رمان عروس سرخ۱۶ساله

رمان عروس سرخ۱۶ساله

نویسنده:فاطمه

قسمتی از رمان:

عروس سرخ ۶۱ساله نویسنده : فاطمه

باسلام خدمت همه ی خواننده های عزیز
خلاصه:رمان در مورد دختری ۶۱ساله است که تو ناز و نعمت بزرگ شده از یه خانواده پولدار پدرش را تو کوچکی از دست داده یه خواهر ۴۲ساله داره که ازدواج کرده مادرش یک روز در سانحه رانندگی به یک خانوم میزند و آن خانوم در جا میمیرد وحال سرنوشت چه تقدیری برای این دختر به رقم می آورد همه میگویند
سرنوشت گر نوشت بد نوشت ولی ما میگوییم
سرنوشت گر نوشت خوب نوشت
ولی با سختی نظرررررررر و لایک؟؟

داستان از زبان نازنین خانوم )مادر(

امروز پنجشنبه بود دوازدهم عید خدمتکارا رو مرخص کرده بودم تا به تعطیلات عید برند ما که مهمونی برامون نمواومد کسیم نداشتیم جاییم نمیرفتیم خودمون میتونستیم تو این ده دوازده روز به کارامون برسیم بزار اونا پیش خانواده هاشون خوش باشن رزا و شوهرش که خیلی آقا هس اومده بودن پیشمون امروز مثل هر روز رفتم وسایل صبحانه را بخرم نمیدونم چرا کمی خسته بودم برا همین با ماشین رفتم هنوز از کوچه بیرون نرفته بودم که رز زنگ زد اومدم گوشیو جواب بدم که جلو رو ندیدم و با خانوم جهانی همسایه کناریمان برخورد کردم با ترس و لرز از مر عرض دو ثامه جمع شدن من خودم پزشک بودم رفتم بالاسرش که خون ازش میرفت دستمو باترس گذاشتم رو قلبش نه نه وای خدا نمیزنه نه نه اون نمرده همه چی خیلی زود گذشت مردم زنگ زدن به پلیس اومد با امبولانس لحظه اخر که سوار ماشین پلیسم میکردن چشم به دخترا افتاد که رزا تو بغل نیما شوهرش گریه میکرد ولی رز تنها یه گوشه بی صدا گریه میکرد یه لحظه دلم لرزید از تنهایی دخترم

لایک نظر

رز
همه چی مثل برق و باد گذشت الان مامان گلم دو هفتس تو زندادنه خانم جهانیم فوت کرد نیما همش میرفت دنبال رضایتو اینا ولی مرغشون یه پا داشت امروز نوبت دادگاه بود نشسته بودیم که مامانو دستبند به دست آوردن رفتم بغلش گریه کردمو گفتم به قیمت جونم نجاتت میدم حکم دادگاه صادر گشت تا بیست روز دیگه مامان نازیم اعدام میشه ولی من نمیزارم من رزا راد نمیزارم
فردا صبح پاشدم رفتم در خونشون که بغل خونه ما بود در زدم یه آقای جهانی درو باز کرد سلام کردم اونم جواب داد گفتم آقا تو رو خدا رضایت بدین مامانم آزاد

هرکاری بخواین میکنم تو رو خدا مامانم بیگناه داشتم التماس میکردم که گفت نه دخترم معذرت ولی من نمیتونم از خون عشقم بگذرم درو بست نشست پشت در هی التماس میکردمو اشک میریختم ولی کسی درو باز نمیکرد عر روز کارم شده بود رفتن در خونشونو التماس کردند یه روز پسرش درو باز کرد شروع کردم التماس کردن که یه سیلی زد بهمو گفت گمشو دیگه اینجا هم نیا مادرت باید توان کارشو بده نشستم زمین التماسش کردم که یه لگد بم زد پرت شدم سرم خورد به حاشیه جوب که اونجا بود آقای جهانی بزرگ اومد پسرشو برد نیما و رزا هم اومدن منو بردن بیمارستان سرم باند پیچی شد پونزده روز دیگه مامانمو اعدام میکنن خیلی عذاب وجدان دارم اگه اون روز زنگ نمیزدم به مامانم این جوری نمیشد کارم هرروز شده بود رفتن در خونشونو التماس کردن

پارت۱

پارت۲

پارت۳

پارت۴

پارت۵

پارت۶

پارت۷

پارت۸

پارت۹

پارت آخر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن