رمان حکم اجباری پارت۲

رمان حکم اجباری

جهت مشاهده به تریب پارت اول تا اخر رمان حکم اجباری وارد شوید

متینا:دوستاکه این حرفاروباهم ندارن.

_یه کاردیگه ام هست،می کنی؟

متینا:بگوعزیزم.
_ظاهراوقت نمی شه من استعفابدم,تومی تونی جای من فرم استعفاروپرکنی؟

ناراحت سرشوانداخت پایین وگفت:اره حلش می کنم.

دستم وگذاشتم روی دستش وگفتم:ناراحت نباش یه روزانتقام همه ی این کاراشون و می گیرم. همدیگرو بوسیدیم ومن باعوض کردن لباسام بایک دست مانتووشلواروشال مشکی دیگه برای خداحافظی اماده شدم.

خداحافظی تلخی بود,تلخ تراز زهر,جداکردن یه فرزندازپدرومادرش,از زادگاهش,ازخوشحالیاش,بدترین ظلم دنیاس.

سوارماشین شدم وازپنجره به عزیزانم نگاه کردم.
ماشین به حرکت دراومدو…

#پارت۸

ماشین به حرکت دراومد.
قراربودمن و به فرودگاه برسونن چون من هیچ جوره حاضرنبودم باماشین این جاده ی خشک وگرم وتحمل کنم.
به بلیط توی دستم خیره بودم که متینااس ام اس داد.

بازش کردم:سلام جیگر،خوش می گذره؟کسی وهنوزدق ندادی؟

براش تایپ کردم:سلام،هنوزتوی فرودگاهم رسیدم روستابهت خبرمی دم کی مرده اس کی زنده.

درجوابم باشه ای زدوگوشیم وخاموش کردم.
شماره پروازمنواعلام کردن وبعدچک کردن خودم وچمدونم سوارهواپیماشدم.
به برگه ی شماره صندلیم نگاه کردم.
خوبه سمت پنجره میوفتم.
رفتم نشستم وبعدبستن کمربندم چشام و بستم وسرم وبه پشتی صندلی تکیه دادم.

می خواستم برای لحظه ای اتفاقات امروزوفراموش کنم.

هواپیماتکونی خوردومهمان دارشروع کردبه توضیح دادن:

…Ladies and gentlemen

باقرارگرفتن شخصی روی صندلی کنارم،برگشتم ببینم خانومه یااقا.

امابه محض برگشتنم بادیدن کسی که کنارمه تاجایی که امکان داشت چشام گردشدودهنم بازموند.
تواون لحظه قطعاهرکی من و می دیدمی خندیدبهم.

اونم برگشت سمتم وفقط درحدچندثانیه بهم نگاه کردوبعدش خیلی ریلکس که انگارهیچی نشده به صندلیش تکیه دادوچشاش و بست.

تمام حرصم ودراین جمله نشون دادم:اینم مثل گاووگوسفندای دهشونه.

چنان برگشت سمتم که صدای تیک تیک گردنش و شنیدم.
این بارمن بودم که باخونسردی چشام و بستم.
اماصداش و شنیدم که گفت:درحدی نیستی که جوابت و بدم.

آی لجم گرفت.
آی لجم گرفت.
خودم و کنترل کردم وگفتم:دیدم جواب ندادی،الانم بی صدامی خوام بخوابم.

صدای نفساشوشنیدم که مثل خرس نفس می کشید.
لبخندپیروزمندانه ای زدم ویادحرف متینا افتادم که گفت کی ودق دادم؟
یک هیچ به نفع من اقاپسر.

کم کم چشمام گرم شدوبه خواب رفتم.

……………………………………….

۲:۳۰بعد
باتکونای دستی چشام و بازکردم وبه مهمانداری که سعی داشت من وبیدارکنه نگاه کردم.

مهماندار:خانوم بیدارشین به مقصدرسیدیم.

به صندلی کنارم نگاه کردم.
خبری ازش نبود.بهتر،بایدباگاری میومد نه هواپیما،بی تربیت بی شعور.

باحرص کیفم و برداشتم وازهواپیماخارج شدم.
به سمت سالن تحویل ساک وچمدون رفتم که دیدم برادرای بادیگارد زحمت تحویلش و کشیدن.

ای خدا،فکردم من ویادشون رفته,مثل این که خیلی پیله ان.
معلوم نیست ازکی دستورمی گیرن.

اشکال نداره به موقعش یه فکریم به حال اینامی کنم.
چمدون وگذاشتن صندوق عقب وبعدبازکردن درماشین من درصندلی عقب جاگرفتم.
گوشیم و روشن کردم واس ام اس دادم به باباومتیناکه من رسیدم نگران نباشن.

دوباره چشام و بستم وخوابیدم.

باسروصدایی یه چشم و بازکردم که…

#پارت۹

یه چشم و بازکردم که دیدم کل ایل وطایفه اومدن دیدن من.
چه الکی الکی معروف شدما.
منتهابین یه مشت روستایی معروف شدم.
اه,یلدا از راشادعصبانی هستی این جوری حرف نزن،سربقیه خالی نکن.

_چشم وجدان جان.

ازماشین پیاده شدم وبعدیه عالمه ماچ وبوس داخل اتاقی هدایتم کردن که ظاهرابرای راشادبود.
مادرراشاد:عزیزم توی این اتاق استراحت کن.
_لطفابه من یه اتاق دیگه بدین.
ناراحت پرسید:چرادخترم؟

عصبی گفتم:اولادیگه به من نگیددخترم،دوماواقعاباورکنم که نمی دونیدچرا؟

سرشوتکون دادوگفت:باشه عزیزم پس بیابهت اتاق مهمان ونشون بدم.
ازش خوشم نیومد.
لحنش خیلی مادرانه ودلسوزانه بوداماچشماش این و نمی گفت.

اتاق مهمان ونشون دادوبعدمستقرشدنم ورفتن همه ازاتاق؛خودم و روی تخت دونفره ای که گوشه ی اتاق بودانداختم.

دست وپاهاموبازکردم وازخنک بودن هوالذت بردم.
اب وهوای این جاظاهرامثل تهران الوده نبودونسیم خنکی می وزید.

نیم ساعتی درازکش بودم تااین که گوشیم زنگ خورد.
متینابود.
_بله؟
متینا:سلام،دختریه خبرنگیریا،چه طورمطوری؟چی کارمی کنی؟باهات خوبن؟اون جا چه جوریه؟پسرمسرخوشگلم داره؟

دستم وگذاشتم روی سرم وگفتم:وای متیناچه قدسوال می پرسی،خیلی خوبم,ازین بهترنمی شم،روی تخت درازکشیده بودم،فعلاکه دارن ظاهروحفظ می کنن وبامن خوبن،این جااز نظر اب وهواخیلی خوبه اماهنوزوقت نکردم بیرون وببینم،پسرمسرکجابود؟

متینا:مردشورتوببرن که ان قدربی ذوقی،می گم یلداحواست باشه قبل این که چیزی می خوری به یکی ازخدمتکاراشون بگوتست کنن یه وقتی نقشه ی قتلت ونکشیده باشن.

_اره من رییس جمهورم برام توطعه کردن.

متینا:وای که چه قدخری یلدا,بروکه اعصاب نزاشتی برام.

_بای بای متین جون.
جیغی زدوگفت:دیگه نگی متین,این هزاربار.
داشت جیغ می زدهنوزکه بوسی براش فرستادم واونوباجیغاش تنهاگذاشتم.

ازجام بلندشدم ورفتم طبقه ی پایین تایه سروگوشی اب بدم.

تامن رسیدم سراهمه ازتوی گوش اون یکی درومدولبخندای مصنوعی تحویلم دادن.
توجهی نکردم ورفتم داخل حیاط که بیش ترشبیه باغ بود.

پربودازگلای رزوبنفشه ولاله.
گلای محبوب من ومتیناوپانید.

پانید…؟اخ که دخترچی کارکردی باخودت ومن.
ان قدر راشاد و دوست داشتی که باوجوداین که ازاداب ورسومتون خبرداشتین هم چین کاری کردی؟من برات مهم نبودم؟

ازفکرش اومدم بیرون ووسط چمنانشستم وبه اطرافم خیره شدم که…

#پارت۱۰

محوزیبایی باغ بودم که صدای شلیک اسلحه ای من پ و به خودم اوردوباعث شدکه ازجابپرم.

صدای همهمه وجیغ خانومای داخل خونه هم که سرسام اوربود.
ازجام بلندشدم وبدوبدوبسمت خونه حرکت کردم تاببینم چی شده.
وقتی رسیدم داخل دیدم همه پشت کاناپه وستون وهرجایی که نشه بهش دیدداشت پنهان شدن.
چندتامردمسلح هم جلوی ورودی ایستاده بودن.

_این جاچه خبره؟
یکی ازاون هابرگشت سمتم که بازم باهاش چشم توچشم شدم.
مرد:پس راست می گفتن فرارنکردی.

مادرراشادباتته پته گفت:ب…بله..اقا…هس…هستش.

_امری داشتید؟
مرد:خواستم بگم هفته ی دیگه برات حکم صادرمی شه.

_خب که چی؟لازم بودشخصابگی؟

همه ازترس باایم واشاره می گفتن که ساکت باشم.
دیگه خبری ازکت وشلوارنبودویه جفت بوت بندی پوشیده بودباشلوارکتون مشکی وسوییشرتی که زیپش و تانصفه بسته بود.
اومدسمتم وگفت:خانوم خانومااین جاقوانین خودش و داره،تاوان ناموس دزدیه راشادوتوبایدبدی.

منم رفتم سمتش وکلمه به کلمه گفتم:ببین خان کوچولو،ازتوگنده تراشم نتونستن به من اسیبی برسونن,بگوبزرگ ترت بیادبامن حرف بزنه,چه قانونی؟زندانی کردنم بس نیس؟کشتن راشادبس نبود؟شماادمین اصلا؟

باعصبانیت اومدسمتم وگفت:ببین چه بلایی به روزت بیارم،کم کم توام مثل بقیه حرف گوش کن می شی.

_عددی نیستی که به حرفت گوش کنم,الانم هری.

یکی ازخانومای اون جاکه حضورداشت باحرف من غش کرد.
ای بابا,ایناازچی می ترسن؟

مرد:منتظرباش خانوم سپهری.

بادستم به دراشاره کردم وچشام و بستم یعنی گمشو.

وقتی همشون رفتن هرکدوم ازخانومایه جاولوشدن.
لبخندی زدم وگفتم:اقاهیولارفت.

بعداخمام و کردم توی هم وگفتم:جمع کنین خودتون وبابا,خجالت داره.

ودراخررفتم سمت اتاقم ودروقفل کردم.

اوف،این جادیگه کجاست؟پسره خیلی مصمم حرف می زد.
نکنه بلایی سرم بیاره؟ ازیناهرکاری برمیاد.
رفتم یه دوش گرفتم وبعدعوض کردن مانتوشلوارم بایه دست لباس راحتی،به خواب رفتم….
#پارت۱۱

باتقه های مداومی که به درمی خوردچشمام و به ارومی بازکردم.
باصدای گرفته ی ناشی ازخواب گفتم:بله؟ خدمتکار:خانوم بفرمایین پایین صبحانه.
_اوکی میام الان.
ازجام بلندشدم وبعدشستن دست وصورتم،لباس های مشکی به تن کردم وموهاموبافتم وشال مشکی رنگی سرم کردم.
قفل دراتاق وبازکردم ورفتم سمت سالن غذاخوری.
همه دورمیزی نشسته بودن ومشغول خوردن صبحانه بودن.
سلام ارومی کردم وروی یکی ازصندلی هانشستم.
بعدنشستن همه برگشته بودن وبهم نگاه می کردن.

ازنگاهاشون خسته شده بودم.
یه لیوان ابمیوه خوردم وازجام بلندشدم.
یکی ازخانومابالحن نه چندان دوستانه ای گفت:خانوم کوچیک بهتون یادندادن بدون اجازه ی بزرگترتون ازجاتون بلندنشین؟

دستم ومشت کردم تاعصبانیتم و کنترل کنم.
برگشتم سمتش وگفتم:به شماچی؟به شمایادندادن لقمه های یکی دیگرونبایدشمرد؟اول کارخودتون رواصلاح کنیدبعدبه پروپای من بپیچین.
وبعدم بی توجه به پچ پچ هاشون سالن وترک کردم ودوباره به سمت اتاقم رفتم.
دروقفل کردم.این جوری راحت تربودم.

درتراس وبازکردم تاهوای تازه وارداتاق بشه.
به دیزاین اتاقم نگاهی انداختم،یکم قدیمی بود.
شالم و دراوردم وبعدگذاشتن اهنگ ملایمی شروع کردم به جابه جایی وسایل اتاقم.

حدودیک ساعتی طول کشیدتااین که بالاخره تموم شد.
نگاهی به دکوراسیون جدیدانداختم.
تخت که جاش گوشه ی اتاق بود،الان وسط اتاق قرارگرفته بود.

میزتوالت که کنارتراس بودوروبه روی تختم گذاشته بودم وعسلی که کنارمیزتوالت بودوگذاشتم کنارتختم.

حالاشدچیزی که دلم می خواست.
یکم براثرتحرکی که داشتم گرمم شده بود.
رفتم حموم وبعدیه دوش حسابی,تصمیم به شونه کردن موهام گرفتم.

ازایینه به خودم نگاه کردم.
احساس می کردم مثل یه زن چهل ساله شدم.
هیچ برق شادی توی چشام ندیدم.
لبام به لبخندهای واقعی بازنمی شد.
به موهام نگاهی انداختم.
بلوندبود.
یادمه روزی که راشادبه عشقش نسبت به من اعتراف کردگفت:یلداموی بلوندخیلی بهت میاد،موهات و بلوندکن.

ومنم کردم.رنگ موهام قهوه ای بود….قهوه ایه روشن.

پس چون پانیدموهاش بلوندبوددوست داشت منم روشن کنم.
ازخودم بدم اومد؛ ازراشادبدم اومد؛ ازپانیدمتنفرشدم.
من هم چین دختری بودم؟دختری که جای مهربونی نفرت توی عمق چشماش پیدابشه؟ نبودم ولی شدم.
راشادبامن این کاروکرد.
به چشمای بی روحم نگاه کردم.
کوچک ترین ارایشی هم نداشتم.
بعدبافتن موهام یک طرفم دوباره روی تختم درازکشیدم وبعدمدت کوتاهی به خواب رفتم. باجیغ وداد اهالی خونه وزدن تقه های مداوم به در….

#پارت۱۲

فکنم طرف دروازجاکند.
همون طورکه خوابالودبودم دروبازکردم وبااخم به خدمتکارروبه روم گفتم:چه خبرته خانوم؟دروازجاکندی.

هراسون باهمون لهجه ی روستاییش گفت:خانوم جان بدوبیاپایین که قیامت شده.
به صداهابیش ترگوش دادم.
خواب ازسرم پریدوباحیرت گفتم:این که صدای متیناس.

خدمتکار:والانمی دونم خانوم جان ولی اینی که پایینه اسمون خراشه,خونروبهم ریخته بیاین پایین توروخدا.

_باشه باشه توبروالان میام.

سریع مانتوم و پوشیدم وبدون بستن دکمه هاش،شالم و انداختم سرم وباشلوارراحتی بدوبدوازپله هارفتم پایین.
صداهاواضح ترشد.
متینابافریادگفت:برین کنارببینم,تااین جاروروی سرتون خراب نکردم برین یلداروبیارین،چی کارش کردین ها؟پدرتک به تکتون و درمیارم.

ازاخرم جیغ بلندی کشیدوهمه ی ظرفای دم دستش و م می شکوند.

به حرف هیچ کس گوش نمی دادوفقط جیغ می زد.

خندم گرفته بودحسابی اماخودم و کنترل کردم ورفتم جلوش وگفتم:متینا؟تواین جاچی کارمی کنی؟

یهوساکت شدوخیره نگاهم کرد.ازبس جیغ زده بودصورتش گل انداخته بود.

نیشش و بازکردوباذوق گفت:یلدایی.
بعدش دستاش و بازکردوپریدبغلم.

همه متحیربه من ومتیناچشم دوخته بودن.
اروم درگوشم گفت:حال کردی چه فیلمی بازی کردم؟

ریزریزخندیدم وازبغلش اومدم بیرون.
_تواین جاچی کارمی کنی؟

برگشت سمت اهالی خونه وگفت:خب خانوماخیلی ممنون که عشقم وصداکردین بوس،بابت وسایلم ببخشین که شکست البته اگه حکمی نداشته باشه.

تیکه اخرحرفش و باطعنه گفت وبعدش دست من وگرفت وراه افتادیم سمت اتاقم.

به محض این که داخل اتاق شدیم؛زدیم زیرخنده.
حالانخند,کی بخند.

وقتی یه دل سیرخندیدیم بامتیناروی تخت نشستیم.

متینا:دخترچه قداین جاباحاله،حال میده بروبچ طبقه ی پایین واذیت کرد.
_دیوونه هم چین جیغ می زدی فکردم واقعااسمون خراشی.
دوباره پقی زدیم زیرخنده ومتینامشغول تعریف کردن اتفاقات…

#پارت۱۳
)متینا(

_یلدا نمی دونی چه قدردلم تنگ شده گورخرراه راه من…ببین دق کردم ازدوریت، اومدم وَرَ دلت بشینم دلت واسم تنگ نشه البته می دونم تو این چند روز خیلی بهم فکر می کردی و گفتم بیام فکرت درگیر…

یلدا:متینا؟

_جون؟
یلدا:برو سر اصل مطلب.
_دلت تنگ نشده بود یعنی!؟
یلدا:چرا چرا ،حالا بگو چی شد که اومدی؟

_هیچی عشقم ،چندروز پیش مامانت بهم زنگ زد، خیلی
نگرانت بود گفت که توعادت نداری جاهایی بری که کسی و نمی شناسی، خلاصه کلی حرف زدیم منم چون دیدم تو بدون من دق می کنی اومدم این جا.
یلدا:خیلی خوب شد اومدی واقعا بهت نیاز داشتم،مرسی.

_خودم می دونم. یلدا کم تر حرف بزن الان یادم می ره چی می خواستم بگم.
یلدا:معذرت شما حرفت و بزن.

_جونم برات بگه که این شد که ما اومدیم اینجا.ولی ناموسا تو زندگیای روستایی آرامش نقش اصلی و ایفا می کنه که من به همین آرامش حساسیت خاصی دارم.
باورت نمی شه چی شد…
یلدا با دهن بازداشت من وتماشامی کرد وبادیدنش تواون قیافه پقی زدم زیر خنده که تعجب کرد.
یلداباحرص گفت:درد یلدا بخوره تو سرت بنال دیگه آدم و کنجکاو می کنی!!

می دونستم بااین کارم حرصش در میاد واسه همین ادامه ندادم و بقیه حرفم و کامل کردم:هیچی دیگه آقا بربری رو دیدم…
یلدا:کی؟آقا بربری کیه دیگه ؟
_بابا همین گنده لات این جا دیگه بهشون چی می گن…وایسا،وایسا،سر زبونمه ها.

یلدا با شک و با تن صدای خیلی آروم گفت :خان؟
_آره آره، همین بردیا خان.چه قدرم خودش و دسته بالا می گیره پسره از دماغ فیل افتاده ،ولی ازم سؤال کرد چرا اومدی؟ از طرف کی اومدی؟ و این چرت و پرتا, بعدش که دیدمن دهنم بستس وهیچی نمی گم کلافه شدودرنتیجه آقابربری اجازه داد من بیام پیش تو.
یه نفس عمیق کشیدم تاهواوارد ریه هام بشه ازبس یک سرحرف زدم وبعدش بازادامه دادم: منم دراون لحظه خیلی خودم و شجاع نشون دادم.
وقتی من و رسوندن این جا توی حیاط یه سگ بود از اینایی که توفیلمای خارجی نشون می دن، من و که دید مادر مرده شروع کرد پارس کردن منم خواستم حفظ آبرو شه توجهی نکردم و فقط قدمام و تند تََر بر می داشتم، این سگ وحشی ام یهو رم کرد افتاد دنبالم، منم مثلا به هوای این که تو رو صدا می زدم ؛تا می تونستم جیغ زدم تاخالی شم و تاجایی که توان داشتم دویدم…

پارت بعدی

پارت قبلی

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن