رمان ماهنی پارت آخر

رمان ماهنی اثر ناهید گلکار

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان ماهنی نوشته ناهید گلکار وارد شوید

ماهنی عصبی شده بود و برای اولین بار دیدم صداش از حد معمول بالا تر رفت و داد زد: چون رشید و فاطمه خونه نیستن دور برداشتی؟ من حرفی ندارم که با تو بزنم… برو ولم کن به من چه مربوط؟ برو هرکار می خوای خودت بکن… فرهاد دست از سر ما بردار.. بزار زندگیمون رو بکنیم… بابا به زور هلش داد و رفت تو اتاق و درو بست و گفت:باید با من حرف بزنی… تو هنوز زن منی… چرا سکوت کردی؟ یعنی من اونقدر برات مهم نبودم که بخاطرم بجنگی؟ فورا منو گذاشتی کنار؟ از اولم دوستم نداشتی مدام سالار رو به سرم زدی… ماهنی گفت: واقعا که چقد پر رو و بی حیایی.. حالا داری خودت رو راضی میکنی که خطاهات رو موجه جلوه بدی؟ من مقصرم؟ دیگه بهانه ای احمقانه تر ازین پیدا نکردی؟ اون زن حامله است تو به من خیانت کردی.. خجالتم هم نمی کشی؟ مگه این همه سال نجنگیدم؟ اون همه خراب کاری تورو دید گرفتم ولی صدام در نیومد… ماه بی بی راست میگفت من نشنیده گرفتم… جلوی ظالم باید ایستاد از همون اول… اگر گذشت کنی ظلمش بیشترو بزرگتر میشه و بی حیا تر بهت ظلم میکنه من گوش نکردم و حالا پشیمونم… الانم که خیلی دیر شده…
من وطاهره گوشمون رو گذاشته بودیم رو در ولی صدایی از بابا نشنیدیم… یک دفعه ماهنی شروع کرد به داد و بیداد کردن و میگفت: ولم کن… ولم کن پست فطرت… بخدا اگه دست بهم بزنی میدمت دست رشید..پدرتو دربیاره: حق نداری به من نزدیک بشی… چیکار داری میکنی؟ احمق ؛دیوونه… ولم کن: چی میخوای از جون من؟… ما چهارتا پشت در با اضطراب منتظر بودیم ببینیم چی میشه…

صدای بابا رو شنیدم که داشت به ماهنی التماس می کرد و بعد .. یک مرتبه سکوت حکم فرما شد
و صدایی از تو اتاق نمی اومد ، من ترسیده بودم ماهنی رو کشته باشه
اون خودش گفته بود این کارو می کنه
با شدت به در کوبیدم و فریاد زدم بابا تو رو خدا ولش کن … بابا؟
طاهره و سهند هم با من فریاد می زدن … که رشید از راه رسید .. دوید پشت در بدون اینکه سوالی بپرسه .. دستگیره رو چند بار تکون داد و وقتی باز نشد لگد زد به در و فریاد می زد عمو در و باز کن وگرنه زنده از این خونه نمیری..
دست به مادرم بزنی می کشمت.. به جون ماهنی می کشمت
چند لحظه طول کشید و بابا در و باز کرد
ماهنی پریشون روی تخت افتاده بود داشت بلند میشد .. در حالیکه حالش خیلی بد بود
رشید معطل نکرد . یقه ی اونو گرفت و کشید وسط اتاق .. دیگه نمی فهمید به کجا و چطور میزنه ..
طوری که بابا قدرت دفاع کردن هم نداشت … رشید با ضربات محکم داشت اونو از پا مینداخت
من دلم خنک شده بود ولی ماهنی فریاد میزد .. رشید ولش کن بزار بره …. پسرم نکن
و بابا فرصتی پیدا کرد که از زیر دست اون خودشو خلاص کنه ..
کوزه ی سبز شده رو از پنجره برداشت و محکم زد تو سر رشید که داشت دوباره بهش حمله می کرد …

ما تا به خودمون اومدیم صورت رشید غرق در خون بود …و ماهنی مثل پلنگ تیر خورده یورش برد طرف بابا و اونو میزد و فریاد می کشید … بابا ترجیح داد فرار کنه و ماهنی به دنبالش … تو حیاط بهش رسید و گفت : بچه منو میزنی ؟ دیگه از غضب من در امان نیستی .. دیگه بهت رحم نمی کنم .. دیگه راهی برای دیدن بچه ها هم برات نمیزارم .. گمشو .. گمشو برو با درد خودت بسوز منتظر انتقام من باش
بعد برگشت و هراسون یک دستمال گذاشت رو سر رشید و به طاهره گفت مراقب برادرت باش تا من یک تاکسی بگیرم و بیام ..
رشید گیج بود ولی حرف میزد ، گفت : نمی خواد خوب میشم
ولی ماهنی به حرفش گوش نداد و اونو برد درمونگاه ..
مدتی بعد ماهنی رشید رو آورد خونه سرشو بخیه خورده بود و بهش یک مسکن زده بودن …که فورا رفت خوابید
ماهنی به من گفت : حاضر شو با من بیا … طاهره تو مراقب بچه ها باش .. شامم درست کن .. برای رشید هم یکم سوپ بپز….
نمیدونستیم می خواد چیکار کنه .. دست منو گرفت و برد
سوار تاکسی شدم … اول رفت به یک بنگاه معاملات ملکی … اون مرد که پشت میز نشسته بود اونو شناخت و از جاش بلند شد و گفت : هنوز اون مشتری که می خواین پیدا نکردم

ماهنی گفت : شرط شما رو قبول دارم .. همون کارو می کنیم .. فقط خیلی عجله دارم .. میشه برای فردا کارو تموم کنیم ؟
اون مرد برق خوشحالی تو چشمش نشست و فورا گفت : به روی چشمم خانم فردا ساعت چند تشریف میارین ؟ ولی باید قول بدین سند دو ماهه آماده بشه
ماهنی گفت : بله حتما سعی خودمو می کنم بد قولی نشه .. من ساعت هشت صبح اینجام .. لطفا دیر نکنین که یک وقت دیدین پشیمون شدم
دوباره سوار تاکسی شدیم و یک مرتبه دیدم جلوی در خونه آقا جان نگه داشت
ماهنی با غضبی که تو وجودش شعله می کشید بعد از اینکه زنگ زد با کف دست به در ضربه می زد
انگار طاقتش تموم شده بود
در باز شد و عمه اومد جلو
ماهنی بدون اینکه سلام کنه گفت : همه اومدن ؟
عمه گفت : چی شده ؟بچه ها خوبن ؟
ماهنی گفت : نه خوب نیستن .. همه بدیم
عمه شونه هاشو بالا انداخت و گفت : چیه ؟ دیوونه شدی ؟
ماهنی رفت تو اتاق .. عموی بزرگم و آقا جان و شوهر عمه نشسته بودن
انگار ماهنی ازشون خواسته بود که اونجا جمع بشن سلام کردیم و نشستیم ..

ماهنی بدون مقدمه به آقا جان گفت : من دیگه صبرم تموم شده ،شما یک روز من و بچه های سالار و سپردین دست فرهاد .. مگه نباید دیگه نظارت می کردین که اون داره چه بلایی سرما میاره ؟
اگر به شما مربوط نبود که از همون اول منه بی چاره رو رها می کردین زندگی خودمو بکنم .. اگر برام تصمیم گرفتین که نباید به امید خدا ولم می کردین ، قرار بود فرهاد از من و رشید و فاطمه مراقبت کنه و حالا رشید و فاطمه کار کنن تا من بتونم شکم اونا رو سیر کنم ؟
آقا جان اگر از من حلالیت بخواین ، حلالتون نمی کنم ، مگر اینکه من و بچه هام رو از دست فرهاد نجات بدین .. حتما خبر دارین زن گرفته ، خبر دارین اون زنِ غربتی رو با مادرش آورده تو خونه ی من نشونده ، و از همه بدتر مدام مزاحم ما میشه و با رشید دعوا می کنه
بچه ها رو میزنه و امروز سر رشید و شکست ..
شما اون دنیا جواب سالار و چی می خواین بدین ؟
عمه گفت : والله تا اونجایی که من می دونم الان تو داری اونو اذیت می کنی
پیش پای تو ، اون زنگ زده بود ،می گفت رشید زده دنده شو شکسته .. اینا رو نمی بینی ؟
رشید چه حقی داره دست روی عموش بلند کنه که براش پدری کرده ؟ خونه رو خودش ساخته ، خودشم تصمیم میگیره چیکار کنه
مثلا اون مرد خونه است ، تو چرا دخالت می کنی ؟

ماهنی گفت : اگر الان شوهر خودتم بود همین حرفو می زدی ؟ ببخشید همین الان به شوهرت مجوز دادی بره زن بگیره ، بیاره کنار تو زندگی کنه .. واقعا خوشت میاد ؟
یا مر گ خوبه برای همسایه ؟
راستش این درد اگر مال تو بود من درک می کردم ، نمی دونم چرا از فرهاد دفاع می کنی و نمی فهمی من چی میگم
عمو گفت : راست میگه ماهنی خانم ، فرهاد غلط کرده زن گرفته ؟ با شش تا بچه … خودتون هم می دونین که فرهاد آدم لااوبالی و بی بند و باریه … لااقل نمک به زخم این زن نپاشین
هرکاری کردین من حرف نزدم .. بسه دیگه … تو از فرهاد نپرسیدی چیکار کردی که رشید تو رو زد ؟
حالا از ماهنی خانم بپرس .. من
می دونم رشید همچین بچه ای نیست ، حتما فرهاد داره اذیتشون می کنه ..
ماهنی گفت : من الان شما رو اینجا جمع کردم فقط یک چیز ازتون می خوام ، سند خونه رو برداشته با خودش برده
ازش بگیرین و بدین به من ، به خاطر من اینکارو نکنین ، به خاطر بچه ها که هر روز تن و بدنشون می لرزه و حرص و جوش می خورن اینکارو انجام بدین
خواهش می کنم اجازه ندین ما بیشتر از این زجر بکشیم

آقاجان گفت : باشه بابا … اون با من ازش میگیرم … خاطرت جمع باشه .. ولی تو بگو سند رو برای چی می خواهی؟
گفت : فعلا هیچی می ترسم فرهاد اونم از دست ما در بیاره … دوست و آشنا زیاد داره راه خلاف رو هم بلده .. سند پیش من باشه بهتره
آقا جان گفت : آره بابا ، قول میدم هر طوری شده ازش می گیرم
ماهنی فردا صبح با رشید رفت بنگاه .. و ما بعد از ظهر فهمیدیم که خونه رو با دو تا آپارتمان سه خوابه روبروی هم معاوضه کرده و خونه ی خودشو خیلی زیر قیمت داده و تموم شده
البته مقداری هم پول نقد باید موقع سند زدن می گرفت .. که ماهنی بعدا یک پیکان خرید و انداخت زیر پای رشید .. و بقیه ش رو گذاشت بانک
اون روز کار خونه تموم شد .. شب ساعت نه ما رفتیم آپارتمان ها رو تحویل گرفتیم و اونجا رو که نوساز بود تمیز کردیم …
صبح اول وقت اثاث خونه رو جمع کردیم و با دلی خون از اونجا رفتیم
و حتی پشت سرمون رو هم نگاه نکردیم

چیزی که در تصور بابا هم نمی گنجید این بود که ماهنی تونسته باشه خونه رو به این سرعت بفروشه
اونم بدون سند و شاید با خودش فکر کرده بود دیگه خونه رو صاحب شده ، ولی بعدا شنیدیم که وقتی صاحبخونه اومده بود و ازش خواسته بود تخلیه کنه .. فریاد می کشیده و فحش میداده ….
اماهمه دست به دست هم دادیم و کار کردیم تا برای سال تحویل که ماهنی خیلی بهش اعتقاد داشت آماده بشیم
البته هنوز درست جابجا نشده بودیم ، ولی سفره هفت سین و سبزی پلو و ماهی روبراه بود ..
اونشب بعد از کار سختی که داشتیم دور هم سر سفره ی هفت سین نشستیم و با هم دعا خوندیم
این اولین سالی بود که بدون بابا سال رو تحویل می کردیم
درد و غم از نگاه ماهنی می بارید و باعث می شد ما هم نتونیم حس خوبی داشته باشیم ولی احساس امنیت می کردیم
دیگه اون زن مثل بختگی شوم بالای سر ما نبود ، و ما صدای فحش های رکیک و فریاد های چندش آورشو نمی شنیدیم .که حتی یاد آوری اون لحظات برامون زهرآگین و تلخ بود .

آقاجون سند و گرفت و به ماهنی داد و کار خونه تموم شد . و بابا هم یک آپارتمان از اونایی که ساخته بود رو به اسم اون زن کرد و رفت توش نشست . ولی از اون به بعد می شنیدیم که وضع مالی خوبی نداره و به طور مسلم زندگی خوبی هم با اون زن نداشت .
تابستون اون سال رشید با دختری که عاشقش شده بود ازدواج کرد .
و ما سرگرم عقد و عروسی اون شدیم …
و دی ماه همون سال فاطمه تو اعتصابات سال ۵۷ با یک پزشک ازدواج کرد ، که بطور عجیبی عاشق اون شده بود . فاطمه شباهت زیادی به ماهنی داشت
زیبایی معصومانه ای که همراه با پوست سفید و موهای روشن بود توجه خیلی ها رو جلب می کرد .
و ماهنی همونطور صبور و آرام به ما عشق می داد. مهربونی می کرد و آغوشش رو همیشه برای ما باز نگه میداشت .
ندیدم هرگز به خاطر خطاهای ما سرزنشمون کنه و با ایرادی از ما بگیره و فکر می کنم برای همین خصلت اون بود که بدون پدر همه ی ما بچه های تحصیل کرده و موفقی از آب در اومدیم
با تلاطمی که توی زندگی ما وجود داشت آرامش ماهنی تنها علاج درد ما بود و بس .. اما …

سالها از پس هم گذشت و انقلاب شد .. ایران درگیر جنگ شد و توی این زمانه ِ تلخ ما رشد کردیم و جوونیم رو گذروندیم
تغییر ناگهانی که هضمش برای ما که دیگه جایی برای تحمل نداشتیم سخت بود و بالاخره روزی رسید که من و طاهره و سهند هر سه دانشگاهی بودیم و به ترتیب ازدواج کردیم و ماهنی مدام با سختی تلاش می کرد تا جهاز و مراسم ما کمبودی نداشته باشه . یکه و تنها …و با وجود تلاش اون برای خوشحالی ما یک خلاء بزرگ هیچوقت نذاشت از ته دل خوشحال باشیم
بابا گاهی میومد و ما رو بیرون از خونه می دید . ولی همیشه غمگین و افسرده بود . از اون زن سه تا بچه داشت و در میون دعوا های بدی که می کردن نقش ماهنی رو تو خونه اش اجرا می کرد یعنی سکوت و حرف شنوی
در مقابل زنی که حیا نداشت و از هیچ کار بدی پرهیز نمی کرد و این بدترین مجازات برای اون بود . بارها از ما خواست که اونو با ماهنی آشتی بدیم .. ولی خودشم می دونست که این خواست هیچ کدوم ما نیست
تا سال ۸۰ اون زمان ماهنی ۵۸ سال داشت و دو تا عروس و سه تا داماد و پنج تا نوه دورشو گرفته بودن و همه ی ما اغلب خونه اون جمع می شدیم ، شادی می کردیم ، می زدیم و می رقصیدیم و ماهنی شمع مجلس ما بود
با اون صورت مهربونش همیشه به ما آرامش و عشق می داد

و ما خانواده بزرگ ماهنی یک ماهی بود که مشغول آماده کردن سور و سات عروسی یاشار بودیم ، و حالا آخر شب بود و داشتیم از باشگاه برمی گشتیم و قرار بود فردا صبح زود عروس و داماد برن ماه عسل …
یاشار ماهنی رو بغل کرد و مدتی روی سینه ش گرفت و گفت : چطوری شما رو تنها بزارم ؟
ماهنی خندید و گفت : نترس تنها نمی مونم ، مگه اینا ولم می کنن ، میبینی که مدام خونه ی ما هستن
یاشار دوباره بغلش کرد و بوسیدش و گفت : الهی قربونت برم که ازت سیر نمیشم
ماهنی با همون لبخند گفت : حالا تو دیگه باید از زنت سیر نشی من همیشه هستم ، هوای همسرت و داشته باش
بعد ماهنی اومد تو ماشین ما سوار شد و همه با هم رفتیم خونه ی یاشار که اونا رو دست به دست بدیم
و نیمه های شب بود که ماهنی رو رسوندیم خونه ش ، بحث بود که کدوممون اونشب پیشش بمونیم
ولی اون گفت : تو روخدا راحتم بزارین ، خیلی خسته ام بیشتر از اونی که فکرشو بکنین
اگر شماها بیاین مجبور میشم ازتون پذیرایی کنم ، برین خونتون و فردا بیاین یکم هم دیرتر که من خستگیم در بره
از باشگاه غذا آوردیم ، فردا دور هم می خوریم
رشید خاطر ما رو جمع کرد که حواسش به ماهنی هست و اون شب با خیال راحت اونو تنها گذاشتیم

صبح با صدای زنگ تلفن بیدار شدم و گوشی رو برداشتم فاطمه بود
پرسید تو ماهنی حرف زدی ؟
گفتم : نه هنوز خواب بودم
گفت : جواب نمیده .. رشید هم زنگ زده بود جواب نداده رفته در خونه رو باز نمی کنه … من دارم میرم اونجا بهت خبر میدم
فورا شماره ماهنی رو گرفتم ، چندین زنگ خورد ولی گوشی رو برنداشت ، مثل برق از جام پریدم و شوهرم و صدا کردم و راه افتادیم طرف خونه ماهنی
وقتی رسیدیم همه اونجا بودن حتی یاشار و همسرش
رشید داشت با قفل در ور میرفت که بازش کنه
هراسون بود و همه فهمیده بودیم که یک اتفاقی افتاده
بالاخره مردا تونستن قفل در و بشکنن وارد بشیم
من دویم طرف اتاق ماهنی ، دستم به چهار چوب در بود و فریاد زدم ماهنی … ماهنی … اون به پهلو خوابیده بودم آروم و بی صدا طوری که اول فکر کردم اون خوابه

ولی به زودی با دست زدن به بدن سرد و بی روحش فهمیدیم که چه بلایی سرمون اومده
ماهنی انگار ساعت ها بود از این دنیا رفته بود..
آخرین ماموریتش رو انجام داد و رفت ..
برای ما که زندگی راحتی رو پشت سر نذاشته بودیم ، رفتن اون که عشق همه ی ما بود فاجعه ای دردناک شد
بابا اومد ، زار و گریان ، واونقدر خراب بود که دیگه بهش شک نکردیم که شاید دروغ باشه و ماهنی رو در میون آه و افسوس به خاک سپردیم
بابا خاک مزار اونو مشت می کرد و به سرش می ریخت و از شدت هق هق گریه شونه هاش تکون می خورد
وقتی همه رفتن من موندم و ماهنی … دلم نمی خواست تنهاش بزارم
کنار مزارش نشستم و ساعتی باهاش حرف زدم
در حالیکه اشک امونم نمی داد گفتم : آروم بخواب مادرم که می دونم سالهاست در رنج و عذاب زندگی کردی و حالا خسته ای که به این زودی مارو تنها گذاشتی ..
ماهنی خیلی دوستت دارم ، خیلی بیشتر از اونی که بتونی تصور کنی
ولی … ولی.. آه.. متاسفم برای چیزی که می خوام بهت بگم
می خوام زن متفاوتی با اونچه تو بودی باشم ، با اینکه تو تابلوی زیبایی از مهربونی و عشق و صبوری و گذشت و قناعت که بهترین صفات انسانیت برای یک زن هست رو جلوی چشم ما به نمایش گذاشتی با اینکه دیدم چقدر عزیزی ولی هرگز نمی خوام تو الگوی من باشی

من اینو یاد گرفتم که زمانه با مثل تویی سازگاری نداره ، پس می خوام در مقابل هر ظلمی فریاد داد خواهی سر بدم و تا به حقم نرسیدم فریاد بزنم ، من صبور نیستم ، گذشت نمی کنم ، نمی بخشم و باکسی مهربانم که با من مهربان باشد .. که دیدم کسی قدر گوهر وجود تو رو نشناخت ، منو ببخش که که نمی تونم مثل تو باشم …
و ما یکسال بعد پدرم رو که سرطان حنجره گرفته بود و بسیار درد می کشید و مدام می گفت : ماهنی حلالم نکرده رو به خاک سپردیم و دفتر زندگی فرهاد و ماهنی بسته شد …..
با اینکه ماهنی تونست ما رو خوب تربیت کنه طوری که همه ی ما زندگی های خوبی داریم …ولی داغ اون لحظات سخت هنوز دل ما رو می سوزنه ..و جز افسوس کاری از دستمون بر نمیاد …

اما من ؛؛هنوز ته دلم می خوام مادری مثل ماهنی باشم …..
پایان

به امید روزهای شاد و زندگی پر از موفقیت برای شما…

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن