رمان ماهنی پارت۸

رمان ماهنی اثر ناهید گلکار

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان ماهنی نوشته ناهید گلکار وارد شوید

شاید اون زمان من فقط نگاه می کردم به خاطر علاقه ی زیادی که به ماهنی داشتم و بر داشت ها ی من همه کودکانه بود و حالا که بزرگ شدم اونا رو زیر ذربین بردم ,,,
اون موقع همه ی توجه من به ماهنی بود ..وقتی با زحمت سطل های شیر رو بر می داشت و می برد تو آشپز خونه و بابام بدون خجالت کنار حیاط می نشست و سیگار می کشید …
وقتی بعد از کار روزانه و سخت می نشست سر خیاطی و تا نیمه های شب می دوخت و ما با صدای چرخ خیاطی خوابمون می برد … و صبح قبل از همه بیدار می شد و ما از بوی غذایی که برای ناهار درست می کرد چشممون رو باز می کردیم ….
به صورت قشنگش نگاه می کردم ..خم به ابرو نداشت ..یک طورایی با دل جون داشت برای ما فداکاری می کرد بدون منت …
اون زمان بود که دلم می خواست مثل اون باشم خوب و مهربون …و فداکار …..
و بابام با وجود اینکه دستور می داد و بد اخلاقی می کرد و بیشتر اوقات بهش زور می گفت دوستش داشت …و حتی گاهی جلوی ما بغلش می کرد و قربون صدقه اش می رفت نمی دونم چرا اون زمان از همه بیشتر من خوشحال می شدم.
یادم میاد که کلاس دوم بودم و هنوز اون خونه تموم نشده بود.
ولی مدتی بود بابا با یکی از دوستانش شریک شد و مغازه رو فروخت و با رشید زمین می خریدن و می ساختن و می فروختن ..و چون پای رشید در میون بود ماهنی حرفی نزد ..
ولی نگرانی از سر و صورتش میریخت …و چیزی که این وسط من ازش راضی بودم ,, که ماهنی دیگه نمی خواست هر روز اون همه ماست و پنیر درست کنه …

ولی وقتی اولین آپارتمان هشت طبقه آماده شد و یکی یکی فروش رفت همه ی ما فهمیدیم که این بار اوضاع فرق کرده ….
وضع مالیمون خوب شد و بابا هر شب ما رو می برد به گردش و تفریح …حتی برای ماهنی طلا و لباس های قشنگ می خرید…و ازش قدر دانی می کرد و می گفت همه ی اینا به لطف و صبوری تو بوده ..
و اونم که زن خوشگل و خوش تیپی بود می پوشید و هر روز قشنگ تر از روز قبل می شد…
ولی من آثار خوشحالی رو تو صورت ماهنی نمی دیدم …. یک بار ازش پرسیدم : ماهنی چرا وقتی بابا واست طلا می خره خوشت نمیاد ؟
خندید و دستی به سرم کشید و گفت : عزیز دلم پشتم می لرزه , دلم قرارش رو از دست میده ..
فکر کردم جواب سئوالم رو گرفتم دویدم و رفتم ولی یکم که فکر کردم دیدم چیزی سر در نیاوردم ….
اما وقتی بابا قول داد که اونسال تابستون ما رو می بره به اون خونه احساس کردم چشمهای ماهنی برق زد و صورتش رنگ خوشحالی گرفت ….و فکر کردم دیگه پشتش نمی لرزه…خیالم راحت شد .
یکشب که دور هم شام می خوردیم بابا گفت : ماهنی باید صدقه بدیم دوتا دیگه از آپارتمان ها رو فروختم مردم چشممون می کنن ..
ماهنی گفت : آره فکر خوبیه …
بابا گفت : یک مادر دختر سراغ دارم چند روز پیش مادره اومده بود پیش من گریه و زاری می کرد تو یک تحقیق بکن ببین واقعا مستحق هستن بهشون کمک کنیم ؟
ماهنی گفت : خوب الان کجا زندگی می کنن ؟
گفت : نمی دونم می پرسم بهت میگم ..موافقی که ؟ شوهرش مرده بدبخت هیچی براش نذاشته با یک بچه آواره کوچه و خیابون شده ..

ماهنی گفت : الان کجا زندگی می کنن ؟
گفت : من نمی دونم خودش می گفت یک جا مستاجره که چون کرایه اش رو نداده بیرونش کردن و تو خونه راهش نمیدن …
رشید گفت : عمو از این جور آدما زیادن که این طوری گدایی می کنن اطمینان نکن …
بابا گفت :آره برای همین می خوام ماهنی تحقیق کنه ببینه اگر مستحق بود بهشون می رسم ..
ماهنی گفت : ما هم خیلی چیزا تو خونه داریم که می تونیم بهشون بدیم گناه دارن …. تو آدرس بگیر باقیش با من …
اما چند روز بعد بابا گفت : ماهنی تو دیگه زحمت نکش من رفتم دیدم بیچاره راست میگه کرایه های عقب مونده رو دادم و یکم هم براشون خرید کردم ….
ماهنی با خوشحالی گفت : خوب کردی حالا بازم آدرس بده منم اگر کاری از دستم بر بیاد براشون می کنم …
و از اون به بعد تا مدتی بابا گزارش اون مادر و دختر رو میاورد خونه و سر شام با افتخار تعریف می کرد …,, د
وباره کرایه خونه ی اون زن رو دادم .. ,, امروز براشون مواد غذایی خریدم؛؛ …
ماهنی مادره چادرش تیکه تیکه بود دلم سوخت براش؛؛ بهش پول دادم بره بخره ولی سفارش کردم باید من اون چادر رو سرش ببنم ,, ..و کم کم این موضوع داشت برای همه ی ما ناراحت کننده می شد و نسبت بهش حساس شده بودیم طوری که تا چشم بابا رو دور می دیدم با طاهره و فاطمه پشت سرش حرف می زدیم …
ولی از قیافه ی ماهنی معلوم نمی شد که حساس شده یا نه ؟ ….

تا اینکه رشید به ماهنی گفت : عمو هر روز به خونه ی اون زن سر می زنه شما می دونی چه خبره ؟
ماهنی گفت : نمی دونم والله فرهاد باید تو همه کار افراط کنه ..منم فهمیدم شورش رو در آورده ..
خودت یک سر برو ببین اونا کین و چیکارن ….شاید دارن ازش سوء استفاده می کنن ؟
و چند روز بعد رشید بی موقع اومد خونه ؛؛ من رو پشت بوم بودم و داشتم توت می خورم که در باز شد و رشید هراسون اومد تو و رفت پیش ماهنی …
نفهمیدم چطوری خودمو از بالا پرت کردم پایین تا سر از قضیه در بیارم ..
اما وقتی رسیدم رشید داشت می گفت : نمی دونم به خدا ولی اون دختری که عمو میگه یک زن جوون و مادرشم زیاد پیر نیست ..
امروز عمو رو تعقیب کردم ..کلی خرید کرده بود رفت تو خونه و یک دوساعتی طول کشید تا اومد بیرون خیلی هم خوشحال خندون بود…
رنگ از روی ماهنی پرید ..
دستشو گرفت به کابینت آشپز خونه …و رفت تو فکر …
رشید گفت : ناراحت نباش چیزی نیست می خواد کمک کنه ولی به نظرم جلوشو بگیریم بهتره ..

ماهنی شب از بابا پرسید هنوز به اون خانواده کمک می کنی ؟
گفت : نه بابا وقت نمی کنم خیلی وقته نرفتم …سر بزنم ..ولی به خدا نمی دونم هر وقت بهشون کمک می کنم دست و بالم باز میشه اصلا پول برام سرازیر میشه ..
اینه که باید این کارو بکنم هر چی به اونا میدم صد برابر گیرم میاد …
ماهنی گفت : خیلی خوب تو آدرس بده من از این بعد خودم بهشون می رسم …بابا ساکت موند و هیچی نگفت …و فکر می کنم توی اون سکوت اولین زنگ خطر تو خونه ی ما به صدا در اومد ..
و دیگه دیر اومدن های بابا و بهانه های الکی که می گرفت و اضطرابی که تو وجود ماهنی پیدا شده بود زندگی خوب ما رو که تازه بهش رسیده بودیم رو دچار تشنج کرد ….
رشید می گفت : ماهنی پاشو برو حساب اونا رو برس چه معنی داره عمو هر شب بره چند ساعت اونجا بمونه و بعد بیاد خونه ….
ماهنی در حالیکه پیدا بود دستش می لرزه می گفت ..تو کاری نداشته باش ..اگر اون بخواد کار بدی بکنه با رفتن من چیزی عوض نمیشه ..
فقط به این موضوع دامن می زنم و جدی ترش می کنم صبر داشته باشین فرهاد رو می شناسم یک مدت دیگه خودش خسته میشه و ول می کنه …من خودمو پیش خودم کوچیک نمی کنم ..

ولی وقتی ما شب ها می خوابیدیم و بابا هنوز نیومده بود ماهنی مثل مرغ پر کنده تو حیاط راه می رفت و گریه می کرد …و شاید فقط من این گریه ها رو می دیدم و فاطمه که هر دو بیدار و نگران ماهنی می موندیم تا بابا برسه خونه …
اغلب با هم تو حیاط جر و بحث می کردن و بابا می گفت سر ساختمون بودم …و یک چیزی هم از ماهنی طلبکار می شد …
که باز خبر قبولی فاطمه تو دانشگاه اونم رشته ی پزشکی حال و هوای ما رو عوض کرد …و یک بار دیگه شادی به خونه ی ما لبخند زد .
تا یک روز پاییزی که هوا رو به سردی میرفت و هنوز خونه ای که بابا قولشو داده بود آماده نشده بود …
با طاهره از مدرسه بر می گشتیم …یک مردی به ما نزدیک شد و از طاهره آدرس خونه ی ما رو پرسید ..
طاهره گفت : اینجا خونه ی ماست شما با کی کار دارین ؟
گفت : من خونه ی قبلی خانم ماهنی رو خریدم براشون یک نامه اومده شماره تلفن منزل پدرشون رو داشتم زنگ زدم آدرس اینجا رو به من دادن ولی پلاک رو پیدا نمی کنم …
من فورا گفتم : پلاکمون افتاده تو خونه اس هنوز بابام وقت نکرده سر جاش بزاره …
گفت : خانم ماهنی مادر شماست ؟
طاهره گفت بله ..
گفت : از باکو یک نامه براشون اومده ..میشه برین صداشون کنین ؟ من با عجله دویدم طرف خونه و دستم رو گذاشتم روی زنگ و فریاد زدم ماهنی …ماهنی ..بدو نامه دارین …
ماهنی هراسون در درو باز کرد و گفت : چی شده ؟ چرا اینطوری زنگ می زنی ؟
گفتم : ماهنی نامه ..نامه اومده ..از باکو …
هاج و واج به اطراف نگاه کرد ..طاهره و اون مرد تازه رسیده بودن …

ماهنی اونو شناخت و گفت : سلام ..من واقعا نامه دارم ؟ از کجاست ؟ باکو ؟
مرد گفت : سلام از من خانم …
بله از باکو اومده و چون روش نوشته بود پدرت من گفتم لازمه شما رو پیدا کنم …و دست کرد تو جیب بغلشو یک نامه ی تا شده رو در آورد و داد به ماهنی …که صورتش سرخ شده بود و از شدت هیجان لبش می لرزید …
و با همون دست لرزان نامه رو گرفت و تشکر کرد و اون مرد رفت .
ماهنی عقب عقب رفت و خودشو چسبوند به دیوار و دو زانو نشست پاکت رو میون دستش گرفته بود و چشمش رو بسته بود …
نمی دونم به چی فکر می کرد ولی معلوم بود که قدرت باز کردنشو نداره ..بعد نامه رو گذاشت روی سینه اش و بلند گریه کرد هق و هق می زد و در یک آن صورتش خیس از اشک بود …
صبر من تموم شده بودولی ماهنی هنوز نامه رو باز نکرده بود ….
یکم به همون حال موند بعد بلند شد و رفت به اتاق ؛؛ما هم دنبالش رفتیم …..
با یک دست نامه رو گرفته بود و دست دیگه اش رو مشت کرده بود و می کوبید تو سینه اش طوری که انگار می خواست نفسش بالا بیاد …
طاهره با التماس گفت : ماهنی حرف بزن ..حالت خوب نیست ؟ یک چیزی بگو …. نشست روی صندلی و نامه رو باز کرد …

و با دستی لرزان اونو خوند ولی اشک جلوی دیدشو می گرفت و مدام پلک می زد ….
وقتی نامه تموم شد اون هنوز بی صدا نشسته بود و حالش اصلا خوب نبود ..طاهره پرسید : ماهنی چی نوشته بده به ما بخونیم ..
اما نامه رو محکم تو دستش فشار داد و گریه می کرد و به یک جا خیره مونده بود ….
همون موقع فاطمه اومد ..
اون بهتر می دونست با ماهنی چیکار کنه …طاهره زود اونو در جریان گذشت ..و سه تایی کنارش نشستیم و فاطمه با مهربونی ازش خواست بهمون بگه چی تو نامه نوشته …
آهسته گفت : مادرم مرده ….دلم براش تنگ بود می خواستم ببینمش ..می خواستم بغلش کنم و باهاش درد دل کنم ..ولی اون سالهاست که دیگه توی این دنیا نیست ….
ما که رفتیم باکو اونا نبودن رفته بودن مسکو و مادرمو همون جا خاک کردن …
یکی از برادرامم تو جنگ کشته شده …نمی دونم چه جنگی و کجا بوده .. ..
حالا پدرم تنها برگشته باکو و مریضه ..به من احتیاج داره …ازم خواسته برم پیشش ولی من چطوری می تونم شما ها رو ول کنم و برم ؟ …
فاطمه گفت : چطوری نداره ماهنی من هستم از بچه ها مراقبت می کنم تو برو نگران نباش بعدا پشیمون میشی …
ما داشتیم ماهنی رو راضی می کردیم که بابا در خونه رو با شتاب باز کرد و با چشمی گریون از همون جا داد زد ماهنی ..ماهنی ..بدو

و بابا که حال ماهنی رو نمی دونست با اضطراب گفت : پاشو تو رو خدا بیا بریم خونه ی مادر حالش خیلی بده می خواد تو رو ببینه همش صدات می کنه … ماهنی میای ؟ …
و ما که می دونستیم ماهنی قسم خورده بود هرگز با مادر روبرو نشه در میون حیرت ما فورا بلند شد و لباس پوشید و به ما هم گفت همه حاضر بشین با ما بیان ؛
بعد کیفش رو بر داشت و نامه رو گذاشت توی اون و در این مورد حرفی به بابا نزد ..
شاید اون بهتر می دونست که وقتش نیست .. ..حتی بابا هم با اون حالش حیرت زده به ماهنی نگاه می کرد و باورش نمی شد به این زودی راضی به رفتن شده باشه …
و من فکر می کنم وجود اون نامه در تصمیم ماهنی بی اثر نبود …نامه ای که هرگز در موردش با بابا حرفی نزد .
وقتی رسیدیم خونه ی مادر همه دورشو گرفته بودن ..
عمه در گوشش گفت : مادر ماهنی اومده …دست رنجورشو بلند کرد و یک چشمش باز شد و بی رمق گفت : اومدی؟ ماهنی ؟ بیا اینجا ؟ دستت رو بده به من …
ماهنی آروم رفت جلو و دستشو گرفت و نشست کنار تختش …
مادر سعی کرد سرشو نیم خیز کنه ..و گفت : منو ببخش خیلی وقته دارم درد می کشم ..
حلالم کن بزار راحت بشم ….ماهنی در حالیکه چند قطره اشک از گوشه چشمش پایین میومد و بغض امونش نمی داد گفت : حلال کردم …
مادر گفت : به خدا بد تو رو نمی خواستم ..دلم نمی اومد گیر یک نامرد بیفتی جوون بودی …. خوشگل و… پولدار ,, چیکار می کردم ؟ تو بگو ؛ به عنوان یک مادر ترسیدم ..گیر نامرد بیفتی ..

ماهنی گفت : که آشنا نمی تونست نا مرد باشه … بله فهمیدم ..شما راحت باشین دیگه گذشت , از ته دلم حلال کردم انشاالله زود تر خوب میشین …..
گفت :ماهنی … نه… فکر کنی… از حالت بی خبرم ..می دونم چی بسرت اومده ولی من برات خیر می خواستم ..
.و سرشو گذاشت رو بالش ..ماهنی آهسته در گوشش گفت : از حالم با خبر نبودین …مادر؛؛ من شوهر نمی خواستم فقط همینو بدونین صد سالم بدون شوهر زندگی می کردم به سالار وفا دار می موندم …..
حالا دیگه نگران من نباشین خوبم …
مادر چشمش رو هم گذاشت و یک نفس بلند کشید …انگار به عمه و عموی بزرگم اجازه داده بود با ماهنی حرف بزنن ..چون تا اون زمان با هاش قهر بودن اگر جایی روبرو می شدن جواب سلامش رو نمی دادن …
اونشب همه خانواده خونه ی مادر موندیم ..و ماهنی بالای سرش نشست و قران خوند …و نیمه های شب از صدای شیون عمه و زن عموم بیدار شدیم ..
مادر رفت..و حالا من نمی دونم واقعا ظلم کردن به همین راحتی بخشیده میشه؟ ..حلال کردم و تموم شد ؟ زندگی ماهنی با یک تصمیم خود خواهانه مادر زیر رو شد .. و این اصلا عادلانه نبود ..
گاهی ما زن ها خودمون با خودمون بد می کنیم و ارزشی برای هم قائل نیستیم به احساس همدیگر توهین می کنیم و در مورد رفتار های هم قضاوت نا بجا ..و این فقط در مورد ماهنی یا زمان گذشته صدق نمی کنه …

تا هفت روزی که توی خونه مادر مراسم بود ما هم اونجا بودیم و ماهنی مورد لطف و محبت آقا جان .. و بی تفاوتی ماهنی در مقابل همه ی اونا ؛؛
و با چشمی نگران و استرسی که برای رفت و آمد های بی موقع بابا داشت ساکت و آروم کار می کرد تا مراسم مادر به خوبی بر گزار بشه …
چون بابا تو همون عزای مادرش غیبش می زد و کسی نمی دونست کجا رفته ..
حتی یکبار ماهنی رشید رو فرستاد که اگر خونه ی اون زن رفته باشه برش گردونه که گفتن از اینجا رفتن و کسی نمی دونه کجان ؛؛ و ماهنی اینو حدس می زد که بابا براشون خونه گرفته تا رشید جای اونا رو ندونه ….
بعد از هفت ، حال ماهنی خیلی بد بود؛؛ مدام به خودش می پیچید و بی تابی می کرد …
معمولا توی این مواقع زیاد کار می کرد و صورت سفیدش قرمز می شد ….
اون دلش پیش پدرش بود و از طرفی نمی تونست بابا رو تو شرایطی که هر آن ممکن بود خطایی ازش سر بزنه رها کنه ..پس در حالیکه مدام بغض داشت برای پدرش نامه نوشت و ازش خواست بیاد ایران و پیش ما زندگی کنه …و امیدوار بود که یک روز این اتفاق بیفته و پدرشو تو خونه ی خودمون ببینه و ازش مراقبت کنه …

غیبت های بابا طولانی تر شد ..همه ما ناراحت بودیم چون ماهنی آرامشش رو از دست داده بود و مدام گریه می کرد ..
تا یک روز رشید دوباره بابا رو تعقیب کرد و خونه ی اون زن رو پیدا کرد ..
وقتی برگشت همه چیز زیر و رو شد و دنیا در نظر مون تیره و تار شد ..رشید عصبانی بود و صورتش مثل خون قرمز ..
رگ گردنش ورم کرده بود و از شدت غیظ با مشت به سرش می کوبید …و بی ملاحظه فریاد زد ماهنی بیچاره شدیم عمو زن گرفته …
ماهنی وا رفت و ولو شد روی زمین ..به سختی نفس می کشید ..
فاطمه و طاهره هم گریه می کردن و سهند و یاشار از گریه های ما ترسیده بود ن ..
ماهنی فقط نفس نفس می زد و ضربان قلبش اونقدر تند شده بود که ما هم می فهمیدیم …و همه با هم عزا داری کردیم برای جنازه ی خوشبختی و آسایش خودمون …
که ما در سن های مختلف بودیم ولی بدون استثنا می فهمیدیم که زن گرفتن بابا چه معنایی برای ما داره …..
هر کدوم یک گوشه گز کردیم حتی سهند برای بابا خط و نشون می کشید و چاره ای نداشتیم جز اینکه منتظر بمونیم تا اون بیاد .. ماهنی یک دستمال بر داشته بود تند و تند به همه جا می کشید ..اون دیگه حتی نمی تونست رشید رو آروم کنه …
و رشید عصبانی به فاطمه و طاهره می گفت : زن گرفته ..نمی دونم با ماهنی چیکار کنم بیچاره مون کرد …
دیدین تا دستش به دهنش رسید با ما چیکار کرد ؟
فاطمه گفت : تو که هنوز با اون حرف نزدی شاید نکرده باشه …
رشید گفت : پس چرا سرشو می زنی ته شو می زنی خونه ی اون زن میره و خوشحال و خندون بر می گرده .

صدای چرخیدن کلید توی قفل در استرس ما رو بیشتر کرده بود …
ماهنی هنوز یک کلام به زبون نیاورده بود و هنوز داشت تمیز کاری می کرد همینطور که دستمال دستش بود اومد جلو در و منتظر شد …به محض اینکه بابا وارد شد . ماهنی با همون حال بدش پرسید : کجا بودی ؟
بابا که هنوز لباس سیاه به تن داشت و ریشش بلند بود ..قیافه ی مظلومانه ای به خودش گرفت و گفت : سر خاک مادر شما ها چرا اینطوری شدین چی شده ؟ ماهنی خوبی ؟
رشید با اعتراض فریاد زد ..عمو من تعقیبت کردم سر خاک نبودی رفته بودی خونه ی اون زن …
گفت : تو برای چی منو تعقیب می کنی ؟ به تو چه مربوط من چیکار می کنم ؟…
باز چی تو گوش ماهنی خوندی ..چرا می خوای زندگی ما رو بهم بزنی ؟ خوب آره گاهی میرم کمک می کنم گفته بودم که میرم ..ماهنی نگفته بودم ؟ ..از اونجا رفتم سر خاک گناه کردم ؟ …
رشید گفت : به من گفتن اینجا یک زن و شوهر با مادرشون زندگی می کنن و خونه رو شما اجاره کردی ….
عمو داری با زندگی ما چیکار می کنی ؟
گفت :من به زندگی تو چیکار دارم رشید بشین سر جات درد سر درست نکن ….
ماهنی گفت: رشید ساکت باش بزار خودم حرف بزنم ..فرهاد راست بگو پس چرا همسایه ها اینطوری میگن؟اصلا تو برای چی میری خونه ی اون زن ..بیجا می کنی ؟ ….
دستشو کوبید تو هم و داد زد ای خدا حالا بیا درستش کن ..زر زیادی می زنین ..
مجبور بودم؛ برای اینکه مردم حرف در نیارن اینطوری گفتم .. مگه من احمقم؟ ..
ماهنی تو رو جون یاشار به حرف این رشید گوش نکن آخه تو اون زن رو دیدی ؟ سگ بهش نگاه نمی کنه اونوقت من تو رو بزارم و برم سراغ اون ؟ با شش تا بچه مگه عقلم کم شده ؟ ..

رشید داد زد مگه من دشمن شما هستم عمو شتر سواری که دولا دولا نمیشه شما صبح تا شب اونجایی من به ماهنی نگفتم ..
بگو تو این هفته چند ساعت سر کار بودی ؟..منم دانشگاه دارم درس دارم ..
می ترسم باز بدهی بالا بیاریم صدای آقای اردبیلی رو هم در آوردی ..شما فقط بگو کجا میری سر کار نمیای ؟ ..
بابا شروع کرد به داد و هوار کردن و فحش دادن به رشید و گفت :تو حساب چی رو از من می گیری ؟ تو داری برای من کار می کنی …..یادت باشه داری پاتو از گلیمت دراز تر می کنی ..
رشید اگر یک روز جواب این کارات رو ندادم نامرد روزگارم ..
حالا من باید به تو یک الف بچه جواب پس بدم ؟
برو مرتیکه نمی خوام از فردا بیای سر کار برو پی درس و دانشگاه خودت ؛ به کار من کار نداشته باش , هر کاری دلم بخواد می کنم ..
کسی هم حق نداره دخالت کنه …
ماهنی در حالیکه از شدت ناراحتی لب هاش بهم می خورد ..گفت : ببین فرهاد تو هرکاری دلت بخواد نمی تونی بکنی ..
من می تونم این حرف رو بزنم؟ تو مدعی من نمیشی؟ ..کار من به تو مربوط نیست ؟
توام اگر خطایی بکنی همه ی ما اذیت میشیم …ببین هفت نفر دارن به تو نگاه می کنن ..
نگاه التماس آمیز ما رو نمی ببینی ؟ خوب به ما نگاه کن ..چی می ببینی ؟ ..که داریم با زبون بی زبونی بهت میگیم ما رو بدبخت نکن ..خودت رو بدبخت نکن .تا هر کجا پیش رفتی برگرد ..
ببین باهات دعوام نمی کنم ..فقط ازت می خوام به حرمت این همه سال که با هم زندگی کردیم به حرمت روح برادرت و مادرت که ما رو دست تو سپرد تا گیر نامرد نیفتیم …

من ماهنی جلوی همین بچه ها بهت میگم ..فقط از این به بعد اگر ازت خطا ببینم دیگه تو صورتت نگاه نمی کنم ..
تو باید یا ما رو انتخاب کنی یا بری دنبال زندگی خودت ….
بابا با قیافه ی حق به جانب ..ولی مهربون گفت : عزیز دلم ..ماهنی من بهت میگم فقط دلم براشون می سوزه ..همین به پیر و پیغمبر …به هر کس می پرستی قسم می خورم چیزی نشده تو رو قران بزرگش نکنین ..
چشم رو دوتا تخم چشمم اگر تو دیدی من دیگه در خونه ی اون زن برم خدا ازم نگذره .. خوبه همه راضی شدین ؟
حالا دست از سرم بر دارین …این چند وقت دنبال مصالح بودم گیر نمی اومد …می گن داره ایران شلوغ میشه بعضی ها جنس ها شون رو قایم می کنن که اوضاع که بهم ریخت ده برابر قیمت بفروشن …نفهمیدین تبریز شلوغ شده بود ؟
و بابا خودشو انداخت روی مبلی که تازه خریده بود تا توی خونه ی جدید وسایل نو داشته باشیم و در حالیکه سیگارش رو روشن می کرد سعی داشت موضوع رو تموم شده جلوه بده ..
و به رشید گفت : بیا عمو جون بشین اینجا بهت بگم کجا بودم ..تو هنوز جوونی و خام زود قضاوت نکن ….
همه ی ما کمی دلگرم شدیم جز ماهنی که اونو خوب می شناخت و بارها در مورد بابا اینو به ما گفته بود که : اگر کار خطایی می کنه محاله تا آخرش نره و چیزی که به فکرش می رسه هر چند بدونه درست نیست انجامش میده ….
پس امیدی نداشت و دلش قرار نگرفته بود .

و ما شاهد این ادعا بودیم که بابا نه تنها دست از اون کار بر نداشت بلکه هر روز به بهانه ای دیر میومد و خونه ای که برای اون زن گرفته بود عوض کرد تا رشید نتونه پیداش کنه ..
و ما برای یکایک اون دقایق نفرت انگیز و جر و بحث ماهنی و بابا ؛ بچگی و شادی کودکانه ی خودمون رو از یاد بردیم …
با اخم ماهنی جون می دادیم و با صدای هوار های بابا نفرت تو وجودمون شعله می کشید …از اون زن ,, از بابام ..و حتی گاهی از زندگی بیزار می شدیم …
اواخر آذر بود که بابا برای به دست آوردن دل ماهنی سخت مشغول تموم کردن خونه ی جدید شده بود و یک روز اومد و گفت: طبقه ی اول حاضر شده میریم اونجا تا طبقه دوم تموم بشه و بریم بالا بشینیم …و خیلی زود ما اسباب کشی کردیم به امید اینکه توی خونه ی جدید روزگار بهتری داشته باشیم ….
خونه مشرف به شهر و شاه گلی بود …
یک حیاط زیبا با باغچه های گلکاری شده و یک ساختمان بزرگ دو طبقه ..که سر تا سر ساختمون زیر زمین داشت ..
طبقه اول با پنج تا پله به یک پاگرد می رسید و در وردی اونجا قرار داشت ..سه خواب و یک پذیرایی و ناهار خوردی بزرگ ..سمت راست و روبروی پذیرایی یک راهرو بود که به یک در ختم می شد و از اونجا می شد به طبقه ی بالا رفت در حالیکه یک در هم به کوچه داشت ….
یکماهی همه سر گرم جابجا شدن توی اون خونه بودیم ولی موقتی چون بابا می گفت برای عید بالا رو تموم می کنم و میریم بالا …..
تا یک بعد از ظهر سرد و برفی زمستون ..بابا از خونه رفت بیرون ..و دیدم که ماهنی فورا آماده شد و به دنبالش رفت …
فاطمه التماس می کرد ماهنی نرو سرما می خوری بهش نمی رسی …
همینطور که با عجله میرفت گفت : نترس رشید ماشین گرفته تو کوچه منتظر منه ..کاری نمی کنم ..
دیگه باید دهن عموت رو ببندم ..
اون رفت ..و منو و فاطمه و طاهره و سهند با دلی پر از غصه و اندوه منتظر شدیم و خودمون رو برای فاجعه ای بزرگ آماده می کردیم ….

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن