رمان شکنجه گر من پارت۱۱

رمان شکنجه گر من

جهت شاهده به ترتیب پارت اول تا اخر رمان شکنجه گر من وارد شوید

گوشی رو قطع کردم… از تصور این ك سعید اینحا باش و من بی پناه،میترسیدم.آروم از جام بلند شدم و ب
سمت حمام رفتم…. دوش آب گرم و بازکردم و با همون لباس ها زیردوش قرار گرفتم….و آب از صوري سر و صورتم روي زمین میریخت…فکرم مدام سر سعید و ساشا میچرخید…نمیدونم چند دیقه بی حرکت زیر دوش ایستاده بودم.که با شنیدن صداي در ب خودم اومدم و دوش رو بستمو ب سمت در رفتم و گفتم :بله؟
-مادرجان اومدم اتاقت دیدم رفتی حموم.
یک حوله ي تمیزبرات گذاشتم پشت درفقط لباس هاتو نمیدونستم کدوم رو از تو کیفت بردارم.
-مرسی خاله لباس رو خودم برمیدارم.
-باشه پس من رفتم.
مانتو و شلوار و شالم رو که خیس خیس بود رو از تنم در اوردم. و انداختم تو سبد لباس کثیف ها دوباره به سمت دوش رفتم. اما اینبار شروع کردم به دوش گرفتن. بعد از نیم ساعت از حموم خارج شدم و حوله اي که خاله برام گذاشته بود پشت در و دورم پیچیدم و به سمت کیف لباس هام رفتم. یک دست بلوز شلوار برداشتم و پوشیدم و از اتاق رفتم بیرون خاله با دیدنم لبخند غمیگینی زد و گفت :بیا دخترم بیا بشین.
رفتم و روي کاناپه نشستم که گفت: میشه بدونم این محمود خیر ندیده (اشاره به شوهرش)دقیقا چیکارت کرده؟ با یاد اوري بلایی که سرم اورد اشک تو چشمام جمع شد همه چیز رو از روزي که با نقشه منو دزدید تا روزي که ساشا سر رسید و اون صحنه رو دید براش گفتم . وقتی حرف هام تموم شد با لحن غمگینی گفت :شرمندتم مادر …نمیدونم چی بهش بگم .فقط میتونم بگم شرمنده ي توام
-تو چرا خاله ؟ تو نباید شرمنده باشی.
– میشه ازت یه خواهشی بکنم؟ با تعجب گفتم: چی؟
-میشه بهم نگی خاله؟تو همیشه منو مامان صدا میزدي الان برام سخته که بهم بگی خاله لبخندي رو لبم نشست و گفتم :باشه مامان جون…
اشک تو چشماش جمع شد محکم منو تو اغوشش گرفت و گفت :فدات شم . اي کاش میتونستم زجرهایی که کشیدي و جبران کنم.
سرم رو تو سینه اش مخفی کردم و گفتم :مامان؟
-جانم؟
-میشه عکس مادر و پدرم و برام بیاري؟
-میخواي چیکار؟
-فقط میخوام ببینم چه شکلیه همین.
منو از خودش جدا کرد و گفت:باشه الان برات میارم.
و از جاش بلند شد و به سمت اتاق خواب مشترکشون رفت. نگاهی به اطرافم انداختم همه چیز مثل سابق چیده
شده بود.از روزي که پدربزرگم فوت کرد این خونه به نا پدریم رسید،خاله دست به چیدمانش نزد .باورود خاله به
پذیرایی نگاهم رو از اطراف گرفتم و به دستش که البوم توش بود خیره شدم .آلبوم رو جلوم گذاشت و یک صفحه اش رو باز کرد و گفت: ببین این مادرته…
نگاهم رو به البوم دوختم تمام چهره ي مادرم شبیه من بودبه جز رنگ چشماش رنگ چشم هاي مادرم مشکی زاغ بود. بالبخند و غم خیره شدم به عکسش. بدون اینکه نگاهم رو از عکس بگیرم گفتم:عکس از پدرم نداري؟
-نه….
سربلند کردم و نگاهش کردم و گفتم:چرا؟ -پدرت علاقه اي به عکس گرفتن نداشت.
دستم رو دراز کردم و عکس رو از توي البوم برداشتم و گفتم:میشه این عکس دست من باشه؟
-باشه عیبی نداره برش دار.
عکس رو براشتم و محکم چسبوندم به سینم و توي دلم گفتم:مادر ازت خواهش میکنم کمکم کن تا بتونم بی گناهیم رواثبات کنم.لطفا کمکم کن….
با نشستن دست خاله روي شونه ام ،چشم هامو باز کردم . نگاه خاله هم پر از غم بود . دستش رو تو دستم گرفتم و گفتم:خاله میشه از اون تصادف برام بگی؟
-کدوم؟
-همونی که توش پدر مادرم کشته شدند…
نفسش و فوت کرد و گفت:منم چیزي نمیدونم. تو با خانواده ات رشت زندگی میکردین یک روز قرار بود بیاین تهران خونه ي ما ولی بین راه تصادف کردین و فقط تو زنده موندي.
-من به این موصوع مشکوکم .
-همه مشکوکن میگن مرگ پدر و مادرت عمدي بوده…
-ولی چرا؟
-میدونی چیه تارا پدرت دشمن زیاد داشت فکر کنم کار دشمن هاش بوده…
-چرا پدرم دشمن داشت؟
-به خاطره شغلش…
چشمام از تعجب گرد شدن و گفتم :مگه پدرم چیکاره بوده؟
-رئیس یک باند قاچاقچی…اون هم قاچاقچی انسان….
*********
با صداي نسبتا بلندي گفتم. چی؟
-منم باورم نمیشد ولی محمودمیگفت تو این کار خبره هم بوده…
تو بهت رفتم.ینی باور کنم که پدرم،اون کسی که از خونش بودم،یه قاچاقچی به تمام معنا بوده؟خاله از کنارم بلند شد و گفت:من میرم شام درست کنم.
و از جاش بلند شد و به سمت اشپز خانه رفت به رفتنش خیره شدم.واقعا باید باور کنم؟پدرم قاچاقچی که توسط دشمن هاش به همراه مادرم کشته شد؟ولی چرا این وسط من زنده موندم؟یاد حرف سپنتا افتادم که گفت:مرگ پدر مادرم و زنده موندن من مشکوك بوده.
کلافه دستم رو روي صورتم گذاشتم که ناگهان صداي عربده ي ساشا رو شنیدم با وحشت از جام پریدم و
نگاهی به اطرافم انداختم.کسی جز خودم تو خونه نبود. اما صداي ساشااونقدر واضح بود که مطمئن بودم یه جا توي همین خونه است.با ترس به گوشه و کناره خونه نگاه میکردم.ولی خبري از ساشا نبود.فکر کنم توهم زدم بیخیال شدم و به سمت اتاقم رفتم بازوهامو دور تنم حلقه کردم و رفتم توي فکر.یاد شکنجه هاي ساشا افتاده بودم.یاد زمانی که حلقه رو به انگشتم جوش داد.نگاهی به حلقه انداختم.بعد از اون روز جرات نکردم حلقه رو در بیارم.کمی تو انگشتم چرخوندمش…..
*******
پوستم هنوز هم به انگشتر چسبیده بود.تصمیم گرفتم در بیارمش حتی اگه به قیمت کنده شدن پوسته انگشتم باشه.کمی کشیدمش که دوباره صداي عربده ي ساشا رو شنیدم.انگشتر کو؟..اگه انگشتر رو این بار از دستت در بیاري انگشتت رو قطع میکنم…
جفت دست هایم رو روي گوشم گذاشتم و جیغ بلندي زدم و گفتم ولم کن عوضی…ولم کن.
در اتاق شدیدا باز شد و خاله با وحشت به سمتم اومد و گفت:چیشده تارا؟چرا حیغ میزنی؟ به سختی گفتم:هیچی…چیزه مهمی نبود. مشکوك نگاهم کردو گفت:
پس چرا جیغ زدي ؟
-هیچی مامان…هیچی…چیزه مهمی نبود.
-خیلی خوب.اگه دوست داري بیا بیرون.محمود تا اخرشب نمیاد.منم تنهام
-باشه میام
خاله از اتاق رفت بیرون.از جام بلند شدم و دستی به موهاي پریشونم کشیدم و رفتم بیرون.به همراه خاله وارد اشپز خونه شدم و روي صندلی میز ناهار خوري نشستم.خاله هم ظرف سالاد رو روي میز گذاشت و خودش هم پشت میز نشست.مشغول خوردن کاهو ها شد وگفت:تارا یه سوال بپرسم راستش رو میگی؟
********
-جانم بگو…
-واقعا ساشا کتک میزد؟
پوزخندي زدم و گفتم:شکنجه که نه نه بهتره بگم زجر کشم کرد.تو این چند ماه که اونجا بودم پیر شدم…
خاله سرش رو انداخت پایین و دیگه چیزي نگفت.یک چاقو به همراه یک کاهو برداشتم و مشغول کمک کردن شدم.سر بلند کردم و بهش خیره شدم و گفتم:باباي من چیکاره بود؟از سوال یک دفعه اي من یکه خورد اما سریع به خودش اومد و گفت گفتم:گفتم که قاچاق انسان…
-منظورم اینه که چیکار میکرد؟
نفسش رو فوت کرد و گفت:منم درست نمیدونم.محمود فقط می گفت تو کار قاچاق بوده…همین…
سرم رو تکون دادم و دوباره مشغول خورد کردن کاهو ها شدم که ناگهان صداي فریاد ساشا رو از پشت سرم شنیدم: میکشمت تارا…

با وحشت از روي صندلی پریدم و برگشتم پشت سرم.اما کسی نبود.خاله از دیدن این کارم تعجب کردو گفت:تارا جان مادر چیزي شده؟
نگاهی به خاله انداختم و سریع از اشپز خانه زدم بیرون.رفتم روي مبل نشستم وشروع کردم اشک ریختن…
من چم شده بود؟نکنه دیوانه شدم؟خدا لعنتت کنه ساشا منو بیچاره کردي…با ورود خاله به پذیرایی،سریع اشکام رو پاك کردم.خاله کنارم نشست و گفت :تارا جان مشکلت چیه؟چرا مدام داد میزنی یا از جات میپري؟
-نمیدونم خاله…مدام فکر میکنم ساشا یک جاي این خونه است.همه اش صداشو می شنوم.حس میکنم داره فریاد میزنه…
صدام شدیدا می لرزید.خاله شونه هام رو تو دستش گرفت وگفت:تارا جان مادر اروم باش…عزیزم اروم باش…
دیگه کنترلی روي اشکام نداشتم.با ضجه و گریه گفتم:خاله ببین دست هامو ببین…
دست هاي لرزونم رو جلوش گرفتم و گفتم:ببین…دیگه کنترلی روي دست هام ندارم خاله…دست هام فقط میلرزه…
محکم منو بغل کردو گفت:خاله جان اروم باش فدات شم اروم…
با شنیدن صداي در از خاله جدا شدم.محمود خان بود.با دیدنش اخم کردم خواستم به سمت اتاقم برم که خاله مانعم شد.محمود خان پوزخندي زد وگفت:خوبه یک عمر بزرگت کردم.ولی اونقدر برام احترام نداري که حتی بهم سلام کنی.
با خشم گفتم:خودت احترام خودت رو زیر سوال بردي…
-باشه قبول…من اشتباه کردم قبول…نباید اون صحنه رو درست میکردم.ولی خوب اینکه ساشا کتکت زده نه ربطی به من داره نه سعید.ساشا باید اونقدر مرد میبود که دنبال حقیقت میگشت نه اینکه ندونسته قضاوت کنه.
چند قدم بهم نزدیک شد و انگشت اشاره اش رو جلوم تکون داد و گفت:چرا این رو یک امتحان فرض نمیکنی؟ تو حالا فهمیدي ساشا مرد زندگی نیست.ندونسته قضاوت میکنه.به فرض اینکه من رفتم به ساشا گفتم بیگناهی و تو هم رفتی با ساشا به خوبی و خوشی زندگی کردي اما دو روز دیگه یک نفر باهاتون دشمنی کنه تورو بد جلوه بده.باز هم همین اشو همین کاسه.
پوزخند پر از نفرتی زدم ك گفتم:اولا تو لازم نکرده به فکر من باشی.دوما شما فقط لطف کن و برو به ساشا بگو که همه اش زیر سر تو و سعید بوده سوما من دیگه بر نمیگردم میش اون بیشرف به قول خودت اون امتحانش رو پس داده.
گل از گل محمود خان گذشت با شادي که سعی در پنهون کردنش نداشت گفت:واقعا بر نمیگردي؟
-نه.ولی با اون سعید حروم زاده هم ازدواج نمیکنم.
دیگه حرفی نزد.فقط اخم هاشو توي هم کشید توي هم و به سمت اتاق مشترکش با خاله رفت.
خواستم دوباره روي مبل بشینم که خاله گفت:تارا جان میخوام میز رو بچینم.اگه دوست داري بیا کمکم کن.
باشه اي گفتم و همراه خااله ب سمت اشپز خونه رفتم و میز شام رو چیدم.محمود خان هم بعد از چند دقیقه وارد اشپز خونه شد و صدر میز نشست.صندلی کنارش رو کشیدم و رو به روي خاله نشستم.یک بشقاب برداشتم و کمی ماکارانی براي خودم کشیدم و مشغول خوردن شدم.شام تو سکوت خورده شد. بعد از شام یک تشکر ساده به سمت اتاقم رفتم.جلوي اینه ایستادم و به صورتم خیره شدم.یاد تمام شکنجه و زجر هایی که کشیدم افتادم.تمام اتفاقات اخیر مثل یک فیلم از جلوي چشام عبور کرد.صداي جیغ ها و گریه هام…..
تو گوشم بود.از جلوي اینه کنار رفتم و روي تخت دراز کشیدم.سعی می کردم به چیزي فکر نکنم.ولی اون جیغ ها از تو گوشم کنار نمی رفت.
******
مه غلیظی اطرافم رو گرفته بود.صداي جیغ هاي بلندي رو میشنیدم.صداي جیغ هاي یک دختر و خنده هاي شیطانی یک مرد بود.چقدر این صدا برام اشنا بود منو یاد روزي می انداخت که ساشا براي اولین بار بهم تجاوز کرد می خواستم دست هامو بلند کنم و روي گوش هام بزارم تا نشنوم ولی دست هام تکون نمیخورد. نگاهی بهشون انداختم.جفتشون با طناب به صندلی بسته شده بود.خواستم جیغ بزنم کمک بخوام اما دهنم بسته بود. در تلاش بودم که دستهایم یا دهنم رو باز کنم که صداي اره برقی از نزدیکم شنیدم.چشم هام از وحشت گرد
شدن.به سمت جایی که صدا ازش شنیده میشد نگاه کردم.ساشا پشت ما با یک اره برقی ایستاده بود و پوز خند می زد.با ترس سعی کردم حداقل کمی صندلی رو تکون بدم که ناگهان صندلی برگشت و محکم زمین خوردم.
از خواب پریدم و روي تخت نشستم:تند تند نفس میکشیدم.دستی به صورتم که خیس عرق بود کشیدم و گوشیم که روي پاتختی بود رو برداشتم و به ساعتش نگاه کردم.ساعت سه بود و دوباره روي تخت دراز کشیدم.بدنم هنوز از استرس میلرزید و اعصابم داغون بود.تنها چیزي که تو این شرایط کم داشتم همین کابوس ها بود.سعی کردم دوباره بخوابم ولی همین که چشم هامو بستم همون صحنه ها جلوي چشمم میومد.بعد از
چند دقیقه تلاش بی فایده،از جام بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون.یک راست به سمت حیاط رفتم و لب حوض
نشستم.شیر اب رو باز کردم کمی اب پاشیدم توي صورتم دست هامو به حالت تکیه گاه پشتم گذاشتم و نگاهی به اسمون انداختم و گفتم:خدایا مطمئنی که میبینیم؟دیگه چقدر زجرو سختی؟ بس نیست؟مگه من بنده ات نیستم؟نیستم؟…
سرم رو با غم پایین انداختم و گفتم:حتما نیستم که نمیبینیم…
تاصبح همون جا لبه ي حوض نشسته بودم.محمود خانم ساعت هفت که خواست بره سرکار با دیدنم تعجب کردو گفت:چرا اینجایی مگه دیشب نخوابیدي؟ با نفرت گفتم:به لطف شما دیگه بیخواب شدم…
چیزي نگفت.سرش رو انداخت پایین و از خونه زد بیرون.اصلا حوصله ي اینکه برگردم تو اتاقم رو نداشتم.همین جور بیکار تو حیاط تو فکر بودم که با شنیدن صداي در به خودم اومدم.از جام بلند شدم و به سمت در رفتم و بازش کردم.یک نفر پشت به در داشت با گوشیش حرف میزد.گفتم:بفرمایید… باکی کار دارین؟
وقتی برگشت با دیدنش خون تو بدنم یخ کرد…سعید اینجا چی میخواست؟سریع در رو بستم که پاشو گذاشت لاي در و با داد گفت:باز کن تارا…
پشتم رو به در چسبوندم و با تمام قدرتم فشار میدادم.ولی زور من کجا و زور سعید کجا…..وقتی حتی ساشا و سپنتا هم جلوش کم میارن پس از من توقعی نیست.

در رو محکم هل داد که وحشت زده جیغ بلندي زدم و گفتم :از اینجا برو عوضی…..
با عربده گفت :بهت میگم باز کن این در رو تا سر صبحی آبروتون رو تو این محله نبردم…..
چشمم رو به در ورودي پذیرایی دوختم و بلند داد زدم:خاله….خاله کجایین…. خاله…..
-خاله کیه؟تو که خاله نداري؟این در لعنتی رو باز کن….
و محکم تر در رو هم داد که به جلو پرت شدم و در کاملا باز شد.درست همون لحظه خاله وحشت زده وارد حیاط شد و گفت :تارا چی ش…..
که با دیدن سعید خشکش زد.سریع از جام بلند شدم و به سمتش رفتم و پشتش سنگر گرفتم.سعید به اینکارم پوزخندي زد و گفت :بچه کوچولو پشت مامانش قایم میشه…..
اخمام رو کشیدم تو هم و جوابش رو ندادم.رو به خاله گفت :سلام زن دایی….فکر کنم دخترتون خل شده چون خاله اش رو صدا میزد…..
خاله چند قدم به سمتش رفت و گفت: اولا سلام…. دوما خل نشده فقط همه چیز رو فهمیده…..
چشماي سعید گرد شد.البته منم کم از اون نداشتم. یعنی سعید هم میدونسته من دختر واقعی خانواده ام نبودم؟
خاله با دیدن حالت صورتم پی به سوالم برد و گفت:
اینجوري نگاه نکن تارا….همه از این جریان خبر داشتند….
با عصبانیت به سمت خونه رفتم که سعید گفت: کجا حالا تشریف داشتین….. کی از دست اون شوهر خال و چلت خلاص شدي و اومدي اینجا؟
با خشم نگاهش کردم و گفتم :به تو یکی هیچ ربطی نداره….

-با من درست صحبت کن ها….
-مثلا درست صحبت نکنم چی میشه؟
-یک جوري حرف میزنی انگار من اون پسر احمق رو انداختم تو دامنت…..
-نه تو ننداختی فقط تو و اون دایی بیشرفت احمقش کردي….
با خشم چند قدم بلند به سمتم برداشت که از ترس سکته کردم.ولی خاله سریعا جلوم قرار. گرفت و گفت: کجا؟
-زن دایی برو کنار بزار ادبش کنم….
-لازم نکرده تو ادبش کنی….برو دنبال کسی بگرد که خودت رو ادب کنه….
با خشم گفت: زن دایی…..
-چیه مگه دروغ میگم؟به چه حقی این بلا رو سرش آوردین؟
-هه انگار یک چیزي هم بدهکار شدیم…..
خاله خواست حرفی بزنه که سریع کنارش زدم و تمام خشمم رو هم از ساشا و هم از خودش رو تو دستم جمع کردم و سیلی محکمی به صورتش زدم….خاله چشم هاش از تعجب و ترس گرد شد.اونقدر محکم زده بودم که صورتش به یک طرف خم شده بود و چند قدمی هم براي حفظ تعادلش عقب رفت.از همه مهمتر دست خودم بدجور درد گرفت. با زدن سیلی اشکاي خودم هم راه باز کردند و صورتم رو خیس کردند.سعید که با خشم و بهت نگاهم میکرد،با دیدن اشکام از حالت خشم خارج شد و ناباور گفت :تارا…..داري گریه میکنی؟
با جیغ جیغ گفتم :آره گریه میکنم…..بخاطر توي بیشرف شوهرم تبدیل شده به یک آدم روانی…. پنج ماه تو خونه ي شوهرم مورد شکنجه و تجاوز و حقارت قرار گرفتم…..خودم حافظه ام رو از دست دادم….الان هم که خودم دیونه شدم…..دیگه شبها خواب ندارم….همه اش کابوس میبینم…..بخاطر توي بیشرف و اون دایی عوضیت….من…. تارا…. یک دختر نوزده ساله…..دیونه شدم….

و بلندتر جیغ زدم و گفتم:دیونه……
بی توجه بهشون به سمت خونه دویدم و مستقیم رفتم تو اتاقم…… باورم نمیشد که سعید رو زده باشم.ولی با چه جراتی این کار رو کردم؟اون که در روال عادي فقط دستم رو بگیره استخون دستم شکسته واي به حال
اینکه بخواد تلافی سیلی مو هم دربیاره….روي تخت دراز کشیدم.دوست داشتم بخوابم ولی مطمئن بودم که بازم کابوس میبینم. از جام بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم. از تو بسته ي قرص ها یک قرص آرام بخش برداشتم و برگشتم تو اتاق.قرص رو با یک لیوان آب خوردم و دوباره دراز کشیدم.بدجور چشمام میسوخت.هم از اشک هم از کمبود خواب.چند دقیقه اي رو با خودم کلنجار رفتم تا اینکه خوابم برد.
******
-تارا جان….تارا مادر…..
-هوم…..
-پاشو دخترم…..پاشو از صبح چیزي نخوردي ضعف میکنی ها…..
پتو رو بیشتر کشیدم روي خودم و گفتم: خوابم میاد…. چیزي نمیخوام….
-پاشو تارا لج نکن نه صبحانه خوردي نه ناهار حداقل شام بخور….
با چشم هاي نیمه باز نگاهش کردم و گفتم:مگه ساعت چنده؟
-ساعت نه شبه پاشو…..
چشمام باز باز شدند و روي تخت نیم خیز شدم. خاله که از حرکت ناگهانیم ترسیده بود، پرید و گفت:
چته دختر؟
-گفتین ساعت چنده؟
-نه….

-واي چقدر خوابیدم کاشکی زودتر صدام میزدي….
چیزي نگفت.از جام بلند شدم و گفتم :من میرم صورتم رو بشورم میام.
باشه اي گفت و از اتاق رفت بیرون. قبل از اینکه از اتاق برم بیرون،نگاهی به گوشیم انداختم که متوجه
شدم یک تماس نا موفق از سپنتا دارم.سریع به سمت گوشی شیرجه زدم و شماره اش رو گرفتم. ولی کسی جواب نداد.چند بار پشت سر هم گرفتم ولی انگار نه انگار….کلافه از اتاق رفتم بیرون و گوشی رو هم با خودم
بردم که اگه یک وقتی زنگ زد جواب بدم.وارد آشپزخونه شدم و سلام آرومی گفتم. محمود خان فقط سرش تکون داد. روبه روي خاله نشستم و شروع کردم به غذا خوردن و هر از گاهی نگاهی به گوشیم می انداختم.ولی هیچ تماسی نبود.بعد از شام دوباره برگشتم تو اتاق و شروع کردم به تماس گرفتن. ولی بازم تماس هام بی جواب بود. با عصبانیت گوشی رو پرت کردم روي تخت و رفتم جلوي پنجره و به بیرون خیره شدم.یعنی چیکار داشته که زنگ زده؟شاید همین جوري زنگ زده و خواسته حالم رو بپرسه…..ولی اگه کار مهمی داشته چی؟نکنه اتفاقی افتاده؟نمیدونم چرا دلم داره مثل سیر و سرکه میجوشه. مدام فکر می کنم یک اتفاق بدي افتاده….
روي تخت نشستم و دوباره گوشی رو برداشتم و شماره اش رو گرفتم. ولی بازم بی جواب موندم.با خشم گوشی رو قطع کردم و گفتم :لعنت بهت تارا…. لعنت بهت که اون وقتی که باید بخوابی نمیخوابی..حالا اگه اتفاقی افتاده باشه چی؟لعنت بهت تارا…. لعنت…..
******
دو روز میگذشت.تو این دو روز نه خواب داشتم نه خوراك….. مدام کابوس میدیم…..ولی از همه بدتر این بود که سپنتا جوابم رو نمیداد….دیگه داشت میزد به سرم که برم تهران و ببینم چه خبره……ولی جراتش رو نداشتم…. به ساعت نگاه کردم ده شب بود.مسلما اگه امشب جواب نمیداد برمیگشتم تهران. نمیخواستم فرارم براي سپنتا مشکلی ایجاد کنه.تا همین الان به اندازه ي کافی به خاطر من تو دردسر افتاده بود.گوشی رو برداشتم و مشغول شماره گیري شدم. بعد از سومین بوق صداي خواب آلود سپنتا تو گوشی پیچید :الو…..
با خوشحالی و جیغ گفتم :الو سپنتا خودتی؟
-چته….چرا جیغ میزنی؟

مشخص بود که داشت به حرف میزد.با نگرانی گفتم: چی شده سپنتا؟ چرا جوابم رو تو این دو روز ندادي؟الان چرا صدات اینجوریه؟
-هیچی….اون دختره ي عوضی همه چیز رو لو داد؟
-کی؟چی رو لو داد درست حرف بزن….
-مریم خدمت کار ساشا دیده بود که من تو رو فراري دادم.همون جا خواست جلوي ما رو بگیره که نازنین مانعش شد.ولی روز بعد از اینکه فرار کردي براي خود شیرینی رفت و همه چیز رو به ساشا گفت…
با وحشت گفتم:ساشا چیکار کرد؟
صداي خنده آرومش رو شنیدم بعدش گفت: میخواستی چیکار کنه؟برادري رو در حقم تموم کرد.
کاري کرد که دو روز بیهوش بودم.فقط شانس آوردم که نازنین رو فراري دادم وگرنه…..
با ترس گفتم :یع…. یعنی تا این حد عصبیه؟
-تارا برادرانه بهت توصیه میکنم پاتو از خونه بیرون نذاري….. این بار ساشا پیدات کنه هیچ کس نمیتونه از زیر دست و پاش بکشتت بیرون…..
ترسی که از ساشا داشتم ده برابر شد.جوري که کل وجودم رفت روي ویبره…..با همون ترس گفتم: حا…
حالا…چی….چیکار…..کنم؟
-نترس….خونسردي خودت رو حفظ کن تارا….تو هنوز هم مشکلات زیادي داري که باید پشت سر بزاري…..پس سعی کن محکم باشی….
با بغض بزرگی که تو گلوم نشسته بود گفتم: نمیتونم….. محکم بودن رو از من گرفتن….. وقتی منو به عنوان یک برده ي جنسی فروختن….. سپنتا من میترسم…..از همه…..از شوهرم…..از بابام که تازه فهمیدم شوهر خاله ام بوده…..سپنتا من هیچ تکیه گاهی براي محکم بودن ندارم….. تمام تکیه گاه هاي من فقط یک تپه کاه اند که خیلی راحت فرو میریزند…..
سکوت کرد…..حق هم داشت چیزي نداشت که بگه…تازه فهمیدم که چقدر بی کسم….. نه پدري نه مادري نه حتی شوهري…..گوشی رو قطع کردم و چسبوندم به سینه ام و با تمام وجودم جیغ زدم:خدا…….
شاید با این جیغم متوجه وجودم شد….. شاید هم نه اونقدر درگیر بنده هاي خوبشه که منو نمیبینه…. با جیغی که زدم خاله و محمود خان هراسون وارد اتاق شدند….کف اتاق نشسته بودم و زجه میزدم و به خاله که مدام ازم میپرسید چی شده توجهی نمیکردم……فقط هر از گاهی با نفرت به محمود خان خیره میشدم.اونم که متوجه ي
نگاه هاي گاه و بیگاهم شده بود، سرش رو انداخت پایین و از اتاق رفت بیرون… خاله تن لرزونم رو بغلش گرفت و گفت :چی شده مادر؟بازم کابوس دیدي؟
چیزي نمیگفتم. فقط هق هق میکردم.منو محکم تر به خودش فشرد و گفت: فردا برات از یک دکتر خوب وقت میگیرم…..بهتره بري پیش یک مشاور…
از تو بغلش خودم رو کشیدم بیرون و اشکام رو پاك کردم و گفتم :من نیازي به مشاور ندارم….. هنوز دیونه نشدم…..
-تارا این چه حرفیه؟ مگه فقط دیونه ها میرن پیش مشاور؟تو تو این مدت سختی زیاد کشیدي بهتره با یک نفر صحبت کنی و کمی خودت رو آروم کنی….
بعد از جاش بلند شد و دستم رو کشید و وادارم کرد روي تخت دراز بکشم.خودش هم کنارم نشست و گفت :تارا جان قبل از هر چیزي میخوام موضوعی رو بهت بگم….
خیره شدم به پارکت کف اتاق و گفتم:چی؟
با شوهر یکی از دوستام که وکیل خوبی هم هست در مورد تو و ساشا صحبت کردم.اون گفت به راحتی میتونی از ساشا دیه و طلاق بگیري…..
پوزخندي زدم و گفتم :نیازي به دیه نیست همون طلاق برام کافیه….ولی الان نه اول میخوام بهش ثابت کنم بیگناه بودم بعد….
-ولش کن تارا مثلا اگه اون فکر کنه تو میخواستی بهش خیانت کنی چی میشه؟
سرم رو بلند کردم و تو چشماش خیره شدم و گفتم: اگه فکر کنه خیانت کارم از کار هایی که باهام کرد
پشیمون نمیشه. تازه همیشه با خودش میگه چرا بیشتر زجرش ندادم.ولی وقتی بفهمه بیگناه بودم عذاب وجدان تا آخر عمر گریبان گیرش میشه….
-تارا انقدر ساده نباش آخه ساشا و عذاب وجدان؟ اصلا جور در میاد؟
اعصابم خورد شد.کلافه گفتم :خاله جان لطفا تنهام بزار….بزار به درد خودم بمیرم….اصلا حالم خوب نیست…..
چهره اش در هم شد و گفت :باشه من میرم شب بخیر…..
-شب بخیر…..
با خروج خاله از اتاق بلند شدم و به سمت پنجره رفتم و بازش کردم.هواي سرد بهمن ماه تو صورتم خورد و تنم رو از سرما لرزوند. صداي هو هوي باد تو حیاط میپیچید.تمام درخت ها بدون برگ بودن…
دلم یک جورایی براي هواي گرم دبی تنگ شده بود….اي کاش الان اونجا بودم….با ساشا….ولی هیچ کدوم از این اتفاقات نمی افتاد…..اي کاش منم یکم خوشبخت بودم…..پنجره رو بستم و برگشتم تو اتاق. به سمت پاتختی
رفتم و یکی از قرص هاي آرامبخش رو برداشتم و خوردم.بدون این قرص ها اصلا نمیتونستم بخوابم. اگه هم میخوابیدم حتما کابوس میدیدم.روي تخت دراز کشیدم و دستم رو روي پیشونیم گذاشتم…..الان سه روز بود که فرار کرده بودم…. یعنی سه روز بود که ساشا داشت دنبالم میگشت…. همین روز هاست که پیدام کنه اونوقت من هنوز هیچ غلطی نکردم…..تصمیم داشتم بعد از فرارم اولین کاري که انجام بدم ورشکست کردن محمود خان باشه…..ولی از وقتی که فهمیدم پدر واقعیم نبوده و در کل لطف کرده و بزرگم کرده پشیمون شدم.حالا باید برم سراغ نقشه ي دومم…..یعنی رو به رو کردن سعید و ساشا…..ولی چجوري؟ سرم رو بلند کردم و رو به آسمون گفتم: خدایا هر وقت دلت به حالم سوخت یک راه پیش روم بزار باشه؟
با خشم سرم رو کوبیدم رو بالشت…..حتی از دست خدا هم حرصی بودم……آخه اینم سرنوشت بود که براي من نوشت؟
*******

آروم از خونه اومدم بیرون و در رو بستم.ساعت هشت صبح بود و هنوز خاله بیدار نشده بود.دلم میخواست اون اطراف یکم پرسه بزنم.بدجور دلم گرفته بود.شروع کردم به قدم زدن.هندزفري مو تو گوشم زدم و یک آهنگ
شاد پلی کردم تا یکم از اون حالت افسردگی که دچارش شده بودم خارج بشم. با اینکه هوا بهمن ماه بود ولی زیاد سردم نبود.و فقط یک پالتو و شلوار لی تنم بود همین.این پالتو رو هم خاله دیروز برام خریده بود.
چند ساعتی رو بی هدف تو خیابون ها قدم میزدم.ولی در اصل داشتم به این فکر میکردم که چجوري ساشا رو با سعید رو به رو کنم.اگه رو به رو بشن تمام حقیقت ها برملا میشه…..ولی چجوري؟ ریتم آهنگی که گوش
میکردم عصبیم کرد.آهنگ رو قطع کردم و هندزفري رو با عصبانیت از گوشم کشیدم بیرون. سرم پایین بود و داشتم هندزفري مو تو کیفم میزاشتم و راه میرفتم که محکم خوردم به چیزي…. سر بلند کردم که با قیافه ي
برزخی سعید رو به رو شدم…..وحشت زده چند قدم عقب رفتم که جفت بازو هامو تو دستش گرفت و گفت :تا الان فکر میکردم کري ولی الان به این نتیجه رسیدم که کور هم هستی…
هاج و واج نگاهش میکردم.کلافه گفت :یک ساعته دارم صدات میزنم نمیشنوي الان هم که میخواستی از تو بدنم رد بشی…. چته تارا عاشقی؟
با عصبانیت بازو هامو از تو دستش کشیدم بیرون و گفتم:هه آره عاشقم اونم عاشق تو….
پشت بهش کردم و خواستم برم که دوباره بازومو گرفت و کشید.جیغ بلندي زدم که دستش رو گذاشت
روي بینیش و گفت :هیس چته؟بسه هر چه قدر دیروز بی آبرویی راه انداختی….بیا بریم تو ماشین کارت دارم…
با وحشت دستم رو کشیدم که محکم تر گرفت و گفت :نترس نمیخوام بخورمت فقط کارت دارم…….
-من نمیام….
-بیا تارا اون روي سگم رو بالا نیار…..
-میگم من نمیام ولم کن….
این بار عربده اي زد:تارا…..
که از وحشت لرزیدم و کلمات بدون اختیارم از دهنم خارج شدند:فردا بعد از ظهر بهت زنگ میزنم بیاي تا باهم حرف بزنیم…..

متعجب از این تغییر ناگهانیم چشم هاشو ریز کرد و گفت: خوب چرا الان نمیاي حرف بزنیم؟
بالاخره موفق شدم دستم رو از تو دستش بکشم بیرون و گفتم: خاله نمیدونه اومدم بیرون نگرانم میشه فردا بعد از ظهر بهت زنگ میزنم و یک جا باهات قرار میزارم. خیلی چیزها هست که باید برام توضیح بدي…..
پوزخندي زد و گفت:باشه فردا بعداز ظهر منتظر زنگتم اما اگه زنگ نزنی..
تو صورتم خم شد و گفت :اونوقت کاري میکنم که اگه ساشا پیدات کرد زنده زنده بسوزونت……
با لکنت گفتم :با….باشه….ف…. فردا….ز..ز..زنگ می….می…میزنم…م…م….
-باشه پس تا فردا…..
و به سمت ماشینش حرکت کرد.سریع عقب گرد کردم و شروع کردم به دویدن تا خونه.اي خدا این چرت و پرتا چی بود من گفتم؟فردا بعد از ظهر زنگ بزنم بهش بگم چی؟با وحشت فقط میدویدم.وقتی رسیدم جلوي خونه نفسم بالا نمیومد.کلید انداختم و در رو باز کردم و یک راست رفتم تو اتاق.در رو بستم و پشتم رو تکیه دادم بهش.سر خوردم و روي زمین نشستم. پیشونیمو تو دستم گرفتم و با خودم گفتم: حالا چیکار کنم؟اگه فردا باهاش قرار نزارم برام دردسر میشه.اون سعید عوضی تر از این حرفهاست. تا منو توسط ساشا به کشتن نده ولکن نیست.اي خدا…..
امان از دهانی که بی موقع باز شود…. ناگهان فکري به ذهنم رسید. بشکنی با خوشحالی زدم و از جام بلند شدم.چی بهتر از این.الان بهترین موقعیت براي رو به رو کردن سعید و ساشاست….فردا بعد از ظهر اگه ساشا بیاد اینجا همه چیز تموم میشه.با خوشحالی به سمت گوشیم رفتم و سریع شماره ي سپنتا رو گرفتم. بعد از دو بوق جواب داد:جانم؟
-سلام…..
-سلام خوبی؟
-مرسی تو خوبی؟

-به لطف شوهرت بهترم…..
دوباره یاد بلایی که ساشا سر سپنتا آورد افتادم و با غم گفتم :شرمندتم سپ…..
-بسه تارا چرا همه اش تو عذر خواهی میکنی؟
-چون منم تو این موضوع مقصرم….
-نه تارا جان تو مقصر نیستی اینو بارها گفتم. حالا جانم کاري داري؟
-آهان آره راستی یک کار خیلی مهمی باهات دارم.
-چی شده؟
تند و سریع گفتم :شماره ي ساشا رو بهم بده…..
صداي داد سپنتا بلند شد:چی؟….اخ….
با تعجب گفتم :چی شدي؟ -خدا بگم چیکارت نکنه تارا…
-چرا؟
-یهو نیم خیز شدم دنده ام که شکسته بود درد گرفت.
-واي ببخشید…..
-شماره ي ساشا رو میخواي چیکار تارا؟
-میخوام بهش زنگ بزنم بیاد اینجا….
-دیونه شدي یا از جونت سیر شدي؟
-هیچ کدوم فقط بیاد اینجا تا تمام حقیقت ها برملا بشه.
کمی آروم شد و گفت :یعنی بابات و سعید میخوان به ساشا همه چیز رو بگن؟ حوصله ي اینکه یک ساعت براش توضیح بدم نقشه ام چیه رو نداشتم براي همین گفتم:آره راضی شدند….
-ولی چجوري؟
-سپنتا بیست سوالی راه انداختی؟یک شماره میخواد بدي ها…..راضیشون کردم دیگه حالا چجوریش مهم نیست….
-خیلی خوب باشه چرا میزنی؟… یادداشت کن….
تند تند شماره رو روي یک تکه کاغذ یادداشت کردم. وقتی خواستم خدا حافظی کنم گفت :تارا لطفا هر اتفاقی که افتاد بهم خبر بده.
-باشه فعلا کاري نداري؟
-نه خداحافظ….
-خداحافظ….
گوشی رو قطع کردم.نگاهم روي شماره ي ساشا بود. اگه تماس بگیرم،باید منتظر هر عکس العملی ازش باشم.حتی شاید از پشت تلفن خفه ام کنه.از اون که بعید نیست….
با اینکه وحشت داشتم اما یک نفس عمیقی کشیدم و شماره اش رو گرفتم. با هر یک بوقی که میخورد ضربان قلبم تند تر میشد. بعد از حدود پنج بوق صداي خشنش که تنم رو میلرزوند تو گوشی پیچید
:بله؟…..
با شنیدن صداش دوباره تمام اون شکنجه ها و حقارت ها به ذهنم هجوم آوردند. سریع گوشی رو قطع کردم و روي زمین نشستم.اونقدر صداش عصبی و خشن بود که همه اش حس میکردم الان اینجاست تو این اتاق…..
اشکام بی محابا میریخت.با لرزش گوشی تو دستم، با وحشت به صحفه اش نگاه کردم.داشت زنگ میزد.صحفه ي گوشیم مدام خاموش و روشن میشد و منو تا مرز سکته میبرد.
سریع گوشی رو پرت کردم روي زمین و ازش فاصله گرفتم.مدام حس میکردم هر لحظه ساشا از داخل گوشی
میاد بیرون…..صداي زنگ قطع شد.هنوز نفس حبس شده ام رو بیرون نداده بودم که دوباره شروع کرد به زنگ زدن…جفت دستهامو روي گوشام گذاشتم و چشم هامو محکم بستم و مدام با خودم زیر لب تکرار میکردم:نه نه نه… زنگ نزن…. زنگ نزن……
ولی انگار ولکن نبود. یک لحظه با خودم فکر کردم مرگ یک بار شیون هم یک بار….چرا جوابش رو ندم؟ تنها کاري که میتونه از پشت تلفن بکنه اینه که سرم داد بزنه همین…..بهتره همین امروز به این بازي خاتمه بدم و ه چیز رو تموم کنم.باهاش قرار میزارم همین…..از چی میترسم؟ وقتی سعید و ساشا رو به روي هم قرار بگیرند هیچ کدومشون نمیتونند بهم آسیب بزنند. چون اگه ساشا بخواد اذیتم کنه سعید نمیزاره و اگه سعید بخواد بهم آسیبی برسونه مسلما ساشا نمیزاره…..آروم به سمت گوشی رفتم و با دستهاي لرزونم از روي زمین برش داشتم.درست همون لحظه گوشی قطع شد.اما بلافاصله دوباره زنگ خورد.به سختی دکمه ي اتصال رو لمس کردم و گوشی رو کنار گوشم گذاشتم که با داد ساشا از جا پریدم: چه عجب جواب دادي…..
سکوت کرده بودم و اونم پشت سر هم حرف میزد: چرا زنگ میزنی قطع میکنی؟ خوشت میاد از مزاحمت؟چرا لال شدي حرف نمیزنی؟ نکنه واقعا لالی؟با توام عوضی حرف میزنی یا نه؟از شدت ترس زبونم بند اومده بود.به سختی لب باز کردم و گفتم :ا….ا…ال…. الو…..
سکوتی وهم انگیز اون ور خط ایجاد شد…..بعد از چند دقیقه صداي متعجب و عصبی ساشا رو شنیدم: شما؟
-تا….تارام…..
با عربده اي که زد قلبم از کار افتاد:تارا…..عوضی به چه جراتی بهم زنگ زدي؟…..پیدات کنم خونت حلاله…..بیشرف عوضی کدوم گوري رفتی؟…..
سعی کردم لرزش صدام رو متوقف کنم.ولی زیاد توش موفق نبودم: با….باي… باید…ببینم….
بهت و تعجب رو میشد از تو صداش تشخیص داد: چی؟
-میخوام ببینمت…..فردا…..
-هه نه واقعا زده به سرت دختره ي احمق….. یا شایدم از جونت سیر شدي…..
-هیچ کدوم….فردا که بیاي همه چیز مشخص میشه….
-چی مشخص میشه؟
-بیگناهیم…..
سکوت کرد. سکوتی طولانی.فقط صداي نفس هاي عصبیش تو گوشی میپیچید. سعی کردم ترسم رو کمی کنترل کنم و گفتم :اگه میخواي همه چیز رو بفهمی به این آدرسی که برات میفرستم بیا.فردا راس ساعت سه ي بعد از ظهر…..
-کجا…..
بالاخره سکوتش رو شکست.دوباره یک نفس عمیق کشیدم و آدرس رو براش گفتم.باهاش تو یک پارك قرار گذاشتم.که گفت :میام فردا راس ساعت سه…. ولی تارا واي به حالت اگه سر کارم گذاشته باشی اونوقت تمام شهر رشت رو بهم میریزم تا پیدات کنم.من الان به اندازه ي کافی سگ هستم ولی سگ تر هم میشم زمانی که از تهران پاشم بیام رشت و تو اونجا نباشی…..
خواستم چیزي بگم که گوشی رو قطع کرد.ضربان قلبم رو دور هزار بود.اگه میومد و همه چیز اونجور که میخواستم پیش نمیرفت بیچاره بودم. بالاخره که چی؟ساشا باید بفهمه یا نه؟این تنها راه… پس بهتره ترسم رو کنار بزارم.براي اثبات بیگناهیم باید راه سختی رو برم…….
گوشی رو کنار گذاشتم و از جام بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون.خاله تو آشپزخونه مشغول چیدن میز صبحانه بود که با دیدن من گل از گلش شکوفت و گفت :سلام دختر قشنگم خوبی؟ لبخند تلخی زدم و گفتم :سلام صبح بخیر….
-صبح بخیر مادر بیا صبحانه بخور گلم.
روي صندلی نشستم و به میز خیره شدم.تمام فکرم سمت فردا میچرخید.زمانی که سعید با ساشا رو به رو میشد و همه چیز برملا….اونوقت چهره ي ساشا دیدن داشت….البته اگه برملا میشد…..
با حرکت دستی روي شونه ام به خودم اومدم.خاله با نگرانی بالاي سرم ایستاده بود.کمی خودم رو جمع و جور کردم و گفتم :چیزي شده خاله جون؟
-دختر تو چت شده؟یک ساعته دارم صدات میزنم اما انگار نمیشنوي….کجاي تو؟ لبخند تصعنی زدم و گفتم :هیچ جا….همین جام….
-مشخصه….یک ساعته دارم میگم چاییتو بخور یخ کرد.
لیوان چاییمو برداشتم و گفتم :چشم میخورم.
سري تکون داد و رفت سمت یخچال.همون جور که داشتم چایی میخوردم نقشه ام رو کمی مرور کردم. نباید از ساشا یا سعید بترسم.چون وقتی روبه روي هم قرار بگیرند هر دو شون سعی میکنند از من مراقبت کنند.ولی اگه با هر کدومشون تنها قرار میزاشتم بیچاره بودم.کمی نون و پنیر خوردم و از آشپزخونه اومدم بیرون.بعد از ظهر باید به سعید خبر میدادم که کجا بیاد.رفتم تو اتاقم و تا ظهر خودم رو با گوشیم و آهنگ هاش سرگرم کردم.ساعت دو بود که محمود خان اومد خونه.سر میز ناهار اصلا بهش توجهی نداشتم.اونم سعی میکرد نادیده ام بگیره.فقط برام جاي سوال داشت که چرا منو از خونه اش نمیندازه بیرون؟یک گوشه از مغزم میگفت حتما برام نقشه اي داره…..
بعد از ناهار دفتر چه ي تلفن رو برداشتم و شماره ي سعید رو تو گوشیم ذخیره کردم و برگشتم تو اتاقم تا شماره اش رو بگیرم.تند تند شماره اش رو گرفتم و گوشی رو گذاشتم کنار گوشم. بعد از دو بوق صداي کلافه اش تو گوشی پیچید:الو….
-سلام….
کلافه تر گفت:شما؟
پوزخندي زدم و گفتم :آمار دوست دخترات اونقدر زیاده که همه رو با هم قاطی کردي آره؟تارام…..
-ا….تارا تویی؟
-آره… زیاد وقتت رو نمیگیرم. خواستم براي فردا باهات قرار بزارم.
-خیلی خوب کجا؟
-ساعت سه ي بعد از ظهر بیا پارك…..

-باشه راس ساعت سه اونجام اما واي بحالته اگه منو مسخره کرده باشی…..
دوباره پوزخند زدم و گفتم :هه….نخیر حضرت آقا من مثل تو نیستم حتما میام.
و گوشی رو قطع کردم.اگه فردا سر قرار نمیرفتم بیچاره بودم چون هم ساشا تهدیدم کرده بود هم ساشا….ولی بیشتر از همه از تهدید ساشا میترسیدم. چون اون اگه بزنه به سرش کل دنیا رو میتونه نابود کنه.
*******
دیشب تا صبح نتونستم بخوابم.از بس استرس امروز رو داشتم.روز سرنوشت ساز من.روزي که براي همیشه از شر کابوس هاي شبانه ام خلاص میشم.امروز پایان تمام زجر هایی که کشیدمه….. البته اگه سعید همه چیز رو بگه….با استرس به ساعت نگاه میکردم.ساعت دو بود و من کم کم باید راه میفتادم. سراغ کمد رفتم و یک مانتوي ساده ي مشکی به همراه شلوار لی آبی نفتی و شال آبی پوشیدم.سریع کیف کوله ام رو برداشتم و براي اطمینان یکی از چاقو هاي میوه خوري خاله رو توش گذاشتم. اما تو دلم دعا میکردم که نیازي بهش نداشته باشم.کیفم رو روي شونه ام انداختم و به سمت در خروجی رفتم. کتونی هامو پوشیدم و خواستم از خونه برم بیرون که صداي خاله مانعم شد:تارا؟ برگشتم سمتش و گفتم :جانم؟
-کجا میري؟
-میخوام یکم قدم بزنم همین…..
مشکوك گفت:مطمئنی؟
-آره خاله جون زود میام.
-باشه برو عزیزم خدا نگهدار……

-خداحافظ……
سریع از خونه زدم بیرون و به سمت خیابون راه افتادم.باید سریع ماشین بگیرم تا برسم پارك.نگاهی به ساعت صحفه ي گوشیم انداختم.ساعت دو و نیم بود.فقط نیم ساعت وقت داشتم خودم رو برسونم
پارك.سریع براي یک تاکسی دست تکون دادم و سوارش شدم.آدرس رو دادم و راننده راه افتاد.هرچی به پارك نزدیک تر میشدیم، ضربان قلبم سریع تر و محکم تر میزد انگار میخواست سینه ام رو بشکافه و بزنه بیرون…..
کیفم رو تو دستم مشت کرده بودم و فشارش میدادم.از استرس زیاد جوري عرق کرده بودم که انگار ساعت ها ورزش سنگی انجام دادم.مدام نفس عمیق میکشیدم و سعی میکردم خودم رو دلداري بدم.خیلی دلم میخواست واسه ي یکبار هم که شده قوي و محکم باشم.اما نمیشد…… نمیتونستم…… سرم پایین بود و با پام کف ماشین
ضرب گرفته بودم که با ترمز ناگهانی ماشین،محکم به سمت جلو پرت شدم.سرم رو بالا آوردم و به راننده نگاه کردم و پرسیدم: چی شد آقا؟
راننده در حالیکه نفس نفس میزد گفت: ببخشید خانم ظاهرا تصادف کردیم…..
و سریع از ماشین پیاده شد.منم رفتم پایین و به مردي که دراز به دراز وسط خیابون افتاده بود نگاه کردم.بیهوش بود و سرش خونریزي زیادي داشت.راننده بدجور هل کرده بود و از طرفی تمام مردم به محل حادثه اومده بودند و کلا سد معبر شده بود.به سختی از بین جمعیت عبور کردم و رفتم کنار راننده و گفتم
:آقا….ببخشید من خیلی عجله دارم…..
با عصبانیت نگاهم کرد و گفت :یک لحظه خانم وایستا ببینم چه خاکی تو سرم شد.
-لازم نیست منو برسونید فقط بفرمایید تا اینجا چقدر تقدیم کنم؟
ازم فاصله گرفت و به سمت مردي که بهش زده بود رفت و بی توجه به من کمی تکونش داد و گفت: آقا آقا حالت خوبه؟…..
اعصابم بهم ریخته بود و به کارهاي راننده نگاه میکردم.سرش رو بلند کرد و با عصبانیت رو به مردمی که دورش جمع شده بودند با داد گفت: چرا وایستادین بر و بر منو نگاه میکنید؟زنگ بزنید به آمبولانس…..
یک نفر از بین جمعیت گفت :زنگ زدم تو راهه داره میاد…..
با استرس به ساعت گوشیم نگاه کردم ساعت یک ربع به سه بود.اگه دیر میرسیدم سر قرار معلوم نبود اون دوتا چه بلایی سر هم بیارن پس رو به راننده با صداي بلند گفتم:آقا من دیرم شده لطفا بفرمایید چقدر بهتون بدم؟ مشخص بود عصبی و کلافه است.با همون عصبانیت گفت :لازم نیست چیزي بدي برو….
از خدا خواسته گفتم :ممنون….
سعی کردم از بین جمعیت کنار برم ولی مگه میشد….به سختی کنارشون زدم و شروع کردم به دویدن…..خیابون سد معبر شده بود و مجبور بودم یک مسیري رو پیاده برم.با تمام سرعتم میدویدم. بعد از چند دقیقه دوباره یک ماشین گرفتم و آدرس پارك رو دادم……
تند تند پامو تکون میدادم.نباید دیر برسم.با هر دو شون دقیقا یک جا قرار گذاشته بودم.اگه همو میدیدن خدا میدونست چه اتفاقی میفتاد. برام مهم نبودن…. فقط برام اثبات بیگناهیم مهم بود.با توقف ماشین سر بلند کردم و به چراغ راهنمایی رانندگی نگاه کردم.لعنتی قرمز بود و ترافیک سنگینی ایجاد کرده بود.
دلم میخواست جیغ بزنم. مدام تو دلم صلوات میفرستادم تا به موقع برسم.چشم هامو بسته بودم و با خودم زمزمه میکردم: خدایا برسم….خدایا….ولی انگار نه انگار…..ماشین ها میلیمتري تکون نمیخوردند……
چشم هامو بسته بودم و فقط دعا میکردم که اتفاق بدي این وسط نیفته. دقیقا نیم ساعت طول کشید تا از تو ترافیک خارج شدیم و یک ربع بعدش یعنی ساعت سه و نیم رسیدم پارك.سریع به سمت محل
قرار رفتم ولی کسی اونجا نبود.با تعجب همه جا رو نگاه کردم.اون اطراف کمی شلوغ بود.یعنی عمدا جاي شلوغ قرار گذاشته بودم که هیچ کدومشون نتونند بهم آسیب بزنند.ولی خبري از اون دوتا کابوس زندگیم نبود.کمی اون اطراف رو چرخ زدم و از چند نفري سراغشون رو گرفتم ولی انگار نه انگار…..
پوزخند نشست گوشه ي لبم. منه احمق این همه استرس خوردم تا برسم اینجا ولی این دوتا منو مسخره کرده بودند. روي یک صندلی نشستم و با خودم فکر کردم اگه یکیشون نمیومد درست بود ولی اینکه هر دوشون نیومدند یک مقدار مشکوکه…..
نکنه اومدن و دیدن من نیستم برگشتن یا هم دیگه رو دیدن و…..واي نه….نکنه سعید باز برداشته باشه یک مشت دري وري تحویل ساشا داده باشه؟اگه اینجوري باشه که خونم حلاله….. با استرس از جام بلند شدم و به سمت خونه دویدم. دیگه حوصله ي تاکسی سوار شدن رو نداشتم. تند تند میدویدم.بعد از دو ساعت دویدن بی وقفه رسیدم در خونه.سریع در رو باز کردم و پریدم تو و به سمت اتاق خوابم رفتم. خاله با دیدنم با ترس گفت:تارا چته؟چرا اینجوري اومدي تو؟چرا رنگت پریده؟
با گریه و التماس گفتم :خاله….خاله جون…..ازت خواهش میکنم اگه کسی اومد و سراغم رو گرفت بگو نیستم…..
یا اصلا بگو مردم……
-وا خدا مرگم بده….. چت شده تارا؟
با جیغ و گریه گفتم :خاله کاري رو که میگم بکن….. بگو دیگه مردم…. اصلا بگو خودش رو کشت….
-خوب بگو چی شده؟تو که منو جون بسر کردي؟
سریع به سمت اتاق رفتم و درش رو قفل کردم. تکیه ام رو به در دادم و سر خوردم و روي زمین نشستم.
تمام نقشه هام نقش بر آب شد.حالا چیکار کنم؟اگه سعید یا ساشا منو پیدا کنند چی؟ گیر هر کدوم شون بیفتم
بیچاره ام…… سرم رو به در تکیه دادم و چشم هامو بستم.تنم میلرزید. بهتر بود از اینجا برم.اما کجا؟کجا رو دارم برم؟اصلا کی رو دارم که برم پیشش؟سپنتا….. آره….آره….سپنتا تنها کسیه که تو این اوضاع میتونه کمکم کنه.
سریع گوشیم رو برداشتم و شماره اش رو گرفتم ولی در دسترس نبود.دوباره و دوباره و دوباره گرفتم ولی بازم نبود.لعنتی گفتم و پیشونیم رو تو دستم گرفتم. ظاهرا این کابوس هاي من تمومی نداشت…..از بس دویده بودم لباس هام خیس عرق شده بودند و به تنم چسبیده… از جام بلند شدم و به سمت حموم رفتم و یک دوش
آب گرم یک ساعته گرفتم.وقتی از حموم اومدم بیرون خاله تو اتاق بود. با چشم هاي بیحالم نگاهش کردم و گفتم: خاله جان میشه برید بیرون تا لباسم رو بپوشم؟
-مهمون داریم…..
بیخیال پرسیدم: کی؟
-سعید…..
اونقدر وحشت کردم که محکم به عقب رفتم و کمرم خورد به لبه ي دراور….. دردم اومد اما به روي خودم نیاوردم و با صداي نسبتا بلندي گفتم :چی؟
-گفتم سعید اومده…..
-بهش که نگفتی من اینجام؟
-تارا چته؟سعید که میدونه تو با ما زندگی میکنی…
-خاله مگه نگفتم هر کس اومد سراغم بگو من نیستم؟
چند قدم به سمتم اومد و گفت :ولی سعید هرکسی نیست…..
با عصبانیت بهش خیره بودم که گفت :اونجوري نگاهم نکن.بیا بیرون ببین چیکارت داره.نمیخواد که بخورت منم هستم نمیزارم اذیتت کنه.
و از اتاق رفت بیرون.حوله رو از دورم باز کردم و محکم پرت کردم رو تخت….هه اینم از خاله ي ما…تازه میگه سعید هرکسی نیست….خوبه اولین دشمن زندگی من سعید بود….
با خشم یک دست بلوز و شلوار راحتی پوشیدم و یک شال هم انداختم روي موهام و از اتاق رفتم بیرون.
با ورود من به پذیرایی سعید که روي مبل نشسته بود از جاش بلند شد و با پوزخند به سمتم اومد و گفت :به به تارا خانم…..چه عجب….. حالا منو سرکار میزاري؟ خونسردیم رو حفظ کردم و گفتم :سلام…..
-سلام و…..لااﷲ الااﷲ
نیشخندي زدم و گفتم :مگه تو هم خدا رو میشناسی؟
چشم غره اي بهم رفت و گفت :نه تو میشناسی واسه همین مردم رو سرکار میزاري….
-سرکارت نزاشتم ساعت سه و نیم رسیدم ولی تو نبودي….
-هه زحمت کشیدي قرار ما ساعت سه بود.
-میدونم ولی به ترافیک خوردم براي همین دیر رسیدم.
چند لحظه خیره نگاهم کرد.انگار میخواست از تو چشمام درست بودن یا نبودن حرف هامو تشخیص
بده. از نگاه خیره اش کلافه شدم و سرم رو انداختم پایین که گفت :خیلی خوب.امروز باهام قرار گذاشتی تا حرف هاي مهمی بهم بزنی. خوب میشنوم بفرمایید…..
واي حالا به این چی بگم؟من اصلا چه حرفی دارم که با این بزنم….
با من من گفتم :میدونی چیزه…. راستش….هیچی نبود یعنی مهم نبود ولش کن…
-مهم نبود؟اونوقت تو براي حرف هایی که مهم نبوده با من قرار گذاشتی و خودت هم اومدي سر قرار؟ واقعا موندم که چی بگم.خودش گفت: خیلی خوب تو حرفی نداري ولی من دارم.بیا بریم….
یک قدم با ترس رفتم عقب و گفتم :کجا؟
-گفتم که باهات حرف دارم….
-خوب همین جا بگو….
-اینجا نمیشه….
و به خاله که مشغول دستمال کشیدن روي میز بود اشاره کرد.نمیتونستم بهش اعتماد کنم براي همین گفتم:هر حرفی که داري همین جا بزن من با تو بهشت هم نمیام….
خنده ي آرومی کرد و گفت :اونجا که میاي ولی الان بهشت نمیخوام ببرمت.
بعد یک قدم بهم نزدیک شد و کنار گوشم گفت: اگه دوست داري بیگناهیت به ساشا ثابت بشه باهام بیا….
با چشم هاي گرد شده نگاهش کردم که گفت: ببین تارا من تصمیم خودم رو گرفتم.میخوام با دختري ازدواج کنم که بهم علاقه منده. میدونم که اگه بخوام به پاي تو باشم هیچ وقت عاشقم نمیشی…

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن