رمان در انتهای ابرها پارت۷

رمان در انتهای ابرها نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده پارت های ابتدا و انتها بصورت مرتب شده و راستچین  وارد شوید

حالا مونده بود این دستگاه رو که به اندازه یک مکعب مستطیل هفت در هفت سانت و به ارتفاع دو سانتی متر بود رو کجا پنهون کنه که دیده نشه .
اون با طعمه ای که زیر تخت گذاشته بود و می دونست حمیده الان گزارش اونو به ذاکری داده ممکن بود به زودی پیداش کنن ..پس تنها فکری که به ذهنش رسید این بود که اونو جایی بزاره که جلوی چشم باشه و اینطوری توجه رو جلب نمی کرد ..
جانمازش رو باز کرد که نماز بخونه و همونجا به فکرش رسید بهترین جا برای اینکه کسی شک نکنه توی جا نماز هست ..
این بود که بعد از نماز اونو روشن کرد و گذاشت لای سجاده اش و بعد نیمه باز روی میز قرار داد و درِ اتاق رو قفل کرد و رفت برای ناهار ….
با خودش گفت : خدا کنه الان سراغش نرن ..
منیژه داشت میومد بطرف اون و از همون دور گفت : تو کجا رفتی یکساعته دنبالت می گردم ..
مامان پری تازه یاد بی احتیاطی که کرده بود افتاد ؛؛ و با خودش گفت وای باید به منیژه سفارش می کردم که به بچه ها ش حرفی نزنه .
و تا رسید بهش پرسید ؟ بگو ببینم دهنت لق بود یا نه ؟ همه چیز رو گفتی ؟
منیژه گفت :منظورتو نمی فهمم چی رو گفتم ؟ مامان پری گفت : خواجه رو به ده رسوندی ؟ به بچه هات همه چیز رو گفتی ؟

منیژه خندید و گفت : فکر کن من این کارو کرده باشم .. تو منو خوب نمیشناسی احمق نیستم که جون خودم و تو رو به خطر بندازم ..و تازه چند تا مدعی هم برای خودم دست و پا کنم …
وای اگر به گوش شوهرم برسه میاد و دستم رو می گیره و می بره …نه عزیز دلم نگفتم ..
پیر شدم ولی عقلم درست کار می کنه …
مامان پری خندید و گفت :وای همچین میگی شوهرم که آدم دهنش آب میفته … آره؛ می دونستم نمیگی ولی خوب آدمیزاده دیگه گفتم شاید بچه هات بودن و درد دل کردی …
گفت : یک چیزی بهت بگم ماه پری ؟ تو زندگی منو عوض کردی این کاری که داریم با هم می کنیم به من دوباره شور زندگی داده ….
انگار بعد از مدت ها احساس می کنم زنده شدم …
مامان پری باز بلند خندید و گفت : ولی مراقب باش راستی راستی نَمیری …
یک وقت دیدی هر دو مون توی این راه شهید شدیم ….
گفت : عیب نداره یک جون که بیشتر نداریم .
مامان پری از ناهار خوری که برگشت فورا خوابید چون حدس می زد باید تمام شب رو بیدار بمونه …
و موقعی چشمش رو باز کرد که دید هیچ و سرو صدایی نیست نزدیک غروب بود ..
و منیژه یک یاد داشت براش گذاشته بود کنار تختش که من توی سالن هستم بیا اونجا ..
دستگاه شنود رو توی سجاده یک بار دیگه کنترل کرد و راه افتاد طرف سالن

اونجا یک عده ای نشسته بودن تلویزیون تماشا می کردن ..
رفت بطرف غذا خوری …به هوای اینکه داره به آشپز ها نگاه می کنه ؛ شروع کرد سر بسرشون گذاشتن و خندیدن ….
بعد خودشو رسوند به یک کبریت و یواش گذاشت توی جیب مانتو ش و پرسید : ببخشید شما شمع دارین ؟
سر آشپز پرسید برای چی می خواین ؟
گفت : چند شبه توی اتاقم سر و صدا میاد شب ها هم خانم ذاکری چراغ های اصلی رو خاموش می کنه …
راستش می ترسم ..اگر دارین قرض بدین به پسرم میگم چند بسته بخره و بیاره … داری مادر کارمو راه بنداز ؟
سر آشپز گفت : والله شمع که ندارم ولی یک چراغ قوه دارم که امشب می تونم بهت قرض بدم , به پسرت بگو چراغ قوه برات بیاره بهتر از شمعه …
مامان پری خوشحال اونو گرفت و برگشت به سالن تو راه فکر می کرد هر چی زود تر باید بفهمه اون پشت چه خبره .
طاهره اول از همه اونو دید یک حالت ترس به خودش گرفت و خیره خیره بهش نگاه کرد و گفت : رخساره اومدی؟
مامان پری از این موضوع تعجب کرد ؛ کنار منیژه نشست و گفت : خیلی برام عجیبه چرا بین این همه آدم اون منو رخساره می ببینه ؟
گفت : به خاطر روسریت ، رخساره درست یکی شبیه همین رو داشت و سرش می کرد .

مامان پری گفت : ای وای، آره شاید ، این روسری رو هم شیما برای من آورده سفید با گلهای آبی اصلا یادم نبود ،
پس طاهره باید یک چیزایی بدونه ..شایدم چیزی دیده باشه که مدام یاد رخساره میفته …..
صدا کرد تا باهاش حرف بزنه که عامری با حمیده که سینی پر از لیوان دستش بود اومدن و گفت : این خانم هایی که اسم می برم باید اینو بخورن
مامان پری گفت به ؛ به آبمیوه چه عجب ؟
عامری گفت : نه خیر اینا قرص جوشانه دکتر برای چند نفر تجویز کرده ما هم دستور ایشون رو داریم انجام میدیم ، خانم هایی که صدا می کنم باید بخورن و هر اسمی رو که اون می گفت حمیده یک لیوان می داد دستش طاهره ، فاطمه خانم ، منیژه خانم ، خانم جابری ، خانم شاهوردی
مامان پری گفت : برای چی ما چند نفر باید بخوریم ؟
گفت : بنده خبر ندارم دکتر گفته شما ها کم خون هستین به من ربطی نداره
مامان پری گفت : بهتر نبود آبمیوه ی تازه به ما می دادین ؟
عامری گفت : ببخشید من اینجا معاونم ، مسئول این کارا نیستم
مامان پری گفت : ولی خودتون که چشم دارین میبینین ، همه ی این خانم ها از لاغری دیگه شدن دو پاره استخوون
حالام که می خوای قرص جوشان بدی فقط به چند نفر میدین ..من میدم به خانم حسن زاده که دیروز توی سالن ضعف کرده بود .
خانم اینجا همه ی ما فقر غذایی گرفتیم نه میوه ی درست و حسابی هست نه غذای سالم ….

عامری دستپاچه شد و گفت : شما مال خودت رو بخور من برای اونا هم میارم چشم
حمیده برو چند تا لیوان دیگه درست کن بیار مامان پری مطمئن شد که توی اون لیوان ها داروی خواب آور ریخته شده و برای اینکه شک نکنن برای یک عده ای آوردن و باکی از اینکه اونا رو هم خواب کنن نداشتن
عامری بالای سرشون ایستاده بود که مطمئن بشه که می خورن و پشت سر هم می گفت زود ، زود .می خواد لیوان ها رو جمع کنه
منیژه نگاهی به مامان پری کرد وهمین طور که لیوان رو بین دو دست گرفته بود و پشتش به عامری بود آهسته و با اشاره و طوری که سعی می کرد لبش تکون نخوره گفت : یادم اومد دیروز چی خورده بودم ..نخوری ها
مامان پری هم لیوان تو دستش بود و نمی دونست چیکار کنه ، از طرفی می خواست عامری خاطرش جمع بشه که اونا دارو رو خوردن
منیژه باز یواش گفت : یک کاری بکن ؛ یک چیزی بگو ، من اینو چیکارش کنیم ؟
مامان پری در حالیکه وانمود می کرد می خواد لیوان رو سر بکشه بلند گفت : خوب طاهره جون بگو ببینم رخساره کی بود بالاخره ؛چرا منو به این اسم صدا می کنی ؟

عامری گوشش تیز شد و اومد جلوتر و بی اختیار گفت : خانم شاهوردی اون فراموشی داره چی ازش می پرسی ؟
بخورین می خوام جمع کنم
طاهره گفت : نه یادمه ؛؛ این خود رخساره اس نمرده ،
الکی میگه من طاهره ام می خواد ما اونو نشناسیم که ذاکری دوباره نزنه توی سرش
عامری داد زد بلند شو چرت پرت نگو ، برو غذا خوری دیگه شام داره آماده میشه…
که یکی از توی راهرو داد می زد خانم عامری خانم عامری داره میمیره …بدو ….عامری با سرعت رفت بیرون .
مامان پری قبل از هر کاری لیوانش رو خالی کرد پای گلدون و منیژه هم پشت سرش این کارو کرد و با هم راه افتادن ببینن چه اتفاقی افتاده ؟
یکی از اون خانما که خیلی پیر بود داشت نفس های آخرشو می کشید ..و به سختی تکرار می کرد رضا …رضا ..
مامان پری رفت بالای سرش و گفت : یکی دکتر خبر کنه زود باشین ، خانم عامری به بچه هاش خبر بده فکر کنم می خواد اونا رو ببینه …

عامری گفت : باشه الان زنگ می زنم بیان
مامان پری به منیژه گفت یکم آب بیار بهش بدم
و سرشو بلند کرد و گفت : اینطوری نفس بکش شاید حالت خوب شد
یک خانمی که توی تختِ کناری اون خوابیده بود گفت : ولش کن بزار بمیره کاری بهش نداشته باش ؛؛ دیگه بسه غصه خورد به اون بچه های بی چشم روشم نمی خواد خبر بدین
مرده شور هر چی بچه اس رو ببره ، مرده شور زندگی رو ببره ، مرده شور انسانیت رو ببره
اگر پایان زندگی آدم بعد از اون همه تلاش و فداکاری قراره این باشه مرده شور فداکاری رو ببرن
و یک مرتبه بغضش ترکید و شروع کرد به گریه کردن ، انگار دلش خیلی از این دنیا پر بود
مامان پری به منیژه اشاره کرد هوای اون زن رو داشته باشه وخودش سر اون مریض رو گرفت تو بغلشو و گفت : الان پسرت میاد ، تلفن کردیم سعی کن خوب بشی تا تو رو به این حال نبینه ولی سر اون زن کج شد و توی بغل ماه پری تموم کرد با چشمانی باز و منتظر
حالا همه دور تا دور اتاق ایستاده بودن و با هم گریه می کردن .
شاید هر کس عاقبت خودشو توی اون چشمهای باز می دید ….

مامان پری چشم اونو بست و سر کج مونده اش رو گذاشت روی بالش و همین طور که هق و هق گریه می کرد گفت : راحت شدی حالا آروم بخواب
بعد قرآنش رو آورد و شروع کرد بالای سرش خوندن که در راهرو باز شد و صدای شیون و گریه عده ای بلند شد .
دخترا و پسراش و شاید نوه هاش همه با هم گریه کنون اومدن تا جنازه ی اونو ببرن .
مامان پری دیگه تاب تحمل نداشت با منیژه از در اتاق اومدن بیرون و از اونجا فاصله گرفتن و یواش یواش تا دم در وردی رفتن .
مامان پری دیگه حالش خوب نبود به منیژه گفت : تا به این سن رسیدم هیچوقت دنیا رو از این دریچه نگاه نمی کردم ، اینجا جز بی عدالتی و ظلم چیزی نمی ببینم .
این زن ها حتی اگر قاتل هم بودن این جزای کارشون نبود .
اگر بچه های اینا یکم بیشتر حواسشون به این مادرا بود ذاکری به خودش اجازه نمی داد این همه ظلم کنه . این زنها اگر غذای خوب داشتن ؛ سرگرمی و بازی داشتن ویک چیزی که شاد نگهشون داره شاید اینقدر عذاب پیری رو نمی کشیدن .

من متعجبم از ذاکری ..
اگر کارایی که فکر می کنم کرده باشه از حیوون هم پست تره …
کاش اونایی که الان جوون و سر حال هستن بفهمن که به زودی اونا هم مثل اینا پیر میشن و خدا نکنه مثل اینا زنده بگور این طور آسایشگاه ها بشن .
یک مرتبه یک فکری به خاطرش رسید و وقتی دید اوضاع شلوغ شده و کسی متوجه ی اونا نیست ، به منیژه گفت : راه بیفت … هنوز هوا خیلی تاریک نشده تازه مهتاب هم هست.
من باید یک سر برم پشت گلخونه زود باش تا کسی ما رو ندیده .
منیژه گفت : من می ترسم گیر بیفتیم ، الان ذاکری هم میاد .
گفت : نگران نباش اگر اومد و ما رو دید بهش میگم جعبه ام رو اونجا چال کردم دلیل خوبی دارم که رفته باشم اونجا ، بیا بریم و دوتایی از در بیرون زدن و توی تاریکی با سرعت رفتن بطرف گلخونه .
هنوز نرسیده بودن که نور چراغ یک ماشین که داشت از در میومد تو و پشت سرش آمبولانس وارد حیاط شدن .
مامان پری می دونست که فقط ماشین ذاکری حق ورد به حیاط رو داره .
آهسته گفت زود بریم اون پشت خودش اومد . خدا کنه متوجه ی غیبت ما نشن .

در واقع، مامان‌پری ترسش از ذاکری بود؛ چون اون هم باهوش بود و هم همیشه حواسش به همه‌چیز بود!
ولی اینم می‌دونست که حالا ذاکری باید جنازه رو تحویل بده و با خانواده‌اش تسویه‌حساب کنه و این کار زمان می‌بره و وقت این رو که دنبال اونا بگرده، نداره!
قدم‌هاشون رو تندتر کردن و دولا دولا خودشون رو رسوندن پشت گلخونه. فضایی یک متر در ده متر که مامان‌پری باید اونو می‌گشت.
وقتی رسیدن، دیگه خاطر شون جمع بود که کسی حدس هم نمی‌زنه اونا اونجا باشن. مامان‌پری چراغ قوه رو درآورد و رو به دیوار ایستاد و یه‌کم باهاش کلنجار رفت تا تونست روشنش کنه.
بعد خم شد و اونو گرفت نزدیک زمین تا از بیرون دیده نشه.
از همون جلو شروع کرد به نگاه کردن. زانو و کمرش درد می‌کرد و تو اون حالت براش غیر‌ممکن بود که بتونه کاری انجام بده. این شد که نشست روی زمین و پاشو دراز کرد و آروم و با دست زمین رو زیر و رو می‌کرد و می‌رفت جلو.
منیژه پرسید: چیکار داری می‌کنی؟ خاکی شدی! گفت: صبر داشته باش؛ مجبورم! خاکه دیگه! می‌شورم!
می‌خوام ببینم کجای این خاک با بقیه‌ی جا‌ها فرق داره.
منیژه گفت: به منم بگو چیکار کنم؟ مامان‌پری من خیلی می‌ترسم! نگاه کن دستم داره می‌لرزه! گفت: تو یواش برو توی گلخونه ببین توی تاریکی چیزی پیدا می‌کنی که بتونیم زمین رو بکنیم؛ دستم داره زخم میشه. و
خودش باز هم رفت جلوتر و نگاه کرد. چیز غیر عادی‌ای نمی‌دید.

فکر می‌کرد کاش حدسش درست باشه و قال این قضیه کنده بشه.
کمی بعد، منیژه اومد با یک بیل بزرگ و یک قیچی باغبانی.
گفت: اینا رو دیدم؛ به درد ت می‌خوره؟
پرسید: یک بیلچه اون‌روز اونجا بود؛ اونو ندیدی؟
گفت: نه، نگاه کردم، نبود؛ یا توی تاریکی من ندیدم.
مامان‌پری همینطور خودشو روی زمین می‌کشوند و خاک‌ها رو زیر و رو می‌کرد.
منیژه گفت: من نمی‌فهمم داری چیکار می‌کنی؟ گفت: یک جای خاک باید نرم‌تر باشه، چون یکبار کنده شده! اونجا رو پیدا می‌کنم؛ یک فکری می‌کنم براش.
تا به صندوقچه رسید، اونو از زیر خاک درآورد و داد دست منیژه و گفت: این مدرک باشه دست تو.
حالا زمان براشون خیلی اهمیت داشت و به نظر می‌رسید تند می‌گذره!
ولی هنوز تا آخر کار زیاد مونده بود. امکان داشت نور چراغ قوه توجه اونا رو جلب کنه و هر آن ممکن بود پیداشون بشه!
مامان‌پری داشت به آخرهاش می‌رسید. منیژه بیل رو گذاشته بود کنار دیوار و قیچی‌به‌دست، پشت سرش می‌رفت جلو که یک‌مرتبه دستش خورد به جایی که زمینش سفت‌تر از بقیه‌ی جا‌ها بود! انگار خاکش کوبیده شده و مامان‌پری نتونست با دست اونو زیر و رو کنه. بیشتر دست کشید و با نور چراغ قوه نگاه کرد.

به منیژه گفت: اینجا رو نمیشه با دست کند؛ بده به من او قیچی رو! با نوک اون قیچی یه‌کم کوبید و مقداری از اونو به‌سختی کند و یک مشت برداشت و چراغ قوه رو گرفت روش! دقت کرد…!
گفت: این خاک فرق داره! با سیمان قاطی شده! تو میگی چرا همین یک تیکه اینطوری شده؟
فقط خدا می‌دونه ذاکری چیکار کرده؟ البته ما هم خواهیم فهمید! ببین منیژه نکنه اینجا خاکشون کردن و بعد با سیمان خاک رو قاطی کردن تا کسی نتونه پیداشون کنه؟
اگر اینطور باشه، این کار ما نیست! چیکار کنم حالا؟ باید به سرگرد بگم. این خودش یک مدرکه. بیا برگردیم تا ما رو ندیدن! نه صبر کن! اول باید دوباره جعبه رو خاک کنیم تا یک بهانه داشته باشیم که برگردیم. تو هم برو قیچی و بیل رو بذار سر جاش.
بعد به منیژه گفت: باید از طرف آشپزخونه بریم و از اون در وارد بشیم.
خدا کنه حمیده ما رو نبینه. دولا دولا از کنار دیوار می‌رفتن به طرف آشپزخونه که صدای آمبولانس رو شنیدن که داشت از در می‌رفت بیرون و یکی دوتا ماشین دیگه دنبالشون.
مامان‌پری ماشین ذاکری رو دید که هنوز توی حیاط هست.
دست منیژه رو گرفت و گفت: زود باش! ذاکری هنوز نرفته! عجله کن!

از خوش‌شانسی، وقتی وارد شدن، جز چند تا آشپز کسی نبود و اونا هم حواسشون به کارشون بود.
هر دو عصبی بودن. توی غذا‌خوری پشت یک میز نشستن تا نفسی تازه کنن و حالت عادی به خودشون بگیرن.
منیژه گفت: زود باش خودتو تکون بده! لباس‌ها و چادرت پر از خاک شده! الهی بمیرم دستت هم که زخمی شده!
سر‌آشپز اومد و گفت: امشب هنوز کسی نیومده غذا بخوره؛ همه عزادار شدن؛ متأسفم؛ تسلیت میگم.
مامان‌پری گفت: ممنون، شما هم خسته نباشین. برای ما بیار ببینم چی درست کردی؟ بوش که خوبه و بلند شد و رفت کنار دستشویی و خودشو تمیز کرد و دستشو شست و برگشت. به منیژه گفت: اینطوری بهتره! باید وانمود کنیم مدتیه که داریم شام می‌خوریم.
تا مشغول خوردن شدن، عامری سراسیمه وارد شد و یک نگاهی بهشون کرد و بلند گفت: اینجان! خانم شاهوردی شما کجا بودی؟ پیداتون نبود؟ همه‌جا رو گشتم!
مامان‌پری خیلی خونسرد گفت: زن تو کار و زندگی نداری دنبال من می‌گردی؟
توی این هاگیر و واگیر و عزاداری حوصله داری پیگیر من شدی؟

گفت: برادرتون اومده بود؛ می‌خواست شما رو ببینه که پیداتون نکردیم! کجا بودین؟
همه جا رو گشتیم!
همون‌موقع ذاکری هم اومد توی غذا‌خوری و یک ژست فیلسوفانه ولی عصبی به خودش گرفت و گفت: به به، خانم شاهوردی! پیدا شدین؟ ماشالله خوب این‌ور و اون‌ور میرین! بگین کجا بودین؟ ماه‌پری که سعی می‌کرد دستشو قایم کنه، با خونسردی گفت: ای بابا، نمی‌فهمم چی میگین! ما هم مثل شما دنبال غصه خوردن بودیم! ندیدی بیچاره اون زن چطوری چشم‌به‌راه موند و مُرد؟ ما دیگه اعصاب داریم که با شما جر و بحث کنیم و توضیح بدیم کجا بودیم؟
خانم برو دنبالت کارت منو به حال خودم بذار! فدای سرم که برادرم اومد و من نبودم!
ذاکری عصبانی‌تر شد و گفت: در اتاقت رو قفل می‌کنی، هر چی هم می‌زنیم به در باز نمی‌کنی! همه‌جا رو می‌گردیم، نیستین! جنازه رو نیم ساعت پیش بردن، تموم شد و رفت. شما کجا بودین؟
ما ده بار اینجا رو گشتیم! می‌دونم نبودین، راست بگین!
حمیده رفته توی حیاط اونجا هم نبودین! حالا یک چیزی هم طلبکار شدین از ما؟ به خدا که خیلی رو دارین!

مامان‌پری گفت: از بس اعصابم خراب شده، دلم ضعف میره؛
اومدم یک لقمه غذا بخورم؛ اشکالی داره؟ اگر گذاشتین از گلوم بره پایین؟
من توی اتاق باشم در رو قفل نمی‌کنم؛ خودتون هم می‌دونین.
با منیژه خانم راه می‌رفتیم و حرف می‌زدیم! هر دو خواب‌آلود شدیم!
نمی‌دونم چرا تا یکجا می‌شینیم خوابمون می‌گیره! اصلاً گیجیم!
باور می‌کنین نمی‌دونم کجا رفتم و چی داره اطرافم می‌گذره؟! آخه نمی‌دونم چرا من اینقدر خوابم میاد!
اصلاً منیژه تو بگو کجا رفتیم؟
منیژه با یک حالت سست و بی‌حالی گفت: خواهر من که از تو بدترم! چشمم همه‌اش سیاهی میره! زبونم نمی‌چرخه حرف بزنم! ولی یادمه رفتیم پیش طاهره، بعدم توی راهرو بودیم و اومدیم اینجا! حالا چرا ما رو ندیدین این دیگه تقصیر خودتونه! به ما چه شما ما رو پیدا نکردین.
ذاکری گفت: به من بگو برادرت چه شکلیه؟ مامان‌پری خندید و گفت: به نظر من که خیلی هم خوبه؛ خوش‌تیپ و خوش‌قد و بالا هم هست! برای چی می‌پرسی؟ شما نپسندیدی؟

ذاکری گفت: ای بابا، به نظرم یک طوری بود. شما چند تا برادر داری؟
مامان‌پری گفت: خدا بخواد همین یک دونه رو. شاید برای اینکه از من کوچیکتره، اینطوری فکر کردین!
گفت: به نظرم از پسرت کوچیکتره!
مامان‌پری گفت: نه بابا، چی کوچیکتره؟ من که شهاب رو زاییدم، اون ده دوازده سالی داشت! نه، خیلی بزرگتره! شاید به نظر شما جوون اومده! ذاکری دیگه به اونا حرفی نزد و به عامری گفت: برو بگو بیان شام بخورن و زود‌تر بخوابن!
مامان‌پری هم باید جواب سؤال‌های اونو می‌داد و هم اینکه فهمیده بود ذاکری داره یک‌دستی می‌زنه که مطمئن بشه!
ولی اینم متوجه شده بود که اون مردی که به دیدنش اومده، یک کاری کرده که شک ذاکری برانگیخته شده!
اونشب مامان‌پری هر کاری می‌کرد حالش خوب نمی‌شد.
دلش به‌شدت گرفته بود و فکر می‌کرد هر چه زودتر تکلیف این کار رو باید معلوم کنه. اما به منیژه هم اجازه نداد پیشش بمونه و بهش گفت: یکی باید اون بیرون باشه که اگر اتفاقی افتاد حواسش باشه چیکار کنه.
مامان‌پری درضمن از دستگاهی هم که سرگرد داده بود با اون حرفی نزد.
وقتی تنها شد سرشو برد جلو و روی میز خم کرد و توی دستگاه گفت: اگر صدای منو می‌شنوی باید شما رو ببینم! یک چیز مشکوک پیدا کردم…! یک‌مرتبه در باز شد و عامری سر‌زده اومد تو و پرسید: چی پیدا کردین؟!

مامان‌پری گفت: وا مادر، چرا اینطوری میای تو؟ از ترس داشتم سکته می‌کردم!
تو رو خدا ببین ذاکری به من چی میگه! برادر من اومده فکر می‌کنه یک چیز مشکوک پیدا کرده! آدم بره حرف دلشو به کی بزنه؟
من با قرآن درد و دل می‌کنم! و قرآن رو از روی میز برداشت و گفت: خانم عامری جان، تو بهتر با این خانم‌ها راه میای! به حرمت این قرآن بیشتر بهشون برس! گناه دارن به خدا!
عامری: گفت: چی بگم! اومدم بگم، خانم ذاکری گفت اگر فردا برادرتون اومد، برین توی حیاط حرف بزنین؛
روز ملاقات نیست؛ زن‌ها معذب نشن؛ بهش هم بگین دیگه دیر‌وقت نیاد اینجا.
مامان‌پری گفت: چشم؛ حالا می‌خوام بخوابم؛ نمی‌دونم چرا اینقدر خسته شدم و خوابم میاد!
مامان‌پری سر درنیاورد عامری برای چی اومده بود و باورش نشد که فقط می‌خواسته پیام ذاکری رو بده.
اما حدس می‌زد حالا که امشب ذاکری اینجاست و مطمئن شدن که اونا خواب‌آور خوردن، باید یک اتفاقی بیفته!
آماده دراز کشیده بود و چراغ قوه رو توی دستش محکم گرفته بود. مدتی بعد، وقتی دوباره سکوت توی آسایشگاه حکم‌فرما شد

مامان‌پری صدای برخورد پاشنه‌های کفش عامری رو از توی راهرو شنید و تشخیص داد که خودشه!
اما مدت زیادی طول کشید تا احساس کرد چند نفر رفت و آمد می‌کنن! اون با خودش فکر کرد به محض اینکه این‌بار یکی اومد سراغش برای گشتن اتاق، چراغ‌قوه رو ‌بگیره تو صورتش و شناساییش کنه!
کمی بعد، باز همون صدای خش خش و ضربه‌هایی که به شیشه می‌خورد…! این نشون می‌داد که اونا می‌خوان خاطرشون از خواب بودنش جمع بشه.
کمی بعد، درِ اتاق باز شد! اون واقعاً ترسیده بود! احساس کرد این بار چند نفر وارد اتاق شدن! شوکه شده بود!
یک لحظه از ترس خواست بلند بشه و فریاد بزنه ولی ترسید اونو بکُشن! یک‌مرتبه دست یک مرد رو احساس کرد که یک چسب بزرگ زد روی دهنش و با یک دستمال بست و بعد روی چشمش چسب زد!
آهسته گفت: چی بهش دادین؟ حسابی خوابه! فکر نکنم بیدار بشه! یک زن هم خیلی آهسته و از توی گلو که مامان‌پری نفهمید صدای کی بود، جواب داد: کارِت رو بکن! بعد دست‌های اونو گرفتن و از روی شکم به هم بستن! اونقدر محکم بود که اگر می‌خواست هم نمی‌تونست حرکت کنه! ولی صدای قلبشو که از ترس بلند بلند می‌کوبید توی سینه‌اش احساس می‌کرد.
اون حالا فقط باید از گوشش استفاده می‌کرد و هر حرکتی براش خطرناک بود!

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن