رمان ماهنی پارت۳

رمان ماهنی اثر ناهید گلکار

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان ماهنی نوشته ناهید گلکار وارد شوید

با اینکه سالار سعی می کرد هر کاری از دستش بر میاد انجام بده من در رویای برگشتن به باکو زندگی می کردم …
هر وقت از چیزی ناراحت می شدم همین دلمو گرم می کرد….
کم کم شکمم بزرگ می شد و راه رفتن برام سخت ..
قابله می گفت : بچه ات خیلی درشته و آخرای اسفند به دنیا میاد …و چون زمستون بود بیشتر روزا ها و شب ها مادر شوهرم و پدر شوهرم و برادر کوچیک سالار که هنوز ازدواج نکرده بود خونه ی ما بودن ..
گاهی هم خواهرش انیس با شوهر و بچه هاش و برادر بزرگش با زن و بچه دور هم تو خونه ی ما جمع می شدن ….
چون سالار اجازه نمی داد من پامو از خونه بیرون بزارم و می ترسید زمین بخورم …..
تا شب بیست دوم اسفند برف زیادی باریده بود و دور روزی بود دوتایی تو خونه تنها بودیم ….
اصلا نمیشد در اتاق رو باز کنیم از سرما و برف .. و بیرون از رفتن خونه کار دشواری بود ..
آخه اون سال ها از پاییز برف شروع به باریدن می کرد و کوچه ها همیشه تا اواسط بهار یخبندون بود ..
ولی اینطور برفی هم هیچ کس تو اسفند ندیده بود ….
من از سر شب احساس می کردم حالم خوب نیست و کمی درد داشتم ….
ولی همون طور که اخلاقم بود و دلم نمی خواست کسی رو معذب کنم حرفی به سالار نزدم …
ولی نزدیک صبح درد شدیدی تو دل و کمرم پیچید و دیگه نتونستم آروم بمونم …
تجربه نداشتم و نمی دونستم که وقت زایمانم رسیده …

فریاد زدم سالار دارم میمیرم به دادم برس ..با چشمانی که داشت از حدقه در میومد و دستپاچه شده بود گفت : یا علی خودت به دادمون برس ..چیکار کنم من ؟ تو بگو الان چیکار کنم ؟ماهنی نمیشه تنهات بزارم …یا علی ..یا الله گفتم: برو دنبال مادر و قابله رو بر دار و بیارین ..هنوز فرصت هست نگران نباش دردم تازه شروع شده …..فورا لباس پوشید و بدون اینکه حرفی بزنه رفت تو حیاط …می دیدم که تا در کوچه به زحمت خودشو رسوند و می فهمیدم که زمان زیادی طول می کشه تا اون برگرده ..
یک تشک پهن کردم تو همون اتاق جلویی و خوابیدم …هیچ کس نبود و به راحتی فریاد می زدم …بچه داشت میومد و من اصلا آمادگی نداشتم ..واقعا ندیده بودم و نمی دونستم باید چیکار کنم …بشدت ترسیدم و گریه می کردم …تا امانم بریده شد …وتا اونجایی که می تونستم از ته دلم جیغ کشیدم …کمک …یکی کمکم کنه …یکی به دادم برسه دارم میمیرم ….که صدای در بلند شد چند نفر می زدن به در باز کن ..ماهنی ..باز کن ……به زحمت بلند شدم و خودم رسوندم به در اتاق و باز کردم و فریاد زدم کمک …کمکم کنین …تنهام …
دیوار های خونه کوتاه بود ..یک مرتبه یک مرد روی دیوار پیداش شد واز اونجا پرید پایین و درو باز کرد …دوتا از زن های همسایه اومدن تو …..اون زمان همه ی همسایه ها از حال هم با خبر بودن و بهم می رسیدن ….هر دو فورا دست بکار شدن در حین اینکه مشغول آماده کردن وسایل زایمان من بودن …

عصبانی هم شده بودن و یکی می گفت : خاک بر سرشون کنن ببین چطور زن بیچاره رو تنها گذاشتن و رفتن …مسلمونی کجاست ؟ انصاف ندارن به خدا این زن گناه داره ..تف به شما و شرفی که ندارین ..خاک بر سر اون مادر شوهر ؛؛دید که این دختر مادرش اینجا نیست نکرد براش مادری کنه ….اون یکی می گفت : اگر دستم به مادر شوهرش برسه اونقدر لیچار بارش می کنم که بفهمه با این زن سیاه بخت چیکار کرده ..می مُردی چند روز پیشش می موندی ؟ و چند لحظه بعد چند تای دیگه از همسایه ها و پشت سر هم در باز می شد و یکی میومد تو ؛؛ چه برای کمک و چه برای فضولی و تماشا که سر از قضیه در بیارن … …فورا آب جوش حاضر کردن وسایل بچه رو آوردن و در میون فریاد های بی امان من و جمعیتی که توی اتاق جمع شده بود بچه به دنیا اومد ..و من دیگه از حال رفتم …فقط می شنیدم که می گفتن پسره ..و من نمی دونستم سالار چی دلش می خواست هرگز حرفی در این مورد به من نزده بود و منم که انگار برام مهم نبود..چون بهش فکر نکرده بودم …نمی دونم درست یادم نیست ..ولی اینو می دونم که احساس من از همون لحظه ای که فهمیدم پسر دار شدم شروع شد …یک حس خیلی خوب و ملکوتی داشتم …و تازه وقتی اونو قُنداق کردن ؛گذاشتن پهلوی من رنگ و بوی دنیا برای من عوض شد ..مادر بودن نعمتی که خداوند به زن داده و این بالاترین حس خوبِ زندگی ؛ در دنیاست …حالا می فهمم که این همه صفات؛؛ سازش ؛؛و از خود گذشتگی؛ مهربانی و لطافت رو چرا خدا در وجود زن قرار داده ..برای اینکه بتونه این همه بچه ی خودشو دوست داشته باشه ..جز این امکان پذیر نیست …

وقتی سالار و مادر و خواهرش و قابله رسیدن من بچه تو بغلم بود و همسایه ها دور و برم ..مرداشون حیاط رو پارو و زن ها برای من کاچی آماده کرده بودن …سالار اومد کنارم .. از خستگی و اضطراب صورتش داغون بود …با همون چشم نگران کنارم نشست و سری با افسوس تکون داد و برای اولین بار زیر لب و آهسته گفت : ببخشید نتونستم زود تر خودمو برسونم ….ولی مُردم و زنده شدم …و بچه رو از بغلم گرفت و بوسید و در حالیکه چشمش برق می زد ..گفت : اسمش رشید باشه ..و من سرمو به علامت رضایت تکون دادم ….
مادر شوهرم منو فورا به یکی از اتاق ها منتقل کردو اوضاع رو به دست گرفت ..می گفت بچه ات چاق و سر حاله مردم چشم می کنن ..زن زائو نباید جلوی دید باشه …
وهمسایه ها با افتخاری که آفریده بودن ؛؛ همه ناهار خونه ی ما موندن و به اصطلاح خودشون جشن گرفتن ..برو و بیایی راه افتاده بودنگفتی ….بشدت خوابم میومد ولی با اون سر و صدا ها امکان نداشت …. و سالار و مادر و خواهرش دوندگی می کردن تا برای اون همه آدم غذا آماده کنن ….

نزدیک ظهر برادرای سالار هم اومدن هر دو از اینکه عمو شده بودن ؛؛؛ اونم پسر سالار خوشحالی می کردن …..و بدون ملاحظه نوزاد که تازه به دنیا اومده رو دست به دست می کردن و می بوسیدن ….
مرد ها خونه ی همسایه و زن ها خونه ی ما ناهار خوردن …..و اینطوری بود من مادر شدم ….دوسال بعددرست اول اسفند بچه دومم رو که فاطمه بود به دنیا آوردم …..و سالار همچنان رفتارش با من و بچه ها سرد و خشک بود ..ولی دیگه می دونستم که تو دلش ما رو دوست داره ..اون عشقی که به منو بچه هاش داشت تو صندوقچه قلبش گذشته بود و درشو فقلی محکم زده بود که کسی ازش خبر دار نشه ..نمی دونم برای کی و کجا ازش محافظت می کرد ….
سالار از رشید بچه شش ساله انتظار یک مرد بزرگ رو داشت و بهش فرمون می داد…اون بی اندازه خانواده دوست بود هر کجا میرفت ما چهار نفر رو با خودش می برد …ولی دریغ از یک روی خوش یا کلامی محبت آمیز ..من اینو می دونستم و باهاش کنار اومده بودم ..حرفشو گوش می دادم چون تحمل بد رفتاری توهین اونو نداشتم ….
تا یک روز تابستون وقتی رشید شش سال داشت و فاطمه چهار سالش بود…. سالار از صبح زود بچه ها رو بر داشت و با عموش شوهر ماه بی بی که حالا برای اون کار می کرد رفته بودن سرِ زمین ..برای جمع کردن محصول ..و من با خیال راحت کوفته تبریزی درست کردم و با ماه بی بی سبزی خوردن چیدیم و شستیم و سور سات ناهار رو روبراه کردیم و نزدیک ظهر یک بقچه دست منو یک پارچ شربت دست ماه بی بی ..دوتایی سلانه سلانه راه افتادیم و از میون درخت های سپیدار رفتیم بطرف رود خونه که کنار زمین بود …. سالار هفت تا هم کارگر داشت …

ماه بی بی پارچ شربت دستش بود یکی یک لیوان به همه داد واول سالاربا ولع شربت رو سر کشید ولیوان رو داد دست ماه بی بی و اومد پیش من و سرشو به گوشم نزدیک کرد و گفت : زن چیکار کردی ؟ عجب بویی راه انداختی ..چیکار کردی با این غذا؟..کوفته است ؟ گفتم : آره ….گفت: به به … برو سفره رو پهن کن الان میام دیگه طاقت ندارم …کوفته باشه و دست پخت ماهنی ؛ واقعا نمیشه صبر کرد …. من یک مرتبه دوتا بال در آوردم و رو آسمون سیر کردم و برگشتم …اون از من تعریف کرد …باور کردنی نبود …من و ماه بی بی با ذوق و شوق کنار رود خونه فرش پهن کردیم و سفره رو انداختیم و منتظر سالار و عمو شدیم ….نمی دونم بوی غذا بود یا بچه ها از بس از صبح بازی کرده بودم طاقت نداشتن مدام می گفتن گشمنه …ماهنی گشمنه … یکی یک لقمه گرفتم دادم دست اونا و داشتم به ماه بی بی می گفتم : فهمیدین چی شد ؟ بالاخره منم سفید بخت شدم باورتون نمیشه سالار ازم تعریف کرد …ماه بی بی خندید و گفت : ببین این خاصیت این جور مرداست نمیگن ..نمیگن ..یک بار که از دهنشون در بیاد انگار دُر و گوهر پاشیدن …..

در جواب ماه بی بی فقط این جمله از دهنم در اومد که به خدا سالار مرد خوبیه ..دیگه می دونم دوستم داره ..که صدای فریاد های چند کارگر بلند شد..واویلا …سالار خان … …همه می دویدن بطرف تراکتور ..از اونجا چیزی معلوم نبود …با چشم دنبال سالار گشتم ندیدمش …چادرمو جمع کردم با سرعت هر چی تموم تر پای برهنه دویدم به طرف تراکتور …عمو فریادزنان تو سر و گله ی خودش می زد ..از دور می دیدم گارکر ها تراکتور رو هل می دادن به طرف عقب …..خودمو رسوندم …داشتن سالار رو از زیر تراکتور می کشیدن بیرون …وای خدا من غرق خون بود ….منو ماه بی بی شیون می کردیم و نمی ذاشتن بریم جلو …با جیغ و فریاد و التماس خودمو رسوندم به سالار بالای سرش نشستم …..خودمو می زدم و می گفتم حکیم بیارین …تو رو خدا یکی بره دنبال حکیم ….سالار ؟…سالارجانم ؟ جان دلم ……جواب بده ..تو رو خدا یک وقت تنهام نذاری ..سالار جانم ….دستشو گرفتم و دست دیگه ام رو گذاشتم روی سرش و موهاشو نوازش کردم ..اون ملایم و بی قوت دستم رو فشار داد و به زحمت گفت : مراقب خودت و بچه ها باش ..تا همین جا بود …..اشهد و …..و برای همیشه چشمش رو بست …نمی فهمیدم چیکار می کنم و به کجای بدن خودم می زنم ..اونقدر فریاد زده بودم سالار که دیگه صدایی از گلویم بیرون نمی اومد ….

دو روز بعد سالار رو به خاک سپردیم و بدون اون برگشتیم خونه ای که بدون اون سرد و بی روح شده بود ……
بدنِ خون آلود اون از جلوی چشمم نمی رفت مدام زار می زدم آروم و قرار نداشتم و هنوز نمی دونستم چه بلایی سرم اومده ….بعد از هفتم ..
فرهاد برادر کوچک سالار رفت تا بقیه ی کار اونو انجام بده …اون تابستون من نه شهامت شو داشتم و نه حال روحیم خوب بود که اوضاع رو دستم بگیرم ..در حالیکه تازه بیست و دو سالم بود ..اما از همه کار و داد و ستد های سالار با خبر بودم ….فرهاد محصول ها رو جمع کرد و پولشو آورد و گذاشت جلوی من ..در حالیکه سرش از غمی که برای برادر داشت پایین بود ..گفت: ماهنی من همه جوره در خدمت شما هستم ..اصلا فکر نکن دست تنهایی ..هر امری؛؛ فرمایشی داشته باشی من با دل و جون انجام میدم ….عمو و ماه بی بی هم مراقب اموال داداش هستن …تا کشت بعدی خیلی مونده ..خودم آبان میرم و زمین ها رو می برم زیر کشت و نمی زارم زحمت سالار به هدر بره …..
منم از خدا خواسته قبول کردم چون نه می تونستم و نه توانش رو داشتم که مثل سالار کار کنم ..
اما چند ماه که گذشت و هنوز داغ من تازه بود …یک مرتبه متوجه شدم همه دارن برای من بزرگتری می کنن ..اوایل از روی دلسوزی و بعد بصورت امر و نهی ….طوری که انگار من ناموسی بودم که به خطر افتاده بود …حتی پسر بزرگ برادر شوهرم به من معترض می شد که چرا سر فاطمه چادر نمی کنم …باید کاری می کردم ؛؛ نباید اجازه می دادم کسی برام تصمیم بگیره …اینو می فهمیدم ولی رو اصل حیایی که داشتم هر بار کوتاه میومدم و می گفتم دفعه بعد جوابشون میدم ….

بیشتر روزها از بس دلم تنگ و غمگین بودم بچه ها رو بر می داشتم میرفتم کنار شاه گلی و ساعت ها به آب خیره می شدم و اشک میریختم …و بی خردانه فکر می کردم چون من از سالار ناراضی بودم و ازش محبت می خواستم این بلا سرم اومده و خدا داره منو تنبیه می کنه …….برای همین دیگه خودمم نمی دونستم چی می خوام وچه کاری برام درسته …شب ها برای ما سه نفر شام غریبان بود …فاطمه و رشید رو بغل می کردم ..براشون سوزناک لالایی می خوندم و گریه می کردم ….لالایی ددیم یاتاسان ..
قیزیل گوله باتاسان
قیزیل گولون ایچینده
شیرین یووخی تاپاسان
(لالایی میگم بخوابی …تو گل های رُز طلایی غرق بشی و خواب های خوبی ببینی خواب های شیرینی ببینی )
و اونا معصومانه می خوابیدن ومن گریه می کردم ….دست و دلم به هیچ کار نمی رفت ؛ که کم کم می فهمیدم که درد سر های من تازه شروع شده ….و دوباره به فکر رفتن به باکو افتادم ..تصمیم داشتم هر چی دارم رو بفروشم و از اونجا برم …که به جز اون تراکتور لعنتی همه ی چیز به نام من بود …و فکر می کردم کسی نمی تونه ازم بگیره …..

گیج بودم هر وقت به فکر فروش می افتادم قیافه ی سالار میومد جلوی چشمم و می ترسیدم روح اونو آزرده کنم و پشیمون می شدم …..با گرم شدن هوا و سبز شدن کشت و کار و اینکه می دیدم اونطوری که باید؛ دیگران دلسوز نیستن …خودم رفتم سر کار …اما چه دلی داشتم من؛؛ ..فقط خدا می دونه که هر طرف رو نگاه می کردم سالار رو می دیدم و قلبم پاره پاره می شد …از کوفته ای که اون دوست داشت و نتونست بخوره بدم میومد ..از سبزی خوردن متنفر بودم ..و اسم تراکتور که میومد اشک میریختم …فرهاد دوش به دوش من کار می کرد جای سالار رو گرفته بود حساب و کتاب ها همه دست اون بود و من خجالت می کشیدم حرفی بزنم …محصول رو که جمع کردیم مثل هر سال در آمد نداشت از نصف هم کمتر بود ولی چون می دیدم از دل و جون کار می کنه حرفی بهش نزدم …بیشتر اوقات با فرهاد میرفتیم و بر می گشتیم ..می خواستم حضور داشته باشم … و اون سعی می کرد عموی خوبی برای بچه های من باشه …و می دیدم که تمام وقتشو صرف ما می کنه …پس به اون حق می دادم که حق خودشو بر داره …

دو سال گذشت در حالیکه من متوجه شده بودم که فرهاد نسبت به من یک حسی داره ..اون با رفتار و نگاهش اذیتم می کرد ..اما چون یکسالم از من کوچکتر بود میذاشتم به حساب جوونی اون و به روی خودم نمیاوردم و سعی می کردم ازش دوری کنم …..اما ته دلم ناراضی بودم و با اینکه از خودم مطمئن بودم بازم می ترسیدم و به این فکر افتادم که یک نفر رو به جای اون بزارم و بهش بگم دیگه کمکشو نمی خوام …در حالیکه تو این دوسال اون وضع مالیش خوب شده بود برای خودش ماشین خرید و به من می گفت برای اینکه شما راحت بری روستا و بر گردی این کارو کردم …..گاهی بعد از ظهر ها بچه ها رو می برد گردش و هر چی اصرار می کرد من نمی رفتم ….وقت و بی وقت در خونه ی ما رو می زد با یک یا الله میومد تو و ساعتها به هوای بازی با بچه ها می موند …و منو به حرف می کشید سئوال می پرسید و جواب می خواست ..باکو چطور جاییه ؟ کی اومدین تبریز …و از این جور حرفا که من لزومی به پاسخ دادنش نمی دیدم ولی به حرمت محبت هایی که به ما می کرد جواب می دادم ….

تا اینکه داشتم به نبودن سالار عادت می کردم …که یک روز مادر وپدرش اومدن خونه ی ما …بعد از مقدمه چینی و کلی حرف های اضافه …که ما امروز هستیم و فردا نیستیم دستمون به خاطر تو و بچه هات از گور بیرون نمونه …مادر به من گفت : ببین ماهنی تو حالا ناموس ما هستی ..همین الان کلی حرف پشت سرت می زنن ..فرهاد مرد عزب میاد تو خونه ی تو و میره درست نیست همه ی ما ناراحتیم …گفتم : مادر یک فکرایی دارم آقا فرهاد بره سراغ کار خودش دیگه نیاد دور و بر من ..خودم یکی رو پیدا کردم می ذارم سر کار تازه عمو و ماه بی بی هم هستن ..خودمم میرم سر کشی,, از عهده اش بر میام ..تابستون که بچه ها مدرسه ندارن میرم همون جا کار می کنم …شما درست میگی منم راضی نیستم ….آقا جان گفت : گوش کن نقل این حرفا نیست …کسی رو پیدا کردم ؛؛چه معنا میده ؟ مرد غریبه بیاد با تو کار کنه ؟ ببین مادرت چی صلاح می دونه همون کارو بکن ما حرفامون رو زدیم و تصمیم گرفتیم که تو باید چیکار کنی …گفتم :بفرمایید صلاح منو شما بهتر می دونین ..مادر گفت : خودت می دونی که این مال و اموال رو از خونه ی بابات نیاوردی مال پسر منه ..

حالا آقا یی کرده به اسم تو بوده کاری نداریم …وظیفه ی ماست که از این دارایی محافظت کنیم تا برای بچه هاش بمونه …تو همون هشت یک می بری و ما اجازه نمیدیم مرد دیگه ای تو زندگی تو بیاد و اموال پسر ما رو بالا بکشه …گفتم : مادر چی دارین میگین ..حواستون هست دارین با من ؛؛ماهنی حرف می زنین ..آخه من تو این فکرام ؟ شوهر می خوام چیکار ؟ گفت : خودت گفتی یکی رو پیدا کردم …گفتم : مادر جون عزیزم ..من گفتم کارگر نگفتم خدای نکرده شوهر …..گفت : تو رو خدا خودتو نزن به اون راه ..بلند میشی هر روز میری شاه گلی که چیکار کنی ؟ دنبال شوهر نمی گردی ؟ پس میری چیکار ؟ گفتم دست شما درد نکنه ممنون ..اگر شرع به من اجازه می داد از این حرف شما خودمو آتیش می زدم …مادر به خدا تنها فکری که نکردم همین بود ..میرم شاه گلی تا دلم باز بشه که نمیشه …میرم بچه هام بازی کنن و غصه ی باباشون رو نخورن …گفت : حالا گیرم تو درست بگی دهن مردم رو میشه جمع کرد ؟ دیگه وقتی پشت سریک زن بیوه ؛؛ حرف حدیث در اومد ؛؛ تو تبریز انگشت نما میشه ..حالا تا توام آبرو و حیثیت ما رو نبردی قبول کن زن فرهاد بشی تا هم بچه ها زیر دست شوهرننه نیفتن و هم اموال پسرمون به تاراج نره ….

بعض کرده بودم نمی دونستم چی باید به اونا بگم ..که دلم می خواست فحش بدم ..بد و براه بگم ….آخه من انسانم حیوون که نیستم احساس دارم برای چی با من اینطوری رفتار می کنین گناهم چی بوده جز حرف مردم …..ولی خودمو کنترل کردم گفتم : آخه شما یکم با خودتون فکر کردین چی دارین از من می خواین ؟ من چطوری زن مردی بشم که برادر سالار بوده و یکسالم از من کوچکتره ..من خجالت می کشم به زبون بیارم ..شما چطور به من پیشنهاد می کنین ؟ …مال و اموال پسرتون رو می خواین ؟ همه رو میدم ..هیچی نمی خوام فقط راحتم بزارین …من شوهر نمی خوام اونم فرهاد که از من کوچکتره ..تازه اون هنوز ازدواج نکرده چرا باید به پای منو و بچه هام بسوزه ؟ تو رو خدا اگر به من رحم نمی کنین به اون رحم کنین …
دیگه حرفشو نزنین ..من پامو از خونه بیرون نمی زارم قول میدم شوهرم نکنم ..می خواین دست خط بدم ؟ بهتون تعهد بدم؟ ..اصلا هر چی شما بگین چون حق باشماست ولی در این مورد متاسفم من همچین کاری نمی کنم ..و ازم اینو نخواین که محال زن فرهاد بشم ….می دونین اگر به گوش فرهاد برسه چقدر برای من بده ؟
مادر گفت : خوب ؛بدون خبر اون که کاری نکردم ..اونم خواسته اش همینه ..دلش نمی خواد بچه های سالار زیر دست کسی بیفتن …ماهنی این کار به صلاح همه ی ما هست دهن مردم هم بسته میشه …گفتم : یک کلام به صد کلام ,,مادر خوب گوش کنین من زیر بار این حرف نمیرم …..

آقا جان عصبانی شد و گفت : مگه دست توست نه اینجا پدر و مادر داری بری زیر بال و پرشون نه کس و کاری ؛؛ می خوای چیکار کنی یک زن جوون و بیوه ؟ ..گفتم من زیر پر و بال شما هستم آقا جان ..شما رو پدر ومادر خودم می دونم ..آخه منو درک کنین فرهاد مثل برادر منه تا حالا به همین چشم بهش نگاه کردم ..وقتی به زبون میارین حالم بهم می خورده این کارو با من نکنین …فکر کنین دختر خودتون هستم ….
اون بحث بدون نتیجه تموم شد ولی من مثل یک مرده ی متحرک شده بودم …دلشوره ی عجیبی داشتم و می ترسیدم حرفشون رو به کرسی بشونن … …چیکار باید می کردم نمی دونستم …..تصمیم گرفتم با خود فرهاد حرف بزنم و بهش حالی کنم که این کار شدنی نیست ….تا چند روز بعد جرات نکرد خونه ی ما بیاد ..و بالاخره سر و کله اش پیدا شد . این بار عصبانی بودم و دست و پام می لرزید ..بچه ها تو حیاط بازی می کردن و درو براش باز کردن …اونم شروع کرد با اونا بازی کردن و خندیدن و من داشتم حرص می خوردم …انگشت هامو تو هم کرده بودم فشار می دادم …چی باید می گفتم که روش باز نشه ولی بدونه که این کار شدنی نیست ….باید صبر می کردم تا تپش قلبم آروم بشه و بتونم بدون استرس حرفم رو بزنم ..ای خدا چرا منو زن آفریدی ؟

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن