاهش کنم.اما سنگینی نگاهش داشت اذیتم میکرد.بالاخره طاقت نیاورد و گفت :تارا…..
این بار نه اسمم رو با خشم گفت نه با نفرت…. بلکه با عشق گفت. زمانی که باهم دوست بودیم همیشه همین جوري صدام میزد. پوزخندي زدم نگاه بارونیم رو از در گرفتم و بهش دوختم.عجیب شده بود.حالت
صورتش،نگاهش، همه چیز تغییر کرده بود.باورم نمیشد با یک جمله ي سعید اینجوري از این رو به اون رو بشه.
با غم خاصی گفت: شرمندتم عزیزم…..
هه عزیزم…..تو تمام این مدتی که اونجا بودم حتی یک بار هم منو با اینجوري صدا نزده بود.حالا میگفت عزیزم؟ با خشم سرم رو پایین انداختم که ادامه داد: تارا ازت خواهش میکنم یک چیزي بگو….. اینجوري نگاهت رو ازم ندزد….. تارا جان…..خانمی….تارا…. لطفا سرت رو بیار بالا…..تارا تو که مقصر نیستی این منم که باید سر افکنده باشم نه تو…..
سرم رو با خشم بلند کردم و گفتم: ولی تا دیروز من مقصر بودم.من بودم که کتک میخوردم،من بودم که باید تهمت هاي تو رو میشنیدم…..
و در حالی که صدام رو پایین آوردم گفتم: به من هر شب تجاوز میشد،بی رحمانه،ناجوانمردانه….. همه ي این ها رو من تحمل کردم حالا میگی من مقصر نیستم؟
سرش رو پایین انداخت و چیزي نگفت.صداي هق هقم بلند شده بود.با گریه گفتم: این همه مدت بهت میگفتم بیگناهم…..ولی تو چی؟اصلا انگار نه انگار….حالا که بزرگترین دشمن زندگیمون همونی که ما رو به این حال و روز انداخت بهت گفت زنت پاك بوده باور کردي…..حالا من به تو چی بگم ساشا؟…. این بود اون همه عشق و علاقه ات؟این بود؟ یادته همیشه میگفتی تحت هیچ شرایطی تنهام نمیزاري؟ لی منو تو سخت ترین مرحله يزندگیم همون جایی که با تمام وجودم بهت نیاز داشتم تنهام گذاشتی…..
همون جور که سرش پایین بود گفت: چیزي ندارم که بگم فقط میتونم بگم شرمنده ام….ولی تارا یک طرفه قضاوت نکن….. تو مرد نیستی….وقتی یک مرد به چشم خودش ببینه که همسرش داره بهش خیانت میکنه نابود میشه….اونقدر که خیانت براي مرد سنگینه شاید براي زن سنگین نباشه…. تارا اون لحظه اي که من اون صحنه رو دیدم اولین چیزي که به ذهنم اومد این بود که تو از اول منو بازیچه کرده بودي…..همه اش فکر میکردم حتی از اون زمانی که با هم دوست بودیم هم تو با پسر عمه ات رابطه داشتی…..اینا دست من نبود تارا اینها چیز هایی بود که مدام تو ذهنم رژه میرفتند و منم هیچ کنترلی روشون نداشتم.
همون جور که با دست هاي بسته اشکام رو پاك کردم گفتم :من به هیچ کدوم از این ها کاري ندارم. حتی برام مهم هم نیست که به چی فکر میکردي… اگه اون اول که منو دیدي کنترلی روي خودت نداشتی و براي همین
بهم حمله کردي رو در نظر نگیریم، براي بقیه اش چه توضیحی داري که بدي؟ من مردم ساشا…..هزار بار مردم و زنده شدم…. اونم زیر دست تو…..تویی که یک روزي عشقم بودي…. ولی باورم نداشتی…..
با نگاهی متعجب و ترسیده گفت:یک روزي عشقت بودم؟یعنی الان…..
با پوزخند حرفش رو قطع کردم و گفتم: باید خیلی احمق باشم که هنوز هم عاشقت باشم…..
-ولی تارا….تو با این کارت سعید رو به خواسته اش میرسونی….
-تو خودت سعید رو خیلی وقت پیش به خواسته اش رسوندي…. حالا من فقط و فقط این بازي احمقانه اي که شما دوتا راه انداخته بودین رو تموم میکنم….
-تارا….
با خشم گفتم :خفه شو…..نمیخوام صدات رو بشنوم…..
چشماش گشاد گشاد شد.خودم هم دست کمی از اون نداشتم.حتی به خواب شب هم نمیدیدم که یک روزي به ساشا بگم خفه شو…..ولی الان گفتم…. انگار از منت کشی که راه انداخته بود بدجور شیر شده بودم…..
سرم رو به دیوار پشت سرم چسبوندم و سعی کردم کمی بخوابم.بدجور محتاج خواب بودم.دیشب هم که بخاطر قرار امروزم اصلا نخوابیده بودم.چشمام از غم خواب میرفت ولی از طرفی از خوابیدن هم میترسیدم.نکنه سعید بیاد و بلایی سرم بیاره…..هر چند با وجود اون سگ پاسبانی (اشاره به ساشا) که به ستون بسته شده بود فکرنمیکردم اونقدر ها هم جرات کنه که بهم نزدیک بشه.
*****
با صداي خش خش چیزي چشم باز کردم.ساشا رو دیدم که در تلاش بود تا طنابش رو با چاقوي میوه خوري که منو بخاطر داشتنش مسخره میکرد باز کنه.تقریبا نصف طناب رو بریده بود.با تعجب نگاهش میکردم. بدجور تلاش داشت که طناب رو پاره کنه.عرق از سر و صورتش میریخت. انگار متوجه سنگینی نگاهم شده بود که چشم از طناب گرفت و به من دوخت….نفس رو محکم فوت کرد و گفت :ترسوندیم تارا…
-چرا بترسونمت؟….
-یک ساعته هر چی صدات میزنم جوابم رو نمیدادي فکر کردم اتفاقی برات افتاده….
-هه پس براي همون اونقدر تلاش داشتی تا طناب رو باز کنی؟
نگاهی به طناب انداخت و با لحن تقریبا شادي گفت: اینجا رو ببین…..طناب داره باز میشه……
نگاهم رو ازش گرفتم و از قسمت شیشه اي در به بیرون چشم دوختم.با اینکه همه چیز کدر دیده میشد اما کاملا مشخص بود که ماه وسط آسمونه…. پس نصفه شب بود.حتما خاله تا الان نگرانم شده بود.دوباره صداي خش خش بلند شد.نگاهی بهش انداختم و گفتم :از کی داري تلاش میکنی طنابت رو باز کنی؟
-از دیشب….ولی هنوز همین قدرش باز شده….
-پس بیخودي تلاش نکن اون باز بشو نیست…. الان هم میخوام بخوابم دیشب که فکر خیال تو نزاشت بخوابم امشب هم خودت….
-باشه تو بخواب منم نگاهت میکنم….
با بیرحمی گفتم :نیازي ندارم که تو نگاهم کنی…
لبخند مهربونی زد وگفت :ولی من نیاز دارم که تو رو نگاه کنم….. به خصوص وقتی خوابی…. دقیقا شبیه پري هاي دریایی میشی….

پوزخندي بهش زدم و سرم رو دوباره به ستون تکیه دادم تا بخوابم که در انبار باز شد.از تو تاریکی روشنی اتاق به سعید نگاه کردم. چشماش دو کاسه ي خون بود و با پوزخند نگاهم میکرد. چند قدمی بهم نزدیک شد که از شدت بوي الکل حالت تهوع بهم دست داد.معلوم بود بدجوري خورده.خودم رو تا حد امکان کشیدم گوشه ي اتاق و ترسیده سعید رو نگاه کردم.با چند گام بلند خودش رو بهم رسوند و کنارم نشست و گفت :چطوري خوشگل خانم؟ تو چی داري که منو اینقدر شیفته ي خودت کردي؟ دوست دختراي دیگه ام خیلی از تو خوشگل تر بودند…. ولی نمیدونم چرا من عاشق تو شدم…
صداي نفس هاي عصبی ساشا و پشت بندش صداي پاره کردن طنابش با چاقو بلند شد.ولی سعید نمیشنید.
ترسیده نگاهش کردم و گفتم :چی از جونم میخواي؟
-من؟ من که چیزي نمیخوام…. من فقط تو رو میخوام….. میخوام تو هم منو ببینی…
-نمیخوامت….دست از سرم بردار….از اول عمرم نزاشتی یک آب خوش از گلوم پایین بره…
دستش رو از زیر شالم رسوند به موهام و نوازشی کرد و گفت :ولی بعد از ازدواج جبران میکنم….
بدم میومد از این که لمسم کنه.با خشم خودم رو عقب کشیدم و گفتم :ولم کن…..به من دست نزن…
-چی؟دست نزنم؟قراره امشب تو زیر خوابم باشی بعد میگی…..
با صداي عربده ي ساشا حرفش نصفه موند: خفه شو بیشرف…..مگه من مردم که بزارم زنم با تو باشه؟ خنده ي بلندي کرد و گفت :تو رو هم میکشم…..
و طناب دستام رو باز کرد و گفت :مسلما دوست نداري اینجا جلوي این روانی با هم باشیم پس پاشو بریم بالا…..
جیغ زدم و گفتم :ولم کن….من با تو جایی نمیام…..
-بهت میگم بلند شو…..
و دستش رو به طرف بازوم برد که لگد محکمی به دستش زدم و گفتم :ولم کن….برو بمیر….

این بار با خشم شونه هامو گرفت و از روي زمین بلندم کرد و گفت: تا قبل از اینکه تنت رو لمس نکنم جون به عزرائیل نمیدم….
و کشون کشون به سمت در بردم…..جیغ میزدم و التماسش میکردم و به دستش چنگ می انداختم ولی انگار نه انگار….ساشا هم انگار لال شده بود که چیزي نمیگفت…. لحظه ي آخر برگشتم سمت ساشا تا التماسش کنم منو از دست این نجات بده که دیدم دست هاشو باز کرد و به سمت سعید حمله ور شد و لگد محکمی به کمرش زد.چون سعید مست بود نتونست تعادلش رو حفظ کنه و نقش زمین شد. ساشا منو به عقب هل داد و نشست روي سینه ي سعید و شروع که به مشت کوبیدن تو صورتش و فحش هاي مثبت هیجده….. حتی واسه یک لحظه هم به سعید فرصت نمیداد.
بدون اینکه به من نگاه کنه با داد گفت: از اینجا برو تارا…..زود باش…..
یک نگاه به ساشا که داشت با طنابی که به دست هاي من وصل بود و روي زمین افتاده بود سعید رو خفه میکرد و یک نگاه هم به در که سعید لحظه ي آخر بازش کرده بود انداختم…..
دوباره به ساشا و سعید نگاه کردم.ساشا با تمام قدرت طناب رو دور گلوي سعید بسته بود و میکشید.رنگ صورت سعید سیاه سیاه شده بود و چشماش هم گشاد….. اگه یکم دیگه ادامه میداد حتما سعید خفه میشد.با ترس گفتم: ساشا ولش کن کشتیش….
با عربده گفت: از اینجا برو بیرون تارا….
نگاهم رو از سعید گرفتم و با تمام جونی که برام مونده بود به سمت بیرون دویدم….. نگران بودم که ساشا بلایی سر سعید بیاره ولی از طرفی با خودم گفتم: چه بهتر ساشا سعید رو بکشه و خودش هم اعدام بشه.اینجوري از دست هر دو شون خلاص میشم.
وارد باغ عمارت شدم.خودم رو رسوندم پشت درخت ها….با چشمام جاي جاي باغ رو نگاه کردم. دوتا نگهبان
جلوي در بودند دو نفر هم که هر کدوم قلاده ي یک سگ دستش بود،تو باغ قدم میزدند….سرجام روي زمین نشستم.حالا چجوري فرار کنم از اینجا؟ سعید و ساشا که اون پایین اند،منم اینجا بین این نگهبان ها گیر افتادم.
بهتره یکم تو باغ راه برم شاید یک راه خروجی پیدا کردم….شروع کردم به قدم زدن لا به لاي درختا….خدا رو

شکر اینجا اونقدر تاریک بود که کسی متوجه ام نمیشد…..چند قدمی پیش رفتم که یک شاخه زیر کفشم اومد و
با صداي بلندي شکست…..با وحشت یک نگاه به شاخه و یک نگاه به نگهبان ها انداختم…..توجه همه شون به این سمت جمع شده بود.یکیشون نور چراغ قوه اش رو انداخت همون جایی که من بودم.سریع پریدم پشت درختا و قایم شدم و تو دلم دعا دعا میکردم منو نبینند…..صداي نزدیک شدن پاهاشون به سمتم رو شنیدم….از لاي درخت نگاهشون میکردم که ناگهان دستی روي دهنم نشست و منو به عقب کشید….. با وحشت برگشتم و خواستم با آرنجم بکوبم تو صورتش که کنار گوشم گفت :آروم باش منم…..
نفسم رو فوت کردم.ساشا دستش رو از روي دهنم برداشت و گفت :حالت خوبه؟
چیزي نگفتم فقط نگاهش کردم. لبخند مهربونی زد و گفت :الان وقت مناسبی براي تسویه حساب نیست….فعلا باید به فکر فرار باشیم….
و دستم رو گرفت و به سمت جلو حرکت کرد.بی حرف دنبالش میرفتم. راست میگفت…. فعلا تنها شانسی که براي فرار دارم همین ساشاست…..تو دل تاریکی پیش میرفتیم که صداي داد و فریادي رو شنیدم.از ترس چسبیدم به ساشا که گفت: باید سریع تر بریم انگار متوجه فرارمون شده اند….
سرم رو تکون دادم و با شماره ي سه ي ساشا شروع کردم به دویدن….. سرعت ساشا خیلی بیشتر از من بود ولی همه اش سعی میکرد پا به پاي من بدود…..صداي داد هاشون که سعی داشتند متوقفمنون کنند به همراه صداي پارس سگ ها ترس رو در وجودم بیشتر میکرد….حس میکردم دارن نزدیک میشن…..با تمام سرعتم میدویدم که ناگهان صداي ترسناکی تو فضا پیچید و درد وحشتناکی تو دستم…..از شدت درد جیغ زدم و محکم زمین خوردم…. ساشا سریع اومد بالاي سرم و گفت :تارا چی شدي؟
دستی به بازوم زدم که خیسی رو حس کردم…. ساشا ترسیده کنارم نشست و گفت: تارا تو تیر خوردي…..
شدت درد اونقدر زیاد بود که داشتم از هوش میرفتم.ساشا منو از روي زمین بلند کرد و تو آغوشش گرفت و با خشم گفت:احمق ها….یک پدري از اون سعید این افرادش در بیارم….و شروع کرد به دویدن….
توي بغلش مدام بالا و پایین میشدم…..هر از چند دقیقه از شدت درد بیهوش میشدم اما با تکون هاي شدید دست ساشا باز بهوش میومدم…..ولی انگار تو یک دنیاي دیگه بودم….چیزي از اطرافم نمیفهمیدم. با شنیدن صداي ماشین هاي در حال حرکت فهمیدم که از اون باغ نفرین شده خلاص شدم…..سرم به
عقب افتاد و نگاه خیره ام رو تو چشم هاي ساشا دوختم….ساشا که متوجه نگاهم شد لبخندي زد وگفت :دیگه خلاص شدیم تارا….الان یک ماشین میگیرم و میبرمت بیمارستان…..
لبهاي خشکم رو بزور از هم باز کردم و گفتم: ساشا…
-جانم؟
-ازت متنفرم….
و از هوش رفتم….. اما لحظه ي آخر شنیدم که گفت: ولی من دیونه تم……
********
بوي تند الکل و صداي چیک چیک سرم باعث شد بیدار شم. تو بیمارستان بودم.چقدر از این فضا بدم میومد.این چندمین باري بود که پاي من به بیمارستان کشیده میشد؟ اونم فقط و فقط به خاطر ساشا و سعید……
خیره به سقف سفید رنگ اتاق بودم که صداي در بلند شد.نگاهم رو از سقف گرفتم و به در دوختم….
سپنتا با لبخند دست به سینه دم در ایستاده بود…با خوشحالی نیم خیز شدم و گفتم :سپنتا…..
خنده ي آرومی کرد و به سمتم اومد و گفت: به به خانم خوش خواب…..دیگه تا یک سال حق خوابیدن نداري…
دستی روي پیشونیم کشید و موهام رو عقب زد و گفت :چطوري؟ خوبی؟
با خوشحالی گفتم :اگه تا الان هم بد بودم با دیدن تو خوب خوب شدم…..
قهقه اش تو فضاي اتاق پیچید….تازه متوجه گونه ي کبود شده و دست باند پیچی شده اش شدم. با ناراحتی گفتم: این ها بخاطر منه؟
و به دست و گونه اش اشاره کردم که گفت: نخیر بخاطر دلرحمی خودمه….
بعد خم شد تو صورتم و با عصبانیت ساختگی گفت: این بود جواب محبت هام؟چرا بهم دروغ گفتی؟
با تعجب گفتم :چه دروغی؟
-همین که بابات و سعید میخوان همه چیز رو به ساشا بگن….
سرم رو پایین انداختم و گفتم :متاسفم ولی نتونستم بهت بگم….
-چرا؟
-چون میدونستم نمیزاري این کار رو انجام بدم.
-خوب معلومه که نمیزاشتم. میدونی چه کار خطر ناکی کردي؟اگه سعید بالایی سر هر دو تون میاورد چی؟ لبخند شیطانی زدم و گفتم :فعلا که زنده ام…
-آره ولی اگه خداي نکرده…..
دستش رو فشار آرومی دادم و گفتم: بسه سپنتا…. الان که من اینجام….. داداشت هم که حالش خوبه…
از همه مهمتر سعید همه چیز رو به ساشا گفت.
-میدونم….
-خوب پس چی میگی…..
-من میگم باید بهم میگفتی….
-بیخیال گذشته ها گذشته…..
ازم جدا شد و به سمت پنجره ي اتاق رفت.به راه رفتنش نگاه کردم. پاي چپش کمی لنگ میزد…. انگار درد داشت….بیچاره بخاطر من مثل تصادفی ها شده بود.همون جور که از پنجره بیرون رو نگاه میکرد گفت:
حالا میخواي چیکار کنی؟
-چی رو چیکار کنم؟

-منظورم زندگیت با ساشاست….
پوزخندي زدم و گفتم: مشخصه طلاق….
اونقدر قاطع گفتم که چند لحظه خیره نگاهم کرد و گفت: یعنی تصمیمت رو گرفتی؟
-آره…. میخوام بعد از این زندگی کنم بدون ساشا و سعید….
ناگهان یاد سعید افتادم و پرسیدم: راستی سعید چی شد؟مرد؟
-نه اتاق کناریت بستریه…. تمام افرادش دستگیر شدند خودش هم فردا میره زندون….
نفسم رو با خوشحالی فوت کردم و بلند گفتم: خدایا ممنونتم…
دوباره لبخند روي لب سپنتا نشست…..بهم نزدیک شد و گفت :قبلا گفتم بازم میگم هر وقت بخواي طلاق بگیري من مثل برادر پشتتم ولی تارا طلاق تو باعث میشه سعید به خواسته اش برسه….
با عصبانیت گفتم:چیه نکنه با اون همه بلایی که داداشت سرم آورد برم باهاش عاشقانه هم زندگی کنم آره؟
-نمیدونم….خودمم دقیقا نمیدونم چی بگم…. ساشا کار هایی کرده که غیر قابل فراموشیه ولی اون اگه به همچین هیولایی تبدیل شد به خاطر علاقه اي که به تو داشت بود….
سرم رو به سمت مخالفش چرخوندم و گفتم: منم تبدیل به یک آدم روانی شدم اونم بخاطر داداشت…
نمیتونم ببخشمش ساشا پس این رو ازم نخواه خواهش میکنم….
-باشه زیاد اصرار نمیکنم…. فعلا استراحت کن. من برم به نازنین خبر بهوش اومدنت رو بدم….
و از جاش بلند شد و از اتاق رفت بیرون. میدونستم نازنین بهانه بود میخواست خبر بهوش اومدنم رو به ساشا بده….
از پنجره ي اتاق به بیرون زل زدم.ساعت نه صبح بود.چند نفري تو حیاط در حال قدم زدن بودند.یک زن هم ویلچر یک پیر مرد رو تو حیاط به حرکت در آورده بود.دو نفر هم روي یک صندلی نشسته بودند. لباس بیمارستان تنشون بود و سرشون کچل….ظاهرا از بیماران سرطانی بودند.بیچاره ها….یکی شون بهش میخورد هم سن من باشه یکی دیگشون هم تقریبا چهارده پونزده ساله بود.دلم براشون سوخت….تو دلم خدا رو شکر کردم که حداقل سلامتیم رو دارم.با صداي باز و بسته شدن در نگاهم رو از پنجره گرفتم و به خاله که با چشم هاي اشکی بهم نزدیک میشد زل زدم.منو محکم تو بغلش گرفت و گفت :بمیرم برات خاله… نمیدونم چی باید بگم….نمیدونم چی باید جواب خواهرم رو بدم….شرمنده ام خاله جون….
به سختی خاله رو از خودم جدا کردم و گفتم: کی به شما خبر داد؟
همون جور که اشکاش رو پاك میکرد گفت: سپنتا زنگ زد و گفت. خیلی وقته اون بیرون منتظر بهوش اومدنت بودم.
-خاله میشه یک سوال بپرسم؟
-بپرس عزیزم…..
سوالی که بدجور ذهنم رو مشغول کرده بود رو پرسیدم: شما میدونستید که باباي من یک زن دیگه هم داشته؟ سرش رو پایین انداخت و گفت :آره مادرت همسر دوم پدرت بود.ظاهرا تو یک برادر هم داري که همکار سعید بود….
با وحشت گفتم: چی؟یعنی سعید هم….
-آره خاله جون دلیل اینکه این همه دوست دختر رنگارنگ داشت شغلش بود. گول زدن دخترها و فروختنشون. با علیرضا برادر تو همکار بود.
متعجب تر گفتم: ولی علیرضا که دوست صمیمیه ساشا بود…..
-نه دوست نبود در اصل جاسوس سعید بود.علیرضا تو رو نمیشناخت. چون اگه میشناخت تو رو تحویل سعید میداد نه اینکه بفروشه به ساشا……

-دیگه چی میدونی خاله؟
-علیرضا و سعید و تمام افرادشون دستگیر شدند. حتی سهراب (پدر سعید) هم دستگیر شد.تو این دو روزي که بیهوش بودي کلی اتفاق افتاد.
-دو روز بیهوش بودم؟
-آره آخه خون زیادي از دست داده بودي و کم خونی هم که داشتی.براي همین بهت خون وصل کردند ولی دو روز طول کشید تا بهوش بیاي…..
-تو این دو روز چه اتفاقی افتاده؟
-پلیس متوجه خیلی چیزها شد.اول از همه اینکه قاتل پدر و مادرت سهراب پدر سعید بود….
دهنم باز مونده بود. خاله لبخند غمگینی زد و گفت: آره خاله جون.پدر تو با پدر سعید دشمن بود میدونی چرا؟
-چرا؟
-چون پدر تو اصلا قاچاقچی نبوده بلکه پلیس بوده.
-خاله…..ولی شما که گفتین….
-میدونم چی گفتم خاله جون.منم اون چیزي رو که محمود بهم گفته بود بهت گفتم.
-پس دلیل اینکه علیرضا قاچاقچی بود چیه؟
-سهراب با اینکه پدرت رو کشته بود ولی هنوز هم از نفرتش از پدرت کم نشده بود.علیرضا رو پیدا کرد و
بزرگش کرد و اونو وارد این شغل کرد تا مثلا از پدرت انتقام بگیره.به محمود هم گفته بود که تو رو بزرگ کنه و زمانی که بزرگ شدي تو رو به عقد پسرش در بیاره تا تو رو هم وارد همین کار بکنه. اینجوري تو و علیرضا بچه هاي خونی سرگرد رحیمی میشدید قاچاقچی…. همون چیزي که پدرت یک عمر تلاش میکرد تا شما رو ازش دور کنه.ولی این بین سعید عاشق تو شد.این اون چیزي نبود که سهراب میخواست براي همین یک جاهایی نقشه اش خراب شد.
با حرف هاي خاله تو فکر فرو رفتم.یعنی پدر من در اصل پلیس بود.ولی برادرم چی؟اون که قاچاقچی بود….برادر من منو به عنوان برده ي جنسی فروخت به شوهرم….هه چقدر زندگی من پیچ در پیچه…..
********
تو حیاط نشسته بودم و به رفت و آمد مردم نگاه میکردم.دیروز بعد از اینکه خاله رفت، پرستار بهم مسکن زد و
من تا شب خواب بودم.متوجه نشدم که ساشا اومد بهم سر بزنه یا نه.هر چند که برام حضورش دیگه مهم نبود.امروز هم از صبح اومده بودم تو حیاط تا یکم هوا عوض کنم. با ورود ماشین پلیس به داخل بیمارستان از جام بلند شدم و با تعجب به سمت ماشین رفتم.پلیس اینجا چی میخواست؟ جواب سوالم رو با دیدن سعید که دستبند زده از داخل بیمارستان به همراه دو سرباز بیرون اومد، گرفتم. به سمتش رفتم.دور گردنش رد طناب مشخص بود.وقتی سنگینی نگاهم رو حس کرد، سرش رو بلند کرد.با دیدنم چشماش برقی زد ام من پوزخندي بهش زدم که گفت: تارا خوب شد دیدمت باید چیزي رو بهت بگم.
با خشم گفتم :گفتنی ها رو خاله گفت.
-بزار بگم.
-چی؟
غمگین نگاهم کرد و گفت: بابت تمام اتفاقاتی که افتاد متاسفم.
-تاسف تو به درد من نمیخوره. زندگیم رو از اول سیاه کردي حالا میخواي با یک متاسفم سر و تهش رو هم بیاري؟
-میدونم اشتباه کردم،میدونم تارا پس بهم سرکوفت نزن.ولی هر اشتباهی که مرتکب شدم بخاطر علاقه اي بود که بهت داشتم. همه اش براي بدست آوردنت بود همین….
-علاقه ات بخوره تو سرت.تو اگه منو دوست داشتی میزاشتی با آرامش زندگی کنم.
-هرچند دیگه کاري از دستم بر نمیاد ولی بگو چیکار کنم تا نفرتت از من کم بشه؟
-کاري نیاز نیست بکنی همین که تا چند وقت دیگه میري بالاي چوبه ي دار دل منو خنک میکنه…..
غم تو چهره اش بیداد میکرد.ولی من اونقدر سختی کشیده بودم که قلبم به سنگ تبدیل شده بود.ازش فاصله
گرفتم و خواستم به سمت ورودي بیمارستان برم که ساشا رو دیدم.با لبخند جلوي در بیمارستان ایستاده بود و نگاهم میکرد. انگار حرف هامو شنیده بود……
با نفرت رو مو ازش برگردوندم و به سمت اتاقم رفتم.روي تخت نشستم و خیره شدم به سرامیک هاي کف اتاق.با اینکه همه چیز تموم شده بود و من الان باید یک جورایی خوشحال می بودم اما دلم داشت از شدت غم منفجر
میشد.دیگه بی کس بودم…پدر و مادرم که مرده بودند، برادرم بالاي چوبه ي دار و شوهرم….هه شوهرم…..تا چند روز دیگه ازش طلاق میگرفتم.همه چیز تموم میشد براي همیشه……
با صداي در سر بلند کردم.ساشا بود.لبخندي که روي لبش بود، پر از غم بود.سرم رو پایین انداختم و با صداي گرفته اي که ناشی از بغض تو گلوم بود گفتم: برو بیرون…..
-میخوام باهات حرف بزنم…..
-من حرفی با تو ندارم.
یک قدم بهم نزدیک شد و گفت: تارا ازت خواهش میکنم…..
با خشم سرم رو بلند کردم و گفتم: یادته یک روزي هم من ازت خواهش میکردم؟یادته چقدر بهت گفتم که بیگناهم؟ولی تو چیکار کردي؟
-میدونم تارا….. نیومدم اینجا تا کارهامو توجیه کنم، اومدم ازت عذر خواهی…..
حرفش رو قطع کردم و با جیغ گفتم: عذر خواهی؟ بعد از اون همه بلایی که سرم آوردي جایی هم براي عذر خواهی مونده؟نمی بخشمت….تا آخر عمرم نمی بخشمت……
با ترس به سمتم اومد و گفت :تارا خواهش میکنم آروم باش…..
-آروم نمیشم…. دست از سرم بردار….ولم کن…. بزار به زندگی جهنمی ام برسم….برو بمیر…. ازت متنفرم
… ازت متنفرم……
جفت دستهامو روي صورتم گذاشتم و شروع کردم به گریه کردن…..صداي جیغ ها و گریه ها و التماس هام زیر
دست و پاي ساشا تو سرم اکو میشد.دوست نداشتم بشنومشون.دست هامو روي گوشام گذاشتم و با جیغ گفتم
:ولم کنید…. ولم کنید…..
انگار از این دنیا رفته بودم یک دنیاي دیگه….. نه چیزي میدیدم نه چیزي میشنیدم….. فقط تصاویري از شکنجه هام توي اتاق قرمز جلوي دیدم بود…. و ساشا رو میدیم که کابل به دست به سمتم حمله میکرد…..جیغ هاي بلندي میزدم و گریه میکردم…. ولی تصاویر واضح تر میشد . تا اینکه تو دستم سوزشی رو حس کردم و بعد چیزي نفهمیدم……
*******
-متاسفانه کاري از دست ما برنمیاد….
-یعنی چی؟
-یعنی همسرتون باید تحت نظر یک روانپزشک قرار بگیرن….
-میخواین بگید همسر من دچار مشکل روانی شده؟
-متاسفانه بله….
-خوب چه بیماریه؟
-نوعی پارانویا هستش البته ترس از صدا…
-یعنی چی متوجه نشدم؟
-ببینید ظاهرا همسر شما در گذشته اتفاقاتی براش افتاده و از چیزي به شدت ترسیده. هر چیزي ممکنه.و الان همسرتون با شنیدن یک صداي بلند یا حتی یک داد یا دیدن یک دعوا یاد اون خاطره میفته و بهش حمله ي عصبی دست میده.
-حالا باید چیکار کنم؟
-من نه روانپزشکم نه روانشناس. من فقط دکترم و درباره ي بیماري هاي روانی دقیق چیزي نمیدونم. بهترههمسرتون رو پیش یک متخصص ببرید.
-باشه ممنون.
-خواهش میکنم.
از وقتی که بیدار شده بودم دکتر به همراه ساشا بالاي سرم بودند و با هم حرف میزدند. منم چشم هامو باز نکردم تا بفهمم راجب من چی میگن. باورم نمیشد که دچار بیماري روانی شده باشم. لعنت بهت ساشا که اینجوري زندگی منو سیاه کردي. آروم چشم باز کردم.با باز شدن چشمم یک قطره اشک چکید روي بالشتم. اولین کسی رو که دیدم ساشا بود.با دیدن چشم هاي بازم با خوشحالی گفت: تارا جان….خدا رو شکر بهوش اومدي….
نگاهم رو ازش گرفتم و به بیرون دوختم. بالاي سرم ایستاد و گفت :میشه باهات حرف بزنم؟
چیزي نگفتم.اونم شروع کرد به حرف زدن: تارا میدونم اشتباه کردم.اونم اشتباه بزرگی که به خراب شدن زندگی تو ختم شد.ولی الان اینجام که جبران کنم.ازت خواهش میکنم یک فرصت دیگه بهم بده. بزار گذشته رو برات جبران کنم و آینده ي شادي روبا هم بسازیم.خواهش میکنم ازت عزیزم. هرچی که بگی حق داري. من قضاوت عجولانه کردم و تهمت ناروا بهت زدم.اما…. میدونم دیره اما….بزار جبران کنم….باشه؟ لبم رو با زبونم خیس کردم و گفتم :میخواي جبران کنی؟ چشماش از خوشحالی برق زدند و گفت:آره عزیزم.
-پس طلاقم بده خودت هم از زندگیم گم شو بیرون..
بهت زده گفت: تارا…..
-چیه؟فکر کردي اونقدر احمقم که بیام بازم با تو زندگی کنم؟
چشماش پر از اشک شد و با غم گفت:ولی تو داري دشمن هاي زندگیتو به خواستشون میرسونی….
تو چشماش زل زدم و گفتم: اولین و بزرگ ترین دشمن زندگیم خودت تویی.بقیه هم که بالاي چوبه
ي دارن.اونا که میمیرن و تازه عذاب کشیدنشون شروع میشه ولی این تویی که میمونی.منم به هیچ عنوان نمیزارم به خواسته ات برسی…
دستم رو تو دستش گرفت که محکم دستش رو پست زدم و گفتم: به من دست نزن.به محض اینکه از بیمارستان مرخص بشم اولین کاري که میکنم میرم پزشکی قانونی و دومین کار امضاي حکم طلاق….
با التماس گفت:تارا ازت خواهش میکنم…..
-منم ازت خواهش میکردم…..ولی تو نمیشندي…. هم کر شده بودي هم کور…..حالا جاهامون عوض شده…..حالا من هم کرم هم کور….ولم کن ساشا….بزار کابوس هاي زندگی من همین جا تو همین بیمارستان تموم بشه.
و ملافه رو روي سرم کشیدم و گفتم: حالا هم برو دیگه نمیخوام ببینمت….
-نمیرم.انقدر اینجا میمونم تا خودت فرصت جبران رو بهم بدي.طلاقت هم نمیدم.
و با قدم هاي سریع از اتاق رفت بیرون.پوزخندي تو دلم بهش زدم.اگه پزشکی قانونی جاي سوختگی روي بدنم رو ببینه راي به جنونش میده چه برسه به طلاق من….بهتر بود به خاله بگم برام یک وکیل خوب پیدا کنه تا بتونم به راحتی طلاق بگیرم. یادمه خالمه میگفت شوهر دوستش وکیله…. گفت درمورد من باهاش حرف زده…..آره حتی گفت میتونم از ساشا هم دیه بگیرم هم مهریه ام رو. ولی من هیچ کدومشون رو نمیخواستم فقط میخواستم طلاقم رو بگیرم همین برام کافی بود….فقط طلاق……
******
امروز قرار بود مرخص بشم.از دیشب که ساشا اومده بود اتاقم کس دیگه اي به ملاقاتم نیومد. آخه یکی نیست بگه مگه تو کسی رو هم داري؟فقط خاله صبح برام یک دست لباس آورده بود و بهم گفت تا بعد از ظهر کار هاي ترخیصم رو انجام میده تا از شر این بیمارستان خلاص بشم.فقط امیدوارم این بار آخرین باري باشه که پامو تو بیمارستان میزارم. مشغول پوشیدن مانتو بودم.داشتم دکمه هاشو میبستم که صداي در اومد.سر بلند کردم که ساشا رو دیدم.با یک جعبه شیرینی و لبخند روي لبش به سمتم اومد و گفت :سلام خانم خانما….. بالاخره از شر بیمارستان خلاص شدي ها…..
رو مو ازش گرفتم و اخمام رو کشیدم تو هم. لبه ي تخت نشست و دستش رو گذاشت زیر چونه ام و گفت:تارا خانم….. ما رو نمیبینی ها….چرا اخم هات تو همه؟نکنه دوست نداري از بیمارستان بري؟
با عصبانیت از جام بلند شدم و گفتم :نه از بیمارستان خوشم میاد نه از تو….. چرا نمیفهمی وقتی بهت میگم ازم دور شو؟
اونم متقابلا از جاش بلند شد و گفت :چته تارا؟هنوز هم ما زن و شوهریم……
-به زودي اسمت براي همیشه از شناسنامه ام پاك میشه پس بیخودي دلت رو صابون نزن……
انگشتش رو به نشونه ي تهدید جلوم تکون داد و گفت: این رو بدون تارا تو ایران حق طلاق با مرده نه زن….. منم طلاقت نمیدم به هیچ عنوان…. پس همین الان مثل یک دختر خوب برگرد سر زندگیت وگرنه بعد از دادگاه که مجبور به برگشتن باشی….
محکم دستش رو پس زدم و با عصبانیت گفتم :چیکار میکنی هان؟ چیکار میکنی؟ کتک میزنی؟ میبریم اتاق قرمز؟ زجرم میدي؟ چیکار میکنی؟ فکر کردي با تهدید هات برمیگردم؟ فکر کردي اگه پزشکی قانونی جاي جاي بدنم رو ببینه راي به جنون تو نمیده؟مطمئن باش طلاقم رو میگیرم……
از عصبانیت نفس نفس میزد. درسته همه چیز برملا شده بود ولی هنوز هم از عصبانیتش میترسیدم. یک قدم عقب رفتم و با صداي لرزونی گفتم: برو… بیرون…..
متوجه ترسم شد.یک قدم بهم نزدیک شد که چشم هامو بستم و دست هامو گذاشتم روي گوشام و با جیغ گفتم: برو بیرون…..دست از سرم بردار…. برو بیرون…..
ترسیده گفت: باشه باشه میرم. تو آروم باش من میرم…..
و سریع از اتاق رفت بیرون.نگاهم رو به جاي خالی اش دوختم. امیدوار بودم بتونم به راحتی ازش جدا بشم وگرنه خدا میدونست وضعیت روح و روانم چی میشد.
در اتاق دوباره باز شد.فکر کردم ساشاست دوباره برگشته اما با دیدن خاله یک نفس راحتی کشیدم. خاله لبخندي بهم زد و گفت: حاضر شدي؟ کار ها تموم شد هر وقت حاضر بودي بگو تا بریم.
-حاضرم خاله….بریم….
شالم رو روي سرم مرتب کردم و به همراه خاله از اتاق رفتم بیرون.تو سالن ساشا و سپنتا ایستاده بودند. سپنتا لبخندي بهم زد و گفت: حالا کجا میري تارا جان؟
قبل از اینکه حرفی بزنم خاله پیش دستی کرد و گفت :معلومه میاد خونه ي خودش….
ساشا پوزخندي زد و گفت:خونه ي تارا اینجا نیست تهرانه…..
-فعلا که ما اینجایم و تارا هم با ما زندگی میکنه…..
ساشا یک قدم به ما نزدیک شد و گفت :تو چیکارشی؟ مادرشی؟ خواهرشی؟کیشی تو؟
-هر کسی که هستم به تو یکی ربطی نداره….
و دستم رو کشید و گفت :بریم تارا…..
دنبال خاله راه افتادم. ساشا خواست چیزي بگه که سپنتا مانع شد.سریع از بیمارستان خارج شدیم و خاله یک تاکسی گرفت و به سمت خونه رفتیم. تو ماشین سرم رو به شیشه تکیه داده بودم و به بیرون زل زده بودم.دلم خیلی براي خودم میسوخت.خاله براي اینکه منو از این حال و هوا دربیاره گفت: عزیزم حالا میخواي چیکار کنی؟
-معلومه جدا میشم….
-میخواي به شوهر دوستم بگم کار هاي وکالتت رو بر عهده بگیره؟ لبخندي بهش زدم و گفتم :اگه این کار رو بکنی که مدیونت میشم…..
-این چه حرفیه دخترم.این وظیفه ي هر مادریه که تو سختی ها به دخترش کمک کنه….
سرم رو به سینه اش چسبوندم و گفتم :خوش بحال سها که مادري مثل شما داره…..
همون جور که روي سرم رو نوازش میکرد گفت: تارا من مادر تو هم هستم اینو فراموش نکن…..
چیزي نگفتم. فقط چشم هامو بستم و عطر تنش رو بو کشیدم. اي کاش مثل سها مادر واقعیم بود نه خاله ام
…….
*******
روي تختم دراز کشیده بودم و به آینده ي نا معلومم فکر میکردم.خاله رفته بود تا به دوست شوهرش زنگ بزنه تا بیاد اینجا…..قرار بود از فردا براي کار هاي طلاقم اقدام کنم. به پهلو چرخیدم و خیره شدم به عکسم که روي پا تختی بود.اولین روزي که با ساشا رفتم بیرون این عکس تکی رو ازم گرفت.یکی براي من چاپ کرد یک
دونه هم براي خودش……یادش بخیر چقدر عاشق بودیم.یعنی بودم.نمیدونم حس ساشا به من چی بود که اونقدر زود تبدیل به نفرت شد.هیچ وقت حتی فکرش رو هم نمیکردم که بخوام از ساشا جدا بشم.یعنی اونقدر دوستش داشتم که همیشه خودم روخوشبخت ترین زن دنیا میدونستم.ولی حالا……هه راسته که میگن آینده رو نمیشه پیش بینی کرد.
-تارا….
با صداي خاله سر بلند کردم و گفتم :جانم…..
-زنگ زدم….
-خوب چی شد؟
-گفت خودش نمیتونه چون یک پرونده ي دیگه زیر دستشه ولی یکی از دوستاش که تو این کار خبره است پرونده ي ما رو بر عهده میگیره. اونم تا یک ساعت دیگه میاد اینجا تا با هم حرف بزنیم.
لبخندي زدم و گفتم :ممنون خ…. یعنی مامان….
خنده ي آرومی کرد و گفت: هر جور که دوست داري صدام کن عزیزم.
انگار چیزي یادش اومد که گفت: راستی سها داره میاد اینجا….
از خوشحالی جیغی زدم و گفتم :واقعا داره میاد؟
-آره. بهش گفتم برگشتی اونم داره میاد اینجا تا تورو ببینه….
-واي مرسی بهترین خبري بود که بهم دادین….
با لبخند از اتاق رفت بیرون.خیلی خوشحال بودم از ینکه سها داشت میومد اینجا.خیلی وقت بود ندیده بودمش…… خاله گفت وکیله تا یک ساعت دیگه میاد.بهتر بود یکم به خودم برسم.اگه منو با این قیافه میدید از اینکه پرونده ي منو قبول کرده پشیمون میشد.از جام بلند شدم و به سمت کیف لوازم آرایشم رفتم.یکم کرم به همراه ریمل و برق لب زدم همین…نمیخواستم زیاد آرایش کنم.فقط میخواستم صورتم از اون بی حالی در بیاد.
به سمت کمدم رفتم و یک تونیک سورمه اي بلند به همراه ساپورت مشکی و کلفت پوشیدم. یک شال سورمه اي هم سرم کردم.داشتم جلوي آینه خودم رو مرتب میکردم که صداي زنگ در بلند شد.فکر کنم ودش بود.یک نفس عمیق کشیدم و از اتاق رفتم بیرون.خاله مشغول سلام و احوال پرسی بود.یک پسر جون بود که بهش میخورد هم سن ساشا باشه.
یک دست کت و شلوار مشکی پوشیده بود و یک کیف سامسونگ دستش بود.نگاهش بهم افتاد.
لبخندي زد و گفت :سلام خانم…..
منم لبخندي زدم و گفتم :سلام خوش اومدین.
با راهنمایی خاله وارد پذیرایی شد و روي مبل نشست.منم رو به روش نشستم. خاله با یک عذرخواهی به سمت آشپزخونه رفت. کیفش رو باز کرد و از توش یک کاغذ و قلم و یک دستگاه ضبط صدا در آورد و گفت: ببخشید میشه اسمتون رو بدونم؟
-بله من تارام….تارا پرند.
-خوشبختم تارا خانم من هم افشین صداقت هستم.
-ممنون منم خوشبختم.

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن