رمان شکنجه گر من پارت۱

Rate this post

رمان شکنجه گر من

جهت شاهده به ترتیب پارت اول تا اخر رمان شکنجه گر من وارد شوید

شکنجه گر من
وارد اتاقم شدم و در رو محکم بهم کوبیدم.روي تخت نشستم و آرنجم رو روي زانوم گذاشتم و سرم
رو توي دستم گرفتم. طبق معمول هر روز دعوا، کتک. حالم از این زندگی بهم میخورد. کی میشد بمیرم و راحت بشم.دستم رو روي گونه ي متورمم گذاشتم. بدجور کوبیده بود توي صورتم. حالم از این مثلا بابا بهم میخورد.
چشم هام مدام پر خالی میشد. اما اجازه ي ریختن اشکام رو نمی دادم.حالم از این زندگی که خودم باعث و
بانیش بودم بهم میخورد. روي تختم دراز کشیدم و سعی کردم به چیزي فکر کنم.با صداي زنگ گوشیم،با رخوت از جام بلند شدم و گوشی رو برداشتم.
طبق معمول سارا بود. دکمه ي اتصال رو فشار دادم و گوشی رو کنار گوشم گذاشتم و با صداي گرفته اي گفتم:بله.
-سلام تارا جان خوبی.
-سلام ممنون.
-چیزي شده؟
-نه چطور مگه؟
-آخه صدات گرفته است اتفاقی افتاده؟
-نه چیز مهمی نیست. جانم کاري داشتی؟
-آهان آره میخواستم بگم امروز اون مادر فولاد زره نیست اگه کاري نداري بیا خونه ي ما.
سارا همسایه و دوست صمیمی من بود. وقتی ده سالش بود مادرش رو از دست داد و پدرش ازدواج مجدد کرد.نامادري سارا یک زن زور گو و عوضی بود که عجیب منو یاد نامادري سیندرلا مینداخت. سارا خیلی از دستش زجر کشیده بود و هیچ وقت هم جرات نداشت پیش پدرش شکایت این زن رو بکنه.آخه یک بار که این کار رو کرد تا سر حد مرگ کتک خورد. .
سارا وقتی دید جوابی ندادم گفت :نمیاي تارا؟
بهتر بود برم.باید با یک نفر حرف میزدم چه کسی بهتر از سارا پس گفتم:چرا میام فقط الان بابام خونست وقتیرفت حتما میام.
-باشه منتظرم خدا حافظ.
-خدا حافظ.
گوشی رو قطع کردم.زندگی منو و سارا تقریبا مثل هم بود.فقط با این تفاوت که اون بالا نامادریش در گیر
بود،من با پدرم.تا زمانی که بابا خونه بود از اتاق بیرون نرفتم.حوصله ي زخم زبون هاشو نداشتم.به محض اینکه بابا رفت منم حاظر شدم و از اتاق رفتم بیرون. مامان روي مبل نشسته بود. با دیدن من که حاظر و آماده بودم اخمی کرد و گفت :باز کجا؟
نفسم رو با حرص دادم بیرون. بازم جواب پس دادن.فقط میگفتی اسیر گرفتن.با غیظ گفتم :میرم پیش سارا البته اگه مشکلی نداره.
مامان پشت چشمی نازك کرد و گفت :همچین حرف میزنی انگار چی گفتم. یعنی من نباید بدونم دخترم کجا میخواد بره.
با عصبانیت از کنارش رد شدم و رفتم بیرون و در رو محکم بهم کوبیدم.اصلا حوصله ي هیچ کس رو نداشتم.
اواخر تابستون بود.ولی هوا همچنان گرم بود.سریع به سمت خونه ي سارا رفتم و زنگ رو زدم.در با صداي تیکی باز شد.وارد خونه شدم. سارا به استقبالم اومد و با خوش رویی سلام کرد.جواب سلامش رو دادم و راه اتاقش رو
پیش گرفتم.وارد اتاقش که شدم، از تعجب چشم هام چهار تا شد.تمام لباس هاي سارا روي زمین بود و یک کیف کوله هم پر از لباس روي تخت بود.
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم :میخواي بري مسافرت؟
-مسافرت که نه بهتره بگم مهاجرت.
-مهاجرت؟
سارا از کنارم گذشت و رفت روي مبل گوشه ي اتاقش نشست و گفت :آره دیگه خسته شدم از این زندگی. میرم خارج یک زندگی راحت براي خودم میسازم تا کی اینجا باشم و زجر بکشم.
به چشم هاي اشکیش نگاه کردم. سارا هم کمتر از من سختی نکشیده بود.رفتم رو به روش نشستم و گفتم:پسخوش بحالت من که همچنان موندگارم باید انقدر اینجا باشم تا بمیرم.
سارا دستم رو گرفت و گفت :خوب تو هم با من بیا.
پوزخندي زدم و گفتم :با اجازه ي کی؟
-فکر کردي باباي من اجازه میده؟ من میخوام قاچاقی برم.
با وحشت دستش رو فشردم و گفتم :مگه دیونه شدي؟
-آره دیونه شدم.دیونه ام کردند.از دست این عوضی ها زندگی رو برام جهنم کردند.میخوام برم. اصلا باید برم وگرنه دق میکنم.
-خوب زندگی منم جهنمه. منو بخاطر یک عوضی مجازات میکنند. ولی باید تحمل کنم تو هم تحمل کن.
-من مثل تو احمق نیستم نمی تونم تحمل کنم.
چونم شروع کرد به لرزیدن و با بغض گفتم :آره درست میگی من یک احمقم که بخاطر حماقت هام زندگیم جهنم شده.
سارا با غم نگاهم کرد و گفت :هیچ وقت درست و حسابی برام توضیح ندادي چه اتفاقی افتاده.
-میتونم بهت اعتماد کنم؟
سارا دستم رو فشرد و گفت :آره عزیزم حتما. مطمئن باش به کسی چیزي نمیگم.
همین جور که اشکام میریخت گفتم :حدود یک سال پیش عاشق یک پسري شدم که از هر لحاظ مقبول
بود.نزدیک به شش ماه با هم دوست بودیم. ولی پدرم اجازه ي ازدواج با اونو بهم نمی داد. دلیلش رو نمی دونم ولی مامانم میگفت بابام خیلی از پسره بدش میومد.ولی من به زور تهدید مجبورشون کردم که به ازدواجم رضایت بدن.بعد از عقد پسره منو ول کرده ورفته. گفته منو نمی خواد.تا همین الان هم بزور باهام بوده. ولی من باور نکردم و.دنبالش رفتم ولی اون بی توجه به من سوار ماشینش شده و رفته.منم دنبال ماشینش دویدم که همون جا تصادف شدیدي کردم و حافظه ام رو از دست دادم.حتی اسم خودم رو یادم نمیومد.هیچ وقت دلیلاینکه چرا ولم کرد رو نفهمیدم.
سارا با غم نگاهم کرد و گفت :اسم شوهرت چی بود؟
در حالی که اشک هامو پاك می کردم گفتم :نمی دونم آوردن اسمش توي خونمون ممنوعه.
-حالا اون طلاقت داده یا نه؟
-نه طلاقم نداده. از ازدواجم نزدیک به پنج ماه میگذره اگه تا یک ماه دیگه ازش خبري نشه میتونم طلاقم رو غیر حضوري بگیرم.
سارا از جاش بلند شد و گفت :بهرحال اگه دوست داري با من بیاي میتونی بیاي این گروهی که میخوام باهاشون برم قابل اعتمادن. فردا راه میفتم امروز هم ازت خواستم بیاي تا با هم خدا حافظی کنیم.
با لبخند نگاهش کردم و گفتم :نه من نمی تونم بیام.معلوم نیست اونجا چی در انتظارم باشه.
-از کجا میدونی شاید زندگی خوبی در انتظارت باشه.
-نمی دونم شاید بهر حال امیدوارم از کاري که میکنی پشیمون نشی.
پشیمون نمی شم ولی مطمئنم تو از موندنت پشیمون میشی.
یک ساعتی رو کنار سارا موندم و بعد هم راهی خونه شدم.همین که در رو باز کردم کفش هاي بابا توجهم رو جلب کرد.یکم ترسیدم چون اصلا حوصله ي دعواي جدید رو نداشتم. در رو بهم زدم و رفتم تو.
بابا با دیدن من اخم هاش رفت توي هم. خیلی آروم سلام کردم که گفت :تا الان کدوم قبرستونی بودي هان؟
خواستم جوابش رو بدم که گفت :معلومه دیگه پی یللی تللی دیگه دختره ي هرزه.
از حرف هاش ناراحت نشدم.پنج ماهه که به خاطر یک اشتباهم اینجوري تهمت میشنوم.خواستم برم
توي اتاقم که از جاش بلند شد و با عصبانیت گفت :مگه کري؟ ازت پرسیدم کجا بودي؟خیلی آروم جواب دادم:پیش سارا….
-تو غلط کردي که پیش سارا بودي. راستش رو بگو باز با کی بودي هان؟
دیگه نتونستم تحمل کنم.با خشم بهش نگاه کردم و گفتم :من پیش سارا بودم نه هیچ خر دیگه.آدم یک بار حماقت میکنه نه صد بار.
بابام پوزخند زد و گفت :خوبه میگی آدم. مشکل اینجاست که تو آدم نیستی یک حیونی.
-بچه ي تو ام دیگه توقعی نیست…..
وقتی چشم هاي به خون نشسته ي بابا رو دیدم فهمیدم چی زر زدم. بابا با عصبانیت به سمتم اومد
و با مشت کوبید توي دهنم و گفت :دختره ي عوضی. بفهم چی میگی. احمق.کی بشه بمیري تا این ننگی که به بار آوردي از زندگیم پاك بشه.
با لبخند غمگینی نگاهش کردم و گفتم :بخواین همین امشب خودم رو میکشم.
-نخیر نیازي نیست بمیري فقط گورتو از خونه ي من گم کن همین.دوست ندارم فردا توي این خونه ببینمت.
اشکام راه خودشون رو باز کردند.بابا با دیدن اشک هام چشم غره اي بهم رفت و برگشت سر جاش روي مبل نشست. منم راه اتاقم رو پیش گرفتم. این حرف هر روز بابام بود.میگفت دیگه نمی خواد منو توي خونه اش ببینه.ولی من که جایی رو نداشتم که برم.جز سارا هم که دوست صمیمیه دیگه اي نداشتم.سارا هم که قرار بوده بره خارج….. ناگهان یاد حرف سارا افتادم که گفت :بهرحال اگه دوست داري با من بیاي میتونی بیاي این گروهی که میخوام باهاشون برم قابل اعتمادن. فردا هم راه میفتم….. آره بهتر بود با سارا برم.زندگی اینجا برام خیلی
سخت شده.دیگه حالم از تهمت هاي بابا بهم میخوره. از همه مهم تر بابا دیگه نمی خواد من توي خونه اش باشم.پس میرم. میرم با سارا. آره این بهترین کاره.
سریع گوشیم رو برداشتم و شماره ي سارا رو گرفتم.بعد از چند بوق جواب داد :الو.
-سلام سارا جان.
-سلام عزیزم تو که الان اینجا بودي اینقدر سریع دلت برام تنگ شد؟ پس وقتی برم اونور چجوري میخواي تحمل کنی؟
با حرص گفتم :یک دقیقه ساکت شو تا منم حرف بزنم.
سارا خنده اي کرد و گفت :ببخشید بگو عزیزم چی شده؟ -هیچی منم میخوام باهات بیام.فقط بگو چی لازمه که بردارم.
چند لحظه سارا سکوت کرد بعد گفت:مطمئنی که میخواي بیاي؟
-آره مطمئنم. دیگه نمی تونم تحمل کنم.منم باهات میام.زندگیم شده جهنم شاید اونجا چیز بهتري در انتظارم باشه.
-باشه هیچی لازم نیست فقط چند دست لباس بردار همین. من خودم با اون کسی که باید بریم هماهنگ میکنم فردا پنج صبح بیا سر کوچه که بریم.
-باشه.
خواستم قطع کنم که سارا سریع گفت :راستی تارا یک عکس هم از خودت بفرست.
-عکس چرا؟
-نمی دونم براي رفتن لازمه حالا تو بفرست برام.
-باشه الان میفرستم.
گوشی رو قطع کردم. یکی از عکس هامو براي سارا فرستادم. از جام بلند شدم و چند دست مانتو و شلوار و بلوز
برداشتم و توي کوله ام گذاشتم. کوله رو زیر تختم قایم کردم.هر چند که خیلی میترسیدم ولی دیگه حاظر نبودم توي این خونه بمونم.پامو از اتاق بیرون نزاشتم حتی براي شام هم نرفتم بیرون. ساعت موبایلم رو براي پنج کوك کردم و روي تخت دراز کشیدم. نمی دونستم کارم درسته یا نه. شونه ام رو انداختم بالا و با خودم گفتم :از این که بدتر نمیشه. هرچه باداباد. چشم هامو بستم و سعی کردم بدون فکر کردن آینده ي نا معلومم بخوابم .کم کم چشم هام گرم شد و نفهمیدم کی خوابم برد…
با صداي زنگ گوشیم بیدار شدم.سریع آلارم رو قطع کردم که یک وقت کسی از صداش بیدار نشه.سریع از جام
بلند شدم و یک دست مانتو و شلوار ساده پوشیدم. کوله رو برداشتم و آروم در اتاق رو باز کردم و رفتم بیرون. خونه توي سکوت و تاریکی فرو رفته بود. خیلی آروم در ورودي رو باز کردم و رفتم توي کوچه. شروع کردم به دویدن همین که رسیدیم سر کوچه سارا رو دیدم ایستاده بود. با دیدن من نفس عمیقی کشید و گفت :فکر کردم پشیمون شدي.
در حالی که نفس نفس میزدم گفتم :من اگه حرفی میزنم پاش وایمیستم.
سارا لبخندي زد و گفت :خیلی خوب حالا باید منتظر باشیم تا بیان دنبالمون.
درست همون لحظه صداي بوق ماشینی توجهمون رو جلب کرد.وقتی برگشتم یک ون مشکی رو دیدم.
سارا خیلی خونسرد گفت :ا اومدن.
با دیدن ماشین ون ترسی توي بدنم افتاد. تازه فهمیدم میخوام چیکار کنم. یعنی واقعا کار من به جایی رسیده که باید فرار کنم؟سارا خیلی راحت رفت سمت ماشین و به منم اشاره کرد که دنبالش برم.پشت سر سارا راه افتادم سمت ماشین.در ماشین باز شد.منو سارا وارد ماشین شدیم. سارا سلام بلندي گفت اما من خیلی آروم سلام کردم. توي ون دوتا مرد و حدود هفت تا دختر بودند. مرد ها با دیدن من لبخند کثیفی زدند.از خجالت سرم رو انداختم پایین و همراه سارا رفتم روي یک صندلی نشستم.
سنگینی نگاه اون دو مرد رو همچنان حس میکردم. تا رسیدن به مقصد سرم رو به هیچ عنوان بلند نکردم.ماشین ون جلوي یک خونه متوقف شد.همه از ماشین پیاده شدن.همراه با سارا رفتم پایین. جلوي در یک زن به همراه دو مرد ایستاده بودند.زن نگاهی به ما دخترا کرد و گفت :کوچک ترین اشتباهتون باعث میشه که
گیر بیفتین. پس مراقب رفتار هاتون باشین.اگه میخواین بی دردسر از مرز رد بشین هرچی که میگم گوش کنید.
بعد نگاه طولانی به من انداخت و گفت :تو باید اون تازه وارد باشی درسته؟ خیلی آروم گفتم:بله.
-اسمت چیه؟
-تارا…
-خوشبختم تارا اسم من سلمازه. من مسئول شما هستم. هر سوالی داشتی از من بپرس.
بعد هم رو کرد به مردي که پشت سرش بود و گفت :ایشون هم مسئول عبور دادن شما از مرزه.
نگاهی به مرده کردم که لبخندي زد و گفت :اسم من هرمیسه امیدوارم توي سفر مشکلی ایجاد نکنی.
نگاهی به هرمیس انداختم. قد بلندي داشت.چشم و ابرو هاش مشکی بود. بینی عقابی و لب هاي متوسطی داشت. در کل خوب بود.همراه سلماز و بقیه ي دختر ها وارد خونه شدیم.
چند نفر داخل خونه بودند که کیف هاي مارو گرفتند و مشغول برسی شدند.
سلماز یک گوشه ایستاد و گفت :چیز هاي اضافه مثل موبایل، ماشین حساب، لوازم آرایشی، طلا و پول نباید همراهتون باشه.
خدا رو شکر من هیچ کدوم از این وسایل رو برنداشته بودم.بعد از حدود بیست دقیقه که تمام کیف ها برسی شد،سلماز همه ي ما رو سوار ماشین کرد. رو به سلماز کردم و پرسیدم :الان کجا میریم؟ سلماز :میریم جنوب.از اونجا میریم اونور.
سرم رو تکون دادم و سر جام نشستم. دختر ها تقسیم شده بودند.من و سارا و سلماز و دو تا دختر
دیگه توي یک ماشین بودم، پنج تا دختر دیگه هم توي یک ماشین دیگه.دوتا از مرد ها که حالا فهمیدم محافظ
هستند هم توي یک ماشین دیگه نشستند.ماشین ها لیفان ایکس شصت به رنگ سفید بودند. هر سه تا ماشین پشت سر هم توي جاده در حال حرکت بودند.تا ساعت یازده شب ماشین ها بدون توقف حرکت میکردند.حتی براي ناهار هم نایستادند. توي ماشین نفري یک ساندویچ به عنوان ناهار خوردیم و تا ساعت یازده دیگه چیزي نخوردیم.راس ساعت یازده جلوي یک خونه متوقف شدیم.سلماز رو کرد به ما و گفت :پیاده شین. امشب رو اینجا میمونیم اما فردا راس ساعت شش دوباره حرکت میکنیم.

همراه بقیه ي دختر ها از ماشین پیاده شدم و همه گی وارد خونه شدیم. هر کدوم از دختر ها وارد یک اتاق
شدند. من هم یکی از اتاق هاي خونه رو انتخاب کردم و واردش شدم.یک اتاق خیلی ساده. فقط یک فرش سه در چهار و یک تخت یک نفره وسایل اتاق رو تشکیل میدادند. روي تخت نشستم و رفتم توي فکر. یعنی تا الان مامان و بابا متوجه فرار من شده اند؟ آخه من همیشه توي اتاقمم و خیلی کم پیش میاد که از اتاقم خارج بشم.
اگه مامان با من کاري داشته باشه میاد سر وقتم وگرنه اصلا بود و نبود من توي اون خونه حس نمیشه.پوزخندي زدم و با خودم گفتم :اگه فهمیده باشند الان خیلی خوشحالند. به خصوص بابا که همیشه دوست داشت من از اون خونه برم.اشک توي چشم هام جمع شد. همه پدر و مادر دارند منم پدر و مادر دارم.بخاطر یک حماقتی که هیچ وقت دلیلش رو نفهمیدم، مجازات شدم.باباي من آبروش براش از هر چیزي مهم تر بود. منم
که با ازدواج احمقانه ام آبروشو بردم.پس دیگه هیچ ارزشی براش نداشتم.یاد خواهرم افتادم تنها کسی که توي اون خونه با من خوب بود.ولی حیف که ازدواج کرده بود و هفته اي یک بار بهم سر میزد.اي کاش فرصت داشتم تا باهاش خدا حافظی کنم. آخه از اونجا که معلومه دیگه تا آخر عمرم نمیبینمش. چشم هامو بستم. دیگه چیزي مهم نیست فردا براي همیشه از این کشور میرم.شاید زندگیم متفاوت شد. من که کنار خونواده ام خوشی ندیدم حالا شاید کنار چند تا غریبه خوشبخت بشم….
*********
صبح راس ساعت پنج راه افتادیم. تا ظهر وارد بندر عباس شدیم.هوا شدیدا گرم بود.حتی نفس کشیدن هم توي اون هوا سخت بود.ماشین ها جلوي یک عمارت ایستادند.همه پیاده شدیم و وارد عمارت شدیم.هنوز فرصت نکرده بودم با هیچ کدوم از دختر ها حرف بزنم.هرچند که اصلا اهل دوست شدن و این حرفها نبودم.با سارا هم به سختی دوست شدم.همه توي سالن نشستیم.سلماز جلوي ما ایستاد و گفت :میدونم خسته اید ولی سختی کار از اینجا به بعده. میخوایم از مرز رد بشیم. باید مراقب باشید گیر افتادن هر کدومتون برابره با نابودي همه. پس حواستون به حرف هایی که میزنم باشه.یک:سر و صداي بیجا ممنوع. دو :اگه کسی گیر افتاد هیچ کدوم از ماها رو نمی شناسه. سه:باید یک قسمت از راه رو چکمه هاي پلاستیکی بپوشید پس این چکمه ها دم دستتون باشه.
به چکمه هایی که اشاره کرد نگاه کردیم.همه نفري یک جفت چکمه برداشتیم و توي کوله هامون
گذاشتیم.سولماز توي چشم هاي تک تکون نگاه کرد و گفت :اگه هر کدومتون مشکلی ایجاد بکنه،بیچاره اش میکنم.
حق داشت انقدر تذکر بده. گیر افتادن هر کدوممون باعث نابودي کل گروهشون میشه.
سلماز دوباره گفت :راه بیفتین که راه سختی داریم تا فردا باید برسیم اونور.
پشت سر سلماز راه افتادیم و از در پشتی عمارت رفتیم بیرون. همون جور که سلماز گفت راه خیلی سخت بود.
یک قسمت راه کاملا گل بود. چکمه هارو پوشیدیم و از اون قسمت عبور کردیم.از جلوي دید بانی به سختی و تک تک عبور کردیم.وقتی نزدیک دریا رسیدیم همه گی نفس عمیقی کشیدیم.سلماز به سمتمون برگشت و گفت :تا اینجا که خوب بود.حالا باید سوار کشتی بشیم.مراقب رفتارتون باشید.
به سمت کشتی رفتیم.هرمیس رفت سمت یکی از افراد کشتی و چیزي بهش گفت اونم بهمون اشاره
کرد که وارد کشتی بشیم.از قسمت کف کشتی یک تیکه رو باز کرد و گفت :برید این تو و تا زمانی که کشتی حرکت نکرده حتی نفس هم نکشید.
دختر ها یکی یکی وارد اتاقک کف کشتی شدند. من آخرین نفري بودم که وارد شدم. رفتم یک گوشه کنار سارا نشستم.سلماز هم وارد شد و بعد در بسته شد.اتاق توي تاریکی مطلق فرو رفت.اما مدت دست سارا رو فشار میدادم. توي اون تاریکی چشم چشم رو نمی دید. بعد از چند دقیقه کشتی حرکت
کرد.سلماز به آرومی گفت :انگار مشکلی پیش نیومد.همه از این حرف سلماز خوش حال شدیم.سلماز نور گوشی شو توي صورت هامون انداخت و گفت :فرصت آشنایی نبود میخوام خودتون رو یکی یکی معرفی کنید.
بعد نور گوشیشو توي صورت یک دختر نگه داشت و گفت :خوب از تو شروع میکنیم بگو اسمت چیه؟
-صبا.
-چند سالته صبا؟
-بیست و چهار.
-خیلی خوب تو چی اسمت چیه؟ دختري که کنار صبا بود گفت :زهرا. -چند سالته:
-بیست
-خوب حالا بقیه بگن.
بقیه به ترتیب اسم ها و سنشون رو گفتند تا اینکه رسید به من سلماز نور گوشیشو توي صورتم انداخت و گفت
:اسمت که تارا بود حالا بگو چند سالته؟
-هیجده.
-پس از همه کوچیک تري آره؟
-بله.
سلماز خنده اي کرد و گفت :خوب حالا باید یک سري چیز ها رو توضیح بدم.وقتی رسیدیم دبی باید بریم خونه ي رئیس تا شما رو ببینه.
صبا با تعجب پرسید :چرا مارو ببینه.
-تا بفهمه چند نفر رو از مرز رد کردیم دیگه و اینکه باید پول عبورتون رو به رئیس بدین.
همه ي دختر ها سرشون رو تکون دادند.ولی من تازه فهمیدم چه گافی دادم من اصلا به فکر پول نبودم.
دست سارا رو خیلی آروم فشار دادم و کنار گوشش گفتم:دختر احمق چرا بهم نگفتی باید پول بردارم.
سارا همین جور که دستش رو ماساژ میداد به آرومی من گفت:چون میدونستم یک روزه نمی تونی این پول رو جور کنی خودم به جات برداشتم.
نفس راحتی کشیدم و گفتم :خوب زودتر بگو دیگه قلبم داشت از کار می ایستاد.
سارا چشم غره اي بهم رفت و گفت :یعنی تو نمی دونستی باید پول بدي تا از مرز ردت کنند؟
-نه نمی دونستم.
-پس فکر میکردي خیر اند و همه رو مجانی عبور میدن؟آخه اینا تا براشون سودي نداشته باشه که کاري نمی کنند.
خنده ي آرومی کردم و گفتم :فکر کن قاچاق چی هاي خییر.اصلا بهتره یک خیریه بزنند تا کارشون قانونی بشه.
سارا هم خندید و دیونه اي نثارم کرد .دیگه تا رسیدن به مقصد حرفی با هم نزدیم.با توقف کشتی در باز شد و چهره ي هرمیس مشخص شد.هرمیس همین جور که بهمون اشاره میکرد گفت
: بیاین بالا زود باشین.
تمام دختر ها سریع رفتن بالا.کنار دختر ها روي عرشه ایستادم.هرمیس از کشتی پیاده شد و بهمون
اشاره کرد پشت سرش بریم پایین. همه از کشتی رفتیم پایین. یک ون مشکی جلومون متوقف شد. سوار ون
شدیم. ماشین جلوي یک ویلا ایستاد.در ویلا باز شد و چند مرده سیاه پوش با اسلحه جلوي در ایستادند.ماشین وارد حیاط ویلا شد.یکی از محافظ ها در ون رو باز کرد و با سر اسلحه اش اشاره کرد بهمون و گفت
:پیاده شید سریع.
با تعجب به رفتارهاي مرد نگاه کردم که سلماز از جاش بلند شد و گفت :مگه کرین گفت بیاین پایین زود.
صبا از جاش بلند شد و گفت :اینجا چه خبره؟ مگه ما چیکار کردیم که با اسلحه تهدیدمون میکنید؟ سلماز دست صبا رو گرفت و به سمت بیرون هلش داد و گفت :بجاي زبون درازي گمشو بیرون.
بعد هم رو کرد به تک تک ما و گفت :بسه تا الان هر کاري که کردین بلند شید تن لشتون رو حرکت بدین زودتر برید بیرون.
دختر ها با ترس و لرز یکی یکی از جاشون بلند شدند و رفتند پایین.
منم کنار سارا از ماشین پیاده شدم.سه نفر از محافظ ها دورمون کردند و با اسلحه هاشون مارو تا عمارت بردند. تماما دست و پام میلرزید. من چه حماقتی کردم؟خدا میدونه اینا میخوان با ما چیکار کنند…
وارد یک سالن بزرگ شدیم.تمام سالن رو مبل هاي سلطنتی پوشونده بود.سلماز جلوي ما ایستاد و گفت :همتون
خوب گوش کنید اگر میخواین تا زمانی که اینجا هستید،مشکلی براتون پیش نیاد حق دخالت تو کار هاي ما رو ندارید. در ضمن هرچی که من یا خانم بهتون گفتند باید بی چون و چرا قبول کنید.
یکی از دختر ها که توي کشتی خوش رو فاطمه معرفی کرده بود با صداي بغض داري گفت :میخواین با ما چیکار کنید؟
سولماز قهقه اي سر داد و گفت :یعنی تا الان نفهمیدین؟
یک چیز هایی فهمیده بودم اما حتی جرات فکر کردن بهشون رو نداشتم.براي اینکه مطمئن بشم چیزي که توي ذهنمه درسته یا نه گفتم:نه نفهمیدم شما بگید قرار بود فقط مارو از مرز رد کنید حالا چرا دست از سرمون بر نمی دارید؟هزینه ي این سفر رو میدیدم فقط ما رو ول کنید.
سولماز دوباره خندید و گفت :شما رو ول کنیم؟دیگه چی؟این همه با بدبختی و مصیبت ردتون کردیم حالا ولتون کنیم؟
سارا در حالی که مشخص بود ترسیده اما نمی خواست بروز بده گفت:خوب چی از جون ما میخواین؟ سولماز خواست چیزي بگه که با صداي پاي یک نفر سکوت کرد و به در سالن نگاه کرد.یک مرد قد بلند که اخم هاش توي هم بود وارد سالن شد.سلماز با دیدنش دست پاچه شد و گفت :س… سلام… آقا….
مرد فقط سرش رو براي سلماز تکون داد.بعد نگاهش روي تک تک ماها چرخید.
از ترس خودم رو بیشتر به سارا نزدیک کردم.نگاه مرد روي من موند. با چشم هاي وحشت زده ام به چشم هاي مشکیش خیره شدم.جوري بهم نگاه می کرد که حس می کردم لخت و برهنه جلوش ایستادم.
وقتی نگاه مرد از روم کنده شد، نفس راحتی کشیدم. مرد کنار سلماز ایستاد و با صداي بلند و
خشن گفت :براي فردا شب اگه هر کدومتون یکی از مشتري هاي منو بپرونه، بیچارست…
سارا یک قدم به جلو برداشت و گفت :میشه واضح به ما بگید چرا مارو آوردین اینجا.
مرد با پوزخند نگاهی به سارا کرد و گفت :براي فروشتون.
لرزش دست و پام بیش از حد شد.جوري که فکر کردم تشنج کردم.پس حدسم درست بود…
سارا دوباره با عصبانیت گفت :مگه شهر هرته؟ فکر کردي میزارم منو بفروشید؟
مرد قهقه ي بلندي سر داد و گفت :اولا اگه شهر هرت نبود که تو از کشورت فرار نمی کردي.دوما تا الان هزار تا دختر مثل شما رو فروختم تو میخواي جلوي منو بگیري؟ سارا تقریبا با جیغ گفت:آره میگیرم نمی زارم توي عوضی منو بفروشی….
لبخند از روي لب هاي مرد محو شدجاش یک اخم وحشت ناك صورتش رو گرفت و با عصبانیت به سارا نزدیک شد و مشت محکمی توي دهن سارا زد.از ترس جیغی زدم و خودم رو به سارا که پخش زمین شده بود رسوندم.دهان سارا غرق خون بود.از شونه اش گرفتم و کمکش کردم تا بشینه. مرد نگاه ترسناکی به هردومون کرد و گفت :اگه فقط یک بار دیگه زري که زدي رو تکرار کنی دندون هاتو توي دهنت خورد میکنم.
و بعد بی توجه به ما از سالن خارج شد. تمام دختر ها دور مارو گرفتند. همه اشک میریختند انگار تازه از بهت در اومده بودند و فهمیده بودند قراره چه بلایی سرشون بیاد.سلماز به ما نزدیک شد و با عصبانیت رو به ساراگفت :دختره ي احمق نمی فهمی چه حرفی رو باید کجا بزنی؟این مردي که دیدي اسمش علیرضاست.کاش هم
فروش دخترایی مثل شمایه.کشتن تو براي مثل آب خوردنه. پس،به جاي اینکه بیشتر گندبزنی به زندگیت مثل
آدم رفتار کن.بعد هم با سرش به محافظ ها اشاره کرد اونها هم به زور مارو بردند توي یک اتاق. و در اتاق رو قفل کردند.فاطمه یک گوشه روي تخت نشست و سرش رو گرفت بین دستاش و با صداي ترسیده اش گفت
:حالا چیکار کنیم؟
همه سکوت کرده بودند. هیچ کس هیچ جوابینداشت که به فاطمه بده.مشغول پاك کردن صورت سارا بودم که دستم رو گرفت و با بغض گفت :منو ببخش تارا همه اش تقصیر من بود.من گولت زدم تا باهام بیاي.
دستم رو روي دهانش گذاشتم و گفتم :این حرف رو نزن سارا.تقصیر تو نبود. توکه نمی دونستی قراره
چه بلایی سرمون بیارن. همه اش تقصیر خودم بود.کار غیر قانونی بهتر از نمیشه.
سارا با چونه ي لرزون منو توي بغلش گرفت و گفت :ببخش منو آبجی. زندگی خودم خراب بود زندگی تو رو هم خراب کردم.
پوزخندي زدم و گفتم :فکر میکنی زندگی من خیلی قشنگ،بود؟امیدوارم یک روزي تقاص کارهایی که باهام کردن رو پس بدن….
********
همه روي زمین نشسته بودیم کسی حرفی نمی زد. از ظهر که مارو آورده بودند اینجا کسی سراغی از ما نگرفت. سارا سرش رو روي پاي من گذاشته بود و بی صدا اشک میریخت.نمی دونستم چجوري سارا رو آروم کنم.فقط آرزو میکردم زندگیش بیشتر از این به گند کشیده نشه.
با باز شدن ناگهانی در همه با وحشت به در نگاه کردند.سولماز و چند نفر از محافظ ها وارد اتاق شدند.سلماز گفت :بلند شید تن لشتون رو تکون بدین کلی کار داریم.
هیچ کس از جاش بلند نشد که باعث عصبانیت سولماز شذ.
سلماز این بار با جیغ گفت:مگه با شما نیستم.بلند شید تا بلندتون نکردم.
همه سریع سر پا،شدند.منم به سارا کمک کردم تا بلند شه.سلماز یک چشم غره به سارا رفت و بعد رو به ما گفت :دنبالم بیاین.
همه پشت سر سولماز حرکت کردیم.سلماز جلوي یک اتاق ایستاد و گفت :یکی یکی به ترتیبی که صداتون میزنم. برید توي اتاق. صبا برو.
صبا از جاش تکون نخورد که سلماز دوباره جیغ زد و گفت :میگم برو تو بگو چشم.
صبا :من نمیرم. اصلا چرا باید برم؟میخواین با من چیکار کنید.
-هیچی میخوان بکارتت رو چک کنند همین.
صبا با ترس یک قدم عقب رفت و گفت :م…. من…ن…نمی….نمیرم….
در اتاق باز شد و دو زن قد بلند و هیکل درشت اومدند بیرون. سلماز با سر به صبا اشاره کرد و زن ها به سمت صبا رفتند و دست هاشو گرفتند و بردند سمت اتاق. صبا با جیغ و داد التماسشون میکرد ولش کنند ولی انگار زن ها کر شده بودند.تمام مدتی که صبا توي اتاق بود بقیه ي دختر ها با ترس کنار هم ایستاده بودیم.یکی از دختر ها که خودش رو زهرا با صداي ترسیده اش رو به سلماز گفت :اگه باکره نباشیم ولمون میکنید؟
سولماز :نه. اعضاي بدنتون رو میفروشیم.
تنها زهرا به وضوح لرزید و با صداي لرزونش گفت :و…ولی… م….من…..با….کره…. نی…. نیستم…تم…
سولماز نگاه تحقیر آمیزي به زهرا کرد و گفت :از دختر هاي فراري نباید بیشتر توقع داشت.هر کدومتون که باکره نباشه میمیره.
چقدر اون لحظه از دختر بودن خودم بدم اومد.اي کاش منم زن می بودم. اینجوري خیلی راحت میکشتنم و اعضاي بدنم رو میفروختن. مردن خیلی بهتر از هم خوابه شدن با شیخ هاي عرب بود.صبر کن ببینم من که قبلا
ازدواج کردم شاید دختر نباشم.شاید زمانی که با اون شوهر عوضیم دوست بودم،باهاش رابطه داشتم که بعدش
پدر و مادرم رو مجبور کردم به ازدواجم رضایت بدن.من که چیزي یادم نمیاد ولی اگه دختر نباشم خیلی خوب میشه.امروز همه چیز مشخص میشه ولی امیدوارم دختر نباشم.
بعد از حدود پنج دقیقه صبا با چشم هاي قرمز و تن لرزون از اتاق اومد بیرون.بعد از صبا، زهرا، فاطمه، نازنین، مهناز،شادي،مونا، سارا و مریم رفتند توي اتاق و بعد از معاینه با حال خراب اومدند بیرون.
آخرین نفر من بودم.سولماز از بازوم گرفت و بردم توي اتاق. سه تا زن توي اتاق بودند.دوتاشون به سمتم اومدند
و شلوارم رو به زور در آوردند و روي تخت خوابوندنم. یکیشون دست و پاي سمت چپ و یکی شون دست و پاي سمت راستم رو گرفته بودند.زن سوم بهم نزدیک شد و مشغول معاینه ام شد.چشم هامو از زور حقارت بستم و آرزو کردم که دختر نباشم.اشکام میریخت ولی اون ها بی توجه به من کارشون رو انجام میدادند.بعد از چند دقیقه زن ازم دور شد و به یکی از زنها که دست و پامو گرفته بود گفت :بنویس باکره…..
دلم میخواست اون لحظه از شدت عصبانیت جیغ بزنم.اي خدا چرا براي من همچین سرنوشتی نوشتی؟از اول تا آخرش بدبختی. کی میشه این زندگی کوفتی من تموم بشه.زنها لباسم رو تنم کردند و از اتاق فرستادنم بیرون. کاغذي که توش اسامی ما بود و باکره بودن یا نبودنمون نوشته شده بود رو دادند دست سولماز. سلماز نگاهی به برگه کرد و با پوزخند گفت :به جز زهرا همه دختر اند.پس زهرا رو ببرید براي عمل آماده اش کنید.
زهرا با وحشت عقب عقب رفت و گفت :م…من..نمی..خوام….من….
ولی محافظ ها بهش اجازه ي بیشتر حرف زدن رو ندادند. دستاش رو گرفتند و کشون کشون بردنش توي یک اتاق دیگه. صداي جیغ هاي زهرا کل سالن رو برداشته بود اما کسی بهش توجه نمی کرد.وارد اتاق شدیم.دوباره در اتاق قفل شد. صداي سلماز از پشت در میومد که میگفت:مراقبشون
باشید. فردا صبح زود آرایشگر ها میان پس ساعت هفت بیدار. باش باشند.حمام کرده و آماده اگه کسی مشکلی ایجاد کرد اجازه ي کتک زدن رو دارید.
اشک همه ي دختر ها روي گونه هاشون روان بود.یک گوشه از اتاق نشسته بودم و دستم رو به سرم گرفتم.نمی دونستم چیکار کنم.هیچ راه فراري نبود. انگار باید منتظر فردا میموندیم تا ببینیم سرنوشت چی برامون رقم میخوره.سارا کنارم روي زمین دراز کشید و گفت :ظاهرا از شام خبري نیست بهتره بخوابیم. فردا همه چیز مشخص میشه.
سرم رو تکون دادم و کنار سارا دراز کشیدم. بقیه ي دختر ها هم به تبعیت از ما دراز کشیدند. صبا چراغ اتاق رو خاموش کرد و گفت:بخوابید که امشب آخرین خواب راحتتونه.
اون شب معنی حرفش رو نفهمیدم چون خیلی خسته بودم زود خوابم برد اما بعدها فهمیدم که چقدر جمله اش بجا بود…..
جلوي آیینه نشسته بودم و آرایشگر مشغول آرایشم بود.صبح راس ساعت پنج همه رو بیدار کردند.نوبت به نوبت همه حموم رفتیم. بعد هم آرایشگر ها مشغول درست کردم ما شدند.ظاهرا خریدارانشون
از ظهر میومدند اما مزایده شون شب برگزار میشد.آرایشگر بالاخره دست از سرم برداشت و رفت کنار و من تازه
تونستم خودم رو ببینم.رژ قرمز پررنگی که تضاد قشنگی با پوست سفیدم داشت رو به همراه و رژگونه و خط برام زده بود. با اینکه آرایشم کاملا ساده بود ولی زیبایی خاصی به پوستم بخشیده بود.چشم هاي آبیم که در
حصار خط چشم و ریمل بود، خیلی بیشتر جلب توجه میکرد.زن آرایشگر از اتاق رفت بیرون و سلماز وارد اتاق
شد.با دیدن من چشم هاش برقی زدند و گفت :امشب خیلی خوب میشه ازت پول در آورد. فکر کنم بیرون بین مشتري ها دعواي اساسی راه بندازي.
و بعد خنده ي بلندي سر داد.با نفرت نگاهش کردم که گفت :چیه مگه دروغ میگم؟الان اگه اون لباسی رو که بهت میدم بپوشی دیگه نور علی نوري.
و بعد رفت سراغ کمد لباس ها و یکی به یکی کنار زد و از آخر یک لباس از بینشون بیرون کشید و به سمتم گرفت و گفت :اینو بپوش.
با عصبانیت به لباس نگاه کردم و گفتم :لخت برم بیرون سنگین تر نیست؟من توي عمرم همچین لباسی نپوشیدم.
سولماز پوزخندي زد و گفت :مگه چشه؟ این لباس بیشتر مشتري جذب میکنه همین.
نمی تونستم نگاه نفرت بارم رو ازش بگیرم.مگه یک زن چقدر میتونست کثیف و عوضی باشه؟مثلا هم
نوع ما بود.به لباس نگاه دوباره اي انداختم. یک پیراهن دکلته ي قرمز رنگ بود که روي سینه اش گلدوزي هاي زیبایی انجام شده بود.از کمر به پایین کلوش میشد و کوتاهی اش تا روي زانو بیشتر نبود.
نگاهم رو از لباس گرفتم و دوباره به سولماز دوختم و گفتم :حتی اگه خودت رو هم بکشی من این لباس
رو نمی پوشم.سلماز بهم نزدیک شد و گفت :چرا خودم رو بکشم.اگه پوشیدي که هیچی ولی اگه نپوشیدي میدم محافظ ها لباس رو تنت کنند.
بعد هم نگاه تحقیر آمیزي بهم کرد و گفت :فقط پنج دقیقه وقت داري برم بیرون و برگردم ببینم این لباس رو نپوشیدي اونوقته که میدمت دست اون قلچماق ها.
و به سمت در اتاق رفت. همین که در رو باز کرد گفتم :من این لباس رو نمی پوشم برو هرکاري کهدوست داري بکن.
سولماز دوباره برگشت سمتم و پوزخندي زد و گفت :فقط پنج دقیقه.
و بعد از اتاق رفت بیرون. روي صندلی نشستم و گفتم :من نمی پوشم. اصلا بزار هر کاري که دوست دارند انجام بدن.
پنج دقیقه گذشت و راس پنج دقیقه سلماز برگشت توي اتاق. با دیدن من که هنوز لباس هاي خودم تنم بود اخم هاشو کشید توي هم و با جیغ گفت:عوضی مگه نگفتم بپوش.دوست داري بدم آدمت کنند؟ نگاه تحقیر آمیزي بهش کردم و گفتم :تو اول بده خودت رو آدم کنند حیون.
سولماز جیغی زد و خواست به سمتم حمله کنه که در اتاق به شدت باز شد و مردي که دیروز سلماز بهمون
علیرضا معرفی کرده بود،وارد اتاق شد.علیرضا با عصبانیت رو به سلماز گفت :چخبرته؟ تمام مشتري ها نیومده برگشتند دیونه شدي؟ سولماز چشم غره اي بهم رفت و رو به علیرضا گفت :ببخشید آقا ولی هرچی بهش میگم این لباس رو بپوشه گوش نمی ده.
با عصبانیت پریدم وسط حرفش و گفتم :بالا بري پایین بیاي من این لباس رو نمی پوشم حالا برو هر غلطی که دلت میخواد بکن.
علیرضا با خشم بهم نزدیک شد و سیلی محکمی توي صورتم کوبید.جوري که اگه دستم رو نگرفته بود پخش زمین میشدم.
و برگشت سمت سولماز و گفت :تو بیرون باش من میدونم با این دختر.
سولماز باشه ي آرومی گفت و از اتاق رفت بیرون. با چشم هاي وحشت زده ام توي چشم هاي وحشی علیرضا نگاه کردم. پوزخندي روي لبهاش بود که ترسم رو بیشتر میکرد.
علیرضا منو محکم چسبوند به دیوار و خودش از جلو بهم چسبید ودستش رو کنار سرم گذاشت و باصداي فوق العاده ترسناکش کنار گوشم گفت :مطمئنی نمی خواي اون لباس رو بپوشی؟ اگه با
میل خودت بپوشی بهتره تا اینکه من تنت کنم.و دوباره توي چشم هام خیره شد.از شدت ترس سینه ام تند تند بالا و پایین میشد.با صداي ترسیده ام گفتم:می…. پو….شم….م….
با جدا شدن علیرضا نفس راحتی کشیدم. علیرضا لباس رو پرت کرد توي صورتم و گفت :از در اتاق بدون این لباس بیاي بیرون بیچاره اي فهمیدي؟ سرم رو تکون دادم اونم خوبه اي گفت و رفت بیرون.
با اشک لباس رو تنم کردم و دوباره خودم رو توي آینه نگاه کردم. فوق العاده شده بودم.شاید اگر الان توي یک موقعیت دیگه بودم با دیدن خودم کلی ذوق میکردم اما افسوس که اوضاع اصلا بر وقف مرادم نبود.به سمت در رفتم و بازش کردم.سلماز و علیرضا و بقیه ي دختر ها توي سالن بودند با دیدن بعضی از دختر ها که بجز لباس
زیر چیز دیگه اي تنشون نبود،کمی آروم شدم.سولماز با تحسین نگاهم میکرد ولی من حالم از نگاهش بهم
میخورد. رفتم کنار سارا که یک گوشه کز کرده بود ایستادم و دستش رو گرفتم. سارا با ترس توي چشم هام خیره شد و گفت :حالا چی میشه تارا؟
نمی دونستم. جوابی نداشتم که بهش بدم.سلماز رو کرد به ماها و گفت :مهمان ها اومدند یکی یکی وقتی
صداتون میزنم میاین روي سن. واي بحال کسی که خراب کاري بکنه.علیرضا هم حرف هاي سولماز رو تکرار کرد و ازمون جدا شد و وارد سالن اصلی شد.
ما پشت سن بودیم باید از یک دري وارد سن میشدیم و نمایش هاي مسخره اي که سولماز برامون تعیین میکرد رو انجام میدادیم.به ترتیب اولین نفر صبا بود که رفت روي،سن. کاملا لرزش دست و پاهاش مشخص بود.یک
زنی اونجا بود که به زبان عربی هر یک از دختر ها رو براي شیخ هاي هوس باز عرب توصیف میکرد.با رفتن صبا
روي سن، صداي دست و سوت بلند شد.بعد از صبا فاطمه و نازنین باهم رفتند. دلیل اینکه سولماز گفت دو نفري برند رو نفهمیدم. مهناز، شادي، مونا،سارا و مریم هم رفتند و با چشم هاي اشکی برگشتند پشت سن.
حالا نوبت من بود که برم.با ترس یک نگاه به سن و یک نگاه به سولماز کردم. سولماز دستم رو گرفت و هلم داد سمت سن و گفت :مراقب رفتارت باش.واي بحالت اگه بخواي خراب کاري بکنی.
با دست و پاي لرزون رفتم پشت در.زن عرب اسمم رو با هیجان بیان کرد و همون لحظه در باز شد و
لرزون وارد سن شدم.تمام افرادي که اون بیرون نشسته بودند با دیدن من از جاشون بلند شدند و شروع کردند
به دست زدن.ولی من توان تکون خوردن رو نداشتم. فقط یک گوشه از سالن ایستاده بودم و با وحشت به مردمی که برام دست میزدند نگاه می کردم. نگاهم توي کل سالن چرخید و از آخر روي یک جفت چشم آبی ساکن
موند.یک مرد که بهش میخورد سی باشه باچشم هاي ریز شده و سوئظن نگاهم میکرد.تنها کسی بود که تشویقم
نمی کرد یا نگاهش مثل بقیه با شهوت نبود.کم کم پوزخند ترسناکی روي صورتش نشست و به حالت مسخره اي شروع کرد به دست زدن.با اینکه فاصله زیادي بینمون بود اما از همین زاویه هم میشد به راحتی تنفري رو از نگاهش خوند.تنفري که باعث شد از همون نگاه اول ازش بترسم…..
حدود سه چهار دقیقه روي سن موندم و بعد با اشاره ي سلماز رفتم بیرون. سولماز بازوم رو فشار محکمی داد و گفت :دختره ي احمق آخه این چه کاري بود میخواي علیرضا رو عصبانی کنی؟مگه نگفت اگه مشتري ها رو بپرونید بیچارتون میکنه؟
با تمام توان باقی مانده ام دستم رو از توي دستش کشیدم بیرون و گفتم :چیه توقع داشتی برم روي سن و براي اون هوس باز هاي عوضی عشوه بیام؟نه جانم اشتباه گرفتی من فاحشه نیستم.
سولماز پوزخندي زد و گفت :از امشب که حتما میشی .
و بی توجه به من راهش رو گرفت و رفت.به ساعت روي دیوار نگاه کردم. ساعت هشت بود.الان دیگه مزایده شروع میشه.خدا میدونه قراره دست کدوم یک از اون عوضی ها بیفتم. رفتم کنار سارا که به پهناي صورت اشک میریخت نشستم.آروم بهش گفتم :بسه سارا جون.با گریه که چیزي درست نمیشه. فقط باید توکل کنیم به خدا تا ببینیم این مشکل چجوري حل میشه.سارا با دست هاي لرزونش دستام رو گرفت و از میان قهقهش گفت
:تا…را… منو… بب..خش… تا …آخ…ر… عم….رم نمی…. تو…نم کا…ري… رو که …به…ات کر….دم رو…. فرا….مو…ش ك…نم.
دست هاشو فشردم و گفتم :یک بار دیگه هم بهت گفتم تو مقصر حماقت من نیستی.
-تا…را… چرا… زند….گی… من… این…جو…ري ش…د؟تا… وق…تی… ما…ما…نم…. بود…. هی…چی
کم… ندا…شت…م… از… وق….تی… که… رفت ….و… اون…. زنی…که…. او…مد…. خو….نم….ون بی….چار…ه شد….م…..تا…را… من… تا…را… من ما…ما…نم… رو… می…خو….ام ….سر سارا رو گرفتم توي بغلم و اجازه دادم خودش رو خالی کنه.اشک توي چشم هام جمع شد.بیچاره سارا هیچ وقت طعم محبت مادري رو نکشید.اي کاش مادرش نمی مرد،ایکاش پدرش ازدواج مجدد نمی کرد،اي کاش نامادریش یکم باهاش مهربون تر
بود،و هزار تا اي کاش دیگه…..نزدیک به یک ربع سارا گریه می کرد و من نمی دونستم چجوري آرومش کنم.بقیه ي دختر ها هم بی صدا اشک میریختند. با ورود سلماز همه اشک هاشون رو پاك کردند.سارا سرش رو بلند کرد.سلماز نگاهی به صبا کرد و گفت :برو لباس هاتو بپوش باید بري.
وحشت توي نگاه صبا نشست و از جاش تکونی نخود.سلماز که دید صبا حرکتی نمی کنه به محافظ ها اشاره کرد اونها هم به سمت صبا اومدند و دستهاش رو گرفتند و کشون کشون بردند توي اتاقش.
بعد هم رو کرد به سارا و گفت :بجاي زر زر کردن بلند شو باید بري. پاشو برو حاظر شو.
سارا خودش رو محکم تر توي بغلم فشرد و گفت: من…. جایی….نمی… رم….
سولماز آخم هاشو کشید توي هم و گفت :یا با زبون خوش بلند میشی یا بلندت میکنم.
سارا جیغ بنفشی کشید که گوشم کر شد و گفت :من جایی نمی رم.
دوتا از محافظ ها به سمت سارا اومدند و بی توجه به جیغ جیغ هاي سارا، بردنش توي اتاقی که بوده .
سولماز پوزخندي بهم زد و گفت :همون جور که گفتم سر تو دعواست معلوم نیست کدومشون بخرت.نگاه
نفرت بارم رو ازش گرفتم و به زمین دوختم .فقط منتظر بودم زودتر این نمایش هاي مسخره شون تموم بشه و من بتونم یک نفس راحتی بکشم.
ساعت حدود یازده بود.تمام دختر ها فروخته شده بودند.فقط من موندم.ظاهرا سه نفر خریدار من بودند که هیچ کدومشون هم کوتاه بیا نبود.یاد دو ساعت قبل افتادم وقتی سارا و بقیه ي دختر ها رو دست ارباب جدیدشون میدادند. سارا فقط جیغ میزد اون عرب نامرد هم چند مشت پی در پی کوبید توي دهن سارا که خون فواره زد.تمام لباس هاي سارا غرق خون شد.هیچ فکرش رو نمی کردم بعضی از آدم ها آنقدر بیشرف باشند.هنوز صداي جیغ هاي سارا توي گوشم بود.با صداي سلماز از فکر اومدم بیرون .
سولماز :بلند شو بالاخره فروختیمت .
با ترس از جام بلند شدم.سلماز کیفم رو داد دستم و گفت:به سلامت امیدوارم امشب به اندازه ي کافی لذت ببري.
و شروع کرد به خندیدن. تمام نفرتم رو توي نگاهم ریختم و آب دهانم رو انداختم توي صورتش و گفتم
:هیچ موجودي رو به پستی تو ندیدم حروم زاده .
چهره ي سولماز در هم شد. با عصبانیت هرچه تمامتر به سمتم حمله کرد و از موهام گرفت و کشید و گفت
:چی زر زدي؟جرات داري یک با…..
با صداي داد علیرضا خفه شد:سولماز…… چخبره اینجا؟
سولماز برگشت پشت سرش و خواست حرفی بزنه اما لال شد.به فردي که کنار علیرضا ایستاده بود نگاه کردم .
همون مرد مرموز چشم آبی.توي نگاهش جز نفرت چیز دیگه اي دیده نمی شد.علیرضا رو کرد سمت مرده و گفت :اینم دختري که خواستی. میتونی ببریش .
تعجب کردم مگه اون مرد عرب نبود؟ پس چرا علیرضا باهاش فارسی حرف زد؟مرد بهم نزدیک شد که منم چند قدم رفتم عقب .صداي علیرضا بلند شد:ساشا تو برو توي ماشینت ما خودمون میاریمش …..
پس اسمش ساشا بود.
ساشا بازم پوزخند زد و گفت :چرا شما بیارید مگه من خودم عرضه ندارم.
و به سمتم قدم برداشت که از ترس عقب عقب رفتم.وقتی پشتم دیوار رو حس کرد آه از نهادم بلند شد….
ساشا جلوم ایستاد و با همون پوزخندش که ترس رو توي دلم میریخت، به چشمام خیره شد. چند دقیقه خیره بود بعد ناگهان دستم رو گرفت و منو دنبال خودش کشید.انقدر از نگاهش ترسیده بودم که جرات اعتراض نداشتم. فقط دنبالش میرفتم.از همه مهم تر اونجا جایی براي اعتراض نبود.علاوه بر علیرضا و سلماز چند تا محافظ دیگه هم بودند که چه میخواستم و چه نمی خواستم مجبورم میکردند با ساشا برم.ساشا منو برد توي حیاط و به سمت یک ماشین رفت و درش رو باز کرد و منو پرت کرد روي صندلی.از ترس توي خودم جمع شده بودم.خدا میدونست امشب قراره چه بلایی سرم بیاد.ساشا یک چند دقیقه اي با علیرضا و سلماز حرف زد و بعد به سمت ماشین اومد و سوار شد.با راه افتادن ماشین تازه عقلم به کار افتاد و یادم اومد که قراره کجا برم.دستم رو خیلی آروم به سمت دستگیره بردم اما هرچی کشیدم در باز نشد.ناگهان در عجیبی توي صورتم پیچید. با بهت به ساشا که توي صورتم کوبیده بود نگاه کردم. با چشم هاي به خون نشسته اش گفت :فکر کردي اونقدر احمقم که در ماشین رو قفل نکنم و بزارم توي عوضی فرار کنی؟ نخیر کور خوندي .
تمام جراتم رو جمع کردم و گفتم :آقا ساشا لطفا اجازه بدین من برم….
صداي قهقهه ي ساشا خفه ام کرد در حالی که میخندید گفت :بزارم بري؟دیگه چی؟دو میلیارد بابتت پول دادم.باید به اندازه ي دو میلیارد برام کار کنی.
با وحشت نگاهش کردم و گفتم :چی از جونم میخواي؟مگه مجبورت کردم منو بخري؟ بزار برم ازت خواهش میکنم .
-نمیشه پس دهنت رو ببند.
-بهت التماس میکنم ….
-گفتم نه.
در حالی که هق هقم فضاي ماشین رو پر کرده بود گفتم :این همه دختر چرا گیر دادي به من تو رو خدا بزار برم باور کن به کسی چیزي نمیگم فقط ….هنوز حرفم تموم نشده بود که مشت ساشا توي دهنم فرود اومد.از شدت ضربه سرم محکم خورد به شیشه. جلوي چشمام سیاه شد. ولی ساشا همچنان با آرامش رانندگی می کرد. تنها جمله اي که گفت این بود:اگه دوست داري زنده بمونی بهتره خفه بشی.
دیگه تا رسیدن به مقصد نه من حرفی زدم نه ساشا.دردي که توي سرم بود لحظه به لحظه بیشتر میشد.ساشا جلوي یک خونه ي لوکس ایستاد و چند تا بوق زد. در هاي خونه توصت نگهبان باز شدند.ساشا بی توجه به نگهبان ها وارد حیاط خونه شد.جلوي ساختمان اصلی نگه داشت.در ماشین رو باز کرد و پیاده شد بعد به سمت من اومد و در طرف منو باز کرد و با سر اشاره کرد برم پایین .
جرات پایین رفتن رو نداشتم. کیفم رو محکم تر بغل کردم تا لرزش دست و پام کم بشه.ساشا که دید هیچ عکس العملی نشون نمی دم، خودش دستم رو گرفت و از ماشین پرتم کرد پایین.محکم روي زمین افتادم و تا خواستم از جام بلند شم ساشا دستم رو گرفت و روي زمین منو کشید به سمت خونه.جیغ و داد میکردم تا ولم کنه ولی انگار کر بود.از برخورد پوست کمرم با زمین درد طاقت فرسایی توي بدنم میپیچید.
در ورودي رو باز کرد و منو محکم به سمت جلو هل داد که پخش زمین شدم.با عصبانیت از جام بلند شدم و گفتم :چته وحشی داغونم کردي.

قسمت بعد

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن