رمان عروس سرخ۱۶ساله پارت آخر

رمان عروس سرخ۱۶ساله

جهت مشاهده پارت اول تا اخررمان عروس سرخ۱۶ وارد شوید

یک هفته بعد
تو این یه هفته اتفاقی نیافتاده
الان خونه مامانیانا هستیم قراره که سامیار و خانوادش بیاند برای خواستگاری بیتا پوووف منو رزیتا دیگه کلافه شدیم از بس بیتا استرس داره هی میگه خوبم ؟میگیم اره میگه نه یه چیزی کمه
همینجوری تو فکر بودم و داشتم بیتا رو فوش میدادم که زنگ خونه زده شد

رفتیم دم در اول یه اقا که کت شلوار مشکی پوشیده بود با یه بلیز سفید زیرش بعد که خانوم که مانتوش حالت کتی بودش وسطش سفید بود و پشتشم تا بغل سینه هاش سفید بود اومد تو که حدس زدم مادرشه چون با اون اقا ست کرده بود بعدشم جناب دیوانه خیلی جنتلمانانه اومدتو که هیچکی محلش نداد همه رفتن نشستن که بیتا موند که گلو بگیره سامیارم گونشو بوسید و بیتا سرخ شد البته کسی حواسش نبود فقط من فهمیدم اما مثل اینکه اشتباه فکر کردم چون دامونم فهمیده بود با حرفی که زد همه فهمیدن

-عمو مهراب سامیار خاله رو بوسید منم بیام خواستگاری دخترت میبوسمش گفته باشما

با این حرفش همه زدن زیر خنده و بیتا هم لبو شد سامی یه پس گردنی زد تو کله دامون و رفت کنار مهراب نشست که مهراب یدونه محکم تر از اون زد پس کلشو گفت حق نداری دامادمو بزنی

خلاصه پس از حرفای متفرقه عروس و داماد رفتن حرفاشونو بزنن منم با یه لبخند خبیس رفتم تلویزیونو روشن کردمو
به همه گفتم ساکت شن همه با تعجب زل زده بودن به تلویزیونو من منم با لبخند داشتم نگاه میکردم آخه دوربین گذاشته بودم تو اتاق بیتا الانم داشتیم نگا میکردیم چی میگن و چکا میکنن جالب اینجا بود بقییه هیچ اعتراضی نکردنو با لذت نگاه کردن ینی یک ادمایین اینا
داشتم نگا میکردم که رفت روصحنه مثبت هیجده که مثل جت دویدم رفتم تو اتاقشونو مچشونو گرفتم بعد خیلی عادی با صدایی که همه بشنون گفتم ما شیرینیو خوردیم شما هم وقتی کارتون تموم شد بیایید فقط یادتون نره من نمیخوام فعلا خاله بشم و بعد درو بستم اومدم بیرون که چند دیقه بعد با صورتا سرخ اومدن بیرون و وقتی چششون به تلویزیون خورد دوتایی یه نگا که خیلی معنا داشت بهم انداختن و نشستن خلاصه بعد از شیرینی خوردن
قرار عقد عروسیو که جفتش باهم بودو برا دوهفته دیگه گذاشتیم چکا کنیم حولند دیگه
…….

پس فردا عقدو عروسیه بیتا و سامیار تو این چند وقته همه خریدای جهزیه رو دوش منو رزیتا بوده انقدر خرید کرده بودیم همش اینور انور بودیم که جونی تو تنمون نمونده امروز رزیتا ونیما قراره باهم برند خرید لباس برای خودشون منم دیگه چیزی نگفتم که باشون برم اخه روم نشد پس فقط میمونه مهراب که باید مخشو بزنم به ساعت نگا کردم پنج و ربع بودش این روزا ساعت شیش خونه هسش
اومممم وسایل کیک شکلاتیو که داریم شیر و کاکائو و شکر و …
اره یه لبخند زدمو اومدم بلند شم برم تو آشپزخونه که با حرفی که دامون زد خشکم زد از تعجب
-زنعمو دیونه شدی رفتا چرا واس خودت لبخند میزنی بیچاره عموم سرمو برگردوندم طرفش که خیلی بیخیال به ادامه جومونگ دیدنش پرداخت
-عموت خیلیم دلش بخواد وا
-نگران نباش میخواد
با این حرفش یه لبخند دیگه اومد رو لبم که یه چشمک بهم زدش واه بچه پنج ساله چکارا که نمیکنه رفتم تو آشپزخونه و شروع کردم به درست کردن کیکم یکم خامه شکلاتی هم براش درست کردمو با چند تا تیکه پرتغال تزئینش کردمو گذاشتمش تو یخچال به ساعت نگا کردم پنج و رب بودش چایی سازم روشن کردم به نظرم چایی بیشتر میچسبید تا قهوه دویدم رفتم تو اتاقم یه تاپ و شلوارک مشکی پوشیدم
یه رژ مشکی و با ریمیل مشکی زدم و رفتم از اتاق بیرون و به حالت دو از پله ها رفتم سرم پایین بود تا پامو درست بزارم که یدفعه رفتم تو بغل یه نفر دماغمو مالوندمو سرمو گرفتم بالا که دیدم مهراب
-ع سلام کی اومدی؟
-سلام جوجه اردک سیاه خوشگل الان اومدم با مثالی که زد دستمو مشت کردم زدم روسینش

گفتم -اولا من بزرگم دوما من هیچم سیاه نیسم سوما زشتم نیستم
-من که نگفتم زشتی تا زشم این منم که میگم جوجه ای یانه حالاهم بجا کل کل کردن برو یه چایی بریز برا اقاتون که خستس
با حرفاش حرصم گرفت اومدم پامو بکوبم زمین که با گفتن کلمه آقاتون فوری گونشو بوس کردمو از بغلش اومدم بیرونو رفتم طرف آشپزخونه
کیک و از یخچال اوردم بیرون و چایی ریختمو گذاشتم تو سینی یه چاقو هم گذاشتم کنارش برا بریدن کیک رفتم اول چایی و بردم برگشتم کیکم ببرم که مهرابم از پله ها اومد پایین
-به به خریدیش دیگه
چشامو با ناز باز و بسته کردم و گفتم -نخیرم خودم درستش کردم
-اوه اوه نفرستیمون قبرستون
-مهرررررررررررراب
-جووووووون
با حرص پامو کوبیدم زمینو گفتم اه اذیتم نکن
-خخخ باشه حرص نخو
اومد نشست رو مبل رو به دامون گفت
-سلام آق دامون ببخشید ما کوچیکتریم باید سلام کنیم
-عع تویی عمو جون سلام خوبی ببخشید ندیدمت با حرفی که زد پقی زدم زیر خنده حالا نخند کی بخند یه پس گردنی زد به شو رو به من گفت -کوفت به چی میخندی

-اهم اهم خوب اخه کوچلویی دیگه بچه نمیبینت یه چشم قره رفت و روشو کرد اونور که دامون داد زد
– زنعمو تو میخواستی اینو خر کنیا این چه طرزش
با حرفی که دامون زد چشام از جا در اومدو با دهن باز زل زدم به مهراب که داشت با اخم وچشایی که شیطنت توش موج مکزیکی میره بهم نگا میکنه -اوممم دامون جان من کجا میخواستم خرش کنم عع زشته دامون-خوب راس میگم میخواسی خرش کنی بریم خرید مهراب-اها که خرم کنی اما من خر نمیشم
-عع مهراب ینی چی خوب بشو دیگه … نه نه ینی چیزع
مهراب-چیزع
-اه خوب بیا بریم دیگه نیما اینا رفتن من لباس ندارم مهراب -بعد این کیکا هم وسیله خر کردنم بود؟؟
– با ذوق سرمو تکون دادمو گفتم اره مهراب – از خرید خبری نیس
-مهرررراب مهراب-نمیام
-بدرک

بعد از جام پاشدم با قهر از پله ها رفتم بالا که گفت-خوب حالا قهر نکن حاضر شو بریم
با ذوق پله رو دویدم اومدم پایینو یه بوس رو گونش زدمو گفتم وای مهراب عاشقتم لبخند زد که دامون یدفعه پرید بالا گفت آخ جون خر شد خندیدمو مهرابم پیشونیمو بوسید گفت برو شیطون
………
تو پاساژ بودیمو داشتیم مغازه ها رو میگشتیم قرار بود سه تایی ست بکنیم اول رفتیم تو یه مغازه بزرگ کت شلوار فروشی مهراب و دامون یه کت شلوار مشکی با یه پیرهن سفید گرفتن با کفش های مشکی براق البته برا دامون طرح کفشش یکم فرق میکرد اخه سایزاشون یکی نبود اما بازم جفتشون براق بود بعد از خرید کت شلوارا که مهراب یه تومنی پیاده شد رفتیم دنبال لباسای من همینجور که میگشتیم یه لباس دکلته مشکی که تا رو زانو بود روسینش منجوق کاری شده بود و از جنس ساتن بود و روی کمرشم یه پارچه سفید بودش یه آستین داشت واون یکیشم حالت تاب بودش رفتیم تو مغازه گفتیم برامون بیارتش
وقتی پوشیدم قشنگ فیت تنم بودش مهراب درو باز کردو گفت اگه بخوای اینو بپوشی باید ساپورت و کتشم بگیری عع مهراب اینکه پوشیدس
-همین که گفتم وگرنه فکرشو از سرت بیرون کن
-اوهوم خوب کتشم بگیر

خلاصه بعد از خریدا مون مهراب رفت خریدارو گذاشت تو ماشین ماهم رفتیم طرف رستوران پاساژ نشستیم رو یه میز که از اونجا بشه تو پاساژو جنب جوش مردمو برا خرید ببینی چند دیقه بعد مهرابم اومد همه قیمه سفارش دادیمو بعد رفتیم خونه که نیما زنگ زد به مهراب که فردا برند دنبال خرید میوه و شیرینی سفارش غذا بابا و دلارا هم قرار بود فردا برگردند
….مهراب….
صبح ساعت هشت نیما اومد دنبالم با ماشین نیما که یه سانتافه مشکی بود رفتیم دنبال خریدا که البته هزارتا فوشش داپم بخاطر ماشینش آخه مغازه دارا ماشینو میدیدن همه چیشونو گرون تر میدادند خلاصه تا ظهر میوه ها رو خریدیم و رفتیم مواد غذایی برای چلو گوشت خریدیم با ماست و نوشابه خلاصه بعد از خریدا رفتیم همه خریدا رو به تالاره که رزو کرده بودن دادیم که ترتیبشو بدن ساعت سه بود که کارمون تموم شد بابا اینا ساعت پنج پروازشون میشست زنگ زدم به رز که اماده باشند بریم استقبالشون سامیارو بیتا و نیمااینا و مامان و آقا محسنم خودشون میومدن
….رز…
وقتی مهراب زنگم زد گفت حاضر شیم دامون انقدر ذوق کرد از صبح تا حالا هی داره سراغ مامانشو میگیره که کی میرسن من اصلا تو این مدت بهش شک کرده بودم که اصلا ماملنشو دوست داره یا نه اخه خیلی کم بهونه گیری میکرد از بس مغروره این بچه فوری یه تیپ سر تا پا سفید زدمو دامونم یه کت شلوار سفید با یه تیشرت مشکی زیرش پوشیده بود موهاشم ژل زده بود رو به بالا اصلا یه جنتلمنی از خودش ساخته بود خلاصه باهم حاضر شدیم که مهرابم اومد فوری یه دوش پنج مینی گرفت که فکر کنم خودشو گه بشور کرد و پرید بیرون یه تیشرت مشکی و جین ابی پوشید و راه افتادیم وقتی رسیدیم یه چند مینی معطل شدیم که دامونم پوستمونو کند از بس سراغشونو گرفت که از دور بابا رو دیدم که کنار یه خانوم چادری که به احتمال زیاد همون دلارا بود وقتی رسیدن دامون همچین مامانشو بغل کرد که نگو وقتی احوال پرسیا تموم شد همه راهی خونه ما شدن بابا و دلارا با ما اومدن بقییه هم ماشینا خودشون وقتی رسیدیم بعد از پذرایی که میوه چایی بود بابا اینا رفتن استراحت کنن دلارا و دامون تو اتاقی که این مدت مال دامون بود و باباهم تو اتاق مهمان مهرابم تو اتاق خودمون منم گردو با دومایی که خریده بودنو رفتم تو بالکن شکستم که صداش اذیتشون نکنه و بعد فسنجون درست کردم با سالاد کاهو

بعد از اینکه بیدار شدن اومدن خوردن و به به چه چه هم کردن خدارو شکر آشپزیم خوب بودش شبم به همون منوال گذشت و صبح منو دلارا رفتیم آرایشگاه دلارا برا خودش لباس خریده بود یه ماکسی طوسی که در این پوشیدگی خیلی شیک بودش قرار بود رزیتا همراه بیتا بره ما هم ارایشگاه جدا بریم اخه اونجا وقت نمیکردند هم مارو درست کنن هم عروسو خلاصه مهراب مارو برد آرایشگاه پیاده کردو رفت آرایشگاش واقعا خوب بودش خیلی خوشگل شده بودم یه آرایش ملایم کردم موهامم شینیون کرده بود دلارا هم آرایشش ملایم بودش بعد از سه چهار ساعت زیر دست آرایشگر بودن لباسامونو پوشیدیم و زنگ زدیم مهراب بیاد دنبالمو که وقتی اومد دامونم همراش بود خدایی خیلی خوشگل شده بودند مثل اینکه آرایشگاه رفته بودن مامانش که وقتی دیدش انقدر بوسش کرد که گونش رژ لبی شدش
تو چشای دامونم برق تحسینو دیدم اما چیزی نگفت و فقط یه لبخند زد که منم جوابشو با لبخند دادم
سوار شدیمو راه افتادیم طرف تالاری که گرفته بودند
وقتی رسیدیم زیاد کسی نیومده بودش اولش قرار بود تو تالار باشه بعدشم خونه بابای سامیار اینا مختلط بشه اخه حیاط بزرگی داشتن رفتیم رویه میز نشستیم کم کم همه اومدن و تالار شلوغ شدش
دلارا تو تالار که مختلط نبود یکمی می رقصید اما منو رزیتا و بیتا که دیگه ترکونده بودیم البته بیتا وقتی داماد مردونه بود اونم اگر بقییه نمیخواستن باش عکس بگیرند میومد باهم میرقصیدیم خلاصه بعد از چند ساعت اعلام کردند که بیایین برای شام رفتیم نشستیم رو میزامون که شامو اوردند چلو گوشت خوشمزه ای شده بود پس از اتمام غذا کم کم همه لباساشونو پوشیدن تا بریم باغ سامی اینا عروس داماد جلو در وایستاده بودنو تعارف میکردند که باغم بیایید و اینا خلاصه سوار ماشینامون شدیمو پشت ماشین عروس بودیم که سامی کصافط پیچوند و رفت ماهم رفتیم باغ و بعد از دو سه ساعت که تموم شد راهی خونه شدیم اما بابا و دلارا و دامون رفتن خونه بابا وقتی رسیدیم مثل اینا که از قحطی برگشتن رفتم سراغ یخچال تا آب بخورم بعدشم رفتم بالا تو اتاق تا بخوابیم

صبح با تکون دادن های دست مهراب بلند شدم
-اه چیه خوب بزا بخوابم خستم -اوه حالا انگار چکا کرده
-پاشو پاشو من تو ماه عسل نرفتیم بخاطر همین میخوام لطف کنم بهتو ببرمت مشهد
وقتی حرفش تموم شد انقدر خوشحال شدم که نگو پریدم بغلشو دوتا ماچ آبدارش کردم که گفت-اه تو هم زرت و زرت منو ماچ کن ایییش -خخخ خیلی دلم میخواد اما از اینا نه از اونا
-پرو
رفتم دسشویی بعد رفتم پایین که دیدم چایی آمادس میزو چیدم چاییم ریختمو
-مهرررراب
-هااان
-بیا صبحونه
-باشهه
بعد از اینکه مهراب اومد صبحونه رو خوردیم رو بهش گفتم
-تو وسایل صبحونه رو جمع میکنی یا ساکارو
-ساکارو
-اها پس باشه برو جمع کن
-باشه
-چادرمم برداری

-غمت نباشه ورمیدارم
-بعد از اینکه رفتش میزو جمع کردم ضرفارو شستم پایینو یه جارو کشیدمو رفتم بالا کع دیدم مهراب دارم زیپ چمدونو میبنده
-حاضر شم بریم؟
-آره
خلاصه تا حاضر شیمو اینا یه بیست دیقه ایی کشید و بعد ساعت دوازده بود که راه افتادیم طرف مشهد تو زل گرما من که کل راهو خواب بودم
قرار بود سه روز بمونیم آخه بخاطر کار مهراب بیشتر نمیتونستم وقتی رسیدیم یه هتل چهار ستاره گرفتیم که نزدیک حرم بودش وقتا کلید اتاقو که یه تخت دو نفره داشت گرفتیم رفتیم بالا تو اتاق همونجور با اون لباسا خودمو پرت کردم روتخت که مهراب با چشای شیطون زل زد تو چشامو
-نمیخوای عوض کنی اون لباساتو
با بی حالی پاشدم رفتم طرف ساک که با لباسایی که میدیدم چشام از حدقه میزد بیرون این لباس خوابا فجیح دیگه چیه با داد گفتم -مهرررررراب
-جونم خانمی
-کوفت اینا دیگه چیه
-لباسه دیگه
-کوفت
با حرص یه تیشرت و شلوار مهرابو ور داشتم جوری که نبینه رفتم تو اتاق رخت کن عوض کردمو اومد رفتم رو تخت خوابیدم مهراب پشتش به من بود وقتی برگشت

-چرا لباسا منو پوشیدی
-چون دوست داشتم
-در بیار
-نمیارم
-میاری
-ن م ی ا ر م
-میاری
-ننننه
-پس من در میارم
تو یه حرکت آنی لباس و شلوارو از تنم در آورد که یه جیغ زدمو پتو کشیدم روم آخرش از بیچارگی یدون از اون لباسایی که فکر میکردم از بقییه بهتره بپوشم اما اونم بخاطر رنگ مشکیش بدجور رخ نمایی میکرد

صبح بیدار شدم مهراب هنوز خواب بودش رفتم دسشویی دست و صورتمو که شستمو اومدم بیرون مهرابم بلند شد رفت حموم منم تو این فاصله حاضر شدم چادرمو سر کردم با یه مانتو سفید و شلوار جین زیرش یه کم کرم پودرو رژ کم رنگ صورتی زدم که مهرابم از حموم اومد بیرون با لبخند برگشتم طرفش که یه لحظه با تعجب وایستاد نگام کردو بعد اومد دسشو کشید رو گونمو منو تو یه حرکت کشیدم تو بغلش در گوشم گفت-چادر خیلی بهت میاد ماه شدی
-یه لبخند اومد رو صورتمو گفتم مرسی
-یه چیزی بگم نه نمیاری؟
– بگو
-نه اینجا نه تو حرم بهت میگم
-ع بگو دیگه نچ
– اوهوم مهرابم حاضر شد و رفتیم تو لابی نشستیم تا صبحونه رو بیارند
-مهراب
-بله
-برنامت تو این سه روز چیه
-اوم خوب امروز که میریم حرم
فردا هم خرید پس فردا هم اوممم اها میریم سرزمین موج های آبی چطوره ؟؟ با ذوق دستامو کوبیدم به همو گفتم عالیههه
بعد از اینکه صبحونه رو که کره عسل و شیر و آب پرتقال و چایی و شکلات داغ بود خوردیم رفتیم حرم تا تو صحن انقلاب )نمیدونم درسته یا نه(
باهم بودیمو از اونجا از هم جدا شدیمو قرار گذاشتیم نیم ساعت دیگع کنار حوض باشیم خلاصه رفتم تو زنونه کفشمو تحویل دادم و پلاک گرفتم و رفتم تو خیلی شلوغ نبودش به خاطر همین دستم به زریح رسید از امام رضا ضامن آهو خواستم خوشبختیم پایدار باشه همه عاشقا به هم برسندهمه موفق باشند و مریضا شفا پیدا کنن و … و و

بعد از خوندن یاسین اومدم بیرون که مهراب و دیدم کنار حوض نشسته رفتم پیشش نشستم زیارتت قبول خانمی
-همچنین
-مرسی
یه چند دیقه ساکت بودیم که رومو کردم طرفشو گفتم مهراب هتل گفتی تو حرمت بت میگم بگو دیگه
یه لبخند زدو گفت -باشه
ببین خودتم میدونی که این چادر چقدر بهت میاد پس ازت میخوام همیشه چادری بشی قبوله؟؟ سرمو انداختم پایین چادرمو تو دستم مشت کردم و اوردم بالا بوی عطر زریح و به مشامم کشیدمو رومو کردم طرفشو گفتم هرچی عشقم بگه و اونجا بود که ما برای اولین بار به هم اعتراف کردیمو بهترین سفر عمرمونو برای خودمون به رقم آوردیم اگرچه اعتراف از طرف من صورت گرفت اما مهرابم اعتراف کرد
…..هفت سال بعد…
مهراب
با تموم ذرات وجودم خوشبختی و حس میکنم
از خدا ممنونم بخاطر اینکه رز و بهم داد یه عشق پاک و بهم داد از رز ممنونم که با اینکه سنش کم بود اما تو ۶۳سالگیش باران و دختر کوچلو شیش ساله خوشگلمو که وقتی دیدمش به جرعت میتونستم بگم تا به حال دختر به این خوشگلی ندیده بودم
چشایی سبز رنگ که رگه هایی از قرمز و آبی داشت و وقتی لباسش قرمز بود رگه هایی قرمزش بیشتر خود نمایی میکردند و وقتی لباسش آبی بود رگه های آبیش صورتی که مثل ماه

میدرخشید از بس سفید بودش موهایی که نه زیاد پر پشت بود نه زیاد کم پشت و با رنگ طلایی که هر سال که بزرگتر میشد طلایی رنگ تر میشد
البته انقدر شیطون بودش که نگو دامونم دیگه دوازده سالش شده البته انقدر مغرور هسش که نگو باباهم چند سالی میشه که خونه نشین شده و دلارا ازش محافظت میکنه دامونم دوازده سالشه گاهی اوقات اینجاس گاهی اوقاتم خونه بابا یا خودشون سامیارو بیتا هم یه پسر و دختر دارند که دو قلواند به اسم آریا
و آریانا که چند ماهی از باران بزرگ ترند نیما اینا هم دیگع بچه دار نشدن
……….پایان………

واین بود داست عروس سرخ ۶۱ساله پایان

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن