رمان در انتهای ابرها پارت۲

رمان در انتهای ابرها نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده پارت های ابتدا و انتها بصورت مرتب شده و راستچین  وارد شوید

مامان‌پری از پشت میز بلند شد و یک نگاهی به اون خانم‌ها کرد که همه بهش خیره شده بودن.
درحالیکه با خنده به اونا نگاه می کرد، سرشو گرفت بالا و گفت: باشه، عیب نداره مادر، حالا یک روز هم نخوریم نمی‌میریم که!
پس حالا که نمی تونم شیر و عسل بخورم، بریم به اتاق شما ببینیم با من چیکار دارین. و قبل از خانم ذاکری از سالن رفت بیرون.
یکی بلند گفت: انگار بهش برخورد که شیر و عسل برای خانم آماده نبود.
یکی دیگه گفت: خدا به‌خیر کنه؛ مثل اینکه از اون فیس و افاده‌ای‌هاست؛ تافته‌ی جدا بافته!
یکی دیگه داد زد: خانم ذاکری هر چی به اون دادی باید به ما هم بدی!
ولی مامان‌پری با همون متانت خودش طول راهرو رو گرفت و رفت.
خانم ذاکری درحالیکه مامان‌پری رو زنی متفاوت دیده بود، دنبالش دوید تا از ترفند های خودش استفاده کنه.
اون زنی بود خوش‌صورت و خوش‌تیپ که محکم و قاطع حرف می زد. از اون آدم‌هایی که دیگران رو وادار به اطاعت می کنن!
و با اینکه سعی داشت مؤدب و خوش‌اخلاق به نظر بیاد، به‌شدت خلاف اونو ثابت می کرد.
خودشو رسوند به مامان‌پری و همینطور که سینه جلو داده بود که قدرت خودشو به رخ بکشه، با حالتی تهدید‌آمیز گفت: شما به من گفتین که صبح‌ها باید شیر و عسل براتون آماده باشه، اونوقت من به شما چی گفتم خانم؟
مامان‌پری خونسرد همینطور که به جلو نگاه می کرد گفت: شما گفتین پولشو جدا بدم؛
من هم مال یک‌ماه رو پیش دادم؛ درسته؟ به من گفتین فردا صبح اینجا باشم، منم بودم! الانم برین از هر کجا که می دونین برای من تهیه کنین که نمی تونم تا ظهر ناشتا بمونم!

ذاکری گفت: واقعاً خانم شاهوردی شما با خودتون چی فکر کردین؟ مثل اینکه ما با شما مشکل پیدا خواهیم کرد!
عزیز من، خانم خانما، ببخشید شما اینجا رو با هتل اشتباه گرفتین! البته می دونم یه‌کم باید بگذره تا اون لوس‌بازی‌های خونه رو فراموش کنین!
ولی به خدا ما هم کار و زندگی داریم؛ نمی‌تونیم به این جور چیزهای پیشِ پا افتاده برسیم.
به نظرم زن عاقلی اومدین، ولی الان دارین خلافشو ثابت می کنین! عزیز دلم، یه‌کم رعایت کنین دیگه.
اصلاً مگه قرار نبود با یکی از بچه‌هاتون بیاین که ما بهشون دسترسی داشته باشیم؟ حتماً باید بیان اینجا تعهد بدن؛
ما ضمانت می‌خوایم؛ همینطوری سرتون رو انداختین پایین اومدین؟ نباید یکی از خانواده می‌اومد شما رو تحویل می‌داد؟
یک‌وقت رو دستمون نمونین! باور کنین خانم شاهوردی، این قوانین اینجاست! وگرنه بهتون گفته بودم ما آدم‌های بی‌کس و کار رو راه نمیدیم! اگر فردا پول اینجا رو نداشتین؟ بریم یقه‌ی چه کسی رو بگیریم؟
شما راه افتادین تک و تنها اومدی، اگر یک طوریت بشه، فردا صد تا مدعی پیدا می‌کنی!
مامان‌پری یک‌مرتبه ایستاد و گفت: آووو یقه گیریه؟ فکر می کردم شما از آدم های بی‌کس و کار خوشتون میاد و به یقه احتیاج ندارین!
ذاکری یه‌کم جا خورد و پرسید: منظورتون چیه؟ این حرف چه معنی میده؟ برای چی ما باید خوشمون بیاد؟
مامان‌پری گفت: خُب؛ حالا خودتو ناراحت نکن؛ آروم باش. برای این میگم که آدم بی‌کس و کار دردسرش کمتره؛
ولی نگران نباشین من کس و کار دارم؛ امروز نتونستن بیان؛ شاید هم پسر کوچیکم اومد؛ خدا رو چه دیدی؟
یقه‌ی خوبی هم برای گرفتن داره! قول نداده مادر، ولی وقتی میگه میام، میاد. خوب تکلیف شیر و عسل من چی شد؟

ذاکری گفت: ای داد بیداد، خدایا به من صبر بده! باشه عزیز من، چون تازه اومدین، میگم براتون بیارن؛ ولی از فردا توی اتاقتون بخورین.
مامان‌پری سری تکون داد و گفت: این خانم‌ها بی‌کس و کارن؟ برای چی بهشون شیر نمیدین که من یواشکی بخورم؟
ذاکری قدم‌هاشو تند کرد و در همون حال گفت: لطفاً به کار ما دخالت نکنین، وگرنه آبمون توی یک جوی نمیره!
ولی برای اطلاع شما، هفته‌ای دو روز میدیم! حالا برین تو اتاقتون؛ میگم براتون بیارن.
مامان‌پری یک لبخندی زد و زیر لب گفت: ماه‌پری خودتو باید کنترل کنی، مثل اینکه طرف خیلی قَدَره!
بذار ببینم چه کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌ی تو هست خانم ذاکری!
هنوز وارد اتاقش نشده بود که صدای شهاب، پسر کوچیکش، رو شنید: مامان‌پری؟ الهی قربونت برم، آخه چرا این کارو کردی؟
مامان‌پری برگشت و فوراً گفت: هیس! بیا بریم تو باهات حرف می زنم؛ صدات درنیاد!
با هم وارد اتاق شدن و در رو بستن.
شهاب با اضطراب گفت: اینطوریه مامان‌پری؟ این چه کاریه؟ تو رو ارواح خاک بابا بیا بریم خونه. من نمیذارم اینجا بمونی!
همه‌ی ما رو داری دق میدی! شهرام می‌خواست بیاد، بهش قول دادم شما رو برگردونم. این همه حرفی که بهتون زدیم باد هوا شد؟
یواشکی اومدین؟ حالا خدا رو شکر آدم حسابمون کردین و آدرس گذاشتین.

مامان‌پری قاه‌قاه خندید و نشست روی تخت و گفت: حالا که آدم حسابتون کردم، تو هم خودتو آدم حساب کن و برای من تعین تکلیف نکن!
خودت می دونی شهاب، فایده نداره! کاری رو که باید بکنم، می‌کنم؛ وگرنه از فکر و خیال خوابم نمی‌بره.
شهاب با اعتراض گفت: آخه من نمی‌فهمم شما از کجا می‌دونی؟
مامان‌پری سرش داد زد: بسه دیگه، صدات درنیاد؛ اینجا ممکنه موش داشته باشه! هنوز خاطرم جمع نیست! هیچی نگو شهاب! پسر خوبی باش،
بذار کارمو بکنم!
شهاب به حالت التماس گفت: مامان‌پری جونم، فدات بشم، اگر اینطوری فکر می‌کنین، شاید برای شما خطرناک باشه؟
گفت: شهاب؛ پسرم؛ گلم؛ من قربون اون چشم‌های قشنگت برم؛ کاش به جای اینکه این همه حرف زدی یک چیزی می‌آوردی من می‌خوردم؛ ضعف کردم؛
آدم میره ملاقات مادرش دست خالی میره؟
پرسید: بهتون صبحانه ندادن؟ وای! وای از دست شما و یک‌دندگی‌هاتون. من اومدم شما رو با خودم ببرم، بعد بردارم خوراکی با خودم بیارم؟
گفت: بی‌خود کردی! شلوغش نکن! می‌دونی که صبح‌ها میل به چیزی ندارم و فقط یک لیوان شیر و عسل می خورم.
امروزم منتظر من نبودن بنده های خدا، توقع بی‌جا نباید داشته باشیم.
همون‌موقع، حمیده با یک سینی که توش یک شیر پاکتی کوچک بود و یک بسته دو سانتی عسل و سه تا بیسکویت، اومد تو.
شهاب گفت: سلام خانم، خسته نباشین، ببخشید ولی مامان‌پری شیرِ گرم می‌خوره؛ اینطوری که نمیشه.
مامان‌پری برای اینکه قائله رو ختم کنه،
گفت: خودم گفتم پسرم، همینطوری می خورم. دستت درد نکنه حمیده‌خانمِ گل من، بذار اینجا دخترم.

وقتی حمیده رفت، ماه‌پری کلی آهسته با شهاب حرف زد تا اونو راضی کنه و بفرسته اتاق خانم ذاکری تا فرمی رو که گفته بود، پر کنه.
اما وقتی شهاب برگشت، خیلی به‌هم‌ ریخته و با اعصابی داغون، مامان‌پری رو بغل کرد و بوسید و گفت: فکر نمی‌کردم یک روز مجبور بشم این همه دروغ بگم به خاطر اینکه مادرم رو توی خونه‌ی سالمندان نگه‌دارن و به من به چشم یک پسر پست‌فطرت نگاه کنن!
با خانم دکتر حرف زدم که مراقبتون باشه؛ تو رو خدا مامان‌پری، باز هم فکر کنین؛ دلمو نشکن و برگردین خونه؛ بدون شما نمی تونم زندگی کنم!
شما عشق منی! و با چشمی گریون از اتاق بیرون رفت و در رو محکم بست. مامان‌پری با شنیدن صدای در، از جا پرید و بدنش تکون خورد. احساس کرد دلش گرفته.
مجسم می‌کرد اگر مجبور بود تا آخر عمرش اینجا بمونه، باز هم می تونست بخنده و به زندگی امیدوار باشه؟ یاد حرف‌های حمیده افتاد و یاد صورت غمگین و بی‌رمق خانم‌هایی که توی سالن بودن که برای سرگرم کردن خودشون، بقیه رو دست مینداختن!
حال و هوای اون آسایشگاه رو، بی‌روح و سرد دید طوری‌که اشک توی چشمش حلقه زد.
وقتی اتاق رو تمیز کرد و ملافه های خودشو انداخت، از توی راهرو سر و صدا شنید.
چادرشو انداخت سرش و در رو باز کرد. خانم عامری داشت با یکی از اون خانم‌ها جر و بحث می کرد.

می گفت: خانم حیدری، بهت میگم دنبال من نیا؛ برو وسایلت رو جمع کن؛ من مأمورم و معذور! اینجا هیچ کاره‌ام! به من نگو، فایده نداره!
حیدری گفت: تو رو خدا صبر کنین؛ چند روز فرصت بدین پسرم میاد؛ الان لج کرده؛ به خدا میاد! چی میشه؟ مگه فقط دو روز؟ چند تا زن دیگه هم اومده بودن تا از وضعیت دوستشون با‌خبر بشن.
اونا هم التماس می‌کردن. ولی عامری رفت و اون زن وسط راهرو مونده بود چیکار کنه! مامان‌پری آهسته رفت و زیر بغلش رو گرفت و گفت: چیزی نمیشه، خودتو نباز! زن گنده چرا گریه می‌کنی؟
بیا توی اتاق من ببینم دردت چیه آخه؟ چرا می‌خوان بیرونت کنن؟
یکی از اون خانم‌ها با دلسوزی گفت: پسرش سه ماهه پول نفرستاده، این بیچاره هم ازش خبر نداره؛ جواب تلفن رو هم نمیده.
مامان‌پری گفت: اووو برای همین گریه می‌کردی؟ من فکر کردم چه مصیبتی به سرت نازل شده! بیا، من با خانم ذاکری حرف می‌زنم نگران نباش؛ تو ببین چطوری می‌تونی پسرت رو پیدا کنی.
حیدری درحالیکه صورتش خیس اشک شده بود، با مامان‌پری رفتن توی اتاق اون و نشستن و گفت: یا امام حسین، کمکم کن؛ من از اینجا کجا برم؟
درِ خونه‌ی کی رو بزنم که سربار نباشم.
مامان‌پری گفت: اول گریه نکن؛ یعنی چی؟ زن به این بزرگی گریه می‌کنی؟ هر کاری یک راهی داره.
با بی‌حوصلگی گفت: چی میگی شما؟ چه راهی؟ حتماً نفست از جای گرم درمیاد! از کجا پسرم رو پیداکنم؟ آدرس خونه‌ی جدیدش رو نداده؛ شماره‌اش هم عوض کرده!
اینا همه زیر سر اون زن بی‌همه‌چیزشه! من می دونم زنش نمیذاره پسرم به من برسه! منو از چشم بچه‌ام انداخت! با من مثل دشمن رفتار می کنه! همه‌ی کم و کسری‌های زندگیش رو از چشم من می ببینه!
ولی می دونم اون پسر منه، ذاتش بد نیست، زنش زیر پاش نشسته، بهش هم گفتم، ولی نفهمید.
مامان‌پری گفت: به‌به، آفرین خانم حیدری جان! اینا رو به پسرت گفتی؟ مرحبا به تو! بعد توقع داری عروست چیکار کنه؟
خوب حالا وقت نصیحت نیست؛ بگو ببینم فامیلی، دوستی، آشنایی، ممکنه ازشون خبر داشته باشه؟
ادامه دارد

اما زن بیچاره، گریه امونش نمی‌داد. پشت سر هم دماغشو می‌گرفت و اشک می‌ریخت.
سرشو چند بار تکون داد و گفت: چرا دارم؛ زنگ زدم خونه‌شون هیچ‌کس بلد نبود؛ به کسی نگفتن کجا میرن.
مامان‌ پری با همون خوش‌رویی خاص خودش پرسید: همین یک بچه رو داری؟
گفت: نه، دوتا دختر هم دارم؛ با اونا قهرم؛ این دوساله که اینجام، چند بار همون اوایل اومدن بهم سر زدن؛ بعد هم دیگه رفتن حاجی حاجی مکه! من خودمو کوچک کنم زنگ بزنم چی بگم؟ دلم خونه خواهر.
گفت: پس تو هم یک جورهایی اونا رو ول کردی که، زن! تو به اونا چیکار داشتی؟
زنگ می‌زدی از حالشون باخبر می‌شدی؛ مگه مادرشون نیستی؟ مادر که این حرف‌ها حالیش نیست! اینطوری ارتباط تو هم قطع نمی شد. خیلی خُب، حالا پاشو صورتت رو بشور؛
من میرم با خانم ذاکری حرف بزنم شاید یک کاری برات کردم و یه‌کم مهلت گرفتم؛ تا ببینیم بعداً چی پیش میاد؛
همینجا بمون تا من برگردم. و از جاش بلند شد و گفت: بچه بزرگ کردیم دادیم به غریبون، خودمون موندیم ویلون و سرگردون!
مامان‌ پری رفت به ‌طرف اتاق خانم ذاکری. توی راه داشت فکر می‌کرد حالا که این موقعیت پیش اومده، باید ازش استفاده کنم و هر چه زودتر به کار خودم هم برسم. ذاکری مشغول کار بود.

مامان‌پری وارد شد و قبل از اینکه حرفی بزنه، ذاکری بدون اینکه سرشو بلند کنه، گفت: نه، مثل اینکه ما با شما مشکل پیدا می‌کنیم!
خانم به کار کسی کار نداشته باش!
بعد سرشو بلند کرد و عینکش رو برداشت و ادامه داد: خبرش به گوشم رسیده؛ همه‌اش چند ساعت بیشتر نیست اومدین اینجا؛ چرا اون زن‌ها رو توی اتاقتون جمع کردین؟
مامان‌پری جلوی میزش ایستاده بود. با نگاهی نافذ و تحقیر‌آمیز، یک جورهایی داشت جوابش رو می‌داد!
ذاکری هم متوجه این نگاه شد و بلندتر گفت: خانم من اینجا خیریه ندارم؛ این زن‌ها خرج دارن، غذا می‌خوان، دکتر می‌خوان، من دارم از جیبم براشون هزینه می‌کنم؛
اگر اومدی وساطت، زود برگرد توی اتاقت.
مامان‌پری دستی به صورتش کشید و خندید و گفت: می‌دونم خانم ذاکری؛ نیومدم حرف یامفت بزنم!
من جایی تمنا می‌کنم که بدونم روم زمین نمی‌افته!
اومدم یک پیشنهاد بهتون بدم! من پول دارم؛ مال یک‌ماهشو و میدم؛ بهش مهلت بدین شاید بچه‌اش رو پیدا کرد که آواره‌ی کوچه و خیابون نشه.

ذاکری یه‌کم کوتاه اومد و گفت: باشه به شرط اینکه سه‌ماه عقب افتاده رو هم بدین.
مامان‌پری خندید و گفت: نمیدم! همین یکماه! اگرپسرش پیدا نشد، بزن بیرونش کن! به من چه اصلاً؟!
من جونم به پولم بنده وگرنه اینجا نمی‌اومدم! این پول هم هر وقت پسرش پیدا شد، ازش می‌گیرم!
فکر کردی من خیریه دارم؟!
ذاکری یک فکری کرد و گفت: باشه، ولی نقد می‌خوام؛ همین امروزم می‌خوام.
مامان‌پری گفت: باشه مادر میدم؛ فقط یک شرط دارم؛ بهش نگو من دادم؛ بذار فکر کنه خودت مهلت دادی تا وقتی پسرش پیدا شد، من هم به پولم برسم.
وقتی برگشت مقدار زیادی خوراکی توی کیسه‌های مختلف روی تختش بود.
خانم حیدری گفت: از نگهبانی آوردن؛ گفتن پسرتون داده؛
چند تا شیشه عسل هم هست. و یک آه عمیق کشید.
مامان‌پری گفت: مثل اینکه اولش اینطوری برای آدم خوراکی میارن!
بعداً منم میشم مثل شما‌ها، درسته؟ حالا بیا اینا رو با هم قسمت کنیم. تو هم برو خیالت راحت؛ یکماه برات فرصت گرفتم.
ان‌شاءالله پسرت رو پیدا می‌کنیم تا ببینیم دردش چیه؟
و اینطوری خانم حیدری موندگار شد. خیلی از مامان‌پری تشکر کرد و رفت.
اما یک پچ پچی بین اون خانم‌ها راه افتاد که این زنی که تازه اومده، یک کاره‌ای هست که ذاکری ازش حرف‌شنوی داره! چون اینو می‌دونستن که تا اون زمان، رحمی توی اون آسایشگاه نبود و پول حرف اول رو می‌زد.
هنوز موضع خودشون رو مقابل این زن تازه‌ وارد و متفاوت پیدا نکرده بودن.
خُب زمان زیادی هم نگذشته بود و همین اتفاق پیشِ‌ پا‌ افتاده باعث شده بود که با هم حرفی برای گفتن داشته باشن.

نزدیک ظهر، حمیده که عادت داشت با صدای بلند حرف بزنه، یک ‌مرتبه درو باز کرد و گفت: اومدم تمیز کنم.
مامان‌پری دستشو گذاشت روی قلبش و گفت: وای مادر، می‌دونستم خیلی با نمکی ولی نه اینقدر زیاد!
خوب آدم مستراح هم می‌خواد بره، یک دری می‌زنه.
حمیده نیشش تا بنا‌گوش باز شد و گفت: خب خودتون گفتین بیام تمیز کنم
. مامان‌ پری خندید و گفت: دیر اومدی! با خودم ضد‌عفونی‌کننده آورده بودم؛ دستمال کاغذی رو برداشتم کشیدم؛ ولی تو هم بیا می‌خوام وسایلم رو مرتب کنم؛ هنوز وقت نکردم.
در واقع مامان‌پری عمداً صبر کرده بود تا حمیده بیاد.
اول یه‌کم باهاش گرم گرفت سربه‌سرش گذاشت و بعد بهش گفت: کتاب‌هامو بذار روی همون میز؛ لباس‌هامو از توی ساک درنمیارم.
حمیده چشمش افتاد به شیشه‌های عسل و گفت: وای چه پسر مهرونی دارین. مامان‌پری گفت: حمیده؟ به نظرم تو آدم مطمئن و قابل اعتمادی هستی. من یک چیزی دارم می‌خوام قایم کنم.
هر چی نگاه می‌کنم جایی به فکرم نمی رسه. تو به اینجا واردی؛ به نظرت کجا باشه که کسی پیداش نکنه و بهش دسترسی نداشته باشه؟ پرسید: چی دارین؟ مامان‌پری یک جعبه فلزی که یک قفل کوچیک روش داشت، از توی ساکش درآورد و گفت: اینو می‌خوام یک جایی بذارم که عقل جن بهش نرسه!
حمیده پرسید: توش چیه؟
مامان‌پری گفت: اگر به کسی نمیگی، مار با خودم آوردم!

حمیده یک لبخند زد و گفت: نه بابا؟ راست بگین توش چیه؟ من به کسی نمیگم.
گفت: هیس؛ آروم حرف بزن؛ قول میدی به کسی نگی؟ خاطرم جمع باشه حمیده‌جون؟
والله دار و ندارم رو گذاشتم این تو! حمیده که یکم به خودش مغرور شده بود و تا اون‌روز ندیده بود کسی اینقدر براش ارزش قائل باشه، متفکرانه نگاهی به اطراف کرد و گفت: هر جا بذاری، پیداش می‌کنن.
ماه‌پری پرسید: کی پیدا می‌کنه؟
گفت: پس شما هم از من نشنیده بگیرین؛ اینجا دزد هم داره! این زن‌ها رو اینطوری نیگاه نکن؛ از خونواده‌های خوب و پولدار اومدن؛
اما یکی دوتاشون دزد از آب دراومدن! ولی هنوز نتونستیم پیداشون کنیم. خانم ذاکری خیلی هم سعی کرد ولی اینجا پول نمی‌مونه!
اونایی که می‌خوان پولشون بمونه، زیر لباس و زیر سرشون میذارن! بهتر بود اینا رو اینجا نمی‌آوردی.
مامان‌پری گفت: پس اینجا دزد هم داره! باشه، من خودم یک فکری می‌کنم.
حمیده؟ تو می‌تونی یک بسته چسب نواری برای من بیاری؟
پرسید: می‌خواین چیکار کنین؟
مامان‌پری یک اسکناس از کیفش در آورد و طرف حمیده دراز کرد و گفت: بگیر مادر قابل تو رو نداره؛ دستت هم درد نکنه؛ یادت باشه قول دادی ها؛ من بهت اطمینان کردم؛ مبادا به کسی بگی؟!
و اون می‌دونست که هر چه بیشتر از حمیده بخواد این راز رو نگه داره،
اون زودتر وسوسه میشه به یکی بگه! وقتی رفت زیر لب گفت: برو ببینم تا کی مقاومت می‌کنی و نمیگی!

جعبه رو کرد توی ساک و گذاشت توی کمد. صدای بلندگو همه رو دعوت می‌کرد برای ناهار. اما مامان‌پری اول وضو گرفت و سجاده‌اش رو پهن کرد و به نماز ایستاد.
بعد از در اتاق اومد بیرون و با خانمی که از اتاق بغلی اومد بیرون، همراه شد.
تا ماه‌پری رو دید گفت: سلام، خوش اومدین. صبح شما رو دیدم، نشد آشنا بشیم. برخورد خوبی نبود؛ رسم اینه که تازه‌وارد رو به همه معرفی می‌کنن! ولی به دل نگیرین به زودی عادت می‌کنین عزیزم!
یک عمر آدم عزت جمع می‌کنه، یک‌مرتبه باد هوا میشه و میره! اینم باید تحمل کنیم.
تشریف بیارین با هم بریم ناهارخوری؛ دیگه همسایه شدیم.
مامان‌پری باز هم بلند خندید و گفت: سلام به روی ماهت. آره دیگه، خودمون که می‌تونیم به خودمون احترام بذاریم!
من ماه‌پری هستم؛ شما؟
گفت: من هم منیژه‌ام.
مامان‌پری دستشو دراز کرد؛ با هم دست دادن و کنار هم راه افتادن.
منیژه پرسید: شما چی شد سر از اینجا درآوردین؟
مامان‌پری گفت: حالا می‌شینیم مُفصل با هم حرف می‌زنیم؛ مثل اینکه وقت زیاده.
اون‌روز، هنگام غذا خوردن، مامان‌پری تونست بین اون خانم‌ها خودشو جا کنه.
سی و دو نفر زن که به دلایل مختلف راهشون با هم یکی شده بود و در خانه‌ی سالمندان خصوصی به هم رسیده بودن.
بعضی‌ها خیلی مُسن و بعضی‌ها مثل مامان‌پری هنوز سن زیادی نداشتن و رو‌ پا و قبراق بودن.

بعد از ناهار، اون به‌شدت احساس خستگی می‌کرد.
با اون حس خوبی که توی وجودش بود، باز هم دلش گرفته بود.
از پنجره بیرون رو نگاه می‌کرد. برف نمی‌اومد و همونی هم که صبح باریده بود، داشت آب می‌شد. فکر می‌کرد خدا کنه بتونم موفق بشم و کاری رو که برای انجامش اومدم، درست انجام بدم. روی تخت دراز کشید و تا اومد فکر کنه خوابش برد.
با شنیدن چند ضربه به در، بیدار شد.
هوا کاملاً تاریک شده بود و چراغ اتاق روشن. سرشو از روی بالش بلند کرد و پرسید: کیه؟ بفرمایید تو. در باز شد و یکی سرشو کرد تو و گفت: مامان‌پری لادن هستم؛ اجازه هست؟
مامان‌پری درحالیکه سعی می‌کرد بدن خشک شده‌ی خودشو از هم باز کنه و از روی تخت بلند بشه، گفت: بیا تو مادر، بالاخره یک آدم مؤدب هم اینجا پیدا شد!
معلومه دیگه، باید می‌فهمیدم خانم دکتر اومده. چی شده مادر اومدی سراغ من؟
گفت: یک آزمایش خون باید ازتون بگیرم. امشب می‌برم آزمایشگاه و تا یکی دو روز دیگه جوابش آماده میشه؛ برای پرونده‌تون می‌خوام؛ از آمپول نمی‌ترسین که؟
مامان‌پری گفت: والله نه! مگه ترس داره؟ بذار به خودم بیام، بعداً بزن.
یک لیوان آب به من بده دهنم خشک شده.
لادن همینطور که برای مامان‌پری آب می‌آورد گفت: پسرتون خیلی سفارش شما رو کرد؛ من هم بهش قول داد مراقب شما باشم؛ آخه خیلی نگرانتون بود؛
مامان‌پری مثل اینکه دلش نمی‌خواست شما رو اینجا بذاره و بره؛ به اصرار شماره‌ی منو گرفت تا از حال شما باخبر بشه!
مامان‌پری گفت: ای شهاب دُم‌ بریده! پس که می‌خوای از حال من باخبر بشی؟
در همین‌موقع صدای جیغ و فریاد‌های وحشتناکی بلند شد!
لادن لیوان آب رو گذاشت روی میز و دوید بیرون و مامان‌پری هم دنبالش! در حالیکه صدای شیون و واویلای اون زن‌ها بلندتر شده بود.
ادامه دارد

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن