رمان ماهنی پارت۵

رمان ماهنی اثر ناهید گلکار

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان ماهنی نوشته ناهید گلکار وارد شوید

کم کم هوا سرد شد و تقریبا هر روز برف می بارید ..و فرهاد در کنار ما بدون اینکه ازمن انتظاری داشته باشه زندگی می کرد .
با وجود اینکه هنوز حرصی که تو دلم بود خاموش نشده بود و زیاد باهاش حرف نمی زدم و مدام اخمم تو بود از بودنش هم ناراضی نبودم چون باعث خوشحالی بچه ها شده بود …
فرهاد بر خلاف سالار مدام با اونا بازی می کرد.
باهاشون حرف می زد و با رشید کشتی می گرفت و خودشو می زد زمین و پیروزی که اون بچه هر بار با زمین زدن اون به دست میاورد رضایت خاطری براش بوجود آورده بود که احساس می کردم اون افسردگی از دست دادن پدرشو فراموش کرده ..
بیشتر به من توجه می کرد و هوای فاطمه رو داشت ..اونا فرهاد رو فقط عموی خودشون می دونستن ..و من نمی خواستم طور دیگه ای در موردش فکر کنن ….
فرهاد صبح ها خیلی زود قبل از اینکه ما بیدار بشیم میرفت روستا برای رسیدگی به کارای کشت و کار و شب دیر وقت بر می گشت ….
و من زیاد وجودشو حس نمی کردم ….تا برف زیادی همه جا رو پوشوند و کار تعطیل شد ..
اون بازم صبح زود بیدار می شد و بچه ها آماده می کرد و می برد مدرسه .. تا بر می گشت من ناشتایی می خوردم و برای اون توی یک سینی می ذاشتم ..وبرای همین کار اونقدر از من تشکر می کرد که شرمنده می شدم ….

هر کاری می خواستم انجام بدم یا ازم می گرفت و یا کمکم می کرد… واز اینکه همون حرمتی که بین مون بود نگه می داشت یکم خیالم راحت شد که خیال نداره دست به من بزنه …
نمی دونم چرا اون همه به ما محبت می کرد شایدم ..انگار نقطه ضعف من و بچه ها رو می دونست …
نزدیک دوماه بود که منو به عقد فرهاد در آورده بودن …..و تو این مدت جز سلام و حرفای واجب حرفی با هم نزده بودیم …و من تا می تونستم ازش دوری می کردم وقت هایی که تو خونه بود ..سرمو به خیاطی و بافتنی گرم می کردم ….
تا یک روز جمعه که هوا آفتابی بود ؛؛ فرهاد به من گفت : ماهنی مادر دلش برای رشید و فاطمه تنگ شده اجازه میدی ببرمشون ؟
گفتم : خوب ؛ من که دلم نمی خواد حتی اسمشون رو بشنوم ولی باشه ببر …
بلند گفت : بچه ها حاضر شین بریم خونه ی مادر ..
رشید ناراحت شد و گفت بریم چیکارکنیم ؟ بگیم دست تون درد نکنه ماهنی رو زدین ؟
نمی خوام اونا رو ببینم …و رو کرد به منو ادامه داد : یادم نرفته چطور شما رو زدن ..
صورتش رو بین دو دست گرفتم و گفتم : فدات بشم پسرم تو به من کار نداشته باش اونا پدر بزرگ و مادر بزرگ تو هستن ..
خیلی با ادب برو و برگرد ناهار که خوردی از عمو خواهش کن شما رو بیاره ..ولی من ازت می خوام که بی احترامی نکنی ..بهم قول بده …
گفت : نمی تونم ماهنی اگر پامو بزارم خونه ی اونا دیگه این بار ساکت نمی مونم ..من نمیرم ؛ فاطمه اگر می خواد تنها بره …..
فاطمه گفت : منم نمیرم نمی خوام اونا رو ببینم ….

فرهاد مداخله کرد و با کلی نصیحت و خواهش و تمنا اونا رو با خودش برد …
راستش منم دلم نمی خواست بچه ها مو بفرستم خونه ی اونا اما مدتی بود که فرهاد همش خونه بود و کلافه شده بودم ..
بیشتر به خاطر این اجازه دادم که یکم تنها باشم ..وجود اون داشت خفه ام می کرد …
وقتی اونا رفتن من همون جا پشت پنجره موندم و به برف زیادی که توی حیاط تلنبار شده بود نگاه کردم ..
رشید راست می گفت منم دلم نمی خواست بچه ها برن خونه ی مادر هنوز دق و دلیمو خالی نکرده بودم …
اون زن خیلی ماهرانه اختیار اموال شوهرم رو ازم گرفت و منو اسیر دست پسرش کرد …با اینکه فرهاد از دل و جون برای ما زحمت می کشید اما این خواسته ی من نبود ..
ولی اون زمان بیشترین کاری که از دستم بر میومد رفتن بود که بی فایده انجامش داده بودم ….
گرمایی که از نور آفتاب به من می خورد خوشم میومد ..
دلم خواست جایی که نور خورشید از پنجره به اتاق می تابید یک بالش بزارم و پشت بدم به آفتاب تا شاید وجود یخ زده ام کمی گرم بشه …

یک چادر کشیدم روی خودم و زیر اون آفتاب دلچسب دراز کشیدم …
دلم برای خودم می سوخت و گریه داشتم ..
همینطور که دمَر بالشم رو بغل کرده بودم با صدای بلند ناله کردم و اشک ریختم ..و اونقدر بلند گریه کردم تا آروم شدم و با گرمایی که پشتم رو داغ کرده بود خوابم برد …
نمی دونم چقدر طول کشید ولی مدت زیادی نبود ..که احساس کردم کسی تو خونه است؛؛ یکم هوشیار شدم و هراسون از جا پریدم و با وحشت به اطراف نگاه کردم ..
فرهاد رو دیدم که دستپاچه شده بود و رفت به طرف آشپز خونه …
فورا چادرم کشیدم سرم و بلند پرسیدم : آقا فرهاد بچه ها کجان ؟
گفت : پیش مادر بعد از ناهار میرم اونا رو میارم …
گفتم : شما چرا نموندی ؟ اومدی اینجا چیکار ؟چرا اونا رو تنها گذاشتی من بچه ها رو دست شما سپردم …
گفت :رشید با هاشون تندی کرد منم با مادر حرفم شد نتونستم بمونم ..
آقا جان نذاشت بچه ها رو هم بیارم .

از جام بلند شدم و با غیظ رفتم به اتاقم و درو بستم ..
دست و پام می لرزید من دیدم که فرهاد داشت منو که خواب بودم تماشا می کرد ..اگر الان بخواد به زور بیاد سراغم چیکار کنم ؟…
از این فکر بشدت چندشم شد .
نشستم پشت در …و گوش به زنگ بودم ببینم چیکار می کنه …شاید نیم ساعت بیشتر طول کشید ..که صدای در اتاق اومد مثل اینکه رفت تو حیاط و بعد صدای در کوچه ..آهسته از اتاق اومدم بیرون ..و دیدم رفته …..
و بعد از ظهر با بچه ها برگشت ….
از اون روز به بعد مدام حواسم جمع بود…. بهش نزدیک نمی شدم و حرف نمی زدم …
تو خونه چادر سرم می کردم و ازش رو می گرفتم ..
ولی اون محبت هاشو و توجه اش بیشتر شده بود و طوری وانمود می کرد که متوجه ی ترس من نشده..
تا یکروز که سر سفره نشسته بودیم ناهار می خوردیم ..گفت : ماهنی تو ائل گلی رو تو این فصل دیدی ؟
گفتم : نه .نرفتم ..
گفت : پس بچه ها زود غذاتون رو بخورین می خوایم بریم دریاچه رو تماشا کنیم …وای نمی دونین واقعا دیدنیه …
ماهنی من اون روز که بچه ها رو گذاشتم خونه ی مادر رفتم اونجا خیلی قشنگ بود آب یخ زده و مردم روی یخ آب سُرسُره بازی می کردن …. باید اونجا رو ببینین .
گفتم : نه من نمیام حوصله ندارم …..ولی در مقابل اصرار بچه ها دیگه نتونستم مخالفت کنم چون اونا رو خیلی مشتاق دیدم نخواستم دلشون رو آزرده کنم ..
در واقع خودمم بدم نمی اومد برم و اون منظره رو ببینم …
سر راه فرهاد تخمه و تنقلات خرید و ما رو برد …من از ماشین پیاده نشدم نمی خواستم بهش رو بدم ….اونو رشید دست فاطمه رو گرفتن و بردن روی اون یخ ها و سه تایی بازی می کردن …

اون زمان من فرهاد رو به چشم برادرم می دیدم و هیچ احساسی بهش نداشتم …..
فقط به خاطر بچه هام و اینکه مادرش دیگه دست از سرم بر داشته بود راضی بودم …
کمی بعد اومد و به من گفت : توام بیا خیلی خوبه بیا سُر بخور ..گفتم : نه بابا حوصله ندارم ..
گفت : اگر بیای منم قول میدم عید ببرمت باکو پیش پدر و مادرت …
گفتم : راست میگی ؟می بری ؟
گفت : تو بیا منم به جون خودت قسم می خورم می برمت ….
گفتم : پس قسم بخور …دستشو گذاشت رو سر من و گفت : به جون تو می برمت …
سرمو کشیدم و گفتم : فرهاد پر رو شدی ؟ نمی خوام ازت هیچی نمی خوام …
فقط کاری با من نداشته باش …
گفت : اونم به چشم ..حالا بیا ..خواهش می کنم این یک دفعه رو به حرفم گوش کن ..بیا دیگه … ببین رشید و فاطمه چقدر خوشحالن اگر توام باشی دیگه نور علا نور میشه …
از ماشین اومدم پایین می خواست دستم رو بگیره که روی برف ها زمین نخورم ..ولی اجازه ندادم ….
تا رسیدیم لب آب ..جایی که بچه ها داشتن سُر می خوردن ..ولی تا پامو گذاشتم روی یخ تعادلم رو از دست دادم و فرهاد فورا منو گرفت ..نمی تونستم مثل فاطمه و رشید خودمو نگه دارم داد زدم برم گردون رشید ..پسرم می ترسم …
تو رو خدا می خوام برگردم ..رشید اومد و یک دستم رو گرفت و گفت : ماهنی یکم بیا سُر بخور خیلی خوبه …
دست دیگه ام رو فرهاد گرفت و من دو زانو نشستم و اونا منو می کشیدن و بلند می خندیدن ..
داد زدم چادرم ..چادرم داره میفته ..بسه دیگه …ولی تازه بازی شروع شده بود ..یک مرتبه دیدم از ته دلم می خندم و با اونا بازی می کنم …
بچه ها اونقدر خوشحال بودن که منم سر شوق آوردن …

اون روز بهمون خیلی خوش گذشت ..و همه سر حال برگشتیم خونه ….
بعد از سالها یاد بچگی هام افتاد و ماهنی غمگین رو فراموش کردم ..
ماهنی که وقتی می خندید شوهرش با غضب بهش نگاه می کرد ..
اون معتقد بود زن نباید بلند بخنده ..و من خنده رو فراموش کردم ..و اون روز دوباره پر بال گرفتم و از ته دلم خندیدم .
فردا که فرهاد و بچه ها تو حیاط برف بازی می کردن خودم رفتم و توی بازی اونا شرکت کردم همه با هم آدم برفی درست کردیم و بهم گلوله برفی زدیم …و اینطوری ما چهار نفر مدام با هم خوش میگذروندیم ….
شب ها دور کرسی جمع می شدیم و بعد از اینکه بچه ها تکالیف شون رو انجام می دادن ..شام می خوردیم و فرهاد که حالا روش به من باز شده بود با اونا شوخی می کرد و می خندیدیم ….
تا زمستون تموم شد و فرهاد رفت روستا و چند روزی نیومد ..
انگار خونه خالی شده بود و تنها بچه ها نبودن که جای خالی اونو حس می کردن …و شب چهارشنبه سوری اومد ..کلی خرید کرده بود و مقدار زیادی بوته با خودش آورده بود؛؛ از در که وارد شد بلند رشید رو صدا کرد و گفت : بیا که برای خانم ها چهارشنبه سوری رو جشن بگیریم این کارش شبیه کار مردای باکو بود ..
من زیر چشمی بهش نگاه می کردم ببینم چیکار می کنه ..اومد تو و سلام کرد و گفت ماهنی یک خبر خوب برات دارم …

گفتم : چی ؟ مگه خبر خوب هم وجود داره ؟ حالا بگو تا من ببینم خوبه یا بد ؟
سرشو خم کرد طرف منو و با شیطنت گفت : داریم میریم باکو ..حالا بگو خبر خوبی بود یا نه ؟
از خوشحالی نمی دونستم بهش چی بگم باورم نمی شد رویای من داشت به حقیقت نزدیک می شد ..
این تو دلم مونده بود پدر و مادر من از وقتی رفته بودن حتی یک خبر ازم نگرفتن و اینطوری من مدام نگرانشون بودم ..باید می رفتم شاید فرهاد رو راضی می کردم اونجا بمونم …
گفتم : فرهاد اگر این کارو بکنی من تا آخر عمر مدیونت میشم ..
گفت : معلومه که این کارو می کنم …اینو بدون کاری توی این دنیا نیست که به خاطر تو نکنم …
از بس خوشحال بودم به روی خودم نیاوردم …و دو روز بعدصبح خیلی زود ما با کلی وسیله که تو راه بچه ها راحت باشن راه افتادیم طرف جلفا که از اونجا بریم باکو و من از شدت شوق مدام بغض می کردم ..
برام باور کردنی نبود .
تو راه دیگه مثل یک خانواده شده بودیم ..می گفتیم و می خندیدم ..فرهاد روی ماشین رادیو گذاشته بود و گاهی که یک آهنگ شاد می ذاشت با هم می رقصیدیم …
از جلفا یکراست رفتیم مرز و راه افتادیم طرف نخجوان ..
تا اونجا راه زیادی نبود ..و شب رو تو یک مسافرخونه ی خوب و تمیز خوابیدیم …
فرهاد یک اتاق گرفته بود که سه تا تخت داشت ..
منو فاطمه روی یک تخت و رشید و فرهاد روی اون دو تخت دیگه …و این اولین باری بود که با فرهاد توی یک اتاق می خوابیدم ….
ولی احساس می کردم دیگه ازش بدم نمیاد ..و از وجودش رنج نمی برم …
شاید به خاطر اینکه منو به آرزوم رسونده بود ..ولی خیال داشتم باهاش بر نگردم ….

اونشب همینطور که تو تختم روبروی تخت فرهاد دراز کشیده بودم و فاطمه تو بغلم بود سایه ی سنگین نگاه اونو حس می کردم و چند بار چشمم رو باز کردم و تو نور کم اتاق دیدم داره به من نگاه می کنه …
نگاهی که می تونستم بفهمم از من چی می خواد ….
دوباره به وحشت افتادم …دلم برای اونم می سوخت اسیر ما شده بود شایدم امید داشت که یک روز دل منو به دست بیاره ولی آخه چطور ممکن بود ؟
نمی تونستم جز حس قدر دانی و برادری حس دیگه ای نسبت به اون داشته باشم ….و فرهاد همینطور خیره به من بیدار بود ..
با یک تظاهر به خواب چادرم رو کشیدم رو صورتم ..
احساس گناه می کردم این وضع اصلا درست نبود ….صبح من و بچه ها بیدار شدیم ولی فرهاد هنوز خواب بود حتی از سر و صدای ما هم بیدار نشد …
سه تایی رفتیم پایین و توی حیاط مسافرخونه روی تختی که کنار یک حوض گذاشته بودن نشستیم ….
و رشید رفت و برامون ناشتایی سفارش داد …
اون سالها نخجوان یک شهر کوچک بود و رونق زیادی نداشت …کمی بعد سر و کله ی فرهاد پیدا شد …
با همه ی اون محبت هایی که به من کرده بود دلم نمی خواست به صورتش نگاه کنم ..
با دیدنش یک حس در موندگی بهم دست داد ..اینکه زن بودم ومحتاج مردی که بالای سرم باشه از خودم بدم اومد ..
دلم می خواست آزادانه هر کجا که خودم دلم می خواست با بچه هام برم ..ولی نمی شد و این واقعیت تلخی بود که باید قبول می کردم …
فرهاد بر خلاف همیشه کسل به نظر می رسید ..صبحانه خوردیم و وسایلمون رو جمع کردیم و راه افتادیم بطرف باکو …
اون روز ساعت یازده و نیم سال تحویل می شد و ما توی ماشین بودیم …به هم تبریک گفتیم و شیرینی خوردیم ……
و من با فکر های جور واجور به جاده نگاه می کردم بهار اونطرفا خودشو دیر نشون می داد و هنوز روی شاخه های درختان سرو و کاج برف جا خوش کرده بود و کناره های جاده ی خاکی اغلب پر بود از برف یخ زده …
ولی زیبایی اون مناظر رو نمی شد نا دیده گرفت ….کاش دلم خوش بود .

و فرهاد از صورت من متوجه شده بود که اون ماهنی روز قبل نیستم ..و تقریبا تا باکو با هم حرف نزدیم ..
ناها ر رو هم تو سکوت خوردیم و راه افتادیم . حدود ساعت سه بعد از ظهر رسیدیم …باکو ,,
چقدر بزرگ شده بود شهری که دیگه من نمی شناختم … اونجا با تصوری که من از خیابون و کوچه ای که توش زندگی می کردم فرق داشت گیج شده بودم و نمی دونستم کجا باید دنبال خونه مون بگردم ….
پدرم تاجر معروفی بود و همه اونو می شناختن ..یا من اینطوری تصور می کردم …ولی تا شب از هر کس پرسیدیم سری به علامت نمیشناسم تکون و داد ما رو مایوس کرد ….
خوب شب بود و من فردا بهتر می تونستم راه خونه ی پدر مو پیداکنم ….
مجبور شدیم بریم یک هتل ..به فرهاد گفتم ..لطفا دوتا اتاق بگیر که راحت باشیم من دیشب خیلی بد خوابیدم …
انگار ازم توقع نداشت ..با ناراحتی این کارو کرد و اونشب هم به صبح رسوندیم ..تا دیر وقت فکر می کردم که شاید اسم خیابون و کوچه مون رو به یاد بیارم …
ولی نشد که نشد …
فردا و پس فردا ما تو شهر گشتیم و هیچ سر نخی پیدا نکردیم …اونقدر دلم از پدر و مادرم گرفته بود که گاهی فکر می کردم حالا که نمی خوان منو ببینن و تلاش نکردن حتی یک خط نامه برام بفرستن منم اونا رو فراموش کنم و برم ..
ولی دلم رضا نمیشد ..هم می خواستم اونا رو ببینم و هم به پشتیبانی اونا با فرهاد بر نگردم …..

اما بی فایده بود و انگار دور خودمون می گشتیم ….چند روز گذشت ؛ هم بچه ها خسته شده بودن هم احساس می کردم فرهاد که به خاطر رضایت من حرفی نمی زنه ..
این بود که روز چهارم بهش گفتم : شما برو با بچه ها بگردین بزار من با خیال راحت خودم پیداشون کنم ….
فورا قبول کرد و این نشون می داد اونم امیدش رو از دست داده …
هر کوچه ای که شبیه به کوچه ی ما بود خونه به خونه در زدم ..و پرس و جو کردم ولی نبودن که نبودن ….
دیگه شب شده بود … با بغضی غریب و آشنا دست از پا دراز تر تاکسی گرفتم و برگشتم هتل …..
اونقدر عصبی و بی قرار بودم که تا در اتاق رو باز کردم ..بغضم ترکید و خودمو انداختم رو تخت و های و های گریه کردم …
فرهاد و بچه ها دورم رو گرفته بودن و دلداریم می دادن ..
فرهاد می گفت : من فردا هر طوری شده پیداشون می کنم هنوز خیلی جا ها رو نگشتیم ..نا امید نشو …
ولی دو روز دیگه هم به همین منوال گذشت و در میون اشک چشم من که بند نمی اومد دوباره راهی غربت شدم …
و می تونم بگم که تا خود تبریز اشک ریختم …
جاده برای من این بار مثل کندن دل از تمام آرزو هام بود …اینو می دونستم که رابطه ی من و فرهاد نمی تونست تا ابد به این شکل باقی بمونه و بالاخره روزی می رسه که من باید زنش می شدم ..
که اون مرد بود و بی دلیل اینقدر به من باج نمی داد ….و من به امید اینکه روزی تحت حمایت پدرم از این مسئله خلاص بشم تا اون روز صبر کرده بودم ..و حالا داشتم برمی گشتم بدون هیچ امیدی …

وقتی رسیدیم خونه فرهاد ناراحت و عصبی وسایل ما رو گذاشت تو حیاط و بدون اینکه کلامی به زبون بیاره رفت…
با فاطمه و رشید وسایل رو بردیم و جابجا کردیم ..و من از اینکه اون به این صورت رفته بود فکر می کردم شاید فرهاد متوجه شده که من چقدر از این موضوع دلگیرم و خودش از این ازدواج مسخره پشیمون بشه ..
دعا می کردم که راضی به طلاقم باشه …
اما یکساعت بعد برگشت مقداری خرید کرده بود ؛ چیزایی مثل ماست و مرغ و میوه و نون و شیرینی و انگار اتفاقی نیفتاده گفت : ببخشید رفتم به مادرم سر بزنم و بگم که اومدیم ..
ماهنی مادر می خواد بچه ها رو ببینه به من گفت تو رو هم ببرم خوب عیده ؛؛
دید و باز دید واجبه …
طاقتم تموم بود ..با اعتراض و لحنی که اصلا خوب نبود ..
گفتم : بسه دیگه چه دید و باز دیدی ؟ دست از سرم بر دارین الهی خبر مرگ ماهنی رو براتون بیارن بلکه راحت بشین ..
آخه شما از جون من چی می خواین ؟ به مادرت بگو بدبختم کردی ؛حالا می خواد بیچارگی منو تماشا کنی ؟ می خواد ببینه ,چی به روزم آورده ؟
بهش بگو ماهنی مرده ..خیلی وقته که فقط نفس می کشه راحت شدی ؟
فرهاد با حرص مچ دست منو گرفت و کشید طرف اتاق خودم وپرتم کرد؛؛؛؛
خوردم زمین و همون جا نشستم و مچم رو که درد گرفته بود با دست دیگه گرفتم … درو بست و چفتش رو انداخت ..
رشید زد به در و داد زد عمو ولش کن چیکار می کنی ؟ به ماهنی کار نداشته باش مادرمو ول کن …
فرهاد همینطور که چپ ؛چپ به من نگاه می کرد به در تکیه داد و بلند گفت : کاری ندارم عمو جون می خوایم با هم حرف بزنیم ..
تو و فاطمه برین تو حیاط منم میام ….نگران نباش عمو شاید من تنها آدمی باشم که به مادرت آسیبی نمی رسونم

خودمو رو زمین کشیدم و کنار دیوار تکیه دادم و گفتم : چیه ؟ زور ت رو به من نشون میدی ؟دستت درد نکنه خوب خودتو نشون دادی ..
لازم نبود می دونم ؛؛زور من به شما ها نمیرسه …
فرهاد عوض شده بود نمی دونم چی شده بود که جسارت پیدا کرده بود و داشت با من یک طور دیگه ای حرف می زد ..
گفت : آره من زورم به تو می رسه ..خوبم می رسه …
همین الان اگر بخوام تو رو تصاحب می کنم ..می تونی از خودت دفاع کنی ؟ می زنمت .. می تونی منو بزنی ؟ ازت کار می کشم ؛می تونی نکنی ؟ ..
چون زورم بیشتره هر کاری از دستم بر میاد …فکر کردی تا حالا بی عرضه بودم ؟ یا مردی نداشتم ؟ نه ماهنی ؛ هیچکدوم ..
فقط عاشقت بودم ..و هستم و اینطوری زورم از تو کمتره چون با هر زوری که داشته باشم نمی تونم قلبت رو تصاحب کنم …
تو یک مرد به من نشون بده که اینقدر با یک زن راه بیاد …
گفتم گناه من چیه ؟ راه نیا من ازت خواستم ؟
گفت : تو گناهی نداری ..الا اینکه منو دوست نداری و من گناهم دوست داشتن توست ..با خودم فکر کردم صبر می کنم ..محبت می کنم ..به خواسته هات عمل می کنم دلت نرم میشه ..ولی تو دل سنگ تر از اونی هستی که فکرشو می کردم …
با اینکه طاقتم برای بغل کردن تو تموم شده بازم صبر می کنم ..تا روزی که تو به من بگی منو می خوای ..
یکبار بهت قول دادم دوباره میدم ؛؛ از من نترس ببین همین الان می تونم بغلت کنم ولی حتی دستت رو هم نمی گیرم …
ولی اینو بدون اگر مادرم هم با این کار مخالفت می کرد… بازم من تو رو می خواستم فکر نکن تقصیر اون بوده …
این من بودم که اصرار داشتم …..ماهنی ببخشید که می خواستم ازت مراقبت کنم ..
ببخش که راضی نشدم کسی تو رو اذیت کنه …چیزی که تو نمی دونی اینه که ….اینه که …نباید بگم ولی تو باید بدونی …..

یادت هست من خونه ی شما نمی اومدم ؟..ماهنی ..ازتو فراری بودم ..چون زن برادرم بودی و بی شرفی بود که حتی بهت فکر کنم …
ولی حالا چرا نکنم ؟ چرا سعی نکنم تو رو بدست بیارم ؟ تو توی قکر و مغز منی تو وجود منی ..
چطور تو رو بیرون کنم و از دست تو راحت بشم ؟ پس دیدی که زور تو بیشتره ..
خواستی شوهرت میشم نخواستی کنارت می مونم ..من آدم با شرفی هستم و تو رو به زور به دست نمیارم …حالا برو راحت زندگی کن؛؛؛ اینقدر از من نترس؛ اگر می خواستم تا حالا خیلی کارا کرده بودم ولی تو برام عزیز تر اونی هستی که بتونم ناراحتی تو رو ببینم ؛؛تمام …
و درو باز کرد و رفت بیرون …
زانو هامو گرفتم تو بغلم و سرمو گذاشتم روی پام …
و قطرات اشک صورتم رو خیس کرد ..بی اختیار و بدون ناله …..هر چی فکر کردم جوابی نداشتم به فرهاد بدم ..
کلا دلم نمی خواست جایی که فایده ای نداره حرف بزنم ..من اون قدرت رو نداشتم و یا اینطوری بزرگ نشده بودم که بتونم داد و هوار راه بندازم ..
قبل از اینکه طرف مقابلم رو بترسونم خودم می ترسیدم ..این بود که بازم سکوت کردم …چون حس می کردم حرفم به جایی نمی رسه ….

رشید و فاطمه اومدن کنارم و با ترس نشستن ؛؛ رشید دستم رو گرفت و فاطمه سرمو بغل کرد ….
اونا ترسیده بودن عموشون منو ناراحت کرده باشه ..
گفتم : نگران نباشین قربونتون برم عمو می خواست باهام حرف بزنه همین ..دید من عصبانیم منو آورد تو اتاق شما اذیت نشین ….
اما من دیگه به اون زندگی تن در دادم ..
و خودمو سپردم دست خدا …فرهاد حالا بیشتر روستا بود و کار می کرد شب ها دیر میومد و بدون سر و صدا می خوابید و دوباره صبح میرفت ..
اون می تونست که شب رو تو خونه ای که سر زمین کنار خونه ی ماه بی بی داشتیم بمونه ؛ و من دلیل این همه رفت و آمد رو نمی فهمیدم …
اواخر بهار بود ..
به محض اینکه امتحان بچه ها تموم شد فرهاد ما رو با خودش برد روستا …
ماه بی بی برامون ناهار مفصلی تدارک دیده بود و این اولین باری بود که به عنوان زن فرهاد میرفتم اونجا ..
راستش خجالت می کشیدم ..ولی اون با روی باز ازم استقبال کرد و ..وقتی با هم تنها شدیم ..
پرسید: خوب بگو ببینم چه حال و روز داری ؟
گفتم : به خدا قسم ماه بی بی من نمی خواستم زن فرهاد بشم هنوزم رضا ندادم …
گفت : دسته گل به آب دادی شاخ نبات چشم روشنی می خوای ؟ بدبخت فرهاد رو داری می کشی جگرش خونه از دست تو ..
گفتم : کی ؟ فرهاد ؟
گفت : ببین دختر قشنگم ..من جاری خودم رو خوب می شناسم می دونم کار اون بوده ولی فرهاد واقعا خاطر تو رو می خواد ..
به حرف مادرش یا اینکه تو بیوه ی برادرش بودی با تو وصلت نکرده ..دوستت داره …بدبخت بیچاره شده .. داره مجنون میشه ..
گفتم بی خود کرده ..من دوتا بچه دارم یکسال از اون بزرگترم ؛؛ فرهاد یک پسر بچه بود من اومدم خونه ی اینا چطوری خودمو راضی کنم؟ ..
نمی تونم ماه بی بی به خدا کار سختیه ….

گفت : ناز الکی نکن ..خوش بحالت که هم سالار دوستت داشت هم حالا فرهاد …
به خدا کاش من جای تو بودم ..
گفتم : عمو هم که خیلی شما رو دوست داره ؟
گفت : نه بابا خیر سرش دوست داشتنش چیه ؟مرتیکه مثل گاو می مونه ..چیزی حالیش نیست ,, …
من میگم حالا که زن فرهاد هستی و نزدیک ده ماهه تو یک خونه زندگی می کنین بیا و گناه نکن خدا رو خوش نمیاد اذیتش کنی .. تن در بده …
با دو دست کوبیدم تو صورتم و گفتم : وای نگین تو رو خدا؛؛ روز مرگم باشه انشاالله ؛؛ نمی خوام ..
ماه بی بی خدا رو خوش میاد من اذیت بشم ؟ بهش بگو بره زن بگیره بالای سر ما هم باشه …
گفت : خفه شو دختر دهنت رو ببند ..خودتو سیاه بخت نکن ..زود عادت می کنی ….نه من این حرف روشنیدم ؛ نه تو دیگه تکرار کن ..
یک بار بگی کارت تمومه ؛ مردا از این حرفا خوششون میاد یک مرتبه دیدی زن گرفت .. دوباره از این حرفا زدی نزدی ها ..
همین که من بهت میگم

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن