رمان در انتهای ابرها پارت۴

رمان در انتهای ابرها نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده پارت های ابتدا و انتها بصورت مرتب شده و راستچین  وارد شوید

وقتی منیژه رفت، مامان‌پری از اینکه لادن هم از فامیل‌های ذاکری باشه، دل‌شوره گرفته بود!
اون می‌دونست که شهاب خیلی زود به همه اعتماد می‌کنه و به قول خودش دهنش چفت و بست نداره. فوراً کیفش رو باز کرد تا یک پنج ریالی پیدا کنه و زنگ بزنه خونه‌ی شهرام که هم حال بچه‌ها رو بپرسه، هم به شهاب سفارش کنه به لادن در مورد اومدنش به اینجا حرفی نزنه. شهرام تا صدای مادرش رو شنید که گفت شهرام‌جان، منم مادر!
به دلش هراس افتاد و پرسید: چی شده؟ مامان‌جان طوریتون شده؟
گفت: ای بابا، چرا شما‌ها مهره‌ی هولین؟ نه مادر، اونجا نمی‌تونستم حرف بزنم. شهاب کجاست؟
گفت: همین الآن رفت؛ هنوز نرسیده خونه؛ کاری باهاش دارین؟ بگین من انجام میدم.
پرسید: شیرین چطوره؟ سرش بهتر شده؟
گفت: الآن زنگ زدم پرسیدم؛ هادی گفت خوابه؛ شما هم زنگ نزن؛ بیدار نشه بهتره؛ تازه خوابیده.
مامان‌پری گفت: پسرم دوتا سفارش برات دارم، خوب گوش کن. اولاً همین امشب به شهاب خبر بده رابطه‌اش رو با لادن قطع کنه تا من بهش خبر بدم. ممکنه این خانم دکتر ما هم فامیل ذاکری باشه!
اون‌وقت اومدن من هم بی‌فایده میشه. دوم اینکه مراقب خانواده باش. هدیه چطوره؟ بچه‌هات خوبن مادر؟
گفت: هدیه که اینجاست؛ می‌خواد گوشی رو بگیره با شما حرف بزنه.
مامان‌پری گفت: آره بده، من هم می‌خوام باهاش حرف بزنم.
هدیه گفت: سلام مامان‌پری، خواهش می‌کنم تو خدا زود برگردین؛ من می‌ترسم اونجا یک بلایی سرتون بیاد.
مامان‌پری گفت: سلام به روی ماهت؛ تو دیگه چرا ساز ناکوک می‌زنی؟ مگه باهات حرف نزدم؟ نمی‌تونم مادر بیکار بشینم. تازه فهمیدم کار از این چیزها خراب تره! و فکر می‌کنم درست حدس زدم! تو به من اعتماد نداری؟

گفت: خوب چرا دارم، ولی دلیل نمیشه که نگرانتون نباشم. نکنه همون بلا رو سر شما هم بیارن؟
مامان‌پری باز بلند و با صدا خندید و گفت: نترس عروس خوشگلم؛ من زود برمی‌گردم و باز هم برات مادر‌شوهر‌بازی درمیارم! نگران نباش؛
تو به جای این حرف‌ها مراقب باش بچه‌ها هوس نکنن بیان سراغ من؛ خودم بهتون خبر میدم. الو؟ الو؟ الو؟
بعد به گوشی نگاهی کرد و گفت: قطع شده. نکنه تلفن‌ها هم کنترل باشه؟! وای ماه‌پری بیشتر دقت کن!
زن گنده بی‌احتیاطی نکن! بعد رفت در رو باز کرد و نگاهی توی سالن انداخت. سکوت بود و غمی که ماه‌پری همه‌جا احساسش می‌کرد.
آه عمیقی کشید و گفت: خدا نصیب هیچ مادر و پدری نکنه. در رو بست و قفل کرد و رفت روی تخت نشست.
دست دراز کرد یک کتاب برداره تا طبق عادت همیشگی قبل از خواب بخونه، ولی پشیمون شد. فکر کرد نه ولش کن، حوصله ندارم.
بعد دراز کشید ولی خوابش نمی برد. در‌واقع داشت خودش رو برای هر چیزی آماده می‌کرد.
صبح زود وقتی هنوز هوا روشن نشده بود، بیدار شد و وضو گرفت و به نماز ایستاد.
وسط نماز سر و صدا هایی از توی راهرو می‌اومد. انگار چند نفر داشتن رفت و آمد می‌کردن.
با اینکه دیگه حواسش به نماز نبود، ولی ادامه داد و به محض اینکه تموم شد، رفت و در رو باز کرد و دوباره به راهرویی که هیچ‌کس توش نبود، نگاه کرد.
ابرویی بالا انداخت و گفت: ماه‌پری شاید خیالاتی شدی! و دوباره رفت و دراز کشید.
اما این‌بار فوراً خوابش برد و با صدای صبحانه، صبحانه‌ی عامری و زنگی که با صدای بلند تو فضای آسایشگاه پخش می‌شد، بیدار شد.
ترجیح داد باز هم بخوابه. چون هم شیر و هم عسل که اون عادت داشت به جای صبحانه بخوره، توی اتاقش بود.

که یک‌مرتبه در باز شد و حمیده خودش رو انداخت توی اتاق و با همون صدای بلند و گوش‌خراش گفت: براتون شیر و عسل آوردم. و سینی رو گذاشت روی میز و گفت: عادت دارین صبح‌ها دیر بلند بشین؟
مامان‌پری نیم‌خیز شد و گفت: علیک سلام خانم؛ دیدی چی شد حمیده؟
یادم رفت بعد از نماز در رو قفل کنم.
گفت: ممنوعه! تا توی اتاقتون هستین، حق ندارین در رو قفل کنین! اگر خانم ذاکری و عامری بفهمن، کلید رو ازتون می‌گیرن. دیشب قفل کردین؟
مامان‌پری گفت: چرا ممنوعه؟
گفت: خوب اگر مُردین، در باز باشه!
مامان‌پری گفت: دور از جونِ من! دختر حرف‌زدن یاد بگیر! همین کارها رو کردی که شوهر گیرت نیومد!
حمیده خندید و گفت: چسب! و دست کرد توی جیب مانتوش و یک بسته چسب نواری درآورد و با خوشحالی گفت: بیاین با هم جعبه‌ی پول‌ها رو قایم کنیم.
مامان‌پری از جاش بلند شد و گفت: هیس! کدوم پول؟ من به تو گفتم پول توی جعبه است؟ نه عزیزم، همچین چیزی نیست. من پول ندارم. اگر داشتم که اینجا نمی‌اومدم.
به کسی که نگفتی؟
حمید دستپاچه شد و گفت: لال بمیرم اگر حرفی زده باشم؛ شما منو نمی‌شناسی؟ وقتی قول بدم سر حرفم می‌مونم.

یک‌ساعت بعد، مامان‌پری درحالیکه اون جعبه رو زیر چادرش مخفی کرده بود، از اتاقش اومد بیرون و رفت در اتاق منیژه رو زد و گفت: صاحبخونه؟ منیژه خانم؟
کسی جواب نداد. یکی از توی راهرو رد می‌شد،
گفت: مامان‌پری منیژه رفته تلویزیون تماشا کنه؛ توی سالنه؛ من دیدمش؛ منم دارم میرم اونجا؛ اگر می‌خوای با من بیا.
می‌دونی حیدری رو هم از بیمارستان آوردن؟ اون هم توی سالنه! همه دورش جمع شدن. مامان‌پری گفت: واقعاً؟ حالش خوب بود؟
گفت: وقتی اومد خوب بود ولی ذاکری حالش رو گرفت.
پرسید: چرا؟
گفت: دیشب دیدم که چطوری نجاتش دادی؛ واقعاً زن باتجربه‌ای هستی؛ ولی یک مدت اینجا بمونی، مثل ما میشی؛ دست و دلت نمیره کاری بکنی!
یعنی از زندگی سیر میشی. من توی اتاق بغلی حیدری زندگی می‌کنم. زندگی که نه، عمر می‌گذرونم تا تموم بشه! اما یک چیزی بهتون بگم، دخترش راست میگه؛
یه‌کم بی‌عقله! خانم ذاکری هم همینو میگه! می‌دونی حیدری تا حالا چند بار اینجا دعوا راه انداخته؟ زن بی‌چاک و دهنیه.
مامان‌پری یه‌کم ناراحت شد. دلش نمی‌خواست پشت سر کسی اینطوری حرف بزنن.
گفت: شما از کجا می‌دونی دخترش چی گفته؟
گفت: پس خبر نداری؟ اینجا همه بی‌کارن؛ نشستن حرف‌هایی که می‌شنون رو به هم بگن! کار دیگه‌ای نداریم که!

مامان‌پری گفت: خوب حالا تو فکر می‌کنی من و تو خیلی عاقلیم؟
از حیدری بهتریم؟ خودت برای چی اینجایی؟ حتماً از بس عقل داشتی؟ یا تو هم فکر می‌کنی بچه‌هات بهت ظلم کردن؟
چنان نگاه غم‌باری به مامان‌پری کرد و اشک توی چشمش جمع شد که مامان‌پری رو وادار کرد فوراً از دلش دربیاره.
ادامه داد: تو به نظر زن خوبی میای! من هم گاهی شوخی‌های بی‌مزه‌ای می‌کنم! می‌دونی دیگه، آدم‌هایی که زیاد شوخی می‌کنن،
گاهی حد خودشون رو یادشون میره. بگو ببینم چرا اومدی اینجا؟
گفت: قصه‌اش درازه! می‌خوای برات تعریف کنم؟
گفت: آره، ولی اینطوری سر پا نمیشه؛ یک روز بیا توی اتاقم ببینم قصه‌ی تو چیه؟ خیلی دلم می‌خواد بدونم. راستی اسمت چیه؟
گفت: شهلا.
مامان‌پری توی سالن نرفت. دورتر ایستاد و از شهلا خواست که بره و منیژه رو صدا کنه.
اون نمی خواست جعبه روکسی ببینه.
وقتی منیژه اومد، گفت: یک چیزی بپوش بریم توی حیاط قدم بزنیم؛ موافقی؟
منیژه گفت: خوبه؛ هوا سرده ولی آفتاب خوبی شده امروز.
وقتی وارد حیاط شدن، مامان‌پری گفت: یک چیزی می‌خوام بهت بگم. من یک جعبه دارم؛ شنیدم اینجا دزد هست،
می‌خوام توی حیاط یک جایی زیر خاک مخفی کنم. چیکار کنیم حالا؟
منیژه فکری کرد و گفت: نباید با خودت می‌آوردی! ازت می‌دزدن! باشه، با من بیا. ته حیاط، پشت گلخونه، یک جایی هست که از ساختمون هم دید نداره؛
نمی‌فهمن داریم چیکار می‌کنیم.

مامان‌پری گفت: آهسته و قدم‌زنون بریم که بهمون شک نکنن.
منیژه پرسید: توش چیه؟ پول؟
مامان‌پری گفت: تو چیکار داری؟ شتر دیدی، ندیدی!
اون دو زن مدتی توی حیاط راه رفتن و ذاکری پشت پنجره مراقب بود.
عامری رو صدا کرد و پرسید: برو ببین برای چی رفتن توی حیاط؟ تو این سرما مریض میشن می‌افتن رو دست ما.
تا برگشت دوباره اونا رو ببینه، دید نیستن. درست همون موقع مامان‌پری و منیژه رفته بودن پشت گلخونه.
سر عامری داد زد: بدو! بدو ببین کجا رفتن؟ توی گلخونه چی می‌خوان و دارن چیکار می‌کنن؟ مامان‌پری شروع کرد با بیلچه‌ای که از کنار گلخونه برداشته بود، زمین رو کندن؛ و منیژه کشیک می‌داد.
عامری کُتش رو انداخت روی شونه‌هاش و از ساختمون رفت بیرون به‌طرف گلخونه.
و ذاکری هینطور پشت پنجره منتظر و عصبی ایستاده بود. تا منیژه عامری رو دید،
فوراً گفت: ماه‌پری ولش کن، عامری داره میاد! ما رو دیدن!
ماه‌پری جعبه رو گذاشت توی همون گودالِ کم‌عمق و روش خاک ریخت و نشست کنار دیوار و به منیزه گفت: بشین و زود تعریف کن.
منیژه تقریباً خودش رو پرت کرد روی زمین و گفت: نمی دونی خواهر، اونوقت… چی شد… یک بلایی، یک مصیبتی… ای وای خانم عامری؟ ما رو از کجا پیدا کردی؟
مامان‌پری گفت: ما رو پیدا نکرده! لابد خودش اینجا کار داشته!
عامری گفت: شما‌ها اینجا چیکار می‌کنین؟ خانم‌ها سرما می‌خورین.
مامان‌پری گفت: راه می‌رفتیم؛ خسته شدیم، نشستیم خستگیمون در بره و برگردیم.
گفت: لطفاً زود! زود تا من ببینم شما‌ها اینجا چیکار داشتین؟ من سردمه شما‌ها سرما نمی‌خورین؟

مامان‌پری گفت: خوب حتماً تو پیرتری! برو ما خودمون میام! اینقدر به من دستور نده! دوست ندارم با بی‌احترامی با من حرف بزنی!
مگه ما بچه‌ی کودکستانی هستیم؟ من تو رو شما خطاب می‌کنم تا بلکه حساب سن و سال ما رو بکنی. این بار کسی احترام منو نگه نداره، فقط خودش می‌دونه.
ما قدیمی‌ها حرمت نگه می‌داریم، حرمت هم می‌خوایم. این چه طرز حرف زدن با بزرگ‌تر از خودته؟ برو ما خودمون میایم.
عامری گفت: پس جواب خانم ذاکری رو خودتون بدین! و با غیظ رفت.
ذاکری از دور دید که عامری برگشت.
ولی هنوز اون دونفر پشت گلخونه موندن. با سرعت و با وحشت هر چه تمام‌تر دوید به‌طرف اون‌ها.
مامان‌پری عمداً به عامری پرخاش کرده بود؛ چون دو تا پاشو گذاشته بود روی جایی که هنوز خوب خاک ریخته نشده بود و چادرش رو کشیده بود روش.
عامری که رفت، سعی کرد خاک روی جعبه رو بکوبه تا کسی متوجه نشه. که صدای ذاکری رو شنید! بی‌عرضه؛ از پس دوتا پیرزن برنمیای؟
و چنان خودشو رسوند به پشت گلخونه که مامان‌پری تعجب کرد و داد زد چه خبرته؟ چیه؟ مگه اسیری اومدیم؟
خوب می‌خوایم یه‌کم هوا بخوریم. ذاکری که معلوم نبود چرا اینقدر عصبی شده، از ته گلوش داد زد: بهتون میگم برگردین! دیگه حق ندارین پاتون رو بذارین اینجا!
مامان‌پری و منیژه راه افتادن.
ولی وقتی از کنار ذاکری رد می‌شدن، مامان‌پری سری تکون داد و گفت: اعصاب نداری ها! برای همین الآن من بهت هیچی نمیگم.
ولی متوجه شد که ذاکری داره با هراس به اطراف نگاه می‌کنه! و این از دید تیزبین مامان‌پری دور نموند.
همینطور که داشتن برمی‌گشتن به ساختمون، به منیژه گفت: تا حالا اینجا اومده بودی؟
گفت: توی گل‌خونه رفته بودم، ولی اون پشت نه!
مامان‌پری آهسته‌تر گفت: بهت قول میدم اونجا یک خبرهایی هست که ذاکری اینقدر عصبانی بود. وگرنه دلیلی نداره این کار رو بکنه.
ادامه دارد

اون دو نفر داشتن می‌رفتن به‌طرف ساختمون و ذاکری مثل برق از کنارشون رد شد و با لحن بدی داد زد: با شما هستم، بیاین دفتر من! و عامری دنبالش می‌دوید.
مامان‌پری گوشه‌ی مانتوی منیژه رو گرفت و گفت: میریم توی اتاق من اگر کار داره خودش بیاد! بی‌تربیت!
منیژه گفت: بیرونمون نکنه؟ ماه‌پری بیا بریم ببینم چی میگه!
مامان‌پری گفت: توپش پره؛ من هم که نمی تونم جلوی خودمو نگه دارم، اگر بریم بدتر میشه! اما وقتی به اتاقش رسید، شروع کرد به خندیدن بلند و صدادار طوری که منیژه هم بی‌خودی خنده‌اش گرفت و پرسید: به چی می‌خندی؟ من که دست و پام داره می‌لرزه؛ آخه وقت خندیدنه؟
مامان‌پری باز هم صدای خنده‌اش رو بلند کرد و گفت: وا، برای چی دست و پات می‌لرزه؟ دیدی که ما دست و پای ذاکری رو لرزوندیم! چوب رو که برداری، گربه‌دزده حساب کار خودشو می‌کنه! بهت قول میدم یک چیزی باید باشه که اون اینقدر ترسیده بود!
منیژه با همون خنده پرسید: خوب حالا چرا می‌خندی؟
گفت: از خودم خنده‌ام می‌گیره! تو رو هم انداختم تو درد‌سر.
گفت: نه بابا، من خودم جونم برای این کارها درمیره! ولی اگر بیرونم کنه، جایی رو ندارم برم! شوهرم هم میگه دیدی اونا هم باهات نساختن؟!
مامان‌پری با تعجب پرسید: شوهرت؟ چند تا بچه داری؟
گفت: پنج تا دارم؛ همه‌ی اونا مهربون و دلسوز بودن؛ ولی خودم نمی‌خواستم خونه‌ی هیچ‌کدوم برم.
گفت: پول اینجا رو کی میده؟
گفت: شوهرم که الهی ذلیل و زار بمیره! الهی دردی بگیره که درمون نداشته باشه! مامان‌پری با تعجب گفت: ای خدا، به حق چیزهای ندیده و نشنیده! بشین برام تعریف کن ببینم تو چی کشیدی از این دنیا؟ طلاق گرفتی؟
گفت: نه بابا، طلاق می‌خوام چیکار؟

که عامری زد به در و اومد تو و گفت: خانم ذاکری منتظر شماست؛ برای چی نیومدین؟ مامان‌پری گفت: بهت گفتم اینجا کودکستان نیست و تو نمی‌تونی ما رو تنبیه کنی! اگر خانم ذاکری با من کار داره، بیاد اینجا. خیلی احمقانه است که برای توی حیاط رفتن این رفتار با من میشه! خیلی بدم اومد؛ خیلی!
عامری گفت: شما تازه‌واردین؛ خانم ذاکری رو نمی‌شناسی! وقتی عصبانی بشه، کسی جلودارش نیست.
مامان‌پری آروم چادرش رو از سرش برداشت و نشست روی تخت. خونسرد گفت: بهش بگو عصبانی بشه و بیاد سراغ من ببینم چیکار می‌خواد بکنه؟
یک جون که بیشتر ندارم؛ فوقش پولمو پس بده، میرم! برای چی اینجا بمونم که بهم احترام نمیذارن؟
منیژه گفت: ماه‌پری‌جان بیا بریم؛ به نظرم راست میگه بریم بهتره؛ دردسر میشه. مامان‌پری به عامری گفت: برو بهش بگو. من اینجام کاری داره بیاد. اگر به ما توهین نکرده بود می‌اومدم ولی الان نمیام.
عامری رفت و اون دونفر منتظر ذاکریِ عصبانی بودن که بیاد و داد و هوار راه بندازه و مامان‌پری داشت خودشو برای چیزهایی که می‌خواست بگه، آماده می‌کرد.
ولی خانم ذاکری درحالیکه سینه جلو داده بود و سعی می‌کرد قیافه‌ی مهربونی به خودش بگیره، اومد و سری تکون داد و گفت: دست شما درد نکنه خانم شاهوردی؛ چی فکر می‌کردم و چی شد! آخه خانم عزیز از شما بعید بود این کارها رو بکنین!
اون همه پسرتون سفارش شما رو کرده، بعد من پشت گلخونه پیداتون می‌کنم؟
تو رو خدا بهم بگین اگر مسئول اینجا بودین چیکار می‌کردین؟ فردا پسرت میاد و منو مؤاخذه می‌کنه!
خواهشاً دیگه نبینم از این کارها کردین؛ تا هوا گرم نشده توی حیاط رفتن ممنوع! آهان، در‌ضمن شنیدم که برای حیدری چیکار کردین؛ از اون بابت ممنونم.

و داشت از در اتاق بیرون می‌رفت که دوباره برگشت و گفت: در اتاقتون رو قفل نکنین، مگر مواقعی که توی اتاق نیستین. اگر حالتون بد بشه، ما باید خودمون رو زود به شما برسونیم.
مامان‌پری که خیره بهش نگاه می‌کرد، با خودش فکر کرد پس حمیده همه‌چیز رو به این میگه! خوبه!
گفت: صبر کن خانم ذاکری! کجا میری؟ حرف زدی، جواب بگیر! من شصت و دو سال بیشتر ندارم. نیومدم اینجا مثل بچه با من رفتار بشه!
همه‌ی این خانم‌ها که اینجا هستن، از شما بزرگ‌ترن! احترام می‌خوایم! برای چی و به چه مجوزی اینقدر توهین‌آمیز با همه حرف می‌زنین؟
خوبه اینجا پولیه و ما مجانی از شما چیزی نمی‌خوایم! این شما هستی که برای ما کار می‌کنی و اگر دستوری هست ما باید بدیم نه شما! سر پرست اینجا هستین، قوانین خودتون رو دارین، قبول؛ حق با شماست؛ ولی من اجازه نمیدم نه با من، نه با هیچ‌کدوم از این خانم‌ها، توهین‌آمیز حرف بزنین!
اصلاً شایسته نیست! نمی‌فهمم! یک زن آبرومند که اومده توی خانه‌ی سالمندان باید بهش توهین بشه؟
حالا گیرم رفته تو حیاط؛ گیرم دلش گرفته بوده یک حرفی زده!
ذاکری گفت: دیگه این حد شما نیست! من هزار تا گرفتاری دارم نمی‌تونم ناز و ادای شما‌ها رو بکشم! همینی که هست! هر‌کس می‌خواد بمونه، هر‌کس نمی خواد به سلامت! کسی جلوشو نمی‌گیره!
و در رو زد به هم و رفت.
عامری یک نگاهی به مامان‌پری کرد و آهسته گفت: تو رو خدا باهاش راه بیا؛ یک چیزی می‌دونم که میگم. و در رو باز کرد و به سرعت رفت.

منیژه نشست روی صندلی و گفت: من تحسینت می‌کنم ولی تأییدت نمی‌کنم! به نظرم با کسی داری درمی‌افتی که هر کاری از دستش برمیاد! م
ن به خاطر خودت میگم بکش کنار! اگر هم پولی، چیزی داری نذار کسی بفهمه یا از اینجا برو.
مامان‌پری گفت: تو به جای این حرف‌ها برام بگو چی می‌دونی؟ فکر نمی‌کردم اینقدر ترسو باشی!
گفت: والله چیزی که آشکار باشه نیست؛ خدا ازم بگذره؛ شاید هم تهمت می‌زنم، ولی دلم نمی‌خواد برای تو اتفاقی بیفته!
چی بگم، شاید هم همه‌اش یک شک و بد‌دلی باشه! نباید جواب خدا رو بدم؟
مامان‌پری گفت: تو هر چی دیدی بگو، گناهش گردن من. اول بذار یک چیزی بیارم بخوریم و دهنمون شیرین بشه، بعد تو قشنگ حواست رو جمع کن و به من بگو چی دیدی.
گفت: ببین ماه‌پری، بهت میگم؛ اما تو هم قول بده دیگه با ذاکری درنیفتی.
مامان‌پری به جای جواب یک شکلات کرد تو دهن منیژه و گفت: حرفتو بزن ببینم اینجا چه خبره!
منیژه همینطور که شکلات رو می‌جوبید، گفت: می‌دونی؟ راستش توی مدت هشت سال دو نفر از اینجا فرار کردن و دیگه هم پیداشون نکردن!
من با یکی از اونا هم‌اتاق بودم؛ درست یکسال پیش. اون یک نفر دیگه مال سال‌ها قبل بوده؛ من از زبون قبلی‌ها شنیدم. یک خانمی بود که با من هم‌اتاق بود.
زن خیلی خوبی بود. آروم و بی صدا. زیاد حرف نمی‌زد و همه‌اش تو خودش بود. اما شب‌ها با هم حرف می‌زدیم و دوست‌های خوبی شده بودیم.
پسرهاش رفته بودن خارج از ایران؛ شوهرش هم مُرده بود؛ مریض که میشه، یعنی پا‌درد و کمر‌درد و فشار خون داشت؛ ولی بیماری قند اذیتش می‌کرد؛ و از این جور چیزها داشت. چند‌تا پرستار می‌گیره ولی یکیشون دزد از آب درمیاد.
دیگه می‌ترسه کسی رو بیاره. چون مال و منال زیادی داشت. ترسید بلایی سرش بیارن! خلاصه سر از اینجا در‌آورده بود!

دکتری که اینجا بود، شب‌ها می‌اومد و فقط اونو معاینه می‌کرد و یکی از اون چیزهایی که من بهش مشکوک شده بودم، همین بود!
ماه‌پری، یک چیز دیگه‌ هم به نظرم مشکوک می‌اومد؛ شب به شب بهش یک قرص می‌داد و می‌گفت دردت آروم میشه!
ولی خواب‌آلود شده بود و همه‌اش گیج بود و کم کم توهم می‌زد! یک چیزهایی می‌دید و حال و هوش درست و حسابی نداشت!
گاهی جلوی بقیه چرت و پرت می‌گفت مثل دیوونه‌ها و گاهی هم خوب بود! خیلی براش نگران شدم.
یواشکی زنگ زدم به خواهرش که توی رشت زندگی می‌کنه.
اومد و اونم دید که حالش خوب نیست. چند روز تهران موند و اونو با خودش برد.
وقتی برگشت دوباره حالش بهتر شده بود.
اما چند روز بعد همون آش و همون کاسه! فکر کنم بیست، بیست و پنج روزی طول کشید؛ درست یادم نیست که یک‌شب با هم خوابیدیم. حرف زدیم و درد و دل کردیم؛
ولی صبح از سر و صدا بیدار شدم. دیدم پلیس اومده و میگن اون از اینجا فرار کرده! خدا می‌دونه که همچین قصدی نداشت.
هیچی با خودش نبرده بود. از همه تحقیق کردن و خانم‌ها شهادت دادن که حال روحی خوبی نداشته و گزارش دکتر هم اینو نشون می‌داد.
پسرهاش اومدن و غوغا راه انداختن. یک مدت اینجا برو و بیای سختی شد ولی بالاخره آب‌ها از آسیاب افتاد و پسرهاش هم هر چی گشتن پیداش نکردن و رفتن خارج.
زن بیچاره انگار اصلاً نبوده! اما یک چیز دیگه‌ام ذهن منو آزار میده و همه‌اش فکرم رو مشغول می‌کنه. اون‌روز که بیدار شدم و دیدم نیست، خیلی خوابم می‌اومد.
باورت میشه؟ وقتی شنیدم اون گمشده، دوباره رفتم خوابیدم و ظهر بیدار شدم! نمی دونی اون‌روز چه عذاب وجدانی گرفته بودم!
یعنی من اینقدر بی‌عاطفه و بی‌معرفت بودم که بگیرم بخوابم؟ دیدم نه، اینطوری نیستم! حالا شک کردم به منم قرص داده باشن!

مامان‌پری گفت: دیگه چی تو رو به شک انداخته؟
گفت: آخه می‌ترسم تهمت بزنم.
مامان‌پری گفت: خوب نزن؛ هر چی دیدی بگو.
گفت: همین سه چهار ماه پیش یک زن دیگه هم بود… وای نمی‌دونی! مثل تو خانم و عاقل بود. اتاق خصوصی داشت.
زن بیچاره پول و طلا‌هایی رو که با خودش آورده بود میذاشت توی جیبی که زیر لباسش می‌دوخت و با خودش راه می‌برد. البته هیچ‌کس نمی‌دونست.
وقتی جنازه‌اش رو می‌بردن، دوستش گفت که مقداری سکه و پول داشته ولی چیزی که بعداً فهمیدیم این بود که حساب بانکیش خالی شده بود و کسی نفهمید پول‌ها رو چیکار کرده جالب اینجاست که بانک میگه خودش اومده بوده پول‌ها رو گرفته.
اون‌موقع هم پلیس و آگاهی خیلی اومدن و رفتن. اون هم یک دختر داشت که دبی زندگی می‌کنه. اومد ولی هیچ‌کس نفهمید پول‌ها چی شد!
اون چطوری از اینجا بیرون رفته و پول‌ها رو چیکار کرده بود؟ ردی از هیچ‌کس پیدا نکردن! مامان‌پری گفت: تو جنازه رو دیدی؟
گفت: نه، اجازه ندادن ما بریم جلو؛ ولی می‌گفتن خورده زمین و سرش با یک تیزی برخورد کرده و درجا مُرده!
در این موقع یکی زد به در و صدای خانم دکتر اومد که گفت: مامان‌پری اجازه هست؟ مامان‌پری حال خوبی نداشت.
بغض گلوش رو گرفته و بود به‌زحمت آب دهنش رو فرو داد و گفت: بیا تو لادن خانم؛ بیا ببینم تو کی هستی مادر؟!
ادامه دارد

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن