رمان در انتهای ابرها پارت۸

رمان در انتهای ابرها نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده پارت های ابتدا و انتها بصورت مرتب شده و راستچین  وارد شوید

بیست روز قبل…

مامان‌پری برنج رو ریخته بود توی آب جوش و منتظر بود اونو آبکش کنه. مرتب با کفگیر می‌زد زیر برنج ها و چند تا دونه‌اش رو روی آب می‌آورد و نگاه می‌کرد.
هنوز کار داشت… که صدای زنگ در اومد.
کفگیر رو گذاشت روی میز و رفت آیفون رو برداشت و پرسید: کیه؟
یک مردی گفت: خانم شاهوردی؟ از آگاهی مزاحمتون میشم! ممکنه چند دقیقه وقت شما رو بگیرم؟ رضایی هستم؛ سرگرد رضایی!
مامان‌پری جا خورد و اولین فکری که کرد این بود که برای بچه‌هاش مشکلی پیش اومده باشه!
فوراً باز کرد و گفت: طبقه‌ی سوم.
چادرشو سرش کرد و در ورودی رو باز کرد و با نگرانی منتظر شد. دو نفر با لباس نظامی اومدن بالا.
مامان‌پری وقتی استرس می‌گرفت، می‌خندید! اونبار هم تا چشمش به اونا افتاد، خنده‌ی بلندی کرد و گفت: نیومدین که منو دستگیر کنین؟! چی شده؟ بگین تا کیسه صفرام نترکیده!
سرگرد با یک لبخند گفت: ببخشید، مثل اینکه نگرانتون کردم؛ ولی نترسین؛ من با شما کار خصوصی دارم.
مامان‌پری دستشو گذاشت روی قلبش و گفت: خیلی خوب، خیالم راحت شد! خصوصی در چه مورد؟
سرگرد گفت: من مسئول پرونده‌ی رخساره خانم هستم.
آقا شهرام و آقا شهاب رو دیدم که چقدر دنبال کار ایشون بودن؛ می‌دونم شیما خانم هم مأیوس شد و رفت.
حالا از شما یک خواهش دارم.
مامان‌پری گفت: آهان سرگرد رضایی! اسمتون رو زیاد شنیدم. مثل اینکه یک جایی شما رو دیدم. بفرمایید تو. بفرمایید.
خوش اومدین. بشینین تا براتون یک چیزی بیارم بخورین و بهم بگین با من چیکار دارین.

سرگرد گفت: خواهش می‌کنم، چند دقیقه بیشتر طول نمی‌کشه؛ زیاد وقت شما رو نمی‌گیرم.
مامان‌پری چادرشو دورش جمع کرد و نشست و گفت بگو ببینم مادر کار خصوصی تو چیه؟ سرگرد سرشو انداخت پایین و کمی فکر کرد. بعد به همراهش نگاه کرد و آهسته گفت: چطوری بگم؟
مامان‌پری گفت: نکنه می‌خوای برات برم خواستگاری که اینطور خجالت می‌کشی؟ حرف بزن ببینم!
سرگرد خندید و گفت: من سه تا بچه دارم مادر.
مامان‌پری گفت: می‌دونم عزیزم، شوخی کردم یخت باز بشه ببینم زبونت هم باز میشه یا نه؟
سرگرد گفت: کاری که از شما می‌خوام، واقعاً خجالت‌آوره؛ ولی چیز دیگه‌ای به نظرم نرسید! در مورد پرونده‌ی رخساره خانمه.
ضربه به سرش خورده؛ مشخص و واضح! پول‌هاش مفقود شدن؛ خیلی واضح‌تر! حساب بانکی ایشون خالی شده؛
ولی ما مدرکی نداریم که ذاکری رو دستگیر کنیم! اونقدر حساب‌شده این کار رو کردن که باور‌کردنی نیست.
حالا با تحقیقاتی که کردیم دو نفر دیگه هم توی اون آسایشگاه مفقود شدن و گفتن فراموشی داشتن و فرار کردن! ذاکری از قبل گزارش‌هایی تهیه کرده بود که نشون می‌داد این کار از اونا بعید نبوده و جای پایی برای خودش نذاشته!
خانم‌هایی هم که توی آسایشگاه هستن، یا واقعاً نمی‌دونن، یا می‌ترسن حرف بزنن! اینطور که من فهمیدم، اون خانم مقدار زیادی داروهای توهم‌زا بهشون داده و وانمود کرده که قصد فرار دارن!
و وقتی این اتفاق افتاده، خُب ذاکری می‌تونه ادعا کنه که قبلاً گزارش داده و رسیدگی نشده! از طرفی، هر دوی اون زن‌ها پول داشتن!
یکی از اونا، دو شب قبل از مفقود شدنش، با دو نفر میره خونه و سرایدار اونو می‌ببینه! اما اون خانم بهش میگه یک چیزی می‌خوام؛ برمی‌دارم و میرم.
متأسفانه سرایدار به خانم اعتماد داشته و به صورت اون دو نفر دقت نمی‌کنه! ولی میگه خانم مثل همیشه نبود و زیر بغلشو گرفته بودن!
گاو‌صندوق رو خالی می‌کنن و چیزهای با‌ارزش رو می‌برن و دو روز بعد اون زن ناپدید میشه!

مامان‌پری گفت: پس چطوری اون مدیر ادعا می‌کرده که توهم داره و بهش اجازه داده بره خونه‌اش؟ جواب اینو چی میده؟
گفت: ذاکری گفته اصلاً همچین چیزی نیست و ممکنه یواشکی رفته باشه و از رفتن اون بی‌خبره! و شاهد درست کرده که تا دیر وقت مراقب بوده و کسی از آسایشگاه بیرون نرفته!
خلاصه… درد‌سرتون ندم، مادر…
چیزهایی توی پرونده هست که نشون میده ذاکری دستش توی این کار هست.
با پیدا نشدن اون زن‌ها پرونده بسته نشده بود که با این اتفاق اخیر، من حتم پیدا کردم که کار خودشه و یک باند درست کرده و پول‌های زیادی رو به جیب زده!
می‌ترسم بیشتر پیگیرش بشم، فرار کنه!
فعلاً گذاشتمش به حال خودش تا فکر کنه که قِسِر در رفته! ولی به کمک شما احتیاج دارم!
مامان‌پری پرسید: می‌خوای منو طُعمه کنی آره؟ برای همین خجالت می‌کشیدی؟
سرگرد رضایی با حیرتی که تو صورتش پیدا بود گفت: چقدر شما باهوشین! فکر می‌کردم حالا حالا‌ها باید توضیح بدم!
اگر ازم می‌پرسیدین خُب حالا چه کمکی از من برمیاد، بیشتر قابل قبول بود! ولی شما دقیقاً همونی هستین که من می‌خواستم!
باور کنین خانم شاهوردی اول فکر کردم مادر خودمو بفرستم؛ ولی ایشون ضعیف و بی‌دست و پاست. اگر یادتون باشه یک روز دم در شما رو دیدم.
حواستون نبود داشتین با آقا شهرام حرف می‌زدین. ولی همون‌موقع این فکر به سرم افتاد. طُعمه که نه، یکی رو می‌خوام که از نزدیک، از کارهای اونا سر دربیاره!

مامان‌پری یک فکری کرد و گفت: به یک شرط: بچه‌هام فکر کنن این پیشنهادِ من بوده؛ وگرنه هر طوری بشه میان و مدعی شما میشن!
بذار فکر کنن من خودم اینطوری خواستم و این من بودم که این پیشنهاد رو دادم!
سرگرد گفت: وای خانم شاهوردی شما بی‌نظیرین! ولی بهتون قول میدم نمیذ‌ارم هیچ اتفاقی براتون بیفته.
شما چند روزی اونجا فقط زندگی کنین و به من بگین استنباط شما چی بوده؛ باقیش با من.
مامان‌پری گفت: نه مادر اینطوری نمیشه! من باید وانمود کنم زن پولداری هستم و از ترس اینکه بچه‌هام اونا رو ازم نگیرن رفتم اونجا!
اگر چیزی که میگین درست باشه، فقط همین اونا رو وسوسه می‌کنه و ما می‌تونیم براشون تله بذاریم!
سرگرد چشمش برق زد و گفت: می‌ترسیدم اینو از شما بخوام مادر جون!
مامان‌پری گفت: از مادر جون بدم میاد! بهم بگو مامان‌پری! همونی که بچه‌هام صدام می‌کنن!
بوی سوختنی فضای خونه رو پر کرد و یک مرتبه مامان‌پری از جاش بلند شد و گفت: خدا مرگم بده، غذام سوخت. وقتی رسید سر قابلمه، دیدکه برنج‌ها وا‌رفتن و ته گرفتن. فوراً زیرشو خاموش کرد و قابلمه رو گذاشت تو ظرف‌شویی و با یک خنده‌ی شیرین اومد و گفت: من اینطوری هم هستم ها! بِهت گفته باشم! اگر نظرتون عوض شده، بگین!
یادم رفت برنجم رو آبکش کنم؛ آخه من خیلی دلم می‌خواد قاتل رخساره رو پیدا کنم. باشه هر کاری بگید انجام میدم ولی بهم قول بدین مخصوصاً شهرام نفهمه!
از پس شهاب خودم برمیام!

شب حادثه…
سرگرد رضایی وقتی مامان‌پری توی اتاقش نبود، صدای دونفر رو شنید که داشتن اتاق رو می‌گشتن!
یکی گفت: ظاهراً شاهوردی خیلی زرنگه. جایی نمیذاره که جلوی دید باشه؛ ولی امشب پیداش می‌کنیم! دقت کن امشب زیاد بهش بدی؛ وامونده مثل گرگ می‌مونه!
حالا بیا بریم ولش کن؛ اینطوری نمیشه.
سرگرد تصمیم گرفت سروان خادمی رو بفرسته تا به مامان‌پری هشدار بده؛ ولی تا غروب صبر کرد.
نمی‌خواست تا هوا روشنه این کار رو بکنه. وقتی صدای آمبولانس بلند شد، فوراً به سروان خادمی گفت: ظاهراً یکی مُرده!
چون خیلی‌ها امشب اومدن اینجا و آمبولانس هم اومد. پس فرصت خوبیه بری و با مامان‌پری حرف بزنی!
اگر دیدی روحیه‌اش خوب نیست، فوراً دست‌به‌کار بشیم و اونو بیاریم بیرون. نمی‌خوام جونش به خطر بیفته.
اما اگر دیدی هنوز همون مامان‌پری مهربون و قوی جلوی رومون هست، بهش آماده‌باش بده و مطمئن بشو که می‌خواد این کار رو بکنه یا نه؟!
سرگرد فکر می‌کرد اگر مامان‌پری ترسیده باشه عملیاتش موفقیت‌آمیز نخواهد بود و ممکنه یک بلایی سرش بیاد!
سروان خادمی موقعی رسید توی آسایشگاه که داشتن جنازه رو می‌بردن. اول که ذاکری اجازه نمیده خادمی وارد بشه! ولی با اصرارِ اون، خودش خادمی رو می‌بره در اتاق؛ ولی در قفل بود!

یک‌مرتبه عامری و ذاکری و چند نفر دیگه شروع کردن به گشتن برای پیدا کردن مامان‌پری. سروان خادمی نگران شده بود و می‌ترسید که مامان‌پری جایی باشه که اونا نباید بفهمن! برای همین با عجله میگه: من کار دارم؛ فردا میام ایشون رو می‌ببینم!
و با سرعت از در میره بیرون.
همین، ذاکری رو به شک انداخته بود ولی وسوسه‌ی اون چیزی که مامان‌پری با خودش آورده بود نمی‌ذاشت راحت بمونه!
آخه حمیده، دختر ساده‌لوحی که هنوز مثل بچه‌ای معصوم بود، این خبر‌ها رو بدون آگاهی به اینکه خانم ذاکری چیکار می‌کنه، فقط برای خود‌شیرینی به اون می‌داد. ‌
این موضوع رو هم بزرگ کرده بود و گفته بود خانم شاهوردی جواهرات زیادی با خودش آورده و به من هم نشون داده!
حتی عامری پرسیده بود چیا بودن؟ و اون با آب و تاب تعریف کرده بود: گردنبد، گوشواره و النگو با نگین‌های الماس توی جعبه پر بود!
و این چیزی نبود که ذاکری بتونه ازش چشم‌پوشی کنه! پس تصمیم گرفت همون‌شب کار رو یکسره کنه!
اون فکر می‌کرد با خواب کردن مامان‌پری و بستن چشم و دهن اون که اگر احتیاطاً بیدار شد، چیزی نبینه و بگن که دزد اومده!
سرگرد گوش‌به‌زنگ بود و صدای مامان‌پری رو شنید که گفت: یک چیز مشکوک پیدا کردم! و صدای عامری که یک‌مرتبه وارد اتاق شده بود،
خیلی سرگرد رو نگران مامان‌پری کرد! بنابراین آماده باش داد و خودش توی ماشین، نزدیک آسایشگاه، گوشش به دستگاه بود؛
ولی اصلاً فکر منیژه رو نکرده بود. همه چیز برای گیر انداختن ذاکری آماده بود.

مامان‌پری در‌واقع داشت لحظات سختی رو پشت سر میذاشت.
از یک طرف ترس و از طرف دیگه دهن بسته، خلقش رو تنگ کرده بود. که یکی آهسته گفت: تو برو بیرون همونجا مراقب باش.
مامان‌پری صدای ذاکری رو شناخت! در باز شد و یکی رفت بیرون و صدای چرخیدن کلید رو توی قفل شنید.
بیشتر هراس به جونش افتاد و فکر کرد دیگه کارش تموم شده! همینطور که می‌فهمید اونا دارن اتاق رو زیر و رو می‌کنن، با خودش فکر می‌کرد کاش کسی رو که سرگرد فرستاده بود، اون‌شب دیده بود و می‌تونست اونا رو در جریان بذاره!
حالا منم می‌کشن و آب از آب تکون نمی‌خوره!
از اون طرف منیژه که مدتی خوابش برده بود، با صدای پاشنه‌ی کفش عامری بیدار شد و گوش‌به‌زنگ مونده بود.
بالاخره طاقت نیاورد و از اتاقش سرک کشید ببینه خبری شده یا نه. تا عامری رو پشت در اتاق دید،
دلش فرو ریخت و فکر کرد بلایی سر ماه‌پری آوردن! دوید بیرون و با صدای بلند که به نظر خودش می‌خواست ماه‌پری رو هوشیار کنه گفت: چی شده خانم عامری؟
این موقع شب چرا در اتاق ماه‌پری ایستادین؟ طوریش شده؟
گفت: نه، تو برو بخواب؛ سر و صدا شنیدم نگران شدم؛ دارم بازرسی می‌کنم!
منیژه فوراً دستگیره‌ی در رو فشار داد و گفت من باید بهش سر بزنم. چرا این در قفله؟ و شروع کردن به فریاد زدن!
طوری که همه توی آسایشگاه بیدار شدن! پشت سر هم دستگیره رو تکون می‌داد و فریاد می‌زد کمک! کمک! جونش در خطره! کمک!

عامری به محض اینکه احساس خطر کرد، دوید به طرف اتاقش تا وسایلش رو جمع کنه و فرار کنه!
و خانم‌هایی که دارو نخورده بودن و توان راه رفتن داشتن ریختن جلوی در!
اما توی اتاق به محض اینکه منیژه سر و صداش بلند شد و ذاکری فهمید که عامری رو دیدن، دستپاچه شد و به مردی که همراهش بود اشاره کرد از پنجره فرار کنن!
مرد پنجره رو باز کرد و پاشو گذاشت روی تخت.
خواست اول ذاکری رو بیرون بفرسته و بعد خودش بره!
اما مامان‌پری اینو نمی‌دونست و فکر کرد با سر و صداهای منیژه می‌خوان اونو بُکشن! دیگه از ترس اراده‌ای از خودش نداشت و بدون فکر حرکت کرد و سعی کرد به پهلوی چپ خودشو برگردونه و از تخت بیاد پایین!
ذاکری هم ترسید و به اون مرد گفت بزنش! حتماً بیدار بوده و صدای ما رو شنیده! بزنش! و یک مرتبه جسم سنگینی با پشت و سرِ مامان‌پری برخورد کرد و اون دو نفر از ترس از پنجره پریدن پایین…!

و در مقابل خودشون سرگرد رضایی رو با عده‌ی زیادی مأمور دیدن! سرگرد فوراً دستور دستگیری اونا رو داد و در همین حال، چشمش افتاد به دکتری که قبلاً اونجا کار می‌کرد و گفت: به به، حدس می‌زدم دست تو هم تو کار باشه!
خیلی نامردی! دستبند بزنین و ببرینشون توی ماشین تا من بیام!
ذاکری باز هم از رو نرفته بود و می‌خواست توضیح بده که چرا از پنجره اومده بیرون!
ولی سرگرد فوراً خودشو از پنجره بالا کشید و پرید توی اتاق وگفت: مامان‌پری، مامان‌پری، اومدم؛ نترسین!
مامان‌پری همینطورکه به پهلو افتاده بود و از درد داشت به خودش می‌پیچید، برای اینکه اون بیشتر نگران نباشه، دوبار گفت: اوم، اوم!
توی نور کمرنگ اون لامپ کوچک، دید که دست و دهن و چشمش بسته است.
درحالیکه تند و تند اونا رو باز می‌کرد پرسید: مامان‌پری خوبین؟
تو رو خدا یک چیزی بگین.
مامان‌پری گفت: تو اول چشمم رو باز کن یک جایی رو ببینم! زود باش، خلقم تنگ شد!
هنوز زنده‌ام!
سرگرد یک نفس راحت کشید و چشم و دست مامان‌پری رو باز کرد.
مامان‌پری گفت: پشتم درد می‌کنه مادر! بد جوری منو زد! مثل اینکه یک میله بود! فکر می‌کنم می‌خواست بزنه تو سرم،
خورد توی پشتم! از درد نمی‌تونم تکون بخورم! سرم هم گیج میره! نمی‌دونم تو سرم هم خورد یا نه؟!
پشت در سر و صدا بود.
دوتا مأمور دنبال عامری رفته بودن و چند تا هم پشت در. سرگرد در رو باز کرد.
منیژه که هنوز داشت داد و بیداد می‌کرد، با سرعت رفت سراغ مامان‌پری.

همه ریختن توی اتاق و منیژه پرسید: ای وای، جونم به لبم رسید. چی شدی؟ چرا دولا موندی؟
سرگرد گفت: مامان‌پری ببخشید؛ نتونستم درست ازتون مراقبت کنم؛ باید زود‌تر می‌اومدم؛ الآن می‌برمتون بیمارستان؛
خادمی زنگ بزن آقا شهاب.
منیژه گفت: عامری فرار کرد؟
سرگرد گفت: نمی‌تونه جایی بره! حیاط پر از مأموره! و به حمیده که هاج و واج اونجا ایستاده بود و تماشا می‌کرد، گفت: تو اینجا کار می‌کنی؟
با وحشت گفت: بله، ولی به خدا من نمی‌دونستم.
سرگرد گفت: برو چراغ‌ها رو روشن کن؛ بدو ببینم.
خانم‌ها برن توی اتاقشون؛ اینجا رو خلوت کنین. کسی به حرفش گوش نکرد و همه می‌خواستن از ماجرا سر دربیارن!
سرگرد با نگرانی دوباره پرسید: مامان‌پری لطفاً دقیق بگین حالتون چطوره؟
مامان‌پری یه کم به خودش فشار آورد و از تخت اومد پایین و گفت: چیزی نیست؛ فقط پشتم خیلی درد می‌کنه؛ خوب میشم؛ خدا رو شکر؛ گفتم منو می‌کشن!
سرگرد گفت: ولی سرتون هم ضربه خورده؛ باید معاینه بشین!
مامان‌پری خندید و گفت: نه مادر اگر طوری شده بود، خودم می‌فهمیدم. گوش کن سرگرد، فکر کنم اون تا زنی که مفقود شدن رو پیدا کردم! پشت گلخونه!
یک جا هست خاکش با سیمان قاطی شده و زمین به شدت سفته! من حدس می‌زنم یک چیزی اونجا باشه! چون ذاکری اجازه نمی‌داد کسی به اونجا نزدیک بشه!

سرگرد گفت همین امشب دستور میدم اونجا رو بکنن. چشم، مامان‌پری.
شما مطمئنی خوب هستین؟
با لحنی که می‌تونست خاطر اونو جمع کنه گفت: آره مادر، خوبم! پشت‌درد، در مقابل مُردن چیزی نیست! ولی به کسی که اونجا رو می‌کنه بگو مراقب گنج من باشه!
همون بود که تونستیم گیرشون بندازیم!
منیژه گفت: حمیده رو چی؟ اونو دستگیر نمی‌کنین؟
حمیده عقب عقب رفت و با ترس به اونا نگاه کرد.
سرگرد گفت: این، کاره‌ای نیست؛ ولی ازش بازجویی می‌کنیم. امشب یک نفر رو مسئول اینجا بذاریم تا فردا بیان و تکلیف این خانم‌ها روشن بشه.
مامان‌پری به منیژه گفت: تو هم برو وسایلت رو جمع کن با من بیا؛ امشب اینجا نمون. منیژه گفت: تو نگران نباش؛ الآن میرم دفتر و از اونجا زنگ می‌زنم دخترم بیاد دنبالم.
مثل اینکه دیگه برم و همون شوهرم رو تحمل کنم، بهتره!
سرگرد گفت: مامان‌پری ببخشید من کار دارم باید برم.
الآن شهاب میاد و من شما رو به ایشون تحویل میدم، بعد میرم و بقیه‌ی کارها رو انجام میدم.
مامان‌پری گفت: وا؟ مگه اون منو اینجا تحویل داد که حالا بیاد تحویل بگیره؟ مگه من گونی برنجم؟!
و خودش قاه قاه خندید! بعد، ادامه داد: تا نفهمم حدسم درست بوده یا نه، از اینجا نمیرم! سرگرد همینطور که از اتاق می‌رفت بیرون،
گفت: من لحظه به لحظه فرمانده‌ی این عملیات رو در جریان قرار میدم! مامان‌پری خیالتون راحت باشه!

کمی بعد، هر سه تا بچه‌های مامان‌پری سراسیمه و نگران اومدن.
ولی کسی از چهره‌ی مامان‌پری چیزی نمی‌فهمید که خوشحاله؟ ترسیده؟ و یا از این پیروزی مغرور شده؟ و با ضربه‌ای که بهش خورده، چقدر درد داره؟! بدون اینکه حرکت کنه، خم شده بود و همچنان لبی به خنده داشت و سر به سر بقیه می‌گذاشت.
شیرین وسایل اونو تند و تند جمع کرد تا با خودشون ببرن.
مامان‌پری از خانم‌هایی که بیدار بودن و توی اتاقش جمع شده بودن، خداحافظی می‌کرد که لادن هم از راه رسید.
مامان‌پری با تعجب گفت: وای، تو رو کی خبر کرده؟ برای چی این موقع شب یک دختر تک و تنها اومده اینجا؟
و نگاه سرزنش‌باری به پسرش کرد و ادامه داد: ای شهاب دم بریده!
لادن که حلقه‌ای از اشک توی چشمش جمع شده بود، گفت: اومدم ببینم چی شدین؟ شنیدم بهتون ضربه زدن! تقصیر منه که موضوع رو خیلی جدی نگرفتم.
اگه اینجا می‌موندم، بهتر می‌تونستم ازتون مراقبت کنم.
مامان‌پری گفت: نه عزیزم، داری می‌ببینی که؛ سرگرد با یک لشگر اومده.
گفت: لطفاً روی شکم دراز بکشین ببینم اون ضربه با شما چیکار کرده؟
وقتی پشت اونو بالا زد، دید توی همون مدت کم، جای اون ضربه و اطرافش به‌شدت خون‌مردگی پیدا کرده! و وقتی گفت باید از سرتون عکس بگیرن، دیگه بچه‌ها به حرف مامان‌پری گوش نکردن و گفتن باید بریم بیمارستان.
اون‌موقع بود که اون زن قوی دیگه نتونست خودشو نگه داره!

زمانی که داشت آسایشگاه رو ترک می‌کرد، اونقدر دلش گرفته بود که حتی نقاب پر از خنده و محکم مامان‌پری نمی‌تونست جلوی احساسی رو که داشت، بگیره.
بغض کرده بود و همینطور که دستش توی دست شهرام و شیرین بود راه افتاد به طرف ماشین. ایستاد و به صورت منیژه، خانم حیدری، طاهره، شهلا، و یکی یکی اونا با افسوس نگاه کرد و از کنار شون رد شد.
منیژه گفت: نگران نباش من میام خونه‌ات؛ دیگه با هم دوستیم.
قول میدم امشب برم خونه‌ی دخترم؛ ماه‌پری گریه نکن، بهت نمیاد! من هم گریه می‌کنم‌ ها!
مامان‌پری نتونست حرف بزنه! بغضش بیشتر او اونی بود که بتونه کلامی به زبون بیاره! فقط آروم، درحالیکه درد داشت، سرشو تکون داد.
توی حیاط پر از مأمور بود.
عامری رو هم دستگیر کرده بودن و همه‌شون رو برده بودن به آگاهی. سرگرد از اون دور اونا رو دید و اومد جلوی مامان‌پری ایستاد و یک سلام نظامی داد و گفت: دست من نیست، وگرنه بهتون مدال می‌دادم!
مامان‌پری باز هم سرشو تکون داد. سرگرد گفت: شهاب برو ماشین رو بیار تو سختشون نشه.
مامان‌پری، همین امشب اونجایی که بهش شک کردین رو می‌گردیم؛ اگر جنازه‌ها پیدا بشن، من تا آخر خدمتم با شما مشورت می‌کنم!
مامان‌پری سعی کرد ولی نتونست مثل همیشه جواب اونو بده.
سوار ماشین شدن و درحالیکه هنوز نگاه ماه‌پری با نگرانی به اون ساختمون بود، از در رفتن بیرون.

توی بیمارستان لادن همه‌ی کارهای مامان‌پری رو انجام داد و وقتی خیالشون راحت شد که ضربه‌ای که به سرش خورده لختگی نداده، رفتن خونه.
شهاب آهسته به لادن گفت: اگر تو کار نداری امروز با ما بیا؛
مامانم یک طوری شده که من تا حالا ندیده بودم.
لادن گفت: باشه میام؛ حرفی ندارم؛ من هم احساس کردم.
پرسید: تو مطمئنی سرش چیزی نشده؟
گفت: آره، از اون بابت خاطرت جمع باشه.
ساعت حدود نه صبح بود که رسیدن خونه.
هدیه، همسر شهرام، و‌ هادی، شوهر شیرین، هم با سه تا نوه‌ی مامان‌پری اونجا بودن. ولی مامان‌پری همینطور بغض گلوشو گرفته بود.
ساکت و آروم رفت دراز کشید.
بچه‌ها نگران مادرشون شده بودن و مدام می‌پرسیدن: چی شدین؟ چرا حرف نمی‌زنین؟ عکستون که خوب بود!
چرا سکوت کردین؟
چیزی شده؟
مامان‌پری لب می‌گزید و باز هم سکوت می‌کرد.
ادامه دارد

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن