رمان در انتهای ابرها پارت۶

رمان در انتهای ابرها نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده پارت های ابتدا و انتها بصورت مرتب شده و راستچین  وارد شوید

مامان‌پری به روی خودش نمی‌آورد و مدام می‌خندید و موضوع رو بی‌اهمیت جلوه می‌داد؛ ولی ته دلش خالی شده بود.
با تله‌ای که برای ذاکری گذاشته بود از اینکه اونشب توی اتاق تنها بمونه، می‌ترسید.
منیژه پرسید: تو نفهمیدی چطور شد که رخساره خانم اومد اینجا؟ به ما گفت از ترس اینکه خونه‌اش دزد اومده!
مامان‌پری گفت: والله من خودشو که ندیدم؛ ولی شیما می‌گفت دلش نمی‌خواست دبی زندگی کنه؛ همه‌اش حرص و جوش خونه و زندگیش رو که اینجا داشت، می‌خورد.
اما مدتی که تنها بود، طاقت نیاورد و می‌گفت می‌ترسم دزد بیاد. مخصوصاً یک زنی هم که خونه‌اش کار می‌کرد، ازش دزدی کرده بود! دیگه بیشتر می‌ترسید!
هر چی طلا و پول داشت برمی‌داره و میاد اینجا تا شیما برگرده. آخه قرار بود شیما بیاد و اونو ببره. و بالاخره هم اومد؛ ولی مادرشو دفن کرد و رفت!
بچه‌ام خیلی ناراحت بود؛ شهرام و شیرین توی این مدت خیلی کمکش کردن؛ چند بار هم باهاش اینجا اومده بودن و ذاکری اونا رو دیده بود.
برای همین گفتم که بچه‌ها اینجا نیان؛ چون ممکنه ذاکری اونا رو بشناسه! چقدر دوندگی کردن بفهمن کی حساب اونو خالی کرده، ولی هیچی دستشون نیومد.

بالاخره به این نتیجه رسیدن که حادثه بوده! ولی پول‌هاش چی شد، خدا می‌دونه و بس!
اما به عقل من جور درنیومد؛ به‌خصوص که اون افسر آگاهی هم همین عقیده رو داره! ولی خُب مدرکی تو دستمون نیست و مثل اینکه ذاکری هم پشتش به جاهایی گرمه!
شیما که رفت، دیگه پرونده پیگیری نشد. ولی من دلم قرار نمی‌گیره. باید دست این زن رو، رو کنم. با آقای سپهری، همون افسره، حرف زدم و اومدم اینجا. خدا کنه من اشتباه کرده باشم!
امشب معلوم میشه؛ چون می‌خوان منو خواب کنن!
سر شب، همه توی سالن جمع شده بودن و مامان‌پری اون وسط نشسته بود و داشت با آب و تاب برای چند نفر یک خاطره تعریف می‌کرد و هر چی می‌تونست لفتش می‌داد.
اولاً منتظر لادن بود؛ دوماً عَمدِش این بود که اونا باز اتاق رو بگردن!
بین اون خانم‌ها، خانمی بود به اسم طاهره که فراموشی گرفته بود.
نشسته بود رو‌به‌روی ماه‌پری و زُل زده بود تو صورتش و به حرف‌هاش با دقت گوش می‌داد؛ و هر چند دقیقه یکبار می‌پرسید: تو طاهره خانم نیستی؟
مامان‌پری با خونسردی می‌گفت: چرا هستم، یادت نیست؟
می‌گفت: پس یک سیگار بده به من! و مامان‌پری به حرفش ادامه می‌داد. و طاهره مثل این بود که خیالش راحت بشه، دوباره به حرف‌های مامان‌پری گوش می‌کرد.
اما چند دقیقه بعد، در حالیکه به صورت اون خیره شده بود دوباره می‌پرسید تو طاهره خانم نیستی؟
و مامان‌پری با همون آرامشی که توی رفتارش بود، همون جواب رو بهش می‌داد.

طاهره خانم پرستار بود و سال‌ها توی بیمارستان کار کرده بود و در سن شصت و دو سالگی با مبتلا شدن به فراموشی و خطراتی که براش داشت، اونو آورده بودن به این آسایشگاه.
اون، روز به روز بدتر شده بود. می‌گفتن اوایل که آوردنش، گاهی دچار این حالت می‌شد؛ ولی به مرور زمان دیگه چیزی یادش نمی‌اومد.
اما در بین حرف‌هاش، مواقعی، چیزهایی می‌گفت که حقیقت داشت و اون از ذهنش می‌گذشت و به زبون می‌آورد! جالب اینجا بود که بچه‌های این زن از همه بیشتر به سراغش می‌اومدن؛ برای بقیه خوراکی و شیرینی می‌آوردن و ساعتی با مادری که اصلاً اونا رو نمی‌شناخت، وقت می‌گذروندن و همیشه با چشم گریون می‌رفتن!
از روزی که مامان‌پری اومده بود، سه بار بچه‌های اونو دیده بود که به ملاقات مادرشون اومده بودن.
مامان‌پری داشت با خودش می‌گفت: خدایا، این بیماری رو نصیب کسی نکن! تو چه نعمت‌هایی به من دادی که اصلاً متوجه ی اون نیستیم و سلامت عقل از همه‌ی اونا، بیشتر جای شکر داره.

برای چندمین بار طاهره سئوال کرد: ببینم خانم، تو طاهره نیستی؟
مامان‌پری خندید و گفت: خودت چی فکر می‌کنی؟ من طاهره هستم یا نه؟ جوابی که اون داد خنده رو روی لبش خشک کرد!
اون گفت: نه نیستی، تو رخساره‌ای! اونی که زدن تو سرش مُرد! برای همین می‌پرسم! تو باید مرده باشی! چرا زنده ای؟ نمُردی؟!
مامان‌پری دست و پاش سست شد. بغض گلوش رو گرفت و نگاهی به منیژه کرد.
نمی‌دونست چی بگه. حمیده و عامری اونجا بودن و مامان‌پری زیرکانه خودشو جمع و جور کرد و گفت: رخساره کیه؟ دخترته؟
گفت: نه، من دختر ندارم. مثل اینکه… فکر کنم… آره، باید چهار تا پسر داشته باشم؛ نمی‌دونم؛ می‌دونی که من فراموشی دارم؛ یادم نیست! یه‌کم ساکت شد و دوباره پرسید: تو رخساره نیستی؟
مامان‌پری این بار به شوخی گفت: قربونت برم هر چی تو بخوای، همون میشم؛ طاهره، رخساره؛ ولی تو به من بگو رخساره کی بود اگر دخترت نبود؟ یکی دیگه از اون خانم‌ها که به خاطر کمر‌درد شدید نمی‌تونست راه بره و روی ویلچر نشسته بود،
گفت: تو اینجا نبودی؛ یک زنی بود مثل شما خوش‌صحبت و بذله‌گو؛ برای همین با شما اشتباه گرفته!
ولی نا‌غافل خورد زمین و سرش ضربه دید و مُرد! به طاهره خیلی می‌رسید؛ اصلاً فراموشش نمی‌کنه!

طاهره گفت: نمُردی؟ آخه زدن تو سرت!
حیدری گفت: ولی با من زیاد خوب نبود؛ خدا بیامرزتش!
تا می‌اومدم حرف بزنم، می‌گفت چرت و پرت نگو. چند بار دلمو شکست. به خدا نمیگم آه من بود که گرفتش، حلالش کردم!
در همین موقع، لادن، آمپول‌به‌دست اومد توی سالن و گفت: خانم شاهوردی کجایین شما؟ من می‌خوام برم؛ اومدم بهتون آمپول بزنم. مامان‌پری پرسید: برای چی؟
من مریضم خودم نمی‌دونم؟
گفت: نه خانم، تقویتی بهتون می‌زنم. آزمایشتون نشون داده که کم‌خون هستین!
مامان‌پری گفت: خوب بزن مادر؛ اینجا می‌خوای بزنی؟
گفت: اگر ناراحت نمیشین؛ وگرنه لطفاً برین توی اتاقتون.
مامان‌پری بلند و شد و گفت: نه، چرا ناراحت بشم؟ همین جا بزن. و رفت روی کاناپه‌ای که کنار پنجره بود، دراز کشید. لادن وانمود کرد داره آمپول رو می‌زنه. خم شد و سوزن سرنگ رو توی تشک کاناپه فرو کرد و اونو خالی بیرون کشید؛
و همینطور که خم بود، آهسته گفت: مامان‌پری قربونتون برم، تو رو خدا مراقب خودتون باشین من می‌ترسم؛ به خاطر بچه‌هاتون از این کار منصرف بشین؛ من به شهاب میگم؛ نمی‌تونم امشب راحت بخوابم.
بعد کمر راست کرد و گفت: تموم شد؛ می‌تونین بلند بشین. شب بخیر خانم‌ها.
اون، هراسون بود و برای اینکه کسی متوجه نشه، فوراً رفت.

وقتی مامان‌پری می‌خواست بره توی اتاقش به منیژه گفت: چیکار کنیم؟ نکنه امشب می‌خوان کاری بکنن؟ که من حتم دارم می‌کنن! باید مراقب باشیم!
منیژه گفت: ماه‌پری ترسیدی ها؟ رنگت پریده! نگران نباش من تنهات نمیذارم!
حواسم هست؛ خاطرت جمع باشه؛ نمیذارم اتفاقی برات بیفته.
وقتی همه خوابیدن، زیر پتوم یه چیزی میذارم که نفهمن نیستم؛
میام پیشت که با هم باشیم؛ کسی نمی‌تونه کاری بکنه؛ منتظرم باش، میام؛ اصلاً نترس! برو دیگه؛ خودت می‌دونی از الان تو یعنی خوابی و هر کاریت کنن، بیدار نمیشی! من هم مراقبم.
ولی مامان‌پری با اینکه به روی خودش نمی‌آورد، حتی جرئت تنها رفتن به اتاقش رو نداشت.
به زبون نیاورد و دل به دریا زد و رفت. اما با احتیاط در رو باز کرد و فوراً از ترس چراغ رو روشن کرد.
باز هم معلوم بود که کسی اتاقش رو گشته و اون خوب می‌دونست که دنبال چی می‌گردن.
مامان‌پری آماده شد و رفت توی تخت دراز کشید و منتظر شد.
ولی نمی‌دونست که هنوز از دارویی که صبح توی شیرش ریخته بودن خوابش می‌اومد.اون تمام روز رو هم به‌سختی و با زدن آب به صورتش بیدار مونده بود! و حالا باید وانمود می‌کرد که خوابه و این اصلاً امکان نداشت.
به هیچ عنوان نمی‌تونست خودش رو نگه داره. و یک مرتبه نفهمید و به خواب عمیقی فرو رفت

از اون طرف منیژه هم همین حال رو داشت! به محض اینکه دراز کشید خوابش برد و دیگه متوجه اطرافش نشد!
نیمه‌های شب، مامان‌پری صدایی شنید و بیدار شد.
نمی‌دونست چه ساعتی از شبه! انگار یکی می‌زد به پنجره و یک صدایی مثل خُرخُر خفیف به گوشش رسید.
از جاش تکون نخورد. ترسیده بود؛ ولی اینو می‌دونست که حتماً به یک منظوری این کار رو می‌کنن. صبر کرد.
صدای ضربات به شیشه بیشتر و بلند‌تر شد. دیگه صدای قلبش اونقدر بلند بود که بی‌اختیار نفس نفس می‌زد.
ضرباتی که به شیشه می‌خورد باز هم بلندتر شد؛ و کمی سکوت…
مامان‌پری می‌دونست که کار به اینجا ختم نمیشه. از پشت پلک بسته‌اش نوری رو حس کرد که از طرف در به صورتش تابید و فوراً از بین رفت! هیچ صدایی نبود.
اون اصلاً صدای باز شدن و بسته شدن در رو نشنید؛ ولی وجود یک نفر رو توی اتاق احساس کرد!
حدود پنج دقیقه‌ همین احساس رو داشت ولی هیچ صدایی نمی‌اومد.
یک مرتبه، نفس یک نفر رو در کنار خودش احساس کرد! دلش می‌خواست داد بزنه و از جاش بلند بشه و فرار کنه. با این حال و ترس شدیدی که داشت، می‌دونست که به این راحتی اونو نمی‌کشن!
و هر کس هست برای بردن چیز ارزشمندی که حمیده گزارش داده بود اومده! بعد شنید که یکی آهسته و نجوا کُنان صداش می‌کرد! یک زن بود.

ولی یک طوری از توی گلو و مبهم صدا کرد که مامان‌پری متوجه نشد کیه! خانم شاهوردی؟ خانم شاهوردی؟ بعد تکونش داد! و باز هم صداش کرد!
اما مامان‌پری هیچ حرکتی نکرد و خودشو لَخت نشون می‌داد.
اون زن شروع کرد به گشتن. اول دست کرد زیر بالش. دور تا دور تخت رو گشت.
دست کرد زیر تشک و دور تا دورش دست کشید. مامان‌پری در حالیکه نفس تو سینه حبس کرده بود دنبال فرصتی می‌گشت که چشم باز کنه و اون شخص رو ببینه!
ولی اینو می‌فهمید که هر کس هست، خودش بیشتر هراس داره و تند و تند داره کارش رو انجام میده! وقتی ظاهراً چیزی پیدا نکرد دست کشید به بدن مامان‌پری!
اینجا اون نتونست بی‌تفاوت بمونه و تکونی خورد و از این دنده به اون دنده شد و لای چشمش رو باز کرد.
فقط یک سایه دید که مثل برق از اتاق بیرون رفت و در باز موند.
اون فوراً بلند شد و رفت از لای در نگاه کرد. هیچ کس نبود.
مامان‌پری گذاشت در باز بمونه و دوباره برگشت توی تخت و دیگه خوابش نبرد.
هنوز ترس تو وجودش بود. اون باید صبح هم وانمود می‌کرد تا دیر وقت خوابه و اثر دارو نمیذاره از رختخواب بیاد بیرون.

حدود ساعت هفت و نیم، عامری بی‌جهت اومد دمِ اتاق اون و سرشو کرد تو با صدای بلند گفت: چرا در اتاقتون بازه خانم شاهوردی؟
مامان‌پری تکون نخورد! اومد توی اتاق. جلوتر و جلوتر. و آهسته‌تر گفت: خوابین خانم؟
این همون صدا بود! که شب قبل سعی داشت اونو عوض کنه و از توی گلو حرف بزنه! مامان‌پری صدا رو شناخت
این بار از لای چشمش تو نور خورشید می‌تونست اونو ببینه. و عامری درحالیکه فکر می‌کرد اون خوابه، به اطراف نگاه می‌کرد.
کتاب‌هاش رو جا‌به‌جا کرد پشت تخت رو نگاه کرد. دست کرد زیر تشک و با یک تأمل کوتاه از اتاق رفت بیرون.
ساعتی بعد، برای مامان‌پری شیر و عسل آوردن. بلند شد و لباس پوشید. یک قاشق عسل ریخت توی شیر و هم زد بعد اونو خالی کرد توی دستشویی! و خودشو رسوند به اتاق منیژه اما دید اون هنوز خوابه!
سری تکون داد و گفت: باید حدس می‌زدم به منیژه هم دارو بدن! آخ ماه‌پری، اینطوری جون این زن رو هم به خطر میندازی!
تکونش داد و گفت: بلند شو تنبل خانم! بلند شو که رو‌ دست خوردیم! تو رو هم خواب کردن! پاشو! حالا من باید آب بزنم به صورت تو! چرا به فکرمون نرسید ممکنه تو رو هم دارو بدن! چی خوردی؟

منیژه با بی‌حالی یک خمیازه کشید و گفت: هیچی والله؛
ای وای من خوابم برده بود؟ تو چیکار کردی؟ چیزی نشد؟
سرمو گذاشتم روی بالش و تا الان نفهمیدم چی شد. انگار یک ساعت پیش بود!
من که با تو بودم؛ همونی رو خوردم که تو خوردی! ولی گیج گیجم!
مامان‌پری خندید و گفت: پاشو خودتو جمع و جور کن! فکر کنیم کجا و چطوری به خوردت دادن!
ما باید بیشتر از این مراقب باشیم. پرسید: دیشب اتفاقی نیفتاد؟
گفت: چرا افتاد؛ حالا باید بریم مرحله‌ی بعد! دیگه یقین دارم کارِ خودشونه!
دوست من رو کشتن و من اینو ثابت می‌کنم! دیگه باید وارد عمل بشیم!
هراسون بلند شد و گفت:‌ ای وای راستی چی شد؟ دیشب اتفاقی افتاد؟
گفت: زود باش حاضر شو بریم تو سالن، برات میگم.
ادامه دارد

اون‌روز، هوا آفتابی شده بود و ذاکری اجازه داده بود خانم‌ها برای هوا‌خوری برن توی حیاط و ملاقات کننده‌ها هم بیشتر توی حیاط بمونن.
ولی هم خودش و هم عامری و دوتا دیگه از کارکنان اونجا مراقب بودن و اون دور و اطراف قدم می‌زدن.
مامان ‌پری و منیژه، دست همدیگه رو گرفتن و راه افتادن به طرف حیاط درحالیکه وانمود می‌کردن هنوز خوابشون میاد!
مامان‌پری آهسته گفت: دیگه نمیشه صبر کرد؛ باید کار رو یکسره کنیم!
من باید بفهمم پشت اون گلخونه چیه که اینقدر ذاکری ازش مراقبت می‌کنه و نمیذاره کسی بره؟! نمی‌دونم باغبون هم با اونا هم دسته یا نه؟
برای چی از اون نمی‌ترسه؟
منیژه گفت: ولی اونجا که خبری نبود! جز یک زمین صاف و خاکی چیزی توش نبود که حتی ما بگردیم.
مامان‌پری گفت: زیرِ خاک چی؟ شاید اونجا مثل ما چیزی قایم کرده باشن؟
منیژه گفت: مثلاً چی؟ مامان‌پری خندید و به شوخی گفت: مثلاً دوتا جعبه‌ی دیگه! زن تو چقدر با هوشی! معلومه دیگه! خیلی روشنه!
اگر حدسم درست باشه، اون دو نفر رو که گم شدن، اونجا میشه پیدا کرد!
منیژه هراسون شد و گفت: نه! نگو تو رو خدا! یعنی ممکنه؟

مامان‌پری سری تکون داد و گفت: نمی‌دونم، باید دید.
منیژه گفت: تو خودت کاری نکن؛ به اون افسر آگاهی بگو؛ به اون بگو بیاد بگرده!
گفت: همین کار رو می‌کنم؛ ولی تا مطمئن نشدم نمیشه! اگر اومد و گشت و چیزی پیدا نکرد، دیگه من باید دُمم رو بذارم روی کولم و از اینجا برم! بی‌نتیجه! بذار یک مدرک درست و حسابی پیدا کنم.
ذاکری داشت می‌اومد طرف اونا.
مامان‌پری گفت: خوب تو بگو چرا سر از اینجا درآوردی؟ شوهر هم که داری! اون گردن‌کلفت ولت کرده اینجا و رفته چه غلطی بکنه؟
منیژه یک نگاهی به ذاکری کرد و گفت: آهان فهمیدم! نمی‌دونی خواهر چه شوهری دارم… دسته‌ی گل! خدا تمام کج‌خُلقی‌های عالم رو بهش داده.
راستش از دستش فرار کردم! اون منو ول نکرده! شاید برات عجیب باشه.
مامان‌پری گفت: بگو؛ برام بگو ببینم چطوری شد که اومدی اینجا؟
گفت: من هجده سالم بود که با یک مرد سی و یک ساله ازدواج کردم. خودم دیدمش و ازش خوشم اومد و خواستمش.
خوش‌تیپ و خوش‌لباس بود و خیلی جدی به نظر می‌اومد. گول همین ظاهرش رو خوردم! ولی از همون شبِ اول فهمیدم اشتباه کردم!
مثل برج زهرِ مار بود! آدم نمی‌فهمید کِی خوشحاله، کِی ناراحت! همیشه در حال ایراد گرفتن بود!
ولی منو بی اندازه دوست داشت! یعنی میگم بی‌اندازه، باورت نمیشه! اما نامحسوس! مثلاً شب تا صبح مراقب بود که لحاف از روم پس نره! و اگر می‌رفت با فریاد از خواب بیدارم می‌کرد و می‌گفت چرا مراقب خودت نیستی؟
الآن سرما می‌خوری! خُب یک‌شب، دو‌شب…! برای یک عمر خیلی زیاده!
می‌رفتم دم پنجره، داد می‌زد: زنیکه سرما می‌خوری! چند بار بهت گفتم یک چیزی بپوش پنجره رو باز کن! یا وقتی می‌خواستم آبِ سرد بخورم،

فریاد می‌زد: بی‌شعور! اونطوری نخور، گلوت درد می‌گیره!
می‌گفتم خاک بر سر من بکنن! بذار سرما بخورم بمیرم! تو به سرما خوردن من چیکار داری؟ آخه چرا داد می‌زنی؟
باز هم فریادش به هوا می‌رفت که تو نمی‌فهمی من چی میگم!
مامان‌پری غش و ریسه رفت و گفت: بگو، بگو…! اینم برای خودش از موجودات خارق‌العاده‌ی دنیاست! چه عشق رؤیایی‌ای داشته!
منیژه هم خنده‌اش گرفت و ادامه داد: آره به خدا، ولی تا به امروز به شکل خنده بهش نگاه نکرده بودم! فقط از دستش حرص خوردم و حرص خوردم. از همون موقع روح و روانم به هم ریخت.
بارها خواستم طلاق بگیرم، ولی اسمش که می‌اومد قیامت به پا می‌کرد و داد و هوار راه مینداخت که تو بیشعوری! نفهمی! بی‌چشم و رویی! محبت‌های منو نمی‌فهمی…!
هر کس هر اشتباهی می‌کرد، تقصیر من بود. لیوان آب رو برمی‌گردوند و سر من داد می‌زد: چرا اینجا گذاشتی؟ در یخچال رو باز می‌کرد و تا ده تا ایراد نمی‌گرفت، نمی‌بست!
وقتی وارد آشپرخونه می‌شد، با اینکه از غذا پختن چیزی نمی‌دونست، می‌خواست به من یاد بده چطور آشپزی کنم!
حتی بعداً که بچه‌دار شدیم با اونا هم همینطور بود! بچه کارنامه‌اش رو می‌آورد همه بیست، یکی نوزده و نیم! نگاه می‌کرد و می‌گفت: می‌مُیردی اینم بیست می‌گرفتی و کارنامه‌ات رو خراب نمی‌کردی؟!
به دخترها دائم امر و نهی می‌کرد از پسرها ایراد می‌گرفت.

هیچ کدوم از کارهای ما به نظرش خوب نمی‌اومد. جالب اینجا بود که یک‌نفس حاضر نبود ازم جدا بشه!
نه جایی می‌رفت و نه میذاشت من برم! دائم مثل کنه بهم چسبیده بود و غر می‌زد!
واه واه، چه جونی داشتم من! پوستم کنده شد! خدا یا نصیب گرگ بیابون نکنه! ماه‌پری جون بیا روی این نیمکت بشینیم، خسته شدم.
خلاصه خواهر درد‌سرت ندم. از تکرارش هم بدم میاد.
خانم به ستوه اومدم دیگه. داشتم خفه می‌شدم! خدایا تا کی صدای اونو و ایراد‌هاشو گوش کنم و دم نزنم؟ بچه‌ها رفتن سر خونه و زندگی خودشون دیگه نور علی نور شد! مثل سگ و گربه مدام دعوا می‌کردیم و از هم فراری بودیم! عاقبت طاقتم تموم شد. جونم به لبم رسید.
بچه‌ها رو جمع کردم و گفتم دیگه نمی‌تونم تحمل کنم.
صداش که بلند میشه، مثل پتک می‌خوره توی مغز سرم! حرف‌هاش توی گوشم سوت می‌کشه! من عاقبت دیوونه میشم! باباتون رو راضی کنین من یک مدتی برم یک جا زندگی کنم تا شاید بتونم دوباره تحملش کنم! قبول نمی‌کردن؛ می‌گفتن بیا خونه‌ی ما. ولی دلم نمی‌خواست سربار باشم.

اصلاً دیگه اعصاب برام نمونده بود. تازه چند بار هم این کار رو کردم؛ اومد و منو برگردوند. زندگیم شده بود جنگ و گریز با مردی که جز بد‌اخلاقی و بد‌دهنی چیز دیگه‌ای بلد نبود.
این بود که بالاخره اینجا رو برام پیدا کردن و برای یک مدت اومدم تا حالم خوب بشه و برگردم.
خیلی بهم سخت گذشت و غصه خوردم ولی از اون جهنمی که یک عمر توش بودم برای من بهتر بود!
ماهی یک بار میرم خونه‌ی بچه‌ها سر می‌زنم. یک وقت‌هایی هم اونا میان اینجا. خودش هم زیاد میاد بهم سر می‌زنه و برام خوراکی میاره؛ ولی هر وقت بهم میگه برگرد دلم راضی نمیشه و همینجا رو ترجیح میدم
. باورت نمیشه اینجا هم راحتم نمیذاره! مثلاً میاد ملاقات که منو برگردونه؛ تا به من می‌رسه، عوضِ احوال‌پرسی با دعوا بهم میگه بی‌عقل! نفهم! راضی هستی اینجا زندگی کنی و پیش من نباشی؟ تو از همون اول هم شعور درست و حسابی نداشتی!
زنیکه، درسته منو تو این سن و سال تنها بذاری بری تو خونه‌ی سالمندان؟ تو لیاقت اون زندگی رو نداشتی! یا میگه: چرا لباست کمه؟ صد بار گفتم سرما می‌خوری! و هزار تا ایراد دیگه می‌گیره و من می‌فهم که عوض‌شدنی نیست که نیست! این هم از محبت کردن آقای ما! فحش‌هایی بهم می‌داد که اگر به دیوار می‌زدی خراب می‌شد!
اون همه تحقیر و توهین دیگه برام بس بود! نمی‌تونم برگردم و دوباره این بد‌دهنی و بد‌اخلاقی اونو تحمل کنم.

همینطور که منیژه حرف می‌زد، ذاکری دوبار از کنارشون رد شد و سری تکون داد و رفت.
مدتی بعد، منیژه که صورتش از به یاد آوردن خاطرات تلخی که یک عمر مثل برده در کنار مردی خود‌خواه و بد‌دهن تحمل کرده بود به‌شدت در هم رفته بود، از هم باز شد و با صدای بلند گفت: ماه‌پری جون، بچه‌هام! نوه‌هام دارن میان! اونا‌هاشن! ببین اومدن!
مامان‌پری نگاه کرد وگفت: شوهرت نیست چند تا لیچار بارش کنم؟
گفت: نه خوشبختانه!
بعد از اینکه مامان‌پری با بچه‌های اون آشنا شد، چشمش افتاد به شهاب که داشت از درِ وردی می‌اومد تو. فوراً راه افتاد به طرفش.
شهاب قدم‌هاشو تند کرد و خودشو رسوند به مامان‌پری و مادر و پسر به‌شدت همدیگه رو در آغوش گرفتن.
مامان‌پری دلش خیلی تنگ شده بود و چندین باز از ته دل صورت پسرش رو بوسید.
شهاب درحالیکه اشک تو چشمش حلقه زده بود، گفت: قربون اون بوی خوشت برم مادر! به خاطر من نگو نه! اومدم ببرمتون! دیگه به حرف شما گوش نمی‌کنم! مامان‌پری چرا متوجه نیستین دارین ما رو اذیت می‌کنین؟
به‌خدا شیرین همه‌اش سر‌درد داره و بد‌اخلاق شده! کسی نمی‌تونه باهاش حرف بزنه! ما شبانه‌روز داریم به شما فکر می‌کنیم! هر دقیقه و ثانیه منتظریم یک خبر بد بهمون بدن! آخه این ارزش اینو داره که ما رو اینقدر دلواپس کنین؟

مامان‌پری یک آه کشید و گفت: بیا اینجا بشین ببینم پسره‌ی پُر‌رو و بی‌حیا! بیخود نیست بهت میگم دُم‌بریده! تو برای چی هر شب به خانم دکتر زنگ می‌زنی؟
اول اینو به من بگو! شهاب همینطور که قطره اشکی که از چشمش پایین اومده بود رو پاک می‌کرد، یه لبخند روی لبش نشست و گفت: منظوری ندارم؛ می‌خوام از حال شما باخبر بشم! مامان‌پری گفت: خوب اینجا خوشگل‌تر و خوش قد و بالاتر از لادن پیدا نکردی؟
من شماره‌ی حمیده رو میدم بهت با اون تماس بگیر! هان؟ چطوره؟ اون دنبال شوهر می‌گرده! شهاب گفت: ببین دارین از ترفند خودتون استفاده می‌کنین! فکر نکنین نفهمیدم! می‌زنین به درِ شوخی و خنده که طرف یادش بره چی از شما خواسته!
میگم بیا از اینجا بریم به خدا فایده‌ای نداره! آگاهی نتونست کاری بکنه، شما می‌خوای چیکار کنی؟
لادن می‌گفت: بهتون خواب‌آورد میدن! شاید می‌خوان بلایی سرتون بیارن!
گفت: یک پیغام دادم برای جناب سرگُرد؛ بهش رسوندین؟
گفت: الآن دم در توی ماشین نشسته؛ بیچاره اونم نگران شماست! یک دستگاه داده توی اتاقتون نصب کنین! صدا‌ها رو ضبط می‌کنه! ولی باید جایی باشه که کسی اونو نبینه!
گفت: نمیشه؛ همه‌اش اتاقم رو می‌گردن! مگر یک کاری کنم…! باشه فهمیدم! می‌دونم چیکار کنم! حالا بگو شهرام و بچه‌ها چطورن؟

گفت: شهرام که با شما قهر کرده و خیلی ناراحته! مدام زنگ می‌زنه به من میگه برو مادر رو بیار وگرنه میرم خودم میارمش!
امروز جناب سرگرد باهاش حرف زد و گفت هوای شما رو داره. در‌ضمن، دوتا مأمور مخفی این طرف‌ها گذاشته! اگر یکی اومد ملاقات شما و گفت برادرتونه، حواستون باشه نگین برادر ندارین
! مامان‌پری گفت: به سرگُرد بگو شاید من جنازه‌ی اون دوتا زنی که مفقود شدن رو بتونم پیدا کنم! اگر نشونه‌ای دستم اومد، چطوری خبرش کنم؟ شهاب گفت: فکر کنم اون شخص که به اسم برادرتون میاد برای همین قضیه باشه که شما راحت بتونی با یکی تماس بگیری.
اون دستگاه رو دادن به لادن امروز براتون میاره؛ چون دم در ما رو می‌گردن؛ ولی لادن رو نمی‌گردن!
شهاب که رفت، مامان‌پری کیسه‌ای که پر از خوراکی بود رو برداشت و رفت به‌طرف ساختمون.
ذاکری خودشو بهش رسوند و گفت: خانم شاهوردی؟
ایستاد، ولی برنگشت. اومد جلوش و توی صورتش نگاه کرد و گفت: ببخشید، شنیدم سه تا بچه دارین؛ چرا فقط همین یکی میاد ملاقات شما؟
مامان‌پری یک فکری کرد و بلند خندید و به شوخی گفت: می‌ترسن شناسایی بشن! چه می‌دونم! می‌خوان بیان، می‌خوان نیان! این یکی هم زن نداره، بیکاره؛ راه می‌افته میاد اینجا. خانم توی این دوره و زمونه آدم رو برای پولش می‌خوان! ندادم، بهشون برخورده!
ذاکری گفت: ای بابا، چه دنیای بی‌وفایی! من سال‌هاست اینجا زحمت می‌کشم و با این چشمم چیزهایی دیدم که باورتون نمیشه!
مامان‌پری گفت: حق دارین! اون چیزهایی شما دیدین، والله اگر ما دیده باشیم!

بعد رفت به اتاقش و کیسه رو گذاشت و با سرعت برگشت و رفت توی ناهار‌خوری.
نزدیک ظهر بود. اون همیشه اول نماز می‌خوند، بعد می‌رفت برای ناهار؛ برای همین دیر می‌رسید. ولی اون‌روز می‌خواست زود‌تر از همه اونجا باشه.
به‌خصوص می‌خواست منیژه هم نباشه. پشت یک میز نشست و منتظر شد تا حمیده بیاد جلوی چشمش! مدتی بود که حمیده آشکارا ازش فرار می‌کرد و حالا که عامری و ذاکری توی حیاط بودن، فرصت خوبی بود.
وانمود کرد از دیدنش خوشحال شده و صداش کرد: بیا ببینم دختر؛ تو کجایی؟ منو ول کردی؟ تو قرار بود مونس من باشی! چی شد؟ رفتی؟ گفت: دیگه دست من نبود؛ خانم ذاکری منو گذاشت اینجا.
مامان‌پری گفت: بیا جلو ببینم حمیده. آهسته سرشو برد جلو و پرسید: تو که از راز من با کسی حرف نزدی؟
گفت: نه نه، نگفتم به هیچ‌کس؛ خاطر تون جمع باشه!
گفت: مرسی، واقعاً تو دختر خوبی هستی! از اینجا که برم یک فکری هم برای تو می‌کنم تا سر و سامون بگیری! دیگه زنی به این دهن‌قرصی کجا می‌تونم پیدا کنم؟
راستی حمیده جون، اون چسب که برام آوردی خیلی به دردم خورد. گوشت رو بیار جلو. (خیلی آهسته و نجوا کنان گفت:) جعبه رو باهاش به جایی چسبوندم که عقل جن هم بهش نمی‌رسه!

حمیده گفت: واقعاً؟ پس برای همین بود؟
یعنی کسی نتونسته تا حالا اونو بدزده؟ توش خیلی پول دارین؟
گفت: بهت گفتم چیز گرون‌قیمتی توش هست! پول زیاد نیست ولی تو رو خدا به کسی نگی که دهن به دهن می‌چرخه و بالاخره پیداش می‌کنن! من حتی به منیژه هم نگفتم.
فقط تو!
حمیده بادی به غبغب اتداخت و گفت: من به کسی نمیگم!
مگه تا حالا گفتم؟ بعد از اینم نمیگم!
مامان‌پری با سرعت برگشت توی اتاقش.
هنوز لادن نیومده بود. در رو از تو قفل کرد و از توی کیسه‌ی خوراکی‌ها دوتا قوطی آبمیوه رو در‌آورد و خالی کرد توی لیوان و سر کشید. بعد چسب رو بر داشت و اون قوطی رو به هم چسبوند و روی زمین دراز کشید.
و یواش یواش سُر خورد و رفت زیر تخت و هر دوی اون قوطی‌ها رو با مقدار زیادی چسب به زیر تخت متصل کرد؛ طوری که وقتی کسی دولا می‌شد به راحتی اونو می‌دید.

در همون‌موقع لادن اومد و زد به در.
مامان‌پری در رو باز کرد و گفت: اومدی مادر، بیا تو.
لادن گفت: سلام مامان‌پری؛ من باید زود برم؛ نمی‌تونم توی اتاق شما بمونم؛ شک می‌کنن.
ذاکری از اینکه امروز اومدم، تعجب کرد.
گفتم یک سری مدارک هست باید ببرم! اینو بگیرین یک جایی بذارین که دیده نشه!
جناب سرگُرد گفت: هر صدایی توی اتاق شما بیاد از این به بعد می‌شنون! فقط شما وقتی یک جا وصل کردین این کلید آبی رو بزنین! نگران نباشین! مراقبتون هستن!
امشب چیزی نخورین که خواب‌آور باشه! یکی میاد میگه برادرتون هستم! مراقب باشین! اون از طرف جناب سرگرد میاد!
من دیگه میرم الآن میان؛ نبینن من اینجام. مامان‌پری گفت: لادن‌جون ببخش تو رو هم توی این کار آلوده کردم.
گفت: عیب نداره؛ من کمکتون می‌کنم. درضمن، نگران شیرین‌جون هم نباشین؛ من دیدمشون؛ حالشون خوبه!
با شهاب رفتیم خونه‌ی ایشون؛ البته با سرگرد هم حرف زدیم؛ آخه سرگرد رو خونه‌ی شیرین‌خانم ملاقات کردیم.
مامان‌پری خندید و گفت: پس تو هم بدت نیومده از این پلیس بازی؟!
لادن هم خندید و گفت: تازه داره خوشمم میاد!
اون که رفت، مامان‌پری با خودش فکری کرد و گفت: ای شهاب دم بریده!
ادامه دارد

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن