رمان عروس سرخ۱۶ساله پارت۹

رمان عروس سرخ۱۶ساله

جهت مشاهده پارت اول تا اخررمان عروس سرخ۱۶ وارد شوید

-اینجا من سفارش میدم اگه میومدین رستوران خودتون سفارش میدادین همینجور داشتیم باهم کل کل میکردیم که صدای زنگ خونه به صدا در اومد
مهراب رفت غذا هارو بگیره منم رفتم آشپزخونه میزو بچینم همینجور که داشتم میچیدم دامون اومد پیشم -زنعمو
-جونم
-منو ببر حموم
-وایسا بعد از غذا میریم
-نه الان
-یکم صبر کن غذا بخور تو که اینهمه صبر کردی نیم ساعت دیگه هم روش
-باوشه
همینجور داشتم با دامون حرف میزدم که مهرابم رسید غذا هارو گذاشت رو میز ما هم شروع کردیم به خوردن تموم که شد داشتم میزو جمع میکردم که دامون گفت
-خوب زنعمو بریم ؟ مهراب -کجا؟

دامون-خوب حموم دیه زنعمو گفت بعد از غذا میبرتم رز -وایسا میزو جمع کنم بریم مهراب -بیخود رز-وا
مهراب-من میبرمش
-اما من با زنعمو میخوام برم مهراب-نخیررم با من میای رز-مهراب خودم میبرمش -نمیشه با من باید بیاد دستامو زدم به کمرمو گفتم رز-چرا اونوقت -چون من میگم
دامون که دید داره دعوامون میشه قبول کرد با مهراب بره حموم
منم بعد از ناهار رفتم تو حال نشستم و زل زدم به صفحه خاموش تی وی و رفتم تو فکر دامون و مهراب که یدفعه بافکری که به ذهنم رسید یه دست محکم زدم و بلند شدم رو مبل بپر بپر کردم که یکدفعه مبل رفت تو یا همون شکست و پای نازنین من توش گیر کرد یه جیغ فراتر از فرابنفش کشیدم که مهراب از اتاق پرید بیرون وقتی منو تو اون وضعیت دید
به وضوح قرمز شدن چشاشو دیدم ترس برم داشت اومدم فرار کنم که با مخ از مبل افتادم پایین ولی پام هنوز گیر کرده بود مهراب اومد کمکم کرد پامو در اوردو بعد زخم پامو پانسمان کرد آخر سر که کارش تموم شد
گفت مگه بچه ای که اینکارا رو میکنی؟؟

منم دیدم راست میگه یه ببخشید زیر لب گفتم که اخم کردو گفت دیگه تکرار نشه و بلند شد از اتاق بره بیرون از حرکتش حرصم گرفتو شروع کردم زیر لب فوشش دادن که گفت شنیدم منم با جیغ گفتم
بهتررررر گفتم که بشنوووی کروکدیل بوگندو ایکبیری
وقتی حرفم تموم شد به چشا قرمزش که نگاه کردم فهمیدم بازم گند زدم
-ینیی چیزه کروکدیل بی بو خوشگله بیرخت ن ن ن کروکدیل بد بی بو خودشیفته
دیدم باز گند زدم گفتم نهنهنه کروکدیل مهربون بی اعصاب تمی.. هنو حرفم تموم نشده بود که )ساعت ۴:۳۳دقیقه بامداد این پارتم بزارین به حساب اون پارتی که قولشو دادم اما نشد که زودتر بزارم معذرت(
مهرابو دیدم که پهن زمین شده و قه قه سر میده با اخم بش نگا کردمو گفتم به ریش عمت بخند
-عمم ریش نداره عموت
-عمو ندارم شوهر خالت
وقتی گفتم خالت یه اخم کردو از زمین بلند شد رفت بیرون در اتاقم بست تو فکر این بودم که چش شد که یادم افتاد یدونه زدم تو سر خودمو گفتم خاک تو سرم یاد ننه اش نه نه ینی مامانش رو تخت دراز کشیدمو رفتم تو فکر که یادم افتاد میخواستم برا خوب شدن دامون یه جشن کوچیک ترتیب بدم
با این فکر بلند شدم برم مهرابو راضی کنم که دامون گفت رفته سرکار

رفتم سمت گوشی زنگش زدم
بوق بوق بوق بوق … مشترک مورد نظر قادر به پاسخ گویی نمیباشند لطفا مجدادا تماس حاصل نفرمایید
دوباره گرفتم که بازم همون صدا تو گوشی پیچید دوباره گرفتم بوق بوق بوق بو.. داشتم منصرف میشدم که صدای بم و مردونش پیچید تو گوشی
-الو سلام
-کارتو بگو
-وا این چه طرز صحبت کردنه
-کاری نداری قطع کنم؟ باصدایی که بغض داشت گفتم
-خداحافظ
و بدون مهلت جواب دادن بهم قطع کردم
زانومو گرفتم بغلم شروع کردم به گریه کردن که دامون اومد دلداریم بده که وقتی صورت نگرانشو دیدم اشکامو پاک کردم یه لبخند از فکری که به سرم زد زدمو اشکامو پاک کردم

……مهراب…..

از دست خودم کلافه بودم درسته که فهمیدم رز رو دوست دارم اما نمیدونم چرا وقتی بحث مامان پیش میاد یه حس بدی بهم دست میده و رفتارم با رزم بد میشه اما مطمعنم این حس حسه نفرت نیسش وقتی بغض نشست تو صداش انگار زلزله هشت ریشتری اومدو دنیا آوار شد رو سرم )هاهاها مثالو حال کنین
چند ساعتی اونجا بودم تا کمی آروم شم تو حس و حال خودم بودم که نگام به ساعتم افتاد نه و نیم بودش پاشدم راهی خونه شدم تقریبا نیم ساعتی تو راه بودم وقتی رسیدم از اسانسور که پیاده شدم دیدم صدای اهنگ میاد اول فکر کردم همسایه رو به رویی که بعد متوجه شدم از آپارتمان ما هسش با اعصبانیت کلیدو انداختم رفتم تو که دیدم مامان رز و اقای کامرانی و سامیار و بیتا و دامون تو خونند رز و دامونم داشتن باهم میرقصیدن که با صدای در به سمت من برگشتن رز با اخم روشو برگردوند و مشغول رقصش شد حرصم گرفت که چرا بدون اطلاع من مهمونی گرفته و جلو سامیار کامرانی با اون لباسا دکلته که پاهای تراشیدشو به نمایش میزاره داره میرقصه رفتم جلو با سامی و محسن و نازنین و بیتا دست دادمو سلام کردم بعد گفتم -من میرم لباس عوض کنم و یه لبخند زدم همونطور که داشتم میرفتم طرف اتاقم دست رز و گرفتمو با خودم کشیدمش تو اتاق و به تقلاهاش گوش ندادم

….رز….
از دست مهراب شاکی بودم اما برای اینکه لجشو در بیارم خیلی سریع با دامون رفتیم خریدو وسایل پخت فسنجون و با کیک و خریدم و یه لباس دکلته رنگ شب خیلی قشنگم با کمی الافی همراه کفشش خریدم وقتی رسیدم خیلی زود فسنجونمو بار گذاشتم و کیک و پختم و به دستور دامون خامه کاکائویی روش ریختم و سالادم درست کردم ساعت هشت بود کارم تموم شد مهموناهم قبل از خرید دعوت کرده بودم بعد رفتم حمومو خودمو گه بشور کردم

و حاضر شدم ساعت نه بود که مهمونا اومدن اول ازشون پذرایی کردم و بعد اهنگی گذاشتم و با دامون و بیتا رفتیم وسط اما بیتا خیلی زود کنار کشید که مهرابم اومد وقتی اومدش تعجب و خشم و تو چشاش دیدم اما محل ندادم بعد از سلام علیک با بقییه گفت میره لباسشو عوض کنه منم محل ندادمو ادامه رقصمو دادم که دستم توسطش کشیده شد ….
وقتی گفت رمزش چیه انگار دود از سرم بلند شد این دختر با این حجب و حیاش واقعا شیطونه و دل هر پسریو میبره با این فکر که برا پسر دیگه دلبری کنه لبخندم جاشو به اخم دادو رفتم طرفش و همینجور داشتم رمزو وارد میکردم که با ترس و خیلی سریع گفت چندوقتیه یه نفر مزاحمم میشه
هنو حرفش تموم نشده بود که گوشیش تو دستم لرزید
-همونه؟؟
باترس و چشایی که داشت بارونی میشد
-اوهوم
اتصالو براقرار کردم -الو سلام عشقم خو..
-سلآم جنابعالی؟
-گوشی عشق من دست تو چکار میکنه
-گل بگیر دهنتو مرتیکه … هی عشقم عشقم میکنه گوشی زنمه تو … میخوری مزاحم ناموس مردم میشی
پسره که انگار شرمنده شده بود که چرا به زن شوهر دار چشم داشته فوری معذرت خواهی کردو گفت دیگه زنگ نمیزنه منم قطع کردم برگشتم پیش بیتا گوشیشو بش دادمو در گوشش گفتم ….

مهراب
الان دوهفتس که دامون مرخص شده رزم سر اینکه چرا مواظب دامون نبودم بام سرسنگین یا بهتره بگم قهر کرده بود دوباره برگشته بودم به اتاق قبلیم دامونو رزم شبا پیش هم میخوابیدن دیگه مدرسه رفتنم کنار گذاشته بودش و همش مراقب دامون بودش چون مدرسشون فهمیده بود ازدواج کرده و اگه میخواست ادامه بده باید میرفت مدرسه شبانه که با مخالفت من رو به رو شد و ترک تحصیل کردش دیگه کم کم به دامون حصودیم شده بود طوری که باش لج کرده بودمو حرصشو در میاوردم که با اخم رز رو به رو میشدم بابا هم گفته بود دلارا کم کم داره خوب میشه به زودی بر میگردن همینطور نمیدونستن دامون تصادف کرده اما خیلی سفارششو میکردند

…رز… صبح با لگدی که دامون به صورتم زد از خواب بیدار شدم که دیدم دست شکستش رو تخته یه دستشو سرشم از تخت اویزونه پا گچ گرفتشم تو صورته منه تو صورت منه با دیدن وضعیتش با نگرانی از جام پاشدم که جلو افتادنشو بگیرم که اوضاع از این بدتر نشه چون حول کرده بودم اومدم پاشم که اوضاع بدتر شد داشت میرفت پایین که وسط راه گرفتمشو مانع از افتادنش شدم جاشو درست کردم رفتم دستشویی در اتاقو باز کرد حولم داد تو اتاق درو پشت سرش بست
-تو با اجازه کی مهمونی گرفتی؟
-خودم
-تو بیجا کردی این لباسا چیه پوشیدی چرا پاهات لخته هان ؟
-وا چشه به این خوبی اصلا از لج تو پوشیدم

-رز کاری نکن برم پایین همه رو رد کنم برندا میدونی که حرف بزنم انجامشم میدم؟ میدونستم واقعا میکنه از طرفیم صداش داشت بلند میشد ترسیدمو گفتم
-باشه باشه تو آروم باش
-چی چیو اروم باشم با پاهای لخت رفتی جلو دوتا نامحرم میرقصی
-خوب الان یه ساپورت میپوشم -نخیرم باید لباستو عوض کنی
-اه مهراب اذیت نکن
ناخواسته تو صدام بغض نشسته بود که باعث شد کوتاه بیاد
-باشه چرا به من نگفتی میخوای مهمونی بگیری؟؟
-خوب من زنگت زدم اما خودت یجوری رفتار کردی که
ادامه حرفمو نزدم اونم کلافه دستی تو موهاش کشیدو گفت باشه ساپورتتو بپوش منم لباسامو عوض کنم کتشو ازش گرفتم اویزون کنم بعد رفتم سر کشوم ساپورتو برداشتم رفتم پوشیدم اونم لباساشو با یه تیشرت مشکیو یه شلوار راحتی مشکی که خطا سفید داشت عوض کرد در عین سادگی اسپورت بودش باهم رفتیم پایین تا پایان مهمونی دیگه نرقصیدم که مهراب چیزی بم نگه بعد غذا که تعریفاش کم نبود چایی ریختم بردم پخش کردم بعد کنار مهراب که داشت با سامی حرف میزد نشستم بعد از چایی آقا محسن گفت
بچه ها فکر کنم الان بهترین وقت باشه که این بحثو بگم پس لطفا گوش کنین
سکوت همه سالنو فرا گرفت همه چشم دوختیم به اقا محسن که شروع کرد به حرف زدن -من و نازنین خانوم از هم خوشمون اومده تصمیم گرفتیم با اجازه شما باهم ازدواج کنم

با حرفایی که گفته میشد یه نگا به مامانم انداختم که با نگرانی به من نگا میکرد دستم توسط مهراب فشار داده شد حالم خیلی گرفته شد نمیدونستم چی بگم از یه طرف دوس نداشتم کسی جای بابایی که هیچوقت ندیدمش اما تعریف مهربونیاشو خیلی شنیدم بگسره اما یه طرفم دلم برا مامانم میسوخت چون تنها بودش رزا هم رفته بودن رامسر پیش خانواده نیما زندگی کنن بخاطر کار نیما واقعا تو دوراهی مونده بودم بیتا هم سرشو انداخته بود پایینو تو فکر بودش یه اخم کوچلو هم رو صورتش بود
اقا محسن -فکراتونو کنین بهمون جواب بدین سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم
مهمونا که رفتن نشستم رو مبل و به دامون که رومبل دونفره رو به روییم خوابش برده بود خیره شدمو رفتم تو فکر زمان کودکیم وقتی کلاس اول یا دوم بودم
یه روز از مدرسه اومدم سرم پایین بودو اشک میریختم فاصله مدرسه تا خونه زیاد نبود خودم تنهایی میرفتم چون محلمون امنیتش بالا بود وقتی رسیدم رفتم تو مامانم رو کاناپه نشسته بود و کتاب میخوند دویدم بغلش اونم وقتی اشکامو دید کتابو گذاشت کنارو به آغوش کشیدم
-سلام مامانی
-سلام دختر گلم چرا گریه میکنی فدات شم ؟
-مامان تو مدرسه بچه ها منو مسخره میکنن
-چرا
-میگن تو بابا نداری
وقتی اینو گفتم مامان شروع کرد به دلداری دادنم با اینکه اشک تو چشاش حلقه زده بود
….

سخته وقتی خودت محتاج دلداری هستی وقتی خودت بغض داری یه نفر و دلداری بدی آرومش کنی
اما خودت حسرت آرام شدن رو داشته باشی
…..
تو فکر بودم که دیدم دامون نیسش به مهراب نگاه کردم که دیدمش داره میبرتش بالا که بخوابونتش یه لبخند زدمو راهی اتاقم شدم

صبح با سر و صدای دامون پاشدم رفتم پایین که دیدم با مهراب ست کردن و دارن میرن بیرون
-کجامیرین؟ دامون-دختر بازی
با حرفی که دامون زد مهراب یدون زد تو کلشو گفت خاک تو سرت
-چیییییییی؟
دامون-دختتتتر باززززی -مهراب این چی میگه مهراب -راس میگه بچه

وقتی گفت بچه دامون یه لگد به زانوش زد که من جا مهراب دردم اومدو گفت بچه خودتی
-شما هیچ جا نمیرین مهراب-چرا؟؟
-چرا؟چون جنابعالی متهلی و این کارا برا دوران مجردیتون بود دامونم بچس چه الان چه هیچ وقت دیگه ای حق این کارو نداره اینقدر حرصی بودم که نفهمیدم چی میگم وقتی به خودم اومدم که دیدم مهراب با لبخند و چشایی که شعله های شرارت توش سر میکشن بهم نگا میکنه و دامونم با اخم و چشایی که شعله های خشم توش سر میکشن

مهراب-ععع راست میگیا اصلا حواسم نبود
بعد دست دامونو ول کرد و به طرف من اومد وهمونجور گفت
-من متاهلم میرم بازنم بازی کنم دامون-ع عمو من که زن ندارم چی مهراب -اشکال نداره دخترمو میدمش به تو دامون-تو که بچه نداری مهراب -خوب میاریم
دامون – از کجا معلوم پسر نشه مهراب -تو نگران اونش نباش
با حرفایی که میزد هر لحظه سرخ تر از قبل میشدم مهراب همینجور داشت میومد از پله ها بالا که یدفعه

وسط راه پله ها موندو یه دسشو گذاشت به کمرش یه دستشم زیر چونش وحالت ادما متفکر و گرفت از ژسش خندم گرفت اما با حرفی که زد حرص تمام وجودمو گرفت و باعث شد -اما اسلام گفته تا چهارتا زنم حلاله
وبعد برگشت بره دست دامونو بگیره
که صندلمو در آوردمو شروع کردم به دنبالش کردن که اونم فرار کرد حالا این وسط دامون هم وایستاده بود رو آپن آشپزخونه یه قابلمه کفگیرم دستش گرفته بود به هم میزدو میگفت موش بدو گربه بدو سگ بدو گربه بدو موش بدو گربه بدو سگ بدو گربه بدو
آخر سر به نفس نفس افتادیم و نشستم رومبل مهرابم اومد کنارم نشست که یه لبخند بش زدم که اونم یه بوس با دسش برام فرستاد که دامون گفت
-اووو لالا
منم با صندلم به صورت خیلی یهویی زدم تو سرش
-که چهارتا زن حلاله یه دونه دیگه هم زدم اومد دوباره به زنمش که صندلو ازم گرفتو رو مبل خوابوندمو شروع کرد به قلقک دادنم حالا هی من بخندو اون قلقلک بده
اشک از چشام در اومده بود و نفسم در نمیومد -وای …. مهراب … وای ..بسه ..غل..ط کردم

-نوچ این قبول نیست باید بوسم کنی تا ولت کنم وشروع کرد دوباره قلقک دادنم که گفتم ع زشته
که دامون از اون طرف داد زد -هیچم زشت نیس عموم گنا داره
-ای کوفت توهم با این عموت
اینو که گفتم مهراب شروع کرد دوباره به قلقلک دادنم که گفتم با..شه باشه ..بوست میکنم اونم ولم کرد
اومدم بلند شم که به دلمو فشار آوردو خوابوندم سرشو آورد جلو جوری صورتشو گرفت جلو که فقط لباشو به ببوسم موندم چکارم کنم
که به صورت خیلی سریع سرمو بلند کردم که لپشو ببوسم که اونم نامردی نکردو سرشو چرخوند طرف لبامو خیلی سریع لباشو گذاشت رو لبام که با این کارش دامون داد زد منم زن میخواااااااام

دوروز بعد

الان تو ماشینیم داریم میریم خونه مامانم امروز قراره اقا محسن بیاد خواستگاری مامانم من که قبول کردم چون واقعا مادرم تنها بودش خیلی در حقم لطف کرده بود بیتا هم قبول کرده بودش رسیدیم خونه پیاده شدیم مهراب زنگم زد از دیدن مهراب و دامون یه لبخند رو لبم نشست و احساس خوشبختی کردم این اولین باری بود که میرفتیم خونه مامانم
وقتی رفتیم بالا با مامان سلام احوال پرسی کردیم مامانم خودش همه کارارو کرده بودو همه چی اماده بودش رزیتا هم اومده بودن عشق خاله هم خیلی بزرگ شده بودش
همینجور نیما و مهراب در حال صحبت بودند منو مامان و رزی هم داشتیم صحبت میکردیم بچه ها هم با هم بازی میکردن
که زنگ خونه خورد رفتیم دم در برا احوال پرسی اوا اقا محسن که یه کت شلوار شیک پوشیده بود وارد شد و بعد بیتا داشتم درو میبستم که یه نفر درو حول داد و با نیش باز پرید تو که دیدم سامی هسش
سامیار-سلام سلام منم اومدم ای ای ناقلا ها میخواستین بدون من شیرینی بخورین منم وقتی بیتا رو بگیرم بتون شیرینی نمیدم
یه دفعه یادش اومد چه سوطی داده که یدونه زد پس کلش
واینجور شد که اون شب هم خواستگاری مامانم شد و هم خواستگاری بیتا
مامان اینا بخاطر اینکه سنی ازشون گذشته قرار شد فقط یه عقد ساده بخونن اما بیتا و سامیار قرار شد سامی با خانواده بیاد خواستگاری و بله رو بگیره ساعت یازده شب بودش که مهمونا رفتن با رزی رفتیم ظرفا رو شستیم بعد قرار شد شبو خونه مامان بخوابیم همه خوابیده بودن مهراب و من تو اتاق من رزی و نیماو آنی تو اتاق مجردی رزی دامون و مامانم پیش هم فقط منو رزی بودیم که داشتیم ظرف میشستیم وقتی تموم شد رفتیم باهم بالا رزی رفت طرف اتاق خودشون منم راهی اتاق مجردی خودم شدم درو که باز کردم دیدم مهراب فقط با یه لباس زیر رو تخت خوابیده یه هیین گفتم صداش کردم که جواب نداد رفتم بالا سرش تکونش دادم تا بیدار شد
-چیه
-پاشو لباس تنت کن این چه وضعشه

-ولم کن من تو اون شلوار جینه خوابم نمیبره وبعد خوابید
-ع مهراب پاشو
-بگیر بخواب
-مهرررراب
جیغی نه چندان بلند زدم که باعث شد دستمو بگیره پرتم کنه تو بغلش پاهاشو دور پاهام حلق کرد یه دسش گذاشت دور گردنم اون یکی هم زیر لباسم هرچقدرم تقلا کردم انگار نه انگار فقط باعث شده حریص بشه خیمه بزنه روم اول لبامو بوسید کم کم همه جامو بوسه بارون کردو دوباره ما با هم یکی شدیم

تو ماشین نشستیم داریم میریم محضر تا بین مامان و اقامحسن
عقد دائم بخونینم همینجور تو فکر بودم و به آهنگه آه منه علی عبدالمالکی که پخش میشد گوش میدادم

♫♫ هر جا که دیدی دلت شکست ، آه منه غم دنیا تو دلت نشست ، آه منه اگه زندگیت خراب شد ، آه منه خوشی هات همه عذاب شد ، آه منه اگه میگه ازت خستست ، آه منه همه در ها به روت بسته ست ، آه منه اگه میگه ازت سیره ، آه منه اگه میخنده و میره ، آه منه آه منه که داری بد میگی آه منه مثل ابر بهاری آه منه هیچکسی رو نداری آه منه
رفت و اشکاتو ندید

آه منه یه دفعه ازت برید آه منه کارت به اینجا کشید اگه از زندگی سیری ، آه منه اگه از دست داری میری ، آه منه اگه تو جوونی پیری ، آه منه اگه عهدشو شکونده ، آه منه میبینی دستتو خونده ، آه منه تو رو به اینجا رسونده ، آه منه آه منه که داری بد میاری آه منه مثل ابر بهاری آه منه هیچکسی رو نداری آه منه رفت و اشکاتو ندید
آه منه یه دفعه ازت برید آه منه
کارت به اینجا کشید
♫♫
رسیدیم از ماشین پیاده شدیم
همه اومده بودن رزیتا اینا بیتا و سامی … فقط ما جزو اخرین نفرا بودیم رفتیم بالا مامان و محسن نشستن

روصندلی های مخصوص نیما ومهراب هم شاهد شدن )یادم نیس چی بودش امیدوارم درست باشه(
بعد از اینکه خطبه سه بار جاری شد مامان بله رو داد مراسم عسل خوردن بودش که دامون ظرف عسل با قر دادن برد جلو اقا محسن نگه داشت اونم انگشت کوچیکشو کرد تو ظرف و گرفت طرف مامان که مامانم یه لبخند شیطون زدو انگشتشو گاز گرفت با این کارش همه با تعجب بش زل زده بودن که سرشو با خجالت انداخت پایین که باعث شد شلیک خنده بقییه شد بعد از این که مامانم عسل گذاشت دهن محسن اقا اما اون دلش نیمد گاز بگیره
مهراب و نیما هم که خیلی باهم جور شده بودن پرو ها به جااینکه کادو بدن رفتن از محسن اقا بخاطر اینکه دامادشون شده بودن نفری دوتا ده تومنی گرفتن که سامیار خودشو پرت کرد وسط گفت
-عاعا اصلا قبول نیس منم میخوام دامادتون بشما پس بخاطر اینکه من نو هستم اینا کهنه باید به منم چارتا از اونا بدی
با این حرفش بیتا سرشو انداخت پایین از خجالت سرخ شد بقییه هم زدن زیر خنده آقا محسن بهش چهار تا ده تومنی بش داد که مهراب یدونه زد تو سرشو گفت خودت کهنه ای حالا این وسط هی جر و بحث میکردنو بقییه هم میخندیدن
که چشمم به مامان افتاد که تو چشاش اشک حلقه زده بودش و با لبخند نظاره گر بود رفتم جلو بوسیدمش که با حرفی که مهراب و سامی زدن از تعجب خشکم زد
-اصلا حالا که اینجوریه نیما کهنس ما نوییم
حالا بحث بین این سه نفر شروع شد که با جیغ هم زمان منو بیتا و ازیتا خفه شدن ینی به منا واقعی میتونم بگم خفه چون از فرا بنفشم رد شد قهوه ای شدش

بعد از اون جیغ بنفش که حاج اقا زحمت کشید مارو از محضر بیرون کرد دامادا دست تو جیب مبارک کردند به اسرار زناشون و همه رو به رستوران دعوت البته باید اقا محسن میدادا اما خوب دیگه ما ها زرنگی کردیم همه سوار ماشیناشون شدن مامان و محسن تو ماشین محسن نیما اینا هم تو ماشین خودشون
سامیارم بیتا رو زوری برد تو ماشین خودش ماهم که فضولیش به شما نیومده
پیش به سوی رستوران همه پشت سر سامیار میرفتن اون میخواست رستوران و نشون بده بعد از یه رب رسیدیم از دست این سامیار
اما خداییش رستوران قشنگی بودش تا حالا همچین چیزی ندیده بود رستوران رو یه یه دریاچه مصنوعی بودش همه جاش طرح چوب بودش پایینشم که میشد زیر پاهات شیشه نشکن بودش که قشنگ میتونستی ماهی هارو ببینی اما خداد تومن پول غذاها شد
رفتیم تو رو یه میز ده نفره انتخاب کردیمو نشستیم
بعد از چند دیقه یه گارسون که خانوم بودش و لباسای محلی به تن داشت اومد سفارش بگیره درسته لباساش محلی بود اما غذاش محلی نبودش

همه قرمه سبزی سفارش دادن که مامانم چون دوست نداشت قیمه سفارش داد محسنم به تبعید از اون قیمه سفارش داد و این باعث شد دوباره همه سربه سرشون بزارند )من حال ندارم هی تایپ کنم اقا محسن پس خودتون وقتی میخونین یه اقا بزارید کنارش (وقتی غذا هارو خوردیم نیما مهراب سامیار رفتن حساب کردند و بعد نخود نخود هرکی رود خانه خود راستی یادم رفت محسن خونشونو فروختن تو خونه ما زندگی میکنن بیتا هم پیششونه

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن