رمان شکنجه گر من پارت آخر

۵ (۱۰۰%) ۱ vote

رمان شکنجه گر من

جهت شاهده به ترتیب پارت اول تا اخر رمان شکنجه گر من وارد شوید

-پس چرا آقاي دوماد تشریف نیاوردن؟نکنه یادش شده؟
-حرف هایی میزنی سها…. الان زنگ میزنم تا بیاد.
به سمت گوشیم رفتم و از روي میز برداشتم و مشغول شماره گرفتن شدم. بعد از چند بوق صداش تو گوشی پیچید: الو…
-الو سلام من حاضرم چرا دیر کردي؟
-دارم راه میفتم یک ربع دیگه اونجام…
خواستم چیزي بگم که صداي در از اون طرف خط شنیدم.افشین گفت: چند لحظه گوشی….
و با صدایی که از گوشی دورتر میشد گفت: اومدم.
کنجکاو بودم بفهمم کیه که امروز با افشین کار داره. نمیدونم کی پشت در بود که افشین با کلافه گی گفت: اي بابا….بازم تو…
-اومدم باهات حرف بزنم….
ساشا بود.اونقدر تو صداش غم وجود داشت که ناخودآگاه اشک تو چشمام جمع شد.سها با نگرانی گفت: چی شده….
دستم رو به نشونه ي سکوت جلوش گرفتم و به گفت و گوي ساشا و افشین گوش دادم.افشین به تندي گفت:من حرفی با تو ندارم پس برو….
-ولی من دارم. حرف که نه بهتره بگم اتمام حجت. نیومدم اینجا تا دعوا راه بندازم و عروسی رو بهم بزنم چون میدونم این عروسی براي تارا خیلی با ارزشه و اون چیزي که براي تارا با ارزش باشه براي منم با ارزشه میدونی چرا؟
-چرا؟
-چون تارا عزیز ترین کسیه که من تو این دنیا دارم.
گوشی رو قطع کردم. بغض بدي به گلوم چنگ انداخته بود.سها نگران کنارم نشست و گفت: تارا چی شده افشین چی گفت؟
خودم رو تو بغلش انداختم و شروع کردم به گریه کردن. سها با وحشت گفت: تارا چی شده بابا یک کلمه حرف بزن.
بعد رو به آرایشگر گفت :سیمین خانم یک لیوان آب براي تارا بیارید.
-چشم الان….
جفت دستهاشو گذاشت دو طرف صورتم و گفت: تارا جان التماس میکنم بگو چی شده تو که منو نصف عمر کردي…..
همون لحظه سیمین با یک لیوان آب برگشت. آب رو خوردم.تازه نفسم بالا اومد.سها همون جور که شونه هام رو ماساژ میداد گفت: بگو تارا چی شده؟
تمام حرف هایی که پشت تلفن شنیدم رو بهش گفتم. سها با دقت گوش داد و بعد گفت: حالا میخواي چیکار کنی تارا؟
-نمیدونم….
-یعنی چی که نمیدونی تو افشین رو دوست داري یا ساشا رو؟
-ازدواج من و افشین صوریه….
سها با حیرت گفت: چی؟
-قراره با هم ازدواج کنیم و بریم اونور و از هم جدا بشیم….
-منظورت چیه میشه دقیق جریان رو برام بگی؟
همه چیز رو براش گفتم. وقتی حرف هام تموم شد گفت: یعنی میخواي یک مهر طلاق دیگه هم تو شناسنامه ات بخوره؟ -نمیدونم….
بهتره افشین که اومد منطقی باهاش حرف بزنیم. ظاهراً این ساشا بدجور رو عقلت تاثیر گذاشته.
چیزي نگفتم فقط به سرامیک هاي کف آرایشگاه خیره شدم. بعد از نیم ساعت افشین اومد دنبالم. شنلم رو
پوشیدم و به کمک سها از آرایشگاه خارج شدم.فیلمبردار نیومده بود. با تعجب سوار ماشین شدم و رو به افشین پرسیدم: سلام چرا انقدر دیر؟ پس فیلمبردار کو؟
افشین با اخم هاي تو هم گفت: عروسی بهم خورد… با حیرت گفتم: یعنی چی؟
برگشت تو صورتم نگاه کرد و گفت: یعنی اگه تو میتونی زجر کشیدن ساشا رو ببینی من نمیتونم. اون عاشقته تارا عاشق…. چرا نمیبینی؟
سرم رو پایین انداختم که ادامه داد: نمیگم گناهی که کرده بود کم بود ولی فکر میکنم این همه التماسش براي بخشیده شدن زیادي هم بود.
بازم چیزي نگفتم. سها که تا اون لحظه ساکت بود گفت: راست میگه تارا بهتره کمی غرورت رو کم کنی.فکر میکنم ساشا بخاطر جبران کار هاي گذشته اش تو رو خوشبخت کنه.

-خوب حرف هاتو بگو و برو چون کار دارم باید برم دنبال تارا….
-امروز اومدم اینجا تا یک سري از خصوصیات اخلاقی تارا رو بهت بگم.میدونی تارا خیلی ضعیفه، خیلی هم
احساساتی،زود اشکش در میاد.دنبال پول و مادیات نیست اما دوست داره همسرش براش هرچی که دوست داره بگیره.مراسم ها براش خیلی مهمه.تولد، سالگرد ازدواج، ولنتاین،کلا هر مراسمی. تارا خیلی مهربونه هیچ وقت آزارش حتی به یک مورچه هم نرسیده.میدونی من به ناحق اشکش رو در آوردم،زجرش دادم، شکنجه اش کردم کاري کردم که دست به خودکشی بزنه،زندگی رو براش جهنم کردم،تارا بخاطر من دچار مشکل روانی شد. خبر دارم که تو این مدت پیش دکتر روانشناس میرفته..
-آره الان بهتر شده ولی خوب دارو مصرف میکنه….
با صدایی که از شدت بغض میلرزید گفت: من بدبختش کردم اما تو باید خوشبختش کنی.حق نداري اشکش رو
دربیاري،حق نداري حتی یک سیلی کوچیک تو صورتش بزنی،حق نداري از گل نازك تر بهش بگی….اینو بدون اگه بفهمم گریه کرده….
با خشم ادامه داد: در ازاي هر یک قطره اشکش یکی از استخوون هاتو میشکنم.پس مراقب رفتارت باش.تو بعد از این تو زندگیت هیچ حقی نداري فقط حق داري تارا رو خوشبخت کنی فهمیدي؟
-خوب چرا تو خودت باهاش ازدواج نمیکنی؟
-چون تارا منو نمیخواد تو رو میخواد….
-ولی اگه بهش اصرار کنی شاید….
ساشا حرفش رو قطع کرد و گفت: میدونی از وقتی تحت درمان روانپزشکی قرار گرفتم.معنی همه چیز برام عوض شده معنی عشق و غیرت بلکل برام تغییر کرده.اگه بهش بیشتر از این اصرار کنم یعنی میخوام مجبورش کنم که با من ازدواج کنه.
-خوب معنی عشق و غیرت الان براي تو چیه؟
-عشق یعنی اینکه ببینی معشوقه ات چی میخواد و غیرت یعنی اینکه نزاري عشقت از طرف دیگران مورد آزار و اذیت قرار بگیره. تاراي من تو رو میخواد من اگه معنی عشق رو فهمیده باشم باید پا پس بکشم.من براي تارا غیرتی خرج نکردم.بلکه خودم زجرش دادم.
-خوب تو تارا رو دوست داري مسلما اگه تارا حرف هاتو بشنوه….
-دیگه مهم نیست من چی میخوام یا تو چی میخواي… مهم اینه که ببینیم تارا چی میخواد.تارا هم تو رو میخواد….
یک نفس عمیق کشید و گفت: امشب هم اگه اومدم اینجا فقط بخاطر این بود که خوشبخت شدن تارا رو با شنیدن بله اش ببینم.اونوقت براي همیشه از ایران میرم.
افشین هم سرش رو تکون داد و گفت: معلومه که خوشبختت میکنه.من میتونستم عشق رو تو تک تک کلماتی که از دهنش بیرون میومد حس کنم.
سها دستش رو روي شونه ام گذاشت و گفت: بهتر نیست امروز بجاي عقد صوري تو و افشین عقد واقعیه تو و ساشا صورت بگیره؟
بدون اینکه سرم رو بلند کنم گفتم: برو باغ….
افشین هم با لبخند گفت: چشم همین الان…
و پاشو رو پدال گاز فشرد و به سمت باغ که جشن اونجا برگزار میشد رفت. جلوي باغ به کمک سها از ماشینپیاده شدم. افشین با لبخند گفت: خوشبخت بشید.
-مگه تو نمیاي؟
-نه پدر و مادر و اقوامم هم رفتن الان فقط مهمون هاي شما موندن. با اجازه….
و به سرعت حرکت کرد. به کمک سها وارد باغ شدم. خاله و محمود خان نگران یک گوشه ایستاده بودند. خاله با دیدن من به سمتم اومد و گفت: تارا چه خبره اینجا؟
-چرا مگه چی شده؟
-نمیدونم افشین اومد خانواده اش رو از اینجا برد. جریان صوري بودن عروسی رو هم بهشون گفت. بعد هم به ما گفت جایی نرید امشب دوماد یک نفر دیگست.
لبخندي به خاله زدم و نگاهم رو دور تا دور باغ چرخوندم. ساشا رو دیدم که نزدیک به سفره ي عقد یک گوشه ایستاده بود و با حسرت زل زده بود به سفره….اونقدر حسرت تو نگاهش زیاد بود که قلبم رو به درد آورد. آروم آروم به سمتش قدم برداشتم. فکر کنم صداي پاشنه ي کفشم روي موزاییک هاي کف باغ رو حس کرد که سر بلند کرد. با دیدن من که به سمتش میرفتم چشماش گرد شد. تو یک قدمی اش ایستادم و تو چشماش زل زدم و گفتم: بخشیدمت… تو هم منو ببخش… هم منو هم محمود خان رو…
لبخند قشنگی روي لبهاش نشست.منم بهش لبخند زدم. با بغض گفت: امشب قشنگ ترین عروس دنیا شدي پري دریایی….
خندیدم. اونم خندید.دستش رو به طرفم دراز کرد و آروم گفت: شاید خیلی خودخواهانه باشه ولی میخوام یک بار دیگه ازت تقاضاي ازدواج کنم. هر چند که خیلی دیره ولی با من ازدواج میکنی؟ لبخندي کل صورتم رو گرفت. گفتم: بله…..
دهنش از تعجب باز موند.با تته پته گفت: چ…. چی…..چی….ي…گ…گفتی….ي….
-جوابت رو دادم تو خواستگاري کردي منم جواب دادم….
-پس افشین چی؟
-افشینی وجود نداره از اول هم وجود نداشت.
-یعنی چی؟
-یعنی قرار نبود باهاش ازدواج کنم میدونی چرا؟ صورتش غرق شادي شد و گفت: چرا؟ -چون عاشق تو بودم، هستم،خواهد بود…..
ناباور گفت: تارا….
صداي دست و جیغ و سوت از اطرافمون بلند شد. نگاهی به دور و برم انداختم. سها،خاله،محمود خان، سپنتا،نازنین،پیمان،و کلی آدم دیگه دور و برمون بود.نگاهم رو با لبخند از جمعیت گرفتم و به ساشا دوختم.با
خوشحالی خیره شده بود به صورتم. نمیدونستم قصدش چیه که اونجوري نگاهم میکنه. سرم رو به معنی چیه تکون دادم که با یک گام بلند خودش رو بهم رسوند و دستش رو گذاشت روي کمرم و تو صورتم خم شد.تا
خواستم اعتراض کنم، لبهاي گرمش روي لبهام نشست.صداي دست حضار بلند تر شد.از خجالت داشتم آب میشدم ولی ساشا مثل تشنه اي که تازه به آب رسیده باشه لبهام رو بوسید.دیگه داشتم نفس کم میاوردم که ازم جدا شد و گفت: عاشقتم…..
لبخندي زدم و گفتم: من بیشتر…
-من خیلی بیشتر….
و دوباره لبهاشو روي لبهام گذاشت.
صداي بوق ماشین هاي پشت سرمون برام هیجان انگیز بود.ساشا هم با هیجان رانندگی میکرد.یا دستش روي بوق ماشین بود یا جیغ و داد راه می انداخت. از کارهایش خنده ام گرفته بود. با دیدن خنده ي من گفت: بخند بایدم بخندي منو تا مرز سکته بردي..
صداي خنده ام بلند شد.اونم خندید و دستم رو تو دستش گرفت و گفت: امیدوارم لیاقتت رو داشته باشم عشقم….
و روي دستم رو بوسید.غرق تو چشماش بودم.اونم خیره به لبهام.با صداي داد سپنتا از ماشین کناري هردو بهخودمون اومدیم: ساشا جلوتو نگاه کن….
سریع به رو به رو نگاه کردم.چیزي نمونده بود تصادف کنیم. دستم رو روي قلبم گذاشتم که ساشا با خنده گفت:
اگه سالم برسیم خونه جاي تعجب داره….
دستش رو محکم تو دستم گرفتم که گفت: لطفا حواسم رو پرت نکن بزار برسیم بعد از خجالتت در میام….
با داد گفتم: ساشا….
صداي قهقه اش تو فضاي ماشین پیچید و گفت: جان ساشا عشقم…..
رسیدیم جلوي خونه.ساشا در ها رو با ریموت باز کرد و ماشین رو برد داخل حیاط. از ماشین پیاده شدم و نگاهی به اطراف انداختم. باغ تو سکوت کامل بود. با تعجب به در ورودي نگاه کردم. هیچ کس وارد حیاط نشد.رو به ساشا گفتم: چرا نیومدن تو؟
لبخند خبیثی زد و گفت :چون میدونستن مزاحم اند.
پررویی نثارش کردم که به طرفم اومد.دستش رو به طرفم دراز کرد و گفت: افتخار میدین پري دریایی؟ دستم رو تو دستش گذاشتم و گفتم: بله…..
دستم رو گرفت و جلوي پام زانو زد و یک حلقه ي تک نگین رو تو انگشتم کرد و گفت: با تمام وجودم تلاش میکنم تا از انتخابت پشیمون نشی…..
و منو محکم به سمت خودش کشید که تعادلم رو از دست دادم و افتادم تو بغلش.روي پیشونیم رو بوسید و گفت: از همین امروز تا روزي که زنده ام با تمام وجودم تلاش میکنم تا خوشبختی رو حس کنی…
و‌ لبهاش رو آروم روي لبهام گذاشت. منم دستم رو گذاشتم پشت گردنش و همراهیش کردم.
همون جور که تو بغلش بودم از جاش بلند شد و به سمت خونه رفت. در رو آروم باز کرد و وارد شد. به هیچ عنوان چشم از صورتم برنمیداشت. به سمت پله ها رفت و یک راست مسیر اتاق خواب رو در پیش گرفت. با ورودمون به اتاق، منو روي زمین گذاشت و گفت: میرم بیرون تا لباست رو راحت عوض کنی.
چشم هامو یک بار باز و بسته کردم اونم از اتاق رفت بیرون.برگشتم پشت سرم و نگاهی به تصویر خودم تو آینه
ي‌ دراور انداختم. به نظرم امروز یکی از خوشبخت ترین آدم هاي روي کره ي زمین بودم. آرزوي چندین و چند ساله ام بالاخره امروز به وقوع پیوست. همیشه دلم میخواست خوشبختی رو لمس کنم و امشب اون خوشبختی رو موقع بله دادن به ساشا با تمام وجودم حس کردم.
دست بردم پشت لباسم و به سختی بند هاشو باز کردم و لباس رو از تنم در آوردم. موهام رو که غرق تافت و ژل بود رو هم به آرومی باز کردم.
به سمت کمد لباس ها رفتم. نگاهی به لباس هاي داخلش انداختم که چشمم به یک پیراهن حریر کوتاه خورد.
یاد چند روز پیش افتادم که مریم این لباس رو بهم داد تا بپوشم.شاید امشب بهترین شب بود براي انتخاب این لباس….
لباس رو از تو کمد درآوردم و پوشیدمش. یک نگاه دیگه از تو آینه به خودم انداختم. همه چیز خوب بود. ظاهرا امشب سورپرایز بزرگی براي ساشا بودم. با به صدا در اومدن در نگاهم از از آینه گرفتم و به ساشا که وارد اتاق شد دوختم. با دیدن من اول حیرت کرد.چشماش گرد شدن. با لبخند به سمتش رفتم و دست هامو روي شونه هاش گذاشتم و گفتم: چطورم؟ نا باور گفت: تارا….
به آرومی گفتم: جانم…..
منو محکم به خودش چسبوند. لاله ي گوشم رو بوسید و کنار گوشم با بغض گفت: امیدوارم لیاقت این فرشته ي کوچولو رو داشته باشم….
دست هامو دور تنش حلقه کردم و گفتم: اگه لیاقت نداشتی من الان اینجا نبودم….
منو به سمت تخت برد و پرتم کرد روي تخت و روي تنم خیمه زد و پرسید: تارا مطمئن باشم که دیگه ازم نمیترسی؟
دستم رو روي گونه اش گذاشتم و گفتم: مطمئن باش…..
لبخندش عمیق تر شد و گونه ام رو بوسید و همون جور که دستش به سمت لباس خوابم میرفت گفت:
خوشبختت میکنم پري دریایی….
******
با صداي شرشر آب بیدار شدم. اونقدر خسته بودم که چشمام باز نمیشد. نگاهی به ساعت روي پاتختی انداختم ساعت یازده بود.غلطی زدم و خواستم دوباره بخوابم که صداي در اتاق بلند شد. جوابی ندادم و پتو رو کشیدم روي سرم. یک نفر وارد اتاق شد و با صدایی پر از ناز و عشوه گفت: سلام آقا اومدم بیدارتون کنم ظاهرا دوش آب باز مونده…
اخمام رو کشیدم توي هم.یعنی کی بود که اینجوري با ساشا حرف میزد. با اخم پتو رو کنار زدم و روي تخت نشستم که با چهره ي متعجب مریم روبه رو شدم. اعصابم از دستش خورد شد. سریع اخم کرد و گفت: جنابعالی اینجا چیکار میکنی؟
دست به سینه نشستم و گفتم: این سوال رو من باید از تو بپرسم.تو اتاق من چیکار میکنی؟
-هه اتاق تو؟چه سریع هم صاحب شدي….
پوزخندي زدم و گفتم: هر چیزي که متعلق به ساشا باشه متعلق به منم هست….
-مراقب حرف زدنت باش نمیخواي که بازم کتک بخوري؟ دفعه ي قبل که از آقا شکایت کردي ولی بازم سر از اینجا در آوردي والا که خیلی پرویی….
-پررو منم یا تو که دنبال یک مرد زن دار راه افتادي تا مخش رو بزنی؟
ظاهرا بهش برخورد. با عصبانیت دستم رو گرفت و کشید و وادارم کرد از جام بلند شم. با عصبانیت گفتم: چیکار میکنی؟
با خشم منو به سمت بیرون از اتاق برد و گفت: این خونه جاي دختر هاي هرجایی نیست برو گورت رو گم کن…
منو برد بیرون از اتاق.دستم رو محکم از تو دستش کشیدم بیرون و سیلی محکمی کوبیدم تو صورتش. جوري که صورتش به یک طرف برگشت. با خشم گفتم: حرف دهنت رو بفهم ببین کی به کی میگه هرجایی….
اونم جواب سیلیم رو داد و گفت: اینو زدم تا بفهمی نباید دست روي من بلند کنی.خوبه همه ي عالم خبر دارن آقا تو رو از کجا خریده…..
از شدت خشم تمام بدنم میلرزید. خواستم چیزي بگم که صداي ساشا مانع شد: اینجا چه خبره؟
مریم سریع نگاهش رو از من گرفت و رو به ساشا گفت: سلام آقا….
-گفتم اینجا چه خبره….
پوزخندي زد و گفت: از این خانم بپرس که سر صبحی معرکه گرفته.
ساشا به سمتم اومد و با لحن مهربونی گفت: عزیزم چیزي شده؟
مریم شدیدا جا خورد.با تعجب نگاهم کرد. چشمام پر از اشک شد و یک قطره اش چکید روي گونه ام. ساشا سریع پرسید: چی شده تارا؟
با صداي لرزونی گفتم: از خودت بپرس…. کاري باهام کردي که از نظر خدمت کار خونه ات یک زن خرابم.
میخواد منو از خونه ي خودم بندازه بیرون چون میگه اینجا جاي زن هاي خراب نیست.
چهره ي ساشا تو هم رفت. خشم تمام وجودش رو گرفت. درست مثل زمانی که از دستم عصبی میشد و من از حالت صورتش میترسیدم درست مثل همون زمان شده بود. یک قدم به سمت مریم برداشت که مریم هم ترسیده عقب رفت و گفت: آقا ولی….
هنوز حرفش تموم نشده بود که مشت محکم ساشا تو دهنش فرود اومد.از شدت ضربه پرت شد روي زمین و از دهن و دماغش خون بیرون زد. ساشا با عربده گفت: حالا به زن من میگی خراب؟ اگه تارا خرابه پس تو چی هستی که به خاطر پول افتادي دنبال من عوضی؟ مریم ناباور گفت: ولی آقا….
-دهنت رو ببند….دیگه اجازه نمیدم کسی به زن من بی احترامی کنه. بی احترامی به تارا بی احترامی به منه….
فاطمه با شنیدن صداي داد و بیداد ساشا سریع خودش رو رسوند بالا و با دیدن مریم که نقش بر زمین شده بود گفت: واي خدا چی شده؟
ساشا انگشتش رو تهدید وار جلوي فاطمه تکون داد و گفت: این دختره ي عوضی رو تو آوردي خونه ي من ولی الان این خانم دم درآورده کارش به جایی رسیده که به تارا عزیز ترین کس من توهین میکنه. اگه این دختر همین امروز براي همیشه از این خونه نره تو رو هم اخراج میکنم….
و دستم رو گرفت و به سمت اتاق برد.اشکام بی اجازه رو صورتم جاري بودند. ساشا دست هاشو دو طرف صورتم گذاشت و گفت: تارا شرمنده ام….
با بغض گفتم: همه اش تقصیر توئه….تو کاري کردي که دید همه نسبت به من عوض بشه… تو باعث شدي که همه منو خراب ببینند..
چشم هامو بوسید و گفت: گریه نکن گلم گریه نکن. خودم خراب کردم خودمم درستش میکنم. میرم و به همه میگم تو زن منی خانم این خونه. دیگه نمیزارم کسی از گل بهت نازکتر بگه عشقم ببخشید.
و دوباره گونه ام رو بوسید و گفت: شرمنده ام ببخشید……
چیزي نگفتم. پبشونیش رو چسبوند به پیشونیم و گفت: بخشیدي یا نه؟
سرم رو به نشونه ي آره تکون دادم که با خوشحالی گفت: جبران میکنم برات گلم.
-فقط دیگه نمیخوام این دختره تو این خونه باشه.
-چشم میفرستمش بره.
چشم هامو ریز کردم و گفتم: راستی چرا چند وقت پیش که بهت گفتم بیرونش کن گفتی نمیتونی؟ چیزي نگفت و سرش رو انداخت پایین.اخم کردم و گفتم: جوابم رو بده…..
-راستش میخواستم از مریم به عنوان یک وسیله براي زجر دادن تو استفاده کنم.
دستم رو به پیشونیم گرفتم و گفتم: خیلی خوب نیازي نیست توضیح بدي براي امروزم کافیه.
سریع دستم رو گرفت و با ترس گفت: یعنی چی؟
-یعنی فعلا چیزي نمیخوام بشنوم.
-تارا تو که منو بخشیدي درسته؟
سرم رو تکون دادم و با لبخند گفتم :گذشته ها گذشته. امروز برام مهمه.
لبهام رو بوسید و گفت: اگه دیروزت رو خراب کردم امروزت رو آباد میکنم.
بعد همون جور که به سمت در میرفت گفت: میرم تا با خدمت کار ها حرف بزنم میاي؟
-نه میخوام برم دوش بگیرم.
-پس راحت باش عشقم….
و یک بوس از راه دور برام فرستاد و از اتاق رفت بیرون. به سمت حموم رفتم و یک دوش آب گرم گرفتم. از کاري که ساشا با مریم کرد دلم خنک شد. هنوز هم فراموش نکردم که اون باعث شد یک بار ساشا منو تا سر حد مرگ کتک بزنه.تصور اینکه ساشا میخواست با مریم باشه تا منو زجر بده برام سخت بود. خدا رو شکر کار به اونجا ها نکشید وگرنه نمیتونستم از خودکشی بگذرم.
بعد از دوش از حموم خارج شدم و یک دست بلوز و شلوار پوشیدم و از اتاق رفتم بیرون.هیچ کس تو پذیرایی نبود.به سمت آشپزخونه رفتم که دیدم ساشا تمام خدمه رو جمع کرده و باهاشون حرف میزنه.وقتی وارد آشپزخونه شدم تمام خدمه از جاشون بلند شدند و گفتند: سلام خانم.
سرم رو به نشونه ي سلام تکون دادم. ساشا با لبخند گفت: بیا اینجا عزیزم.
به سمتش رفتم و کنارش ایستادم. ساشا دستش رو دور شونه ام حلقه کرد و گفت: ایشون تارا همسر من هستند. اگه یک وقت بی احترامی بهش ببینم مسلما از طرف نمیگذرم مثل همین امروز که مریم رو اخراج کردم فهمیدین؟
همه یک صدا گفتند: بله آقا….
-خیلی خوب همه میتونید برید سر کارتون.
همه از آشپزخونه خارج شدند به جز فاطمه.ساشا منو به سمت میز غذاخوري برد و گفت: بشین عزیزم صبحانه بخوریم.
کنارش پشت میز نشستم. فاطمه برامون چایی ریخت و گفت: آقا بابت کاري که مریم کرده متاسفم.
ساشا گفت: نیازي نیست از من عذر خواهی کنی باید از تارا معذرت خواهی کنی.
فاطمه شرمنده گفت: نمیدونم چی بگم تارا خانم جز شرمندگی….
لبخندي بهش زدم و گفتم: نیازي نیست تو شرمنده باشی اونی که باید شرمنده باشه عین خیالش نیست.
-همین امروز راهیش میکنم بره شهرستان.
ساشا هم گفت: چه بهتر فردا نبینمش…
-چشم آقا…
و از اتاق رفت بیرون.مشغول صبحانه خوردن شدیم.ساشا برام لقمه میگرفت و با مهربونی تو دهنم میزاشت.منم با خنده و شوخی لقمه ها رو میخوردم. بعد از صبحانه هر دو رفتیم تو پذیرایی.
روي مبل نشستم ساشا هم کنارم نشست که گفتم: نمیري سر کار؟
-هر وقت این دختره از خونه رفت منم میرم.
-مشکلی نیست برو….
-نه من نباشم اون ناراحتت میکنه.
-عیبی نداره عشقم حرف هاي اون براي من مهم نیست.
-ولی براي من مهمه.دیگه اجازه نمیدم کسی ناراحتت کنه.
سرم رو به شونه اش تکیه دادم و گفتم: ممنون عشقم….
روي موهام رو بوسید و گفت: خواهش میکنم.
******
از پنجره ي اتاق به بیرون زل زدم.برف قشنگی روي زمین نشسته بود و هوا رو به تاریک شدن بود. ساشا دو
ساعت پیش درست زمانی که مریم از همه خداحافظی کرد و براي همیشه رفت،رفت سر کار. گفت امشب
میخواد منو سورپرایز کنه. کنجکاو بودم سوپرایزش رو ببینم.با ورود ماشین ساشا به باغ خواستم با خوشحالی به سمتش برم که یک ماشین دیگه هم پشت سرش وارد باغ شد. با تعجب به ماشین نگاه کردم. دو تا مرد از ماشین پیاده شدند و همراه ساشا وارد خونه شدند. سریع یک تونیک به همراه شلوار ساپورتی پوشیدم و یک شال هم روي موهام انداختم و از اتاق خارج شدم. ساشا مشغول تعارف زدن به مهمون هاش بود. با دیدن من با لبخند گفت: سلام تارا جان بیا….
توجه اون دو مورد هم به من جلب شد. هر دو سلام کردند. منم جوابشون رو دادم و کنار ساشا نشستم. ساشا هم بی مقدمه گفت: تارا ایشون آقاي زند وکیل پدرت و ایشون هم آقاي همراهی دوست و همکار پدرت اند.
لبخندي به هر دو زدم و گفتم: خوشبختم.
زند گفت: خواهش میکنم دخترم. راستش ما باید زودتر از اینها میومدیم دیدنت اما بخاطر پرونده اي که خانواده ات درگیرش بودند باید صبر میکردیم. میدونی که کدوم پرونده رو میگم؟ سرم رو تکون دادم و گفتم: بله دستگیري سهراب و دار و دسته اش…
-بله دخترم. راستش ما زیاد وقتتون رو نمیگیریم. اومدم اینجا تا حق و حقوقاتت رو بدم.
-چه حقی؟
پوشه اي رو به سمتم گرفت و گفت: این سند خونه ي پدریته و….
یک فیش بانکی جلوم گرفت و گفت: این هم حساب پدرت بود.پول هاش دست نخورده تو حساب مونده بود که باید بین تو و برادرت تقسیم میشد که متاسفانه برادرت امروز اعدام شد.
با حیرت گفتم: علیرضا اعدام شد؟
سرش رو پایین انداخت و گفت: متاسفم دخترم علیرضا بدجور تو دام خلاف افتاده بود.
-چرا کمکش نکردین؟چرا از خونه ي سهراب نجاتش ندادین؟
آقاي همراهی گفت: چون هیچ سند و مدرکی مبنی بر اینکه علیرضا تو اون خونه باشه نداشتیم. متاسفم دخترم ولی این سرنوشت برادرت بود.
هرچند که زیاد نمیشناختمش و در اصل بزرگ ترین نامردي رو اون در حقم کرده بود،اما برادرم بود و برام از دست دادنش یک مقدار سخت بود. زند و همراهی یک ساعتی رو موندن و درمورد ارثیه اي که بهم رسیده بود باهام حرف زدند.ولی من هواسم اصلا اونجا نبود. فقط داشتم به سرنوشت سیاه و تار برادرم فکر میکردم.حداقل من ساشا رو داشتم تا منو از دست اون عوضی ها نجات بده ولی علیرضا چی؟ انگار اون از منم بی کس تر بود…..
*****
ساشا زند و همراهی رو بدرقه کرد و برگشت تو پذیرایی و گفت: چی شدي گلم؟انگار بدجور بهم ریختی….
دست هامو به طرفش دراز کردم. اونم بی معطلی به سمتم اومد و منو تو بغلش گرفت و گفت: خانم قشنگ من چش شده؟
با غم گفتم :بیچاره علی….
دست هاشو دو طرف صورتم گذاشت و گفت: میدونم چقدر ناراحتی از دست دادن برادر سخته اما به این فکر کن که اون تا الان چندتا دختر رو بیچاره کرده….نمونه اش سارا دوست خودت….
با وحشت از جام بلند شدم و گفتم: واي ساشا من سارا رو فراموش کردم. ازش یک خبري باید بگیرم. جز تولد سپنتا دیگه ندیدمش….
-ولی من خبرش رو دارم.
با تعجب گفتم :چی؟
-اون روز که تو تولد سپنتا گفتی اون دوستته منم پیگیرش شدم.تا امروز….
-با خوشحالی گفتم: خوب حالش چطوره؟من باید ببینمش….
-تارا….
اونقدر صداش گرفته بود که تمام شادیم پرید گفتم: چی شده؟
-سارا خودکشی کرده….
با بهت گفتم: چی…..
-نتونست تحمل کنه که هر شب رو با یک نفر باشه براي همین خودش رو کشت….
دستم رو تو موهام فرو بردم. با غم گفتم: سارا… سارا بیچاره….سارا…..
نشستم روي زمین و شروع کردم به گریه کردن. ساشا سریع کنارم نشست و گفت: تارا جان آروم باش.
با گریه گفتم: چجوري آروم باشم؟بیچاره سارا از ده سالگی زیر دست نامادري بزرگ شد و یک روز خوش رو ندید بیچاره….
ساشا منو محکم تو بغلش گرفت و گفت: تارا عشقم. نمیشه با تقدیر جنگید.سارا صبوري نکرد.شاید زندگی اش بهتر میشد.مگه عاقبت یک دختر فراري غیر از این چی میتونه باشه؟یا مرگ یا هرزه شدن…
سرم رو چسبوندم به سینه اش و گفتم: گاهی وقت ها زندگی اونقدر پستی بلندي هاش زیاد میشه که آدم ها فقط تا نوك بینی شون رو میبینند نه جلو تر. سارا هم فکر میکرد بره اونور خوشبخت تره….
-ولی نمیدونست بدبختی واقعی در انتظارشه. اونور جز سراب چیز دیگه اي نیست….
-میدونم…. خوشبختی واقعی یعنی پدر و مادر… یعنی همسر خوب که تکیه گاهت باشه…..
-نه کابوس هایی که از بیرون شبیه رویا دیده میشه.

زندگی رویایی من هم از همون روز رقم خورد. ساشا برام حکم بهترین مرد روي کره ي زمین رو داشت. یک سال بعد از زندگیمون خدا بهمون یک دختر داد که به خواست ساشا اسمش رو گذاشتیم تانیا. اول اسمش شبیه من بود و آخرش هم شبیه ساشا…جاي زخم هاي روي تنم رو هر وقت که ساشا میدید اول یک آه عمیق میکشید و بعد هم تک تک زخم ها رو میبوسید و ازم عذر خواهی میکرد.با اینکه این زخم ها براي من عذاب آور بود اما براي ساشا یک درس بزرگ رو یادآوري میکرد: بهتره عجولانه قضاوت نکنیم.
پایان
۲۹ آذر ماه ۱۳۹۵
مرضیه اخوان نژاد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

یک نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن