رمان در انتهای ابرها پارت۳

رمان در انتهای ابرها نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده پارت های ابتدا و انتها بصورت مرتب شده و راستچین  وارد شوید

همه ریخته بودن توی یکی از اتاق‌های چهار‌نفره و عامری هم داشت به سمتِ اونجا می‌دوید. مامان‌پری پشت سر لادن رسید توی اتاق تا بفهمه جریان چیه. خانم حیدری با صورتی کبود شده روی زمین افتاده بود.
یکی گفت: یا امام رضا کمک کن؛ به خدا داره می‌میره؛ داروی نظافت خورده؛ خودش گفت؛
خاک بر سرم باور نکردم؛ یک کاری بکنین!
عامری که رنگ به صورت نداشت، گفت: برین کنار، دست بهش نزنین. الآن زنگ می‌زنم آمبولانس بیاد اونو ببره؛ هیچ‌کس دست بهش نزنه؛ اگه بمیره، خونش می‌افته گردن ما.
مامان‌پری آستین لباس عامری رو کشید و گفت: چی داری میگی زن؟ برو کنار ببینم! به آمبولانس زنگ بزن!
و خودشو رسوند به حیدری و به لادن گفت: چرا وایسادی؟ بیا کمک! مثلاً تو دکتری‌ ها! یک کاری بکن!
مامان‌پری که زانوش درد می‌کرد و خم نمی‌شد، فوراً خودشو انداخت رو زمین و کنار حیدری ولو شد و سرش رو گرفت تو بغلش و به لادن گفت: کمک کن برش گردونم؛ زود باش!
عامری چرا ماتت برده؟ زنگ بزن آمبولانس! یکی بره یک پارچ دوغ یا آب بیاره و یه‌کم توش آبلیمو باشه!
حیدری روی پای مامان‌پری روی سینه افتاد.
بعد انگشتش رو تا اونجایی که می‌تونست کرد تو حلق و یک فشار داد. حیدری با اینکه بیهوش بود، معده‌اش حالت برگشت گرفت و مقداری بالا آورد.
دوباره انگشت کردتوی حلقش. و اونقدر این کار رو ادامه داد تا هر چی توی معده‌اش بود، اومد بیرون! و تا حیدری یک نفس بلند کشید و دوباره بیهوش شد، ولش نکرد.
به لادن گفت: حالا برش گردون. آب؟ کی رفته آب بیاره؟
که یکی اومد و پارچ دستش بود.

چند تا محکم زد تو صورت حیدری و به لادن گفت: هنوز نفس می‌کشه دماغشو بگیر؛ بگیر میگم!
زود باش دست بجنبون!
لادن دماغشو گرفت. تا دهنش باز شد، آب رو ریخت تو حلقش و اون مجبور شد قورت بده و اینطوری مقدار‌ی آب به خوردش داد.
و دوباره اونو برگردوند و انگشت کرد تو حلقش و این کار رو ادامه داد تا آمبولانس رسید. حیدری که بی‌رمق و نیمه‌هوش زنده مونده بود، گذاشتنش روی برانکادر و بردنش بیمارستان و یکی از اون خانم‌ها باهاش رفت.
مامان‌پری همینطور وسط اتاق نشسته بود و تازه متوجه‌ وضعیت خودش شده بود.
لادن دستش رو گرفت و بلند شد.
درحالیکه از خودش چندشش می‌شد، گفت: حموم کجاست؟ من باید دوش بگیرم. ل
ادن گفت: من می‌برمتون؛ شما جونش رو نجات دادین! من واقعاً این کارها رو بلد نبودم!
لادن و منیژه کمک کردن تا اون خودشو تمیز کرد و برگشت.
وقتی برگشتن دید حمیده تو اتاقش نشسته و تا مامان‌پری اونو دید یک چشمک بهش زود که یعنی مواظب جعبه‌ات بودم!
پشت سر اون‌ها عده‌ی زیادی از خانم‌ها جمع شدن توی اتاقش…
اما مامان‌پری حواسش جای دیگه‌ای بود.
فکر می‌کرد و توجهی به کسی نداشت.
گفت: حمیده زود برو بگو عامری بیاد اینجا. حمیده که بوی پول به دهنش مزه کرده بود، مثل برق دوید و رفت.

منیژه پرسید: می‌خوای چیکار کنی ماه‌پری؟ واقعاً تجربه داری ها…!
آدم جلوت کم میاره!
خندید و گفت: آخه انگشت کردن تو حلق یک نفر تجربه می‌خواد؟ والله بار اولم بود! کسی تا حالا دور و اطراف من داروی نظافت نخورده بود؛
ولی خوب وقتی بهم گفتن چی خورده، فهمیدم خودش خبر داده که نجاتش بدن و هنوز توی معده‌اشه! راه دیگه ای به نظرم نرسید.
اون نمی‌خواست بمیره، می‌خواست دل بچه‌هاش رو بسوزونه! اونقدر بدم میاد از آدم‌هایی که برای جلب دلسوزی دیگران زندگی می‌کنن.
فکر می‌کنم همینطور شده که بچه‌هاش ازش فراری شدن. این کار بود که کردی زن؟! باید آدم خیلی احمق و بی‌فکر باشه که برای جلب محبت، دست به همچین کاری بزنه!
عامری و حمیده اومدن.
مامان‌پری گفت: شما غیر از شماره‌ی پسرش شماره‌ی دیگه‌ای ندارین؟
گفت: من نمی‌دونم؛ خانم ذاکری می‌دونه که اونم رفته؛ در دفتر هم قفله. یکی از هم‌اتاقی‌های حیدری گفت: دفتر یادداشت داره؛ فکر می‌کنم شماره‌ی دخترهاش هم توش باشه!
مامان‌پری گفت: بدو ببینم چیکار می‌کنی؛ وردار بیار؛ بدو؛ من خودم زنگ می‌زنم بیاد؛
زن بیچاره به امیدی می‌خواست خودشو بکشه؛ یک کاری بکنیم ناامید نشه؛ این همه داروی نظافت خوردن کار خیلی سختیه؛
بیچاره در مونده شده بود! نگاهی به تلفن توی اتاقش انداخت و گفت: چه سکه‌ای باید توش بذارم؟
عامری گفت: پنج ریالی؛ اگر ندارین براتون بیارم.
گفت: بذار کیفم رو نگاه کنم.

اون زن وارد شد درحالیکه یک دفتر کوچیک تو دستش بود و گفت: اینهاش، شماره‌هاش توی اینه.
مامان‌پری ازش گرفت و نگاه کرد. جلوی دومین شماره نوشته بود سمیرا.
پرسید: اسم دخترش سمیرا نیست؟
گفت: چرا چرا، همینه. مامان‌پری یک پنج ریالی گذاشت توی قلک تلفن و شماره رو گرفت در حالیکه هر کسی یک حرفی می‌زد. منتظر شد.
یک دختر‌بچه گوشی رو برداشت وگفت: بفرمایید؟
مامان‌پری گفت: دختر ناز سمیرا خانم مامانته؟
گفت: بله، باهاش کار دارین؟
گفت: گوشی رو بده بهشون.
پرسید: شما؟
گفت: بگو مامان‌پری باهاش کار داره.
سمیرا گوشی رو که گرفت، با تردید پرسید: شما کی هستین؟ با من چیکار دارین؟
گفت: من از آسایشگاه زنگ می‌زنم؛ از دوستان خانم حیدری هستم؛
لطفاً زود بیاین اینجا؛ برای مادرتون اتفاقی افتاده؛ ولی نپرس چرا یهویی بهت گفتم! چون بی‌وفایی!
با هراس پرسید: مامانِ من؟ چش شده؟ بهم بگین! تو رو خدا راستشو بگین. مامان‌پری گفت: طوریش که شده؛ ولی ان‌شاءالله زنده می‌مونه!
شما بیان اینجا من بهتون میگم چیکار کنین.
سمیرا با بی‌طاقتی گفت: لطفاً بگین چی شده؟ برای چی این وقت شب باید بیایم؟

مامان‌پری گفت: صبح که نمیای، شب هم نمی‌خوای بیای؟
راستشو می‌خوای بشنوی؟
داروی نظافت خورده! داره با مرگ دست و پنجه نرم می‌کنه! به برادرت بگو بره بیمارستان پیش مادرت؛ خودت هم بیا اینجا که وقت تنگه؛ باید با شما حرف بزنیم.
گوشی رو که گذاشت و گفت: خانم ها پاشین نماز بخونیم امشب فیلم سینمایی داریم!
لادن گفت: مامان‌پری پس من میرم صبح میام؛ دیرم شده.
و رفت جلو بوسه‌ای به گونه‌ی اون زد و گفت: واقعاً که شما محشری! نمی‌دونستم همچین آدم‌هایی هم پیدا میشن! فکر می‌کردم فقط تو قصه‌ها هستن!
مامان‌پری از بوسه‌ای که روی گونه‌اش نشسته بود، احساس خوبی داشت. ابروهاش رو بالا انداخت و با یک خنده‌ی صدا‌دار گفت: نمی‌دونستم اگر انگشت تو حلق یکی بکنم یک دختر خوشگل منو بوس می‌کنه!
حالا شما‌هام بزرگش نکنین! نماز بخونین و دعا کنین حالش خوب بشه و برگرده؛ بعدش من همه‌ی شما رو می‌بوسم! پاشین که الآن سمیرا میاد.
تو هم خانم دکتر، برو مادر؛ دیرت نشه.
و زیر لب گفت: ای شهاب دُم‌بریده!
ادامه دارد

مدتی بعد، خانم عامری زنگ شام رو زد و مامان‌پری و منیژه هم باز با هم رفتن به ناهار‌خوری.
مامان‌پری نگاهی به اون غذا که توی یک ظرف فلزی ریخته بودن کرد. یک تیکه بال، چند تا دونه هویج و چند تا سیب‌زمینی، وسطِ مقدار زیادی آب غوطه‌ور بود.
مرغ هنوز بوی زُخم می‌داد و برای مامان‌پری خیلی ناخوشایند بود.
از منیژه پرسید: چطوری اینو بخوریم؟ اون همه از ما پول گرفتن، این چیه جلومون گذاشتن؟ مثلاً ما پیر‌زنیم! غذای خوب می‌خوایم!
منیژه گفت: امشب که خوبه، از این بدتر هم داریم! چاره‌ای نیست! به‌زودی می‌فهمی که پولت کجا میره.
پرسید: کجا میره؟
آهسته گفت: ذاکری داره سودش رو می‌بره! میگن داره پول رو پول میذاره! ماشین آخرین مدل زیر پای بچه‌هاشه؛
بالای شهر خونه خریده؛ چه دم و دستگاهی درست کرده ولی ما حتی دکتر و داروی درست و حسابی نداریم!
مامان‌پری گفت: پس این خانم دکتره؛ اسمش چی بود؟ لادن! می‌گفت قبل از من، اینجا یک دکتر مرد بوده! داشت از من آزمایش می‌گرفت که ببره آزمایشگاه؛ من فکر کردم خوب رسیدگی می‌کنن.
گفت: دلت خوشه خواهر! کدوم دکتر؟ قبل از خانم دکتر، یکی می‌اومد که از فامیل‌های خود ذاکری بود و هفته‌ای یک‌بار می‌اومد و می‌رفت. ما که خیری ازش ندیدیم،
ولی می‌گفتن دستشون توی یک کاسه است! ولش کن! حالا برای خودم دردسر درست نکنم.

گفت: بگو تو رو خدا، بگو من برات دردسر درست نمی‌کنم؛ می‌خوام بدونم اینجا چه خبره. نکنه این یکی هم از فامیل‌های خودشون باشه؟ لادن رو میگم! بگو دیگه؛
چی می‌خواستی بگی خواهر؟ بگو؛ این غذا رو که نمیشه خورد؛ اقلاً حرف بزنیم. منیژه آهسته در گوش مامان‌پری گفت: یک زنی چهار ماه پیش اینجا مُرد؛
قصه‌اش زیاده؛ نه مریض بود نه پیر! ولی پولدار بود! خلاصه نمی‌خوام گناه اونا رو بشورم ولی به نظرم مشکوک بود!
ذاکری و اون دکتره فوراً جمع و جورش کردن و قال قضیه رو کندن.
حتی پلیس اومد تحقیق کرد ولی چیزی عایدشون نشد و پرونده رو بستن. تو از من نشنیده بگیر! به نظرم به روی خودت نیار!
مامان‌پری با سر خاطرشو جمع کرد و گوشش رو برد جلوتر و گفت: خوب، خوب… گفت: من شب قبلش با اون زن حرف زده بودم؛
اصلاً مُردنی نبود! حالا باشه بعداً برات تعریف می‌کنم ولی قول دادی پیش خودت بمونه! من از اینجا جایی ندارم برم ماه‌پری‌جون، قربون شکلت برم.
مامان‌پری خندید و گفت: می‌خواستی به من نگی! من نمی‌تونم جلوی زبونم رو نگه دارم، وگرنه الآن اینجا نبودم!
واز صدای قاه قاه خنده‌ی اون ، منیژه متوجه شد که شوخی می‌کنه و اونم خندید.
مامان‌پری نتونست اون غذا رو بخوره.
به همراه منیژه برگشتن به اتاق اون. دید تلفن زنگ می‌خوره.
گوشی رو برداشت. شهرام پسر بزرگش بود. گفت: آخ مامان‌پری، از دست شما دلمون مثل سیر و سرکه می‌جوشه؛ خوب آخه مادر من این چه کاریه کردین؟ لطفاً اجازه بده الآن بیام دنبالتون؛ نمی‌تونم طاقت بیارم؛ قولم رو پس می‌گیرم.

مامان‌پری گفت: علیک سلام پسرم؛ منم خوبم؛ تو چطوری؟ الآن چی شده که پشیمون شدی؟
گفت: آخه چرا به کارِ بقیه دخالت می‌کنین؟ قرار ما این نبود مامان‌پری! تو رو خدا بیشتر از این ما رو نگران نکنین؛
از ماجرای امشب خبر دارم!
گفت: وا ؟ مادر؟ کی به تو گفت ماجرایی بوده؟
شهرام گفت: شهاب الآن اینجاست؛ اون خبر داشت. شما به من گفتین نیام اونجا، گفتم چشم؛ حالا این کارهاتون برای چیه؟
پرسید: شهاب از کجا می‌دونه؟
گفت: نمی‌دونم، یکی بهش زنگ زده تعریف کرده؛ الآن موضوعِ حرفِ ما این نیست؛ شما رفته بودی فقط ببینی جریان چی بوده! قول دادی هیچ کاری نکنی! مامان‌پری گفت: غلط به عرضتون رسوندن؛
حالا اصلاً نمی‌فهمم من چیکار کردم؟ تازه بنده همچین قولی به کسی ندادم! من کی دستم به حال خودش بوده که دفعه‌ی دومم باشه؟
شهرام‌جان، پسرم، من ذلیل و علیل نیستم! مغزم هم خوب کار می‌کنه! چرا به اسم محبّت برای من تعین تکلیف می‌کنی؟
من دوست دارم اینجا زندگی کنم؛ باهات حرف زدم؛ همون‌هایی که بهت گفتم؛ یادته؟ الآن نمی‌تونم حرف بزنم؛ دوستم اینجاست؛
کار داریم؛ نگران من نباش مادر؛ برو زندگی خودت رو بکن.
شهرام گفت: تو رو خدا مامان‌پری ول کن؛ گذشته و رفته؛ برگرد بیا خونه.
گفت: شهرام پسرم، اگر تو کار نداری من کار دارم قطع کن.
گفت: صبر کنین شهاب می‌خواد باهاتون حرف بزنه؛ شیرین اونقدر ناراحته که میگرِنش عُود کرده.
گفت: به شهاب بگو فردا زنگ بزنه؛ گفتم الآن کار دارم؛ مراقب خواهرتون هم باشین. و گوشی رو گذاشت!

ولی صورتش سرخ شده بود. اون متوجه شده بود که بچه‌هاش واقعاً براش نگران شدن و وجود منیژه نذاشته بود درست باهاشون حرف بزنه.
مخصوصاً برای شیرین نگران شده بود. می‌دونست که سر‌دردهای بدی پیدا می‌کنه و اون‌زمان به دامن مامان‌پری پناه می‌بره. این بود که غُصه‌دار شده بود. چیزی توی این دنیا نمی‌تونست به اندازه‌ی ناراحتی بچه‌هاش ناراحتش کنه.
رفت تو فکر و حالش منقلب شده بود.
از طرفی داشت فکر می‌کرد نکنه لادن هم فامیل ذاکری باشه و شهاب تا حالا بند رو آب داده باشه؟! که در باز شد و سمیرا سراسیمه با خانم عامری، بدون در زدن اومدن توی اتاق.
سمیرا پرسید: اون خانمی که به من زنگ زد کی بود؟
مامان‌پری گفت: سلام، ای بابا، چرا اینجا هیچ‌کس سلام بلد نیست؟ سمیرا گفت: ببخشید، می‌خواستم ببینم با من چیکار داشتن؟
چرا مادرم خودکشی کرد؟
مامان‌پری با مهربونی گفت: بیا بشین دخترم، اول آروم بشو تا باهات حرف بزنم. چیزی که الآن اهمیت داره مادرته که حالش بده.
سمیرا پرسید: شما بودین به من زنگ زدین؟
گفت: آره، من بودم. آخه خدا رو خوش میاد این زن رو تک و تنها اینجا ول کنین به امون خدا؟ می‌دونی امروز داشتن بیرونش می‌کردن؟
گفت: چرا؟ برای چی؟ خانم عامری چرا به من نگفتین؟
عامری گفت: خود خانم حیدری می‌گفت با شماها قهر کرده و شماره‌ی شما رو نمی‌داد.
گفت: ولی خانم ذاکری داره؛ چرا ایشون زنگ نزد؟
مامان‌پری گفت: بیا بشین اینجا نفست جا بیاد.

سمیرا همینطور که می‌نشست، گفت: الآن از بیمارستان میام؛ دیدمش؛ نجات پیدا کرده بود؛
مثل اینکه یکی، به‌موقع به دادش رسیده؛ وای، به خدا مُردم و زنده شدم! چی شد که همچین کاری کرد؟ البته از مامان من هر کاری برمیاد! عقل که نداره! قبلاً هم با قرص این کار رو کرده بود برای جلب توجه!
مامان‌پری گفت: بعد شما این توجه رو ازش دریغ کردین؟
گفت: این حرف رو نزنین تو رو خدا؛ شما که از دل ما خبر ندارین؟ حتماً اینایی که اینجا باهاش زندگی کردن می‌دونن من چی میگم!
مادر من زن بی‌عقلیه متأسفانه! همین امشب کلی جلوی شوهرم و بچه‌هام خجالت کشیدم که مادر من زنی باشه که دست به همچین کاری بزنه.
مامان‌پری گفت: حالا هرچی! مادرتون هست یا نه؟ یعنی توی خونه‌ی هیچ کدومتون به اندازه‌ی اون جا نبود؟ حالا نبود، نباید بهش سر بزنین؟
سمیرا پرسید: ببخشید اسم شما چی بود؟
گفت: تو به من بگو مامان‌پری، ولی مادر خودت رو نگهدار!
گفت: به خدا، به تمام مقدسات عالم خودش مُقصره!
وقتی پدرم فوت کرد، یک طور دیگه‌ای شد؛ اصلاً آدم پُر‌توقعی هست؛ از همه انتظار داره ولی خودش برای کسی کاری نمی‌کنه؛
خونه و زندگی داشت! مدام زنگ می‌زد به ما که بیاین برام نون بگیرین، ماست می‌خوام، نمی‌دونم دیگه، همینطور دستور می‌داد و ما هر کدوم از اون سر شهر می‌اومدیم و می‌رفتیم.

حتی کلی براش خرید می‌کردیم، باز هم یک قرص رو بهانه می‌کرد و ما رو می‌کشوند اون سر شهر.
بالاخره گفت دزد اومده، می‌ترسم؛ می‌خوام خونه رو بفروشم، سهم شماها رو بدم و با شماها زندگی کنم.
خوب ما هم که از دست کارهاش به ستوه اومده بودیم، فکر کردیم این بهترین راهه؛ ولی نشد! به کار همه دخالت می‌کرد.
توقع‌هاش طوری بود که نمی‌تونستیم تحمل کنیم! نه به خاطر خودمون؛ ما دخترها از خجالت شوهرهامون و برادرم از زنش!
آخه کسی که با ما زندگی می‌کنه که گناه نکرده که مادر ما رو هم تحمل کنه! مامان‌پری گفت: وای، وای، می‌فهمم چی میگی دخترم؛ حق با توست؛ چه زجری کشیدین؛ ولی بهت بر نخوره، یک سئوال؟
وقتی پول خونه رو گرفتین و دادین به شوهرهاتون خجالت نکشیدن؟
گفت: ببینین خانم، شما متوجه نیستن من چی میگم. مادرم ما رو شرمنده می‌کنه! همین کار رو شما می‌کردین که داروی نظافت بخورین؟ نه تو رو خدا، بگین می‌کردین؟ مادرِ من زن بی‌فکریه!
مامان‌پری داد زد: اینقدر با بی‌احترامی با مادرت حرف نزن! تو مثلا دختر عاقلی هستی؟ این تو و خواهر و برادرت بودین که مادرت رو به این روز انداختین! حرمت امام‌زاده رو متولیش نگه می‌داره!
شماها خودتون برای مادر خودتون که خونش رو خوردین، شیرش رو خوردین و بزرگتون کرده، ارزش قائل نشدین و خطاهاش رو بزرگ نشون دادین و های و هوی راه انداختین! و خودتون هم باورتون شد که حالا که خونه و زندگی نداره و پولش تموم شده، دیگه به درد نمی‌خوره!

پدرتون فوت کرده بود و اون تنهایی رو نمی‌تونست تحمل کنه؛ همین! شاید اونطوری که باید درست فکر نمی‌کنه، ولی این حقیقت مادر بودنش رو عوض نمی‌کنه! سه ماهه برادرتون پول اینجا رو نداده!
می‌ترسید که بیرونش کنن! شاید من هم اگر در موقعیت اون بودم یک کاری دست خودم می‌دادم! به خدا بهانه‌های شما برای ندیدن مادرتون خیلی احمقانه است!
سمیرا گفت: شما که ما رو متهم می‌کنی، بپرس وقتی می‌اومدیم دیدنش اینجا چیکار می‌کرد؟
خانم فحش می‌داد و نفرین می‌کرد که چرا نمی‌بریمش خونه! آدم بچه‌اش رو نفرین می‌کنه؟ خوب بیایم چیکار؟ خودش گفت برین گمشین نمی‌خوام شماها رو ببینم.
مامان‌پری گفت: خوب چرا پول اینجا نمیدین؟ بندازنش تو خیابون راحت میشین؟ گفت: به خدا نمی‌دونم چرا برادرم این کار رو کرده! من خبر نداشتم! به من حرفی نزده!
مامان‌پری گفت: سمیرا خانم، دختر خوب من، به این حرف من فکر کن؛ تقاص توی این دنیاست! دیر میشه، ولی سوخت و سوز نداره!
چون صبرِ خدا زیاده! من دیدم دخترهایی رو که مادر مریضشون رو که هیچی نمی‌فهمه نگهداری می‌کنن و خم به ابرو نمیارن. من نمیگن مادرت بی‌تقصیره، اما کدوم ما خطاکار نیستیم؟ اون هر کاری کرده، به عقل خودش درست بوده. آیا تو هم به عقل خودت درست رفتار کردی؟
برو با خودت و وجدانت کنار بیا!

حداقل پول اینجا رو به‌موقع بدین تحقیر نشه!
وسط راهرو همه بهش نگاه کنن و اونم به ذاکری التماس کنه! غیرت داشته باشین، اون مادرتونه! دلش شماها رو می‌خواد،
محبت شماها رو می‌خواد،
توجه شماها رو می‌خواد؛
گناه کرده؟ اینو که می‌تونین براش فراهم کنین؟ من الآن که با تو حرف زدم راستش دلم براش سوخت.
سمیرا یه‌کم دیگه توضیح داد و از خطاهای مادرش گفت و مامان‌پری دیگه حاضر نبود با اون حرف بزنه.
فقط می‌گفت باشه، برو به حرف‌های من فکر کن.
وقتی اون رفت، مامان‌پری از منیژه پرسید: خوب دوست عزیز، بگو ببینم جریان اون زنی که گفتی چی بود؟
هر چی می‌دونی برام تعریف کن.
منیژه گفت: الآن خیلی خسته‌ام؛ میرم اتاقم فردا حرف می‌زنیم.
مامان‌پری گفت: راسته که اینجا دزد هست؟
گفت: دزد هست، ولی نه بین خانم‌هایی که اومدن اینجا! من با این چشم‌هام چیزهایی دیدم که فکرش هم نمی‌تونی بکنی! یه‌کم بمونی، خودت می‌فهمی چی میگم!
این آسایشگاه اون طوری که تو فکر می‌کنی نیست.
ادامه دارد

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن