رمان در انتهای ابرها پارت۵

رمان در انتهای ابرها نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده پارت های ابتدا و انتها بصورت مرتب شده و راستچین  وارد شوید

لادن گفت: سلام خانم‌ها، شما خوبین ؟
مامان‌پری؟ گفت: بله که خوبم! چرا خوب نباشم؟ دکترِ به این خوبی دارم؛ دلسوز و مهربون دارم؛ مگه من می تونم بد باشم؟ تازه، شب به شب گزارش کار منو به بچه‌هام میدی! دیگه از خدا چی می خوام؟
لادن خندید و گفت: الهی بمیرم، دلخور شدین؟ باور کنین پسرتون زنگ زد از حال شما بپرسه؛ من هم که واقعاً تحت تأثیر کاری که برای خانم حیدری کرده بودین قرار گرفتم و براش تعریف کردم.
نمی‌خواستم گزارش کار شما رو بدم؛ فقط ازتون تعریف کردم. فکر نمی‌کردم ناراحت بشین؛ شدین؟
مامان‌پری گفت: می‌دونم، می‌دونم دخترم تو نیتت خیر بوده؛ ولی بچه‌های من زود دلواپس میشن! ندونن بهتره! اونا فکر کرده بودن یک چیزی شده شما راستشو نگفتی!
اینطورین دیگه! خوب ببینم، بهم بگو شما برای همه‌ی خانم‌های اینجا این پرونده‌ای که گفتی رو تشکیل میدی یا فقط برای من؟
گفت: بله؛ همه باید یک پرونده‌ی پزشکی داشته باشن. راسشو بگم؟ به گوش خانم ذاکری نرسه، وقتی من اومدم، هیچ‌کدوم پرونده نداشتن!
این اصلاً درست نبود! منیژه‌خانم شاهده همه رو یکی یکی چک کردم؛ ولی خوب چه فایده؟
منیژه گفت: راست میگه، این خانم دکتر واقعاً به ما می‌رسه.
مامان‌پری پرسید: برای چی گفتی چه فایده؟ منظورت چی بود؟
لادن پرونده‌ای که دستش بود به سینه‌اش گذاشت و به دیوار تیکه داد و با تردید گفت: یک عده از خانم‌ها خیلی مریض هستن؛
پیر شدن و احتیاج به معالجه دارن! ولی اینجا همینطور رها شدن به حال خودشون و با مُسکن آرومشون می کنن! کمک پزشکی بهشون نمیشه؛ منم اینجا دست و بالم بسته است. درست نمی‌تونم بهشون برسم.
باید بیمارستان بستری بشن؛ ولی خانم ذاکری موافقت نمی‌کنه و به من میگه صداشو درنیار!

مامان‌پری پرسید: مگه تو فامیلش نیستی؟ چرا به حرفت گوش نمی کنه؟
با تعجب گفت: نه، من از بیمارستان از طرف سازمان اومدم؛ با خانم ذاکری اینجا آشنا شدم. فکر می‌کنم اصلاً منو نمی خواد!
من هر چی کار می‌کنم اون ناراضی‌تر میشه! نمی‌خوام تشویقم کنه، اما همه‌اش تو ذوقم می زنه! نمی‌دونم چیکار کنم؟
تو رو خدا پیش خودتون بمونه! مامان‌پری شما هم آماده باشین من غروب که می خوام برم، ازتون خون بگیرم.
مامان‌پری دیگه به لادن در این مورد حرفی نزد.
صدای زنگ ناهار بلند شد ولی برخلاف همیشه، عامری توی راهرو جار نمی‌زد و نمی‌گفت خانم‌ها زود باشین؛
کسی برای شما صبر نمی‌کنه؛ همه ناهار خوری! اون، توی اتاق ذاکری بود. داشتن با هم در مورد ماه‌پری شاهوردی تحقیق می‌کردن.
ظاهراً ذاکری سخت از اون زن ترسیده بود. صدای زنگ که بلند شد، عامری گفت: خانم چیزی در موردش نفهمیدم! من برم؟ موقع ناهار شده. ذاکری مدادش رو با حرص می‌کوبید روی میز و با خودش فکر می کرد.
(شاید هم همینطوری رفته بود پشت گلخونه! از کجا معلوم همونی که وانمود می کنه، نباشه؟ باید مراقب باشم. خیلی ازش خوشم نمیاد.
انگار از اون دُم‌کلفت‌ها‌ست! کاش از اول قبولش نمی کردم! اِ اِ، چشمم به پولش افتاد دست و پام سست شد! همون موقع که تنها اومد و به اصلاح خودش شیرین‌زبونی می‌کرد حدس زدم با بقیه فرق داشته باشه!

حداقلش اینه که تو کار دیگران دخالت می‌کنه و ادعاش زیاده! برای خودم دردسر درست کردم. باید یک کاری بکنم. نمیشه به حال خودش بذارمش. هر طوری شده باید از اینجا بره!)
عامری دوباره پرسید: خانم وقت ناهاره اجازه میدین من برم؟ ذاکری سرش داد زد: برو دیگه احمق! منتظر چی هستی؟ من باید بهت بگم؟
مامان‌پری از نبودن عامری استفاده کرد و توی اتاق‌ها سرک کشید.
یک مرتبه چشمش افتاد به حیدری که روی تختش غمگین و افسرده دراز کشیده بود. کنارش یک پیر‌زن دیگه خوابیده بود که هیچ‌کدوم برای ناهار نرفته بودن.
مامان‌پری رفت سراغ حیدری و گفت: چطوری خانم؟ خدا رو شکر به نظر خوب میای؟ بهتر شدی؟
حیدری فوراً بلند شد و نشست و دستی به موهای ژولیده‌اش کشید و با بی‌حوصلگی گفت: اِی… بد نیستم! شما چطورین؟
مامان‌پری کنارش ایستاد و گفت: فدای اون دلت بشم؛ نمی‌خوام سرزنشت کنم، حتماً بچه‌هات به اندازه‌ی کافی این کار رو کردن! ولی خیلی ما رو ترسوندی!
گفت: من ازت ممنونم خواهر، ولی کاش نجاتم نمی‌دادی! زنده بمونم برای چی؟
مامان‌پری خندید و گفت: من نجاتت ندادم! خودت زود به همه گفتی! وگرنه ما از کجا می دونستیم تو چی خوردی؟
ولی خدایش چطوری دلت اومد همچین چیز بدی رو بخوری؟
حیدری شروع کرد به گریه کردن و گفت: از دل خوشم بود؟ من که بچه‌هام رو نفرین می‌کنم! الهی درد بگیرن؛ الهی به درد من مبتلا بشن؛ ازشون نمی‌گذرم؛ شیرم رو حلالشون نمی‌کنم؛ اومدن بیمارستان، کاش نمی‌اومدن!
یک مشت دری وری بارم کردن و رفتن! اصلاً ازم نپرسیدن دردت چی بود که می خواستی بمیری؟ همه‌شون آرزوی مرگ منو می‌کنن.

مامان‌پری گفت: اینقدر از اینطور حرف زدن بدم میاد که نگو و نپرس! آخه زن، تو مادری؛ چرا بچه‌هات رو نفرین می‌کنی؟
کدوم مادر این کار رو می‌کنه؟ نیومدن که نیان؛ فدای سرت! تو چرا اینقدر خودتو دادی دست اونا؟ تو باید تکیه‌گاه فکری اونا باشی!
اگر مشکل دارن بیان پیش تو ولی تو هنوز مثل یک بچه می‌خوای ازت مراقبت کنن؟ خوب تو مادرشونی؛ بچه‌شون که نیستی! اینو بفهم.
همینطور که اشک‌هاشو پاک می کرد، گفت: از ته دلم که نمیگم! نمی‌خوام خار توی پاشون بره.
مامان‌پری گفت: به زبون نیار! کسی از ته دلت خبر نداره! اون خانم پیری که کنار تخت حیدری بود، بلند شد و نشست و گفت: به اینا نیست خانم؛ معلوم میشه تو بچه‌های بد نداشتی.
باید بچه‌ی بی‌عاطفه داشته باشی تا بفهمی حیدری و امثال حیدری از کجا دلشون می سوزه! پول خانمم! این پوله که حرف اول رو می‌زنه!
شنیدم پول داری و خوب معلومه که خاطرت جمعه؛ بچه‌هات ولت نمی‌کنن؛ برای همین خنده روی لبت میاد و با صدای بلند می خندی!
وقتی پول داری و بهت محتاج هستن، دورت جمع میشن و قربون‌صدقه‌ی تو میرن! ولی وای به روزی که دیگه بهت امید نداشته باشن؛
هزار تا کار دارن! و گرفتاری میشه بهانه‌ی نیومدنشون. من خودم تا وقتی داشتم و بهشون می دادم، خیلی خوب بودم؛ مامان عزیزشون بودم!
کار کردم و زحمت کشیدم؛ سی و پنج سال معلم بودم؛ ولی سعی می‌کردم توی خونه بافتی ببافم، ترشی درست کنم و بفروشم تا کمک حالم بشه؛
بی پدر بزرگشون کردم؛ به سختی و عذاب براشون عروسی گرفتم و سیسمونی دادم؛ به بچه‌هاشون رسیدگی کردم؛ اونا رو هم بزرگ کردم؛
ولی هر چی پیرتر شدم، احساسم این بود که دارن ازم فاصله می‌گیرن.

بعد فکر کردم خرجشون کنم تا بیشتر دوستم داشته باشن! اینطوری دار و ندارم رو گذاشتم! وقتی تموم شد، این حال و این روزمه!
حقوق باز نشستگی و خانه‌ی سالمندان! منو ببینین؛ پیر و خسته‌ی بچه‌هام شدم! با دلی شکسته روی این تخت چشمم به در خشک شده! نمیاین؛
نامهربون شدن و من با ناباوری بازم منتظر یک معجزه موندم که دوباره منو بخوان! با من درد و دل کنن؛ سرشون رو بذارن روی شونه‌های من و از غم دلشون بگن.
از گرفتاری‌هاشون با من حرف بزنن و ازم مشورت بخوان و من با غرور مادرانه نصیحتشون کنم و راه و چاه رو بهشون نشون بدم.
آره خودم پیر شدم. دستم چروکیده شده، ولی قلبم هنوز به عشق اونا می‌تپه! اونو چیکار کنم؟
چطوری جواب دلتنگی‌هامو بدم. روحم برای چند دقیقه دیدنشون پر می‌کشه؛ ولی نمیان! نوه‌هام رو نمیارن! میگن اینجا محیط خوب و مناسبی نیست؟
من الان مریضم؛ درد دارم؛ احیتاج به محبت دارم. ولی تک و تنها اینجا روی این تخت بدون دلسوز افتادم! اینو نگو خواهر که مقصر ما هستیم؛
نه نیستیم! روزگار بی‌رحمه؛ خیلی بی‌رحم!
وقتی سنت رفت بالا، بی‌رحم‌تر هم میشه! و هر کدومِ ما تا جوون و سرحالیم فکر می‌کنیم این پیری و درموندگی مال ما نیست.
هیچکدوم این روزها رو باور نداریم. دیر یاد زود، همه به همین‌جا می‌رسیم. فقط باید از جوونی فکر عاقبت خودمون باشیم.
مامان‌پری گفت: راست میگی؛ عشق مادر به اولاد یک چیز دیگه است، عشق اولاد به مادر و پدر چیز دیگه‌ای.
من کسی رو مقصر نمی‌دونم؛ فقط اینو می‌دونم که منم درد‌ها و گرفتارهای خودم رو دارم! بلند می‌خندم تا دنیا بدونه نمی‌تونه منو شکست بده! تا کسی ضعف و ناتوانی منو نبینه! بلند به ریش اون دنیای بی‌رحمی که تو گفتی می‌خندم تا بفهمه با چه کسی طرفه! من ازش شکست نمی‌خورم!
خودمو زار و ذلیل نشون نمیدم! تا آخرین نفس باهاش می‌جنگم! شما درست میگی، باید فکر عاقبت خودمون باشیم و روی اولاد حساب نکنیم.

یک هفته گذشت. حالا مامان‌پری با تک تک اون خانم‌ها حرف زده بود و آشنا شده بود. درد‌های اونا، تنها رفتن به خانه سالمندن نبود.
مامان‌پری درد بی‌کسی و بی‌محبتی رو بین اون زن‌ها مشترک دیده بود و حالا خودش هم احساس می‌کرد که این درد غیر قابل تحمله.
از فضای غمبار اون آسایشگاه گرفته، تا غذا و بی‌حرمتی‌هایی که بهشون می‌شد، تا بی‌وفایی‌های فرزندانشون؛ و تن خسته و دلِ ‌شکسته‌ی اونا رو مرهمی نبود.
جز دور‌ِهمی‌هایی که به تازگی مامان‌پری ترتیب داده بود که با هم می‌گفتن و می‌شنیدن. راز دل می‌کردن و گاهی می‌خندیدن و گاهی با هم گریه می‌کردن.
و ذاکری دورادور می‌شنیدکه حال و هوای آسایشگاه عوض شده و تازگی همه از حق و حقوق خودشون حرف می‌زنن!
این بیشتر ذاکری رو بر علیه ماه‌پری تحریک کرد! و مامان‌پری مدام منتظر یک عکس‌العمل از طرف اونا بود و دیگه داشت فکر می‌کرد نکنه اشتباه کرده؟
که یک‌شب که ماه‌پری و منیژه از سالن می‌رفتن به‌طرف اتاقشون، عامری رو دید که دستپاچه توی راهرو بود.
فوراً اومد طرف اونا و گفت: ببخشید، برگردین توی سالن با‌هاتون حرف دارم. اونا هم برگشتن؛
ولی ماه‌پری از حرف‌هایی که عامری زد سر درنیاورد. وقتی اومد توی اتاقش، دید وسایلش به هم ریخته و هیچی سر جاش نبود!
احساس کرد کسی که این کار رو کرده عمداً می‌خواسته اون متوجه به‌هم‌ریختگی اتاق بشه!

حمیده رو صدا کرد و بهش گفت: دخترم تو اینجا رو زیر و رو کردی؟
با ترسی که تو چشم اون نشسته بود، فهمید که اونم از جریان خبر داره!
درحالیکه حمیده گفت: به قرآن من خبر ندارم. برای چی این کار رو بکنم؟ من که نمی‌دونم جعبه‌ی شما کجاست!
پرسید: مگه گشتی؟
گفت: نه، نه؛ لال بمیرم اگر دروغ بگم! من چیکار دارم بگردم به من چه کجا قایم کردین. مامان‌پری شما به من شک کردی؟ جعبه گم شده؟
شاید کارگر‌های دیگه این کار رو کرده باشن! می‌خواین به خانم ذاکری خبر بدم؟
مامان‌پری گفت: مگه هنوز ذاکری نرفته؟
گفت: نه، امشب هست؛ کار داره! جعبه گم شد که گم شد؟
گفت: نه، خوشبختانه هنوز سرِجاشه! لابد خودم به هم ریختم!
از این به بعد در رو قفل می‌کنم و میرم!
حمیده گفت: خوب پس اگر کاری ندارین من برم. اون رفت؛
ولی مامان‌پری فهمیده بود که دیگه اونا دست به‌کار شدن. نیمه‌های شب یک صدایی شنید و بیدار شد.
خوب گوش داد. مثل این بود که یکی داره به در ناخن می‌کشه.
ماه‌پری سرشو از روی بالش بلند کرد و بازم گوش داد. صدا بیشتر شد. توی نور کم اتاق نمی‌تونست تشخیص بده از کدوم طرف میاد. ولی هرچی بود توی اتاق بود.
ترسید و رفت به طرف در تا بازش کنه.
می‌خواست بره پیش منیژه. اما در از بیرون قفل بود.
ادامه دارد

مامان‌پری دنبال کلید گشت. روی زمین افتاده بود.
فوراً برداشت و کرد تو قفل در. دستش می‌لرزید و عجله داشت؛ ولی یک کلید از اون طرف مانع وردش شد! چند بار سعی کرد. اونو تکون داد. فشارش داد و داد زد: لعنتی!
یک طوری احساس می‌کرد که انگار اون صدای خش خش بلند‌تر شده و داره بهش نزدیک میشه. ترس به دلش افتاده بود و فکر کرد می‌خوان اونو بُکشن!
با وحشت شروع کرد به فریاد زدن و به در کوبیدن: یکی این در رو باز کنه؛ زود باشین؛ در رو باز کنین؛ باز کنین این درِ لعنتی رو!
شاید سی ثانیه بیشتر طول نکشید که عامری که وانمود می‌کرد از توی رختخواب اومده بیرون، در رو باز کرد و گفت: چی شده مامان‌پری؟
گفت: یک صدایی اینجا میاد گوش کن. هر دو ساکت شدن.
هیچ صدایی نمی‌اومد! حالا ساکنین آسایشگاه یکی یکی خودشون رو می‌رسوندن به اتاق ماه‌پری. دورش جمع شدن تا بفهمن برای اون چه اتفاقی افتاده که این موقع شب داد و فریاد راه انداخته؟
منیژه اولین نفری بود که خودشو بعد از عامری رسونده بود. مامان‌پری عصبی شده بود و با تندی گفت: برای چی در رو از اون طرف قفل کردین؟ عامری با یک لبخند تمسخر‌آمیز گفت: خواب دیدین خیر باشه؟
کی در رو قفل کرده؟ اشتباه کردین! من که الآن باز کردم و اومدم تو! هیچ مشکلی هم نداشت! کلید دست شماست؛ حتماً خودتون قفل کردین. مامان‌پری اول شروع کرد جلوی جمع از خودش دفاع کردن و می‌گفت: خواب بودم، یک صدای خش و خش شنیدم. صدا مدام بلند‌تر می‌شد. اومدم در رو باز کنم که دیدم…

ولی یک مرتبه به خودش اومد و گفت: راست میگین؛ درسته؛ ببخشید مثل اینکه خواب دیدم؛ شما رو هم بی‌خواب کردم؛
حالا که فکر می‌کنم، آره خواب بوده! برین بخوابین! برین مادر، من مزاحم شما‌ها هم شدم! این وقت شب بیدارتون کردم! خوابه دیگه، پیش میاد!
عامری داد زد: برین به اتاقتون! تموم شد؛
خواب دیده؛ فکر کنم یه‌کم هم توهم زده! مامان‌پری فوراً بلند و قاطع گفت: اووی! وایسا ببینم عامری؟ از خواب بیدارت کردم، درست؛ ولی مثل اینکه هنوز خوابی؟!
معذرت خواستم، اما این چی بود از دهنت دراومد؟ توهم یعنی چی؟ برای چی به من وصله می‌چسبونی؟
خواب دیدم دیگه! دیگه نمی‌خوام از این حرف‌ها در مورد من بزنی! خودت توهم زدی و هفت جد و آبادتت! باریکلا! خوشم باشه! توهم؟
عامری بدون اینکه حرفی بزنه، فوراً رفت.
بعد همه رفتن. منیژه یواش گفت: حواست هست؟ عامری اتاقش خیلی دورتر از اینجاست ولی از من زود‌تر رسیده!
گفت: آره هست! برو بخواب، صبح بیا حرف بزنیم.
و ماه‌پری با حرف‌هایی که از منیژه شنیده بود، می‌دونست که خطر هر لحظه در انتظارشه!
ولی دلش نمی‌اومد کارش رو نیمه‌کاره بذاره و از ترسِ جونش فرار کنه! دیگه نمی‌تونست بخوابه. اول توی کمد و این طرف و اون طرف اتاق رو گشت ولی چیز غیر‌عادی‌ای ندید.

توی اتاق راه می‌رفت و فکر می‌کرد و با خودش حرف می‌زد: ماه‌پری نباید بترسی! خوب فکر کن تا توی تله‌ی اونا نیفتی!
خدا کنه از روش قبل استفاده کنن! بذار ببینم، دو نفر اینجا گم شدن! مگه میشه آدم گم بشه؟
پشت گلخونه باید یک چیزهایی باشه.
حالا نباید عجله کنم. ممکنه اشتباه کرده باشم و تیرم به سنگ بخوره و اونا بفهمن برای چی اینجا اومدم! برای اینکه آروم بشه، تا اذان صبح قرآنش رو برداشت و شروع کرد به خوندن و با صدای اذان دستشو برد بالا و گفت: خدایا به این ننازم که پیوسته به یاد تو بودم. به این نازم که اگر تو به یادم نبودی، به یادت نبودم.
مامان‌پری خواب بود که یکی زد به در و اومد تو. گفت: اگر می‌خواین، برین سالن؛ می‌خوام تمیز کنم.
چشمش رو باز کرد و پرسید: حمیده کو؟ چرا شما اومدین؟
گفت: حمیده دیگه مسئول تمیز کردن ناهارخوری و سالن شده؛ من اومدم این طرف. پاشو مادر‌جون؛ بسه خوابیدی.
بعد عامری سرشو کرد توی اتاق و بدون اینکه وارد بشه، درحالیکه یک سینی دستش بود و شیر و عسل مامان‌پری توش بود،
گفت: ساجده یادت رفت اینو بیاری! بگیر بده خانم شاهوردی بخوره. شما خوبی خانم؟ مامان‌پری گفت: آره خوبم، دیشب شما رو هم زا‌به‌راه کردم.
عامری نذاشت حرف اون تموم بشه و رفت. شیر داغ بود و اونم شدیداً بهش احتیاج داشت. عسل رو ریخت توش و تا ته سر کشید.

تا نزدیک ظهر منیژه چند بار اومد سراغش و دید خوابیده.
بالاخره بیدارش کرد و پرسید: دیشب نخوابیدی؟ مامان‌پری همینطور خواب‌آلود بود دو تا خمیازه کشید و گفت: بلندم کن نمی‌خوام بخوابم؛ ولی چشمم باز نمیشه.
یه‌کم آب بزن به صورتم. باید بیدار بشم. چرا من اینطوری شدم؟
منیژه دستشو گرفت و گفت: بیا بریم صورتت رو بشور؛ یه‌کم هم آب بزن به مغز سرت. داشتن از دستشویی می‌اومدن بیرون که لادن اومد و سلام کرد و با نگرانی پرسید: مامان‌پری چی شدین؟ دیشب چه اتفاقی افتاد؟ چرا گفتن امشب به شما آرام بخش بزنم؟
میگن حالتون خوب نیست! من که باور نمی‌کنم. مامان‌پری گفت: سلام به روی ماهت؛ بیا بشین شلوغش نکن؛ اول تو بگو ببینم دقیقاً چی بهت گفتن؟
همون رو کلمه به کلمه برای من تعریف کن.
گفت: چیز به‌خصوصی نگفتن. از راه که رسیدم، خانم ذاکری منو خواست و با تندی بهم گفت: حواست به این پیر‌زن‌ها نیست! یکشون دیشب حالش بد شده و داد و بیداد راه انداخته! همه‌ی خانم‌ها رو بیدار کرده!
بعد هم گفت امشب یک آرام‌بخش بهش بزن ولی بهش نگو وگرنه نمیذاره! اینا از خوابیدن می‌ترسن!
بهش بگو آمپول تقویتی می‌زنی! ولی من تا دلیلش رو نفهمم همچین کاری نمی‌کنم؛ مخصوصاً وقتی فهمیدم شما بودین! باورم نمیشه! واقعاً دیشب سر و صدا کردین؟

مامان‌پری یک فکری کرد و گفت: هر دوی شما بشینین تا براتون تعریف کنم.
و جریان رو تعریف کرد و ادامه داد. الآن هم خواب‌آلود شدم و فکر می‌کنم یک چیزی توی شیرم ریخته بودن که خود عامری اونو آورد توی اتاقم!
لادن‌جون دخترم، به کمکت احتیاج دارم.
گفت: سر درنمیارم؛ آخه برای چی؟ شما که آزارت به کسی نمی‌رسه!
گفت: اونا فکر می‌کنن من توی اتاقم پول و طلا دارم. می‌خوان اول اونا رو بردارن؛ بعد منو از اینجا بترسونن که برم.
خوب فکر کنم ذاکری می‌خواد یک چیزی گیرش بیاد بعد بیرونم کنه. اون فهمیده من از این زن‌های قدیمی پرس و جوی گذشته رو می‌کنم. یک بار هم ما رو پشت گلخونه گیر انداخته.
اون روز هم من اعتراض کردم برای اینکه به جای گوشت توی خورش قیمه سویا ریخته بودن و بوی گند می‌داد.
داد زدم سرِ آشپز که دیگه اگر توی غذا‌ها سویا ببینم دیگ رو برمی‌گردونم روی سرت!
فکر می‌کردم ذاکری معترضم میشه، ولی هیچی نگفت! با اینکه چندین جاسوس داره، کارهای منو به روم نمیاره و وانمود می‌کنه همه‌چیز مرتبه. ولی حالا می‌فهمم چرا صداش درنمیاد.
داره منو می‌ترسونه و به بقیه می‌فهمونه که من عقلم درست کار نمی‌کنه.
لادن گفت: اصلاً چرا معطلین؟ زنگ بزنین پلیس بیاد و حسابش رو برسه! غلط می‌کنه به شما آسیب برسونه!

منیژه سری با افسوس تکون داد و گفت: فکر می‌کنی چند بار پای پلیس و آگاهی اینجا باز شده؟
ولی یک تحقیق و حرف مدیر آموزشگاه در مقابل حرف یک پیر‌زن! بعد هم همه‌چیز همونی میشه که ذاکری می‌خواد!
یک پیرزن غُر‌غُرو که عاصی شده و توهم هم داره، حرفش به جایی نمی‌رسه! اون حساب کار خودشو داره و می‌دونه داره چیکار می‌کنه.
من امشب یواشکی میام اینجا می‌خوابم؛ تو هم ماه‌پری، دیگه از دست کسی چیزی نخور!
غذا رو هم برو خودت از توی دیگ بکش. نمی‌دونم با همون زبونی که داری یک چیزی سر هم کن، شک نکنن!
وانمود کن شیر رو می‌خوری!
مامان‌پری گفت: حالا بگین ببینم با من همکاری می‌کنین گیرش بندازیم؟
دیگه بسه ظلمی که به این زن‌ها می‌کنه! معلوم نیست چی به خوردشون میده که همه توی عالم هپروت رفتن!
لادن که مضطرب شده بود، گفت: نه نه اصلاً؛ محاله؛ من اینکار رو نمی‌کنم؛ شما باید هر چه زود‌تر از اینجا برین! به شهاب قول دادم! امکان نداره جون شما رو به خطر بندازم. ول کنین تو رو خدا این کارها مال ما نیست.
مامان‌پری خندید و گفت: پس تو ترسویی؟ اگر من بترسم، تو هم بترسی، این کار حالا حالا‌ها ادامه پیدا می‌کنه و کسی نیست جلوی اونا رو بگیره.
بشین بذار یک ماجرایی رو برات تعریف کنم.
لادن گفت: مامان‌پری تو رو خدا اصرار نکنین؛ من به عنوان یک دکتر نمی‌تونم این اجازه رو بدم که خودتون رو به کشتن بدین. باور کنین شهاب هر شب به من از نگرانی زنگ می‌زنه.

مامان‌پری نگاهش کرد و پرسید: شهاب؟
گفت: چیزه، یعنی آقا شهاب! نمیشه به خدا؛ بچه هاتون نگران هستن! من میگم بیاد شما رو از اینجا ببره.
مامان‌پری گفت: صبر کن اول من برات تعریف کنم و هر کدوم نخواستین به من کمک کنین برین کنار؛ ولی به کسی حرفی نمی‌زنین حتی بچه‌هام. اونا می‌دونن من برای چی اومدم اینجا؛
برای همین نمیان سراغم! با هم قرار گذاشتیم؛ وگرنه اوضاع از اینم که هست خراب‌تر میشه. حالا ما باید حواسمون جمع باشه و اونا رو دنبال خودمون بکشیم.
من امروز بی‌احتیاطی کردم و اون شیر رو خوردم؛ ولی دیگه حواسم جمع شده!
لادن گفت: از کجا می‌دونین دوباره و چطور این کار رو نمی‌کنن؟
گفت: گوش کن اول براتون تعریف کنم که چرا اومدم اینجا…

سال‌ها پیش، از موقع دبیرستان، یک دوستی داشتم به اسم رخساره. دختر یک تیمسار بود. با اینکه سطح خانوادگیش خیلی از نظر مالی از ما بالا‌تر بود، ولی دوست شدیم.
خیلی زیاد به هم علاقه پیدا کرده بودیم طوریکه مدام با هم نقشه‌ی آینده‌ای مشترک می‌کشیدیم. چه کاری رو با هم شروع کنیم؛ چه شغلی انتخاب کنیم؛ چطوری شوهر کنیم که با هم مثل ما دوست باشن و از هم جدامون نکنن…!
وقتی من شوهر کردم، اون هنوز با من بود. می‌اومد خونه‌ی ما و می‌رفت.
شوهر من دبیر ریاضی بود. زندگی ساده و آرومی داشتم؛ با یک دوست خوب و مهربون.
اما اون با یک تاجر ازدواج کرد و شوهرهامون نتونستن با هم بسازن.

دیگه دیر به دیر همدیگه رو می‌دیدیم.
تا اینکه با هم حامله شدیم. من سه ماه جلوتر از اون بودم. من شهرام رو به دنیا آوردم و اون هم یک دختر که اسمشو گذاشت شیما.
من شیما رو مثل بچه‌های خواهر خودم دوست داشتم. به من می‌گفت خاله پری! ما همینطور دور و نزدیک از حال هم باخبر بودیم. یادمه من شیرین رو هم داشتم که یک روز زنگ زد و همینطور تلفنی ازم خداحافظی کرد و گفت داره میره دبی.
اون رفت و من هم دیگه ازش خبری نداشتم. ما از اون خونه جا‌به‌جا شدیم و دیگه پیداش نکردم! اما یکی از آرزوهام بود که یک روز بببنمش.
یک روز در خونه‌ی ما رو زدن و وقتی باز کردم، یک خانم خیلی شیک و مدرن ولی سیاه‌پوش پشت در دیدم!
فوراً گفت: خاله پری من شیمام! و پرید بغلم. درد سرتون ندم…
رخساره توی خانه‌ی سالمندان مُرده بود، درحالیکه فقط شصت و سه سال داشت!
یک افسر آگاهی به شیما گفته بود مادرتون به طور مشکوکی فوت شده ولی مدرکی در دست نداریم! مدتی تحقیق کردن! اومدن اینجا و رفتن؛ ولی هیچی پیدا نکردن!
اما وقتی رفتن سراغ حساب بانکی اون، دیدن خالیه! به مرور پول‌های زیادی گرفته بود! از بانک پرسیدن؛ یادشون نبود؛ ولی می‌گفتن امضای خودش بوده؛ تطبیق امضاء دادن، درست بود! حالا این پول‌ها رو چیکار کرده بود، فقط خدا می‌دونه!

پزشک قانونی هم گزارش داده بود که مقداری داروی خواب‌آور تو بدنش بوده و بر اثر ضربه‌ای که موقع زمین خوردن به سرش خورده فوت کرده!
شیما دو ماه پیش من موند و مدام دنبال کار مادرش بود ولی بالاخره مجبور بود برگرده و این کار رو سپرد به من و گفت: مادر نه اهل قرص خواب‌آورد بود، نه اهل ولخرجی!
تازه توی خانه‌ی سالمندان این پولو کجا می‌تونسته خرج کنه؟!
من با اون افسر آگاهی تماس گرفتم و با هم حرف زدیم.
اون اومد خونه‌ی ما و با هم این نقشه رو کشیدیم! قرارمون اینه که کسی متوجه‌ ما نشه! من هم دارم ریسک می‌کنم که به شما‌ها گفتم! ولی روی حس خودم بهتون اطمینان دارم!
قراره وقتی من به چیزی شک کردم اونو خبر کنم! حالا این کار رو تو باید بکنی لادن خانم!
من از تلفن اینجا با اون حرف نمی‌زنم؛ ممکنه کنترل باشه!
می‌نویسم، بده شهاب، خودش می‌دونه چیکار کنه؛ این کار با تو!
یکی هم، هر وقت بهت گفتن به من آمپول بزنی، اونو طوری که همه ببینن دستت بگیر و بیا تو اتاق من و وانمود کن که زدی! بقیه‌ی کارها با من و منیژه!
منیژه گفت: پس تو دوست رخساره خانمی؟ عجب! فکرش هم نمی‌کردم!

لادن که از اتاق مامان‌پری می‌اومد بیرون، زیر لب گفت: رابط بین شهاب و مامان‌پری بودن، چه حسی داره لادن خانم؟!
ادامه دارد

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن