رمان عشق پروانه پارت۵

رمان عشق پروانه نوشته ناهیدگلکار

برای دسترسی به پارت اول تا اخر رمان عشق پروانه اثر ناهید گلکار وارد شوید

وقتی رسیدم خونه دلم می خواست همه چیز رو بزنم و بشکنم ..
چند لیوان پشت سر هم آب خوردم ..انگار سیر نمیشدم ..
خوشبختانه پیمان زود رسید …از در که اومد تو گفت : رفیق چی شده ؟..حواست هست سر من داد زدی ؟ تو اینطوری نبودی امیر نگرانت شدم ؟
گفتم : پیمان باید باهات مشورت کنم می ترسم اشتباه کرده باشم و زندگیم رو خراب کنم ….به ارمغان شک دارم …
با تعجب گفت : به کی ؟ به ارمغان ؟ تو خجالت نمی کشی ؟ اصلا شخصیت اون زن طوری هست که بهش همچین اتهامی ببندی ؟
خواستم حرف بزنم اجازه نداد ..
گفت : ..نه تو هیچی نگو ..اول بزار من بگم .. امیر به والله ؛؛شقایق ذهن تو رو مسموم کرد ..
من کلی باهاش دعوا کردم ..آخه مگه میشه ؟ زنت یک فرشته اس …همون شب من حدس زدم اینطوری میشه ..
تو بر خلاف هیکل گنده و قیافه ی عاقلانت آدم ساده ای هستی مرد حسابی ول کن,, نا سلامتی به قول خودت نزدیک دوساله اونو می شناسی …
حرفای شقایق رو فراموش کن ..
گفتم : نه بابا این نیست خودم عقلم می رسه، دیوانه که نیستم به خاطر حرف های شقایق به ارمغان شک کنم ….

گفت : داداشم ..هر چی هم که بگی من قبول نمی کنم بالاخره روی ذهن آدم اثر می زاره ….
تو الان فکر کن و ببین از کی به ارمغان شک کردی ؟
درست از همون شبی که خونه ی ما بودین ؛ اینطور نیست ؟ اگر شقایق اون حرفا رو نمی زد تو به ارمغان شک می کردی ؟ …
گفتم : این قدر حرف نزن بیا بشین برات تعریف کنم چی شده ؛؛..نمیگم بی ربط بوده ..اما این طور که معلومه شاید هم حق با شقایق باشه …
گفت :شقایق غلط کرده با تو هر دو ..حرف مفت می زنی .. آخه ارمغان ؟فکرشو بکن …من یکی که تو کتم نمیره ..
اون بهترین و بی نقص ترین زنیه که تو عمرم دیدم …..همین شقایق که پشت سر ارمغان حرف می زنه …
خودش هزار تا غلط اضافه می کنه …. می خوای دنبالش برم ببینی چی از توش در میاد ؟با دوست و رفیق هاش یا خرید ، یاگردش نه که فکر کنی بی غیرتم و نمی پرسم کجا بودی ؛؛ می پرسم ..مگه جواب درستی میده ؟..
میگه داری به حریم شخصی من وارد میشی .. حالا کجا میره و چیکار می کنه خدا عالمه … اما …اما اگر من بخوام سرم روبدون اجازه ی اون بخارونم باید هشتاد ساعت براش توضیح بدم …اگر بشه هفتاد و نه ساعت … واویلا …گریه می کنه …
دیگه من دوستش ندارم …افسردگی می گیره .. میگرنش عود می کنه ،،و اگر روی دست و پاش نیفتم ؛هر کار بدی تا حالا کردم می زنه تو سرم .. و اونقدر می کنه که مجبور میشم به جای اون یکساعت سی ساعت معذرت بخوام
بابا من غلط کردم سرم رو خاروندم ….

اونوقت تو زن به این خوبی گیرت اومده داری به یک حرف های خاله زنک بازی گوش می کنی؟ ….
گفتم : این قدر حرف نزن تا برات تعریف کنم اون به من دروغ گفته بود و منه احمق حرفشو باور کردم ..
اونشب نگفت که زن ترابی مریضه ؟ امروز از ترابی پرسیدم همچین چیزی نبود …
گفت : خوب مرد حسابی غلط کردی پرسیدی .. اصلا من یادم نیست گفته باشه ترابی گفت مهندس ..
تازه شاید اون روز مریض بوده …گیرم که نبوده ؛؛ خوب فکر کن کجا می خواسته بره؟ ارمغان تو رو می پرسته , آخه تو به چی شک داری ؟ …
گفتم : دیروز خونه ی مامانش بودیم من با عادل رفتیم مسابقه رو ببینیم بلیط گیرمون نیومد … برگشتیم خونه .. ولی اون نبود و وقتی زنگ زدم تلفنش رو هم جواب نداد ..و خیلی بعد از مسابقه برگشت .. و گفت رفتم سر کار ولی ترابی می گفت ما جمعه ها کار نمی کنیم …
گفت : امیر دست بر دار از این کارات شاید یک مهندس دیگه بوده ….
چرا بی خودی بهش شک می کنی ..این که چیزی نیست ..از خودش بپرس …
بابا اونم آدمه شاید دلش خواسته تنهایی قدم بزنه ..نمیشه ؟ این همه صبح تا شب کار می کنه به همه سرویس میده ..
مادر و برادرش از یک طرف ..ادا و اطفار های توام از طرف دیگه ..کارشم که سنگینه ….
شاید دلش گرفته ..
می دونی این طور آدما که می خوان همه رو از خودشون راضی کنن یک جایی احساس خستگی می کنن وکم میارن ؟
این خیلی طبیعیه …

گفتم : چرا نمی فهمی من با این موضوع مشکلی ندارم چرا دروغ میگه ؟
چرا وقتی میره تلفنش رو جواب نمیده ؟
گفت :حالا گیرم که یک چیزی باشه نخواد تو بفهمی غیر از اینه ؟ این میشه همون حریم خصوصی شقایق و هر آدمی …. و اینو بدون بالاخره می فهمی ولی ارمغان ارزش گذشت رو داره ..
تو رو خدا امیر جان قدر زنت رو بدون …. پاشو خودتو جمع کن ..چند روز بهش بِرس نزار اینقدر تو رو تر خشک کنه ببین اگر حالش بهتر نشد ؟ هرچی خواستی به من بگو ….
خدا رو خوش نمیاد اذیتش کنی …..بابا زنت داره میلیارد ؛میلیارد پول در میاره …چه لزومی داره بخواد به تو دروغ بگه ؟
من قبول ندارم ….
پیمان داشت حرف می زد که ارمغان زنگ زد و و هراسون پرسید : امیر جان حالت خوبه ؟ چرا زود رفتی ؟
گفتم : یک جایی کار داشتم انجام دادم اومدم خونه ..می خوای بیام دنبالت ؟
گفت : نه عزیزم تو استراحت کن .. من الان پیش بابا هستم گفتن منو می رسونن…پس می بینمت …
گوشی رو که قطع کردم ..پیمان گفت : همینه .. زدی به هدف …الان تو چیکار کردی ؟
گفتم هیچ کار برای چی ؟
گفت توام بهش دروغ گفتی چون نمی تونستی راست بگی چون صلاح نبود و ارمغان نباید راستشو می دونست ..
اسم اینا دروغ نیست ،، پنهان کردن چیزی که به صلاح نیست گفته بشه…..شاید ارمغان هم داره همین کارو می کنه …..

پیمان که رفت دلم کمی آروم گرفته بود و اونشب سعی کردم عادی باشم و بزارم ببینم اوضاع چطور پیش میره …
ولی نمی تونستم فکرم رو از این موضوع پاک کنم …
اینکه ارمغان اخلاقش عوض شده بود تردیدی نداشتم …
یک موقع هایی می دیدم که میره تو اتاق خواب و یواشکی با یکی حرف می زنه ..از اینکه برم گوش وایستم بیزار بودم …و خودمو قانع می کردم که حتما در مورد کارشه …
تا یک روز بی خبر رفتم سر ساختمون ؛؛ نبود ..
گفتن یکساعتی میشه رفته ..زنگ زدم گوشیش رو بر داشت و گفت : سلام عزیز دلم چطوری ..
دلم برات تنگ شده از صبح ندیدمت …
گفتم کجایی ..
گفت سر کار تا دوساعت دیگه میام شرکت و ..ماشین رو می زارم تو پارگینگ با هم میریم خونه امشب حال خرید کردن داری ؟
در حالیکه باز با یک دروغ دیگه روبرو شده بودم …
صدامو بلند کردم و …گفتم : ارمغان زود بر گرد برو خونه … من الان سر کارت هستم تو اینجا نیستی …بیا خونه منتظرتم …و گوشی رو قطع کردم …
با سرعت گاز می دادم و میرفتم دیگه چشمم جایی رو نمی دید …
داد می زدم ای خدا به دادم برس ….
ارمغان وسط روز کجا رفته بود؟ که داشت دروغ می گفت و احتمالا همیشه این کارو می کرده و من خبر نداشتم ..منه احمق ..منه بیشعور که به همه اعتماد می کنم …

وقتی رسیدم خونه ..ده دقیقه بیشتر طول نکشید که اومد ..
رنگ به صورت نداشت و مثل بید می لرزید …
یکم نگاهش کردم ..و اونم تو چشمم ذل زده بود ..داد زدم یک چیزی بگو ..
گفت : تو با من کار داشتی ..اومدم دیگه ,,بگو چی شده منتظرم من چیکار کردم که مورد خشم تو قرار گرفتم ؟..
ببین امیر هر چی می خوای بگی بگو ؛؛ولی داد و هوار نکن بی احترامی هم نکن که بعدا پشیمون میشی ..
کاری نکردم که از عرف خارج باشه سر کارم بودم سر کار به این معنی نیست که تو ساختمونِ در حال ساخت ایستاده باشم …
هزار تا کار دیگه هست که تو حاشیه باید انجامش بدم امیر جان دلیل اینکه عصبانی شدی رو نمی فهمم ..من باید سر ساختمون بایستم ؟ که تو هر وقت اومدی اونجا باشم ؟
عزیز دلم یکم فکر کن بعد اگر چیزی می خوای بهم بگی بگو …
گفتم : خوب تو گفتی سر کارم …
گفت : سر کار بودم امیر جان نگفتم سر ساختمون تو چرا به من شک می کنی ؟ چیکار کردم بگو از این به بعد اون کارو نمی کنم …
گفتم : نمی دونم ارمغان راستش چند وقته تو عوض شدی ..یک کارایی می کنی که قبلا نمی کردی …
منم دست خودم نیست دوستت دارم و متاسفانه خیلی هم زیاد ..شاید دارم مریض میشم …اومد جلو و دست انداخت دور کمرم و صورتم رو بوسید و خودشو لوس کرد و گفت : پس من خوشبخت ترین زن دنیام …
از این به بعد هر جا برم به تو میگم ..اینطوری خوبه ؟ تا این شک تو بر طرف بشه ..خوب قبلا تو آزادم گذاشته بودی ..
من همه جا میرفتم و به تو گزارش نمی دادم ؛؛ چی شده که حساس شدی نمی دونم …..حتما من یک کار بدی کردم …

گرفتم روی سینه ام و گفتم : قربونت برم ..تو خیلی خانمی شایدم اونقدر زیاد خوب بودی که توقع منو بردی بالا …
اگر ناراحتت کردم ببخشید …
صورتشو گذاشت کنار صورتم ..و یک مرتبه اشک گرم اونو روی صورتم حس کردم …
گفتم گریه می کنی ؟ چرا ؟
گفت : امیر من همه ی تلاشم رو می کنم تا یک زندگی خوبی با هم داشته باشیم ..تو رو خدا بهم شک نکن ..
مطمئن باش کاری نمی کنم که تو رو برنجونم …. و بغضش ترکید و برای اولین بار بود که می دیدم اون اینطور گریه می کنه …
پشیمون و نادم از فکرم بغلش کردم بوسیدمش و عذر خواهی کردم ..و توی دلم به شقایق بد و بیراه گفتم و تصمیم گرفتم دیگه بهش فکر نکنم ….
یکماه زندگی ما به حالت عادی برگشت و من نمی دونم ارمغان کاری نمی کرد یا من بی خیال شده بودم .. به هر حال دوباره عاشق و معشوق داشتیم زندگی می کردیم …
تا یک روز توی دفترم بیکار شدم ..حوصله ام سر رفت و می دونستم ارمغان تو شرکته ..
با خودم گفتم برم تو اتاقشو با هم یک قهوه بخوریم …..

دستگیره رو فشار دادم یکم در باز شد ..
صدای ارمغان رو شنیدم داشت با تلفن حرف می زد و متوجه من نشد ..
سر جام موندم ..همون حس بد شک و تردید افتاد به جونم . گوش کردم ..
اون می گفت : باشه عزیزم میام ..یکم بهم فرصت بده …
من تو رو دیر پیدا کردم دیگه از دستت نمیدم .. قسم می خورم به زودی یک کاری می کنم …بهت که گفتم قول میدم الان وقتش نیست ..به همین زودی ..
یکم دیگه به خاطر من صبر کن ..چشم عزیزم … چشم .. میام بزار یک فرصتی پیدا کنم الان نمی تونم ….
چشم عزیز دلم گفتم که حتما …..به زودی میام پیشت ..می بوسمت …..
فورا درو بستم و در حالیکه قلبم داشت از سینه ام بیرون میومد و دچار هیجان نفرت انگیزی شده بودم برگشتم به اتاقم ..
این بار نمی خواستم که اون توضیح بده و من احمقانه قبول کنم ….
باید از قضیه سر در میاوردم …ارمغان اینطوری با مادرش حرف نمی زد و عادلم که نمی تونست با گوشی حرف بزنه …
دستهامو بهم مشت کرده بودم و دندون هامو بهم فشار می دادم احساس می کردم رگ گردنم داره می ترکه …
خودمو یک جا پنهون کردم تا یک وقت ارمغان نیاد سراغم ..در اون لحظات هر کاری ممکن بود بکنم ….
ادامه دارد

دیگه یقین داشتم که اون داره به من خیانت می کنه و دلیلش رو نمی دونستم …دنبال راه چاره می گشتم می دونستم ..
این که به روش بیاره بازم با دوتا حرف منطقی منه ساده رو قانع می کرد و بازم به کارش ادامه می داد ….
این بود که در حالیکه احساس می کردم یک آتشفشان توی قلبم روشن شد و نمی تونستم خاموشش کنم مشتم رو گره کرده بودم و فریادم رو تو گلو خفه می کردم …
پس نمی تونستم تو شرکت بمونم تلفنم مدام زنگ می خورد ..
منشیم خانم موسوی اومد تو اتاق و پرسید : مهندس چرا جواب نمیدین ؟ کارتون دارن ..
و نگاهی به من کرد و گفت حالتون خوب نیست ؟ می خواین من جواب بدم ؟
با بی قراری سرمو تکون می دادم ..یک طوری بودم که انگار همین الان منفجر میشم …
گفتم : آره تو برو جواب بده …یا نه به بابا بگو ..
گفت : می خواین به ارمغان خانم خبر بدم بیاد ؟ داد زدم نه لازم نیست ..برو بیرون …
ترجیح دادم فورا از شرکت خارج بشم …
وقتی داشتم در ماشین رو باز می کردم که ارمغان زنگ زد ..
و هراسون گفت : امیر جان چی شده عزیزم کجا رفتی خانم موسوی می گفت حالت خوب نیست …گوشی رو قطع کردم ..
دوباره زنگ زد جواب ندادم ..وقتی از توی پارگینگ میرفتم بیرون دیدم جلوی در ایستاده و دستشو تکون میده ..
از کنارش با سرعت رد شدم و یک لحظه دلم خواست بزنم بهش طوری که دیگه نتونه از جاش بلند بشه ..طوری که دیگه نتونه با اون زبونش قربون صدقه ی یکی دیگه بره …
ای لعنت به من لعنت به روزی که تو رو دیدم …
لعنت به هر چی زنه بی صفت و خیانتکاره …
خدایا چیکار کنم تو یک راهی جلوی پام بزار دیگه با گوش خودم شنیدم ..نمی تونه انکار کنه ….

مدتی تو خیابون ها دور زدم و دلمم نمی خواست به پیمان بگم ..احساس می کردم کوچیک میشه خونه ی مامان هم نمی تونستم برم ..
هنوز دلم نمی خواست کسی بدونه و یا در مورد ارمغان نظرش عوض بشه …
این چه حالی بود که داشتم ..سر خودم داد زدم مرتیکه بالاخره می خوای چیکار کنی ؟ نه ؛؛نه ؛ ارمغان همچین کاری نمی کنه …نه نمی کنه ..من اونو می شناسم ..خیلی امتحانش کردم ..
اون کسیه که داره به کلی خانواده ها کمک مالی میده ..به پرورشگاه پول میده …
اون نمی تونه اینقدر پست باشه …شاید یک دوست بوده …آره آره دوستش بوده ..
شایدم ماهرخ بود ..بزار ببینم چی داشت می گفت ..
نه ..نه ماهرخ نبود داشت قربون صدقه اش میرفت….خوب ..خوب درست فکر امیر این موضوع ساده ای نیست ….
آخه مگه میشه ارمغان همچین کاری بکنه ؟ نه …اون همیشه اینطوری حرف می زنه ..من دیدم حتی با پروین خانم هم از همین کلمات استفاده می کنه ….
ای خدا به دادم برس …. من نمی تونم از ارمغان بگذرم باید ببینم اون کیه و باهاش چیکار داره …
دو ساعتی با خودم حرف زدم بالاخره خسته شدم و برگشتم خونه …
ماشین رو که پارک می کردم ماشین ارمغان رو دیدم و متوجه شدم اومده …
تصمیم گرفتم آروم باشم و به روی خودم نیارم ..باید تعقیبش می کردم و درست به موقع مچش رو بگیرم که دیگه نتونه کتمان کنه ….
وقتی درو باز کردم .. اومد جلو و هراسون پرسید ..چی شده امیر جان الهی فدات بشم تو رو خدا حرف بزن ..تا اینجا نفهمیدم چطوری اومدم …

گفتم : حالم خوب نیست ..از دست یکی خیلی عصبانی شدم ..الان می خوام بخوابم ..
گفت : باشه عزیزم من ناهار درست می کنم تا تو بیدار شدی بخوری ..
دست و صورتم رو شستم و لباس عوض کردم ..و تا خواستم برم تو تخت ..
با یک لیوان عرق بید مشک و بهار نارنج که با گلاب و نبات قاطی کرده بود و داشت هم می زد اومد توی اتاق ..
و گفت : عزیز دلم اینو بخوری حالت کاملا جا میاد …اگر می خوای یک مسکن کوچولو هم برات آوردم که راحت بخوابی ….
دیدم یک استامینو فن تو دستشه ..گرفتم و بدون اینکه حرفی بزنم گذاشتم روی زبونم و لیوان رو تا ته سر کشیدم ..دادم بهش و رفتم زیر لحاف ….
خیلی دوستش داشتم ..واقعا از ته دلم عاشقش بودم ..بی قرار ش بودم …
من نمی خواستم ارمغان رو از دست بدم …
خوابم نبرد ولی باید خودمو آروم می کردم که خیال نکنه از دست اون ناراحتم باید آزادش می ذاشتم و دنبالش میرفتم ببینم کجا میره …
خودم باید از قضیه سر در بیارم …..
ساعت ها توی رختخواب موندم و وقتی اومدم بیرون تونستم یکم خودمو کنترل کنم …
دیگه به روی خودم نیاورم و چند روزی به همین حال زندگی کردیم در حالیکه ارمغان هم می فهمید من نسبت بهش سرد رفتار می کنم ..
اصلا کاری نکرد که من دنبالش برم …

تا یک روز جمعه گفتم : من چند جا کار دارم باید سر بزنم ..می خوای با هم بریم ؟
گفت : نه تو برو و زودبیا ..گفتم کارم طول می کشه تا بعد از ظهر بر نمی گردم ..
گفت : واقعا ؟ خوب من میرم خونه ی مامانم یک سر می زنم ..تو اگر کارت تموم شد بیا اونجا …
گفتم : نه دیگه اگر تو میری پیش مامانت منم یک سر به مامان خودم می زنم …بر می گردم خونه ..
گفت : امیر جان نمی خوای منم با تو بیام خونه ی مامان ؟
گفتم :چرا اگر دوست داری کارم تموم که شد بهت زنگ می زنم بیا ….
احساس کردم از این برنامه که من ریخته بودم خوشحال شده ..
فورا لباس پوشیدم و از خونه زدم بیرون و یکم دور تر جایی که دید داشت ایستادم ..نیم ساعتی طول کشید که در پارگینگ باز شد و ارمغان اومد بیرون …
دورا دور دنبالش رفتم ..حالم اصلا خوب نبود و به عاقبت کار فکر نمی کردم ..
اینکه ممکن بود تو این ماجرا چیزی بفهمم که زندگی منو زیر رو کنه و ارمغان رو ازم بگیره ….
میرفت طرف خونه ی مامانش..از اتوبان پیچید تو ستاری …
قلبم تند می زد و حس بدی داشتم کنار خیابون ایستاد و سرشو برد پایین …فکر کردم منتظر کسی شده یا داره با تلفن حرف می زنه نزدیک تر رفتم ..
دو تا دستشو گذاشته بود روی صورتش ..نمی فهمیدم داره چیکار می کنه …شاید بیست دقیقه یا بیشتر به همون حال موند ..و بعد راه افتاد و از یک خیابون فرعی رفت بطرف خونه ی مامانش …
جلوی یک سوپر نگه داشت مقداری خرید کرد و گذاشت تو ماشین و دوباره راه افتاد …
و در خونه ایستاد ..دوتا بوق زد و عادل اومد و درو باز کرد و خرید هایی که کرده بود با هم بردن و در بسته شد …

یکساعت بعد ارمغان زنگ زد و گفت : عزیزم مامان شامی کباب درست کرده اگر ناهار نخوردی بیا اینجا ما منتظرت میشیم …
گفتم نه کارم طول می کشه دستم بنده به هیچ عنوان نمی تونم بیام …
اینو گفتم که خاطرش جمع بشه من نیستم و کاری رو که می خواد انجام بده …
ولی تا ساعت چهار بعد از ظهر صبر کردم اون در باز نشد …
دوباره زنگ زد و گفت : عزیز کارت تموم نشد؟ ببخشید مدام زنگ می زنم ..ولی من دارم میرم خونه ؛؛شقایق و پیمان دارن میان اونجا .
خبر داشته باش..من میرم شام درست کنم توام زود بیا ..
اگر دلت برای مامان تنگ شده زنگ بزنم اونا هم بیان ..
گفتم : تو کی میری خونه ؟
گفت دارم راه میفتم تا نیم ساعت دیگه خونه ام ..تو کی میای ؟
گفتم : معلوم نیست تو برو منم میام ….
چند دقیقه بعد اومد بیرون و سوار ماشین شد و رفت …
با خودم فکر کردم هر خبری هست توی همین خونه است مگه میشه روز به این آزادی نره جایی که همیشه میرفت …
پیاده شدم و در زدم عادل در رو باز کرد و در حالیکه خوشحال شده بود گفت : ارمغان همین الان رفت …
گفتم : با کی اینجا بود ؟ …..نفهمید چی میگم ..
رفتم توی خونه به مادر سلام کردم و گفتم : مهمون دارین ؟
گفت: نه مادر مهمون کجا بود ؟
ارمغان بود که همین پیش پای تو رفت برات شامی گذاشتم تو ظرف برد خونه ..مثل اینکه شب مهمون دارین …از وقتی هم اومده بود تو اتاقش نقشه می کشید یا خواب بود …تو چی شد اومدی ؟
گفتم : هیچی فکر کردم هنوز نرفته ..
نگاهی به دور و اطراف کردم …تو آشپز خونه رو نگاه کردم …

دیگه نمی فهمیدم چیکار می کنم ..با سرعت از پله ها رفتم بالا و اتاق های بالا رو گشتم …
وقتی بر می گشتم هر دوشون متحیر پایین پله ها ایستاده بودن …
مادر پرسید پسرم دنبال چی می گردی بگو خودم بهت بدم …حالت خوبه خیس غرق شدی بیا بشین یکم بهتر بشی بگو ببینم چی شده …
بدون اینکه حرفی بزنم از در زدم بیرون ..و سوار ماشین شدم ..داد زدم خدا لعنتت کنه زن …خدا ازت نگذره …..
خدایا من چرا به این حال و روز افتادم ؟ ….
با سرعت رفتم طرف خونه ..
ماشینش تو پارگینگ بود …کلید انداختم و در و باز کردم روی مبل نشسته بود و از بس گریه کرده بود چشم هاش قرمز شده بود و ورم داشت …
با قدرت بلند شد و ایستاد جلوی من و گفت : امیر من از این کارا خوشم نمیاد ..خیلی انرژی گذاشتم تا زندگی متفاوتی داشته باشم یک زندگی همراه با عشق و صداقت …
ولی تو …
داد زدم خفه شو این تویی که داری از صداقت حرف می زنی ؟ تویی که این زندگی رو به گند کشیدی ؟ بسه دیگه دستت برام رو شد ه …
همه ی اون بهانه هایی که میاوردی ..همه ی اون دروغ هایی که بهم گفتی…فهمیدم . پس دست پیش نگیر ..
من به تو اعتماد کردم ..ولی حالا که خوب فکرشو می کنم تو از همون اول این کارا رو می کردی و منه احمق با خوش باوری قربون صدقه ات می رفتم ..
در حالیکه انگار داشتی به ریش من می خندید ی …
برای چی زن من شدی ؟ خونه و مال و امال بابام ؟ یا اسم و رسم ما که خودت نداشتی ؟ ارمغان تو به من دروغ میگی …
با احساسات من بازی کردی ..از من یک آدم ذلیل و بدبخت ساختی …..و با شخصیتی که ازخودت به من نشون دادی … نمی تونم اینا رو هضم کنم باور نمی کنم …
حالا خودت بگو چه غلطی می کنی و اون مرد کیه که باهاش حرف می زنی و قربون صدقه اش میری ..نگو نبوده که خودم شنیدم توی شرکت داشتی باهاش حرف می زدی …

من می گفتم و ارمغان با نگاهی تاسف بار به من نگاه می کرد می دیدم که لبش می لرزه و حتی گاهی قدرت ایستادن نداشت ..و چشم هاشو رو هم میذاشت و فشار می داد …
ولی بازم روبروی من موند و گوش داد …
با افسوس سری تکون داد و آه عمیقی کشید وگفت : ببین امیر داد نزن …..
بلند تر فریاد زدم : طفره نرو جواب سئوال ها مو بده ؛؛ اون مرد کی بود که باهاش حرف می زدی اونشب از خونه ی پیمان کجا رفتی ؟
اون روز جمعه با کی رفته بودی بیرون ؟
سر کارت نبودی کجا میری که مدام دروغ میگی ؟ بسه دیگه داری منو دیوونه می کنی …..
گفت : مردی در کار نیست و خیلی متاسفم که منو نشناختی ….
برای خودم متاسفم ..تو درک عمیقی از معنای زندگی نداری …
برای همین زود خیلی راحت تهمت می زنی …بهت حق میدم ..چون رنج نکشیدی ..چون درد نداشتی …
پدر بزرگت کار کرده و پدرت آماده گذاشته جلوی تو ..و حالا مثل یک پسر بچه که دوچرخه رو ازش گرفتن های و هو راه انداختی …
متاسفانه این شناخت رو توی این مدت ازت پیدا کردم که توام اونی که وانمود می کردی نیستی ..برای خوب زندگی کردن فقط یک راه هست و اونم درست فکر کردنه ……

تو نمی تونی بفهمی که خونه ی مجلل و پول و ثروت …لباسهای شیک و ماشین مدل بالا برای من بازیچه ای بچه گانه است و اهمیتی برام ندارن و شاید برای همین بهم تهمت خیانت می زنی که برای من کم چیزی نیست
کاش این حرف رو به من نمی زدی.کاش می دونستی که از ته قلبم عاشقت شدم و گرنه اصلا قصد نداشتم ازدواج کنم …
بگیر این گوشی من اینم شماره ای که باهاش زنگ زدم ..
بگیر و ببین کی گوشی رو بر می داره ..
یک دختر بچه ی بی پناه که چشم به محبت من دوخته …
امیر تو بزرگ نشدی وگرنه همه ی اون چیزایی رو که ازت پنهون می کردم بهت می گفتم یادت نیست ؟ بهت نگفتم من مشکلاتی دارم که باید تنها بمونم ؟
چرا ازش ساده رد شدی و نخواستی بدونی مشکل من چیه ؟ …ولی تشخیص دادم تو آدمی نیستی که با مشکلات من کنار بیای ….
من آدمی نیستم که دروغ بگم ولی در مورد بعضی چیزا راستشو نگفتم چون تو رو اینطوری شناختم که قضاوتت در مورد من عوض میشه من فقط دلم می خواست جایگاه خودم رو تو زندگی تو داشته باشم ؛؛ چیز بیشتری نمی خواستم …
ولی حالا که به این زودی اعتماد از بین ما رفت …..
این زندگی دیگه به این شکل قابل دوام نیست ..
زیاد طول نکشید ولی برای من و عشقی که به من دادی کافی بود …

زنگ بزن پیمان و شقایق نیان چون صلاحمون نیست من امشب خونه بمونم فعلا میرم خونه ی مامانم …
گفتم :حق نداری پاتو از خونه بزاری بیرون باید توضیح بدی نمی تونی اینطوری منو ول کنی و بری اعصابم رو خورد کردی حالا سرتو بندازی پایین و بری ؟ …
ارمغان تو خودت رو زن عاقلی می دونی و در مورد من قضاوت کردی ..
من یک پسر بچه نیستم ..این تو بودی که منو به این حال روز در آوردی و حالا خودتم باید این موضوع رو روشن کنی ..
گفت: امیر نمی خوام حرفی به هم بزنیم که بعدا نتونیم زندگیمون رو جمع و جور کنیم ..همین هایی که تا حالا بهم گفتی برای من بسه …
بزارش برای یک موقعی که هر دو آروم بشیم منم یکم فکر کنم ….
گفتم : اینم یک حربه ی دیگه به جای جواب داری فرار می کنی …
من اجازه نمیدم پاتو از این در بیرون بزاری تا منو قانع نکردی …
گفت : باشه …خودت خواستی تو بگو خونه ی مادر م دنبال چی می گشتی ؟واقعا می خوام بدونم …. دنبال یک مرد می گشتی ؟ که من بردمش اونجا ؟
که جلوی مادر و برادرم که رو سر من قسم می خورن چیکار کنم ؟ امیر فکر کن ببین داری چیکار می کنی ؟این کارت عاقلانه بود ؟
تو فکر کردی من چطور زنی هستم ؟ یعنی تو این دوسال نتوستم پاکیه خودمو بهت ثابت کنم ؟ تو منو اینطوری دیدی در حالیکه در آغوش تو می خوابم و روزی صد بار بهت ابراز عشق می کنم ؛؛ با یکی دیگه باشم ؟
تو حتی به مادر و برادر منم توهین کردی …الان می خوای من به تو چی بگم؟ که از اینم که هست بدتر نشه ؟
گفتم : تو مگه نگفتی زن ترابی مریضه اون که گفت زن من سرما هم نخورده …
با بی قراری گفت : امیر جان؛؛ امیر ؛ راه نادرست میری داری اشتباه می کنی … اینا چیه به من میگی ؟…آخه اینم دلیل به خیانت میشه ؟
منظورم این نبود که مریضی تن داره ..تا حالا سه بار ترابی رو کشیده دادگاه و مهر شو اجرا گذاشته ..مدام سر هر چیزی دعوا می کنن..
ترابی خیلی از زنش می ترسه ..منم ترسیدم برای ترابی درد سر بشه ….
بیا این شماره ی ترابی زنگ بزن و بدون رو دروایسی از اونشب بپرس جریان چی بوده ..
آدرس خونه ی اونم بپرس ببین نزدیک خونه ی پیمان بوده یا نه ؟ ..اینطوری خوبه؟ راحت میشی ؟ بگیر دیگه زنگ بزن …

گفتم تو نگفتی جمعه رفته بودی سر کار ؟ نرفته بودی ..ترابی هم نرفته بود …
گفت : ای داد بیداد امیر چرا اینطوری می کنی؟ تو همچین آدمی بودی ؟
ترابی بود هر دو یکسر زدیم و بر گشتیم ..به خدا باور کن …
الان زنگ بزن و مستقیم ازش بپرس ….چرا با من بحث می کنی ؟
دستم رو گرفتم به اوپن …..از این گفتگو بدم میومد ..تا اون روز همچین شخصیتی در خودم سراغ نکرده بودم از خودم از زندگی و از وضعی که بوجود اومده بود بیزار شدم ..
خودش شما ره رو گرفت و گذاشت رو بلند گو و اومد نزدیک من …
گفت : سلام مهندس خوبین ؟
ترابی گفت : سلام خانم ممنون ؛؛ انجامش دادم برای آهن تماس گرفتین دیگه انجام شد ؟
ارمغان گفت : نه اونو می دونم بهم خبر دادن آهن ها رو ریختن ..
می خواستم از اون پیمانکاری که اونشب اومده بود در خونه ی شما بپرسم …
گفت : بازم درد سر درست کرد ؟ پولشو که دادیم ولی من بعید می دونم که کارشو خوب انجام داده باشه …
گفت :می خواستم بدونم اصلا اون آدرس خونه ی شما رو از کجا می دونست ؟
گفت : تو قراردادش نوشته بود یک آدرس به غیر از شرکت باید باشه؛؛ آدرس یک خونه رو می خواست ..
چون باید برای حسن انجام کار پولشو نگه می داشتیم محکم کاری کرده بود منم آدرس خونه ی خودم رو دادم ..
نگو می خواسته شر به پا کنه ..ببخشید دیگه تقصیر خودم بود … حالا چیزی شده ؟
مشکلی پیش آورده ؟
ارمغان گفت : بله شده …اونشب که من اومدم در خونه ی شما …اِ …اِ …حا..حالا ..اِ ..باشه بعدا بهتون میگم …
راستی یک چیز دیگه ام می خواستم بگم ..چیزه …اون روز که ساختمون کارگرا رو می ساختن ..روز جمعه بود درسته ؟..من رفتم شما هم اومده بودین و زود رفتین یادتونه ؟ …

گفت : بله یادمه ..خانم مهندس خودتون می دونین من جمعه ها نمی تونم در خدمت باشم باور کنین مشکل دارم مجبور بودم زود بر گردم ..
ببخشید دست تنها موندین ….حالا چی شده ؟ کسی حرفی زده ؟
ولی به خدا فردا صبحش اول وقت رفتم و تا شب تمومش کردیم …
من کاری کردم شما ناراحت شدین ؟
ارمغان گفت : نه مهندس موضوع شما نیستی ..چیزه ..یک کاری ..چون شما ….آه …آه ….
ترابی گفت : شما حالتون خوبه ؟خانم مهندس دلواپسم کردین ..چی شده لطفا بهم بگین ..می خواین کارو ازم بگیرین ؟
ارمغان سرشو گرفته بود و انگار داشت میفتاد ..
گفت : راستش نه ..شما خیلی خوب کار می کنین من بدون شما و آقای نیکزاد نمی تونم کار کنم خاطرتون جمع باشه …..
ببخشید بعدا باهاتون تماس می گیرم …
و گوشی رو قطع کرد و بغضش ترکید و با حال زاری گفت : همینو می خوای ؟جلوی کارمندام به نظر احمق بیام ؟ جوابت رو گرفتی ؟ این تلفن من ,,اونم تلفن دفتر که زیر دست خودتونه ,, به هر کدوم مشکوکی زنگ بزن چک کن ولی با کاری که من دارم تو نمی تونی منو کنترل کنی هم خودت عذاب می کشی هم من ..
من نمی خوام باعث عذاب تو باشم امیرجان این کارو با من و خودت نکن …
گفتم : ولی این تو بودی که با رفتار غیر عادی خودت منو به شک انداختی …..
گفت : کدوم کارم غیر عادی بود ؟ چرا قبلا اینا رو نمی گفتی ؟ تو از همون شب خونه ی پیمان کلا عوض شدی ….
آره در یک مورد من مشکلاتی دارم که از همون اول بهت گفتم ..ولی کار خطایی نمی کنم ..
من زنی نیستم که به تو خیانت کنم ..اینم اعتراف می کنم گاهی من جایی رفتم و به تو نگفتم ..اونم مربوط به مشکلیه که دارم ولی این دلیل بر خیانته؟
تازه قسم می خورم از وقتی فهمیدم که حساس شدی همش مراعات می کنم فکر می کنی نمی دونم نسبت بهم سرد شدی ؟
این برای منم زجر آوره که به امید عشق تو زندگی می کنم ….

آروم و شرمنده شده بودم اما گفتم : آخه بین زن و شوهر نباید رازی وجود داشته باشه چرا بهم نمیگی تا خودم تصمیم بگیرم ..
خودتو بزار جای من اگر من رازی داشتم و توام می دونستی و بهت نمی گفتم عذاب نمی کشیدی ؟
اون داشت می لرزید ..مثل یک پروانه بال بال می زد و گریه می کرد …..
نمی دونستم باید چیکار کنم تا از دلش در بیارم ….
آهسته رفتم جلو و گفتم : ارمغان دست خودم نیست توام منو بفهم ..اگر موقعی که داری وارد اتاق من میشی ببینی دارم قربون صدقه ی یکی میرم ..تو چه حالی میشی ؟ بهم شک نمی کنی ؟ …
در حالیکه همین طور اشک می ریخت و دندون هاش بهم می خورد …
روشو از من بر گردوند و رفت روی مبل نشست ….
چند بار دستشو که زیاد اختیاری ازش نداشت کشید به موهاش ،،معلوم بود حالش اصلا خوب نیست …رفتم کنارش نشستم …
انگار به یک جای خیلی دور نگاه می کرد ؛؛
با افسوس خاصی گفت : امیر اون یک دختر بچه ی هشت ساله است ..و به من احتیاج داره …و همین طور که می لرزید و سینه اش بالا و پایین می رفت ادامه داد …
امیر …امیر ..دارم می سوزم ..دیگه خسته شدم …دیگه تحملم تموم شده ….
امیر …آتیش گرفتم …دارم می سوزم …
یکی نیست منو از این آتشی که توش افتادم نجات بده ؟ ..چیکار کنم ؟ نمی تونم حقیقت رو بهت بگم ..در این صورت دیگه تو منو دوست نداری و من بدون عشق تو می میرم ..
بال و پرم داره می سوزه …

از جام پریدم و در یک آن گرفتمش روی سینه و محکم نگهش داشتم و گفتم : قربونت برم عزیز دلم منو ببخش که اینطوری باعث آزار تو شدم ..
ببخش منو … …بهم بگو چی داره تو رو می سوزنه ؟ من این کارو با تو کردم ؟آره ؟ به خاطر من داری می سوزی ؟
سرشو به علامت نه چند بار تکون دادو در حالیکه پیشونی شو توی سینه ی من فشار می داد گفت : این حرف رو نزن …به خاطر تو نیست …
گفتم : تو فقط کافیه مشکلت رو بهم بگی قول میدم هر چی باشه با هم حلش کنیم به شرفم قسم نمی زارم تو دیگه اذیت بشی عزیزم …
آروم باش گریه نکن خواهش می کنم گریه نکن طاقت اشک تو رو ندارم ….
من عاشقتم ..دیوونه وار می پرستمت ..این کارام رو هم بزار به حساب همین دوست داشتن ..قول میدم ..قول میدم …عزیزم نمی زارم تو بسوزی ..
نمی زارم غصه بخوری …تو فقط منو ببخش ..رازت هر چی هست من چشم بسته قبول می کنم ..تا وقتی هم نخوای چیزی ازت نمی پرسم ..
قول میدم ..ولی زود تر بهم بگو نزار چیزی بین ما رو فاصله بندازه …ارمغان تو رو خدا حرفایی که بهت زدم رو هم فراموش کن ..
غلط کردم …..
آروم دستشو دور کمرم حلقه کرد ؛؛و لی گریه امونش نمی داد که حرفی بزنه …
گفتم : تو منو نمی بخشی؟ اینقدر بهت ناگوار اومده ؟که اینطور دلت شکسته ؟
گفت : نه امیر جان ..به خاطر تو نیست دلم از دنیا پره ..خیلی زیاد …اصلا شاید اگر جای تو بودم همین کارو می کردم ..
نمی دونم چی باعث شد تو به من بد بین بشی ..ولی تو نمی دونی …حتی تصورم نمی کنی که من دارم چی می کشم …
یکم بهم فرصت بده فقط همین رو ازت می خوام …می خوای کنترلم کنی بکن؛؛ تلفن ها مو گوش کنی بکن ولی بهم شک نکن ..اینکه فکر کنم تو منو اینقدر پست دونستی که می تونم بهت خیانت کنم بیشتر از هر چیزی رنجم میده …

سرشو بوسیدم و گفتم : نه من اشتباه کردم دیگه این کارو نمی کنم ..ولی باید هر چی زود تر بهم بگی ..خودتو بزار جای من؛؛
کنجکاو نمی شدی بدونی کسی که باهاش زندگی می کنی عشق زندگی توست چه رازی داره که اینطور تو سینه اش نگه داشته و داره اونو می سوزنه ؟ …
زنگ در رو زدن ..
و ما تازه متوجه شدیم که به پیمان خبر ندادیم که نیاد …
ارمغان هراسون گفت : نزار بیان تو ..من اصلا آمادگی ندارم …هیچی هم درست نکردم ..
گفتم : پیمان رو نمی شناسی مگه می تونم ردش کنم ؟ بزار بیاد وقتی اوضاع رو ببینن خودشون میرن ..تو اصلا چیز کن,, همین جا بخواب ؛ میگم مریض شدی اگر موندن شام از بیرون می گیرم ..تو بخواب کاری نداشته باش ؛؛ بهت قرص بدم ؟
گفت : نه نمی تونم قرص بخورم ….
گفتم چرا : یک مرتبه دستپاچه شد و گفت : معده ام خالیه دلم درد می گیره ….
فورا یک بالش و پتو براش آوردم و روی مبل دراز کشید و چشمش رو هم گذاشت ..احساس کردم هیچ نیرویی تو بدنش نیست رنگش سفید شده بود و هنوز دندوناش بهم می خورد …
درو باز کردم و پیمان و شقایق اومدن تو ..
گفتم : خوش اومدین ..ببخشید ما فراموش کردیم بهتون خبر بدیم که ارمغان مریض شده …
پیمان خندید و گفت : ما رو بگو که به دلمون صابون زده بودیم دست پخت ارمغان رو بخوریم …
شقایق همینطور که میرفت طرف ارمغان گفت : الهیییی ..چییی شدی ؟ پشه لگدت زده ؟ ….
ارمغان نیم خیر شد و با همون حالش سلام احوال پرسی کرد و دوباره سرشو گذاشت رو بالش ..
و گفت : تو رو خدا ببخشید شرایط خوبی ندارم ….
پیمان گفت : شما راحت باش اینجا خونه ی خودمونه ..فکر کن اومدیم عیادت ..منتها دست خالی اومدیم و کمپوت نگرفتیم …

گفتم : من برم یک چایی درست کنم ….رفتم توی آشپز خونه و زیر کتری رو روشن کردم ..
پیمان دنبالم اومد …چند تا کیسه کنار یخچال بود که ارمغان خرید کرده بود تا شام درست کنه …
گفتم: پیمان اونا رو بیار ببینیم چیه ؟
آروم پرسید : اذیتش کردی ؟ دعواتون شده ؟
گفتم: مفصله …در واقع آره ..اون داره یک چیزی رو ازم پنهون می کنه …
گفت : خیلی نامردی …من که بهت گفتم ارمغان کار بدی نمی کنه ..چرا به حرفم گوش نکردی ؟
گفتم : حرف مفت نزن آخه تو از کجا می دونی من چی کشیدم ؟ …
کیسه ها رو بلند کرد و گذاشت کنار ظرف شویی گفت : اینا رو ارمغان خریده ؟
گفتم : آره ..گفت پس تازه حالش بدشده؛؛ ..وقتی ما گفتیم داریم میام خوشحال شد و گفت آره حتما بیاین امیر با شما خیلی خوشحاله ….. چیکارش کردی ؟
گفتم : یک سری کارای احمقانه ولی به جون تو دست خودم نبود دیوونه شده بودم ..
گفت : تقصیر شقایقه ..اون بود که ذهن تو رو خراب کرد …
گفتم چه ربطی داره بهت میگم الان خودش اعتراف کرد که یک رازی داره …
گفت : من اون راز رو می دونم …یک مرتبه شوک بهم وارد شد ..
با چشمانی از حدقه در اومده پرسیدم : تو رازش رو می دونی ؟
گفت : آره می دونم …
گفتم : یعنی چی به تو گفته ؛؛ ولی به من نگفته ؟ …
پیمان تو صورتم نگاه کرد و پرسید : تو آمادگی شنیدنش رو داری ؟
اونطوری که تو فکر می کنی نیست ….دیگه باید این موضوع حل بشه همین امشب …

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن