رمان عشق پروانه نوشته ناهیدگلکار

رمان عشق پروانه نوشته ناهیدگلکار

نویسنده:ناهیدگلکار

قسمتی از رمان:

با عجله از در ساختمون وارد شدم خیلی دیرم شده بود و یک ساعتی بود که تو ترافیک با اعصاب خورد شده گیر افتاده بودم …
با اینکه خبر داده بودم که راه بسته است و دیر می رسم .. از بدقولی بدم میومد و یک عده ای رو منتظر گذاشته بودم ..
کلید آسانسور رو زدم و یک بار دیگه به ساعتم نگا ه کردم ..
ولی هر چی صبر کردم اون در باز نمیشد و از آسانسور خبری نبود ..
روی طبقه ی چهارم ایستاده بود، دیگه داشت کفرم در میومد …..
تصمیم گرفتم از پله برم بالا …با صدای بلند و یک طورایی عصبی به نگهبان گفتم ..
آقا رسولی ببین چرا این آسانسور رو نگه داشتن؟آخه این چه معنی میده؟ .. خود خواهی هم حدی داره ..چقدر مردم بی ملاحظه شدن .. برو حتما بهشون تذکر بده …
با سرعت پله ها رو دو تا یکی کردم و رفتم بالا …باید تا طبقه ی ششم می رفتم …..
به طبقه ی سوم که رسیدم ..تو پیچ دوم یک دختر داشت میومد پایین ..
پاش سر خورد و با چند تا آخ از پله ها قل خورد و افتاد جلوی پای من ….
بی اختیار گرفتمش و خواستم بلندش کنم ..همینطور که از درد ناله می کرد و اشکش در اومده بود..دستشو بلند کرد و گرفت جلوی من وگفت : مرسی نمی خوام خودم بلند میشم آقا ..
گفتم : ولی شما احتیاج به کمک داری؛؛..چی شدین صدمه دیدین ؟ اجازه بدین بلندتون کنم …
با تندی گفت : نمی خوام آقا .. چیزیم نیست یکم دردم گرفت ..ولی مهم نیست ..آخ ..وای …..
پرسیدم می خواین کسی رو صدا کنم ؟
گفت : نه آقا ؛شما برو خودم می تونم …و دستشو گرفت به نرده با زحمت از جاش بلند شد …
گفتم : یکم اینجا بشینین حالتون بهتر بشه …
گفت : اووو خدا لعنتش کنه …
گفتم : کی رو لعنت کنه ؟
گفت : هیچی ..ممنون از شما دلسوزی کردین …..ودر حالیکه معلوم بود پاش درد می کنه و می لنگید از پله رفت پایین ..منم بی خیالش شدم و رفتم بالا …

چند نفر برای نوشتن قرارداد منتظر من بودن …عذر خواهی کردم با همه دست دادم و رفتم به اتاقم ..
پدر بزرگ من یک مغازه مصالح فروشی کوچک داشت که با پشتکار و زحمت اونو رونق داد بود و و دفتر و دستکی برای خودش درست کرده بود و کم کم ماشین آلات ساختمون هم بهش اضافه کرد ، بعد با پدرم شریک شدن و حالا پدر م این شرکت بزرگ رو راه انداخته بود ..ماشین های ساختمونی بتن ریزی و گریدر و لودر جرثقیل و حتی دار بست های فلزی ….برای برج ها و ساختمون های بلند ..و من مدیر برنامه های شرکت بودم و همه ی کارای قرارداد و انجام کار رو به عهده گرفته بودم …اون روزم سه تا قرار داشتم که به خاطر دیر رسیدنم همه با هم منتظرم شده بودن …
اولین قراداد رو بستیم و حدود سه ربعی طول کشید … و از نفر بعدی خواهش کردم بیان تو اتاق …اولین کسی که وارد شد همون دختری بود که تو پله ها خورده بود زمین به همراه یک آقای دیگه اومدن تو ..فورا رفتم جلو و پرسیدم حالتون خوبه ؟ واقعا چیز تون نشد ؟ گفت : چرا البته یکم صدمه دیدم …ولی مهم نیست ..گفتم بفرمایید بشینین ؛ بگم براتون یک چایی بیارن حالتون بهتر بشه ..خدایی بد جوری خوردین زمین … …من خیلی ناراحت شدم شما رو به اون حال دیدم …خنده ی قشنگی کرد و گفت : اگر شما دیر نمی اومدین اینطوری نمیشد …گفتم : من عذر خواهی کردم واقعا ترافیک سنگینی بود ..مثل اینکه تصادف شده بود و ماشین ها حرکت نمی کردند ، ببینم نکنه اون کسی رو که لعنت کردین من بودم …بلند تر خندید و گفت : نه بابا چه ربطی داره …می خواستم برم پایین از ماشینم چیزی بیارم آسانسور کار نمی کرد …

از پله رفتم که دیرم نشه ..عجله کردم و خوردم زمین ….من ارمغان سعیدی هستم مهندس پروژه ی برج ساقی و ایشون آقای نیکزاد دستیار من …با نیکزاد دست دادم و گفتم خوش اومدین به هر حال بازم معذرت می خوام معطل شدین ……یک پرونده دستش بود گذاشت جلوی منو و گفت : این کارای اجرایی ماست ..این ماشین ها رو احتیاج داریم ….منم لیست رو گذاشتم جلوش و گفتم همه چیز توی همین نوشته شده ..قیمت اجاره ها و هر ماشینی که داریم ..می دونین دیگه فرق می کنه ..بستگی به خودتون داره که چطوری راحت ترین و چطور ازش کار بکشین با خودتونه ..از موقعی که ماشین میرسه سر کار تا محل رو ترک می کنه پولش با شما حساب میشه ….گفت : البته می دونم …و کاغذ رو بر داشت وگفت میشه یکی دیگه ام بدین و لیست خودشو داد دست آقای نیکزاد … گفتم بله چشم …فرم رو از من گرفت و شروع کرد به خوندن ….
داشتم فکر می کردم یک دختر ظریف و بلند با صورتی مهتابی و دست های کشیده و لاغر ..و خیلی شیک و امروزی چطوری همچین کار مردونه ای رو انجام میده … خیلی دلم می خواست بدونم صاحب برج چطوری به یک زن اعتماد کرده و این پروژه ی بزرگ رو دست اون سپرده …

و موقع قرار داد بستن فهمیدم که نقشه اون ساختمون رو هم خودش کشیده و احساس کردم از اونی که فکر می کردم وارد تره حواسش به همه چیز هست و نیکزاد فقط اونو همراهی می کنه …خیلی به کار مسلط بود و من موقع قرار داد اصلا فکر نمی کردم با یک زن دارم کار می کنم …..بعد بلند شد و کیفش رو که خیلی بزرگ بود بر داشت و گفت : پس من خودم با شما تماس می گیرم و هماهنگ می کنم ..روز به خیر ..موقعی که از در میرفت بیرون دیدم که یک پاش لنگ می زنه …
نمی دونم چرا یک طوری روی ذهن من اثر گذاشت که نا خود آگاه بهش فکر می کردم نوع حرف زدنش شیرین و دلچسب بود .. دستشو می برد بالا و انگشت هاشو با کلامش حرکت می داد درست مثل اینکه داشت حرف های خودشو با موسیقی رهبری می کرد ….
اون همه لطافت و شیرینی در مقابل کار خشنی که انجام می داد توجه منو جلب کرده بود ..و هر کاری می کردم از ذهنم بیرونش کنم نمی شد ..
سه روزبعد تلفنم زنگ خورد …و قتی گوشی رو بر داشتم و گفتم بفرمایید ..گفت : سعیدی هستم ..سلام ..مزاحم شدم برای فردا لودر می خوام …
اون سفارش های خودش داد ولی من همینطور که باهاش حرف می زدم صورت و دستهاشو مجسم می کردم …از من واقعا بعید بود و سابقه نداشت که همچین کاری بکنم ….و حتی وقتی گوشی رو قطع کردم ..یک حس غریبی داشتم ..تو فکر رفته بودم و دلم نمی خواست کاری بکنم ..مدتی دستم رو تلفن مونده بود و حرکتی نکردم …تا به خودم اومدم و گفتم ..من چم شده ؟ بابا بی خیال …
ادامه دارد

پارت۱

پارت۲

پارت۳

پارت۴

پارت۵

پارت۶

پارت۷

پارت۸

پارت۹

پارت آخر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن