رمان ماهنی اثر ناهید گلکار

رمان ماهنی اثر ناهید گلکار

نویسنده:ناهید گلکار

قسمتی از رمان:

تابستون بود و ما همه کارمون رو تو حیاط انجام می دادیم …
زیر سایه ی یک درخت توت تنومند …که روی قسمت زیادی از حیاط سایه می انداخت و شاخه هاش تا روی پشت بوم کشیده شده بود و وقتی که توت های درشت و آبدارو شیرینش می رسید ، ما به راحتی به سر شاخه های اون دسترسی داشتیم ….
و اونقدر می خوردیم که ماهنی رو نگران می کردیم … و اون همیشه یک پارچ دوغ آماده داشت و به زور بعد از خوردن کلی توت به خورد ما می داد …
ماهنی حواسش به همه چیز بود..حتی اگر یکی از ما بی خودی سرفه می کرد چشمهای اون نگران می شد وتا دونه های بِه رو خیس نمی کرد به خوردش نمی داد راحت نمیشد …
دوغ همیشه تو خونه ی ما بود ، چون اون روزا کار بابا و ماهنی همین بود …
تابستون گرمی بود همه زیر درخت توت که دیگه میوه ای نداشت جمع شده بودیم ….
ماهنی یک سفره ی پارچه ای پهن کرده بود و با فاطمه و طاهره ..دوتا خواهر بزرگم نشسته بودن کشک درست می کردن ..
اونا با سر دو انگشت یک تیکه از ماست کیسه ای رو بر می داشتن وکف دودست می مالید و با چند حرکت ماهرانه اونو بشکل فرفره در میاردن و میذاشتن توی سینی که بعدا بزارن توی آفتاب تا خشک بشه ..
من کنار حیاط و با یک سنگ صاف و یک مستطیل هشت قسمتی با دو تا برادر کوچک ترم لی لی بازی می کردیم …

ماهنی مادرم بود ..پدرش اهل باکو بود و وقتی ماهنی سه سال داشت اومده بودن به تبریز …و چند سال بعد از ازدواج اون بر می گردن باکو و در واقع اون تنها میشه …
من تا جایی که یادم بود همه اونو همینطور صدا می کردن؛؛ ماهنی؛؛ ( به معنای ترانه و موسیقی ) ….
مخصوصا بابام ..که با لحن های مختلف… ماهنی از زبونش نمی افتاد ..
یک موقع عصبانی بود بلند و محکم ..و یک موقع هم با مهربون یک ماهنی کشدار می گفت و ما می فهمیدم که حال بابا خوبه …
اون روز سر ساعت همیشگی صدای ماشین اومد که دم در نگه داشت ..وبعد صدای بهم خوردن در,,, و باز شدن در خونه ..
و بابا که با همون اخم همیشگی فریاد می زد ماهنی ..ماهنی …
این یعنی بیا شیر آوردم …
از این به بعد ماهنی وظیفه ی خودشو می دونست …
با کمک برادر بزرگم رشید که همراه بابا اومده بود .. دوتا سطلِ سنگینِ پر از شیر رو بر داشت و در حالیکه به زحمت اونا رو با خودش می ببرد..
به فاطمه گفت : پاشو کمک کن …

موقع برگشت دو تا لیوان شربت سکنجبین دستش بود …
بابا لیوان رو بر داشت و یکسر تا ته سر کشید ..و بدون اینکه حرفی بزنه لیوانشو داد دست ماهنی و رفت تو اتاق ..بقیه ی شیر ها رو ماهنی و رشید و فاطمه بردن تو آشپز خونه …و مثل هر روز کار اون زن شروع شد ..
رشید دنبال ماهنی رفت و یواشکی زیر گوشش یک چیزایی گفت …..
من با زرنگی خاص خودم می دونستم باز داره از بابا شکایت می کنه ..
رفتم جلو تر داشت می گفت ..یا خودت یک چیزی به عمو بگو یا من میگم ..
ماهنی به خدا صبرم تموم شده …شورشو در آورده …
ماهنی لبشو گاز گرفت و با هراس دستشو گرفت و گفت هیس ..هیس .. فدات بشم آروم باش ..چشم پسرم میگم ..
خودت که اخلاقشو می دونی منظوری نداره به خدا ..خسته میشه ..
رشید با اعتراض گفت : چرا این کارو می کنی ؟چرا ازش دفاع می کنی ؟ ..,,
شما خسته میشی یا اون؟ ..مگه چیکار می کنه ؟ رفته شیر آورده تازه از ماشین پیاده نشد منو فرستاد….
همه ی شیر ها رو من گذاشتم تو ماشین ..
به خدا خودت خرابش کردی برای چی اینقدر بهش رو میدی؟ مگه اون کیه ؟ ..
ماهنی صورتش سرخ شده بود و می ترسید بابا بشنوه و دعوا راه بیفته گفت : الهی قربونت برم فدات بشه مادر آروم باش ,, آروم باش پسرم , چیکار کردم مگه ؟
داریم زندگی می کنیم ..من راضیم ..
گفت : نمی فهمی چی میگم ؟..
ماهنی با التماس گفت : باشه ,, باشه بزار بره ,حرف می زنیم …..
رشید با اوقاتی تلخ از خونه رفت بیرون و درو محکم زد بهم …

بابا دست و صورتشو شسته بود و داشت با حوله خشک میکرد اومد تو حیاط ..و رفتنِ رشید رو دید بلند گفت : ؛؛ باز این پسره چش شده ؟ چرا با غیظ رفت ؟
ماهنی اومد و حوله رو از بابا گرفت و خونسرد گفت: چیزی نیست آقا فرهاد؛؛ از من ناراحت شد .
مادر و پسریم دیگه, شما کار نداشته باش …
بابا نشست رو زمین زیر سایه ی درخت توت و سیگارشو روشن کرد و چوب کبریتشو پرت کرد تو باغچه و گفت: برو یک بالش بیار یکم اینجا دراز بکشم ..
ماهنی گفت : چشم الان براتون میارم ..شما استراحت کن …
از اون به بعد ما دیگه اجازه نداشتیم بازی کنیم تا بابا از خواب بیدار بشه…
این کار هر روز ما بود … می رفتیم تو آشپز خونه و ماهنی رو تماشا می کردیم که به کمک خواهرام شیر ها رو جوش میاوردن .. و ماست و سر شیر و پنیر و درست می کردن …
بابا نیم ساعت بعد بیدار می شد و دوباره کار ما در میومد همه با هم سطل های ماست و ظرف های سر شیر و پنیر و خامه ای که روز قبل ماهنی درست کرده بود رو می بردیم عقب ماشین میذاشتیم و بابا با خودش می برد مغازه و تا آخر شب با رشید می فروختن …..
ماهنی زنی بود که همه دوستش داشتن مهربون بود و خونگرم هیچ وقت حرف بدی از دهنش در نمیومد و ما رو دعوا نمی کرد همیشه در مقابل خطا های ما سکوت می کرد و یا با مهربونی بهمون تذکر می داد …..
مثل نسیم ملایم بود ..قد بلند و لاغر اندام وخیلی خوش ادا و خوش زبون …
صداش هیچوقت از حد معمول بالاتر نمی رفت . اون تمام عشق من تو زندگی بود اونقدر دوستش داشتم که هر جا میرفت منم دنبالش بودم …
یک روسری بزرگ داشت که موقع کار بشکل قشنگی به سرش می بست ..
تو عالم بچگی بارها ازش پرسیده بودم وقتی مُردی و من بزرگ شدم این روسری رو میدی به من ؟ و اون می خندید و می گفت : برات قشنگ ترشو می خرم خانم خانما …..

پارت۱

پارت۲

پارت۳

پارت۴

پارت۵

پارت۶

پارت۷

پارت۸

پارن۹

پارت۱۰

پارت آخر

 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن