رمان شکنجه گر من پارت۱۰

رمان شکنجه گر من

جهت شاهده به ترتیب پارت اول تا اخر رمان شکنجه گر من وارد شوید

دستش رو از روي بینیم برداشت و دهنم رو بست. نمیخواستم بخورم.ولی ناخواسته یکم از سوپ رو قورت دادم که حس کردم تمام محتویات معده ام به دهنم هجوم آورد.حالم اونقدر خراب شد که ساشا با ترس پاشو از روي سینه ام برداشت و گفت: چی شدي؟
سریع پسش زدم و به سمت دستشویی هجوم بردم. همه اش زردآب بالا آوردم.نفسم بالا نمیومد.معده ام ه شدت سوخت.خم شدم و ناگهانی پخش زمین شدم.در دستشویی به یک ضرب باز شد و ساشا هراسون وارد دستشویی شد.صداشو اصلا نمی شنیدم.جلوي دیدم تار شد.یک دستش رو انداخت زیر زانوم و یک دستش رو هم زیر کتفم.
از روي زمین بلندم کرد و به سمت اتاق رفت. من روي تخت گذاشت بالاي سرم ایستاد و حرف هایی زد.بازم
نشنیدم.فکر کنم به خاطر ضربه اي که از برخورد سرم با زمین بود،نمیشنیدم.دیدم تار بود ولی دیدم که به سمت کمد رفت و یک دست لباس از تو کمد کشید بیرون.دوباره احساس کردم که دارم بالا میارم اما توان بلند شدن رو نداشتم.اشکام ناخودآگاه میریخت و کنترلی روشون نداشتم.به سمتم اومد و لباس ها رو تنم کرد و بلندم کرد و بردم بیرون.چشم هامو بستم.حس میکردم کم کم داره شنواییم برمیگرده. ولی تماما صداي هیاهو میشنیدم.مثل صداي زوزه ي باد.منو رو صندلی عقب ماشین گذاشت.خودش هم سریع پشت فرمون نشست و راه افتاد.از میون اون هیاهویی که تو سرم بود یک صداي خیلی ضعیفی از ساشا میشنیدم.خیلی ضعیف بود ولی به نظر میرسید ازم میخواست که نخوابم.بدجور خوابم گرفته بود. گیج هم بودم.حس میکردم سرم داغه.
نفسم بالا نمیومد. سینه ام خس خس میکرد.ساشا با وحشت هی برمیگشت منو نگاه میکرد و بعد سرعت
ماشینش رو بالاتر میبرد.چشمام داشت بسته میشد که ماشین ترمز وحشتناکی کرد.جوري که به جلو پرت شدم.از ماشین پیاده شد و سریع منو بلند کرد و تقریبا به سمت بیمارستان پرواز کرد.صداي ترسیده اش رو بهتر شنیدم که می گفت :تارا…. خواهش میکنم عزیزم…..تحمل کن….نخواب….. خواهش میکنم نخواب……
میخواستم نخوابم. میدونستم اگه بخوابم دیگه بیدار نمیشم.ولی خیلی خوابم میومد.ساشا به سرعت به سمت پذیرش رفت.بعد منو روي یک برانکارد گذاشتند و به سمت اتاقی بردند.گیج بودم و چیزي از دور و برم نمیفهمیدم.فقط حس کردم پوست دستم سوخت.انگار آمپول تزریق کردند. دیگه چیزي نفهمیدم و به خواب عمیقی فرو رفتم……..
*********
-خدا رو شکر ضربه خیلی محکم نبوده.
-پس چرا هرچی صداش میزدم انگار نمیشنید؟
-خوب به هر حال ضربه به سرش خورده.و ضربه به سر همیشه پیامد داره حالا میخواد آروم باشه یا محکم.
-کی بهوش میاد؟
-به زودي. اگه مشکلی نباشه تا صبح بهوش میاد.
-خیلی ممنون.
با صداي باز و بسته شدن در چشم باز کردم.جز ساشا کسی تو اتاق نبود. با دیدن چشم هاي بازم لبخندي زد و گفت :خدا رو شکر بیدار شدي….
گیج نگاهش کردم و پرسیدم:چی شده؟
-یادت نیست؟
تنها چیزي که یادم بود این بود که ساشا داشت به زور بهم سوپ میداد پس سرم رو به نشونه ي نه تکون دادم که گفت: هیچی….بالا آوردي بعدش هم بیهوش شدي….

بهم نزدیک شد و یک دستش رو گذاشت بالاي سرم و یک دست دیگشو گذاشت کنارم و گفت: اگه یک بار دیگه فقط یک بار دیگه از این مسخره بازي ها دربیاري کاري میکنم که از بدنیا اومدنت پشیمون بشی…..
من که همین الانش هم از بدنیا اومدنم پشیمون بودم ولی پرسیدم: کدوم کار؟ پوزخندي زد و گفت: همین اعتصاب غذات….
اعتصاب غذا رو با تمسخر بیان کرد.چیزي بهش نگفتم که گفت :سرمت تموم شد میریم خونه.فردا سپنتا میاد اصلا حوصله ي نصیحت هاشو ندارم..
و بعد زیر لب گفت: هه مثلا میخواد به من زن داري یاد بده.
ایکاش یکم ازش یاد میگرفت.نگاهم رو ازش گرفتم و به پنجره دوختم.نمیدونم چرا انقدر ازش بدم میومد.راسته که میگن فاصله ي عشق و تنفر فقط یک نقطه است. سپنتا فردا میومد و اگه کمکم میکرد تا چند روز دیگه فرار میکردم.میدونستم راه پر پیچ و خمی در پیش دارم ولی باید نقشه ام رو اجرا میکردم. دستی روي سرم رو نوازش کرد.سرم رو برنگردوندم. ساشا با لحن آرومی گفت:تارا…. ازت عذر میخوام.
با تعجب برگشتم سمتش….ساشا داشت از من عذر خواهی میکرد؟ولی چرا؟
وقتی نگاه متعجب منو دید لبخندي زد و گفت: اون روز وقتی مریم بهم گفت که چی گفتی اول خیلی عصبی شدم براي همین دست روت بلند کردم ولی بعدش فهمیدم که اشتباه کردم.میدونم مریم اون حرف ها رو از خودش در آورده…..
تو چشماش زل زدم و گفتم :پس چرا اون مریم عوضی رو تنبیه نکردي؟
-نمیشه…..
-چرا؟
نگاهش رو از من گرفت و به رو به رو دوخت و گفت: نمیتونم بگم…..
یعنی چی؟چه موضوعی بین ساشا و مریم بود؟ نکنه….. ن…. نکنه ساشا هم عاشق مریمه؟هه چه خنده دار…..اگه مریم بفهمه که از خوشحالی بال در میاره…..
ساشا نگاهم کرد و گفت :به چی فکر میکنی؟
نیشخندي زدم و تو دلم گفتم :به اینکه چقدر تو و مریم بهم میاین……
ولی چیزي بهش نگفتم.تا تموم شدن سرمم بالاي سرم بود.وقتی سرم تموم شد با هزار و یک بدبختی مرخص شدم.آخه دکتر میگفت باید به خاطر ضربه اي که به سرم خورده تا صبح بستري باشم.ولی ساشا چنین اجازه اي نداد و با رضایت خودش منو ترخیص کرد.
******
وارد خونه شدیم. اول از همه مریم به استقبالمون اومد.بهتره بگم به استقبال ساشا نه من .با دیدنش اخمام رو کشیدم تو هم و بی توجه بهش راه اتاق رو پیش گرفتم ولی صداشو از پشت سر شنیدم که گفت :خیلی خوش اومدین آقا…..کتتون رو بدین….
-لازم نکرده….
صداي پاشو که به سرعت به سمتم میومد رو شنیدم.اگه ساشا عاشق مریمه پس چرا اینجوري باهاش رفتار میکنه؟شونه اي بالا انداختم و به سمت اتاق رفتم.ساشا هم پشت سر من وارد اتاق شد و در رو بست.
به ساعت روي دیوار نگاه کردم.ساعت از نیمه شب هم گذشته بود.آروم روي تخت نشستم. اونقدر خسته و گیج
بودم که اصلا حوصله ي درآوردن لباس هامو هم نداشتم.ساشا که متوجه حال و روز من شد،به سمتم اومد و بی
حرف مانتو و شال و شلوارم رو از تنم در آورد. روي تخت ولو شدم. نگاهم رو به سقف دوختم و به آینده ي نا معلومم فکر کردم.با فرو رفتن تخت متوجه ساشا شدم که کنارم نشست.دستی روي موهام کشید و بوسه ي آرومی روشون نشوند. هیچ حسی نداشتم. نه عشق…. نه تنفر….هیچیه…..هیچی
با برخورد نور خورشید به پشت چشمم بیدار شدم. آفتاب مستقیما تو چشمام بود.وا مگه ساعت چند بود که آفتاب افتاده بود تو اتاق؟سرم رو چرخوندم و به ساعت نگاه کردم.با دیدن عقربه ها که ساعت دو و نیم رو نشون
میداد،سریع از جام پریدم.من چرا انقدر خوابیدم؟ ناگهان جلوي دیدم تار شد.دستم رو به سرم گرفتم و فشارش دادم.هنوز هم آثار ضربه ي دیشب تو سرم بود.
به سختی پاهام رو روي پارکت هاي کف اتاق گذاشتم و بلند شدم.به سمت در رفتم و بازش کردم که صداي
آشنایی از پایین شنیدم.این صدا صداي سپنتا بود…..واي پس اومده بود…..نزدیک بود از خوشحالی با همون وضعیتم برم پایین ولی سریع به خودم اومدم.رفتم جلوي آینه. شونه رو برداشتم و سریع موهام رو شونه زدم و
دم اسبی پشت سرم بستم.تاپی که دیشب تنم بود رو با یک بلوز بلند تا روي باسن به همراه شلوار جین پوشیدم و خواستم از اتاق برم بیرون که با ورود ناگهانی کسی ترسیده عقب پریدم.
یک دختر جوون بود.چشم هاي سبز و درشتی به همراه بینی عمل کرده و لبهاي قلوه اي داشت.رو هم رفته خوشگل بود.لبخندي به قیافه ي ترسیده ام زد و گفت :ببخشید نمیخواستم بترسونمت.
بعد دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت :من نازنینم نامزد سپنتا….
و با لحن خنده داري گفت:و همین طور جاریت….
لبخندي بهش زدم.پس نازنین این بود.دقیقتر نگاهش کردم.چهره ي مهربون و دوست داشتنی داشت.دستم رو تو دستش گذاشتم و گرم فشار دادم و گفتم:خوشبختم….. من هم تارام….
-میدونم سپنتا بهم گفته…..
دستم رو به آرومی ول کرد و گذاشت پشت شونه ام و گفت :بریم پایین.همه منتظر تو ایم….
به همراهش از اتاق رفتم بیرون.از پله ها پایین رفتیم.ساشا و سپنتا پشت میز نهار خوري نشسته بودند.با دیدن
سپنتا لبخند عمیقی رو لبهام نشست.سپنتا که سنگینی نگاهم رو حس کرد،سر بلند کرد و با دیدن من از جاش بلند شد و گفت: واي تارا…..باورم نمیشه زنده میبینمت….
نازنین خنده اش گرفت اما خودش رو کنترل کرد.خودم هم خنده ام گرفته بود اما با دیدن چشم غره ي ساشا
که به سپنتا رفت،خودم رو کنترل کردم.به سمت سپنتا رفتم و باهاش دست دادم و کنار ساشا روي صندلی نشستم.نازنین هم رو به روي من کنار سپنتا نشست.سپنتا سریع دیس برنج رو برداشت و مشغول غذا کشیدن براي نازنین شد. با حسرت به این رابطه شون نگاه میکردم. نازنین سر بلند کرد و وقتی نگاهم رو دید لبخند زد.خجالت زده لبخند زدم و سرم رو پایین انداختم. کمی سوپ براي خودم کشیدم و مشغول خوردن شدم. ولی به سختی غذا رو قورت میدادم.بغض بدي تو گلوم نشسته بود که مانع غذا خوردنم میشد.

بعد از نهار بی توجه به ساشا رو به بقیه سر درد رو بهونه کردم و به سمت اتاقم رفتم. اصلا حالم خوب نبود.روي تخت نشستم و با چشماي خیسم زل زدم به پارکت ها…. چند تقه به در خورد و بعد نازنین وارد اتاق شد. سریع دست کشیدم روي چشمام و لبخندي بهش زدم که کاملا مشخص بود مصنوعیه.
کنارم روي تخت نشست و با لحن مهربونی گفت: از چیزي ناراحت شدي؟
نمیدونستم سپنتا چقدر از مشکلات من و ساشا بهش گفته و از طرفی میترسیدم کوچک ترین حرفی از بلاهایی که ساشا سرم آورده به نازنین بگم تو رابطه اش با سپنتا مشکل ایجاد بشه براي همین گفتم: چیزي نیست همون جور که گفتم سرم درد میکرد.
-یک چیزي بگم ناراحت نمیشی؟
-نه بگو….
-میدونی سپنتا چیزي رو از من مخفی نمیکنه و از همه مهمتر از من هم میخواست بهت کمک کنم براي همین….
حرفش رو قطع کردم و گفتم: همه چیز رو درباره ي من و ساشا بهت گفته آره؟
سرش رو انداخت پایین و گفت: ازش ناراحت نشو فقط قصدش این بود که با کمک هم بهت کمک کنیم….
نفسم رو فوت کردم و گفتم: ازش ناراحت نیستم. اون همیشه برادرانه کمکم کرده. پس اگه حرفی بزنه یا کاري بکنه میدونم که به نفعمه نه ضررم….
دوباره لبخند روي لبهاش نشست و گفت: خوب حالا بهم میگی چه نقشه اي داري؟
-چطور؟
-آخه سپنتا که زیاد نمیتونه بیاد تو اتاق. براي همین از من خواسته که از نقشه ات مطلع بشم و بهش خبر بدم.به هر حال من بیشتر میتونم بیام تو اتاقت تا سپنتا…..
برگشتم سمتش و با استرس دستهاشو گرفتم و گفتم:خیلی میترسم نازنین…. ولی باید نقشه ام رو اجرا کنم.وگرنه بیگناهم ثابت نمیشه….
دستم رو محکم فشار داد و گفت: خوب ببین سپنتا هم میتونه ثابت کنه بیگناهی اگه میترسی….
حرفش رو قطع کردم و گفتم: نه نه کسی جز خودم نمیتونه اون سعید بیشرف رو وادار کنه حقیقت رو بگه.
-خوب حالا نقشه ات چیه؟
-اول از سپنتا میخوام پدر و مادرم رو پیدا کنه.
-خوب اون ها رو که پیدا کرده….
چشمام از تعجب و خوشحالی گرد شد و تقریبا با جیغ گفتم :چی؟
ترسیده دستش رو روي دهنم گذاشت و گفت :دیونه تو که همه رو خبر کردي….
دستش رو پس زدم و با لحن شادي گفتم: واقعا پدر و مادرم رو پیدا کرده؟
-آره….
-از کجا؟….چجوري؟….
-ساشا تو این مدت داشته درباره ي گذشته تحقق میکرده و خوب تو این ضمینه از سپنتا هم کمک گرفته.اونا هم با کمک هم تونستند پدر و مادرت رو پیدا کنند….
-خوب کجا زندگی میکنند؟
-اینجا نیستند ظاهرا رفتن رشت.
رفتم تو فکر…..اگه رفته باشند رشت حتما رفته اند خونه ي پدري بابام.از شدت خوشحالی اشک تو چشمام جمع شد.نازنین دو طرف بازومو گرفت و گفت :تارا چته؟ چرا داري میلرزي؟
یک نفس عمیق کشیدم و گفتم :نازنین به سپنتا بگو با پیدا شدن پدر و مادرم نقشه ام کلی جلو رفته…
-خوب حالا میخواي چیکار کنی؟
نگاهم رو از نازنین گرفتم و به در اتاق دوختم و گفتم :میرم پیش پدر و مادرم…..یا بهتره بگم فرار میکنم….
نازنین وحشت زده دستش رو گذاشت جلوي دهنش و گفت :دیونه شدي؟چجوري؟ کی؟
-همین فردا…..
-تارا نسنجیده عمل نکن. اگه گیر ساشا بیفتی چی؟
-نترس این بار نقشه ام حساب شده است.دفعه ي قبل نسنجیده عمل کردم ولی این بار کلی رو نقشه ام تمرکز کردم.بارها و بار ها نقشه ام رو زیر و رو کردم.اگه همه چیز همون جور که من میخوام پیش بره بی برو برگرد تا یکی دو ماه دیگه تمام کابوس هاي من تموم میشه.
-خوب بعد از اینکه ثابت کردي بیگناهی میخواي چیکار کنی؟
-منظورت چیه؟
-منظورم اینه که برمیگردي اینجا یا نه؟
-نه..
نازنین از این نه ي قاطعم جا خورد و گفت: یعنی چی نه؟چرا آخه؟
با غم زل زدم تو چشماش و گفتم :تو باشی برمیگردي؟یک نفر هر روز و هر ساعت تحقیرت کنه،به بدترین نحو ممکن بهت تجاوز کنه، بدترین شکنجه ها رو روي بدنت پیاده کنه،بازم حاضري باهاش باشی؟ سکوت کرد.سرش رو انداخت پایین و رفت تو فکر. از جام بلند شدم و شروع کردم به قدم زدن تو اتاق.
ذهنم اونقدر درگیر بود که دیگه حال خودم رو نمیفهمیدم.فقط دعا دعا میکردم زودتر این کابوس لعنتی تموم بشه و بتونم یک نفس راحت بکشم.با صداي نازنین از فکر خارج شدم :برمیگردم….
متعجب نگاهش کردم و گفتم :چی؟
از جاش بلند شد و رو به روم ایستاد و گفت :اگه اون کسی که شبانه روز کتکم بزنه تحقیرم کنه همون کسی باشه که عاشقشم،پس برمیگردم.
خنده اي کردم و گفتم :تو تو شرایط من نبودي. اگه می بودي میفهمیدي عشق خیلی راحت تبدیل به نفرت میشه.
-نه نمیشه.عشق به نفرت تبدیل نمیشه.اگه الان بخاطر کار هاش ازش بدت میاد اما یک مدت که ازش دور باشی میفهمی که چقدر دوستش داشتی و چقدر دلتنگشی. حتی دلتنگ همون تحقیر شدن ها و کتک خوردن ها….
قهقه ام تو کل اتاق پیچید.حالت صورت نازنین ترسیده و نگران بود.بعد از کمی خندیدن،بلوزم رو بالا زدم و کمرم رو بهش نشون دادم و گفتم: ببین… روش چی نوشته شده؟
سکوت نازنین باعث شد برگردم به سمتش…. چشماش اندازه ي نعلبکی گشاد شده بود.نیشخندي زدم و گفتم :می بینی؟ رو کمرم با آهن سرخ شده نوشت برده ي من…..
پاچه ي شلوارم رو بالا زدم و به پام که هنوز جاي بخیه هاش روش بود اشاره کردم و گفتم: ببین اینجا رو…. داشت با اره پامو قطع میکرد…. باورت میشه اگه بگم سکته زدم….نه باور نمیکنی…. وقتی تو خونه ي پدریت کنار
پدر و مادر مهربونت نشستی، وقتی یک نفر مثل سپنتا عاشقته،وقتی سردي و گرمی روزگار رو نکشیدي، دم از عشق و عاشقی میزنی….ولی براي من که از روز تولدم تا الان خوشی ندیدم، عشق مثل خنده دار ترین جک ساله.
حالت صورتش تغییر کرد و گفت :دروغ میگی…
-چی رو؟
-اینکه عشق برات معنی نداره.
-از کجا میدونی دروغ می گم؟
-چون قبلا عاشق شدي….اون کسی که به عشق ایمان نداره هیچ وقت هم عاشق نمیشه ولی تو شدي…..
جوابی نداشتم که بدم. لبخند گرمی روي لبهاش نشست و به سمت در رفت. قبل از خارج شدن از اتاق گفت: تمام حرف هایی رو که زدي به سپنتا میگم ولی یک چیزي رو بدون تارا…..برگشتم سمتش که گفت:شاید الان فکر کنی ازش متنفري ولی عشق یک قانونی داره که میگه تا از دستش ندي نمیفهمی عاشقشی…..
و همین جور که در رو می بست و بیرون میرفت
گفت: هر وقت از اینجا رفتی و با خودت تنها شدي در مورد برگشتن یا بر نگشتنت قضاوت کن.
و در رو بست و رفت و منو با یک دنیا فکر و خیال تنها گذاشت.
لب پنجره ایستادم و تو فکر فرو رفتم.یعنی من عاشق ساشام اما دارم خودم رو گول میزنم که ازش متنفرم؟نه
فکر کنم…..ساشا انقدر منو زجر داد چطور میتونم بازم عاشقش باشم؟نمیدونم دقیقا چند دقیقه یا بهتره بگم چندساعت همین جور بی حرکت پشت پنجره ایستاده بودم که دیدم نازنین و سپنتا از ساختمون خارج شدند و به سمت ماشینشون رفتند.اواخر پاییز بود و هوا سوز سردي داشت.سپنتا هم سعی میکرد نازنین رو تو آغوشش بگیره تا از سرما حفظش کنه اما نازنین مدام از زیر دستش فرار میکرد. تا اینکه بالاخره سوار ماشین شدند.
لبخندي به این حرکات بچه گانه شون زدم که با صداي ساشا از پشت سرم ترسیده برگشتم سمتش:
خیلی دلت میخواست الان جاي نازنین بودي نه؟
بازم تهمت…..فقط خدا میدونست کی میخواد دست از این تهمت هاش برداره.اخمام رو کشیدم تو هم وبا لحن مسخره اي گفتم :آره خیلی دلم میخواست..
چشم غره اي بهم رفت که از گفته ام پشیمون شدم. ولی به روي خودم نیاوردم و رفتم روي تخت نشستم.به سمتم اومد و گفت :باید چیزهایی رو بدونی تارا…..
سر بلند کردم که گفت :تا الان که تحقیق کردم خیلی چیزها در مورد تو و خانواده ات فهمیدم.
-چی فهمیدي؟
-خیلی چیز ها ولی این چیزي که میخوام بهت بگم مسلما شک بزرگی بهت وارد میکنه فقط امیدوارم بتونی هضمش کنی.
-من که تا الان این همه شک بهم وارد شده ولی زنده موندم پس بازم میمونم پس بگو…..
-راستش….من در مورد اینکه چرا پدرت این همه در مورد ازدواج تو با پسر عمه ات اصرار داشت تحقیق کردم ولی این بین مدارکی پیدا کردم که اصلا بهم نمیخورد….
-چه مدارکی؟
-میدونستی مادرت جز زایمان خواهرت هیچ زایمان دیگه اي نداشته؟ چشمام از تعجب گرد شد و با صداي تقریبا بلندي گفتم :یعنی چی؟ -یعنی اینکه تو دختر واقعی خانواده ات نیستی… یا بهتره بگم پدر و مادرت،پدر و مادر واقعیت نیستند….
دهنم از تعجب باز موند.نگاهم فقط و فقط روي ساشا بود. به سمتم اومد و کنارم نشست و گفت:
مطمئنی میخواي واقعیت ها رو بدونی؟
زبونم که حرف بزنم پس سرم رو به نشونه ي آره بالا و پایین کردم.
نگاهش رو از من گرفت و به زمین دوخت و گفت: ظاهرا وقتی دوسالت بوده پدر و مادرت…. یا بهتره بگم خاله و شوهر خاله ات سرپرستیت رو بر عهده گرفتند.
نفسم تو سینه ام گرفت و بالا نیومد. نگاه غمگین ساشا تو چشمام نشست و ادامه داد: تو و پدر و مادر واقعیت تو جاده تصادف میکنید و ماشین به ته دره پرت میشه.پدر و مادرت میمیرن ولی تو به صورت معجزه آسایی زنده میمونی…..
بالاخره لب باز کردم و گفتم :چ…. چج…. چجوري؟
-چی چجوري؟
-چجوري زنده موندم؟
-نمیدونم ظاهرا وقتی که پیداتون کردن تو بیرون ماشین افتاده بودي.پلیس راه به این نتیجه رسیده بود که تصادف کاملا عمدي بوده و ماشین به صورت نمایشی به ته دره پرت شده.ولی دلیل و مدرك کافی در این مورد پیدا نکردند براي همین پرونده بسته شد.
اشکام شروع کرد به ریختن.باز یک داستان جدید تو زندگی من.یعنی باور کنم این همه سال اون کسی که
بهش میگفتم مادر در اصل خالم بوده؟بابام چی؟ اون مردي که این همه زجرم داد،نزاشت یک آب خوش از گلوم بره پایین،اونی که ادعاي پدر نمونه بودن رو داشت،اون شوهر خالمه؟ ساشا دست هامو تو دستش گرفت و گفت: تارا…… به خودت بیا…..چت شد؟….
دستم رو از تو دستش کشیدم بیرون.تشک هامو پاك کردم و گفتم :چی از پدر و مادرم میدونی؟
-هیچی…..فقط میدونم نا مادرت خواهر مادریت یا همون خالته…..فقط همین…..
با غم شدیدي که تو صدام مشخص بود گفتم: چرا من نمردم؟چرا باید پدر و مادرم میمردن ولی من زنده میموندم؟ چرا تو اون لحظه که همه تو ماشین مردن من از ماشین پرت شدم بیرون؟چرا؟ آخه چرا؟
تن لرزونم رو تو آغوشش گرفت. منو محکم به خودش فشرد و گفت :تارا جان….. آروم باش عزیزم…… اشتباه کردم……نباید میگفتم…..
و دستی روي سرم کشید و روي موهام رو بوسید. از این همه محبتش گرم شدم.انگار داشت اون سیاهی ها و کینه ها از دلم میرفت بیرون. اما سریع به خودم اومدم. به خودم گفتم: چت شده تارا؟ یعنی انقدر عقده ي محبت داري که با یک همچین کار کوچکی از طرف ساشا داري تمام بدي هایی که در حقت کرده رو میبخشی؟هه واقعا که…. چقدر خامی که نفهمیدي اون فقط دلش به حال بی کسیت سوخته نه چیز دیگه….
با هجوم این فکر ها توي سرم.سریع از آغوشش خارج شدم.با تعجب نگاهم میکرد.انگار توقع همچین کاري رو ازم نداشت.سرم رو پایین انداختم و اشکام رو پاك کردم و گفتم :ساشا….لطفا تنهام بزار….میخوام امشب رو تنها باشم…..
سرم رو بلند کردم که دیدم اخم کرده.دهن باز کرد تا حرفی بزنه که گفتم :خواهش میکنم ازت…..
نفسش رو کلافه فوت کرد و گفت :باشه…..ولی فقط همین امشب….
و از جاش بلند شد و بی توجه به من از اتاق رفت بیرون.با رفتنش خودم رو کشیدم گوشه ي تخت و پاهام رو تو سینه ام جمع کردم.اشکام چکه چکه روي زانو هام میریخت.دوست داشتم امشب که ساشا نبود خودم رو خالی کنم.پس سر بلند کردم و رو به آسمون گفتم :خدایا….. دیگه حتی جاي گله و شکایت هم نزاشتی….سرنوشت تمام بنده هاتو اینجوري پیچ در پیچ نوشتی یا فقط منو؟…اصلا همه ي اینها به کنار خودت دلت برام نسوخت؟…… با خودت نگفتی گناه داره دیگه عذاب جدید براش نازل نکنم؟….. خدایا بس نیست؟صبري که دادي با دردي که دادي یکسان نیست….. صبرم تموم شد ولی دردم همچنان ادامه داره…….خدایا همیشه امتحانت انقدر سخته؟…..هنوز اجازه ندارم برگه ي امتحانم رو بدم؟….. بسه خدا……تو رو به بزرگیت قسم…..بسه….
جفت دستهامو روي صورتم گذاشتم و شروع کردم با صداي بلند گریه کردن…..هیچ کنترلی رو اشکام نداشتم…..انگار عقده ي این همه سال بدبختی یک جا سر باز کرده بود.
تا خود صبح بیدار بودم و اشک ریختم و به بخت بد خودم لعنت فرستادم.با صداي در بدون اینکه اشکام و پاك کنم با صداي گرفته اي گفتم :بله….
میدونستم ساشا نیست.آخه هیچ وقت عادت نداشت در بزنه.همیشه در رو به یک ضرب باز میکرد.
در باز شد و نازنین و پشت بندش سپنتا وارد اتاق شدند.با دیدنشون تازه یادم افتاد که قرار بود امروز فرار کنم خیر سرم.نمیدونم قیافه ام چجوري بود که نازنین با چهره اي نگران گفت: تارا….. واي خداي من….حالت خوبه؟ دستی رو صورتم کشیدم و سعی کردم لبخندي بزنم اما نشد.با همون صداي گرفته که ناشی از بغض بد تو گلوم بود گفتم :سلام….
سپنتا لبخند تصعنی زد و گفت :ببخشید انقدر قیافه ات داغون بود یادمون شد سلام کنیم…..سلام…..
چی شده تارا؟نکنه به خاطر حرف هاي ساشا ناراحتی؟
-کدوم حرف ها؟ساشا که همیشه حرف هایی میزنه و دلم رو میشکنه…..
-امروز صبح بهم زنگ زد و گفت بیام بهت سر بزنم حالت خوب نیست.گفت دیشب همه چیز رو بهت گفته درسته؟
سرم رو پایین انداختم و چیزي نگفتم.متوجه شدم سپنتا نزدیکم شد و گفت :تارا الان ساعت هشت صبحه و تو فقط و فقط تا ساعت دو وقت داري که نقشه ات رو اجرا کنی. بازم میخواي فرار کنی یا نه؟ببین اگه پشیمون شدي عیبی نداره من و نازنین پشتتم.دوباره یک نقشه ي جدید میریزیم…..
-نه….. باید برم….خیلی وقته دارم رو این نقشه فکر میکنم….اگه بخوام نقشه ام رو تغییر بدم باز باید مدت زمان زیادي رو اینجا باشم.نه صبرم تموم شده سپنتا…… باید برم….خیلی زود هم باید برم…..
سپنتا و نازنین نگاهشان بین هم رد و بدل شد. نازنین اومد کنار من و سپنتا ب سمت در رفت.لحظه ي آخر برگشت سمتم و گفت :برو روي بالکن.من هم میرم تو حیاط. از رو بالکن بیا تو حیاط از اونجا با هم میریم ترمینال.
با تعجب گفتم:چجوري از رو بالکن بیام تو حیاط؟
-تو به اونش کاري نداشته باش.فقط کاري رو که میگم انجام بده.
سرم رو به معنی باشه تکون دادم.با خروج سپنتا از اتاق نازنین دستش رو برد تو کیفش و کارت ملی ام رو جلوم گرفت و گفت:بیا….سپنتا به سختی تونست اینو از ساشا بگیره….
لبخند غمگینی بهش زدم و محکم تو آغوشم گرفتمش و گفتم :نازنین جان….با اینکه مدت زمان زیادي نیست همو دیدیم ولی تو خواهري رو در حقم تموم کردي.تا آخر عمر مدیونتم.
دستی روي پشتم کشید و گفت: این چه حرفیه دیونه…..مسلما اگه این مشکل براي من هم بود تو کمکم میکردي…..بعد ازم جدا شد و گفت :بیا باید سریع حاضر بشی و بري….
با هم به سمت کمد رفتیم.یک دست مانتو و شلوار ساده ي آبی نفتی به همراه شال سورمه اي پوشیدم. نازنین یک کیف از تو کمد کشید بیرون و گفت :بیا هرچی لازم داري بریز توش.
چیز زیادي نمیخواستم فقط دو دست لباس تو خونه و چند دست لباس زیر و یک مانتوي سفید و شلوار لی برداشتم.نازنین گفت: تارا جان….سپنتا میسکال انداخت.باید بري گلم….
برگشتم سمتش و دوباره تو آغوشم گرفتمش و گفتم: مدیونتم گلم…..
و بوسه اي روي گونه اش کاشتم و به سمت بالکن رفتم.واردش که شدم متوجه نردبان بلندي شدم که سپنتا گذاشته بود لبه ي بالکن.با صداي آرومی گفت: تارا زود بیا الان حواس باغبون ها و نگهبان ها پرته پس بجنب.
نگاه سرسري به اطراف انداختم. کسی نبود.پس سریع پاهامو رو پله هاي نردبان گذاشتم و رفتم پایین.به محض اینکه پام موزاییک هاي کف حیاط رو حس کرد سپنتا گفت :بجنب تارا ماشین رو کنار در پشتی پارك کردم.سریع برو سوار شو….
-ولی نگهبان ها….
-اون قسمت فقط شب ها نگهبان داره پس بجنب تا کسی سر نرسیده….
و به سمت پشت ساختمون اشاره کرد.با تمام قدرتی که برام مونده بود،به سمت در پشتی دویدم. در باز بود پس سریع پریدم تو ماشین و روي صندلی عقب دراز کشیدم.داشتم بزرگ ترین ریسک زندگیمو میکردم و تا سر حد مرگ میترسیدم و استرس داشتم….واي که اگه این بار ساشا منو پیدا میکرد حسابم با کرام لکاتبینه….
چند دقیقه اي طول کشید تا اینکه کسی سوار ماشین شد و ماشین حرکت کرد.سرم رو بلند کردم که سپنتا سریع گفت :تارا سرت رو بنداز میخوام از جلوي در اصلی رد بشم.سریع سرم رو انداختم پایین و سپنتا با سرعت زیادي رانندگی کرد.بعد از چند دقیقه گفت: بیا بالا.
سرم رو بلند کردم و نگاهی از پنجره به بیرون انداختم.تو خیابون بودم.پس از کوچه خارج شده بودیم.با خاطر جمعی روي صندلی نشستم و نفس حبس شده ام رو بیرون دادم که سپنتا ریز خندید. با تعجب گفتم: چرا میخندي؟
با همون خنده اش گفت: انگار داریم عملیات تروریستی انجام میدیم که انقدر استرس و مخفی کاري داریم.
-ولی فکر کنم عملیات تروریستی خیلی کم خطر تر از این فرار من بود نه؟
این بار قهقه ي بلند سپنتا تو ماشین پیچید.خودمم خنده ام گرفت. تا رسیدن به مقصد حرف خاصی نزدیم. بعد از حدود یک ربع رانندگی و ترافیک رسیدیم به ترمینال.به همراه سپنتا از ماشین پیاده شدم و به سمت ترمینال
حرکت کردیم.بعد از کلی معطلی بابت خرید بلیط و پیدا کردن اتوبوس و….. کنار اتوبوس تهران_رشت ایستادیم.سپنتا نگاهی به اتوبوس انداخت و گفت: بیا اینم اتوبوست.
لبخندي بهش زدم و گفتم :ممنونم فقط کی حرکت میکنه؟
-یک ساعت دیگه….
سرم رو با لبخند تکون دادم که گفت:راستی نازنین یک چیز هایی میگه؟
-چی؟
-میگفت دیگه نمیخواي برگردي پیش ساشا…..
سرم رو پایین انداختم و گفتم: هر کسی هم جاي من بود همین کار رو میکرد.
دستش رو گذاشت زیر چونه ام و سرم رو داد بالا و گفت :چرا سرت رو میندازي پایین؟ تو نباید خجالت بکشی.
اونی که باید خجالت زده باشه ساشاست.
-هه خوبه خودتم میدونی که داداشت باید خجالت زده باشه ولی بازم ازم توقع داري برگردم پیشش.
-نه تارا منظورم رو اشتباه برداشت کردي؟
-پس منظورت چی بود؟
-ببین اگه برنگردي بهت حق میدم. چون خیلی زجر کشیدي. حتی اگه بخواي خودم کمکت میکنم فرار کنی.ولی اگه برنگردي در حق ساشا نامردي کردي؟
-چه نامردي؟
-خوب اون بعد از جریان تو دچار بیماري روانی پارانویا شده….
-خوب که چی؟
-ببین تارا ساشا بخاطر تو دچار اون بیماري شد.اگه هیچ وقت با تو آشنا نمیشد،یا بابات اون نامردي رو نمیکرد،یا هرچی ساشا الان داشت به زندگی قبلیش ادامه میداد.
-یعنی من مقصرم؟
-نه…. هیچ وقت من تو رو مقصر نمیدونم.مقصر اصلی بابات یا بهتره بگم همونی که تو رو بزرگ کرد بوده.تو این وسط از همه بیگناه تري.تو فقط و فقط یک قربانی بودي.ولی ساشا هم قربانی شد.
بعد جفت دستهاشو روي شونه هام گذاشت و گفت: ببین بازم میگم اگه دیگه ساشا رو دوست نداري عیبی نداره براي همیشه برو ولی اگه دوستش داري کینه ها رو کنار بزار.مسلما اگه ساشا بفهمه که تو بیگناه بودي و بیگناه زجرت داده هر کاري میکنه تا جبران کنه.
تمام مدت که سپنتا حرف میزد به آسفالت کوچه خیره بودم.با دستش دوبار زد روي شونه ام و گفت :من باید برم.باید سریع برم دنبال نازنین.

سر بلند کردم و گفتم :راستی چرا نازنین خونه موند؟
-خواستم خدمت کار ها فکر کنند که نازنین با تو توي اتاقه. اینجوري کمتر شک میکردند که فرار کردي.
بعد نگاهی به ساعتش انداخت و ادامه داد: من باید برم. کاري با من نداري؟ لبخندي بهش زدم و با بغض گفتم :فقط یک چیزي ازت میخوام….
-چی؟
-نازنین دختر خوب و پاکیه ولی ازت میخوام اگه یک روزي ازش چیزي دیدي اول ازش توضیح بخواه.
نگاه سپنتا پر از غم شد و گفت :نگران نباش.من مثل ساشا نیستم.
بعد دستش رو برد تو جیبش و گفت :راستی اینو یادم رفت بهت بدم.
و یک گوشی آیفون سفید به همراه تمام وسایلش مثل هنزفري و شارژر و…. جلوم گرفت. سریع گفتم
:نه اینو دیگه نمیتونم قبول کنم.
-باید قبول کنی.یک خط هم انداختم روش.شماره ي خودم رو هم توش سیو کردم.هیچ شماره ي دیگه اي جواب نده باشه؟
-ولی….
-ولی و اما و اگر نداره. بگیر دیگه….
گوشی رو ازش گرفتم و خودم رو انداختم توبغلش.محکم فشارش دادم و گفتم: مدیونتم.تو بهترین برادر دنیایی…..بهترین….
برادرانه چند تا زد روي پشتم و گفت: موفق باشی. مطمئن باش حتی اگه برنگردي پیش ساشا بازم مثل یک برادر برات میمونم.

بعد ازم جدا شد و گفت :من باید برم.هر لحظه ممکنه ساشا سر برسه. مراقب خودت باش.
-باشه تو هم مراقب خودت و عشقت باش.
-چشم.بعد هم عقب عقب رفت و دستش رو بلند کرد و گفت :خداحافظ…..
-خداحافظ….
سریع چرخید و به سمت درب خروجی رفت.رفتم سمت اتوبوس و بلیطم رو به کمک راننده نشون دادم و رفتم روي صندلی خودم نشستم.هنوز کسی سوار اتوبوس نشده بود.از پنجره به بیرون خیره بودم.فقط یک ساعت دیگه مونده تا از این کابوس ها خلاص شم. فقط امیدوارم کابوس جدیدي برام درست نشه.
گوشی رو باز کردم و کمی برسیش کردم.تو گالریش که چیزي نبود اما تو بخش موسیقیش چندتا آهنگ
بود.لبخندي زدم. این حتما کار نازنین بوده.هنزفري ها رو تو گوشم گذاشتم و یکی از آهنگ ها رو پخش کردم.یک آهنگ ترکی بود.ریتم آهنگش اونقدر قشنگ بود که ردش نکردم و شروع کردم به گوش کردن.
یک چند دقیقه اي با گوشی و آهنگ هاش درگیر بودم که تمام مسافر ها سوار اتوبوس شدند.اکثر صندلی ها پر
شد.راننده سر ساعت سوار اتوبوس شد و اتوبوس حرکت کرد.هرچی تو جاده بیشتر پیش میرفتیم،خیالم راحت تر میشد.باورم نمیشد که دارم براي همیشه از تمام کابوس هام دور میشم.هرچند که این هنوز تازه اول راه بود.
*******
از اتوبوس پیاده شدم.هواي رشت فوق العاده سرد و تمیز بود.دیگه خبري از اون دود و دم تهران نبود.از افکارم خنده ام گرفت. هر کس میشنید فکر میکرد من هر روز بیرون از خونه در حال تفریح و عشق و حال بودم.نمیدونست که مثل یک اسیر تنها جایی که داشتم فقط و فقط یک اتاق خواب بود.به سمت خروجی ترمینال حرکت کردم.باید تاکسی سوار میشدم.به سمت تاکسی هاي زرد رنگی که گوشه ي خیابون پارك بود رفتم.راننده با دیدنم به سمتم اومد و گفت :بفرمایید خانم….بفرمایید…. کجا ببرمتون؟
لبخندي بهش زدم. لهجه ي شیرینی داشت.آدرس رو بهش گفتم اونم در عقب ماشین رو باز کرد تا سوار
شم.به محض اینکه سوار شدم،گوشیمو در آوردم و به ساعتش نگاه کردم.ساعت ۳:۱۰دقیقه بود.پس ساشا تا الان حتما اومده خونه و فهمیده من فرار کردم.از تصور ساشا تو این وضعیت که فهمیده من فرار کردم، دلم ریخت اما به خودم امیدواري دادم که دیگه نیست.بالاخره از شر تمام اون ترس ها خلاص شدم.
ولی چیزي ته قلبم میگفت این فکرم درست نیست. چون بعد از این باید شبانه روز با ترس اینکه مبادا ساشا پیدام کنه زندگی کنم.با حرکت ماشین از فکر بیرون اومدم.بیخیال. هرچه بادا باد.سرم رو به شیشه تکیه دادم و
به شهر زیباي رشت خیره شدم.تا رسیدن به مقصد همین جور نگاهم از پنجره به بیرون بود.با توقف ماشین راننده گفت :دخترم رسیدیم.
سرم رو از روي شیشه برداشتم و گفتم:ممنون چقدر شد؟
-قابلتون رو نداره میشه…..
تازه یادم افتاد من که پولی ندارم.هین بلندي کشیدم که راننده جا خورد و گفت :چی شده دخترم؟ با شرمندگی گفتم :ببخشید. ولی من پولی ندارم.اگه میشه چند لحظه صبر کنید تا از مادرم بگیرم.
و تو ذهنم اصلاح کردم:خاله ام.
-عیبی نداره دخترم قابلت رو نداره.
-نه نه صبر کنید میگیرم.
-گفتم لازم نیست شما هم تو این شهر مهمان اید مهمان من باشید.
-ولی…..
-ولی نداره دخترم.
لبخندي از این همه مهمان نوازي اش روي لبم نشست. گفتم :خیلی ممنونم.
-خواهش میکنم.
از ماشین پیاده شدم و راننده با یک تک بوق حرکت کرد.به در سفید رنگ خونه ي پدر بزرگم نگاه کردم.اینجا خونه ي پدري شوهر خاله یا همون نا پدریم بود.دستم رو به سمت زنگ دراز کردم اما بین راه متوقفش کردم.الان منو ببین چی میگن؟حتما میپرسند تو این مدت کجا بودي یا چرا فرار کردي یا…چجوري میخوام با شوهر خاله روبه رو شم؟ اون که در روال عادي اون همه بهم تهمت میزد واي بحال الان که فراري هم بودم…..خوب من که جاي بدي نبودم…..اصلا ولش کن الان وقت فکر کردن به اینها نیست اینها رو باید همون زمان که نقشه ي فرار رو میریختم راجبشون فکر میکردم نکه الان….دوباره دستم رو بلند کردم و روي زنگ گذاشتم.خونه آیفن نداشت. فقط یک زنگ قدیمی که بگیر نگیر داشت.با شنیدن صداي خاله که گفت :کیه؟….
اومدم…..
نفسم گرفت…… چشم هامو بستم و یک نفس عمیق کشیدم و با خودم گفتم :آروم باش تارا….آروم…..
اونا باید بهت جواب پس بدن….. پس آروم باش….
به محض اینکه چشم هامو باز کردم،در خونه هم باز شد. خاله با دیدن من دهنش باز موند…..مدام مثل ماهی از آب دور افتاده لب میزد اما چیزي نمیتونست بگه…..
چند دقیقه ي اول تو بهت بهم خیره بود. بعد دستش رو به طرف صورتم دراز کرد و گفت :ت…ت…تا..ر…
را… خ..خ…خودت…ت…تی؟
اشکام جلوي دیدم رو تار کردند.نتونستم خودم رو کنترل کنم و با تمام وجودم پریدم تو بغلش.هرچی هم که بود خاله یا هرچی ولی یک عمر براي من مادري کرده بود.جاي مادر نداشته ام رو پر کرده بود.
منو محکم به خودش فشرد و تو گریه با صداي بلند میگفت :خدایا شکرت….خدایا نوکترم…. مدیونتم خدا که تارا رو برگردوندي…..
*******
روي صندلی نشسته بودم.خاله هم مشغول تهیه ي چایی بود.خوب میدونست وقتی تازه از راه میرسم اصلا حوصله ي حرف زدن رو ندارم.براي همین بی حرف رفته بود برام چایی درست کنه تا هم خستگی ام از تنم در بره هم بتونم همه چیز رو براش بگم.با ورودش به پذیرایی، کمی خودم رو جمع و جور کردم.کنارم نشست و سینی چاي رو گذاشت روي عسلی.حالت صورتش ترسیده و نگران بود.با همون
نگرانی دستم رو گرفت و گفت :تارا جان…. دخترم… تو این مدت کجا بودي؟چرا بیخبر از خونه رفتی؟ میدونی بابات چقدر عصبیه؟ چرا با اون دختره ي ورپریده (اشاره به سارا) فرار کردي؟تارا میدونی چه آبرویی از ما بردي؟الان جواب باباتو چی میخواي بدي….
با تنفر تو صورتش نگاه کردم و گفتم :اون باباي من نیست…
-ولی…..
-ولی نداره….. تو هم مامان من نیستی….
با بهت گفت:تارا خودت میفهمی چی میگی؟
با پوزخند گفتم :آره میفهمم.البته الان میفهمم. قبلا مثل کبک سرم رو کرده بودم توي برف….
با عصبانیت از جاش بلند شد و تقریبا با داد گفت: درست حرف بزن.بعد از چهار ماه فرار از خونه حالا برگشتی دوقورت و نیمتم باقیه؟
منم متقابلا ایستادم و گفتم:آره باقیه.امروز اون شوهر عوضیت میاد اینجا تا من تکلیفم رو باهاش مشخص کنم…..
دوباره داد زد:تارا…. حرف دهنت رو بفهم. به بابات میگی عوضی؟
-آره چون عوضیه یک عوضیه به تمام معنا…..
جیغ بنفشی کشید و سیلی محکمی به صورتم زد.از شدت ضربه صورتم به یک طرف برگشت….
با پوزخند برگشتم و تو چشماش نگاه کردم.انگار از کار خودش هم متعجب بود.ولی من از موضع ام پایین نیومدم و گفتم :خوبه استقبال خوبی بود خاله جون…..

چشماش از تعجب و ترس گرد شد و دهنش هم نیمه باز.با همون پوزخند کیفم رو برداشتم و مستقیم رفتم سمت اتاق خوابی که قبلا متعلق به من بود. وسایل اتاق همچنان دست نخورده بود.روي تخت نشستم و کیفم رو تو بغلم گرفتم.بهتر بود یک خبري از ساشا داشته باشم.اینجوري همیشه یک قدم ازش جلوتر بودم.گوشی رو برداشتم و شماره ي سپنتا رو گرفتم. به محض اینکه تماس برقرار شد صداي عربده هاي ساشا که میگفت :میکشمت تارا…. این بار میکشمت…..تو گوشی پیچید….
با شنیدن صداش ترس عجیبی تو وجودم نشست.داد هاش اونقدر بلند بود که به راحتی از پشت تلفن شنیده
میشد.بین اون همه سر و صدا، صداي سپنتا رو به سختی شنیدم که گفت: سلام جناب مهندس.من بعدا باهاتون تماس میگیرم فعلا…
و تماس قطع شد.مسلما نمیتونست جلوي ساشا به راحتی باهام حرف بزنه براي همین مجبور به اون
دروغ ها شد….گوشی رو قطع کردم و انداختم روي تخت.دوباره یاد داد و فریاد هاي ساشا افتادم.خدا بهم رحم کنه اگه این بار گیرم بیاره قطعا پاهام رو قطع میکنه.یاد روزي افتادم که قصد داشت با اره برقی پاهام رو قطع کنه….واي نه حتی تصورش هم ترسناکه. این بار حتی اگه سکته ي کامل هم بزنم بیخیال نمیشه.روي تخت دراز کشیدم و کمی چشم هامو ماساژ دادم.دیشب که نخوابیده بودم،امروز هم که تا همین الان تو ماشین بودم. دوست داشتم کمی بخوابم تا بتونم با اون مرتیکه که میاد رو به رو شم.
حوصله ي تنها کسی رو که ندارم همون مثلا باباست…..
چشم هامو بستم.سرم از شدت بخوابی و فکر و خیال درد میکرد.تو فکر ساشا و سپنتا و سعید بودم که نفهمیدم کی خوابم برد.
******
تو یک فضاي تاریک بودم.همه جا سیاه سیاه بود.مثل یک انسان کور….جایی رو نمیدیدم. ترسیده
بودم.چند قدم آروم برداشتم و با صداي بلند داد زدم: آهاي… کسی اینجاست؟
هیچ صدایی نشنیدم…. این بار شروع کردم به دویدن…..چند ساعتی رو دویدم تا اینکه بالاخره یک نور خیلی ضعیفی دیدم.با شادي به سمتش حرکت کردم.هرچی نزدیک تر میشدم، نور قوي تر میشد.
وقتی بهش رسیدم متوجه شدم یک کلبه است که نور از پنجره هاش به بیرون تابیده بود. به سمت کلبه رفتم. ولی هرچی درش رو کشیدم باز نشد. صداهاي ترسناکی از دور و برم شنیدم.جرات نداشتم برگردم و پشت سرم رو نگاه کنم براي همین شروع کردم به در زدن.با تمام توانم در میزدم تا اینکه در به یک ضرب باز شد…. با دیدن ساشا که پشت در با پوزخند نگاهم میکرد،جیغ بلندي کشیدم و از خواب پریدم…..
نفس نفس میزدم…. تمام تنم خیس از عرق بود. گلوم خشک خشک بود.یک نفس عمیق کشیدم و از جام بلند شدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم.
شیر آب سرد رو باز کردم و کمی آب خوردم و یک مشت آب پاشیدم تو صورتم.سرم پایین بود و نگاهم به دست شور…. قلبم تند تند میزد و بدنم داغ داغ بود.همه اش صحنه اي که ساشا در رو باز کرد جلوي چشمم بود.نمیتونستم اون صحنه رو از ذهنم پاك کنم.شیر و بستم و سر بلند کردم تا تو آینه نگاهی به خودم بندازم که تصویر ساشا رو درست پشت سرم دیدم.با وحشت برگشتم سمت در…. ولی کسی نبود….جرات نکردم دوباره تو آینه نگاه کنم و سریع از دستشویی زدم بیرون. خاله داخل اتاق کنار در ایستاده بود.با دیدن یک دفعه ایش هین بلندي کشیدم و گفتم: حداقل یک در بزنید….
از در فاصله گرفت و به سمتم اومد و گفت :تارا بابات اومده….
با شنیدن اسمش استرس گرفتم اما سعی کردم به روي خودم نیارم و با یک خونسردي ساختگی گفتم:
اه چه خوب…. خسته نباشه…
با لحن نگرانی گفت :تارا جان ازت خواهش میکنم سر به سرش نزار….اگه چیزي گفت جوابش رو نده لطفا…..
با نیشخند گفتم :چشم چیزي نمیگم…..

و به سمت خروجی اتاق رفتم.خاله هم دنبالم اومد. وارد پذیرایی که شدم،دیدم روي صندلی مثل خان ها نشسته.با دیدن من اخم هاشو شدیدا کشید توي هم و از جاش بلند شد و با صداي زمختش داد زد:
دختره ي خیره سر….اینقدر خراب بودي که از خونه ي بابات فرار کردي؟
پوزخند نشست رو لبم و با تمسخر گفتم:هه بابام…. اه راستی سلام بابایی حالت چطوره؟
از عصبانیت صورتش قرمز قرمز شد خیز برداشت به سمتم بیاد که گفتم: استوپ استوپ….چه خبرته…
-من چه خبرمه یا تو که از راه نرسیدي دو قورت و نیمتم باقیه؟ نگاهی به خاله انداختم و گفتم :این این حرفت رو زنتم بهم گفت….
-تا الان کدوم گوري بودي ورپریده؟
تو چشماش با نفرت خیره شدم و گفتم :جاي بدي نبودم نگران نباش….
با عربده گفت :میگم کجا بودي؟
منم متقابلا صدام رو بلند کردم و گفتم :خونه ي شوهرم….پیش ساشا….
سر جاش خشکش زد.خاله هم مات و مبهوت مونده بود.ولی من شروع کردم به حرف زدن:چیه فکر نمیکردي یک روزي بفهمم؟فکر میکردي تا آخر عمرم سرم مثل کبک زیر برفه؟ نخیر آقا بالاخره فهمیدم…
ماه پشت ابر پنهون نمیمونه… چند قدم بهش نزدیک شدم و گفتم :من همه چیز رو میدونم.میدونم که اسم شوهرم ساشا بود.میدونم که منو ول نکرد، میدونم که تو وپسر خواهر عوضیت زندگی منو سیاه کردین….
چند قدم دیگه بهش نزدیک شدم و دقیقا رو به روش ایستادم و گفتم:از همه مهمتر…. میدونم تو بابام نیستی و فقط شوهر خالمی….
چشماش از تعجب گرد گرد شده بود و دهنش نیمه باز.برگشتم پشت سرم که دیدم خاله از شدت ترس رنگ از صورتش رفته بود.براي خاله فقط سر تکون دادم.دوباره رو مو برگردوندم سمتش و گفتم :چرا زندگیمو خراب کردي؟چرا منو یک دختر فاحشه نشون دادي؟ مگه من تو زندگیت اضافه نبودم؟پس چرا نزاشتی با عشقم یک زندگی بی دردسر رو شروع کنم؟چرا زندگیمو از هم پاشوندي؟ اشکام میریخت که این بار با جیغ بلندي گفتم: چرا؟
فقط بگو چرا؟مگه چیکارت کرده بودم؟چرا میخواستی مجبورم کنی با سعید نمک به حروم ازدواج کنم؟ تو چشمام خیره شد و گفت: چون بهم مدیون بودي؟
خنده ي هیستریکم تو فضا پیچید.با همون خنده گفتم :مدیون؟ چرا مدیون؟
-چون من بزرگت کرده بودم.حق پدري به گردنت داشتم.براي همین میخواستم با سعید ازدواج کنی…
سرم رو به نشونه ي تاسف تکون دادم و شروع کردم به باز کردن دکمه هاي مانتوم که از وقتی که اومده بودم عوضش نکردم.مانتوم افتاد روي زمین.تیشرتم رو بالا زدم و به رد سوختگی که روي شکم و پهلو هام مشخص بود اشاره کردم و گفتم :ببین خوب ببین…بخاطر تو بخاطر نقشه ي احمقانه ي تو وضع من این بود.
برگشتم و پشتم رو کردم بهش و دوباره لباس رو بالا زدم و گفتم :بین چی نوشته؟نوشته my slave یعنی برده ي من.
برگشتم دوباره تو چشماش خیره شدم و گفتم :اینها همه یادگاري هاي شوهرم بخاطر کار تویه.به دندون جلوي دهنم اشاره کردم و گفتم :ببین شکسته انقدر با مشت کوبید توي دهنم که دندونم شکست…… صورتم رو ببین….ببین چقدر کبوده…..منو با کیسه بوکسش اشتباه گرفته بود.حالا بازم فکر میکنی بهت مدیونم؟بازم فکر
میکنی پدري رو در حقم تموم کردي؟بازم فکر میکنی لطف بزرگی کردي که یک بچه ي یتیم رو بزرگ کردي؟ سرش رو انداخت پایین و چیزي نگفت.صداي هق هق آروم خاله تو فضاي خونه پیچید.بهش نگاه کردم که دیدم به سمت شوهرش رفت و محکم خوابوند زیر گوشش… باورم نمیشد خاله اي که هیچ وقت به شوهرش کمتر از
گل نگفته بود،الان اینجوري زد زیر گوشش. با جیغ بلندي گفت: تو چیکار کردي محمود؟تنها یادگاري خواهرم رو چیکار کردي؟تو زندگیشو از هم پاشوندي؟ تو باعث شدي اینجوري کتک بخوره؟آخه نامرد من جواب خواهرم رو چی بدم؟ اون دخترش رو به من سپرده بود…
بعد روي زمین نشست و سرش رو گرفت بین دستاش و گفت :حالا جواب خواهر بیچاره ام رو چی بدم…….
و شروع کرد به گریه کردن. دلم بحالش سوخت. اونکه گناهی نداشت.رفتم سمتش و دستم رو گذاشتم روي شونه اش و گفتم:خاله جون…. بسه گریه نکن…. من از تو گله اي ندارم…
دستم رو گرفت و وادارم کرد کنارش بشینم. وقتی نشستم منو تو بغلش گرفت و با زجه گفت :الهی برات بمیرم مادر……هیچ وقت نتونستم جاي خالی خواهرم رو برات پر کنم…… هیچ وقت مادر خوبی نبودم…..آخه کدوم مادري اجازه میده جگر گوشه اش اینقدر سختی بکشه کدوم مادر؟
درسته مادر نشده بودم ولی یک زن که بودم. میدونستم مادر ها همیشه تمام سختی ها رو تحمل میکنند تا بچشون در آرامش باشه.شاید اگه مامان منم زنده بود من یکم آرامش خیال میداشتم.
خاله رو تنگ تو آغوش گرفتم و گفتم :خاله جان آروم باش مادرم از شما گله ایی نداره و تو چشم هاي شوهرش خیره شدم و گفتم ولی از شوهرتون گله داره شوهر خاله پوزخندي زد و گفت:چه گله ایی؟چیکارت کردم؟غیر از اینکه بزرگت کردم و چیزي برات کم نزاشتم؟
خاله رو ول کردم و از جام بلند شدم و ب سمتش رفتم و گفتم:اره پدري و در حقم تموم کردي منو جلوي شوهرم یک دختر خراب جلوه دادي پدري رو در حقم تموم کردي حقا ك پدره نمونه ي سالی…
-بسه چته هی سرکوفت میزنی.اگ انقدر اصرار داشتم با سعید ازدواج کنی بخاطر این بود که میدونستم خوشبختت کنه.سعید از زمان بچگی عاشقت بود ولی تو کور بودي و ندیدي.
-عشق رو نمیشه دید عشق رو فقط و فقط باید حسش کرد.
راهمو ب سمت اتاق خوابم کج کردم و گفتم :باید ب ساشا بگی ك تو اون جریان بی گناه بودم البته اگ دوس داري دینتو که به گردنته ادا کنی و ب سمت اتاق خواب رفتم و روي تخت نشستم و به مشاجره ي خاله و شوهرش گوش کردم….
خاله:با تارا چکار کردي؟تو ك میگفتی شوهرش ولش کرده؟
-خب درست میگفتم….
-ولی تارا میگه تو و سعید باعث شدید شوهرش ولش کنه؟
-این مساعل ب تو ربطی نداره….
-چرا داره خوب هم ربط داره تارا دختر خواهرمه حتی از سها (خواهرم)برام با ارزش تره…
-هه تارا از دختر خودت برات با ارزش تره؟
-اره با ارزش تره چون دختره تنها خواهرمه نمیتونم بیخیال شم….
-خیلی خوب حق با تو دختردخواهرته من اصلا تو این زندگی حقی ندارم….
دیگه صدایی نشنیدم فقط صداي بازو بسته شدن در.نگاهی ب ساعت انداختم هفت شب بود نفس کلافه ام رو فوت کردم و خواستم به طرف حمام برم که صداي گوشی بلند شد.نگاهی به صفحه اش که خاموش و روش میشد انداختم سپنتا بود سریع ب گوشی چنگ زدم و تماس رو بر قرار کردم :الو…
-الو سلام تارا جان…..
– سلام خوبی؟
-ممنون تو چطوري؟سفر خوبی داشتی؟
-من خوبم بگو از اونجا چه خبر؟
-اینجا هیچی فقط ساشا زده ب سیم اخر…
-مگه چیکار کرده؟
-تو این چند ساعت یک ارتش آدم استخدام کرده تا بفرسته سراسر ایران تا تو رو پیدا کنند؟
-واقعا؟
-آره… بد جور قاطی کرده بهت توصیه میکنم پاتو از خونه بیرون نذار…..
-چرا؟
-چون اگه اینبار پیدات کنه خدا میدونه چ بلایی سرت بیاره….
-میدونم …ولی خیلی میترسم.اگه کارها اونجور که من میخوام پیش نره چی؟

-اینها رو ول کن فعلا یک اتفاق بد تري افتاده…
با ترس گفتم :چی؟
-همین امروز فهمیدم سعید برگشته ایران.الان هم ساشا فکر میکنه تو با سعید فرار کردي.
-سعید اومده ایران؟
-اره همین امروز هم اومده….
ولو شدم رو تخت.اي خدا بلا هاي من تمومی نداره الان این وسط سعید و کجا دلم بزارم؟ صداي سپنتا ك میگفت :تارا……تارا چیشدي؟…تارا…. تو سرم اکو میشد….
به سختی کلمات و سر هم کردم و گفتم:سپنتا من بعدا باهات تماس میگیرم.
گوشی رو قطع کردم… از تصور این ك سعید اینحا باش و من بی پناه،میترسیدم.آروم از جام بلند شدم و ب
سمت حمام رفتم…. دوش آب گرم و بازکردم و با همون لباس ها زیردوش قرار گرفتم….و آب از صوري سر و صورتم روي زمین میریخت…فکرم مدام سر سعید و ساشا میچرخید…نمیدونم چند دیقه بی حرکت زیر دوش ایستاده بودم.که با شنیدن صداي در ب خودم اومدم و دوش رو بستمو ب سمت در رفتم و گفتم :بله؟
-مادرجان اومدم اتاقت دیدم رفتی حموم.

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن