رمان دختر طلاق پارت۶

رمان دختر طلاق

جهت دسترسی به پارت اول تا اخر رمان دختر طلاق وارد شوید

 هوفی کشید و آروم گفت

_آره والله. 

امید 

ساعت دو ربع بود . یاد لاله افتادم  ، کیفم رو از روی صندلی برداشتم و سمت در رفتم. 

صدای منشی رو شنیدم 

_جناب فرهمند…

_هرکسی کاری داره بزارش برای فردا الان من باید برم خونه کلی کار دارم. 

_چشم. 

درو و باز کردم و رفتم بیرون ، داشتم سمت آسانسور می رفتم که چشمم به تعمیر کار افتاد ، پوف این آسانسورم که هر روز خدا مشکل داشت. حوصله بحث نداشتم برای همین سریع راه و کج کردم و سمت پله ها رفتم . 

با صدای آلارم گوشیم وایستادم ، گوشیم رو از جیبم در آوردم و بدون نگاه کردن به ایم جواب دادم

_جانم ؟

_امید کجایی ؟ من منتظرما. 

_عزیزم دارم میام دیگه .

_باشه من منتظرم فقط زود. 

لبخندی زدم 

_چشم. 

موبایل و قطع کردم و تو جیبم گذاشتم

به پارکینگ رسیدم سوار ماشین شدم و راه  خونه رو در پیش گرفتم. 

حدود نیم مین بعد رسیدم ، لاله دم در وایستاده بود تند تند پاشو تکون میداد .

با دیدنم سریع اومد داخل ماشین نشست و غر زد 

_اه کجایی اخه امید ؟ خسته شدم انقدر منتظر موندم. 

_ای بابا خوب یکمم ترافیک بود تقصیر منه؟

_آره دیگه ، دقیق دو حرکت میکردی  دیگه دو و نیم سه میرسیدی !

چیزی نگفتم ، به سمت فروشگاه مورد نظرم رفتیم ، یدفعه لاله گفت

_وای اینجا ، عاشق پوشاک و لوازم آرایشیشم. خیلی خوبه. 

گوشه ای پارک کردم و پیاده شدم و در سمت شاگرد رو باز کردم . 

_طبقه بالاش که نرفتیم پیراهناش رو بیینی!

_مشتاقم. 

دستم و محکم گرفت ، باهم داخل فروشگاه رفتیم ، باورم نمیشد که انقدر زود قرار بود با لاله نامزد شیم!

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸??🌸

 🌸🌸

 🌸

یکی دو ساعتی گذشته بود 

با دقت به انتخاب های لاله نگاه میکردم ، دقیقا دست میذاشت رو پیراهنایی که به شدت باز بودن. 

_لاله به لباسایی که تمام هیکلت و مورد دید بقیه نشون بده انگار علاقه داریا!؟

_وا.

_والله ، دروغ میگم ، نگاه کن دست میزاری رو کدوما آخه.!

_ امید شب نامزدی چند بار تکرار میشه مگه ؟

با دست زدم رو پیشونیم 

_شما دخترا چرا اینجورید ؟ آره  درسته ، اما نه اینکه هر کاری دلتون خواست انجام بدید که ، الله و اکبر!

_چرا به آهو گیر نمیدادی ؟ چرا به من گیر  میدی ؟

ناخودآگاه آهو رو با لاله مقایسه کردم 

اصلا قابل قیاس نبودن . از نظر اخلاقی حتما آهو معصوم تر بود 

_ تو خودت و با آهو مقایسه میکنی؟

با صدای نیمه بلند گفت

_چی؟

تعجب کردم ، چی شد الان؟

_چی چی؟

_تو من و با اون دختر دهاتی مقایسه کردی؟ من کجا اون کجا ، انگشت کوچیکه منم نمیشه .

_خوب؟

_من منظورم اینه که به آهو گیر نمیدادی به منم گیر نده دیگه.

نفس عصبی کشیدم ، د اخه اون دست میذاشت رو لباسای باز؟

دستم و لای موهام کشیدم و چیزی نگفتم . آخر سر یه لباس دیگه رو انتخاب کرد ، حداقل به نسبت بقیه بهتر بود. 

حوصله بحث هم نداشتم ، ناچار سری تکون دادم . بعد از پرو و ….. لباس رو خریدیم به همراه کفش و شال ستش که هرچند شالش برای شونش بود که به اصرار من خریدیم.

خودمم نیاز به لباس نداشتم ، خونه کلی کت و شلوار داشتم یکی رو میپوشم.

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 سوالی پرسیدم

_چرا انگار ترسیدی ؟

 لبخند مصنوعی زد

_من ؟ چه ترسی؟ نه داداش نترسیدم واقعا. ابروهام و دادم بالا

_فعلا که غیر از اینه .

تند پشت بند حرفم گفت

_دوستم تصادف کرده حالم بخاطر اون بده. 

سری تکون دادم

_کِی ؟

مشوش نگام کرد ، نشست رو تخت 

_نمیدونم واقعا ، همین الان فهمیدم . 

_پس بخاطر همین عرض اتاق و طی میکردی و به گوشیت خیره بودی؟

آب دهنش ک قورت داد

_داداش گوشیم بخاطر دوستم رها بود اون بهم گفت که ویدا بیمارستان بستریه ، چرا اینجوری حرف میزنی انگار بهم مشکوکی .؟

نفس عمیقی کشیدم ، بلند شدم. 

_مشکلی نیست فقط…..

_فقط چی؟

انگشت اشارم و اوردم بالا 

_وای به حالت ، وای به حالت خط قرمزارو رد کنی که به چیزای بد متنهای شه ؛ وگرنه میدونی که چقدر بدم میاد مخالف حرفم عمل شه. 

انگار بغض کرده بود ، تند تند سرش و تکون میداد . بی اهمیت بهش سریع از اتاق رفتم بیرون .

آیسا 

کم مونده بدد سکته کنم ،وقتی از اتاق رفت بیرون اشک راهش و باز کرد . قلبم مثل گنجشک تو سینه میکوبید .

چشمام و روهم فشار دادم ، خدایا کمکم کن خدا ، آروم لیز خودم پاهام و جمع کردم و سرم و رو زانوم گذاشتم . 

فکر این که امید بفهمه من و دیوونم میکرد .

آهو

داشتم دوخت و ادامه میدادم که صدای بلند تارا اومد 

_بچه ها. 

هردو گفتیم

_جانم؟

_بچه ها یه خبر داغ و خوب و دوست داشتنی.

میشا هیجان زده گفت

_چی ؟ خوبه واقعا؟ بگو بگو مردم.

_سه هفته دیگه نمایشگاه هست تو استانبول ، نمایشگاه پارچه. 

میشا سری تکون داد

_خوب؟

_خوب که خوب من یک سال رفتم این نمایشگاه ، فوق العاده بود حتما امسال هم همونجوره شماهم میبینید پارچه هارو ، کلا نمایشگاه عالی هست با فرق این که امسال با شما میریم .

_جان؟

با تعجب گفتم

_ما؟

تارا سرش و تکون داد 

_هم استراحتی میشه ، هم تفریح  و آشنایی با پارچه ها.

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 میشا سریع گفت _چی؟

تارا زود گفت

_بابا چیزی نیست که ، زیاد هیجان زده نشید 

خندید .

آروم گفتم

_تارا؟

_جان؟

_تارا میدونی هزینه چقدر میشه؟

چشمکی زد

_تو نگران هزینه نباش خواهریم .

لبخندی زدم

_بعد کارا چی؟

_نگران اونم نباش ، ببینید بچه ها لباسارو کامل میدوزیم تا هفته دیگه بعد از اونم میرم دنبال کارای مسافرت و یه مقدار استراحت. 

روشا سری تکون داد

_آخ جون استراحت ، چقدر دلم برای این تنگ شده بود.

تارا چپ چپ نگاه کرد

_کارت برات تفریح نیست 

لباش و پیچوند کرد

_چرا اما خواب و خوراک یه چیز دیگه اس.

تارا زیر لب طوری که بشنویم گفت

_نمردیم و دیدیم یه تنبل بینمونه .

خندیدم

روشا معترض به تارا نگاه کرد

_اِ تارا یعنی چی ؟

جواب دادم

_یعنی این که از کارت لذت نمیبری دیگه.

_خیلی هم دوسش دارم. 

پشت کرد بره با جدیت گفتم

_آقا شاهین فکر نکنم از دخترای تنبل خوشش بیاد.

تیز شد برگشت که سرم و انداختم پایین و ریز خندیدم

امید

نشسته بودم دفتر داشتم چای میخوردم که در باز شد

_سلام داداش

_سلام شاهین ، خوش گذشت بهت این چند روز

سری تکون داد

_تعطیلات بله جات خالی نمیتونی چقدر مورد عنایت من قرار گرفتی .

بلند خندیدم و گفتم

_چرا؟

اخم کرد

_مرد مومن این چه تعطیلاتی که فرت و فرت گوشیم زنگ بخوره! 

_بشین بشین بزار آرومت کنم. 

سوالی نگام کرد

_بشین .

نشست رو صندلی و یه شکولات از رو میز برداشت و خیره نگام کرد

_خوب ؟

_احتمالا چند هفته دیگه بریم نمایشگاه پارچه. 

ابروهاش و داد بالا

_خوب که چی خیلی خبر جدیدی نبود داداش من ، ماه پیش رفتیم ، دو هفته پیشم رفتیم .

_نچ ، جاش فرق داره. 

_کجا؟

_استانبول. 

دستاش و کوبید بهم. 

_خدایی ؟

_آره اونم به مدت یک هفته. 

لبخند ژکوندی زد با تحکم گفتم

_حالا بفرما بیرون غرغر و کم کن .

لبخند رو لبش ماسید

_بی ادب. 

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸??🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

_ امید؟

نگاهش کردم. 

یکم اومد نزدیک و گفت

_خیلی احمقی ، خداحافظ. 

رفت سمت در اتاق زیر لب خدانگهداری کردم . اینم تو این بل بشو وقت گیر آورده نصیحتم کنه!

آهو

به همون آقایی که احتمالا دوست امید بود نگاه کردم. 

 سرش و آورد بالا ، انگار ناراحت و عصبانی بود . 

رو به طاهره خانوم گفت 

_نزارید کاری انجام بده با دستش از روی عصبانیت و ….. هرچی .

نگاهم کرد

_فکر نمیکنم چیزی که باعث شده انقدر به خودت آسیب بزنی اونقدراهم مهم بوده باشه. 

با تعجب نگاهش کردم ، یعنی چی؟ 

کیفش رو برداشت ، رفت جلوی در خواستیم بریم بدرقه . که از همونجا گفت

_نه نه نیاید اینطوری راحت ترم . با لبخند دستی تکون داد در و بست و رفت. 

چهره شیرین ، مهربون و دلنشینی داشت اما حرفای اخرش یه جوری بود که انگار میدونسته تو زندگیم چه خبره . 

به دست باند پیچی شدم نگاه  کردم . 

با این که ازت بدم میاد اما هنوز منتظرم برگردی بگی همش شوخی بود ، ولی خیال باطل . 

در اتاق باز شد. 

 نگاهی نکردم اما سنگینی نگاهش رو روی خودم حس می کردم. 

_مثلا که چی آهو؟ 

جوابی ندادم ، اومد رو مبل رو به روم نشست

_آسیب میزنی به خودت که چی بشه؟

دندونام رو روی هم فشار دادم ، برای این که توی لعنتی رو دوست داشتم و دارم اما توبرام اندازه سر سوزن ارزش قائل نیستی .

بازم هیچی نگفتم

_دختر حالیت هست ، نه من به دردت میخورم نه تو به درد من ، بشین فکر کن یکم متوجه میشی ! راهی که اومدم به اجبار مادرم بود برامم مهم نیست اصلا ، من میتونم دوباره هرجوری که میخوام زندگیم و بسازم ، توام میتونی اما دست از این مسخره با…….

جیغ زدم

_بسه. 

با تعجب به من نگاه کرد بلند تر گفتم

🌸

 🌸🌸

 🌸🦋🌸  🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

_خفه شو. 

دوتا نفس عمیق کشیدم سعی کردم آروم شم ، گفتم

_تو چی میدونی که برای دخترطلاق چه حاشیه ای میسازن ، تو چی میدونی زندگی زنای مطلقه چجوری تباه شده. 

تو مردی ؟  تو انسانی؟  ها؟  بگو بهم .

من به تویی که فکر میکردم بهترین فردی هستی که میتونم بهش تکیه کنم اعتماد کردم ، اما دقیقا تویی که تو نظرم بهترین بودی نابودم کردی ؟

با بغض گفتم

_آره ؟.

دست باند پیچی شدم و جلوی چشماش تکون دادم

_نگاه کن ، خوب ببین ، این دست فقط زخمه هر کی جای من بود تا الان شب اول قبرش بود ، اما نمیدونم هنوز با چه هدفی اینجا نشستم. 

 خودت بگو. 

 حق ندارم این همه فشار عصبی رو حداقل روی این دست خالی کنم؟  میفهمی خسته یعنی چی؟  من خسته شدم از تموم عالم . 

اشکام شروع کردن به ریختن . با اشک گفتم

_تو چی میدونی از دختری که تو بچگی هم حتی رنگ محبت ندیده ، اون دختر حق داره وابسته محبتای کوچیک تو شه . 

بینیم رو کشیدم بالا و با آستین لباسم اشکام رو پاک کردم

_مشکی ندارم خوشبخت شو با کسی که دوستش داری ، اما من نمیگذرم از تمام کسایی که باعث این اشکامن. 

نمیتونستم دیگهنگاهش کنم. 

 رفتم اتاق طاهره خانوم ، که صدای غر غراش به امید رو میشنیدم . 

پوزخندی زدم

_طاهره خانوم حرفات به اون مرد  مثل زدن میخ به سنگه

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 صبح با نوازش دستی از خواب بیدار شدم .  بازم طاهره خانوم.

لبخندی زدم ، که گفت

_چرا چشمای نازت و خیس میکنی ، چرا به دست قشنگت آسیب رسوندی عزیزم .

دیگه نکن از این کارا عزیزم .

نفس عقیمی کشیدم . دست آوردم بالا که احساس سوزشی کردم . آروم آخی گفتم. 

_خونست؟

طاهره خانوم که فهمید منظورم به امیده گفت

_نه صبح زود رفت. 

خداروشکری کردم و با خیال راحت از اتاق رفتم بیرون ، همون لحظه تلفن خونه زنگ خورد. 

سریع جواب دادم 

_بله ؟

_خوبی ؟

امید بود ، از این حرفش خندم گرفت ، خوبی؟!

 پوزخندی زدم.

_کارت و بگو.

_هی… هیچی فقط. 

مکث کرد 

_فقط چی ؟

_فقط فردا آماده باش برای دادگاه . 

اومدم حرفی بزنم که تلفن قطع شد ، مات و مبهوت به تلفن خیره شده بودم ، وقتی که به خودم اومدم بی اراده جیغ زدم 

_خدا لعنتت کنه.

زانو هام سست شدن و افتادم رو زمین ، موهام دروم ریخته شده بود  و هر کی من و میدید به حال آشفته ام پی میبرد .

طاهره خانوم با دیدنم بلند گفت 

_آهو چی شده ؟

سرم رو بلند کردم ، با دیدن اشکام باز غمگین شد و بغلم کرد ، حداقل به آغوش یه زنی که میتونستم بهش تکیه کنم نیاز داشتم ، کسی که بی منت دوستم داشته باشه ، به فکرم باشه . کسی که باعث میشه فکر کنم هنوز کسی تو دنیا هست که من و ببینه ، نسبت به من بی تفاوت نباشه. 

_چی شده باز آهو جان ، به خدا تموم می…..

_ن… نه به خدا ، میدو… نید ؟ گفته فردا برای دادگاه آما.. ده باشم.

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 ??🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

با صدای پچ پچ لاله از خواب بیدار شدم. 

چشمام و نیمه باز کردم و با دقت نگاه انداختم  ، اره خودش بود . به ساعت دیواری نگاه کردم یه ربع مونده بود به هشت صبح ، این موقع کی میتونه زنگ زده باشه ؟ اونم موبایل لاله!

آروم برگشت نگاهم کرد و وقتی دید بیدارم سریع و بلند گفت

_باشه سمیرا جون خدانگهدار . قطع کرد و انداخت رو میز .

_کی بود اونم این ساعت ؟

_س .. سمیرا دیگه .

چشمام و ریز کردم 

_سمیرا کدوم دوستته که من نمیشناسمش؟ 

لبخندی زد و انگشت شصتش و روی لبم کشید 

_عزیزم تو نمیشناسیش دیگه . لبش و میجوئید با مکث طولانی  گفت

_آها یادمم رفت بگم ، تازه از پاریس برگشته ، ساعت و روز و شب حالیش نیست دیگه زنگ میزنه.

سرم و تکون دادم 

_اوهوم چه عجیب .

_آره ؛ بخوابیم من خوابن میاد هنوز. 

ابروهام و دادم بالا

_نه من میرم حموم و بعدشم شرکت. 

خمیازه ای کشید و با ناز گفت

_عشقم ساعت دو و نیم سه منتظرتم بیای دنبالما.

اخمی کردم. 

_برای چی انوقت.

پوفی کرد 

_وا امید خوبه گفتما ! برای نامزدیمون دیگه ، بریم خرید .

بی حوصله باشه ای گفتم که با لبخند سرش و روی بالش گذاشت. 

آهو 

با دقت به تارا نگاه میکردم انگاری خیلی خوشحال بود که من از خیاطی چیزی بلدم. 

با هیجان چرخ خیاطی و روی میز خاک گرفته ی قدیمی گذاشت ، بلند گفت

_تمام. 

سری تکون دادم 

_اینجوری نه. 

رفتم پایین از روی میز که کلی پارچه ریخته بود برداشتم و سمت شیر آب بردم یکم نم دارش کردم رفتم بالا بعد از چند قدم به اتاق رسیدم ، تارا سوالیم نگاه میکرد .

رفتم چرخ خیاطی و روی میز و دستمال کشیدم به تارا نگاه کردم ، سرش و آورد بالا و نگاهم کرد. 

یدفعه زد زیر خنده. 

_آهو خداییش ، یکم کثیفم قبول اما هیجان دارم خوب لعنتی .

لبخندی زدم 

_بهونه نیار اگه اینطوریه چرا قبل از این که باهم همکار شیم چرا طبقه پایین شتر با بارش گم میشد ؟

زد به بازوم 

_اِ خوب توام حالا. 

خندیدم 

_دیوونه ای تو دختر 

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 آهو 

 گوشیم زنگ خورد  _بله؟

_آهو؟

میشا بود ، سری تکون دادم ، لابد باز میخواست بگه میخوام بیام تهران. 

_ سلام خوبی؟ جانم؟

_مرسی ممنون تو خوبی؟

_آره میشا جونم فقط اگه میخوای بگی که میخوام بیا تهرا……

_نمیخوام بگم چون اومدم.

_چی!؟

صدای خنده اش رو شنیدم 

_به خدا ، با بدبختی ننه رو راضی کردم الان بیا ترمینال دنبالم. 

لبم و به دندون گرفتم ، خدایا میشا رو کجا بیارم آخه ؟

_آهو؟

با حال زار گفتم

_زهره مار الان میام ، خدانگهدار. 

صدای خندش و شنیدم که بعد قطع کرد.

_آهو چیزی شده؟

برگشتم سمت تارا ، آب دهنم و قورت دادم 

_برای یه خیاط دیگه جا داری؟ میشا از روستا اومده پیشم ، که مثلا حالم بابت طلاق از امید بده و …. اینا . منم که جایی و ندارم.

بلند خندید. ابروهام رفتن بالا

_همتون از صبح زعفران خوردین که بابت هر حرفم فرت و فرت میخندین؟

_قیافت باحاله دختر ، انگار  تموم غم عالم رو دچار شدی ، بابا اون اخمارو باز کن . 

پوفی کردم

 کلید و انداخت سمتم 

_ در هارو محکم ببند ، ورودی اصلی رو هم کرکره کن بریم دنبال

 مکثی کرد

_میشا بود دیگه؟

_آره. 

_بریم دنبال میشا . 

کلی حرف دارم تو راه واست

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

🌸 کنجکاو بودم . تارا  رفت بیرون ، سریع همه در هارو بستم و قفل کردم ، به کیفم که رو صندلی بود چنگ زدم رفتم بیرون ،  به گفته تارا خانوم در بیرون رو هم کر کره کردم.  

تارا کجا بود ؟ با دقت به دور و اطرافم نگاه انداختم ، چه میدونستم مدل ماشینش چیه؟

با بوق ماشین بغل گوشم از جا پریدم ، نگاه کردم ، ملشینش شبیه ماشین امید بود تقریبا . 

هوف .

به پنجره اش نگاه کردم این پنجره اش دودی نبود . تارا تو ماشین سوالی نگام کرد . در ماشین رو باز کردم و آروم بدون هیچ حرفی نشستم. 

پنج دقیقه ای گذشته بود که صداش در اومد. 

_اِ چته دختر ؟

_هیچی .

قطره اشک لجوج  گوشه چشمم رو با انگشت پاک کردم. 

_چی؟ گریه ؟ یا میگی یا برمیگیردیم .

لبخندی زدم

_خیلی فضولی .

_حالا هرچی بگو. 

نفس عمیقی کشیدم

_هیچی یاد همسر سابقم افتادم ، ماشینش تقریبا شبیه ماشین تو بود.

سری تکون داد 

_اهان ، دوسش داری ؟

_نمیدونم ، نمیدونم شاید .

_فراموشش کن اون الان سرش با یکی دیگه گرمه. 

_د… درسته. 

_کجا باهم آش…..

_تارا میشه کلا از این بحث بیایم بیرون ؟

_اگه اذیتت میکنه اره حتما. 

تا اخر راه حرفی بینمون زده نشد فقط ریتم آهنگ سنتی بود که تو ماشین پخش میشد .

تقریبا رسیده بودیم 

از دور داشتم نگاه میکردم که میشارو دیدم  با ذوق گفتم

_تارا تارا بریم اونجاست میشا ، وای چقدر دلم براش تنگ شده. 

تارا لبخندی زد.

دقیقا پشت به میشا ماشین رو نگه داشت . از ماشین پیاده شدم و سریع دستم و روی چشماش گذاشتم 

_آهو ؟

بغلش کردم . 

_چقدر دلم برات تنگ شده بود. 

تارا با جدیت گفت

_خوب خانومای خوشکل بپرین بالا باهاتون کلی حرف دارم. 

میشا سوالی به تارا نگاه کرد . آروم کنار گوشش گفتم

_باهم همکاریم ، اون بهم کمک کرد که تو خیابون نباشم ، مزون داره پیشش کار میکنم .

سری تکون داد 

باهم به سمت ماشین رفتم و نشستیم .

تارا ماشین و روشن کرد. 

_خوب ، من تارام میشا خانوم ، شمام خیاطین نه؟

میشا یکم خجالت زده بود 

_بله.

تارا با لحن دوستانه ای گفت

_راحت باش میشا .

ادامه داد

_آره ببین من و آهو باهم همکار شدیم دوتا خیاط توام که اومدی عالی تر هم شدم منتها دیگه چرخ خیاطی و میز نداریم باید یکم صبر کنی .

میشا با تعجب گفت

_ی … یعنی چی؟

_یعنی این که توام کار کنی تو مزون حقوقتم داری.

میشا با چشملی درشت گفت

_واقعا؟ آخ.. آخه ننه کلثوم… 

خودمم باورم نمیشد ، واقعا مموون بودم از لطف تارا . برگشتم سمت میشا .

_اون با من. 

چشماش برق زد ، انگار خیلی خوشحال شده بود. 

آروم طوری که من بشنوم گفت

_وای باورم نمیشه ، بلاخره میتونم کار کنم به دور از گیر دادنای ننه. 

_خوب میشا خانوم نظرت؟

_والله من از خدامه

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

 یک هفته بعد

 از جاش بلند شدو رفت بیرون ، مرد به این بزرگی گاهی اوقات فکر میکردم با بچه دو ساله طرفم ، اما خوش به حال کسی که زنش بشه ؛ خیلی زندگی و راحت میگیره این پسر. 

نشستم رو صندلیم فکرم رفت سمت آهو ، اون شب خیلی عصبی بود انگار . با به یاد آوردن تیکه هاش نفس عصبی کشیدم .

فکر نمیکردم تا این حد کینه ای باشه. 

تو ذهنم یکم حلاجی کردم، کینه ، کینه ، کینه 

شایدم تحقیرای من باعث شده بود که تا این پرخاشگر شه در مقابلم. 

موبایلم زنگ خورد نگاه کردم ، لاله طبق معمول 

_جانم لاله ؟

_سلام عزیزم خوبی؟

_ممنون کاری داری؟

مکثی کرد 

_امید زود نمیای؟

سوالی پرسیدم

_چرا؟

ناراحت گفت

_امید به همین زودیا یادت رفت ، هفته پیش برای چی رفتیم لباس بخریم؟

_اوه اوه الان یادم اومد ، خب؟

صدای متعجبش باعث شد بخندم

_یعنی چی خب؟ بلند شد بیا حاضر شو چند ساعت بیشتر وقت نداریم .

سرم و تکون داد

_وای لاله نشد یه روز درست کار کنم ، همش من و میکشی خونه . باشه ، کاری نداری؟

_نه نه زود بیا .

آیسا

حالم خیلی بد شده بود ، رفتم دستشویی و صورتم و آب زدم . کج اتاق نشستم و به این که اگر امید بفهمه فکر میکردم .

همون لحظه گوشیم رو میز لرزید  سریع چنگ زدم  ویدا بود. 

انقدر این روزا حالم بد بود ، دنبال یه تکیه گاه بودم که فقط بهم امید زندگی بده. 

بعد از چند بوق جواب داد

_ویدا ؟

_جانم آیسا چرا جواب نمیدی گوشی رو. 

بغض کردم 

_ویدا .

_اِ دارم میترسم چت شده دختر؟

با صدایی که غم توش موج میزد گفتم

_ویدا اگه امی….

_اه آیسا انقدر نترس عزیزم ، از چی میترسی ؛ به خدا چیزی نمیشه منن که میگم بیا این کارو کن انجام نمیدی . 

فقط باید تحمل کنی .

اشکام رو گونه هام رون شدن

_به خدا میبینمش از ترس رنگ و روم میپره ویدا .

عصبی گفت

_همینا باعث میشه شک کنه ، دختر عادی برخورد کن وگرنه سره هردوتون به باد میره به خدا. 

 🌸

🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

_چیکار کنم ویدا ، ویدا روز به روز حالم داره بدتر میشه از اون بدتر مامان بهم شک کرده _به خاله چیزی نگیا ، خاله میزاره کف دست داداشت بدبخت تر از این میشی فعلا زیادتو دیدشون نباش ، لباسای تنگ و جذب نپوش اینطوری هیشکی نمیفهمه باشه گلم؟

با صدای لرزون گفتم

_امیدوارم ، اما تهشم بدبختم. 

_خدانکنه من برم مامان داره صدام میکنه .

عصبی دستم و پشت گردنم کشیدم

_برو برو سلام برسون عزیزم ، خدانگهدار. 

_بای .

تلفن و پرت کردم روتخت همون لحظه موبایلم زنگ خورد ، سریع برداشتم با دیدن اسم امید یه لحظه ته دلم خالیشد اما زود خودم و جمع کردم آروم باش آیسا چیزی نشده ، موبایل و برداشتم و جواب دادم

_جانم داداش ؟

_سلام آیسا ؟

_آیسا برای دو هفته دیگه میخوایم بریم مسافرت  خواستم بگم به مامانم بگو آماده باشه شب در موردش حرف میزنیم ، بعد میتونی پیراهن آبی که تازه خریده بودم گفتی قشنگه…. 

_خوب؟

_اون و با شلوار کتون بزاری رو تخت پیراهنمم بدی به طاهره خانوم اتو کنه. 

_باشه. 

خواستم قطع کنم که گفت

_توام حاضر شو باهم بریم تفریحم میشه .

آب دهنم و قورت دادم

_داداش میشه نیام؟

تک سرفه ای کرد

_با دوستات میری بیرون با داداشت یه جشن نمیای؟

قلبم از ترس کم مونده بود بیاد دهنم یاد حرف ویدا افتادم باید عادی برخورد میکردم .

_اوم حق داری داداشی باشه من حاضر میشم تا تو بیای .

_خوبه کاری نداری؟

_نه ، بای .

گوشه و کوبیدم رو پارکت خدایا الاناس دیوونه شم همه چی دست به دست هم داده که من بدتر با امید روبه رو شم حالا اگه شرایط دیگه بود نه کسی میگفت بیا بریم جشن نه اصلا اهمیتی داده میشد .

از جام بلند شدم که  چشمم سیاهی رفت ، نشستم رو تخت ، وای خدا وای خدا با صدای نیمه بلند گفتم

_خدا خودت بهم رحم کن بدبخت تر از این نشم. 

صدای مامان از پشت سر اومد

_چه بدبختی ؟

دستم و رو قلبم گذاشتم آروم برگشتم سمت مامان، الان بود که فشارم بیوفته رسما. 

لبخند مصنوعی زدم

_هیچی مامان هیچی از دست دوستم ناراحتم. 

برای این که بحث و عوض کنم سریع گفتم

_داداش گفته دو هفته دیگه میخوایم بریم مسافرت.

_کجا؟

_گفت شب میایم درموردش صحبت میکنیم .

داشت میرفت بیرون که گفتم لباسای امید و به طاهره خانوم بگه حاضر کنه . سری تکون داد خواست حرکت کنه که گفت

_آیسا ، چته این روزا؟

گوشه لبم و دندون گرفتم

_مامان من حالم خیلی خوبه میشه بری بیرون سریع حاضر شم الان داداش میاد میگه چرا هنوز حاصر نشدی.

با چشمای ریز شده نگاهش و ازم گرفت و رفت بیرون ، در اتاق و چنان محکم کوبید که باعث شد تو جام تکون بخورم. 

گوشه پلکم لرزید و قطره اشکی چکید سریع پسش زدم

_آیسا الانش که اینطورین بفهمن به خدا قربونیت میکنن دختر 

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🦋🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

استرس نشستم جلوی آیینه و مشغول آرایش کردن شدم

نزدیک به یک ماهی میشد که این صورت رنگ آرایش و ندیده بود ، وقتی که کرم پودر و زدم رژ قرمزم و برداشتم ، یاد اون شب کذایی افتادم. 

اوف آیسا دو دقیقه از فکر اون بیا بیرون .

امید 

در خونه رو باز کردم ، رفتم داخل که مامان جلوم ظاهر شد

_سلام پسرم خسته نباشی  بیا این لاله خیلی غر زدا. 

سری تکون دادم داشتم میرفتم پذیرایی که دوباره مامان گفت

_پسرم؟

_جانم مامان جانم ، دیره مامان کاری داری زود بگو.

_قضیه مسافرت چیه؟

_حللا شب بیام میگم .

رفتم پذیرایی که با قیافه پژمرده خیره به میز بود انقدر تو فکر رفته بود که وجودم و احساس نکرد رفتم پشت مبل. 

کف دستام و از پشت سرش کوبیدم بهم که با ترس از صندلی پرید 

_وای .

لبخند دندون نمایی زدم

_تو فکر بودی.

_امید برای چی انقدر دیر زود برو حاضر شو یک ساعت کاره تو طول میکشه .

دستم و رو شونه هاش گذاشتم

_تو که این همه صبر کردی اینم روش. 

جوابی نداد ، گونش و بوسیدم . 

_قهر نکن. 

لبخندی زد 

_برو دیگه .

لاله 

از پله ها رفت بالا ، با دو رفتم سراغ موبایلم وای صدای پی امای گوشیم کم مونده بود باعث شه امید دوباره بیاد سراغ گوشیم .

سریع جواب دادم

_امید اومده لطفا پی ام نده یکم دیگه میایم .

هنوز یک دقیقه نگذشته بود که جواب داد

_باشه عشقم بیا اونجا این ناراحتیت و جبران میکنم ، فکر نمیکردم انقدر حرفم ناراحت کننده باشه برات. 

جوابی ندادم و با حرص گوشیم و گذاشتم رو عسلی ، توقع نداشتم حداقل این قضاوت کنه. 

نفسی از حرص کشیدم اما خیلی زود با به یاد اوردن امید اخم جاش و به لبخند داد.

یاد بوسه اش رو گونم افتادم مثل این که داره با خودش کنار میاد که من از این به بعد تو زندگیشم .

صدای پاشنه های کفش زنونه اومد به پله ها نگاه کردم که آیسارو دیدم و پشت سرش امید .

نفس عمیقی کشیدم

_بلاخره اومدید ، زود بریم دیر شد.

از جام بلند شدم و شال حریرم و روی سرم گذاشتم ، رفتم سمت در پشت سرم صدای مامان امید و شنیدم

_این دختر عجله داره ها. 

بلند گفت

_خدانگهدار عزیزم .

برگشتم تند تند دستی به نشونه خداحافظی تکون دادم. 

آیسا 

بعد از چهل و پنج دقیقه بلاخره به مقصد رسیدیم ، از ماشین که پیاده شدم احساس کردم ویلای رو به رو کم مونده منفجر شه از صدای موزیک بالا. 

امید جلو تر حرکت کرد و در باز بود ، به حیاط بزرگ روبه رو نگاه کردم که دیت کمی از باغ نداشت و فکر کنم پشت خونه باغ پشتی بود چون یه دشت دیگه پشت خونه بود که از همینجا دیده میشد.

_وای چقدر دلمتنگ شده بود برای اینجا.

امید اخمی کرد و رو به لاله گفت

_مگه اومدی ؟ 

با لکنت گفت

_نه ، نه بابا فقط یه بار با یکی از هم دانشگاهیام اینجا اومدیم ، که همین جا با این دوستم که جشن گرفته آشنا شدم

 .

پله هارو بالا رفتیم لاله در اصلی و باز کرد  سینه به سینه مردی قرار گرفت و با لبخند بهش خیره شده بود. 

رفت عقب و با همون نگاه خیره دست لاله رو به دست گرفت و نگاهش طوری بود که انگار از قبل لاله رو میشناخت .

سعی کردم باور نکنم این مرد همون مردیه که عاشقش شده بودم و عشقش باعث فلاکت شد برای من. 

چشمام و باز کردم

خودش بود!

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸  🌸🌸🌸🌸??🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

سعی کردم خیلی نامحسوس از دیدش خارج شم و موفق شدم. 

یه گوشه وایستادم ، امید مشغول احوالپرسی باهاش بود اما جنان اخمی به صورتش بود که آدم احساس میکرد امید گناهی مرتکب شده که انقدر بد نگاه میکرد .

امید داشت با چشم دنبالم میگشت یکم جلو رفتم که من و دید . سری تکون داد و با دست به میزی اشاره کرد که بیام اون سمت. 

رفتم پیشش

_آیسا چیزی شده ، حالت خوبه؟

_آره چطور. 

_رنگت پریده .

لبخندی زدم 

_نه داداش جونم. 

یه ربعی گذشته بود که لاله به امید گفت

_امید جان من میرم زود میام .

_کجا؟

_یه لحظه رختکن که لباسم و چک کنم. 

_باشه. 

وقتی که لاله رفت به اون نگاه کردم زودتر پله هارو رفت بالا قلبم تاپ تاپ تو سینه میکوبید . رو به امید با چهره ای آروم گفتم

_امید منم برم بالا ، ساتن زیر لباسم انگار رفته بالا. 

_باشه هردوتون تنهام گذاشتین که .

خنده ای کردم و به سمت پله ها رفتم ، خیلی زود رفتم بالا.

 در نیمه باز بود، از لای در با دقت نگاه کردم

_دیگه فهمیدم دوسم نداری .

از عصبانیت سرخ شدم مگه لاله امید و دوست نداشت؟ صدای آشنایی گفت

_کی گفته دوست ندارم ، زندگیم تویی نفسم . نمیدونم این احمق کیه که باهاش سر میکنی اما زندگیت با من بهشته

 .

با شنیدن این حرف میخواستم بزن درگوش اون آدم بی شرف که به امید گفت احمق ، مطمئن بودم الان از عصبانیت حتما سرخ شدم. 

_اوف بعضی اوقات اعصابش آرومه بعضی اوقات نه خیلی ناراحتم میکنه کیان.

با شنیدن اسمش بدنم شروع کرد به دیوار کنار در تکیه دادم ، نه خوابه همش آیسا .

_بیا بغلم نفسم. 

در و اروم باز کردم تا چهره رو ببینم اما با صحنه ای که دیدم حالم بدتر شد خودش بود داشت لاله رو میبوسید .

_من برم کیان الان یکی میاد .

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

کنار در گوشه خودم و مخفی کردم که همون لحظه لاله ی کثیف از اتاق زد بیرون انقدر عصبی بودم که دلم میخواست فقط بزنم این مرد پست فطرت و اون لاله حیوون صفت و. 

رفتم داخل اتاق که کیان پشتش به من بود. 

با صدای گریون اسمش و به زبون آوردم سریع برگشت.

برگشتنش  همانا و سیلی من به گوشش همانا ، صدای موزیک بلند بود و مطمئن بودم صدام پایین نمیره با فریاد گفتم

_کم بودم برات ؟

نفس نفس میزدم از حرص و گریه .

_تو اینجا چیکار میکنی ؟

از ته گلو جیغ زدم

_مسبب این  روزای تلخم تویی و امشب باعث شدی بدتر هم بشه . خدالعنتت کنه کیان  ، لعنتت کنه که زندگیم و گرفتی .

 اخم غلیظی کرد و هلم داد سمت دیوار 

_چی چرت بلغور میکنی واسه خودت تو؟ هوم؟ من کاری نکردم که الان بخوام عذاب وجدانم بگیرم تموم کن این گریه های مسخرت و. 

با دستای لرزون اشکام و پاک کردم دستش و گرفتم و چسبوندم شکمم.

_تو حسش میکنی؟

دستش و کشید ، بی حوصع گفت

_اه خیلی چرند میگی آیسا .

خواست بره که نالیدم

_نبایدم بفهمی ، با اون غلطی که کردی و من عشقم پاک بود اما تو عشقت هوس اون شب تو اون جشن لعنتی همه چیزم و گرفتی ، اما نگفتی بزار بعد از این احوالش و حداقل بپرسم حیوونی مهم نیست پستی مهم نیست اما. ….

مکثی کردم ، با بغض ادامه دادم

_بچت داره تو بطن من رشد میکنه ، هر روز دارم با خودم کلنجار میرم که چطور فقط به داداشم بگم ، از تو توقعی ندارم چون همونطور که من و ول کردی بچمونم ول میکنی اما نمیذارم بی پدر بزرگ شه.

با حیرت به من خیره شده بود بعد از چند دقیقه عصبی دستش و لای موهاش کشید با داد گفت

_سقطش میکنی.

محکم گفتم

_اینبار  به حرف تو گوش نمیکنم .

رفتم نزدیکش و دستی به کتش کشیدم 

_بدتر از اون میدونی برادرم کیه؟ همون زنی که باهاش رابطه داری ، شوهرش بردار منه. 

آب دهنش و قورت داد و چیزی نگفت ، با جدیت و قاطعیت گفتم

_بالا بری پایین بیای ، این بچه بچه ی ماست ، فردا پس فردا خودت با پای خودت میای خواستگاری وگرنه میدونی که چی میشه ؟

سرم و خم کردم و مستقیم خیره شدم به چشماش

_خونت حلاله به دست داداشم کیان ، چون با بودنت همراه لاله زندگی دو نفر و خراب میکنی هم من هم برادرم ؛ و داداشم از حق من و خودش نمیگذره .

پوزخندی زدم مثل این که هضم این همه ماجرا براش سنگین بود. 

رفتم بیرون ، پله هارو طی کردم و سریع رفتم دستشویی ، حتما ریملم تا الان کل صورتم و سیاه کرده ، دارم برات لاله همخر و میخوای هم خرما ؟ نمیذارم به جفتشونم برسی

 🌸

 🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸🌸

 🌸🌸🌸

 🌸🌸

 🌸

رفتم دستشویی صورتم و شستم ، داشتم میومدی بیرون که جلوی در دستشویی لاله رو دیدم انگار استرس داشت و چهرش این و داد میزد 

_اومده بودی بالا؟ آخه امید گفت بالا بودی ؟ چشمات قرمزه چرا آیسا .

جوابی ندادم و از کنارش گذشتم ، داشتم میرفتم که بازوم و از پشت گرفت. 

لبخندی به مصنوعی ترین حالت زد و گفت

_چیزی شده عزیزم ؟

اخمی کردم و دستش و از بازوم پرت کردم . با چندشی نگاهی از سر تا پا بهش انداختم

_دستای کثیفت و بهم نزن. 

_آیس….

_خفه شو هیچی نگو ، فقط یه هشدار بهت میدم اونم یکبار و یه خبر بدتر از اون که کلا راهت و بکشی بری .

گوشه لبش و به دندون گرفته و پر استرس نگاهم کرد

_از زندگی کیان میکشی بیرون وگرنه خودم همه چیز و به امید میگم ، خبر بدتر این که من و کیان هم و میشناسیم و باهم رابطه داریم .

لبخندی زدم

_دو روز دیگه هم میاد خواستگاری  .

رنگ از روش پرید 

_چی؟

_هیچی فقط از امید هرچه زودتر دور شو وگرنه خودم میگم بهش ، از همین الان هم از کیان دور بمون میدونی که عصبی بشم چیزی برام مهم نیست میتونی بری به امید هم بگی آیسا با یه پسری رابطه داره اما همونقدر که تو عوضی به اندازه تو میدونم چجوری داداشم و نگه دارم نمیدونی بدون من و امید فقط باهم برادر و خواهر نیستیم بلکهدوتا رفیقیم .

پره های بینیش با عصبانیت باز و بسته میشه از عصبانیتش ذوق میکردم . با حرص گفت

_تو هیچ غلطی نمیتونی انجام بدی فهمیدی ؟

ریلکس گفتم

_باشه عزیزم ناسلامتی فامیلیم نتونستن تو کار ما نیست که تو به اندازه تونستی تیغ بزنی منتظر من باش ببینیم چی میشه حالا. 

بازوم و گرفت ، فشار محکمی داد که آخم دراومد . صدای کیان و از پشت سر شنیدم

_چه خبره؟

لاله با غیض گفت

_نگفته بودی با یکی دیگههم هستی ؟ نمیدونستم  با یکی بدتر از همه ارتباط دارم و نمیدونم .

قسمت بعد                                                                                                           قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن