رمان در انتهای ابرها پارت آخر

رمان در انتهای ابرها نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده پارت های ابتدا و انتها بصورت مرتب شده و راستچین  وارد شوید

اون نمی‌خواست بقیه رو نگران کنه ولی دلش اونقدر گرفته بود که نمی‌تونست مثل همیشه مراعات اطرافیانش رو بکنه.
پشتش ورم کرده بود و به‌شدت درد می‌کرد. حتی سرشو نمی‌تونست حرکت بده.
ناراحتیش عمیق‌تر و درد‌آورد‌تر از این حرف‌ها بود که از درد پشت، گِله‌ای داشته باشه. مامان‌پری دراز کشید و حتی دلش نمی‌خواست با بچه‌هاش حرف بزنه و این اولین باری بود که این حالت بهش دست داده بود.
همه نگرانش بودن.
شهاب یک پتو کشید روش و درِ اتاق رو بست تا استراحت کنه.
اما مامان‌پری انگشتش رو بین دندون‌هاش گرفت و بغضش‌ترکید! آروم، ولی از ته دلش گریه کرد. لادن پشت در ایستاده بود و وقتی شهاب اومد بیرون، گفت: شاید به خاطر مسکنی هست که بهشون زدیم! اینقدر نگران نباش!
شیرین با ناراحتی گفت: نه، مال اون نیست! از توی آسایشگاه اینطوری شد!
حرف نمی‌زد و من اون‌موقع نگران شدم فکر کردم به سرش ضربه خورده!
برای همین گیجه! ولی اینطوری که آزمایش‌هاش نشون میده، نباید مال اون باشه! پس چرا اینطوری شده؟
چقدر بهش گفتم نرو! صد بار هشدار دادم، گوش نکرد! مادر من اینطوریه! حرف گوش نمی‌کنه! کاری رو که خودش می‌خواد انجام میده! حرف؛ حرف خودشه!

شهرام هم که عصبانی و نگران بود، با اعتراض گفت: ندیدی چطور ما رو نادیده گرفت و رفت دنبال این کار؟
الآن که پشتش اینطوری شده، ما سه تا داریم می‌میریم از ناراحتی. حالا ببین اگر بلایی سرش می‌اومد، باید چیکار می‌کردیم؟
هدیه گفت: بسه دیگه تو رو خدا، این حرف‌ها رو نزنین. شما‌ها خودتون می‌دونین که مامان‌پری کار بی‌خودی نمی‌کنه! به جای این گله‌ها خدا رو شکر کنین که سالم برگشته و به همچین مادری افتخار کنین!
والله! شیر‌زنیه برای خودش! و شما‌ها خود‌خواهین و اینو نمی‌فهمین! این زندگی خودشه و خودش تصمیم می‌گیره چطوری اونو بگذرونه!
لادن گفت: نگران نباشین؛ موقتیه؛ این چند روز خیلی استرس داشتن؛ به‌زودی سرِ‌حال میشن! شما که مادرتون رو بهتر از من می‌شناسین!
نیم ساعتی گذشت و اونا هنوز داشتن در این مورد بحث می‌کردن که سرگرد زنگ زد و شهاب گوشی رو برداشت.
گفت: سرگرد رضایی هستم؛ حال مادر خوبه؟ شهاب گفت: سلام، خسته نباشین؛ راستش نه، نیست.
سرگرد پرسید: بیمارستان بردین؟ مشکلی براشون پیش اومده؟
گفت: نه نه، عکس خوب بود ولی اصلاً حرف نمی‌زنه! با بُغض به یک‌جا خیره شده!

سرگرد گفت: این خبر رو بهشون بدین شاید بهتر بشن چون برای دونستن این موضوع اصرار داشتن؛ شما باید واقعاً به مادرتون افتخار کنین! از قول من بهشون بگین: فرمانده! ما زمین رو کندیم و دوتا جنازه پیدا کردیم!
بردنشون برای شناسایی ولی مطمئن هستیم که همون دو تا خانم مفقود شده بودن!
حالا یکی یکی راز‌ها برملا میشه! دیگه مدارک اونقدر هست که هر سه‌ی اونا رو محکوم کنه! مأمورها شوهر ذاکری رو هم دستگیر کردن چون اونم با اینا بود!
یک گروه چهار نفری! تا اینجا که من می‌دونم، فعلاً همین‌ها هستن! تا تحقیق بیشتری بکنیم! به مادر محترمتون بگین وقتی همه چیز روشن شد، میام خدمت ایشون و گزارش میدم.
شهاب فوراً رفت به اتاق مامان‌پری و صداش کرد.
آروم سرشو بلند کرد و گفت: چی می‌خوای پسرم؟
شهاب کنار تختش نشست و گفت: الهی قربون اون چشم‌هات برم، چرا گریه می‌کنی؟ مگه همینو نمی‌خواستین؟
گفت: صداتون رو شنیدم؛ لطفاً یه‌کم بهم فرصت بدین حالم خوب بشه؛ بهم فشار نیارین؛ بعداً مفصل با شماها حرف می‌زنم؛

من فقط ناراحتم و حالم خیلی بده؛ اونقدر که تو نمی‌تونی تصورش هم بکنی.
شهاب دستی به موهای سفید اون کشید و گفت: حوصله داری پیغام سرگرد رو بدم؟
گفت: بگو پسرم، بله که دارم.
شهاب دست مامان‌پری رو گرفت توی دست‌هاش و گفت: فرمانده! با تجسسی که شما انجام دادین، زمین رو کندن قربان! و دوتا جنازه از اونجا پیدا کردن که حتم دارن همون دو زن مفقود شده هستن!
شوهر ذاکری هم دستگیر شده و اونا یک گروه چهار نفری بودن!
گزارش بعدی به محض تکمیل پرونده، به عرض می‌رسد، توسط سرگرد رضایی و به طور حضوری! امری داشته باشین فرمانده…! مامان‌پری یک آه عمیق کشید و دست شهاب رو محکم‌تر توی دستش گرفت و گفت: ببینم، تو چرا لادن رو همه‌جا دنبال خودت میاری؟
راست بگو می‌خوای شیطنت کنی یا قصدت جدیه؟
شهاب گفت: نه دیگه، معلوم میشه وقتی حس فضولی گل می‌کنه، یعنی مامان‌پری من حالش خوبه!
مامان‌پری با زحمت یه‌کم جا‌به‌جا شد و گفت: طفره نرو، اینجا پای من هم وسط این ماجراست. اون دختر با حُسن نیت اومده جلو؛ تو داری چیکار می‌کنی؟
شهاب گفت: مامانم؛ عزیزم؛ باشه بعداً؛ آخه الآن وقت این حرف‌هاست؟
گفت: از حال من سوء استفاده نکن شهاب! اونقدر خراب نیستم که مراقب کارهای تو نباشم! اگر اون الآن توی خونه‌ی منه، پس همین الآن وقتشه جواب بدی؛ من باید بدونم.

شهاب گفت: آخه چی بگم؟ شاید به نظرتون مسخره بیاد، ولی ما از هم خوشمون میاد!
خدا رو شاهد می‌گیرم چیزی به هم نگفتیم، ولی هر دومون اینو می‌دونیم! متوجه میشین چی میگم؟
من حرفی بهش نزدم؛ فقط یک حسی بین ما هست؛ حالا خودتون می‌دونین؛ این ریش و این قیچی! اصلاً می‌خواین بهش بگم همین الآن بره؟ مامان‌پری گفت: از دست تو شهاب! حالا برو بذار بخوابم تا بعد.
شهاب گفت: پس من برم به بچه‌ها بگم مامان‌پری حالش خوبه تا خیالشون راحت بشه.
چند روزی گذشت و کسی نتونست مامان‌پری رو اونطوری که همیشه بود، ببینه.
یک طوری رفتار می‌کرد که برای بقیه نا‌آشنا بود. نه دیگه از اون خنده‌های بلند خبری بود و نه بذله‌گویی‌های با‌مزه.
اوقاتش برای اولین بار تلخ بود. اما با منیژه تماس می‌گرفت.
منیژه از اینکه برگشته بود بیش شوهرش، راضی به نظر می‌رسید. تا یک روز بعد از ظهر که قرار بود سرگرد بیاد و با مامان‌پری حرف بزنه.
اون از بچه‌هاش خواست که اونجا جمع بشن. از منیژه و بچه‌هاش هم دعوت کرد و به شهاب گفت لادن رو هم بگو بیاد.
شیرین و هدیه زودتر اومدن برای کمک به ماه‌پری. خرید کردن و آوردن و همه چیز رو برای پذیرایی آماده کردن.
اون‌ها متوجه‌ مامان‌پری بودن که همه‌اش تو فکر بود و به یک‌جا خیره می‌شد!

وقتی همه جمع شدن، سرگرد گفت: اول اینکه من باید یک اعتراف بکنم و بهتون بگم که من از مامان‌پری خواستم این کار رو بکنه!
البته اون زمان انتظار زیادی نداشتم، ولی ایشون با هوش و درایتی که داشت، به کمک منیژه خانم پرده از این جنایت هولناک برداشتن.
نمی‌دونم مامان‌پری چطور حدس زد که جنازه‌ها ممکنه اونجا دفن شده باشن؟! به هر حال…
در مورد رخساره خانم، عامری همه چیز رو اعتراف کرد ولی ذاکری و دکتر که پسرِعمه‌ی ذاکری هست، تا حالا زیر بار نمی‌رفتن.
طبق تحقیقات و اعتراف عامری دفتر حساب بانکی رخساره رو می‌دزدن! مبلغ، زیاد و وسوسه‌کننده بوده!
دکتر به هوای آمپول تقویتی اونو خواب می‌کنه و توی اون حالت وادارش می‌کنن که چهار برگ از دفتر رو امضاء کنه! لباس‌هاشو برمی‌دارن؛
همسر دکتر اونا رو می‌پوشه و به شکل رخساره خودشو درمیاره! اما توی بانک وانمود می‌کنن که حالش خوب نیست و نمی‌تونه روی پاش بایسته! اینطوری دکتر پول‌ها رو در چهار نوبت از حساب خالی می‌کنه.

البته عامری میگه نمی‌خواستیم اونو بکشیم و یک حادثه بوده. و تعریف می‌کنه…
وقتی رخساره دنبال دفترچه‌ی پس‌اندازش می‌گرده و پیداش نمی‌کنه، دستپاچه میشه و قصد می‌کنه بره بانک و اعلام مفقودی کنه!
ولی ذاکری اجازه نمیده از اونجا بره بیرون!
اون زمان رخساره مدام به همه می‌گفته که دخترم داره میاد و این برای ذاکری خطرناک بود! ممکن بود دنبال قضیه رو بگیرن و به اونا برسن!
عامری میگه ما از طلا‌های رخساره خبر نداشتیم. رخساره خانم عصبانی میشه و با همون حالت میره تو دفتر ذاکری!
یک خانمی به اسم طاهره اونو می‌ببینه! ولی چون فراموشی داشته کسی حرفشو باور نمی‌کنه! بینشون بگو مگو میشه؛
چون ذاکری بازم زیر بار نمیره و میگه نمیشه تو بری بیرون و خلاصه اجازه نمیده، دعواشون بالا می‌گیره و رخساره عصبانی‌تر میشه و دست میندازه وسایل روی میز رو با یک حرکت پرت می‌کنه روی زمین و فریاد می‌زنه:
جمع کن بساطت رو! همین الآن از اینجا میرم و تو هم نمی‌تونی جلومو بگیری! پلیس خبر می‌کنم!

در همون موقع، ذاکری با دو دست می‌زنه توی سینه‌ی رخساره و هلش میده.
اونم تعادلشو از دست میده و با سر می‌افته روی جا‌قلمی که روی زمین افتاده بود و… دیگه خودتون می‌دونین! اونا تا شب صبر می‌کنن. وقتی همه خوابیدن، در اتاق‌ها رو قفل می‌کنن و جنازه رو می‌برن به اتاقش و صحنه رو طوری درست می‌کنن که انگار موقع پایین اومدن از تخت افتاده و سرش با کناره میز برخورد کرده. بعد هم پول و طلاهاشو که روی شکم توی یک جیب زیپ‌دار نگه می‌داشت، پیدا می‌کنن و برمی‌دارن!
فرمانده گزارش کافی بود؟
مامان‌پری فکری کرد و گفت: اون دوتا جنازه چی؟ اونا چطوری کشته شدن؟
سرگرد گفت: یکی که مقداری از استخوونش باقی مونده بود…
عامری میگه دکتر بهش آمپول زد تا خوابش ببره ولی دیگه بیدار نشد! مجبور میشن که ببرن اونجا دفن کنن.
دومی که مال پارسال بود. به زور و تهدید، دکتر و زنش اونو می‌برن خونه‌اش و هر چی توی گاو‌صندوقش بوده رو خالی می‌کنن و همون‌شب، اونم با آمپول از بین می‌برن!
و باصحنه‌سازی‌هایی که از قبل کرده بودن که عقلشو از دست داده، گفتن فرار کرده! به هر حال، این خلاصه‌ی ماجرا بود.

شما چطور فهمیدین که جنازه‌ها ممکنه اونجا باشه؟
مامان‌پری گفت: این دیگه مهم نیست! من برای یک چیز دیگه شما‌ها رو جمع کردم. حتماً چیزایی هست که شما هنوز باید تحقیق کنین! ولی چیزی که مهمه اینه که اون زن‌ها از دست عفریته‌ای مثل ذاکری خلاص شدن؟
واقعاً شدن؟ عفریته فقط ذاکری و عامری بودن؟ دیگه همه‌ی سالمندان از شر چیزهایی که به سرشون میاد، در امان هستن؟!
عزیزانم، این حرف‌های من برای شماست! گوش کنین و تا پایان عمرتون یادتون نره!
چون من توی این مدت کوتاه، به اندازه بیست سال تجربه به‌دست آوردم و خیلی از سرگرد ممنونم که باعث این کار شد.
اما اینو از من بشنوید؛ گذر زمان اونقدر کند تو رو پیر می‌کنه که باور نمی‌کنی! یک‌مرتبه دست‌هات و صورتت چروکیده؛ دندون‌هات یکی یکی خراب و موهای سرت سفید میشن و می‌ریزن!
کمرت یارای ایستادن نداره و برای چند قدم راه رفتن به عصا و دستی که اونو بگیری نیاز پیدا می‌کنی!

اما این فقط یک تغییر جسمیه! و حالا هر بار که خودتو توی آینه نگاه می‌کنی، نمی‌شناسی!
چون سری داری پُر‌شور؛ پر از تجربه و بلوغ فکری! آگاهی از دنیای اطراف و نزدیکی به خدا. حالا تو می‌بینی در خشت خام چیزی رو که جوون‌ها توی آینه هم نمی‌ببیند! و در واقع، گنجی هستی که اگر در این مرحله جایی برای نشاط و شادی ورزش و سلامتی تو باشه، جایی برای غم و اندوه نمی‌مونه و برای اطرافیانت هم باقی نمیذاره! چون فقط این جسم توست که ناتوان شده! اما اگر اطرافت پر باشه از جوون‌های غافل از پیری، و اونایی که فکر می‌کنن همیشه همینطور جوون و سرحال باقی می‌مونن، بی‌پناه میشی و غم و اندوه میاد سراغت!
تا جایی که با وجود اینکه زنده‌ای، مثل مُرده‌ها زندگی می‌کنی! فرق نمی‌کنه خانه‌ی سالمندان باشی یا توی خونه‌ی خودت و کنار بچه‌هات. می‌دونین بعضی از همین بچه‌ها از روی دلسوزی به شما ستم می‌کنن؟
بدون فکر و نا‌خود‌آگاه، از روی محبت، کارهایی با شما می‌کنن که در شأن شما نیست؟
با‌هاتون طوری رفتار می‌کنن که انگار از روز ازل چیزی بلد نبودین! تا جایی که خودتون با پای خودتون به آسایشگاه سالمندان پناه می‌برین، غافل از اینکه اونجا زنده‌به‌گور میشین!

زنی می‌گفت: بچه‌هام و نوه‌هام منو به خاطر اینکه از تکنولوژی روز خبر نداشتم مسخره می‌کردن و به حرف‌هام می‌خندیدن!
حرف‌های حساب منو به شوخی و خنده برای هم تعریف می‌کردن و من نمی‌فهمیدم کجای حرفم خنده داره!
خجالت می‌کشیدم و سعی می‌کردم هر چقدر می‌تونم کم حرف بزنم تا دیگه اسباب خنده‌ی اونا نباشم! یکی دیگه می‌گفت: از بس بچه‌هام فکر کردن که من عقلم کم شده و با من بکن نکن کردن، دیگه اختیاری توی زندگیم نداشتم و نمی‌تونستم برای خودم تصمیم بگیرم!
و برام احترامی قائل نبودن! خودم هم باورم شده بود که من بی‌عقل شدم!
حتی نوه‌هام هم از رفتار پدر و مادرشون پیروی می‌کردن! دیگه احساس کردم تنهام و اونا با من غریبه! نه به مشورت من احتیاج داشتن و نه به پند و اندرزم! شده بودم موجودی اضافی و وبال گردن! گاهی سکوت می‌کردم؛
گاهی تمارض می‌کردم که مریضم؛ ولی برای کسی اهمیتی نداشت! چون پیر بودم!

بچه‌های من، عزیزانم، دلم خیلی گرفته بود باید این حرف‌ها رو بهتون می‌گفتم. چون دوستتون دارم. من می‌دونم شما ادعای دوست داشتن خدا رو دارید، اما من بهتون میگم چه کسی راست میگه و خدا رو دوست داره!
کسی که همه‌ی آفریده‌های خدا رو دوست داشته باشه! از خاک و آب و هوا گرفته، تا حیوون و گیاه! و از همه مهم‌تر دوست داشتن عزیزانمون هست که اونا رو برای خودشون بخوایم، نه برای جوونی و کاری که می‌تونن برامون انجام بدن! اونوقت خواهیم دید دنیا برای همه‌ی ما جای بهتری میشه!
دیگه سرتون رو درد نمیارم. مراقب روزهایی باشین که وقت فکر کردن و مطالعه و استراحت شماست؛
اونا رو با اندوه نگذرونین.
مامان‌پری دستی به صورتش کشید و یک نفس عمیق، و با خنده‌ای بلند و صدا‌دار گفت: خوب دیگه من حرفمو زدم!
حالا فقط یک حرف باقی می‌مونه!
اونم از خانم دکتر باید بپرسم! ببینم لادن خانم، عروس من میشی؟
کجا باید بیام و تو رو خواستگاری کنم برای این شهاب دُم بریده!

پایان

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن